ما گاهی وقت‌ها بجای اینکه روی «آنچه هست» آدمها حساب کنیم، روی آنچه «می‌خواهیم باشند» حساب می‌کنیم! شوپنهاور نظر قطع و شاید تلخی نسبت به این نگرش داره اما جملات او بهانه‌ای شد برای اندیشیدن در مفهوم دشوار و عمیق «زمان». در این جرعه زمان رو شوپنهاوری تماشا کردیم، با شنیدن این چند دقیقه متوجه خواهید شد که منظور از «شوپنهاوری دیدن» چیست

منبع

– در باب حکمت زندگی صفحه ۲۵ و ۲۶

متن کامل جرعه‌ی بیست و نهم

ما گاهی وقت‌ها به جای  اینکه روی آنچه هستند آدم‌ها حساب بکنیم روی آن چه می‌خواهیم باشندشون حساب می‌کنیم دیدید یه وقتایی از کسی می‌پرسی که آقا خانوم مگه تو نمی‌شناختی این فلانی رو؟ مگه از روز اول نمی‌دونستی که این آدم اهلی نیست سر به حق نیست؟ پس چرا باهاش وصلت کردی؟ چرا باهاش تجارت کردی؟ چرا باهاش شراکت کردی؟ جواب می‌شنوی که چرا، می‌دونستم، فکر می‌کردم که می‌تونم تغییرش بدم این جا می‌گیم آنچه که هست رو ندیدیم اما حساب می‌کنیم روی این که این فرد تغییر می‌کنه و به آنچه ما می‌خواهیم تبدیل می‌شه. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

شوپنهاور آب پاکی رو می‌ریزه رو دستمون؛ نظرات خیلی شفافی داره در خصوص تغییرپذیری آدم‌ها که براتون می‌خوام توی این جرعه می‌خوام تعریف کنم به علاوه تلنگر جدی هم می‌زنه به ما در خصوص موضوع زمان که دعوت می‌کنم ازتون هم‌پیاله‌ی من باشید در چند دقیقه‌ی پیش‌رو.

پادکست ‏می جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما بسیار خوشحالم که جرعه‌ی دیگری هم‌پیاله‌ایم و نفسی هست برای اینکه دقایقی از باب معرفت و حقیقت با هم صحبت کنیم یا لااقل جستجو کنیم. پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم بابت صدای نارسی که دارم در این جرعه به رغم اینکه چند هفته‌ای از نقاهتم گذشته فقط سرفه بند اومده دیگه هنوز صدا به به از این نرسیده اما روا ندیدم بیش از این تاخیر باشه گرچه این جرعه کوتاه خواهد بود البته شاید هم نفس یاری کرد و به اندازه شد ولی دلم نیومد آن چیزی که در ذهنم هست رو با شما تقسیم نکنم.

رسیدیم به صفحه‌ی ۲۵ کتاب در باب حکمت زندگی سطرهای پایانی صفحه. در جرعه‌‌های قبل این رو عرض کردم که شوپنهاور آن چه من هستم رو ترجیح می‌ده و اصالت قائل می‌شه به نسبت آنچه می‌نمایم یا آنچه دارم و می‌گه آنچه من هستم ماست که عمدتاً تاثیر قاطع دارد در اوضاع و احوال. حالا بر‌گردم به اون دقیقه‌ی ابتدایی جرعه، آیا می‌شود آدم‌ها را تغییر داد؟ آیا می‌شود انسان‌‌های بالاخص بالغ و تربیت یافته رو به چیزی جز آنچه که هستند تبدیل کرد؟ سه سطر پایانی صفحه‌ی ۲۵ رو از رو می‌خونم: نتیجه اینکه بسیار کمتر از آنچه می‌پندارند می‌توان از بیرون حریف کسی شد اما، این اما را دقت کنید خیلی مهمه، اما زمان که قادر مطلق هست در اینجا هم قانون خود را اجرا می‌کند و به تدریج بر امتیازات فکری و بدنی چیره می‌شود. خب جوابش روشن بود می‌گه از بیرون عمدتاً نمی‌شود به داد کسی رسید، همین تاکید به از بیرون معنای مخالف یا مفهوم مخالفش این می‌شود که پس از درون می‌شود امیدوار به تغییر بود، درسته؟ وقتی که در یک بیان فیلسوفانه یک حکمی را به ما ارائه می‌کنند که گرچه ما اینجا شوپنهاور به روش استدلالی بحث نکرده و فقط جستارگونه داره اظهارنظر می‌کنه اما وقتی یک حکم در میان هست ما به مفهوم مخالف آن هم می‌توانیم استناد کنیم به هر حال  از بیرون نمی‌شه به داد کسی رسید و تغییرش داد اما صحبت از یک چیزی داره به میون می‌آره که گویی این اکسیر کوبنده و دگرگون کننده هست؛ بهش می‌گه قادر مطلق و اون چیه؟ زمان. می‌گه زمان حتی می‌تونه بر امتیازات فکری و بدنی هم چیره بشه. شوپنهاور از چی داره صحبت می‌کنه؟ وقتی می‌گه زمان، همین تیک تیک ساعت روی مچ مارو می‌گه یا همین آلارم روی گوشی یا این ارقام دیجیتالی روی گوشی رو می‌گه؟ خب این چیش قادر مطلقه؟ این چه چیز دیگرگون کننده‌ای داره که می‌تواند یک آدم رو از آنچه هست به دیگر چیزی تبدیل بکنه؟ در این جرعه می‌خوام به قدر وسع و توان ناچیز خودم سعی کنم معقوله‌ی زمان رو شوپنهاوری ببینم چند هفته‌ای فکر کردم به این جمله و ماه عسل ناقابل فکرم رو با شما تقسیم می‌کنم.

خب رفقای من به استناد همراهی‌ایی که تا حالا با هم داشتیم و ارجاع مکرّری که من به کتاب جهان همچون اراده و تصور کردم می‌دونیم تا الان که شوپنهاور جهان رو در دو سطح یا در دو تعبیر توصیف می‌کنه که من نمی‌خوام طوری بگم که به یک دوگانگی برگردیم ولی چه بسا ناگزیره که جهان از نگاه شوپنهاور دو تعبیر داره، جهان همچون تصور و جهان همچون اراده. این دوگانگی میراث افلاطونی‌ست همانطور که او علاوه بر آن چیزی که در پیرامون ما هست به عنوان جهان داره صحبت می‌کنه به یک عالم ایده هم باور داره که ما تحت عنوان موصول ترجمه‌ش رو شنیدیم. همین دوگانگی رو باز به ادبیات دیگر و استدلال دیگری در تفکر کانت هم می‌بینیم کانت هم به عنوان شارح افلاطون اینو نمی‌گه به عنوان یک شناخت شناس یا یک اپیستمولوژ داره می‌گه: جهان یک آن چیزی است که ما ادراک می‌کنیم و یک آن چیزی است که فی نفس خودش هست مثلاً اگه یک درختی رو من و تو می‌بینیم ما به عنوان بشر در چهارچوب شناخت یا مختصات فهم خودمون چیزی رو درخت می‌نامیم اما بیرون از شناخت ما هم یک درخت واقعی وجود داره که اون لزوماً و کاملاً منطبق با شناخت ما نیست که او می‌گه شیء فی‌نفسه.

می‌خوام بگم این دوگانگی رو ما تحمیل نمی‌کنیم به شوپنهاور بلکه شوپنهاور به عنوان یک فیلسوف پساکانتی داره دو جهان رو برا ما توصیف می‌کنه یکی جهان همچون تصور و یکی جهان همچون اراده. چرا این مقدمه ضرورت داشت بگم؟ چون من می‌خواهم زمان رو به همین دو تفکیک برای شما تبیین کنم یعنی زمان همچون تصور و زمان همچون اراده. تاکید می‌کنم که این تفکیک به این بیان کلام شوپنهاور نیست به همین خاطر در توضیحاتم گفتم من می‌خواهم شوپنهاوری توضیح دهم اگر جایی ایرادی دیدید نفسی دیدید گردن من حسامه. شوپنهاور نیومده بگه زمان همچون تصور یا زمان همچون اراده، او از جهان همچون تصور و اراده صحبت می‌کنه. این یک تبیین ابتکاری‌ست پیشکش شما

اول برم به سراغ زمان همچون تصور. عرضم رو با مثال خدمتتون می‌گم؛ با این دوربین‌های دوچشمی حرفه‌ای تجربه کردید منظره‌ای رو تماشا کنید؟ یا تجربه‌ی عکاسی با دوربین‌های حرفه‌ای داشتید؟ موقعی که از دو چشمی نگاه می‌کنید روی اون صفحه‌ی نمایه‌ی شما، اون دوتا حلقه ای که شما دارید می‌بینید، که تصویر منظره رو برای شما به همراه با یک سری اطلاعات داره نشون می‌ده یعنی درجه بندی روی عدسی دوربین شما انگار هست توی دوربین هم وقتی می‌خواید عکاسی کنید از ویزور نگاه می‌کنید پایین تصویری که توی کادر می‌بینید یک سری اطلاعات هست مثلاً شما از توی ویزور علاوه بر اینکه تصویر روبرو رو دارید می‌بینید دارید ایزو رو می‌بینید باتری رو می‌بینید نقطه‌ی فوکس تصویر رو می‌بینید خب یه سری اطلاعات اضافه هست. حالا این مثال رو برای چی زدم؟ سوالم اینه اون اطلاعات و اون درجه بندی شده‌گی، اون نقطه‌ی تمرکز، این‌هایی که شما دارید می‌بینید، این‌ها در منظره‌ای است که شما دارید تماشا می‌کنید یا در ابزاری است که شما دارید با آن تماشا می‌کنید؟ تونستم برسونم سوالم چیه؟ یعنی اون دشت و دمنی که در مقابل تو هست درجه درجه شده یا ابزاری که تو داری  باهاش تماشا می‌کنی یا تصویر برداری می‌کنی‌ست که این مدارج و اوصاف رو داره نشون می‌ده؟ من همیشه با دو تا سوال مفهوم زمان رو سعی می‌کنم مثال بزنم و تبیین کنم البته می‌شه اینو از دو تا به چند سوال هم افزایش داد ولی حداقل دو تا. سوال اولی که می‌پرسم اینه که زمان چیه؟ هر جوابی که به این سوال زمان چیست دارید رو برای خودتون نگه دارید یا یادداشت کنید. حالا ادامه‌ی عرض من رو گوش کنید. اونجا که مثال دوربین رو براتون گفتم سوال اصلیم در واقع این بود که می‌خواستم با مثال خدمت شما بگم. وقتی شما دارید یک منظره ای رو مدرج و با یک سری اطلاعات اضافه‌ای می‌بینید این‌ها اوصاف منظره هست؟ واقعا اون دشت و دمن روبروی توئه که درجه درجه هست؟ یا اینا آثار ابزاری است که تو داری باهاشون منظره رو می‌بینی؟ قاعدتاً اینا مال ابزاره دیگه. یعنی تو دوربین رو اگر بزاری کنار و منظره رو نگاه کنی دیگه روش این درجه و علائم و اطلاعات نیست منظره رو می‌بینی اما به محض اینکه چشمت رو ببری رو ویزور یا از دو چشمی نگاه کنی باز دوباره اون درجه‌ها برمی‌گرده سر جاش. پس این‌ها افزوده‌های ابزار تماشاست. خب این مثال رو برای چی گفتم؟ دارم فعلاً توی این مرحله از زمان همچون تصور صحبت می‌کنم و می‌خوام اینو عرض بکنم که آقا خانوم ما داریم یک جهانی رو تماشا می‌کنیم با چی تماشا می‌کنیم؟ با یک ابزار ادراک. ما یک چیزهایی داریم که باهاش می‌شه این جهان پیرامون رو ادراک کرد؟ حواسّی داریم، اعضایی داریم، قوایی داریم که به ما با ابزار بینایی چشایی شنوایی لامسه حتی خیال، امکان ادراک جهان رو می‌ده یکسری محفوظاتی هم از قبل داریم؛ کانت اینو می‌گفت دیگه، می‌گه یک چیزهای پیشینی داری و یک چیزهایی رو بعدا کسب می‌کنی اینا در کنار هم جمع می‌شه و تو قوه‌ی درک جهان پیرامونت رو پیدا می‌کنی. خب؟ حالا نکته‌ای که باید بهش توجه کنیم اینه که آیا این جهان است که زمان‌مند است یا روی ابزار ادراکی ما وقتی می‌خوایم این جهان رو تصور بکنیم ناگزیریم که با یک درجه درجه‌هایی اونو تماشا بکنیم و ما داریم جهان رو زمانمند می‌بینیم؟ این سوال خیلی مهمه. من متوجه می‌شم به عنوان مثال الان که شامگاه پنجم اسفندماه سال صفره دیگه خورشید در آسمان نیست اما تدریجا و در حرکت اتفاقی میافته که کمی بعد دوباره خورشید در آسمان طلوع می‌کنه و من متوجه می‌شم که آنجایی که خورشید برای من نیست بود دوباره هست می‌شه و در همان آسمانی که هست هست همواره در آنجا یا آن طوری که قبلا بوده نیست، یه وقتی در مشرقه، یه وقتی در وسط آسمانه و یک وقتی هم می‌آد در مغرب می‌نشینه. هستی به هستیدن خودش مشغوله، اون چیزی که به من کمک می‌کنه که این حرکت رو بتونم تصور بکنم و ادراک بکنم چیزی در ذهن منه که من اونو زمان نامیدم به همین خاطره که سال‌های سال بعد از شوپنهاور اندیشمندی همچون جناب هایدگر وقتی می‌خواد از زمان بگه توأمان با هستی از زمان می‌گه، کتابش هم همینه، نخستین اثر مشهور هایدگر هستی و زمانه. اونجا زمان یک امر قراردادی که ما انسان‌ها تصمیم گرفتیم که شبانه روز رو به ۲۴ واحد تقسیم کنیم این ۲۴ واحد را به ۶۰ واحد اون ۶۰ واحد رو دوباره به ۶۰ واحد تقسیم کنیم دیگه بحث این نیست بلکه زمان خود خود هستی‌ست اما آنطور که بر من آشکار پدیدار می‌شه. دقیقا مثل مثال دوربین یعنی بر روی ابزار ادراکی من این زمان حضور داره و اصلا من قبل از این که برسم به اینکه بخوام راجب ابزار ادرا کم صحبت کنم در مورد زمان صحبت می‌کنم، خارج از بحث الانمونه یادگاری می‌گم بعد بیشتر راجبش هم من فکر می‌کنم هم شما. یکی از سوال‌های ناب هایدگری از کانت اینه که کانت موقعی که داره ابزارهای شناخت رو می‌گه، می‌گه بعضی‌هاش پیشینی‌ست بعضی‌هاش پسینی‌ست خب یعنی یه چیزهایی از قبل داریم که همچون که انسان متولد می‌شه اینا با ما هست بعضیا هم که تجربه هست کسب می‌کنیم همین‌جا هایدگر یه سوال می‌پرسه اندیشمندان ناب به سوال‌های نابه که اندیشمند می‌شوند و ببینید سوال چقدر سوال زیبا و ظریفیه. می‌گه که استاد همین این‌جا که داری پیش و پس رو صحبت می‌کنی یعنی اینکه تو قبل از اینکه راجب هر چیزی حرف بزنی داری راجب زمان حرف می‌زنی. بعضی جاها من دیدم که در ادبیات اساتیدمون می‌گن که ، اگر تقدم و تأخر صحبت می‌کنیم تقدم و تأخر وجودی صحبت می‌کنیم نه زمانی‌ها. اینا به خاطر اینه که وجود رو از زمان تفکیک کردند چه بسا این طوره که من اساساً وجود رو دارم زمانمند می‌بینم. یادتونه گفتم با دو تا سوال می‌شه به موضوع زمان پی برد؟ سوال اول این بود که زمان چیست و گفتم که پاسخش را بنویسید و یا در ذهن‌تون نگه دارید حالا می‌رسم به سوال دوم. دقت کنید سوال دوم خیلی مهمه و اون اینه که زمان چیست؟ آیا الان که داری به این سوال زمان چیست فکر می‌کنی با نوبت قبل که به سوال زمان چیست فکر می‌کردی داری به یک سوال فکر می‌کنی و زمان برای تو در هر دو پرسش یک معنا داره؟ چیزی عوض شد؟ عیار مفهوم زمان در ذهن تو عوض شد؟ زمان همین تصوری است که تغییر کرد. یعنی خود زمان در سوال قبلی یه چیز بود حالا انگار من اشراف بیشتری دارم. خب این دور و بر جهان من که چیزی تغییر نکرده، در من یک چیزی تغییر کرده در مورد زمان و با این حرکت ما می‌تونیم به حقیقت زمان پی ببریم. وقتی اینجوری زمان رو نگاه می‌کنیم دیگه زمان لزوماً و فقط یک مغوله‌ی کمّی نیست بلکه زمان کیفیت هم داره. اینو تا به اینجا داشته باشید یک تیکه‌ی دیگه هم عرض دارم که می‌گم خدمتتون.

می‌دانیم و می‌دانید که کلمه‌ی مرکزی و اساسی در نظام فلسفی آرتور شوپنهاور که اتفاقاً نظام فلسفی خیلی گزیده  و متقنی‌ست یعنی توی سی سالگیش اظهار نظری کرده و نظام فلسفیش رو عرضه کرده تا دم مرگ هم گفته حرف من همونیه که گفتم؛ گرچه که بعدها کمی بیشتر تبیینش کرده ولی به مدل ویتگنشتاینی نیست که بگیم که قبلش یه چیز می‌گه بعداً کلاً زد و یه چیز دیگه گفت و یا مدل ملاصدرایی نیست که بگیم اصالت رو در یه جا می‌‌دید بعداً رفت یه چیز دیگه گفت یک نظام خیلی منضبطی داشته، به نسبت سایر فیلسوفان هم بخواهیم نگاه کنیم خیلی گزیده گوعه، یک جلد کتاب داده گفته این منابع نظام فلسفی من. در این نظام فلسفی کلمه‌ی کلیدی اراده است. کلمه‌ی اراده برای شوپنهاور همونقدر مهمه که شیء فی نفس برای کانت مهمه که موصول برای افلاطون مهمه و ما اگر این اراده رو خوب بفهمیم بعدش می‌تونیم بریم فلسفه‌ی نیچه رو بفهمیم چون نیچه اون اراده‌ی معطوف به قدرت رو از شوپنهاور برداشته که در واقع اراده‌ای که شوپنهاور گفته که البته در نظام فلسفی شوپنهاور معطوف به حیاته توی فلسفه نیچه هم بحث می‌شه این که می‌بینیم خیلیامون می‌ریم سراغ نیچه ولی نیچه رو کافه‌ای بحث می‌‌کنیم به خاطر اینه که رکن‌های نظام فلسفی نیچه خودش جای دیگری داره شکل می‌گیره و می‌دونید که نیچه همین کتاب جهان همچون اراده و تصور رو می‌خونه و باورهای فکری در او شکل می‌گیره. خب حالا که دانستیم کلمه‌ی اصلی شوپنهاور اراده هست دوباره این جمله‌ی آخر صفحه‌ی ۲۵ کتاب در باب حکمت زندگی رو براتون می‌خونم خوب دقت بکنید لطفاً. گفت نتیجه این که بسیار کمتر از آنچه می‌پندارم می‌توان از بیرون حریف کسی شد اما زمان که قادر مطلق است در اینجا قانون خود را اجرا می‌کند. حالا شما به من بگو رفیق من اینجا که داره از قادر مطلق صحبت می‌کنه آیا از چیزی به جز اراده داره صحبت می‌کنه؟ من از اینجا برداشت اراده‌ای دارم یعنی گویی که شوپنهاور می‌گه اون اراده همین زمان است یا لااقل این زمان اراده‌ی مطلق است هر کاری بخواد می‌کنه، پس اینجا یک مفهوم دیگری از زمان هم قابل طرحه که با آن مفهوم قبلی که تصور بود متفاوته. اونجا من عرضم این بود که زمان‌مند دیدن جهان مشخصه‌ی ابزار ادراک ماست با این تفاوت که تو مثالی که من گفتم ما می‌تونیم دوربین رو بزاریم کنار جهان رو بی دوربین ببینیم ولی در حقیقت زیست انسانی نمی‌تونیم ابزار ادراک‌مون رو بذاریم کنار لاقل اونقدری که تا الان من سواد پیدا کردم نمی‌تونیم، شاید هم راه‌هایی هست که ابزار ادراک مون رو بزاریم کنار و بدون زمان جهان رو تماشا بکنیم اونجا داریم زمان همچون تصور رو می‌گیم. الان یه بحث دیگه‌ای هم مطرحه می‌گه این زمان قادر مطلق است و او است که پدید می‌آره. حالا صفحه‌ی ۲۶ هم دوباره یه تلنگری به این قدرت مطلق می‌زنه صفحه‌ی ۲۶ تو ترجمه آقای محمد مبشری کلا دو پاراگرافه؛ پاراگراف اول سطرهای پایانیش رومن از رو براتون می‌خونم می‌گه: حال آنکه توانایی‌های ذهنی اصلاً در حیطه‌ی قدرت ما نیست، وجه اشتراکش با اون صفحه‌ی قبلی همین قدرته اونجا می‌گه قادر مطلق اینجا هم داره قدرتی به جز قدرت من رو توصیف می‌کنه، خب استاد آرتور قدرت چیو داری می‌گی؟ ادامش خیلی لااقل برای من عجیب بود. دوباره از اول سطر رو بخونم: حال آنکه توانایی‌های ذهنی اصلاً در حیطه‌ی قدرت ما نیستند بلکه بر حسب حق الهی پدید آمده‌‌اند و در تمام عمر تغییرناپذیر و ثابت‌اند. حق الهی؟ استاد الهیات داری درس می‌دی؟ حق الهی چی بود توی این وسط؟ اینجا عجالتاً اینکه اله چیه خدا چیه شوپنهاور و این حرف‌ها؟ اینو فعلاً بزاریم کنار با یک تلنگر که ما نیاز داریم بدانیم که وقتی یک فیلسوف کلمه‌ی خدا رو به زبون می‌آره داره از چی صحبت می‌کنه. من این کلمه‌ی خدا را می‌خوام پرانتزشو ببندم بعدا بریم بهش فکر کنیم به هر حال برای ما به عنوان پژوهشگر و به عنوان کسی که می‌خواهد بیاندیشد این کلمه قابل حذف نیست من باید تکلیفمو رو باهاش روشن کنم حداقل بفهمم این کلمه در ادبیات فیلسوفانه یعنی چه؟ آخه بابا چند ۲۰:۰۷ داریم جلوتر بعد نیچه هم می‌آد راجب این کلمه صحبت می‌کنه در کتاب چنین گفت زرتشت می‌گه خدا مرده است. یعنی کی مرده است؟ من باید بفهمم چی در ذهن توست؟ تو به چی می‌گی خدا که بعد می‌گی خدا مرده است؟ نمی‌شه مرگ رو به عدم نسبت داد مگه می‌شه چیزی نباشد و بمیرد؟ اصلا مگه می‌شه یه چیز زنده نباشد و بمیرد؟ مرگ موهبتی است که فقط زنده او را ادراک می‌کند حال موضوع این نیست می‌بندیم این پرانتز رو. چی موضوع ماست؟ اینکه ببینید شوپنهاور وقتی از زمان داره صحبت می‌کنه گویی که از یک اراده داره صحبت می‌کنه از یک اراده‌ای که او را با وصف مطلق به ما می‌گه، می‌گه این قادر مطلق است هر‌ کاری بخواد می‌کنه. جلوتر همین قدرت مطلق خارج از من رو می‌بره می‌زاره گردن یک کلمه‌ی دیگری و اونجا می‌گه که قدرت الهیه که یه چیزهایی رو برای ما تحکم می‌کنه خیلی خب. فعلاً در حد این جرعه می‌تونیم به یک جمع‌بندی برسیم بگیم که چیزی از بیرون نمی‌تونه انسان رو تغییر بده الّا یک قادر مطلق که این قادر مطلق اسمش زمانه. زمان رو ما در این چند دقیقه به دو سطح بحث کردیم گفتیم زمان هم در مقام تصور قابل تعبیره یعنی زمان همچون تصور که به عنوان وصفی در ابزار ادراک منه هم زمان در مفهوم اراده قابل تبیینه یعنی چیزی بیرون از ابزار ادراک من که اتفاقاً حاکم بر منه. یک پیش‌درآمدی بگم نمی‌دونم شاید در جرعه‌ی بعد منم چیزی داشتم اضافه کنم و موضوع جرعه بعدمون این شد شایدم ازش گذشتم شما هم فکر کنید من هم بهش فکر کنم در ادامه بهش برسیم. شوپنهاور می‌گه خیلی خب حالا این قادر مطلق که داره خودش رو بر ما تحمیل می‌کنه و همه چیز رو دگرگون می‌کنه برای در امان ماندن از او یک راه وجود داره اون راه چیه؟ سطر اول صفحه‌ی ۲۶، فقط شخصیت اخلاقی از گزند زمان در امان می‌ماند. حالا این سوال برای ما باقی می‌مونه که شخصیت اخلاقی از نظر شوپنهاور یعنی چه؟ خب اونقدری هم که فکر می‌کردم این جرعه کوتاه نشد و گرم شدم به هم‌صحبتی با شما. امیدوارم که عافیت و سلامتی باشه هم برای من هم برای شما و در ادامه‌ی جرعه‌ها با هم بیشتر فکر بکنیم و این کتاب رو پیش ببریم تا بعد تندرست باشید. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

در ادبیات عامیانه از عبارت «باشخصیت» و «بی شخصیت» زیاد استفاده می کنیم، اما کلمه «شخصیت» به چه معناست؟ ما با چه شاخصی به شخصیت خواهیم رسید؟ شوپنهاور چه تعریفی از شخصیت دارد؟ اینها سوالاتی است که سعی در پاسخ به آنها داشته ام. البته در میانه صحبت از «مدرسه نفاق» و «خانه تزویر» هم حرفهایی طرح شده که شاید سرآغاز گفتگوهای بلندتری باشد.
– در باب حکمت زندگی صفحه ۲۵
– جهان همچون اراده و تصور صفحه ۲۸ و ۱۴۳

متن کامل جرعه‌ی بیست و هشتم

توی محاوره‌های روزمره عمدتاً واژه تلف می‌شه، چرا؟ چون ما نیاز نداریم به معناش فکر کنیم از روی عادت صحبت می‌کنیم.عادت کارش اینه که تصمیم رو برای ما ساده بکنه. خب؟ واژه‌ها رو می‌تونیم سبک خرج بکنیم. از جمله واژه‌های سنگینی که ما تو محاوره‌های عادی سبک خرجش می‌کنیم کلمه‌ی شخصیته، به عنوان مثال می‌گیم که فلانی خیلی با شخصیت بود، اینو وقتی می‌خوایم توصیف به خیر بکنیم می‌گیم یا یه کسی رو بخوایم مذمّت بکنیم می‌گیم که خیلی آدم بی شخصیتیه. اما در قلمر‌وی اندیشه ما اجازه نداریم واژه رو از رو عادت خرج بکنیم اینجاست که باید انتخاب بکنیم، باید تامل کنیم.

شخصیت چه معنایی داره؟ آیا اصلا انسان فاقد شخصیت رو می‌تونیم تصور کنیم؟ من توی این جرعه که جرعه‌ی ۲۸ام می هست می‌خوام به کلمه‌ی شخصیت از نگاه شوپنهاور بپردازم و خودم هم تاملاتی دارم که خدمت شما عرض خواهم کرد. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

پادکست می جسارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام امیدوارم که در تندرستی و عافیت جرعه‌ی بیست و هشتم مِی را بشنوید.

در راستای اون چیزی که توی جرعه‌ی قبل گفتم درواقع مینیمالیسم، یه کوچولو نحوه‌ی ارائم رو دارم تغییر می‌دم توی پادکست مِی که بتونم گزیده‌تر و چه بسا کاربردی‌تر عرایضم رو به شما بگم به همین خاطر یه مقداری با سبک و سیال سوال و جواب می‌خوام پیش برم؛ با این توضیح سوالی رو که می‌خوام ابتدا مطرح بکنم اینه آیا می‌شود که ما در یک شرایط بد در یک محیط تحقیرآمیز در یک فضای غیر مطلوب حال خوبی رو تجربه بکنیم و خوشحال باشیم؟ متقابلاً آیا می‌شه ما در میونه‌ی امکانات و دارایی‌هایی که برای خیلیا آرزوعه حال بدی داشته باشیم؟ فال حافظ که می‌گه اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی همه چی دورمون باشه ولی حالمون ناخوب باشه؟ پاسخ شوپنهاور به این سوال مثبته می‌گه بله می‌شود‌. فقط توجه داریم دیگه ما با یه سخنران انگیزشی که وسط همه‌ی بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها انسان چشمشو به همه چیز می‌بنده یک کراب فانتزی انتخاب می‌کنه می‌گه به به چقدر همه چیز خوبه من چقدر ارومم من چقدر خوشحالم روبه‌رو نیستیم اتفاقاً ما با فیلسوف سخت‌گیری که معروفه به سیاه بینی و رنج اندیشی روبه‌روییم.

اگر شوپهناور داره می‌گه بله می‌شود در چنین فضایی متضاد محیط زیست باید گوشامون تیز باشه که رو چه حسابی می‌گه؟ با چه استدلالی می‌گه؟ شما رو ارجاع می‌دم به صفحه‌ی ۲۵ منبع اصلی‌مون یعنی کتاب در باب حکمت زندگی تو پارگراف دوم

شوپهناور‌ کلید معمّا رو نام می‌بره می‌گه ماجرا برمی‌گرده به شخصیت. اگر انسانی در شرایط محقّرانه شخصیت متعادل و نرم داشته باشه خوشحال زندگی می کنه اما اگر کسی متقابلاً شخصیت آزمندی داشته باشه حتی وسط همه‌ی امکانات حالش بده، حسود و آزمند زندگی می‌کنه. با همین مقدمه است که شوپنهاور جمله‌ای رو از سقراط نقل کرد که همین یک جمله شد بهانه‌ی جرعه‌ی قبل ما ،چی بود اون؟ گفتیم که سقراط مردم رو در بازار می‌دید که مشغول خرید و فروش و در سر وکله هم زدنند وجمله‌ای که زبان میاره اینه که چه بسیار است آنچه من بدان نیاز ندارم. شوپنهاور این جمله‌ی سقراط را در ذیل همین مقدمه‌ی شخصیت مطرح می‌کنه. خب حالا که شخصیت چنین کارکرد اساسی داره یعنی می‌تونه مارو بر امواج محیط سوار بکنه به جای اینکه غرق بشیم در امواج،موج سواری بکنیم و لذتش رو ببریم باید پی‌بگیریم که شوپنهاور به چی می‌گه شخصیت؟ پیش از این هم به این منبع ارجاع دادم مجدد تکرار می کنم در کتاب جهان همچون اراده و تصور جلد اول دفتر دوم صفحه‌ی ۱۴۳ https://mey.ir/sources

شوپنهاور می‌گه من یه وجودی دارم یک وجود و خمیرمایه‌ی درونی که وقتی می‌خوام به چیزها معنا بدم در این زمینه معنا رو می‌سازم در این زمینه معنارو ادراک می‌کنم، یه چیزیه که من رو منع می‌کنه. اگه در مورد انسان صحبت بکنیم بهش می‌گیم شخصیت اگر در مورد به جز انسان بخوایم اشاره بکنیم مثلاً در مورد یک سنگ بهش می‌گیم خصوصیت. همین مثال سنگ رو اگر بهش توجه کنیم فرض بکنید عقیق سنگه زبرجد سنگه مرمر سنگه همه در کلّیت سنگ بودن با هم اشتراکی دارند.اما یه چیزی هست که این‌ها رو از هم تفکیک می‌کنه همون چیزی که به ما این فرصت رو می ده آن‌ها را با نام‌های متمایزی بشناسیم و اشاره بکنیم. این خصیصه هست یعنی خصیصه‌ی عقیق و زبرجد و مرمر یکی نیست و این اسباب تمایز می‌شه. اون چیزی که در مورد سنگ اسمش خصیصه یاخصوصیته در مورد انسان نامش می‌شه شخصیت. خب پس تا به اینجا یه تعریف از شخصیت به روایت شوپنهاور داریم حالا من تعملاتی دارم در باب این کلمه که خدمت شما می‌خوام بگم.

ما برای اینکه یک فرد را از هم‌نوع‌های خودش جدا بکنیم احتیاج به یک شاخص داریم به یه ممیز، والّا تا وقتی که هیچ ممیزی بین او و دیگر هم‌نوع‌هاش نباشه ما به هیچ اویی اشاره نمی‌کنیم چون جدا نشده. به قول جلال الدین خان بلخی می‌گه قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست ما اگر که داریم به آب دریا اشاره می کنیم به قطراتش که اشاره نمی‌کنیم یه  کلیتی رو بهش می‌گیم دریا یا آب دریا.

وقتی یه شاخص پیدا شد که یک فرد رو از دیگر هم‌نوع‌هاش جدا کرد اون لحظه می‌تونیم اون رو مستقلاً صاحب نام بدونیم. در گروه سنگ‌ها ما میایم یک خصیصه‌ی ظاهری رو به عنوان مثال معیار می‌گیریم می‌گیم اونی که سیاهه اونی که سبزه اونیکه سرخه یا سفیده، بر اساس خصیصه‌ی ظاهری، یا میزان مقاومت و شکنندگی، بازتاب نور، با یه معیارهایی اونا رو تفکیک می کنیم و اسامی متفاوتی براش در نظر می‌گیریم خب، پس در ابتدا این رو مفروض داریم و می‌دونیم که وقتی ما داریم از شخصیت یا خصوصیت صحبت می کنیم غرضمون شاخصی‌ست که یک فرد رو از بقیه‌ی هم‌نوع‌ها متمایز می‌کند و ما می‌تونیم اون رو مستقلاً خطاب کنیم در مورد سنگ ما میریم سراغ خصیصه‌های ظاهری، در مورد انسان هم این خصیصه‌های ظاهری معیار هست یعنی ما اصلاً نمی‌خوایم بگیم که ظاهر فاقد اهمیته اگر فاقد اهمیت بود که این همه روش سرمایه گذاری نمی‌شد که، شما اگر نگاه بکنید به بهانه‌های مختلف این تمایز ما با جامعه‌ی پیرامونی داره ازمون گرفته می‌شه در پادگان یا نظام‌های پادگانی این‌ها رو تجربه کردیم دقت کردید همه رو سعی می‌کنند یه شکل کنند پوشش ثابت یونیفرم ثابت مو از ته تراشیده پوتین هم شکل، زندگی کاملاً در استایل مشابه تکرار شونده و غیرمتمایز با همدیگه هممون یه ساعت بیدار شیم یه ساعت بخوابیم این زندگی پادگانیه. دنیای مدرن هم در فضای کارمندی ما رو اینطور بار می‌آره ما به قطعات یک ماشین بزرگ به نام اجتماع تبدیل می‌شیم و باید هممون هم‌شکل هم‌ساعت هم‌خلق باشیم هممون تو یه روز ثابت از هفته استراحت بخوایم هممون ساعت معینی ساعت کارامدی‌مون باشه و کارمون رو شروع کنیم تو ساعت معینی هم مرخصیم بریم منزل، مد هم با ما همین کار رو می‌کنه یعنی مد حتی سعی می‌کنه صورت‌های مارو بکوبه از نو و شبیه هم بسازه، دماغامون مثل هم دهن‌هامون مثل هم چال گونه‌مون مثل هم. اگر دقت بکنیم تمام این ها منتهی می‌شه به اینکه دیگر من کسی متمایز از جامعه‌ی پیرامونی خودم نیستم من ادغام می‌شم در همگان. این دقیقاً مخالفه با مفهومی که ما از شخصیت می‌شناسیم چون شخصیت شاخصی است که بین من و هم‌نوع‌های خودم یک تمایزی ایجاد می‌کنه می‌گه به رغم اینکه ما خیلی به هم شبیه هستیم ولی در این یک موضوع با هم تفاوت داریم‌. اما آیا در مورد انسان وقتی از شخصیت صحبت می‌کنیم صرفاً و صرفاً خصایص ظاهری مدنظرمونه؟ یعنی حتی در همون پادگان که سعی می‌کنن همه رو یه شکل بکنن به زور آیا واقعا آدما همه جوره شبیه هم می‌شن؟ آیا تو نظام‌های آموزشی رسمی که یک انسان الگو و مقبول وجود داره و اون کارخونه‌ی تربیتی سعی می‌کنه همه‌ی ما رو تو اون قالب و الگو جا بده به رغم تمام تلاش‌ها به رقم تمام ظواهرمشترک مانتو و مقنه و روپوش یک شکل آیا ما باز تبدیل می‌شیم به آدم‌های همسان یا یک تفاوت‌هایی داریم؟ جواب اینه که تفاوت داریم. حقیقت تفاوت یا حقیقت شخصیت در انسان نه در خصایص ظاهری بلکه یک جای دیگر است اون چه به ما شخصیت می‌ده و ما رو از دیگران جدا می‌کنه اون چیزی که حقیقتا ما رو از دیگر هم‌نوع‌های خودمون جدا می‌کنه و بهمون شخصیت می‌ده شناخته. من جهان را چنان می‌شناسم که دیگران چنان نمی‌شناسند، آیا منظورمون اینه که مباین مطلقیم؟ هیچ اشتراکی بینمون نیست؟ نه؛ اگر هیچ اشتراکی نباشه که جوامع انسانی شکل نمی‌گیره بلکه عکس قضیه رو داریم می‌گیم، می‌گیم هم‌پوشانی یا تساوی مطلق نیست چطور که در هندسه اگر دو شکل در یک صفحه دقیقاً در تمام نقاط محیط و ابعاد منطبق بر هم باشند ما می‌گیم که ما دیگه دوتا شکل نداریم اگر ما فرض بکنیم که آدم‌هایی وجود دارند که شناختشون مو نمی‌زنه با هم، عین همن، اینا دیگه دو نفر نیستن یه نفرن و چنین چیزی نا‌ممکنه. کم‌ترین تمایز اینه که ما هرگز نمی‌تونیم دقیقاً از مختصات دیگری جهان رو ببینیم. این زاویه‌ای که چشم من می‌بینه و گوش من می‌شنوه و این نقطه‌ای از زمان که من حضور دارم فقط من حضور دارم و از این زاویه فقط من می‌بینم حالا دیگه مسئله به سادگی چند دقیقه‌ی قبل نیست اگر پذیرفته باشیم که شخصیت ما به ازاش اینه که ما شناخت منحصر به فرد داریم و من این حق رو دارم که چنان جامعه رو ببینم که فقط من می‌ببینم اونوقت خیلی چیز‌های دیگه بعدش تغییر می‌کنه، از جمله‌ی این که ما هرگز جامعه‌ی بی‌اختلاف نخواهیم داشت همواره کسی هست که در این جامعه چنان می‌یبنه که من نمی‌بینم. خب چیکار باید بکنیم؟ اینجاست که یک کلماتی برای ما محل تردید می‌شه؛ آیا اگر قراره ما در یک جامعه‌ای به وحدت برسیم به این معنیه که هممون باید یه چیز بفهمیم، اصلاً جامعه‌ی انسانی تاب چنین چیزی رو داره؟ شدنیه؟ آیا اصلا این فضیلته؟یا این یک جامعه‌ی فاقد شخصیته؟ اگر قرار باشه که میلیون‌ها نفر یه چیز رو بفهمن این اصلاً تعالی ادمی نیست که خب یک آدم بس بود برای چنین عالمی. می‌بینید حالا که دیگه کلمه رو از روی عادت مصرف نکردیم بلکه کلمه رو برگزیدیم و به اون اندیشیدیم یه عالمه پیامد داره اتفاق می‌افته که من برخی از اون رو به اختصار اشاره می‌کنم و این جرعه رو به پایان میبرم.

اگر به خاطرتون باشه من تو جرعه‌ی قبل عرض کردم گفتم که ما نیاز داریم که مجهز بشیم به مهارت تردید به مهارت شک کردن و یه اشاره‌ای هم عرض کردم که این مهارت شک کردن رو در تفکر انتقادی یاد می‌گیریم.

الان می‌خوام قدم پیش بزارم و بگم که نه تنها این یک مهارته بلکه یک ضرورته چرا ضرورته؟ چون با درنگی که ما در کلمه‌ی شخصیت داشتیم دریافتیم این که ما داریم در میان انبوهی از آدم‌ها زندگی می کنیم که اون‌ها هم دارای شخصیت‌اند. شخصیت در این جمله و در این معنایی که من استفاده می‌کنم فاقد بار ارزشیه یعنی من  مسئله‌ام خوب یا بد نیست در این لحظه. می‌خوام بگم همه‌ی آدم‌ها شخصیت دارند چرا؟ چون جهانی دارند مطابق با فهم خودشون. این جمله خیلی جمله‌ی مهمیه واگر من بارها تکرارش می‌کنم چون ما نیاز داریم بارها به آن بیندیشیم چون جایی یادمون ندادن. ما داریم در میان آدم‌هایی زندگی می‌کنیم که انسانند همچون من همچون تو، اما مثل من و تو فکر نمی‌کنند. من باید چگونه با اون‌ها روبه‌رو بشم؟ اگر از ابتدا فرض خودم رو بر این بزارم که نه جامعه‌ی آرمانی من یک جامعه‌ای هست که همه به یک چیز فکر کنند و هیچ تمایزی بین آدم‌ها نباشه همواره در مسیر سرکوب دیگران یا شخصیت اونا قدم برمی‌دارم، همش دنبال این هستم که بکوبم و آدم‌ها را از نو بسازم و خوب بسازم و ای وای که خوب یعنی مثل من‌، من به دنبال تکثیر خودم در این عالمم این خودخواهانه‌ترین نگاه یک انسان به جهان می‌تونه باشه. اگر قرار باشه ما یک معنا از خودخواهی را مذمت بکنیم به گمانم به فهم تا امروزم این معناست که من حسام فرض بکنم که دیگران باید مثل من جهان را بفهمند اما اگر این معنا برام جا افتاده باشه که آقا خانوم اقتضای شخصیت داشتن تو اینه که جهان را چنان می‌شناسی که خودت می‌شناسی هر چند ما یک عالمه تشابه با هم داریم چون هم‌جامعه‌ایم چون هم‌تاریخیم هم‌عصریم ،اما تمایزهایی وجود داره وقتی این تمایز با عنوان شخصیت پذیرفته بشه یک عالمه مهارت جدید برای زندگی ضرورت پیدا می‌کنه یک عالمه مفهوم تغییرمی‌کنه، مفهوم تربیت تغییر می‌کنه تربیت فرزند دیگه این نیستش که او یکی بشود مثل پدرش مثل مادرش و چه بسا بشود کسی که رسیده به آرزوهای نرسیده‌ی پدرش و مادرش. نه اون یه شخصیتی داره اون یه شناخت منحصر به خودش داره. ما نیاز پیدا می‌کنیم به مهارت شنیدن‌ مهارت نقد کردن و نقد شدن مهارت تردید کردن. تردید یعنی چی؟ یعنی من چیزی رو از تو می‌شنوم که او قابل تصدیق از جانب من نیست اگر تو بگی الف، ب است و من هم همانی که تو میگی رو فهمیده باشم تصدیق کرد. اگر تو بگی الف، ب است اما از نظر من الف، ج است یعنی گزارهای که من میفهمم با گزاره‌ای که تو داری روایت می‌کنی مطابقت نداره اینجا من تردید دارم و من باید مسیر این تردید رو سپری کنم. این تردید با من هست و حق اظهارش رو دارم و وقتی اظهار بکنم ممکنه این تردید به تو هم سرایت بکنه. ما خیلیامون از تردید کردن میترسیم، تردید، اقتضای فهم متکثر در جامعه‌ی انسانی است. این که من یک شخصیت دارم تو یک شخصیت، من یه فهم دارم تو یه فهم داری، میگن تکثر در فهم، تردید اقتضای این فضاست. این جمله رو لطفا خوب دقت کنید، چه لحظه ای من یا تو به یقین می‌رسیم؟ وقتی که به این تردید نخستین تردید دیگری اضافه بشه، تردید در تردید می‌شه یقین. وقتی من شک می‌کنم به شکم یعنی این ساختار شک شکسته می‌شه و من آهسته آهسته به یقین می‌رسم. همون قضیه‌ی منفی در منفیه. اگر به این معنا و از این زاویه‌ای که من عرض می‌کنم به شک نگاه بکنیم اساساً شک است که یقین می‌زاید نه اینکه تصور کنی من می‌خوام جمله‌ی اهنگین بگم دارم اونجوری میگم نه، دارم توضیحش رو عرض می‌کنم خدمتت تو ابتدا تردیدی داری و زمانی که در تردیدت به تردید می‌رسی در ساحل یقینی حالا دیگه چقدر در این  یقین غر کنی و مراتب یقین چیه رو نمی‌دونم. خب پس بر این اساس اگر یه فضای آموزشی باشه، یه مکتبی، نظام آموزشی باشه که فرصت تردید نده به بچه‌هایی که داره درس می‌ده یا به محصل‌ها و دانشجوهاش این اصلاً در جاده‌ی یقین  نیست چون مصالح یقین شک و تردیده، نقده، تو وقتی مصالح رو در اختیار قرار ندی اصلاً توشه‌ی یقین ساختن نداریم تو جادش هم نیستی. این تصور باطلیه که ما فکر کنیم که می‌تونیم یه فضایی رو تدارک ببینیم آدم‌ها رو از ابتدا به یقین برسونیم. این باعث می‌شه که ما محصل‌ها و دانشجوهایی داشته باشیم که قبل از اینکه به یقین برسند ادای یقین در میارن رفتاری رو نشان می‌دهند که در مبانیش به تصدیق نرسیدند. این فضایی که از ابتدا محصلش رو به ادای یقین ترغیب می‌کنه خانه‌ی تزویره، تعلیم یافتگی برای نفاقه و علاج نمی‌شود مگر اینکه ما مهارت تردید، مهارت نقد و صبر بازاندیشی رو داشته باشیم.

خب سوال ابتدایی جرعه به خاطرتون هست چی بود؟ سوالمون اینکه شوپنهاور به چی می‌گه شخصیت؟ برگردیم به کتاب صفحه‌ی ۲۵ پاراگراف نهایی. من براتون می‌خونم: بنابراین برای سعادت در زندگی آنچه هستیم یعنی شخصیت‌مان به یقین نخستین و مهمترین امر است زیرا دائم ‌و در همه‌ی شرایط تاثیر گزار است به علاوه مانند موهبت‌های دو مقوله‌ی دیگر دست‌خوش سرنوشت نیست و کسی نمی‌تواند آن را از ما سلب کند؛ از این حیث می‌توان ارزش آن را در تقابل با ارزش آن دو مقوله‌ی دیگر که نسبی‌ست ارزش مطلق خواند.

چی شد تا اینجا؟ دیگه الان من فرضم اینه که دوستانی که دارید می‌شنوید این جرعه رو جرعه‌های قبل رو شنیدید چون می پیوستگی داره اگر از میانه‌ی راه ملحق بشید توشه‌ی کافی برای هم‌سفری در اختیارتون نیست.

ما مفصل سابق بر این صحبت کردیم که شوپنهاور سه سرمایه را برای رسیدن به سعادت برشمرد: آنچه من هستم آنچه من دارم و آنچه می‌نمایم، راجب‌شون هم به تفصیل صحبت کردیم. حالا اینجا اسم اولی یعنی آنچه هستم رو می‌زاره شخصیت نه تنها این  نامگذاری رو می کنه و شخصیت رو منحصر به اولی می‌دونه بلکه می‌گه اون دوتای بعدی در قیاس با این شخصیت ارزش نسبی دارند اون چیزی که مطلقاً ارزش داره آنچه هستیمه. چرا چنین چیزی را می گه؟ می‌گه برای این که غیر قابل سلبه، ممکنه روزی آنچه داری رو از دست بدی ممکنه آنچه می‌نمایی به جهت تعرضی که به آبروی تو می‌شه یا شهرت تو می‌شه از دستت در بیاد ولی آنچه هستم حقیقت تو و ذات توست این خویشتن توست کسی نمی‌تونه اینو از تو سلب بکنه. مثالی بزنم خدمتتون، شما فرض بکنید به حسام به من یک ارث کلان رسیده ولی من خبر ندارم همچنان دارم به زندگی فقیرانه‌ی خودم ادامه می‌دم ثروتی که من دارم اما نمی‌دونم آیا واقعاً من رو سعادتمند می‌کنه؟ معکوسش رو بگم خدمت شما، فرض بفرمایید که کسی اهل و عیال و فرزند و همسر و اینا داره به خاطر کهولت مبتلا شده به آلزایمر، ادراک فرد دست‌خوش تغییر شده آنچه دارد رو نمی داند یا آنچه داشته رو از دست رفته می پندارد شما دیدید این‌ها واقعا غصه می‌خورند اینا واقعا درد می‌کشن واقعا احساس بی کسی یا تعلق می‌کنند اینجا دیگه موضوعی نیست که در واقعیتی که تو بهش میگی واقعیت چه اتفاقی می‌افته مسئله اینه که در آن چه او به عنوان واقعیت ادراک می کند داره چه تحقق پیدا می‌کند. پس حتی آنچه من دارم و آنچه می‌نمایم هم اعتباری اگر داره بر اساس آنچه من می‌فهممه آنچه من هستمه. حالا ارجاع نهایی بدم به کتاب جهان همچون اراده و تصور همین  ابتدای ابتدا یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور با این کلماتی که الان براتون میخونم آغاز می‌شه گوش بکنید چنین می‌گه شوپنهاور: جهان تصور من است در رجوع به هر موجود زنده و شناسنده این حقیقتی است معتبر، گرچه تنها آدمی قادر است تا آن را به آگاهی متفکرانه‌ی انتزاعی در آورد اگر حقیقتاً چنین کند بصیرت فلسفی بر او طالع گشت آن گاه بر او آشکار و مسلّم خواهد شد که نه خورشید و زمین بلکه تنها چشمی را می‌شناسد که خورشید را می‌بیند و دستی که زمین را لمس می‌کند جهان پیرامون وی تنها به عنوان تصور آنجاست به دیگر سخن تنها با رجوع به چیزی دیگر یعنی آنچه تصور را می سازد، و آن خویشتن اوست. وقتی داره از جهان همچون اراده و تصور صحبت رو شروع می‌کنه می‌گه این تصور رو خویشتن تو وشخصیت توست که می‌سازه این آغازین کلمات کتاب جهان همچون اراده و تصوره و ازاین جهت عرض کردم که ببینید که چقدر شخصیت جایگاه اساسی و مهمی دارد در فلسفه‌ی شوپنهاور. خب حالا جرعه رو با یک سوال هم به پایان می برم و جواب این سوال رو درش تامل می‌کنیم تا بعد. آیا شخصیت با این همه اهمیتی که داره قابل تغییره؟ شوپنهاور تو آخرین سطرهای صفحه‌ی ۲۵ اینطور می گه: نتیجه اینکه بسیار کمتر از آنچه می‌پندارند می‌توان از بیرون حریف کسی شد یعنی تغییر شخصیت از بیرون کمتر اتفاق می‌افته، یه اما میاره که امان از این اما، می‌گه اما زمان که قادر مطلق است در اینجا هم قانون خود را اجرا می‌کند و به تدریج بر امتیازات فکری و بدنی چیره می‌شود. حالا اینکه زمان چیه که ازش چنین قدرت نمایی برمی‌آد که شوپنهاور بهش می‌گه قادر مطلق مشق من و شما باشد که تا در آن تامل کنیم تا جرعه‌ی بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

مینیمالیسم به رغم شهرت در فضای هنری یا چیدمان منزل و مد و پوشاک؛ در حوزه اندیشه و تفکر چندان که شایسته است مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته. این جرعه کوشش مختصری است در وسعت مباحث قابل طرح در این قلمرو. توضیح داده‌ام که چرا ترجمه «گزیده‌گرایی» را بهترین ترجمه برای مینیمالیسم می‌دانم.

در جرعه سابق نگاه شوپنهاور به جناب سقراط را عرض کردم. آنچه در جرعه بیست و هفتم پادکست می موضوع صحبت ماست، متکی به نقل قول جمله‌ای است از سقراط و به همین بهانه نگاهی انتقادی به داوری شوپنهاور نسبت به سقراط هم عرض کردم.

جرعه بیست و هفتم را می‌توان پیش‌درآمدی بر بحث مینیمالیسم دانست و در چند دقیقه ضرورت و مبانی آن به اختصار اشاره شده است. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

متن کامل جرعه‌ی بیست و هفتم

پادکست مِی جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

اهل مِی سلام. به بیست و هفتمین جرعه از هم‌پیاله‌گی خود رسیدیم و همچنان در حکمت زندگی می‌اندیشیم. تو جرعه‌ی سابق صحبت‌مون رسیده بود به بحث جناب سقراط. اونجا من نقد شوپنهاور نسبت به سقراط رو خدمت شما عرض کردم، شوپنهاور نظرش بر اینه که اگر کسی می‌خواد بیاندیشه و اندیشه‌ی مدوّنی داشته باشه باید اونو کتابت کنه. پس از اونجایی که سقراط اثر فلسفی مدوّنی نداره و قلمی در باب تفکر روی کاغذ نذاشته که بگه منظومه‌ی تفکر من اینه، با معیارهای شوپنهاور از یک فیلسوف تراز فاصله داره، برخلاف افلاطون که مورد تمجید شوپنهاوره. نظر شوپنهاور رو من در جرعه‌ی قبل عرض کردم در این جرعه می‌خوایم صحبت‌مون رو با یک تفکر انتقادی پیرامون نظر شوپنهاور یعنی قسمت پایانی جرعه‌ی قبل آغاز کنیم.

وقتی می‌گیم تفکر انتقادی، منظورمون چیه؟ به زبان ساده و تعبیری که من می‌فهمم، من به تفکر انتقادی می‌گم مهارت شک کردن. شاید این تعبیر خیلی ملموس و رایج نباشه ولی به فهم من شک خودش مهارته و ما باید توانمند باشیم برای تردید کردن والا فک می‌کنیم داریم شک می‌کنیم ولی به واقع بهانه تراشی می‌کنیم مثل داوری که بهش یک متن علمی رو دادن به جای اینکه بیاد در محتوا تأمل و تردید بکنه سطر رو بشماره به فونت و حاشیه گیر بده، این یعنی بهانه‌تراشی اما شک اصولی متدولوژیکه یعنی با شناختن روش ارزیابی می‌آد توی موضوع وارد می‌شه و تردید می‌کنه حالا با این مقدمه اگر بخوایم به فرمایش آقای شوپنهاور تردید بکنیم راهمون چیه؟ بریم سراغ نحوه و متد ارزیابی شوپنهاور. بگیم که حضرت استاد شما اومدی گفتی که شاخص فیلسوف بودن یا فیلسوفانه اندیشیدن اینه که اندیشه رو به شکل کتبی و مدوّن ارائه کنیم حرفت هم به جاست می‌گی وقتی تو اندیشه‌تو مکتوب نکردی دیگرانی که دارن گمانه‌زنی‌شون و برداشت‌شون از تو رو توصیف می‌کنند در واقع شارح فهم خودشون هستند نه بیانگر حقیقت تفکر سقراط. حالا اگه ما متد رو عوض کنیم چی؟ عوض کنیم یعنی چیکار کنیم؟ بیایید اینطوری فکر کنیم که ما در مورد چه کسی داریم صحبت می‌کنیم؟ در مورد کسی به نام سقراط که قریب به ۵ قرن قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کرده و در دوره‌ی خودش در یونان باستان که البته یونان باستان به نسبت کشورها و سرزمین‌هایی که در اون عصر بودن دیار فرهیختگان بوده. همین که در یک جامعه‌ای دغدغه‌ی گفتگو هست، دغدغه‌ی منطق است، زندگی هست، معنا هست این یعنی اینکه ما با یک طایفه‌ی وحشی روبرو نیستیم اما در همین جمع سقراط بیش از معدل فهم جامعه‌ی خودش بوده در فهم عرفی هم هضم نشده اینجوری نبوده که بگیم یک عرفی دور اونو گرفته و اونو جویده و او هم یکی شده مثل من. آدم اهل زندگی بوده، اهل جنگ و سرباز غیوری بوده وقتی هم که تشکیل زندگی زناشویی می‌ده اونم یه رزمی بوده برای خودش چون می‌خوره به پست یک زن کج‌خلقی که خلقِ بدِ او در تاریخ ثبت شده او با این همسر هم مدارا کرده، مناظره‌هایی که از سقراط کتابت شده نشون می‌ده که فرد خاضع و اهل ادبی بوده از آگاهی خودش برای تحقیر دیگران استفاده نمی‌کرده روزی هم که علمای جاهل و قُضّات درباری اونو گرفتار و محاکمه می‌کنن در محکمه به انصاف صحبت می‌کنه و حتی وقتی که محکوم به مرگ می‌شه مرگ گریز نیست؛ چنین کسی با این گونه زیستنش چنان بودن رو معنا کرده که حضّاری تماشاچی‌‌های اهل فکری که بودن اونو تماشا می‌کردن و نحوه زندگی او را می‌دیدن از روی زیستن او کتابت کردن و شده فلسفه. خوب دقت کنید به نظر شما کدام فیلسوف‌تره؟ کسی که جزوه نوشته و توی دانشگاه لکچر گفته و درس داده، یا کسی که چنان زیسته که از روی زیستن او درس‌ها برداشتند و کتابت کردند اگر شاخص این باشه که اونی که بیشتر کتاب و جزوه نوشته فیلسوف‌تره، بسیار خوب جناب شوپنهاور شما درست می‌گید کسی مثل جناب کانت که شده فیلسوف تراز و مورد اتکا برای شما قطعاً فیلسوف‌تر از سقراطه اما اگر نحوه‌ی زیستن یک فرد و حکیمانه بودن او برای ما معیار باشه خب در این شاخص سقراط بسیار برای ما محترم‌تر از فیلسوفی‌ست که کل قیامش این بوده که عصرها سرساعت ثابتی می‌رفته قدم می‌زده. این صرفاً یک نگاه انتقادی به فرمایش جناب شوپنهاور برای اینکه مقدمه بشه بپردازیم به جمله‌ای که از سقراط نقل شده در کتاب در باب حکمت زندگی.

من برای خودم این جور تعبیر می‌کنم و می‌گم: تفکر مثل پیمودن پله است، رفتن از نردبان به بالاست، هر پله‌ای رو باید پا بگذاری و ازش عبور کنی که به افق بعدی برسی؛ چنین تعبیر می‌کنم بهش می‌گم که نقض دمادم خویشتن  و امیدوارم که این نقض همواره‌ی خود برای شما هم لذت بخش باشه. تجربشو داریم توی جرعه‌‌های می می‌بینیم مثلاً جرعه ۲۵ راجب عقل سرشته زنانه دارد می‌گیم  شوپنهاور اینطور می‌گه بعد چند هفته می‌گذره فکر می‌کنیم می‌بینیم نه چیزهایی بود نمی‌دونستیم نقض می‌کنیم. تو جرعه‌ی ۲۶ می‌گیم که سقراط در نگاه شوپنهاور این‌طوره و شوپنهاور راست می‌گه باز چند هفته تامل می‌کنیم و می‌بینیم که قابل تردیده، لااقل می‌شود طور دیگری هم دید. به همین خاطر من مدام این جمله رو تکرار می‌کنم می‌گم این به فهم من است تا به امروز حالا تا فردا ممکنه چیزهای دیگری بفهمیم. حالا این ذکر خیری که از سقراط کردیم به چه بهانه بود؟ به خاطر اینکه جمله‌ای رو شوپنهاور از او نقل می‌کنه که برمی‌گرده به تجربه‌ی زیسته‌ی سقراط. سقراط روزی از روزها در دیار خودش قدم می‌زده میرسه به بازار و می‌بینه مردم مشغول شاپینگ درمانی‌اند، رفتند چیز می‌خرند و وقتی مردم را می‌بینه که در هول‌وولای خرید کردن چیزها هستند یه جمله می‌گه این جمله ماندگار می‌شه. این جمله رو شوپنهاور در کتاب در باب حکمت زندگی آورده که شما تو ترجمه‌ی فارسیش می‌تونید تو صفحه‌ی ۲۵ پاراگراف چهارم بخونید. جمله چنینه:  سقراط می‌گه که چه بسیار است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم. من به چه چیزی نیاز دارم؟ تو به چه چیزی نیاز داری؟ اصلاً این نیاز رو با چه شاخصی تعریف می‌کنیم؟ چطور می‌فهمیم این اندازه نیاز، نیاز درستی‌ست؟ اضافه خواهی نیست، کم خواهی هم نیست. اگر این نیاز رو نتونیم تعریف کنیم فقر رو هم نمی‌تونیم تعریف کنیم چون فقر نیافتن نیازه. اگر ما مفروض‌مون این باشه که نیاز همه‌ی انسان ها ثابته اونوقت بدون تعریف نیاز می‌تونیم بریم سراغ فقر، اما واقعاً این روش دقیق و عمیقی برای بحث نیست هرکسی نیافتن نیاز خودش رو می‌گه فقر. به عنوان مثال این سوال قابل طرحه: کسی که یه خونه‌ی مجلل و لوکس داره ثروتمند‌‌‌‌‌تره یا کسی که به خونه‌ی مجلل و لوکس اصلاً نیاز نداره؟ اونی که یه دونه ماشین آخرین مدل و  گران قیمت داره ثروتمندتره یا اون کسی که در زندگی به چنین ماشینی نیاز نداره ثروتمند‌تره؟ ممکنه من الان یه ماشین داشته باشم قیمتش یک میلیارد باشه و آرزوی ماشین ۴ میلیاردی داشته باشم اینجا من فقیرم یا ثروتمند؟ ممکنه یک آدمی با یه ماشین ۲۰۰ میلیون تومانی هم باهاش کامله و نیازی به بیشتر نداره این آدمی که ماشین ارزون تری داره غنی‌تر از اون آدمیه که ماشین گرون‌تر رو داره چرا؟ چون نیازشو کوچیک کرده. اگه نیاز رو جزء معادله‌مون نیاریم استنتاج‌های غیردقیق می‌کنیم و می‌گیم فقر است که احمق می‌کند، این استنتاج دقیقی نیست، این کار رو فقر نمی‌کنه نیاز می‌کنه. فقر مفهوم نسبیه یعنی اون کسی که داراست و توانمنده ولی ولع و حرص بیشتری داره اونم می‌تونه احمق بشه چون کاسه‌ی نیاز بزرگه. اینجاست که سقراط می‌گه به جای اینکه بیای ابزار جمع کنی چیز در زندگی جمع کنی حدود نیازت را بازتعریف بکن. خب رسیدم به کلمه‌ی ابزار، می‌خوام با یک مثال اهمیت ابزار رو در زندگی بگم؛ ابزار باید معرف قصد و نحوه‌ی بودن صاحب ابزار باشه. یعنی چی؟ الان شما یه کیفو باز می‌کنی می‌بینی توش چند قلم قیچیه شونه و برس‌های مختلف هست می‌تونی تشخیص بدی این کیف یک آرایشگره، یک کیفی باز می‌کنی می‌بینی توش مثلاً شیشه‌ی شیر خشکه قوطی شیرخشکه دوتا پوشکه می‌گی این کیف یک مادره، یا یه کیف دیگه‌ای رو باز می‌کنی می‌بینی توش پیچ گوشتیه چسب چوبه اره هست سنباده هست از این تشخیص می‌دی این کیف از آن یک نجاره. همینجوری کیف‌های مختلف رو تجسم کنید کیف امداد کیف پزشک کوله‌ی یک کوهنورد و….

می‌بینید ابزار داره تعریف می‌کنه برای ما که این کیست و حالا با این فرض بیایم اون چیزهایی که ما تو زندگی دور خودمون جمع کردیم رو مرور کنیم

چقدر از اون چیزهایی که ما دور خودمون جمع کردیم با هدف ما متناسبه؟ یعنی کسی فقط وسایل ما رو نگاه کنه به این می‌رسه که من کیستم چه جوابی می‌ده براش؟ این کیف کدام انسانه؟ این ابزار کدام آدمه؟ اصلاً می‌تونه جوابی به این سوال بده یا سردرگم می‌شه؟ ما آدمهای متفاوتی هستیم ولی یک عالمه ابزارهای ثابتی رو داریم دور هم جمع می‌کنیم وقتی در این سوال نیاز چیست یا به چه چیزی نیاز دارم هم تامل می‌کنم می‌بینم یک سوال مهم تری هم در پسش هست یعنی این باز خودش هم یک مغزی داره. مقصد زیستنم چیه؟ مقصد زیستنه که نیازهای منو تعریف می‌کنه. نیاز نجار و کوهنورد و مادر و پزشک با هم فرق داره من اگر ندونم که چه مقصدی دارم نمی‌تونم نیازم رو هم تعریف کنم. اما تو زندگی داره یک اتفاق دیگه‌ای میوفته من قبل از اینکه به تعریفی از چه کسی می‌خواهم باشم برسم یه لیستی جلوی من می‌زارن می‌گن این نیازهای توعه تو باید ابزارها را جمع کنی و عجب اینکه من متناسب با اون ابزارها می‌رم و چیزی می‌شوم یعنی برعکس داره مسیر طی می‌شه ابزار به ما هدف می‌ده به جای اینکه این هدف باشه که ابزارها رو برامون تعریف کنه. زندگی به من اینجوری می‌گه که حسام تو یک خونه می‌خوای که ۳۰ درصد فضای خونت رو بزاری برای میزبانی از مهمان در حالی که شاید تو اصلاً در زندگیت به این نیاز نداری که کسانی را در خونت میزبانی کنی یه وقتایی هم اگه مهمون بیاد می‌تونی توی یک هتل یا یک رستوران میزبان‌شون باشی. من نیاز دارم به یک اتاق مطالعه بزرگ ولی از قبل به من گفتن که نه تو یک اتاق خواب می‌خوای یک یا دو تا سرویس می‌خوای بقیه شو باید بری توی حال پذیرایی. اصالت ابزار ما رو به کجا می‌رسونه؟ ما اصلاً یک جاهایی نمی‌تونیم به هدف برسیم اما خودمون رو با تجمیع ابزارها تسلا می‌دیم. آقا تو برو عکاس بشو بعد برو دوربین فول فریم با شش تا لنز بخر اصلاً شاید تو مسیر عکاسی تو تا سالها این ابزار مورد نیاز نباشه و این همه ابزارها رو جمع می‌کنه ولی عکاس نمی‌شه. یک تجربه‌ی جالب برای من پیش اومده که شاید خیلی از دوستای دیگه هم که پادکست دارن تجربه کردن، دیگران وقتی می‌آن سراغ من و می‌خوان ازم مشورت بگیرن از تاثیر پادکست بر بودنم یا ضرورتش و اینکه چه هدفی را باید از پادکست ساختن دنبال کرد و یا من چه هدفی رو دنبال می‌کنم سوال نمی‌کنن قریب به اتفاق سوال‌ها اینه که با چه میکروفونی ضبط می‌کنی؟ با چه نرم افزاری ادیت می‌کنی؟ ابزارها رو می‌پرسند در صورتی که این اصلاً چیز مهمی نیست موضوع اینه که تو چه حرف گفتنی‌ایی رو می‌خوای بگی و برای چی می‌خوای بگی؟ چه چیزی رو در تو می‌خواد پوشش بده؟ چه نیازتو می‌خواد مرتفع کنه؟ خیلی از ماها روزی که مستقل شدیم تشکیل خانواده دادیم ازدواج کردیم بالاخص دخترا توی جهیزیه‌شون چند دست رختخواب و تشک دارند که لااقل تو نسل‌های ماها خیلیامون سال‌های سال اونا را پهن نکردیم چون اصلاً مهمونی نداشتیم که شب بخواد بمونه. ابزار متناسب با نحوه‌ی زیست ما تدارک دیده نشده. یک نسلی بر اساس فهم خودش از بودن و نیازهای خودش اومده برای ما ابزار تامین کرده. مشکل سیستم آموزشی ما چیه؟ اینه که اصلاً فکر نمی‌کنه که ما شاید آدم‌هایی هستیم با فهم متفاوت از فهم مولف اصلاً من نمی‌خوام اونی بشم که آموزش و پرورش می‌خواد، شوراب عالی انقلاب فرهنگی می‌خواد، من می‌خوام یه چیز دیگه‌ای بشم ولی تو داری به من تکلیف می‌کنی می‌گی ابزارهایی که تو لازم داری ایناس و به همین جهت من وارد زندگی می‌شم می‌بینم اونی که دوست دارم بشم ابزار شو ندارم ولی یه مشت اطلاعاتی تو دستمه که اصلاً به درد هدف من برای زندگی نمی‌خوره.

این سوالی که چیز چیست یعنی وقتی می‌گی ما چیزهای زیادی دورمونه اصلاً خود چیز چیست این سوال رو من ندیدم که شوپنهاور بهش بپردازه ولی چند دهه بعد کسی مثل هایدگر در این سوال تامل می‌کنه و تعملاتش هم خیلی خواندنی و شنیدنیه اما فعلاً وقتی می‌گیم چیز همون فهم عرفی رو بهش اکتفا می‌کنیم؛ همینایی که ما دور و برمون جمع می‌کنیم و بهش می‌گیم خیلی چیزا دارم آدما چیزهای مختلفی دور خودشون جمع کردن جمع کردن بالاخره یک روزی کلافه شدند و بعضی نه همه. بعضی سوال کردند که آخه چقد چیز داریم؟ مگه برای زندگی چقدر چیز لازمه؟ مگه من چیکار می‌خوام بکنم که باید این همه چیز داشته باشم؟ چرا من باید تو خونم چهل تا لیوان داشته باشم سه نفر آدم زندگی می‌کنیم سی تا ظرف بشقاب برای چی؟ هر جایی رو که به من دادن رو پر کردم استوریج ۵۱۲ بهم دادن پر شده هارد یک ترا خریدم پر شده سه ترا خریدم پر شده هرچی به من می‌دن پر می‌کنم همه چیزو. همون جمله‌ی سقراطی احیا شده که من به چیزهای کمی نیاز دارم اصلا همین کم هم زیاده کم هم خوبه این شده شعار یک تفکر.

شما این رو شنیدید

less is more

کم هم خیلیه. این جمله چه کسایی بوده؟ کسایی که اومدن نسبت به این همه ماده‌گرایی و شی‌گرایی طغیان کردند در برابر آنهایی که هی دارن ماده به این زندگی اضافه می‌کنند هی متریال بیشتری می‌خوان و ما در جعبه‌ی متریالیستیک این ها را می‌بینیم. یک گروهی طغیان کردند گفتند چه خبره دیگه من کم می‌خوام و ما به این‌ها مینیمالیست می‌گیم؛ بیشتر داره خودشو تو یک سری از مولفه‌های ظاهری نشون می‌ده یه خونه رو می‌خوای دیزاین بکنی کم وسیله می‌ذاری، یه گلدون قرمز می‌ذاری گوشه این می‌شه مینیمالیسم یا داری مثلاً روی یک بک گراند سفید شئ‌ایی رو عکاسی می‌کنی به این می‌گن عکس مینیمالیستی. اکثراً داریم مصادیقی هنری ازش می‌بینیم ولی وقتی بهش فکر کنیم قصه به همینجا برمی‌گرده که ما برسیم به اینکه برای زندگی با کیفیت ما به چیزهای کمی نیاز داریم کم هم کافیه. اما چه جوری می‌تونیم به همچین چیزی برسیم؟ من راجب مینیمالیست خیلی خیلی گفتنی دارم که تازه اون خیلی گفتنی‌ها هم در برابر اون همه چیزهایی که نمی‌دونم ناچیزه. توی این چند دقیقه فقط می‌خوام به اندازه مینی مینیمالیسم یه تلنگر بگم یه فرمول بگم شما ببینید تو زندگیاتون صدق می‌کنه اون چیزی که پیرامون‌تون هست یا نه. ما یه چیزهایی رو نیاز نداریم اما داریم یعنی خود نیازه نیست ولی نگهش داشتیم چرا؟ بر اساس این فکری که در آینده لازممون می‌شه مثال اون رختخوابی که مهمون نداریم شب بمونه ولی رختخوابشو داریم این مال آینده است یعنی یک تعریفی از آینده داریم که در ما احتمال نیاز ایجاد می‌کنه نه خود نیاز. گذشته هم همینطوره ما یه چیزهایی رو از گذشته نگه داشتیم که زمانی سپری شده الان هم دیگه به کارمون نمی‌آد ولی من فکر می‌کنم الان بهش نیاز دارم بهش لیبل های مختلفی می‌زنیم اینا خاطره هست اینا یادگاریه حیفه بلاخره هر چیزی که خاره یه روز به کاره و از این ضرب المثل ها که می‌گیم و از گذشته نگه می‌داریم پس نتیجه چی می‌شه؟ ما انبوهی چیز داریم مال آیندست انبوهی چیز داریم مال گذشته‌ست و اینا رو بریم تو زندگیمون مراجعه کنیم ببینیم چند درصد چیزهایی که ما نگه می‌داریم تو این دوتا کفه جا می‌شه؟ و چقدر از اینها قابل حذفه؟ خب تا اینجا همه چیز خوبه استدلال‌ها استدلال‌های قابل تاملی هستند و من هم با این نگاه هم عقیده ام و خیلی سعی می‌کنم لااقل تو می رعایت کنم که اگه یه چیزی رو می‌تونم توی ۲۰ دقیقه بگم ۵۰ دقیقه‌ای نگم اگه کاور اپیزود می‌تونه بدون عکس باشه و فقط یه عنوانی بنویسم فقط یه عنوان ‌بنویسم اگه وبسایت may.ir می‌تونه یک ایندکس ساده داشته باشه و کلمات رو ارائه بده و کارش تموم می‌شه این بسه دیگه احتیاجی نیست شیش تا اسلاید هم بره بیاد یه دونه بنر هم جیغ بزنه کنارش. اما به عنوان یک موافق با این شیوه‌ی زندگی و اینکه دارم با زبان حمایت ازش صحبت می‌کنم یه نگرانی هم دارم اونم تبدیل شدنش یک تیپ ثابت و مده. باز دوباره آدما را بخوایم یه شکل کنیم یعنی بگیم یه استانداردی داریم بهش می‌گیم مینیمالیسم هممون باید از فردا همین شکلی زندگی کنیم.

من برای اینکه چالش های ذهنیم رو با شما در میان بگذارم یه چند دقیقه‌ی دیگه‌ عرض دارم و بعد خداحافظی می‌کنم‌ باهاتون.

در سبک زندگی مینیمال یک کلمه‌ی کلیدی وجود داره که مثل کاغذ تورنسل می‌مونه می‌زنیم ببینیم که این اسیدیه یا بازی؟ با این تشخیص می‌دیم که چیزی که هست از آن ما هست یا نه؟ اونم مسئله‌ی استفاده هست یعنی می‌گن اگر چیزی useless  بود( کلمه انگلیسی‌شو مخصوصاً می‌گم چون می‌خوام جلوتر ازش استفاده کنم) اگر فاقد استفاده  و بی‌مصرف بود این رو بزارید کنار. اصلاً یکی از شاخص‌ها و روش‌ها اینه که می‌گن همه‌ی وسایلی که داری رو تو یه جعبه یا چمدان بزار اونی که می‌بینی که مدت‌هاست نرفتی سراغش می‌فهمی که این می‌تونه اصلاً نباشه، خب این شاخص شاخص خوبیه ولی روی کلمه‌ی استفاده و یا use من عرض دارم. دل‌نگران زیستن در جامعه و جهانی هستم که ماها مردمش نیستیم انسان نیستیم ما user ایم، ما امروز در این جهان user ایم ما داریم استفاده می‌کنیم ما حتی خود زمین رو هم داریم مصرف می‌کنیم ما به اندازه‌ای که قابل استفاده هستیم توی جامعه مورد توجه قرار می‌گیریم و این استفاده یعنی اینکه می‌تونیم مصرف دیگران رو دست‌خوش تغییر قرار بدیم. اینفلوئنسر جامعه کسی‌ست که مردم رو به مصرف دعوت می‌کنه. خب عزیزای من شما ازم پرسیده بودید که کفشتو از کجا خریدی خواستم بگم از چی‌چی جون خریدم ببین کفشاش چقدر قشنگه برو مصرف کن. فلان چیزتو از کجا خریدی؟ اونو از کجا خریدی؟ بخر بخر بخر. اینجا همه یوزرن و ما برای اینکه یوزرهای خوبی باشیم باید شبیه هم بشیم باید یه چیزهای ثابتی را بخوایم لباس‌های ثابتی رو بپوشیم چون صنعت داره در کثرت تولید می‌کنه و در تولید کثیر باید مشابه تولید بکنه پس ما باید مشابه مصرف کنیم ما حتی باید قیافه‌هامون شبیه هم بشه دماغ هامون مثل هم بشه دهن‌هامون مثل هم بشه رنگ چشم‌ها رنگ موها، ما باید خیلی مثل هم بشیم اینا همه مشخصات یوزر بودنه در برابر یوزر بودن اون چیزی که باید باشیم و نیستیم انسان اصیله، مردم و انسان بودنه. مصرف کننده بودن جهان، فرصت تماشای جهان رو از ما می‌گیره. ببینید اونی که برای من دغدغه هس و فکر می‌کنم که باید به سمتش حرکت بکنیم آموختن نحوه‌ی مشاهده گری جهانه و اصلا من انسان رو موجودی می‌دونم که قابلیت بهره مندی از انسانک داره مردم کسی‌ست که می‌تواند مردمک هستی باشد یعنی اون روزنه‌ی تهی که چیزی توش نیست جزاینکه می‌تونه هستی رو درک کنه. این مردم و مردمک اگر در فارسی تکرار می‌شه به تعبیر من انسان و انسانک در انگلیسی هم می‌بینید people و pupil مردم و مردمک شبیه هم می‌آد. در پس این واژه‌ها شاید قصه‌ای گفتنی است و وقتی ما می‌خواهیم مردم بودن مردم رو ازشون بگیریم و تبدیلشون بکنیم به یوزر و بر اساس useless بودن بیایم بگیم حالا مینیمالیست بشید پس اینجا خود مینیمالیسم هم در معنای کنونیش داره تو زمین مصرف بازی می‌کنه اینجاست که صنعت می‌آد براش تیشرت‌های مخصوص مینیمالیست‌ها رو تولید می‌کنه محصولات مینیمال تولید میکنه باز تو داری تو همون زمین بازی می کنی بنابراین من ترجمه‌ی مینیمالیسم رو کم برداشتن از چیزها نمیگم میگم گزیده بردارید مینیمالیست بودن بر اساس هدف آدم‌ها چهره‌های متنوعی میسازه. برای منی که نقاش نیستم داشتن ده تا قلمو انواع کاغذ و ۱۰۰ قلم رنگ میشه اضافه خواهی ولی برای یک نقاش که کارش نقاشیه داشتن همه‌ی اینها ابزاره و ضرورتی نداره اگر داره یه تابلو نقاشی میکنه حتماً بیاد یه بک گراند سفید تحویل من بده که بشه مینیمالیسم موضوع اینه که همه چیز رو گزیده استفاده کرده باشه ولا این که ۴۰ تا رنگ استفاده کرده اما یک دونه از این رنگ‌ها اضافه نیست یا متقابلاً برای آدمی که کارش تحقیق و پژوهش نیست نگهداری انبوهی از کتاب بدون خوندن خلاف مینیمالیست بودنه اما ممکنه برا یه آدم پژوهشگری اتفاقاً باید از دیگر چیزها کم کنه که صدها کتاب داشته باشه تو خونش. پس این طور نیست که تو یه اتاق اگر یه شلف گذاشتی چهار تا کتاب تزئینی گذاشتی این شد مینیمالیست این اداس این اون عمق تفکر را نداره. موضوع مد ساختن نیست موضوع اینه که ما بدونیم چه چیزی نیاز داریم و اندازه‌ی اونی که نیاز دارم بردارم. یادمون باشه که ابزار میتونه معرفی مقصدمون باشه معرفی کارمون در این هستی باشه شما اگر کیف یه نفر رو باز کنید ببینید که توش اره و چسب چوب و میخ و سمباده هست نتیجه میگیریم نجاره، اگه یه کیفی رو باز کنین ببینین توش شیشه شیره قوطی شیرخشکه پوشکه می‌گید این کیف یک مادره همینطوری کیف‌ها و کوله‌های مختلف رو اگر باز کنید می‌تونید تصویری حتی اجمالی از قصد و کار آدم صاحب کیف به دست بیارید.

ما باید هر از گاهی ابزار خودمون رو نگاه کنیم و بگیم که این ابزار از آن چه قصدی‌ست؟ یه کسی توشه‌ی مارو نگاه کنه میگه مقصدش کجاست؟ آیا اصلاً مقصد قابل شناسایی داره یا انقدر درهم برهم و هرز همه چیز دور هم جمع شده که بیشتر از مقصد داشتن مبیّن حیرانیه صاحب کیفه؟ و دوباره جمله‌ی سقراط رو تکرار می‌کنم به عنوان حسن ختام جرعه‌ی ۲۷:

چه زیاد است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم و چه کم است آنچه که من به آن نیاز دارم.

[/restrict]

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

تاکنون درباره همنشین درونی و تفکیک هم‌نشینی به بیرونی و درونی شنیده‌اید؟ جرعه بیست و ششم مِی بر همین موضوع تمرکز دارد اما نه فقط همین. در روزهایی که گذشت به شکل اتفاقی به نوشته‌ای از شوپنهاور رسیدم که به بحث عقل و سرشت زنانه مربوط بود. یعنی همان بحثی که در جرعه بیست و پنجم مفصلاً به آن پرداختیم اما نشان می‌داد که برداشت سابق من دقیق نبوده و نیازمند تصحیح است. به همین سبب در ابتدای جرعه بیست و ششم طرح موضوعی درباره  سرشت زنانه عقل داشتم.

متن کامل جرعه‌ی بیست و ششم

در فراز پایانی این جرعه با اشاره به طریقت سقراط و نقدهای شوپنهاور به او، اشاره‌ای گذرا داشتم به ضرورت کتبی اندیشیدن. اگر شما هم تجربه‌ای و توصیه‌ای از چگونه بهتر اندیشیدن داشتید، با من و دیگران در میان بگذارید

پادکست می جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسامی ایپکچی هستید.

هم پیاله‌های من سلام امیدوارم که تندرست باشید با حال خوب این دقایق رو بشنوید. دیگه هم‌پیاله سلام شده بر وزن هم‌شاگردی سلام که ما بچه بودیم همیشه اواخر شهریور آستانه‌ی شروع مدارس پخش می‌کردن. برای من که سرود عزا بود ولی احتمالاً چون شما خیلی مدرسه رو دوست داشتید کیف می‌کردید. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

سخن آغازین

خوب هم‌شاگردی سلام هم‌پیاله سلام جرعه‌ی ۲۶ می رو با هم می‌خوایم پیش ببریم و هم‌سفره باشیم مجموعه‌ای از یادداشت‌ها رو آماده کرده بودم تو چند بند خدمت شما بگم. از قضا دقیقا همین امروز صبح یعنی صبح بیست و پنجم آبان سال صفر در مطالعه پیرامون بحث دیگری خیلی اتفاقی رسیدم به سطر‌هایی که مرتبط بود با جرعه‌ی قبل می. به خاطر دارید جرعه‌ی قبل، از چیزهایی با هم گپ زدیم نهایتش رسیدیم به سرشت عقل و این جمله‌ی شوپنهاور که عقل شرشت زنانه دارد رو من خدمت شما گفتم قرائت خودم از این جمله رو هم خدمت شما عرض کردم. چنانی که شنیدید به نظر می‌آد جمله‌ی شوپنهاور آنچنانی که از روی کتاب جهان همچون اراده و تصور خوندیم بیشتر جنبه‌ی طعن داره. گویی که خیلی استدلالی در آستین این فیلسوف بزرگ نیست و با عبور از ادلّه‌ی او عرض خودم را گفتم با این استنتاجی که شوپنهاور کرده و گفته عقل سرشته زنان دارد موافقم به این دلایل:

امروز یادداشتی از شوپنهاور دیدم که نشون می‌ده برداشت سابق من دقیق نیست و باید بازنگری کنم زمان مطالعه‌ی کافی نداشتم که بخوام با فکر خدمت شما تحلیلش بکنم و فقط برای اینکه شان محققان می حفظ بشه عرض می‌کنم اینجا به یادگار بمونه بعداً در فرصت مناسبی بهش می‌پردازیم.

منبعی که می‌خوام ازش عرض کنم کتاب متعلقات و ملحقات است که جزء منابع اصلی ما هست و در فهرست منابع‌ایی که رو سایت www.mey.ir هست معرفیش کردم.

صفحه‌ی ۵۲۷ این منبع جستاریست در باب نقل و قضاوت و تحسین و شهرت. پاراگراف پایانی این طور شروع می‌شه ببینید چه اشاره‌ی ظریفی داره به بحثی که در کتاب جهان همچون اراده و تصور خوندیم. متن شوپنهاور اینه (ذوقی که تفسیر و قضاوت می‌کند اصطلاحاً عنصر مونث‌ایی است برای عنصر مذکر استعداد یا نبوغ مولد، ذوق که قادر به تولید یا ایجاد نیست عبارت است از توانایی دریافت و به عبارت دیگر تشخیص آن چه حق و زیبا و متناسب است و نیز نقطه‌ی مقابل آن) خب از این چه برداشت می‌کنید؟ این نشون می‌ده جمله‌ای که  شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور گفته در سن قریب به سی سالگی حاصل یک برهان و استدلالی بوده که همچنان چند دهه‌ی بعد اونو باز تکرار می‌کنه. بنابراین بر خلاف فهم و برداشت و سواد من در اول آبان ماه که جرعه‌ی بیست و پنجم رو خدمت شما تقدیم می‌کردم. اینجا باید بگیم که شوپنهاور طعنه نزده استدلالی داره و ملاحظه‌ای که با خودش به عمری همراه کرده و همچنان در این استدلال اصرار می‌کنه.

ذوق

فعلاً چنین بر می‌آد که او معتقده ذوق دریافت کننده‌است. چنان که شما وقتی می‌گین ذوق زده شدم این در پذیرش یک اتفاق بیرونی است یه چیزی رو دیدی در ازاش شوق کردی. پس ذوق عنصر مونث است پردازنده یک چیزیه که تو از بیرون دریافت کردی. در مورد عقل هم همین را می‌توان گفت. گفت عقل هم عنصر مونثه.‌ بنابراین گمان می‌کنیم که در این نقطه گنجی نهفته است باید به وقتش حفاری بشه. این سوال که نسبت ذوق و عقل در تفکر شوپنهاور چیه؟ چون هم عقل را گفته سرشت زنانه داره هم اینجا ذوق رو می‌گه شرشت زنانه داره. تحلیل این احتیاج به تعامل داره من هم الان ذهنم نسبت به موضوع پخته نیست هم شما بهش فکر کنید و هم من و در فرصتی که بود خدمت شما عرض می‌کنم. شما هم اگر نکته‌ای به ذهنتون اومد لطفاً در کامنت های جرعه‌ی ۲۶ یا ۲۵ در وبسایت می بفرمایید که استفاده کنم.

توجه دارید که وقتی شوپنهاور از عنصر مونث صحبت می‌کنه منظورش این نیست که بگه این منحصراً در جنس زن اتفاق میوفته، داره از عنصر زنانه و عنصر مردانه صحبت می‌کنه. بازخورد‌هایی که در جرعه‌ی قبل از جانب شما به من رسیده بعضی‌هاتون ارجاع داده بودید به مباحث آنی‌ما و آنی‌موس در اندیشه یونگ. یونگ التبه متاخره بر شوپنهاور یعنی یونگ شاگرد کسی‌ست که او متاثره از شوپنهاور یعنی جناب فروید. ولی لزوماً این که من بخوام بگم یونگ از شوپنهاور برداشت کرده و پرورونده و چنین حرفایی رو زده احتیاج به مطالعه‌ی بیشتر داره ولی می‌خوام عرض کنم که بله قرابت زیادی داره با همون بحث های آنیما و آنیموس که یونگ به آنها اشاره کرده. بحث را به همین میزان اکتفا کنیم بریم سراغ گفتنی‌های جرعه‌ی بیست و ششم.

هم‌نشینی

اصطلاح هم‌نشینی برای ما اصطلاح زیسته شده‌ایی است و تجربه‌شو داریم. ما نیاز داریم به انس با دیگران و مجالست و مصاحبت با آنها. من این هم‌نشینی رو دو دسته می‌کنم برای اینکه بتونم بحثی که شوپنهاور در صفحه‌ی ۲۵ کتاب می‌گه رو بهتر عرض کنم خدمت شما. می‌گم هم‌نشین یا  برِ من است یا در من است.

هم‌نشین بر من و در من

همنشین برمن می‌شود کسانی که کنار من قرار می‌گیرند و با هم گپ می‌زنیم این بر من است تو از من استقلال داری جدای از منی اما من انس می‌گیرم به تو و تو به من. این هم نشینی می‌شه اون چیزی که ازش لذت می‌بریم رنجی در ما رو تسکین می‌ده دردی رو دوا می‌کنه. اما این تنها هم‌نشینی ما نیست ما یک هم‌نشینی هم با خود داریم و اون چیزیه که در اندرون خودمون ذخیره کردیم. حالا اگر که هم‌نشینی که اکنون داریم تجربه‌اش می‌کنیم هم‌نشینی نامطلوبی باشه، تجربه کردیم همگی، با کسی هم‌نشین شدیم که معذب بودیم در کنارش، خدا خدا می‌کردیم که تموم بشه دنبال بهونه می‌گشتم از اون مجلس بزنیم بیرون. این گریز از هم‌نشینی نامطلوب رو زیستیم؛ نکته اینجا پیش می‌آد اگر آن هم‌نشین نامطلوب بر شما نباشه در شما باشه چه اتفاقی پیش می‌آد؟ و  متقابلا اگر هم نشینی که در شما است دوست داشتنی باشه و از خلوت کردن با هم خسته نشید. می‌گه شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شب را چه گنه حدیث ما بود دراز. شبها تا صبح هم بشینیم با این هم نشین سحر کنیم باز هم می‌گیم زود گذشت دیگه کی ببینمت. این پیامد هم‌نشینی با مصاحب خوبه‌. پس اینجا این تلنگر پیش می‌آد اگه هم‌نشین در من هم‌نشین خوبی باشه توفیقیه که با او هم صحبت باشم، اگر هم‌نشین آزاردهنده‌ای باشه من باید به دنبال یک گریزگاه باشم سعی کنم باهاش روبرو نشم آنچه که محک می‌زنه ما را که دریابیم هم‌نشینی که در درون داریم برای ما مطلوبه یا نه موضع ماست نسبت به تنهایی. تنهایی سنگ محکه. من در خلوت و در غیر بودن می‌فهمم که آیا آن چیزی که در خودم دارم برام قابل تحمله یا نه.

شوپنهاور و همنشینی

شوپنهاور همین توضیحی که من خدمت شما عرض کردم چنین گفته، صفحه‌ی ۲۵ کتاب سطر دوم می‌گه انسان پر مایه در تنهایی محض با افکار و تخیلات خود به بهترین نحو سرگرم می‌شود حال آنکه تنوع مداوم در معاشرت، نمایش‌ها، گردش و تفریح ممکن نیست  کسالت شکنجه آور فرد بی‌مایه را برطرف کند.  تو نمی‌تونی جای خالی هم‌نشین درونی رو با اتفاقات بیرونی پر کنی اگر با فکر و خیال خودت که همنشین می‌شی در آزار باشی یا تهی باشی از همنشین خوب، ناگزیری سرتو به چیزی در بیرون گرم کنی ولی در نهایت همین جایگزین نمی‌شه.

من یه توضیحی می‌خوام اضافه کنم و تقدیم کنم به شما اینکه این هم‌نشین درونی ما حاصل مواجهه‌های بیرونیه. یعنی ما از بیرون توشه می‌گیریم مثل مورچه ای که چیزا رو از این ور اون ور جمع می‌کنه میاره تو لونش ما هم صبح تا شب مشغول جمع کردن دانه‌ایم از بیرون برای اینکه اون هم‌نشین درونی رو بسازیم پس مهمه که دانه از کجا بر می‌داریم، مهمه که چی در درون خودمون چیدمان می‌کنیم. همین چند روز قبل در اپیزود سی و ششم پادکست انسانک بنام پنجره بحثی رو عرض کردم که کمک می‌کنه به این نکاتی که الان خدمت شما عرض کردم‌. مثال مورچه رو عرض کردم خدمتتون حالا می‌خوام مثال شتر رو بگم؛ تشبه انسان به حیوانات برای رساندن یک معنا ابزار بسیار خوبیه. از اندیشمندانی که عصر زیستنشون نزدیک بوده به ما و چنین کاری کرده عالیجناب نیچه هست.

هم‌نشینی درونی و نیچه

شما اگر کتاب چنین گفت زرتشت جناب نیچه رو خونده باشین تشبیه انسان به حیوان رو ملاحظه کردید که قابل تأمله. حالا من چرا می‌خوام شتر رو بگم؟ ما شتر رو به قابلیت ذخیره سازی غذا و آب می‌شناسیم و این قابلیت قوه‌ی زیستن در محیطی را به او داده که شاید هر حیوانی تاب نیاره. چابکی اسب رو نداره اما طاقتی داره که راه‌های نپیموده‌ی اسب رو او طی می‌کنه. این قابلیت به شکل دیگری در انسان هم قابل پیاده سازی‌ست. اگر ما به وقت وقتش از محیط پیرامون خودمون توشه‌ی لازم رو گرفته باشیم، ذهن و عقل خودمون رو مجهز کرده باشیم و هم‌نشین‌های درونی کافی حتی در وضعیت بد اونجایی که بیرون برامون آزار دهنده است جمع می‌کنیم به درون خودمون می‌ریم و از اندوخته‌ی خودمون ارتزاق می‌کنیم.

این معنا رو شوپنهاور به ادبیات خودش در پاراگراف دوم می‌گه. من برای اینکه وقتمون گرفته نشه روخوانی نمی‌کنم در پاراگراف دوم صفحه‌ی ۲۵ می‌گه اگر تو در اندرون خودت هم‌نشین اندوخته باشی به مثال من شتر گونه قوت مورد نیاز روان خودت رو در درون خودت انباشته کرده باشی. حتی اگر در محیطی قرار بگیری که از بیرون به تو گزند می‌رسه از درون مصرف می‌کنی و برای خودت اسباب تسکین و آرامش می‌سازی. همین قرنطینه‌ای که در دوران کرونا پیش اومد برای ما محک بود. خیلیامون با خودمون کاری نداشتیم چیزی در خودمون نداشتیم که بتونیم در انزوای قرنطینه سپری کنیم. خیلی ها هم نه، قوت برداشته بودند برای چنین لحظاتی.

این بحث هم‌نشین در من و هم‌نشین بر من.

و اما ادامه‌ی ماجرا

فقط کلمه است که می‌ماند

برسیم به موخره‌ی جرعه‌ی بیست و ششم. در صفحه‌ی ۲۵ کتاب در باب حکمت زندگی، شوپنهاور جمله‌ای رو نقل کرده ازجناب سقراط. من به بهانه‌ی این جمله عرایض و ملاحظاتی دارم در خصوص موضوع جذاب و دل انگیز مینیمالیسم که وعده‌ی ما با شما باشه برای جرعه‌ی بعد. اما در این جرعه به عنوان حسن ختام می‌خوام از نگاه شوپنهاور به سقراط بگم و نتیجه بگیرم ازش اینم بحث قابل توجهیه سعی می‌کنم کوتاه بگم که به جمع بندی برسیم.

در کتاب متعلقات و ملحقات ابتداش مجموعه یادداشت‌های شوپنهاور هست که در باب تاریخ فلسفه گفته مثل اغلب کسانی که به فلسفه اندیشیده‌اند سقراط را مورد توجه قرار داده اما نه خیلی به تفصیل. و وقتی متن رو هم می‌خونیم می‌بینیم که کلاً دو سه صفحه راجع به سقراط گفته و چندانی که ما انتظار داریم و در سایر کتب از عظمت و ابهت سقراط دیدیم نگفته. چرا این اتفاق افتاده؟ شوپنهاور ایرادی یا انکاری نداره نسبت به این که سقراط انسان موثر و خوبی بوده و در عمل خوب زیسته و مثل نیکان روزگار بر جامعه‌ی اطراف خودش اثر گذاشته؛ ولی می‌گه اندیشمند کسی‌ست که یک فکر مدون و منضبطی رو از خودش باقی می‌گذاره. اگه تو بخوای به شفاهی گفتن حکمت اکتفاء کنی  بذر رو در خاک ناقابلی کاشتی، بذر رو در گوش این معدود افرادی که از تو می‌شنوند کاشتی و دیگه از این حلقه‌ی اطرافیان که تعداد کمی هستند اگر بگذریم دیگران همه با واسطه با تو در تماسند. به چه واسطه ای؟ به واسطه‌ی نقل قولی که آمیخته است به فهم و ادراک این مستمعین.

بنابراین می‌گه،تنها با نوشتن این یگانه نگهدار راستین اندیشه است که می‌شه اندیشه‌ای رو تثبیت کرد و به دیگران رسوند در واقع اون چیزی که امروز از سقراط در اختیار ماست فهم افلاطونه، فهم دیگر شاگردهاست، فهم اطرافیان از سقراطه والا ما اصالتاً دسترسی مفصلی نداریم که بگیم این مجموعه آثار سقراطه. کافیه ما مقایسه بکنیم این وضعیت رو با کسی مثل جناب هوسرل استاد هایدگر یا خود هایدگر. ده‌ها هزار صفحه یادداشت از این دو استاد باقی مونده. هنوز بعد از چند دهه سپری شدن از مرگ این اساتید بخشی از آثارشان منتشر نشده و همچنان در حال خوانش و مطالعه و آماده سازی برای چاپ شدنه. این خیلی قابل توجهه.

کتبی اندیشیدن

به نظرم اومد که این تلنگر شوپنهاور در مورد سقراط رو خدمت شما عرض کنم و خودم هم بهش عمل می‌کنم. موکداً توصیه می‌کنم که کتبی فکر کنیم بسیار اثربخشه. کتبی فکر کردن به معنیه کپشن نوشتن و پست گذاشتن و بلاگری نیست شما وقتی برای مخاطب می‌نویسی خواه‌ناخواه مطلب رو بزک می‌کنی و در ترازی می‌نویسی که طرف مقابلت او رو بفهمه اما اینجا غرضمون چیز دیگریه. کتبی فکر کردن برای من اینطوره من حتی می‌نویسم که این ساعته این روزه حالم اینطوریه در این شرایط ذهنی با این مقدمات، همینجوری چیزهایی که فکر می‌کنم رو می‌نویسم تا حد ممکن سعی کنید خط هم نزنید چیزی رو، ادیت نکنید خودکاری بنویسید تو تایپ و وورد و آفیس هم نباشه برگردید هی ادیت بکنید. همینجوری بنویسید اشکالی دیدید اشکالتونو بنویسید پاسخ به ذهنتون می‌آد پاسخ را بنویسید.

من بعضی وقتها وسطش می‌رم چای می‌خورم می‌نویسم الان رفتم چای خوردم اومدم. چون این وقفه ممکنه اثر گذار باشه البته این سلیقه‌ی منه شما به میل خودتون بنویسید و بیاندیشید. تاریخ برای من خیلی مهمه من آب و هوا رو هم می‌نویسم چون هوا ابری باشه من یه جور دیگه فکر می‌کنم تو طبیعت داریم زندگی می‌کنیم دیگه گسسته از این که عالم نیستیم.

متفکر باشید برکار و برقرار باشید اگر تا جرعه‌ی بعد حرف دیگری پیش نیومد و به متن دیگری نرسیدم وعده‌ی ما باشه راجع به مینیمالیسم صحبت کنیم.

به موضوع دیگری می‌رسیم می‌خوایم آزادانه ‏و حرّانه بیاندیشیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور می‌گوید « عقل سرشت زنانه دارد ». آیا شما با این جمله موافق هستید؟ موافقت یا مخالفت با این گزاره نیازمند طرح دلیل است. نیمه دوم جرعه بیست و پنجم به این بحث پرداخته‌ام و در نیمه نخست اصطلاح «سوال‌باختگی» را طرح کرده‌ام.

منابع
در باب حکمت زندگی صفحه 24
جهان همچون اراده و تصور صفحه 73 و 141

 

متن کامل جرعه‌ی بیست و پنجم

رفقای من سلام!

امیدوارم که در صحت و سلامت رسیده باشید به شنیدن این جرعه؛ بیست و پنجمین جرعه از می رو با هم همراه هستیم و در دقایق پیش رو که روزهای پایانی مهرماه سال صفر هم ضبط می‌شه؛ دو دامنه‌ی بحث داریم. اول: مطالعه و تامل در صفحه‌ی 24 کتابمون، یعنی کتاب در باب حکمت زندگی. و بعد هم همونطور که در جرعه قبل وعده دادم و بازارگرمی کردم؛ گفتم که حضرت آقای شوپنهاور یک جمله دارند که جمله‌ی قابل تاملی است. میگه عقل ماهیت زنانه دارد و من در حاشیه‌ی این جمله تاملاتی دارم که تا دقایق آینده خدمت شما تقدیم می‌کنم.

برای اینکه یکمی خودمون رو گرم بکنیم و بعد وارد گود تفکر بشیم من دوتا یادآوری خدمت شما عرض می‌کنم. یادآوری اول، اصلا موضوع کتاب چیه؟ چرا داریم دورهم حرف میزنیم؟. غرض، دست‌یابی به هنر است؛ چه هنری؟ هنری که براساس اون بتونیم تا حد ممکن زندگی رو برای خودمون دلپذیر بکنیم و برسیم به سعادت. شوپنهاور اسم این هنر رو گذاشته حکمت زندگی و تو پیشگفتار درموردش صحبت کرده و صحبت کردیم. کمی باهم پیش اومدیم، رسیدیم به منزل بعدی. شوپنهاور طرحی افکند. گفت، آقا یا خانم من میخواهم این منی به سعادت برسد وقتی می‌گم من سه پارتیشن، سه دسته رو، کنار هم می‌آرم. دسته‌ی اول آنچه که من هستم. دسته‌ی دوم آنچه که من دارم . دسته سوم آنچه که من می‌نمایم. چند جرعه درباب این دسته‌بندی فکر کردیم؛ انتقادی هم فکر کردیم. حالا با این پیش درآمدها می‌خوام برسم به صفحه‌ی 24 کتاب. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

سعادت و سرنوشت

متن رو از رو می‌خونم، پاراگراف اول

بعد روش تامل می‌کنیم .اینطوری شروع می‌کنه ” بنابراین واضح است که سعادت ما چقدر به آنچه هستیم یعنی به فردیت مان  وابسته است. حال آنکه غالبا فقط سرنوشت را یعنی آنچه را که داریم یا آنچه را که می‌نماییم به حساب می آوریم.”

خب تو اون چیزایی که خوندیم چی نظرتون رو جلب کرد؟ من از نگاه خودم میگم، یک تفکیک ظریفی انجام داد آقای شوپنهاور، اومد بین سعادت و سرنوشت تفکیک قائل شد. حالا این سعادت و سرنوشت ترجمه‌ی چیست ؟چون متن برگردان شده از انگلیسی است من از انگلیسی عرض می‌کنم.

سعادت ترجمه‌‌ی فارسی است که مترجم برای happiness انتخاب کرده و سرنوشت ترجمه‌ی فارسی است که مترجم برای کلمه Destiny انتخاب کرده. از باب لغت Destiny اونچیزی است که اتفاق خواهد افتاد . شما به فرهنگ لغت کمبریج هم نگاه کنید در تعریفش گفته :

The things that will happen in the future

اون چیزی که خواهد شد در آینده.

فردیت در سعادت

اما سعادت اتفاق افتادنی نیست ما هم در اون نقش داریم که تدریجا داریم هی درموردش بحث می‌کنیم و این کلمه وضوحش برای ما هی داره بیشترو بیشتر می‌شه. در این پاراگرافی که خوندم شوپنهاور داره می‌گه سعادت ما بیشتر، نه که صرفا، بلکه بیشتر وابسته است به فردیت مون. وقتی می‌گه فردیت داره راجع به چی صحبت می‌کنه؟ داره راجع به آنچه که هستیم اما وقتی راجع به سرنوشت حرف می‌زنه داره از دسته‌های بعدی حرف میزنه؛ یعنی چی، یعنی آنچه داریم و آنچه می‌نماییم.

ابدا آنچه داریم و آنچه می‌نماییم بی اهمیت نیست یعنی شوپنهاور هم اثرگذاری اینا رو صفر ندیده ما هم در تجربه زیسته خودمون می‌دونیم که اینا مهمه. مهم است که من چی دارم، مهم است که من در جامعه چی دیده می‌شم و از جانب دیگران چگونه توصیف می‌شم. اما نه مهمتر از آنچه که من هستم.

این کلمه فردیت رو هم بهش توجه داشته باشید. دیدید تو سفر که به سمت دریا می‌ریم یه وقتایی یه نهر باریکی بین جاده به چشم می‌آد که همینطور که به موازات این نهر می‌ریم این نهر هی بزرگ میشه . کم کم رود میشه و سرانجام میرسه به دریا و هی وسعت پیدا میکنه. این کلمه، همان نهر باریکی است که سال ها بعد میرسه به دریا اگزیستانسالیسم.

حالا نکته جالب اینجاست که ما به رغم اینکه بسیار تاثیر پذیریم از آنچه که هستیم یعنی سهم حداکثری داره تو سعادت ما. عمدتاً آنچه هستیم رو نمی‌بینیم؛ یعنی ما همش توجه‌ مون به دیگر چیزهاست. به آنچه که داریم و آنچه که می‌نماییم و اینی که همواره با ما هست و رکن اساسی است، از چشم ما پنهون می‌مونه.

پرسش باختگی

من تو حاشیه‌ی کتاب برای خودم یادداشت کردم؛ یک صفحه‌ایی از کتاب جهان همچو اراده و تصور رو که اون رو هم براتون می‌خونم شاید وضوح این سطرها براتون بیشتر بشه. ارجاع دقیق هم میدم که اگه خواستید بخونید؛ دفتر دوم صفحه 141 پاراگراف2. متن این‌طور است” یک خطای بسیار رایج و به همان اندازه عظیم این است که کثیرالوقوع ترین عمومی ترین و ساده ترین پدیدارها آنهایی هستند که بهتر از همه فهم می‌کنیم اما برعکس آنها پدیدارهایی هستند که تنها به دیدنشان عادت کرده‌ایم و معمولاً بیش از همه، نسبت به آنها نادانیم.”

از این سطرها چه می‌فهمیم؛ من می‌خوام برداشت خودم رو به شما تقدیم کنم، یک کلمه‌ایی رو هم می‌گم درواقع یک ترکیبه و این ترکیب تالیفی است. ما با یه حادثه‌ایی روبه‌رو می‌شیم که من بهش می‌گم پرسش-باختگی، یعنی نسبت به بعضی از رخدادها بی‌پرسش می‌شیم. پرسش از دستمون در می‌ره. چه اتفاقی ما رو به پرسش-باختگی می‌رسونه؟ تکرار، شیوع بسیار، دسترسی زیاد. وقتی یه اتفاقی دائم در مقابل چشم ما رخ میده ما دیگه نسبت به اون سوال پیدا نمی‌کنیم. شوپنهاور میگه که ما فکر می‌کنیم فهمیدیمشون، من با یکم دوز بالاتر می‌گم : اصلا مسئله‌مون نیست که بفهمیم‌شون؛ از دامنه سوال‌های ما خارج می‌شه. این هست دیگه، چنین هست که است یا اگر بخوایم براش پاسخ بگیم که این، چرا اینگونه است؟ خیلی پاسخ‌های ساده و دم دستی بهش می‌دیم آنچنانی که اگر سوالی هم باشه این سوال سوال عمیقی نیست.

برای خیلی از ما تنفس شاید سوال نباشه. من اصلا نمی‌پرسم که چرا راحت دارم نفس می‌کشم؟ این سوال برام وجود نداره. خب هست دیگه دارم نفس می‌کشم. چرا قلبم دارم منظم می‌زنه؟ خب داره می‌زنه دیگه، باید بزنه دیگه. چنین است که هست. سوال چیه؟ سوال در لحظه‌ایی پیش می‌آد که ما این چیزی که باهاش رو به رو هستیم رو با ضدش مقابله کنیم. یعنی یبار نفس تنگی بگیریم ببینیم این ریه دیگر پر نمی‌شه، نفس نداریم. اونوقته که پرسش از تنفس برای ما پدید می‌آید. بی پرسش بودن نسبت به مباحث هم اسمش یقین نیست. بی پرسشیم، سوال ندارم چون به زمین سفت نخورده. مقابلش برای من رخ نداده.

تو سطرهای بعدی شوپنهاور مثال سنگ بر زمین افتادن رو می‌زنه و میگه اتفاقا این خیلی مقوله‌ی پیچیده و غیرقابل توضیحی است که من نمی‌خوام به صحبت او وارد شم ولی می‌خوام بگم که این سنگ که بسیار بسیار در تاریخ حیات بشر همین انسان خردمند دیده که میوفته روی زمین. چرا پرسش براش ایجاد نشه، چرا گذاشته این همه قرن گذشته تا بشود مساله نیوتن. برای اینکه اتفاق پرتکراری بوده. حالا بیایید این رو معکوس بکنیم اگر ما بخواهیم انسان عمیقی بشیم و دسترسی پیدا کنیم به معارف و به آگاهی هایی که عمدتاً آدمیان از آنها دورند چه باید بکنیم؟ باید آشنا زدایی بکنیم؛ چیزها رو اینگونه نبینیم که بسیار اتفاق افتاده است پس قابل پرسش نیست و ذره‌بین پرسش رو ببریم به سمت اون حوزه‌هایی که در نگاه اکثریت آدم‌ها بی سوال باقی مونده.

اصل سعادت

خب برگردم به کتاب درباب حکمت زندگی. در صفحه‌ی 24 کتاب که موضوع بحث ما هست. شوپنهاور برمیگرده میگه که اصل سعادت ما برمی‌گرده به چیزی که ما هستیم حالا جمعش کنید با اون چیزی که در صفحه‌ی 14‌ کتاب جهان همچو اراده و تصور خوندم. برایند این دو چنین میشه که اتفاقا آنچه من هستم به قدری  پرتکراره برای من که در ذهن من سوال-باخته میشه و من از خودم سوال نمی‌پرسم.

این سوال-باختگی رو بعدها اگر عمری بود و با هم هم‌صحبت بودیم در اندیشه‌های هایدگر خیلی میتونیم بریم سراغش و بهش تامل کنیم. هایدگر میگه که ” ما اساساً نسبت به هستی پرسشی مطرح نمی‌کنیم”. حالا او تعبیر پرسش-باختگی رو نمی‌گه ولی منظورش همینه. میگه صدها ساله که فیلسوفان ما دارن میفلسفند اما به هستی و پرسش از هستی نمی‌رسند. حالا شوپنهاور میگه که ما درمورد خودمون کم توجه‌ایم . یعنی ساده فکر می‌کنیم که خودمون رو فهمیدیم بعد مثالی که تو صفحه‌ی 24 می‌زنه، میگه مثل سلامتی. متن رو بخونم براتون. میگه ” به ویژه سلامت بر همه‌ی موهبت‌های بیرونی چنان برتری دارد که گدای تندرست سعادتمند‌تر از پادشاه بیمار است”. این توجه شوپنهاور به بدن رو می‌تونیم متاثر از تعالیم بودا هم بدونم چون می‌دونیم که شوپنهاور به آیین های شرقی و بالاخص بودا توجه داشته. در ادامه‌اش چنین می‌گه”به ویژه مزاجی آرام و شاد که حاصل تندرستی کامل و ساختمانِ بدنی خوب باشد؛ شعوری که روشن، زنده و نافذ باشد که درست درک کند. اراده‌ایی که متعادل و نرم  باشد و وجدانی آسوده به بار آورد. همه‌ی این‌ها امتیازاتی هستند که مقام و ثروت ممکن نیست جای آنها را بگیرد.”

اندیشه و تفکر در مسیر سعادت

پس تا اینجا شوپنهاور می‌گه اون حکمت زندگی بود که اون اول اول گفتم بریم دنبالش و درنهایت ما رو می‌رسونه به جایی که امکان سعادتمندی رو برای خودمون تدارک ببینیم؛ زندگی را تا حد ممکن دلپذیر کنیم برای خودمون، سهم زیادیش وابسته است به آنچه که من هستم. آنچه که من هستم یک بخشی از آن یا مثال بیرونی و ظاهری سلامتی است، مزاج و ارامش جسم است و … . بعد از بدن و امثال ان، آچیزی که بسیار موثر در سعادت یافتن و قسمتی از همین آنچه که من هستم است، ذهن ماست، اندیشه و تفکر ماست. می‌گه همه چیز این واقعیت رو تصدیق می‌کنه که عنصر ذهنی خیلی خیلی بیشتر از عنصر عینی برای درک سعادت کارکرد داره. (دیگه الان شما می‌دونید که وقتی داریم عنصری عینی یا عنصر ذهنی می‌گیم منظورمون چیه. تو جرعه های قبل شنیدید. این عنصر عینی یا ذهنی رو اگر احیانا بهش مسلط نیسیتد؛ جرعه‌های قبل رو یکبار بازشنوی بکنید چون تو جرعه‌ی آینده می‌خوام درباب خیال و تنهایی صحبت کنم و نیاز داریم که این پیش گفته ها در ذهن شما تثبیت شده باشه. )

نیمه‌ی اول بحث رو همین‌جا به پایان می‌برم و برسیم به بحث عقل و سرشت زنانه.

سرشت عقل

ارجاع می‌دم به کتاب جهان همچو اراده و تصور ، جلد اول،دفتر اول، صفحه‌ی 73. متن رو از روی کتاب می‌خونم. شوپنهاور می‌گه ” سرشت عقل زنانه است یعنی تنها هنگامی که گرفته باشد قادر به دهش است و از خود به تنهایی چیزی ندارد جز صورت‌های تهی عملکردش. هیچ شناخت عقلایی سراسر نابی جز چهار اصل که من صدق فرامنطقی را به آنها نسبت داده‌ام وجود ندارد. یعنی اصول اینهمانی، تناقض، طرد شق ثالث و دلیل کافی شناسایی.”

از این همه‌ایی که شوپنهاور گفته موضوع عرض من سطر اول است یعنی سرشت زنانه برای عقل. خب آقای شوپنهاور استدلال شما چیه برای اینکه می‌گید عقل سرشت زنانه داره ؟ می‌گه واسه اینه که فقط وقتی که گرفته باشه پس می‌ده. ( عین متن چی بود می‌گفت وقتی گرفته باشد قادر به دهش است.” ازخود به تنهایی چیزی نداره. یک بخشی از صحبت راجع به عقل است  و ما پیش از این هم در جرعه‌های ابتدایی “می” درموردش صحبت کردیم که اساساً عقل پردازشگر تجربه است و اگر از تجربه چیزی عایدش نشده باشه این کارخانه چیزی برای حذف یا تولید نداره. این رو پیش از این بحث کردیم و من امروز نمی‌خوام دوباره وارد این گفت‌‌وگو بشم. آنچیزی که بیش از پیش برای ما سواله اینه که چه وجه شبه‌ایی بین عقل و زنانگی شناسایی کرده آقای شوپنهاور. ببینید رفقا غرض من و شما از خوندن این متن و تامل در این سطرها توسعه‌ی تفکر در خودمون است وگرنه ما مرید شوپنهاور که نیستیم؛ پامنبری او نیستیم که هرچی گفت، بگیم: گل گفتی، ای گل گفتی. اصل مطلب رو تو گفتی.)) استاد من جناب آقای شوپنهاور اینکه می‌فرمایید عقل از خودش چیزی نداره بلکه پردازشگر ورودی‌ هاست؛ این رو چشم ما. حرف درستی است و قبلتر هم گفتی. می‌تونستی بگی این یه فانکشنی است که اگر اینپوت بهش ندیم اوتپوت بهمون نمی‌ده؛ خیلی خب، این اوکیه. منتها وجه شبه ات با زنانگی چیه؟

من خیلی دوست دارم بگم که آقا این یک حرف عمیقی است و درحد شوخی‌های دم دستی و مبتذل مهمونی‌های خودمون نیست که بگیم (متاسفانه) زن است دیگر. ولی وقتی سراغ متن می‌رم انگار همینه. اگر این جمله در این سطر باشه که ظاهرا جز این نیست ارزندگی نداره که خیمه بزنیم کنارش و بخوایم تامل کنیم. پس حسام خب چی کارش داری؟ آقا یا خانم در کمال خاکساری، من فکر می‌کنم که به بهانه‌ی این سطر حرفی برای گفتن دارم که ارزنده‌تر از اون چیزی است که شوپنهاور گفته. در حاشیه‌اش هم نوشتم که من نظر شوپنهاور رو می‌پذیرم که عقل، ماهیت زنانه داره؛ منتها با یک مسامحه و با یک استدلال متفاوت.

مسامحه‌ام در این است که تا به اینجا، تا به اینجا، من در متن‌هایی که شوپنهاور نوشته؛ ندیدم که بین فکر و عقل تمایز قائل بشه. پیدا نکردم. درصورتی که ما بخوایم دقیق بشیم این دو رو میشه از هم جدا کرد. اگه شما مطالعه دارید در آثار شوپنهاور و این تمایز رو جایی دیدید از او؛ لطفا به من هم خبر بدید که تصحیح بکنم ذهنیتم رو. این مسامحه.

اما استدلالم چیست؟ استدلالم رو با یک سوال می‌خوام خدمت شما طرح کنم. سوالم چنین است؛ آقا یا خانم، ما وقتی می‌گیم زنانگی، آیا انحصاراً غرضمون این جنسی از گونه‌ی انسان که در مقابل مرد قرار می‌گیرد است؟ یعنی آنچیزی که من مرد نیستم؛ آن چیزی که توی زن هستی و ما دو جنس مقابل همیم. و در گونه‌ی انسانی حاصل آمیزش این دو گونه‌ی مقابل می‌شود فرزندآوری. به نظر می‌آد که نه ! از این وسیع‌تر است. چون ما در سایر پستاندارانن ، در سایر حیوانات هم همین تفکیک رو داریم. فقط همین ؟ نه؛ در حشرات هم داریم. فقط همین؟ نه در گیاهان هم همین رو داریم. فقط همین؟ اجازه می‌دید یکمی تردید کنیم به این‌که شاید معنای وسیع‌تری در عالم هست که نامش زنانگی است. منتها حداکثر آشکارگیش یا بارزترین مصداقش دربرابر من، زنی است از جنس خودم. بنابراین وقتی من می‌گم زنانگی، ذهنم معطوف است به جنس زن در انسان، جنس مقابل منِ مردِ متکلم. اما اگر اون معنای وسیع مدنظر باشه، اون معنا چیست؟ این سواله.

تونستم سوال رو برسونم ؟ آن چیست، آن حقیقت چیست که بارزترین مصداقش توی زن هستی؟. ما اول باید اون معنا رو پیدا کنیم، وقتی می‌گیم، زنانگی باید تعریفمون مشخص باشه از زنانگی. تو نیمه‌ی اول جرعه یادتونه عرض کردم ما به سوال-باختگی مبتلا می‌شیم؛ یعنی یک چیزی به قدری دربرابر ما تکرار شده و ما به دیدنش عادت کردیم که پرسش از آن چیز رو باختیم؛ دیگه سوال نداریم. اتفاقا اینجا شوپنهاور دچار پرسش-باختگی در زنانگی شده . او چون تجربه‌ایی از مادر داره یا زن همسایه داره و اونها رو شناخته، دیگه خودش رو ملزم بر این ندیده که استاد من اول زنانگی رو تعریف کن و بعد بگو در این وجه شبه عقل همچون زنانگی است. نه اینکه طعنه بزنی در حد غرغر پیرمردها.

خب، مشخص شد پس حالا حوزه‌ی صحبت؛ من میخوام کمک بگیرم از ادبیات عرب (یه جاهایی لازم است می‌ریم سراغ آلمانی، یه جاهایی لازم است می‌ریم سراغ انگلیسی و اینجا عربی به کار ما می‌آد.) حالا رو این‌که فلسفه‌ی زبان چیست و این جابجایی بین زبان‌ها  برای فهم معانی آیا کارکرد درستی است یا نیست ؟ می‌تونیم تامل کنیم. من قائلم بر اینکه شما هرچه زبان‌های بیشتری رو در این عالم به خدمت بگیرید با وضوح بیشتر و از مناظر بیشتری می‌تونید به حقیقت بنگیرید.

در ادبیات عرب زنانگی رو با لفظ مونث می‌شناسیم. بهش میگن مونث، در برابر مذکر با سه حرف اصلی ((ء)) ، ((ن))، ((ث)). حالا ما که می‌نویسیم مونث و با ((و)) می‌نویسیم اون ((و)) پایه‌ی ((ء)) است. در ادبیات خودشون صرفا این لفظ رو برای خطاب قرار دادن زن یا ماده استفاده نمی‌کنند بگن این مادگیش است. کارکرد دیگری هم دارد. این ئَنَثَ رو در نسبت با آن به کار می‌برن، در نسبت به زمین به کار می‌برن و معنیش، معنی قابل تاملی است. مثل چی؟ مثلا می‌گن “اَنَثَ الحدید”، یعنی چی؟ آهن نرم شد. برای این‌که بتونن از آهن شئ بسازند، شمشیر بکنند یا قطعه بکنند یا هرکاری که می‌خوان بکنن این باید نرم بشه. به این نرم شدگی که می‌کنه می‌گن اَنَثَ. یا به طور مثال درمورد زمین، شما می‌دونید که زمین اگه خیلی“useable”اون رو قابل استفاده می‌کنه یا
چیزی توش سبز نمی‌شه. یعنی اگر یه جایی باشه که این زمین مثل کلوخ سفت باشه شما توش بذر بکارید این رشد پیدا نمی‌کنه؛ چرا ؟ چون خاک به ریشه مجال توسعه نمی‌ده؛ اون ایستاده همون‌جا، مثل سنگ است. پس برای اینکه بتونن تو زمین کشاورزی بکنن، خاکش رو نرم می‌کنن. مثل همینا که خاک نرم استفاده می‌کنیم خودمون برای اینکه بذر بکاریم یا بالاخص جوانه بکاریم. عرب به این کار میگه “المِعناث”، المعناث من الارض که از همون ریشه انث و مونث هستش. خب پس این انث چی می‌شه تکلیفش ؟ به نظر می‌آد حقیقتی است که گوهر او نرمش ، پذیرش و انعطاف نسبت به رخدادهاست. او از ان جهت که منعطف است و پذیرنده است؛ فرصت تعالی و رشد می‌دهد. این حقیقت پذیرنده‌ی نطفه است و خودش رو در مضیقه میذاره تا نطفه در او فرصت رشد پیدا کنه؛ اینجا درگونه‌ی انسانی بهش می‌گیم مونث. این حقیقت پذیرنده‌ی بذر است در خاک خودش شکستگی ایجاد می‌کنه تا فرصت جولان به ریشه‌ی گیاه بده. اینجاست که می‌گیم المعناث من الارض، حالا دیگه  این ارض ، این خاک هم اون گوهرو اون نرمش رو در خودش داره. آهنی که دیگه یاغی بود، آن‌چیزی که آهن رو کرد مبنای توسعه‌ی تمدن بشری آن گوهری بود که آهن رو به نرمش کشوند؛ آن آگاهی بود که آهن رو شکل‌پذیر کرد. به اون قابلیت است که میگن اَنث الحدید. اینجا گرچه آشکارترین مصداقش برای من انسان این  زنانگی است که از جنس خودم و در برابر من است اما در حقیقت این یک گوهری است که من مرد هم می‌تونم تجربه کنم. اونجایی که نرمش، انعطاف و پذیرندگی نسبت به چیزی رو دارم در خودم شکل می‌دم دارم این زنانگی خودم رو زندگی می‌کنم اما خب مصداق آشکار و بارزش همون چیزی است که به اسم جنس زن می‌شناسیم.

حالا با این استدلال من به معنای دیگری، جمله شوپنهاور رو تکرار می‌کنم. من می‌گم فکر مونث است چون فکر نرمش عقل است دربرابر رخداد بیرونی. اصلا اگر زنانگی در عقل پدید نیاد این سنگ نرم نمی‌شه که بخواد پذیرنده‌ی یک تجربه‌ی بیرونی باشه و فرآیند تحلیل و شناخت رو طی بکنه. به همین خاطر ما به آدم نفهم می‌گیم، عقلش پاره سنگ برداشته چون سنگ منعطف نیست، این مخش منجمد است. عقلی که مثل زمین سفت باشه فرصت رشد بذر رو نمی‌ده. متعصب چرا نمی‌فهمه ؟ چون عقلش به جمود رسیده، انعطاف نداره. بله، فکر سرشت زنانه دارد؛ چون پذیرنده است و در رحم خودش فرصت تعالی دیگر چیزی رو می‌ده. برخلاف شوپنهاور من نمی‌گم عقل زنانه است، چون از خود به تنهایی چیزی نداره به جز صورت‌های تهی عملکردش. بالعکس من می‌گم عقل زنانه است، چون در زنانگی فضیلتی است که مجال رشد غیر از خودش رو در خودش می‌ده. وقتی که تو می‌گی که من سوژه‌ام و می‌خوام یک ابژه‌ی بیرونی رو درک کنم. خب بزرگوار اون ابژه رو در چی داری می‌پذیری ؟ باید در تو چیزی نسبت به او منعطف باشه تا بتونی ان را از آن خود کنی. به گمان من این تعریف از زنانگی مجال گسترش و توسعه‌ی بیشتر هم داره؛ چون هویت اصیلی از زنانگی در اون نهفته است. اینجا دیگه زنانگی جنس دوم نیست، استخوان کج نیست؛ بلکه خودش گوهری است که اگر این  گوهر نبود فرصت تعالی، استعلا، رشد کردن نه به بذر می‌رسید، نه به دانه می‌رسید، نه به نطفه میرسید، نه به پدیده ها.

والباقی بحث تا بعد … [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

 

به این پرسش فکر کردید که «وسعت من» چقدر است؟ پهناوری انسان تا کجاست؟ آیا همه انسانها به یک میزان گستردگی و پهناوری دارند؟ آیا این گستردگی قابل توسعه است؟ یعنی میشود در سرزمین وجود، کشورگشایی کرد؟ پاسخ این سوالات از نگاه شوپنهاور بررسی شده و در نهایت جرعه با یک نقد به دیدگاه شوپنهاور به پایان رسیده. برای درک بهتر این جرعه بهتر است که کتاب را پیش رو داشته باشید.

منبع

در باب حکمت زندگی صفحه 22 و 23

متن کامل جرعه‌ی بیست و چهارم

رفقای من سلام!

عمرتون بخیر، جرعه‌ی 24 می رو هم با هم پیاله هستیم. این جرعه صحبت می‌کنیم درباره‌ی صفحه‌ی 22 و 23 کتاب حکمت زندگی و در ادامه‌ی جرعه‌های قبل و موضوع گفت‌وگومون هم موضوع قابل تاملی است. من اون چیزی رو که قرار است درموردش صحبت کنیم رو و سرفصل هاش رو عرض می‌کنم و وارد خود گفتگو و اندیشیدن می‌شیم.

با یک سوال اصلی، سوال مرکزی جرعه رو آغاز می‌کنم. وسعت انسان چقدر است؟ گستردگی انسان تا کجاست؟ من چه اندازه هستم؟ تو چه اندازه هستی؟ اگه یکی به من بگه حسام مرز تو کجاست؟ من چه محدوده‌ایی رو می‌تونم دنبال کنم، بگم این من هستم. اگر شما پادکست انسانک رو دنبال بکنید حضور ذهن دارید که تو پادکست انسانک این سوال رو مطرح کردم که مرز من کجاست؟ به فراخور انسانک و اندک اطلاعاتی که تو اون موقع با من بوده، من یک مرز حداقلی رو مشخص کردم. اگه مشتاق شنیدن باشید می‌تونید مراجعه کنید به اون اپیزود اما اگر بخوام یک گزاره‌ی چکیده سوغات بیارم اینجا، اینطور گفتم که [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

مرز شعور

اقلی‌ترین مرزی که من می‌تونم برای خودم قائل باشم این هست که بگم بدن مرز منه ، بگم یه محدوده‌ایی است که از پوست شروع می‌شه و به بیرون بگم آن چیزی است که می‌شود جز من، که پراست از چیزهایی که من نیستم، یک لکه‌ی مختصری به نام من وجود داره که از مرز بدن آغاز می‌شه؛ اگرچه مرزبندی می‌تونه موردچالش باشه که تو اون اپیزود هم درموردش بحث شد. حالا میخوام در اپیزود 24 می به این سوال بپردازم اما به جای این که اقلی‌ترین و محدودترین مرز رو در نظر بگیریم، اون سمتش رو درنظر می‌گیرم.

سوال اینه که اگر بخوایم در حداکثری‌ترین دامنه‌ی ممکن انسان رو تعریف بکنیم امتداد من تا کجاست ، وسعت من چقدر است؟ خب فکر می‌کنم سوال روشنه یا لااقل دغدغه روشنه؛ حالا بریم به این سوال بیندیشیم ببینیم چی شکارمون می‌شه؟

خلاصه‌ای از جرعه‌ی 23

یک یادآوری مختصر بکنم در جرعه‌ی  قبل ما راجع به یقین صحبت کردیم و گفتیم اگر قرار باشه تفکر رو مثل یه بند رخت تصور کنیم این باید یه جایی فیکس بشه، استوار بشه بعد من بیام اندیشه رو روی این پهن بکنم دیگه و یک نکته‌ایی رو تو جرعه‌ی 23 گفتم و هنوز ادامه داره، چرا ادامه داره؟ چون دوستانی که صاحب تخصص و صاحب تجربه هستن تو پهن کردن رخت میدونن که بند رو که نمیشه فقط به یک سمت گره زد، این باید به اون سمت هم وصل شه؛ یعنی مبدا و مقصدش باید به یک یقینی استوار باشه. به نظر می‌رسه ما به یک میخ دیگه‌ایی هم نیاز داریم که درموردش تو جرعه‌های بعد صحبت می‌کنم. به هرحال اونچه که صحبت شد درموردش یقین بود یه چیز دیگه هم درموردش صحبت کردیم اون هم اینکه ارتورشوپنهاور به عنوان یه فیلسوف پساکانتی اومده در حوزه شناخت شناسی میگه که شناخت مثل آب هست و دو عنصر داره چطور در آب، اکسیژن با هیدروژن می‌شود آب. در شناخت هم دو عنصر باهم تلفیق می‌شن خروجیش می‌شه شناخت؛ این دوتا عنصر چی بودن؟ یکی ذهن ما و دیگری عین بیرونیست، آن ‌چیزی که بیرون از ما وجود داره.

مرز وجودی انسان

حالا تو این جرعه می‌خوایم تمرکزمون رو بذاریم رو در آن وجهه درونی ، یعنی آن قسمت ذهنی. با این پیش درامد بریم سراغ کتاب و ببینیم شوپنهاور درباره مرز انسان و گستردگی آدمی چه بیان کرده و درموردش حرف بزنیم. ” همانطورکه هرکس درمحدوده پوست خود قرار دارد از حیطه‌ی شعور خود نیز نمی‌تواند بیرون رود، و درست در همین محدوده، زندگی می‌کند.”خب از این جمله‌ایی که تا اینجا خوندیم چندتا نکته‌ی قابل تامل، می‌تونیم شکار کنیم. نکته‌ی اول می‌گه که گستردگی انسان، وسعت من برابر است با وسعت شعورم. وقتی اینطور گفتیم معنای بین سطریش و پنهانش چی می‌شه؟ می‌شه آن چیزی که از دامنه‌ی شعور من بیرون است، بر من عدم است. صحبت این نیست که آن‌ چیزی که من نمی‌شناسم درخودش عدم است و اصلا نیست. معیار هستن یا نیستن فهم من نیست، یه جهانی بیرون از من وجود داره. جمله درست اینه که  آن چیزی که برای شعور من نمی‌گنجه، بر من عدم است؛ برای من نیست. بنابراین وقتی درمورد هستی صحبت می‌کنیم داریم درمورد شعور خودمان از هستی صحبت می‌کنیم. این مرزی که می‌ذاریم مرز شعور، مرز وجودی محسوب می‌شه.

خب حسام وقتی مرز وجودی، منظورت اینه که با چه چیزی متمایز کنی؟ با مرز اعتباری. مرز اعتباری یعنی چیزی که ما آدم‌ها با هم توافق کردیم که باهم بگیم فلان چیز مرز است؛ مثل مرز سیاسی، ما آدمها توافق کردیم که خشکی رو به این حدود تقسیم بکنیم. اینا رو ما اعتبار کردیم؛ هیچ منع عقلایی وجود نداره که در آینده اعتبار دیگری رو توافق بکنیم و همه خشکی زمین بشود یک اقلیم. شاید به نظرمون امروز غیرعقلایی به نظر بیاد ولی عقلاً محال نیست چون شدنی است. اما مرز وجودی حاصل توافق نیست که با توافق تغییر بکنه. من نمی‌تونم امروز یک توافق نامه‌ایی با تو امضا بکنم، بگم تو از امروز باشعورهستی و تو بگی براساس این صنعت وسعت شعور حسام رو انقدر افزایش دادیم.

دامنه‌ی شعور

خب حالا اینا کجا اهمیت پیدا می‌کنه. وقتی شما می‌خوای زمین بخری، میری می‌گی من می‌خوام زمین بخرم با این حدود. اما وقتی می‌خوایم با یک انسان ارتباط برقرار کنیم، مشکل اینجا پیش می‌آد که وقتی شما می‌خوای وصلت کنی به مشخصات ظاهری می‌بینیم که مرز حداقلی ماست. بعد در زیستن مشخص می‌شه که هرکسی چه پهناوری، چه وسعتی داره و این‌جاست که نزاع‌ها شروع می‌شه چون مرز حقیقی انسان شعور اوست، که این  مرز وجودی پنهان است و آشکار نیست برما. ما به ظاهر همه به هیکل آدم در کنار همیم و به هممون می‌گن انسان اما وسعت یکی از ما ریگ است ولی وسعت دیگری، ماه و سیارات؛ چون شعورها متفاوته.

حالا ادامه‌ی پاراگراف رو می‌خونم، فتنه تازه اینجا آغاز میشه در ادامه شوپنهاور میگه که ” از این رو نمی‌توان از بیرون چندان به دیگری کمک کرد”. عجیب شد، نه ؟ یعنی ما نمی‌تونیم از بیرون وسعت شعور همدیگر رو افزایش بدیم. سوال پیش می‌آد، اساساً آیا این دامنه‌ی شعور، این مرز پنهان آدمی قابل افزایش هست یا نه؟

پاسخ شوپنهاوربه این سوال پاسخ قاطع، بی تعارف و چه بسا تلخیست. همونطور که قبلاً هم دیدیم شوپنهاور قلم بی تعارفی داره، میگه نه تنها محدوده هرکسی شعور اوست، نه تنها نمیشه از بیرون به او کمک کرد. بلکه کسی هم نمی‌تونه از دامنه‌ی شعور خودش خارج بشه. یعنی ما همه مون در یک محفظه‌ی بسته‌ایی که شعور ماست داریم زندگی می‌کنیم اما این محدوده‌ی بسته فرد با فرد متفاوته و به همین دلیل قائل است به فردیت؛ می‌گه هرکسی بنابر حصار فردیت خودش فکر می‌کنه. کجا این حرف رو می‌زنه؟ صفحه‌ی 23، پاراگراف 2، سطر سوم(براتون از رو میخونم) میگه: هیچ کس نمی‌تواند از حیطه‌ی فردیت خویش بیرون رود و آن را تحت هر وضعیتی قرار دهند در همان دایره‌ی تنگ که طبیعت براو قاطعانه معین کرده است محدود می‌ماند. و از این رو کوشش برای  شاد کردن حیوانی که دوستش داریم درست به علت همان مرزهای طبیعی و شعور حیوانی ناگزیر همواره در همان محدوده‌ی تنگ باقی می‌ماند.))

دامنه‌ی فردیت

تا اینجا چی گفت، میگه ما یک محدوده‌ی فردی داریم، یک حیطه‌‌ی فردی داریم از این نمی‌تونیم بریم بیرون. ما همه‌ی آن چیزهایی که تجربه می کنیم به اندازه‌ی همین حیطه درک می‌کنیم. حتی وقتی ازخوشحالی یا غم می‌گیم؛ این خوشحالی یا غم، اینا همه متاثر از همین دامنه‌ی فردیت ماست. حالا شوپنهاور چون ارتباط خیلی خوبی با حیوانات داشته ، محبوبترین کاراکترش هم سگش بوده؛ یک سگ پودل داشته که ساعت‌ها باهم قدم می‌زدن و زندگی می‌کردن. می‌گه اگه من بخوام این سگم رو خوشحال کنم باید در محدوده‌ی شعورش خوشحالی رو بهش هدیه بدم، خوشحالی در محدوده‌ی شعور یک سگ می‌شه این که تو بهش یه جایزه‌ی خوراکی بدهی. تو نمی‌تونی یک سگ رو برای خوشحال شدن مواجه بکنی با آگاهی بگی ببین من یه مقاله‌ایی رو برات تعریف بکنم خیلی خودم ذوق کردم، تو رو هم می‌خوام خوشحال کنم. ناگزیری تو اون حصار طبیعی که حضور داره اون رو خوشحال کنی. گویی ما در یک حصار تنگ در یک قوطی هستیم که این قوطی پیشاپیش تعیین شده و ابعادش قابل تغییر نیست و من به فراخور این چارچوب می‌تونم لذت رو درک کنم سعادتمندی رو تجربه کنم. این پوستین نامرئی به نام شعور تمام سهم من از بودن است.

وسعت شناخت

آقا یا خانم اگه الان از تو بپرسن جهانت چقدره؟ جهانت تا کجاست؟ وقتی می‌خوای جهان رو توصیف کنی چیزی خارج از شناختت رو که نمی‌توتی بگی. تمام چیزی که خواهی گفت به اندازه‌ی وسعت شناخت توست. تو حتی خارج از شناختت نمی‌تونی آرزو کنی؛ تمام آرزوهای تو متاثر از شناخت توست متاثر از چیزیست که امروز تونستی از محیط اطرافت حاصل کنی. یعنی یه آرزوهایی تو این عالم است که چون از حیطه‌ی شعور من و تو خارج است، آرزوی ما نیست. ما آرزوی دیگران نیستیم، معکوسش هم صادقه. یه جمله‌ایی  نقل است من فیلمش رو دیدم که جناب الهی قمشه‌ایی می‌گن” هرکسی آرزویی داره یعنی استطاعت دستیابی به اون رو هم داره”. مثالی که خودشون می‌زنن اگه اشتباه نکنم اسم دانشگاه آکسفورد رو می‌برن. می‌گن هیچ وقت گوسفند آرزوی رییس دانشگاه آکسفورد شدن رو نداره؛ وقتی تو همچین آرزویی رو می‌کنی، یعنی قابلیت رسیدن به اون نقطه در تو هست. ایشون به همین بسنده میکنه، من اضافه می‌کنم استدلالی که برای این گزاره یا بر این ادعا میشه اقامه کرد، همینه که هرکسی در وسعت شعور خودش آرزو می‌کنه. پس اون چیزی که در آرزوی تو هست تناسب داره با شعور تو. اگر تونستی چیزی رو به عنوان آرزو، آرزو کنی؛ یعنی آن چیز در خزانه‌ی شناخت تو است.

ابعاد گستردگی شعور

حالا برسم به سوال سوم یا سوال پایانی این جرعه؛ آیا این مرز شعور، این وسعت من قابلیت توسعه داره؟ من می‌تونم این رو بزرگتر کنم و جهان وسیع‌تری رو ادراک کنم یا نه؟

برای اینکه پاسخ شوپنهاور رو بدونیم، ضرورت داره پاراگراف پایانی صفحه‌ی 23 رو بخونیم(بعداً عرض می‌کنم چرا خوندنش مهمه) شوپنهاور اینطور میگه: ” اگر این حیطه تنگ باشد هیچ کوشش بیرونی هیچ خدمتی که انسان‌های دیگر در حق یکدیگر می‌کنند و سرنوشت در حق او می‌کند؛ ممکن نیست که او را از حد متعارف سعادت و خرسندی نیمه‌ی حیوانی او فراتر برد. چنین کسی به لذات حسی، زندگی خانوادگی شاد، معاشرت‌های سطح نازل و وقت گذرانی‌های مبتذل نیازمند می‌ماند. حتی دانش و فرهنگ نیز چندان قادر به وسعت دادن به این دایره نیست اگرچه ممکن است اندکی موثر واقع شود زیرا بالاترین، متنوع ترین و مستمرترین لذت‌ها، لذات ذهنی اند. اگرچه آدمی درجوانی به این امر واقف نیست. این لذت‌ها به طور عمده به نیروی ذهن وابسته اند.”

سهم آدمی از شعور

چرا این پاراگراف رو از رو خوندم، صادقانه‌ اون چیزی که ما خوندیم تو این سطرها یا لااقل اون حدی که من می‌فهمم، شوپنهاور داره یه سطح پیش تعریف شده‌ای رو برای شعور آدمیان تعریف می‌کنه و می‌گه یه سهمی داریم از جهان، یکی دیگ دستشه یکی پیاله. کاریش هم نمی‌شه کرد، با فرهنگ و تعلیم و آموزش هم نمی‌شه پیاله رو به دیگ تبدیل کرد. تمام اون چیزهایی که برای ما پیش می‌آد داره تو ظرف شعورمون محقق می‌شه. این عین کلام شوپنهاور رو بخوام بهتون بگم، پاراگراف یکی مونده به آخر صفحه‌ی 22” آنچه در جهان برای انسان پیش می‌آید و بر او می‌گذرد فقط برای شعورش بلاواسطه وجود دارد و در ذهنش رخ می‌دهد”. خب پس چنین است که هست من کاریش نمی‌تونم بکنم فقط می‌تونم همین رو به فعلیت برسونم.

گستره‌ی لذت

اما متن رو هم از رو خوندم چون می‌شه یه گمانه زنی‌های ضعیفی رو هم ازتوش درآورد. ببینید چی می‌گه، می‌گه اگر این ایده تنگ باشد، در ادامه که توضیح می‌ده مصادیقی که می‌گه از لذت‌های طبیعی می‌گه. خب اگه شوپنهاور منظورش این باشه که سهم ما از لذت‌های طبیعی محدوده، این حرف رو می‌تونیم بفهمیم. ما نمی‌تونیم لذت‌های طبیعی رو از یه حدی بیشتر افزایش بدیم. خوردن لذیذ است ولی این لذت رو نمی‌تونی امتدادش رو زیادتر کنی، بخوای یا نخوای وقتی سیر می‌شی این لذت برای تو دگرگون می‌شه. لذت جنسی برای ما لذیذه ولی اگه ما همه‌ی تکنیک‌ها و مهارت‌ها و خوش اقبالی‌ها رو باهم قاطی بکنیم این یه اندازه‌ایی قابلیت تکرار و امتداد داره دیگه از یه جایی به بعد این مستهلک می‌شه.

بنابراین لذت در گستره‌ی طبیعت به جهت اینکه طبیعت یک ظرف جبرالود معینی رو در اختیار ما قرار داده، از یه جایی به بعد توانایی  گسترده شدن رو نداره. نهایتا آموزش، فرهنگ و علم می‌تونه سهم ما رو اندکی از این لذت‌ها تغییر بده. اما لذت‌های ذهنی که به تعبیر شوپنهاور لذت‌های اصیل هستند، لذت‌های حقیقی هستند این‌ها اساساً غذاشون آگاهی است. اما اینکه بیام یه مرز بگذاریم و بگیم لذت های ذهنی برای آدمیان همین است و جز این نمی‌تواند باشد، قابلیت تغییر هم نمی‌تونه داشته باشه و آدمی به آدم دیگه هم نمی‌تونه کمک کنه و از بیرون هم نمی‌شه کاری کرد؛ لااقل من تا اینجا قانع نشدم.

می‌فهمم که بضاعت ما بضاعت متفاوتی است. می‌فهمم که ما در این بضاعت مون نقش صدرصدی نداریم ولی اگر ما بیایم بگیم هیچ تاثیری نمی‌شه در این محدوده گذاشت، اساساً چرا باید کتاب نوشت؟ چرا باید یاد داد؟ چرا باید یاد گرفت؟ چرا باید تعلیم و تربیت کرد؟ چرا خودت کتاب نوشتی؟ چرا خودت درس می‌دادی؟ چرا سعی داشتی با یک سری گزاره‌ها، اندیشه‌ها و استادها مقابله کنی؟ آیا غیر از این است که می‌خواستی روی وسعت شعور دیگران اثر بگذاری؟. بنابراین ما باید در میانه‌ی این دو گزاره ها بایستیم. نه اینکه بیایم بگیم میزان شعور آدم ها مطلقاً تابع اراده‌ شان هست ومی‌تواند آن را افزایش و کاهش بدن. نه اینکه بگیم  مطلقاً خارج از اراده‌‌ شون است و هیچ نوسانی نمی‌توانند ایجاد کنند.

انتقاد من

با کسب اجازه از شما می‌خوام جرعه‌ی 24 رو با یک انتقاد یا تفکر انتقادی پیرانون متن به پایان ببرم، از اونجایی که استاد ما عالیجناب شوپنهاور خیلی اعصاب نداره، سابقه هم داشته با عصا بزنه فرق سر مردم؛ بنابراین با احتیاط عرض می‌کنم. حضرت استاد فرمودید که شناخت تلفیقی است از عین و ذهن، دو عنصر کنار هم میان می‌شود شناخت(چشم). فرمودید که آن چیزی که انسان ادراک می‌کنه در جهان براش پیش می‌آد، فقط در شعورش بلاواسطه حضور داره(به رو چشم) فرمودید که انسان در این شعور منحصر به فرد است و فردیت داره، نفری به نفر دیگر این شعور متفاوته و این شعور فرق میکنه.(اینم به روی چشم) مثال آوردید که حتی در کسب لذت محدود در میزان توانایی شعوره ، محدود در همین پوستین نامرئی است(اینم به روی چشم). خب اعلی حضرتا، با همه این مقدمات چجوری می‌تونید در صفحه‌ی 22 پاراگراف دوم، با ذکر اون مثالی که می‌زنید درباره نمایش نهایتاً برسید به این جمع‌بندی که گرفتاری‌های انسان از حیث ماهیت واقعی بیش و کم نزد همگان یکسان است. چطور شد این؟  چطور شعور ما، جهان ما متفاوته، لذت ما در قاب محدود شعور خودمونه، احدی نمی‌تونه از فردیت خودش بیرون بره ولی یک دفعه فقط در رنج و سختی همه یکسانیم؟

آقا ما نفهیمیدیم این رو، رفقای من، من پاراگراف دوم صفحه‌ی 22 رو نفهمیدم، قانع نشدم! بنابراین توضیحی هم خدمت شما ندارم که ارائه بدم! بنابراین تعمدا متن رو از رو نمی‌خونم؛ هم آخر این جرعه است من نفسم تموم شده هم زمانمان صرف میشه.

بفرمایید mey.ir؛ کامنت باز است و محل مباحثه شما! خودتون ملاحظه بفرمایید اگه شما قانع شدید لطفا برای من هم بگید. یک جمله بگم، مثل اونایی که جمله تبلیغاتی می‌گن تو پایان ماجرا؛ یک جمله‌ی دِبشی داره این حضرت آقای شوپنهاور. می‌فرماید که” عقل ماهیت زنانه دارد”. این رو گذاشتم جرعه‌ی بیست و پنجم با هم درموردش حرف بزنیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

متن کامل جرعه‌ی بیست و سوم

سلام هم پیاله‌های من

رسیدیم به جرعه‌ی بیست و سوم ، قبل از اینکه برسم به اصل حرفم ، اصل‌ترش رو می‌خوام به عرض شما برسونم. من فکر می‌کردم این مِی که میان من و شماست هم مطهر و هم پاک و هم پاک کننده است و این نوشیدنی‌ترین و زلال‌تری مِی‌ای است که می‌شه سر سفره آورد.

اما کدام مِی؟ کدام مِی هست که این خاصیت پاک کننده رو داشته باشه؟ و پاک کننده از چه؟ [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

حد متوسط بودن

(اول آخرین سوال رو پاسخ می‌دم) از میان مایگی. میان مایگی کجاست؟ جایی که من و تو ازش ارتزاق می‌کنیم. حد متوسط زیستن‌‌. اونجایی که پاخورش خوبه جمعیتش خوبه. دکان بخوای بزنی که نمیای ته کوچه بن بست خلوت بزنی؛ میای وسط غلغله جمعیت میان هیاهو می‌زنی. جنس می‌خوای تولید کنی که نمی‌ری آنچیزی که عشقته تولید کنی؛ می‌ری آنچیزی که عشقشه تولید می‌کنی، اون چیزی مشتری داره تولید می‌کنی. پروژه می‌خوای انجام بدی به میل کارفرما. پایان نامه می‌خوای بنویسی به فهم مدیرگروه، رییس گروه، استاد راهنما و قس علی هذا. مقاله می‌خوای بنویسی اونی که تایید می‌شه چاپ می‌شه. هرچیزی رو داری به فراخور میل دیگری کوک می‌کنی. این میان مایگی است.

اونجایی که تو داری آحادی از مردم رو متقاعد می‌کنی که تو رو در میان خودشون بپذیرند و این منِ تو رو تحویل بگیرن ما تحویلت بدن، میان مایگی است. از میان مایگی مختصری نوشتم هم تو صفحه‌ی اینستاگرامم و هم تو وبلاگم می‌تونید سرچ کنید، پیدا کنید و بخونید؛ سرچ بکنید پیدا می‌شه پیدا هم نشد فدا سرتون خودتون بهش فکر بکنید به چیزهایی بیشتر از اینا که من گفتم می‌رسید. این میان مایگی فحش نیست، اقتضای اجتماعی شدنمون است و جامعه پذیر شدن، جامعه کی رو می‌پذیره؟ از خودشون رو ، از خودشون کیه؟ حد متوسط بودن.

ما در این بساط میان مایگی سفره پهن کردیم و داریم ارتزاق می‌کنیم لازم نیست مصادیقش رو من بگم، شما هم می‌دونید دیگه. ما تب کرده‌ی همین زمستانیم. من بعضی وقتها می‌گم، آخه این چه شعریه فرموده ( ماه و خورشید و فلک درکارند/ تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری) آخه این چه نونی هستش؟ خود نون را دارن وسط بازار غفلت می‌دن. گاهی به خودم می‌گم، حسام این چه کاریه چهارساعت از عمرت رو گذاشتی تو جلسه تا به یکی، یک سوال غلط رو جواب درست بدی. به یک نفری که نمی‌فهمه بگی تو می‌فهمی حالا که حکم زدن، تو رییسی. خب این رو مثال می‌گم نرید به رییس های من گیر بدید.

اصالت زندگی

می‌خوام بگم همه مون حاصل همین فضاییم. اونی که دلمون براش تنگ می‌شه اصالت، فردیت است. اصلت چیه؟ پاسخ به سوال اصالت چیست راهیه گه باید دنبالش کنیم ببینیم تهش چیه، البته اگر ته-یی- داشته باشه. اصلا دنبال جواب فست فودی بودن، اینکه بری دکه‌ی یه نفر بری بگی جواب بگو من می‌خوام برم . چهارتا گزینه بگو یکی از آنها را انتخاب کنم. اینها مال جهان میان مایگی است. ادبیات اینجا نیست این آچار به پیچی که اینجا نیاز داریم نمی‌خوره. زندگی اصیل زیسته می‌شه تا فهمیده بشه، تدریجی الحوصولی است، آهسته آهسته می‌شود.

حداقل به اندازه اون چیزایی که تا الان خوندیم ، لااقل اونی که تو جرعه‌ی قبل شنیدیم؛ شوپنهاور داره تو صفحه‌ی 20 کتابی که مطالعه می‌کنیم، درباب حکمت زندگی، چی گفت(بذارید از رو بخونم) “آدمیان حتی در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند”. از این جمله خیلی چیزها می‌شه فهمید اولیش اینه که جهان‌های ما به اعتبار خودمون متفاوته پس شاید زندگی اصیل این است که من آن جهانی را دریابم  که لااقل من درمیابم . لااقل یه حدی از روز یا عمر رو صرف اون چیزی بکنم که آن جهانی که از آن من است رو کشف بکنم و به فهم بیارم.چه بسا اصالت زندگی من در پی همین جهان من، یافتن باشه. اگرچه من ناگزیرم به با دیگری بودن و قابل تفکیک نیستم ازجهان پیرامون خودم.

اینگونه است که فکر می‌کردم این می(اقا یا خانم) تطهیرکننده است و مطهر است چون از جنس تفکره. ما رو از میان مایگی پاک می‌کنه و فرصت زندگی اصیل می‌ده، لااقل ما رو در مسیر اصالت قرار می‌ده.

این مقدمه‌ی مفصل پیش‌درآمد جرعه‌ی بیست و سوم تقدیم شما. گفتنیه این جرعه موضوعی است که خودم زیاد سرش معطل و گرفتارش بودم.

شناختنِ شناختن

در تاریخ تفکر، اهل تفکر، این اندیشمندان  یا فلاسفه یا هرچیزی که شما می‌گین بهش و نامش خیلی هم اهمیت نداره؛ به موضوعات متعددی مشغول بودن و بهش فکر می‌کردن شاید شسته، رفته‌ترین حالتی که می‌شه بهش پرداخت همین نظمی است که شنیده‌اید (زکجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم) اما همه‌ی سوال‌ها به این سوال خلاصه نمی‌شه یک سوال دیگری که عمرها در اون سپری شده و قرن‌ها توش صرف شده اینه که می‌گه شناخت چیست؟ خود شناختنِ شناختن مسئله‌ی مهمیه. خیلی در این مورد اندیشیدن که کی می‌شناسد و فرایند شناختن چیست یا آن چیز، به چه توصیفی یا مقامی برسد قابل شناختن می‌شه. این شناخت چقدر دوام داره با چی زدوده می‌شه؟ با تردید، با انکار. بعد اگر آن چیزی که من شناختم با تردید روبه‌رو شد؛ آخرش چی دستم می‌مونه ؟ اینکه مثل حوضی است که زیرآبش رو کشیده باشن. اگر قراره ما هی شناخت بسازیم بعد هی یکی بگه شک کردم، (نمی‌دونم تو بچگی تون از این بازی ها داشتید یا نه ما تو بچگی باید گردو شکستن می‌کردیم، حالا برای اینکه تیمی که توپ دستشه، توپ رو از دستش دربیاریم و …،چی بود گردو شکستن؟یکیمون از سمت راست و دیگری از سمت چپ ؛یکی یکی می‌گفتیم گردو شکستم ، گردو شکستم. قدم قدم می‌اومدیم سمت هم ، آخرش هم می‌گفتیم سرت رو زدم شکستم. تو رو خدا می‌بینید تفریحات بچگی ما رو، من احساس می‌کنم مال سه قرن پیش رو دارم تعریف می‌کنم.) اگه قرار باشه مدل تفکری ما هم این باشه؛ یافتم، شناختم. اون یکی بگه شک کردم. هی ما شیشه بسازیم او سنگ. هی من بیابم او برباید. خب این دیگه چه بساطیه؟ تهش چیزی نمی‌مونه.

بعضی ها همین توهم رو درمورد تاریخ فلسفه دارند، فکر می‌کنن فلاسفه(دور از جون شما) یه سری آدم‌های زائل العقلی بودند تو تیمارستان به نام جهان. بعد هی این می‌اومد یک چیزی میافته بعد اون یکی می‌زده خراب می‌کرده، می‌گفته: دیدی خراب شد. بعد، بعدی میومد اون رو می‌زده خراب می‌کرده. این روایت صحیحی از تاریخ فلسفه نیست.(اینکه پیشرفت رو نمی‌سازه اخه) خشت های هم رو نترکوندن، خشت بر روی خشت گذاشتند. یعنی همین الان من و شما که داریم حرف می‌زنیم عصاره‌ی چندهزار سال اندیشه در دست رس ماست.(یجایی تو انسانک گفته بودم ما چند هزار سال بشریم در قامت یک تن) پس اینطور نیست که بشود هی شناخت رو با شک از دست داد. اما به هر حال شک و شکاکیت مسئله‌ای جدی بوده. اساساً خیلی از اون چیزی هایی که ما امروزه می‌بینیم تو فلسفه و منطق، حاصل تکاپوی خیلی از کسانی بوده که می‌خواستن پاسخ شکاک‌ها رو بدن. ارسطو پنجه تو پنجه‌ی شکاک‌های سوفسطایی انداخت، کانت پنجه تو پنجه‌ی شکاک هیومی ولی به هر حال ما قراره به شناخت برسیم.

آغاز تفکر

اقا ، خانم یک لحظه روش فکر بکنید. من اگه قرار باشه از یک جایی شروع بکنم به تفکر؛ یعنی بخوام بگم این نقطه رو قرار می‌دم به عنوان نقطه‌ی مرکزی یا ابتدایی ، این نقطه ابتدایی باید یقینی باشه. ما نمی‌تونیم به شک بند رخت آویزان کنیم بلکه یه دیوار سفتی لازم است که یک میخ محکمی توش فرو کنیم بگیم دیگه آغاز شد، بندمون بهش ببندیم، بقیه اش رو پیش بریم. شناختن مثل صخره نوردی است تو باید این ریسمانت رو یجایی محکم کرده باشی، فیکس کرده باشی. محکم ما کجاست؟

چنین است که هست و چنین هست که است این رو من اینجا فیکس می‌کنم؛ مو لای درزش نمی‌ره. بقیه‌ی شک‌هامون رو شروع می‌کنم یک به یک تبدیل کردن به شناخت و دانایی. گزاره‌ی اول کجاست؟ میخ رو کجا بکوبیم. عالیجناب دکارت به این سوال اندیشید و یک پاسخی رو مطرح کرد که پاسخ مقبولی هم افتاد به هر حال دنبال این بود که بگه ازکجا شروع کنیم به اندیشیدن. اگه می‌خواست بگه از حقیقت شروع می‌کنیم که اصلا خود شناخت حقیقت مساله‌ی ماست. اگه بگیم از خدا شروع می‌کنیم آنچنان‌که تعبد ایجاب می‌کنه باید بگیم که رخصت می‌دید، بپرسیم تعبد چی است یا نه؟. اگر قراره از خدا شروع کنیم بگو ببینم خدا چه نیست؟ می‌تونیم به یک تعریفی برسیم؟ می‌تونیم اصلا درباره‌ی او فکر بکنیم؟ خب روی همه‌ی اینا تاریخی سپری شده و مدعیانی داشته و دعواها کردند. دکارت گفت من یک گزاره‌ایی دارم که نمی‌تونی باطلش کنی؛ آن چیزی که درش یقین هست؟ چه چیزی هست ؟ یقین! یقین چیه؟

یقین چیست؟

رفیقم این سوال یقین چه چیزی هست؟ خیلی برام وقت گیر بوده، خیلی گرفتارم سرش. یقین چیه؟ همه بهم می‌گن که باید حرکت کنی تا به یقین برسی، به یقین برسم یعنی به چه چیزی برسم؟؛ من با یک عده آدم‌هایی در زندگیم روبه رو هستم که اینا از نظر فکری سنگ فکرند، منجمدن. تحولی در اندیشه شون نیست، کسی که در پنجاه سال اخیر، 5 تا سوال جدید به ذهنش نیومده. اون سوال‌هایی رو هم که داشته از قبل جواب هاش رو بهش گفتن، اونم توش تحولی ایجاد نشده. بعد بهش می‌گی که سختت نیست این زندگی بی سوال، اونم می‌گه من به یقین رسیدم. این یقین است؟ ایا یقین کاوری است برای تعصب، برای انجماد؟ ما به چی می‌گیم یقین ؟ من به سمت چی حرکت کنم که بدونم دارم به سمت کمال حرکت می‌کنم و بهش یقین پیدا کنم. حالا تو فلسفه‌ی مدرن یقین خیلی مسئله شون نیست، دغدغه شون نیست. ولی ما که سبز شده‌ی خاک این دیاریم یقین دغدغه مون است ، سودامون است.

شما تو عرفان نظری بخونید، ببینید تقسیم شده : علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین. بعد برای هرکدوم از اینا انبوهی توضیحات هست. من که این توضیحات رو نمی‌چشم چون خودم نرسیدم به یقین. من چه گلی به سرم بزنم با انبوهی از این تئوری و تفاسیر. دغدغه‌ی من بوده بهش فکر کردم. سرانجام همین جواب دکارت برام رضایت بخش بوده و فعلا باهاش در صلحم لااقل. چرا از زبان دکارت می‌گم چون فلسفه‌ی غرب این رو با زبان دکارت باور کرده است، خیلی بعیده که شما بگین این یک جوابیه که اولین بار دکارت داده این رو بوعلی سینا هم گفته، دعوا سر این نداریم که اولین بار کی گفت، به نظرم قابل اثبات هم نیست که بگیم اولین بار دکارت گفت. به همین خاطر به کلماتم دقت بکنید با موچین این کلمات رو انتخاب کردم. جامعه‌ی اندیشمندان اون زمان این جمله رو با همین کلمات از دکارت پذیرفتند و قبول کردند.

من هستم…

چه بوده آن جمله؟ ” من هستم.” دکارت می‌گه : ((من هستم سرآغاز اندیشیدن است.)) بعد شما شاید این تعبیر رو هم شنیدید می‌گه من می‌اندیشم پس هستم. بعد یه عده‌ای تردید کردند که این اصلا استدلال صحیحی نیست. فهم من اینه که اصلا دکارت اقامه‌ی دلیل نکرده ، ادله‌ای ارائه نکرده برای  من هستم. تو می‌خوای بگو من می‌اندیشم پس هستم، من می‌پرسم پس هستم من عاشق می‌شم پس هستم و …. . اینها کلمه آرایی است استدلال نیست اصلا؛ اقامه دلیل نیست. همین که تو از من بخوای ثابت کنم، من هستم. یعنی تو من رو شناختی؛ من با این یقین به فهم می‌رسم، چشم  بازمی‌کنم. سرآغاز فهم من، یقین براین است که من هستم. اینجا بود که احساس کردم؛ آهان فهمیدم. بقول این بازاریاب ها که می‌گن: آهان مومنت باید بسازی.)) آها مومنتم شد.

اره دیگه راست می‌گه، یقینه دیگه؛ از کجا فهمیدی یقین است حسام؟ از اونجا که اگه فردا صبح تمام خبرگزاری‌ها بگن که من حسام ایپکچی نیست انگونه که نبوده، همه‌ی آدم‌های عالم بیان بگن حسام نیست. آیا لحظه‌ایی تردید می‌کنی تو در بودن خودت؟ درمورد من، کسی هرگز نمیتونه یقینم به من هستم رو از دستم دربیاره، هیچ p قابل تصور نیست برام اگر به میدان بیاد آنگاه Q بشود من نیستم. یعنی بگم اگر کسی این شروط رو بتونه ثابت کنه می‌پذیرم که من نیستم؛ آقا هرکاری بکنی، خانم هرکاری بکنی، من هستم. این می‌شه یقین، یقین آن چیزی است که هیچ چیز دیگری نتونه اون رو از دستت خارج بکنه.

تا اینجا داشته باشید، دو سه تا نکته‌ی دیگه راجع به من هستم دارم که خدمت شما، من عرض کنم.

ساحت یقین

با این تجربه‌ایی که از گزاره‌ی یقینی داریم، یعنی همین جمله‌ی من هستم رو اگر بپذیریم بعنوان یک نمونه از امر یقین شده، یه چیزایی درمی‌آد. از جمله اینکه یقین مترادف، توقف نیست. من بر من هستم یقین دارم اما بر من چگونه هستم که یقین ندارم. من این رو دارم تماشا می‌کنم تو جرعه‌ی 21 درموردش صحبت کردیم، ما خودمون اولین تماشاچی خودمون هستم تا ببینیم چی از آب درمی‌آییم‌‌. پس یقین برچیزی به معنای توقف در آن چیز نیست، حرکت ادامه داره. اگر شما توقف رو بپذیرید یعنی برای علم یک پایان رو قائل هستید.

یک چیز دیگه که می‌شه درموردش فکر کرد اینه که من هستم حاصل استدلال نیست. یه جور دیگه هم می‌تونیم بگیم، هر آنچه با استدلال ثابت شده است می‌تواند با استدلال دیگری، استدلال بالاتری نقض شود. اساساً ساحت استدلال ساحت یقین وفرینی نیست. یحتمل تنها مستثنایی هم که می‌خواید برید سراغش اینه که برید سراغ چندتا بدیهیات ریاضی دست بندازید. اینکه کل اعم از جز. این استدلال است و هرگز قابل نقض نیست پس این یقینی است. اما اگر به هر طریقی یکی این مثال رو از ما بگیره بگه غیر این آیا چیز دیگری هم داریم که بگیم؟؛ بیاد بگه من بدیهیات رو می‌پذیرم اما دارم از یقینیات صحبت می‌کنم و یقینیات آن چیزی است که برتو چنان که فقط برتو است حاصل شده. یقین رو که نمی‌شه باطری به باطری کرد و گفت من یک یقین دارم بیا برای تو. بدیهیات ریاضی  رو تو داری به من می‌دی، محاسبه می‌کنی بهم نشون می‌دی. این بدیهیاته. یقین آن چیزی است که در تو می‌شود.

پدیدار شناسی روح

خب من بیشتر از این گردوخاک نکنم دربحث یقین، مزاحم آرامش ذهنی شما شدم. حالا برای اینکه یه حالی به روان، شادروان جناب آرتور شوپنهاور بدیم، می‌خوام یه مثالی بگم از جناب هگل.(بذارید اینجا از روی یادداشت بگم) ببینید اقای هگل کتابی داره به نام پدیدارشناسی روح تو یکی از جرعه هام سراغش رفتم؛ خب این کتاب منبع ما نیست تو پادکست می و من پیشنهاد هم نمی‌کنم شما بخرید، اما اگه خواستید بخرید اول چند ورقش رو بخونید ببینید به کار شما می‌آد یا نه.(بسیار بسیار کتاب دشواری است و دم آقایان اردبیلی و حسینی گرم که زحمت کشیدند و ترجمه کردند، این کتاب پدیدارشناسی رو هگل وقتی نوشته که 38 ساله بود؛ یعنی هم سن و سال ماها بوده، یعنی به سن فعلی من نزدیکتر بوده) کتاب هگل شش وجهی است یعنی شش تا ستون داره. ستون1: آگاهی، ستون2: خودآگاهی، ستون3: عقل، ستون4: روح، ستون5: دین و ستون6: دانش مطلق. بیشتر از این هم بلد نیست هم بگم (خیلی باهاش کشتی گرفتم ولی هنوز با ادبیات اندیشه‌ی هگل آشنا نیستم) یه جمله‌ایی رو یادداشت کردم از صفحه‌ی 150 این کتاب(چرا گفتم برای شادی روح شوپنهاور، برای اینکه می‌دونیم شوپنهاور بسیار کل کل داشته با هگل و اون رو یک شیاد می‌دونسته نه فیلسوف، اما این واقعا گزاره‌ی منصفانه‌ایی نیست. هگل رو باید فهمید به عنوان یک فیلسوف، ما لااقل شاگرد هردو هستیم.)

یقین به خویشتن

گزاره اینه، توی زیر فصل خودآگاهی هگل می‌فرماد: ” ما با خودآگاهی وارد موطن حقیقت شده ایم” (اصلا تیتر این بخش هم یقین به خویشتن ترجمه شده است. من نمی‌دونم آلمانی این کلمه چی بوده ولی می‌دونم که اقای اردبیلی مترجم دقیق و پروسواسی است اگر گفته یقین یعنی کلمه بهتر دیگری نداشتیم براش تو فارسی. به همین خاطربا قطعیت بیشتری می‌تونم استفاده کنم از کلمه یقین) یقین من هستم همون میخ محکمی است که باید به دیوار حقیقت بزنیم و بند رختمون رو بهش بیاویزیم و بعد بیاندیشیم. یک به یک سعی بکنیم شک های پیش رویمون رو به این یقین تا حد ممکن نزدیک بکنیم و به این فرآیند بگیم شناخت. شناخت حداقل دو عنصر نیاز داره یکی شناسا، آن کسی که می‌تواند بشناسد. دوم موضوع شناخت، آن چیزی که قابل شناختن است. جناب دکارت اومد گفت این من هستم، منی است که استطاعت آگاهی دارد اول بر من بودن خودش آگاه می‌شه و چون من رو شناخت این می‌شه خشت اول و مبنای بقیه‌ی شناخت‌های او. به این من شناسنده هم می‌گیم سوژه.(اینکه شما دیدید خیلی جاها درمورد سوژه‌ی دکارتی صحبت می‌کنن این منظورشونه به فهم عامیانه‌ی من) آن چیزی که به شناخت درمیاد رو بهش می‌گیم ابژه.

ذهن و عین

حالا همه‌ی اینها رو گفتیم تا برسیم به صفحه‌ی 21 کتاب ، تو صفحه 21 کتاب لطف کنید خودتون مطالعه کنید در سطر 15 و 16، شوپنهاور این کلمات رو می‌گه ” براین اساس است که هر واقعیتی که شناخته و ادراک می‌شه از تعامل دو نیمه ادراک می‌گردد، ذهن و عین، درست همانطور که آب الزاماً از اتصال تنگاتنگ اکسیژن و هیدروژن تشکیل می‌گردد. بنابراین اگر نیمه‌ی عینی کاملا یکسان،(نیمه عینی مثل چی؟ مثل محیط پیرامون) و نیمه‌ی ذهنی متفاوت باشد(یعنی آن چیزی که در ذهن تو است متفاوت باشه) ، چناچه عکس این نیز صادق است یعنی ذهن‌ها برابر باشه اما عین روبه‌رو تغییر بکنه آنگاه واقعیت موجود چیز کاملاً دیگری است.” این رو برای چی می‌گه ؟برای اون چیزی که تو جرعه‌ی قبل درموردش صحبت کردیم، آدمیان در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند که این جمله ادعا بود و استدلالاش رو در صفحه‌ی 21 خوندیم باهم.

شوپنهاور جان چرا همچین چیزی می‌گی؟ می‌‌گه چون محیط یکسان است این شد یکی از رکن‌های شناخت، فرض کن عین برابر باشه؛ رکن دوم که ذهن است نابرابر است. من با ذهن حسام دارم این عین رو می‌بینم تو با ذهن خودت جهان رو داری می‌بینی. پس شد جهان مساوی با محیط نیست. این خیلی برداشت مهمی است که توجلسه‌ی قبل پاس گلش رو دادیم که این جلسه گلشو بزنیم. وقتی داره جهان رو با محیط متفاوت می‌کنه ما باید بدونیم که در ادبیات شوپنهاور محیط با جهان یکسان نیست، این اولاً. ثانیاً آنچه که جهان است در ذهن من شکل می‌گیره پس هر انسانی جهانی متفاوتی با انسان دیگر دارد، این خیلی گزاره‌ی مهمی است که من و تو دریابیم جهان انگونه است که من درمیابم نه اینکه یک جهانی است و من دربیابم.

شناخت شناسی

پس جرعه‌ی 23 رو به یک جمع‌بندی مهم منتهی می‌کنیم که جهان یک چیز یا یک شئ نیست که وقتی ما می‌گیم جهان یک  چیز رو برداشت کنیم بلکه میان من و جهان مناسبتی است که هر من جهانی رو ادراک می‌کنه. اینکه نسبت من و جهان چیست محل فکر است. این تقسیم به سوژه و ابژه جای فکر داره. این تصویری که شما در این دقایق شنیدید ساحل بحث اپیستمولوژی است یا شناخت شناسی است؛ و یادمون هست که داریم تفکرات اندیشمندی رو مطالعه می‌کنیم که مهم‌ترین دغدغه‌اش این بوده که جهان رو بررسی کنه وآن کتابی که نوشته اسمش هست جهان همچو اراده و تصور.

بحث مون تا به اینجا رو نگه داریم، به شرط بودن و بقا ادامه‌ی گفت‌وگوی ما باشد تا جرعه‌ی 24 . [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

شوپنهاور از اصطلاحی استفاده کرده است که مترجم انگلیسی آن را genuine personal advantages ترجمه کرده و در این ترجمه تاملاتی قابل عرض بود که تقدیم شد. مهمتر اینکه در دسته بندی نخست شوپنهاور (از دسته بندی‌های سه‌گانه مطرح شده در جرعه قبل) نیز تقسیم جدیدی قابل طرح است. به عبارت دیگر، همان عنوان نخست به دو بخش تقسیم می‌شود که در جرعه بیست و دوم به آن پرداخته‌ام.

منبع
در باب حکمت زندگی صفحه 20

متن کامل جرعه‌ی بیست و دوم

هم پیاله‌های من سلام

امیدوارم خوب و تندرست باشید ؛ رسیدیم به جرعه‌ی بیست ودوم .برای این که وقت شما رو صرف امر بی‌جا نکنم، بی مقدمه می‌ریم سراغ متن کتاب، صفحه‌ی بیست کتاب درباب حکمت زندگی شوپنهاور هستیم. پاراگراف اول رو اینجور شروع می‌کنه شوپنهاور:

تفاوت‌هایی که تحت عنوان اول مشاهده می‌کنیم -الان دیگه عناوین رو شما حضور ذهن دارید؛ یعنی فرض ما این است که در اپیزود قبلی شنیدید. سه عامل رو شوپنهاور تفکیک کرد و گفت سرنوشت من انسان فانی متاثر از این سه آیتم یا تیتر است. درمورد عنوان سوم به تفصیل صحبت کردیم. اینجا در مورد عامل اول صحبت می‌کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

برگردیم به صحبت های شوپنهاور- میگه تفاوت‌هایی که تحت عنوان یعنی آنچه هستم مشاهده می‌کنیم، تفاوت‌هایی هستند که طبیعت میان انسان ها نهاده و از این واقعیت می‌توان نتیجه گرفت که تاثیر این‌ها بر سعادت یا شوربختی انسان بسیار اساسی‌تر و پردامنه‌تر از تاثیر تفاوت‌هایی است که صرفاً توسط خود انسان‌ها تعیین می‌شوند و در دو عامل بعدی آمده است.” خب تو این پاراگراف شوپنهاور موضوع بسیار بسیار مهمی داره مطرح می‌کنه و البته به فهم من موضوع خیلی مهمی رو هم اشاره نمی‌کنه یا با وضوح کافی نمی‌گه که من می‌خوام خدمت شما عرض کنم.

قبل از اینکه به عرض خودم برسم دقت بکنید به سطر پایانی پاراگراف ، می‌گه: تیتر دوم و سوم یعنی آنچه من دارم و آنچه من می‌نمایم توسط خود انسان ایجاد می‌شه اما دسته‌ی اول آن چیزی است که خودِ من توش نقشی ندارم. پس تا همین الان که داریم صحبت می‌کنیم اون تقسیم‌بندی سه گانه‌ی جرعه‌ی قبل به یه تقسیم‌بندی جدید در دو بخش تفکیک می‌شه. تیتر اول به تنهایی می‌شه یک دسته یعنی آنچه هستم خودش می‌شه یک دسته؛ آنچه می نمایم و آنچه دارم می‌آد تو دسته‌ی دوم چرا؟ چون توسط خود انسان‌ها تعیین می‌شود. این دسته‌بندی پنهان رو ازکجا آوردی حسام؟ از سطر پایانی پاراگرف اول صفحه‌ی 20، یعنی اگه بخوایم سطرشماری بکنیم میشه سطر 6.

تا به اینجا رو شما داشته باشید من درمورد دسته‌ی اول هم عرضی دارم که بهتون می‌گم؛ شوپنهاور اینجا یه بحثی رو مطرح می‌کنه با کلماتی که یکم ما رو سردرگم می‌کنه که آیا واقعا داری به دوچیز مختلف اشاره می‌کنی یا یک مقوله را داری با کلمات متفاوتی توضیح می‌دی. می‌گه آقاجون، خانم جون؛ اگه تو به خوشبختی و بدبختی یا سعادت و ناسعادتی می‌رسی این وضعیت بیشتر از آن‌که متاثر باشه از آن چیزهایی که به دست می‌آری یا نمایش می‌دی، تحت تاثیر آن امکاناتی است که طبیعت در اختیار تو قرار می‌ده.

طبیعت اولین کلمه‌ایی است که توجه من رو جلب کرده تو متن انگلیسی هم می‌گه Nature. بعد میاد جلوتر می‌گه من از این واقعیت نتیجه می‌گیرم که تاثیر اینها بر زندگی ما ، بیشتر از تاثیر دو دسته‌ی بعدی است. اینجا که کلمه واقعیت رو می‌گه داره به چیز متفاوتی اشاره می‌کنه، کلمه‌ایی که در انگلیسی Fact است. ما نمی‌دونیم که آیا شوپنهاور هر دوی این کلمات رو مترادف فرض می‌کنه یا یک منظور متمایزی تو ذهنش بود که از اینها استفاده کرده. اما به‌هرحال می‌خوایم تو این زاویه بیشتر تامل کنیم.

داستان زیسته‌ی نوزاد

میایم درحد یک دقیقه از زاویه‌ی دید یک نوزاد جهان رو تماشا بکنیم. کمی فانتزیه اینی که دارم تعریف می‌کنم ولی کمک می‌کنه که شدت این اثرگذاری واقعیت برخودمان رو بتونیم درک کنیم. نوزادی امروز متولد شده با چشم‌های نگران داره این جهان بیگانه‌ایی که در میان او افتاده رو نگاه می‌کنه. یه سری موجوداتی رو داره می‌بینه که دارن به او احساساتی رو ابراز می‌کنن البته که او معنای کلمه‌ی احساسات رو نمی‌دونه؛ براش غریبه است. اشک می‌ریزه، به آغوش می‌ره، احساس گرما و امنیت می‌کنه، صدای ضربان قلبی هست که اون رو می‌شنوه. آهسته آهسته می‌بینه که اون رو دارن به اسمی صدا می‌کنن، هربار می‌بینه که بهش میگن فلانی، فلانی بخند. فلانی ببین. کم کم یاد می‌گیره که این نام من است و بین من و کلمه یک مناسبتی وجود داره. آدم‌ها رو براساس پرتکرار بودن دسته‌بندی می‌کنه؛ یک خانم هست که همش هست(تازه خود کلمه‌ی خانم رو هم معناش رو نمی‌دونه). یک آقایی هست ولی گشنم میشه بهم غذا نمی‌ده. هویت‌های متمایزی رو می‌بینه. این آغوش برام خیلی امن است. پس هرآن چیزی که می‌تونم صرف بکنم تا به این آغوش برسم؛ گریه می‌کنه ، تقلا می‌کنه و بی تابی می‌کنه. در یک جنسیتی متولد شده، در یک برهه‌ایی از تاریخ، در یک نقطه‌ایی از جغرافیا متولد شده، میان یک فرهنگ و آدابی که پیش از وجود داشته. اصلا اون رو براساس آیینی به انسانیت ، آدمیت، فردیت می‌شناسند و براش نام می‌ذارن، غسلش می‌دن ، شناسنامه براش صادر می‌کنن و از همان نقطه‌ی آغازین یک عالمه شریعت و قانون و احکام بر او بار شده. این داستان زیسته‌ی همه‌ی ماست و سوال اینه که ما چه تاثیری روی اینا داریم؟ هیچ. اینها بودند و ما به این جهان وارد شدیم. حالا اینها چه تاثیری برما دارند؟ بسیار زیاد. یعنی ما در این میانه و گود است که فرصت بودن پیدا کردیم.

تاثیر واقیت بر انسان

شوپنهاور راست می‌گه و این قسمت از صحبتش بسیار دقیقه، می‌گه: این تاثیری که واقعیت بر تو می‌گذاره یا طبیعت بر تو می‌گذاره بسیار جدی‌تر از تمام کارهایی است که تو بعداً انجام می‌دی . من می‌خوام این جمله رو به بیان دیگری بگم؛ می‌خوام بگم: ای انسان؛ تمام آن چیزی که تو بعد از این به کار می‌گیری، کسب می‌کنی و نمایانده می‌شی برای اینه که بتونی این واقعیت رو برای خودت تحمل پذیر بکنی، بتونی با این واقعیت روبه رو بشی ودر این واقعیت برای خودات فرصت بودن ایجاد بکنی. یعنی آن دو آیتم دوم ، که می‌شه آنچه داریم و آنچه می‌نماییم و آنچه کسب می‌کنیم خودش فرع بر واقعیتی است که ما در ان متولد شده‌ایم اما واقعیت چیه؟

واقعیت چیست؟

پرسش واقعیت چیست، به فهم من از مهم‌ترین پرسش‌هایی است که آدمی می‌تونه بهش فکر کنه. عجیب اینه که این واقعیت رو بسیاری از نخبگان و اندیشمندان ما بدیهی فرض کردند؛ همه میدونیم واقعیت چیه، واقعیت اون‌ چیزی است که همه بهش می‌گیم واقعیت. اما مگه ما همه به یک چیز می‌گیم واقعیت. جناب پروفسور ویلیام گلسرف تئوریسن تئوری انتخاب، کتابی مرقوم فرمودند که به زحمت آقای دکتر صاحبی ترجمه شده به نام واقعیت درمانی. بفرمایید برید این کتاب رو مطالعه کنید، ببینید در این کتاب واقعیت درمانی چندصد صفحه‌ایی ، دو ورق استدلال در باب اینکه واقعیت چیست پیدا می‌کنید؟ ببینید اش چقدر شور است که کسی می‌آد چیزی ارائه میده به اسم واقعیت درمانی. اصلا تفکیک می‌کنه انسان‌ها رو به آن‌هایی که واقعیت شون رو می‌پذیرند و مسئولیت شون در برابر واقعیت رو عمل می‌کنن با کسایی که واقعیت رو نمی‌پذیرند. یعنی هم درمان مبتنی بر مفهوم واقعیت است و هم تفکیک اونایی که به درمان نیاز دارند یا ندارند براساس موضع شان نسبت به واقعیت مشخص می‌شه. دیگه ما جا مهم تر از اینجا داریم که شما بخواید به واقعیت اشاره کنید و بگید: واقعیت، چنین است. من نیافتم .

گویی واقعیت اونیه که اکثریت مردم بهش می‌گن واقعیت؛ این میل به جامعه است که تعریف می‌کنه چه چیزی واقعیته ولی حتی همینی هم که من دارم می‌گم هم نیست تو اون کتاب، برداشت من است، آخرین چیزی که به ذهن من رسیده اینه که مفروض داشتند که واقعیت چنین هست.

حالا آقای شوپنهاور شما که میگی واقعیت و fact مهمه! مهمه که من بدونم تو به چی میگی واقعیت؟ به نظر می‌رسه شوپنهاور در این قسمت از رویکرد طبیعت گرایانه صحبت کرده. می‌گه : واقعیت در این قسمت از صحبت آن چیزی است که طبیعیت در اختیار ما قرار داده و شامل یک سری از مفاهیم بنیادین می‌شه مثل اینکه من زن آفریده شده ام یا مرد، مثل اینکه من در تهران متولد شده‌ام یا در منهتن یا سیدنی یا کابل. طبیعت چنین کرده که من در دهه‌ی 60 متولد شدم، در دهه‌ی 70 متولد شدم. اینها می‌شه طبیعت. اما اینکه برای یک مرد متولد در دهه‌ی 60 در ایران، این مفاهیم پیشفرض گرفته شده به عنوان بایدها و نبایدها، طبیعت نیست که دیگه . اینکه سه سال قبل از تولد من در این سرزمین انقلاب شده که طبیعت نیست که دیگه ولی واقعیت است. واقعیت می‌تواند انشاء بشری باشه عملکرد گذشتگان من باشه ولی لزوماً ربطی به طبیعت نداشته باشه . بنابراین دایره‌ی واقعیت بزرگتر از دایره‌ی طبیعت می‌شه. اینکه اسم من حسام هست کارکرد طبیعت نبود که واقعیت است. واقعیت این بوده که پدر و مادر من این اسم رو برای من انتخاب کردند.

واقعیت آن چیزی است که ما در آن متولد می‌شویم، ما در ان هست می‌شویم. حالا یک نکته‌ی دیگه‌ایی هم داریم راجع به اون بند اول، یه‌بار دیگه برگردید به صفحه‌ی قبل، شوپنهاور اونجا می‌گه آنچه هستیم؛ دقیق تر این بود که همانطورکه بخش دوم به دو قسمت آنچه داریم و آنچه می‌نماییم تفکیک شده، بخش اول نیز به دو قسمت تقسیم بشه یکی به آنچه هستیم و دیگه آنچه در آن هست می‌شویم تقسیم بشه. آنچه هستیم قابل توسعه است؛ یعنی ما در مسیر بودن، هست خودمون رو می‌تونیم تغییر بدیم، رشدش بدیم. اصلا اگر ما آنچه هستیم رو تغییر ناپذیر و متعالی ببینیم تفکر معنا نداره، آموزش معنا نداره. اما آنچه ما در او هست می‌شویم یه سری از حقیقت‌هایی است که پیرامون ما رو فرا گرفته . اینم یه پیشنهاد یعنی اگه بعدا آقای شوپنهاور دیدید بهش پیشنهاد بدید که بند اول رو فلانی گفتش که می‌شه اینجوری هم نوشت. یه نفس تازه کنیم باز عرضم ادامه دارد.

خب به توضیحی که عرض کردم خدمت تون من پیشنهاد می‌کنم برای اینکه فهم مطلب رو بتونیم راحت‌تر سپری کنیم؛ آنچه که هستیم رو جدا کنیم از آنچه در آن هست می‌شویم. پاراگراف اولی که صحبت کردیم دررابطه با آن چیزی بود که در آن هست می‌شویم. مجموعه‌ایی از واقعیت‌ها که بخشیش حاصل طبیعت است و بخشیش حاصل اراده‌ی پیشینیان ما. اگه این تفکیک رو انجام ندیم فهم پاراگراف دوم برامون سخت می‌شه. همینطوریش هم بخاطر ترجمه‌ی فارسی و کلمه گزینی دقت در متن دشوار خواهد شد. چرا؟ چون اینجا داره میگه امتیازات واقعی ، بالادست هم گفته بود واقعیت ، سطر قبلش هم طبیعت. اینها کلمات ثابتی درمتن اصلی نبود ولی داره نزدیک به هم ترجمه می‌شه. اون چیزی که شوپنهاور داره صحبت می‌کنه براساس متن انگلیسی اینه : genuine personal advantages

یعنی مزیت‌های اصیل فردی. اینجا کلمه‌ی اصیل ما رو به معنا نزدیک‌تر می‌کرد تا کلمه‌ی واقعی چون قبلش مترجم محترم جناب آقای مبشری کلمه‌‌ی واقعی رو معادل Fact آورده و دوباره نمیشه که خط بعدیش بیایم از همون کلمه استفاده کنیم بعد بگیم منظورمون چیز دیگه‌ایی هش. گرچه تو دیکشنری معادل اصیل و واقعی رو هم نوشتند ولی پیشنهاد من اینه از کلمه‌سی اصیل استفاده کنیم، بگیم یک امتیازهای اصیل و فردی وجود داره که اینها نقش اساسی دارند در آنچه که هستیم. پس “هر آنچه هستیم” رو از آنچه که”در آن هست می‌شویم” جدا کردیم هم داریم می‌گیم که آنچه که هستیم اصلی‌ترین رکن رو داره در واقعیتی که پیدا خواهیم کرد.

خب شوپنهاور چطور برای ما مثال زده؟ این امتیاز اصیلی که می‌گی چیه آقای شوپنهاور؟ می‌گه عقل بزرگ ، فکر بزرگ Great mind

بعد چطور توضیح می‌ده!؛ می‌آد، می‌گه که چقدر فرق هست بین کسی که واقعا پادشاه است با کسی که روی استیج داره نقش یک پادشاه رو بازی می‌کنه ؟ خب خیلی فرق است بین سلطان واقعی و با بازیگر نقش سلطان. میگه اگر کسی بود که در آن دو دسته‌ی پایانی(یعنی آنچه که تملک می‌کند و آنچه که می‌نمایاند) پادشاه دیده بشعه، این پادشاه روی استیج هستش. این براساس رخت و لباسش و براساس باور تماشاچی‌ها هست که او را پادشاه کردند. اما اونی که واقعا پادشاه است این مقام رو از کسی نگرفته که، این مقام فردی خودش است. اصالت خودش است. اصالت با اون فکری هست که تو به اون متکی هستی. در ادامه می‌آد این مثال رو می‌زنه از متدوروس (جزء اولین شاگردان اپیکور) ،جمله‌اش هم جمله‌ی جالبیه من از رو می‌خونم، می‌گه :” زخم‌هایی که بر سعادت ما از درون وارد می‌شوند بسیار عمیق‌تر زخم‌هایی است که از بیرون به ما وارد می‌شوند.”)

مخالف مفهوم این جمله هم صادق است یعنی تو می‌تونی بگی مرهم‌هایی که برای آرام گرفتن و تسلا از درون برای ما کار می‌کنه بسیار کارگشاتر از مرهم‌هایی است که از بیرون به ما می‌رسه . اما چرا آن چیزی که درون ما هست بر سعادت ما موثر‌تر است. سطر 6 پاراگراف 3 پاسخ به این سوال است” زیرا سرچشمه‌ی مستقیم خرسندی یا ناخرسندی عمیق او که نخست از احساس، خواست و تفکر او حاصل می‌شود در اینجاست(درون ما) حال آنکه هر آنچه بیرون از اوست، فقط بصورت غیر مستقیم بر او تاثیر می‌گذارد.”

این جمله رو فقط درک  بکنید رسالت جرعه‌ی بیست و دوم حاصل شده. خوب عنایت بکنید تمام اتفاقات بیرونی چه وقتی برای شما تبدیل می‌شه به رضایت یا نارضایتی؟ تمام رخدادها و تمام این اتفاق‌هایی که امروز پیش روی ما هست تو جامعه یا تو خانواده یا توی زندگی یا توی کسب و کار، چه وقتی ما رو خوشحال یا ناراحت می‌کنه؟ آیا جز اینه که لحظه‌ایی بر ما موثر واقع می‌شه که فکر و احساس ما رو تحت تاثیر قرار بده ، رضایت یک نوع برداشت از واقعیت است. خرسندی و خوشحالی یک احساس نسبت به رخداد بیرونی است. رضایت که یک چیز بیرونی نیست که رضایت یک موضع درونی نسبت به یک اتفاق بیرونی است تو از چیزی راضی یا ناراضی می‌شوی ، کی راضی یا ناراضی می‌شه ؟ تو. پس این در درون توست. من نسبت به چیزی حس خوب دارم یا ندارم. حس کجا تشکیل می‌شه درمن‌.

آنچه بیرون است فقط محرکی‌ست برای اینکه درون من رو به یک استنباط برسونه. پس حرف بی‌حساب نیست می‌گه هر اتفاقی که بیرون است صرفاً محرکه؛ معنا در تفکر و حس آدمی شکل می‌گیره ،بعد متن رو ادامه می‌ده” به این علت وقایع یا روابط بیرونی یکسان بر هر کسی تاثیر کاملاً متفاوت دارند و عالمیان حتی در محیطی یکسان در جهانی متفاوت زندگی می‌کنند”. چون جهان در واقع برداشتی است که تو محرک ها و رخدادهای بیرونی داری. چون جهان تو ، تویی و این تویی که چیزی به اسم جهان رو برای خودت به رسمیت می‌شناسی و تعریف می‌کنی.

پس مفهوم واقعیت بدیهی نیست اگر هرکسی جهان متفاوتی داره پس چطور آقای اندیشمند آقای نظریه پرداز داری واقعیت من رو بر اساس فهم خودت تعریف میکنی حداقل بپذیر که مفهوم واقعیت بدیهی نیست تا خودت رو ملتزم به اندیشیدن پیرامون معنای واقعیت بدونی.

ادامه‌ی متن تصدیق همون گفته‌های پیشینی هستش.” زیرا انسان فقط تصورات، احساسات و اراده‌ی خود را بی‌واسطه درک می‌کند و عوامل بیرونی تنها از طریق اینها بر او تاثیر می‌گذارند.” جهانی که هر کس در آن زندگی میکند عمدتاً به شیوه‌ی نگرش خود او وابسته است.

خب صحبت ما تا پایان صفحه‌ی 20 باشه و الباقی برای جرعه‌ی آتی. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

در این جرعه تقسیم سه‌گانه شوپنهاور در آنچه که بر سرنوشت «من» موثر است را بحث کردیم و به جهت دقت در واژه ناگزیر از رجوع توامان به متن فارسی، انگلیسی و آلمانی هستیم.

متن آلمانی

Aristoteles hat die Güter des menschlichen Lebens in drei Klassen geteilt, – die äußeren, die der Seele und die des Leibes. Hievon nun nichts als die Dreizahl beibehaltend, sage ich, daß was den Unterschied im Lose der Sterblichen begründet sich auf drei Grundbestimmungen zurückführen läßt. Sie sind:

Was einer ist: also die Persönlichkeit, im weitesten Sinne. Sonach ist hierunter Gesundheit, Kraft, Schönheit, Temperament, moralischer Charakter, Intelligenz und Ausbildung derselben begriffen

Was einer hat: also Eigentum und Besitz in jeglichem Sinne

Was einer vorstellt: unter diesem Ausdruck wird bekanntlich verstanden, was er in der Vorstellung anderer ist, also eigentlich, wie er von ihnen vorgestellt wird. Es besteht demnach in ihrer Meinung von ihm, und zerfällt in Ehre, Rang und Ruhm

متن انگلیسی

Aristotle divides the blessings of life into three classes—those which come to us from without, those of the soul, and those of the body. Keeping nothing of this division but the number, I observe that the fundamental differences in human lot may be reduced to three distinct classes

What a man is: that is to say, personality, in the widest sense of the word; under which are included health, strength, beauty, temperament, moral character, intelligence, and education

What a man has: that is, property and possessions of every kind

How a man stands in the estimation of others: by which is to be understood, as everybody knows, what a man is in the eyes of his fellowmen, or, more strictly, the light in which they regard him. This is shown by their opinion of him; and their opinion is in its turn manifested by the honor in which he is held, and by his rank and reputation

 

متن كامل جرعه بیست و یکم

 

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من!

سلام هم‌پیاله‌های من!

بسیار خوشحالم از اینکه با هم رسیدیم به جرعه‌ی بیست و یکم می و زنده‌ایم! به رغم تلاش‌ها. چه بهتر از این که هم زنده‌ایم و هم سر سفره‌ی حکمتیم و حکمت زندگی را با قلم آرتور شوپنهاور پی می‌گیریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

من چیستم؟

در جرعه‌ی پیش در باب ارسطو و سطحی‌نگری بحثی کردیم. این جرعه می‌خواهیم با مطالعه  صفحه‌ی 19 فصل اول وارد اصل مطلب شوپنهاور شویم.  می‌گوییم «اصل» چون شوپنهاور در آغاز بحث تقسیم سه‌گانه‌ای را مطرح می‌کند که فعلا آن را فرض می‌گیریم اما ممکن است در ادامه‌ی جستار ببینیم که این فرض نادرست بوده‌است یا خلاف آن ثابت شود. بر اساس برداشت من، تقسیم سه‌گانه‌ی شوپنهاور مبنای تمام بحث ادامه‌ی جستار است و می‌دانیم که شوپنهاور یک اندیشمند کانتی است و ذهنی منظم دارد؛ پس بی‌راه نیست که در ابتدا سه مشخصه‌ (یا صورت) اساسی را مطرح می‌کند. «آن‌چه سرنوشت انسان‌های فانی را پی می‌افکند از سه مشخصه‌ی اساسی ریشه می‌گیرد: 1: آن‌چه هستیم، 2: آن‌چه داریم و 3: آن‌چه می‌نماییم.»

«من انسان فانی» سه مشخصه‌ی اساسی دارم که تمام اون چیزی که بر اساسش سرنوشت را به سرانجام می‌رسانم به این سه راه نمایان می‌شود:

  1. آن‌چه هستیم: شخصیت آدمی به تمام معنا. از این واژگان سلامت، نیرو، زیبایی، مزاج، نبوغ، اخلاق، تحصیلات و… را درمی‌یابیم.
  2. آن‌چه داریم: هر گونه مالکیت و دارایی
  3. آن‌چه می‌نماییم: در نظر دیگران چه هستیم یا -به بیان روشن‌تر- دیگران از ما چه تصوری دارند. پس این مشخصه دیدگاه دیگران درباره‌ی ما، آبرو، مقام و شهرت را دربرمی‌گیرد.

بند سوم خود به سه مصداق نمود می‌یابد. آبرو، مقام، شهرت

عرض شود که طبق گفته‌‌ی آرتورخان، ارسطو تقسیم‌بندی‌های سه‌گانه‌ای کرده‌است از موهبت‌های زندگی من. عدد سه را به عاریت می‌گیریم و خودش هم سه مولفه گفت که سرنوشت انسان را پی می‌افکند. من هم به این سنت سه‌گانه‌گویی پایبندم و سه نکته را عرض می‌کنم. سعی می‌کنم با شیب -از ساده به سخت- پیش بروم. ساده‌ترین نکته را با یک پرسش آغاز می‌کنم: این که شوپنهاور گفته است ما سه مولفه داریم که سرنوشت ما را پی می‌افکند، حصرِ عقلی دارد یا نه؟

حصر عقلی

«محصور عقلی» یعنی چیز دیگری نمی‌تواند وارد این دامنه شود؛ مثلاً هنگامی که بگویم مجموعه‌ی اعداد طبیعی چیزی جز اعداد زوج و فرد نیست، اگر ادعا کنم این حصر عقلی است و شما نمونه‌ای پیدا کنید که بتوانید وارد مجموعه‌ی اعداد طبیعی کنید که نه زوج نه فرد باشد یا هم زوج باشه هم فرد باشه، این حصر را شکسته‌اید؛ و گرنه این گزاره محصور عقلی است. خیلی وقت‌ها من در صحبتم می‌گویم: یا باید این کار را انجام دهی یا آن کار؛ آن‌گاه باید فکر کنید که این وضعیت حصر عقلی دارد یا راه سومی نیز هست؟ با توجه به این، آیا سه مورد شوپنهاور حصر عقلی دارد؟ اگر ما بتوانیم مثالی وارد این‌ها کنیم، نشان داده‌ایم که حصر عقلی ندارد.کار دشواری هم نیست. ما ویژگی‌هایی داریم که بر سرنوشت‌مان بسیار اثرگذارند اما آقای شوپنهاور در این تقسیم‌بندی نیاوردند؛ گرچه آن‌ها را در بحث پیش رو آورده است.

مولفه‌های حاکم بر سرنوشت

من مولفه‌های حاکم بر سرنوشت را بیشتر از شوپنهاور می‌دانم و اگر الان بخواهیم به آن‌ها اشاره کنیم، بحث به حاشیه می‌رود؛ جهت نمونه، من امر حاکم بر انسان را بر سرنوشت اثرگذار می‌دانم. قانون حاکم بر شما و حکومت بر سرنوشت‌تان موثر است و در سه مشخصه نیز نیامده‌است؛ زیرا نه آن‌چه داریم است (یعنی رابطه‌ی ما با حکومت، تملیکی نیست)؛ نه آن‌چه می‌نماییم است(چون هم‌رده‌ی شهرت، آبرو و مقام نیست). پس همه‌ی آدم‌هایی که مهاجرت می‌کنند، از چه می‌گریزند و به چه پناه می‌برند؟ الان مسئله مانند چندهزار سال پیش نیست که مردم به دنبال منابع و زندگی در سرچشمه بروند. هجرت‌ها الان بر چه اساسی شکل می‌گیرند؟ برای آب، خاک، زاویه‌ی تابش خورشید یا هجرت از حاکمیتی به حاکمیت دیگر؟ چگونه می‌توان چنین مولفه‌ی جدی‌ای را ندید و از ویژگی‌های سرنوشت‌ساز نگفت؟

بازهم می‌توان از این ویژگی‌ها گفت. برای نمونه، نسبت های اعتباری که می‌سازیم بر سرنوشت‌مان اثرگذارند. عقدی که می‌بندید (گرهی که می‌زنید) نه دارایی ماست، نه آن‌چه هستیم و نه آن‌چه می‌نماییم؛ امری اعتباری است که بر سرنوشتتان موثر است. رابطه‌ی استخدامی و شغلی یک امر اعتباری است. یک گره اعتبار می‌کنیم. خود را به این کارفرما (یا صنف) گره می‌زنیم و این بر سرنوشتمان موثر است اما در هیچ‌کدام از این سه دسته نیست؛ پس نکته‌ی نخست و ساده‌تر از همه اینه که آن‌چیزی که شوپنهاور گفت، این است که حصرعقلی ندارد.

نسبت تباین

نکته‌ی دوم که مهمتر از نکته‌ی پیشین است را مانند نکته‌ی قبل با پرسش آغاز می‌کنم: آیا این سه مشخصه با یک‌دیگر نسبت تباین دارند؟

نسبت «تباین» برای نمونه یعنی دو دایره بکشید که با هم تداخل نکنند یا هیچ نقطه‌ی مشترکی نداشته باشند (مانند اعداد زوج و فرد). برای یادگیری بیشتر، می‌توانید درباره‌ی «نسبت های چهارگانه منطقی» (یا نسب اربعه) جست‌وجو کنید.

به پرسش آغازین برمی‌گردیم. آیا این‌ها کاملا از هم جدا هستند؟ «آن‌چه من هستم» و «آن‌چه من دارم» و «آن‌چه می‌نمایم» سه دایر‌ه‌ی جدا هستند؟ نمی‌خواهم به این پرسش پاسخی بدهم اما تردیدی ایجاد می‌کنم تا به آن بیندیشیم. آیا وقتی که دارای ثروت، خانه، توشه و پس انداز هستم، «هستنِ من» هم تغییر می‌کند؟ اگر این‌ها را کاملا جدا از هستن بدانیم، می‌توانیم مانند حلقه‌های جدا از هم بیانشان کنیم؛ اما اگر به این نتیجه برسید که «من آن‌چیزی که دارم» بر «بودم» هم تاثیر می‌گذارد (برای نمونه هنگامی که از ثروت بهره‌مند (یا در تنگنای مالی) هستید خصوصیات اخلاقیتان تغییر می‌کند)، به این گزاره می‌رسیم که حلقه‌ها از هم چندان جدا نیستند. در برابر، اگر به این نتیجه برسید که من همیشه همین هستم، می‌توان حلقه‌ها را جدا دید. بر پایه‌ی این سه‌گانه نمی‌توان گفت شوپنهاور نیز این جداسازی را به کار برده‌است یا نه. باید ببینیم آیا او می‌دانست این‌ها با هم مباین هستند یا نه؟

بود و نمود انسان

اما برای نکته‌ی سوم ناگزیر هستم سراغ متن آلمانی کتاب بروم تا به چند نکته درباره‌ی کلمات اشاره کنم؛ این جا درستی ترجمه‌ی نسخه‌ی فارسی (ترجمه‌ی مبشری) این اثر نمایان می‌شود(ترجمه‌ی انگلیسی چندان امانتدار نسخه‌ی آلمانی نیست). درباره‌ی مشخصه‌ی اول و دوم از عناوین سه‌گانه بحث ویژه‌ای وجود ندارد اما مناقشه‌ای در مشخصه‌ی سوم را در زیر می‌آورم:

نوشتۀ آلمانی: «Was wir vorstellen»

برگردان فارسی: «آن‌چه می‌نماییم»

برگردان انگلیسی: « How a man stands in the station of other»

ترجمه‌ی آزاد جمله انگلیسی می‌شود: «آن‌گونه که فرد خود را برای دیگران ارائه می‌کند.» مناقشه در خصوص واژه‌ی «دیگران» است. چرا که مترجم انگلیسی امانتداری نکرده‌است. در ادبیات شوپنهاور، فعل «vorstellen» واژه‌ی مهمیست اما مترجم به برداشت شخصی خود اکتفا کرده‌است. اثر اصلی شوپنهاور که با مشتقات این فعل نامگذاری کرده‌است (Die Welt als Wille und Verstellung) به انگلیسی ترجمه می‌شود: «The World as Will and Representation» یا « The World as Will and Idea». برخی می‌گویند آن واژه‌ی آلمانی را باید به «بازنمایی» ترجمه کرد و برخی می‌گویند به «ایده». در برگردان به فارسی شماری به جایگزین‌کردن واژه‌ی «نمایش»، برخی «تصور» و گروهی دیگر نیز به «بازنمایی» گرایش دارند. شوپنهاور در مشخصه‌ی سوم همین واژه را به‌ کار برده‌است. در دنباله بحث به چرایی گفتن از این واژه می‌پردازیم.

سه پیش‌فرض داریم: نخست «انسان چیزی است و چیزی نمود می‌یابد». دوم این که ما از دانشمندی می‌گوییم که اثری دارد به نام «جهان هم‌چون اراده و تصور» که جهان را در دو سطح توصیف می‌کند: «جهان اراده» و «جهان تصور» را پیوسته به کار می‌برد و در کنار «تصور»، از واژه‌ی «Verstellung» -که برای انسان نیز به کار برده‌است- می گوید؛ پس افزون بر جهان، انسان را نیز در دو سطح بررسی می‌کند.

پیش‌فرض سوم این است که ما درباره‌ی یک فیلسوف کانتی بحث می‌کنیم و او به طریق اولی بر این باور است که میان «آن‌چه هست» و «آن‌چه ما برداشت می‌کنیم» تمایز هست. «اشیا در ذات خودشان چیزی هستند(نومن) و من با ظرفیت و اندازه‌ی خودم، از آن چیزی برداشت میکنم (فنومن)». این برداشت لزوماً با آن چیز یکسان نیست بلکه فهم آدمی درباره‌ی جهان پیرامون است.

اگر این سه لایه را با هم و انسان را در دو ساحت «آن‌چه هست» و «آن‌چه دیده می‌شود» ببینیم (هم‌چنین جهان را در دو ساحت «آن‌چه هست» و «آن‌چه دیده می‌شود» و بالاتر از این‌ها) عقل انسانی توان فهم «آن‌چه هست» را همان گونه که هست ندارد و  «آن‌چه هست» را هر گونه که دریابد می داند.

 

حال باید از شوپنهاور بپرسیم: ما وقتی از نمایش و تصور انسان صحبت می‌کنیم، تماشاچی کیست؟ آیا فقط دیگرانند یا من هم هستم؟ کدام یک پیش‌فرضمان است؟ آیا من «چنان که هستم بر خودم آگاهم» اما «دیگران تصویری از من را می‌بینند» یا «من هم مانند دیگران خودم را به گونه‌ای می‌بینم» که شاید با «چنان که هستم» هیچ برابر نباشد؟ آیا من «فنومنی از این جهان» را جز خودم می‌فهمم یا من هم بر جهان هم بر خودم نمایان می‌شوم؟ اگر این‌گونه باشد، چرا باید گزینه‌ی سوم را مانند مترجم انگلیسی به «دیگران» محدود کنیم؟

انسان یک «بود» دارد و یک «نمود». مانند همه‌ی چیزهایی است که بود و نمودشان از هم جداست و مخاطب نمود، من هستم و جز من. نه که من بر بود خودم دسترسی دارم و دیگران فقط به نمود؛ خودم نیز به نمودم دسترسی دارم. نگفتیم اشتباه از مترجم انگلیسی بوده چون توضیحات شوپنهاور در دنباله‌ی متن، جوری می‌نماید که انگار دیگران مدنظرش است و او هم مخاطب را دیگران می‌بیند اما اگر آن واژه را «چنان‌که هست» می‌گفت، شاید کسی مانند من می‌گفت شگفتا که این همان واژه است و اگر همان واژه‌ی «چنان که هست» را می‌گفت، من هم از همان دسته بودم و به نمایی از خودم دسترسی داشتم.

سخن آخر

شاید بگویید مته به خشخاش می‌گذارم اما مهم است. نهایتا من زندگی می‌کنم و در ظرف واقعیت‌های گوناگون برای خودم آشکار می‌شوم. حکمت زندگی آشکارشدن من بر من است. من چه کسی هستم؟ من همانم که لاف می‌زدم که «نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد» اما آمد و برد! من همانم که می‌گفتم «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و پس از واقعه بود که دیدیم این گمان نبود. همان‌گونه که اگر چهل ساله باشید، منی که در چهل سالگی می‌بینید را در بیست سالگی نمی‌دیدید. کدام یکی «من» است؟ چه دیده بود آن‌کسی که گفت «آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»؟ یا کسی که سرش را داد ولی حرفش را پس نگرفت و گفت «انا الحق»؟ آن‌ها چه صحنه‌ای می‌دیدند که من نمی‌بینم؟

من سفره‌ی عقلم را با شما به اشتراک گذاشتم. اگر موافقید، مخالفید یا نقدی دارید بفرمایید تا به سواد هم اضافه کنیم، می «بساط استاد و شاگردی» نیست. من حاصل جست‌وخیزم را به شما می‌گویم و شما هم به من. چه بسا این گفت‌وگو نتیجه‌ای فراتر از ما برای آیندگان داشته ‌باشد.

تندرست و متفکر باشید تا جرعه‌ی بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

از جرعه بیستم وارد در فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور شده ایم. این جرعه شامل است بر توضیحی کوتاه از جایگاه ارسطو در نگاه شوپنهاور و تاملی در معنای سطحی نگری با توجه به مزایا و معایب آن. بله، حتی مزایا!

منابع

  • متعلقات و ملحقات صفحه 22
  • در باب حکمت زندگی صفحه 19

متن كامل جرعه بیستم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من، سلام هم پیاله‌ها

امیدوارم تندرست باشید. جرعه‌ی بیستم پادکست می رو با همدیگه همسفره ایم.

در پیاله‌ی اول مقدمه‌ی کتاب رو با‌هم خوندیم. مقدمه‌ی کتاب حکمت زندگی در 19 جرعه تقدیم شد. جرعه‌ی بیستم سرآغاز پیاله‌ی دوم است.

امیدوارم که برای همدیگه مشوق باشیم. همدلی ایجاد بکنیم که بتونیم شمع حکمت رو در زندگیامون روشن نگه داریم.

دیدید نگه داشتن آتش وسط طوفان و بوران به شدت دشوار است، راه چیست؟ کومه ساختن. سر چوب‌ها رو به هم نزدیک کنیم. ما اگه بتونیم در هم‌اندیشی و هم‌صحبتی کومه بشیم برای همدیگه حتما اون میون شعله‌ی حکمت رو هم گرم و روشن نگه می‌داریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

فصل اول: تقسیم‌بندی موضوع

ارسطو موهبت‌های زندگی انسان رو به سه گروه تقسیم‌بندی کرده است؛ موهبت‌های جهان خارج، موهبت‌های روحی و موهبت‌های جسمی. از این تقسیم‌بندی فقط عدد سه را به عاریت می‌گیرم و می‌گویم

از اینجا به بعد رو می‌ذاریم برای یک جرعۀ دیگه و در موردش با هم صحبت می‌کنیم. الان شوپنهاور چیکار کرد؟ تشریف برد به یک گالری، تو یک نمایشگاه، دید یه تابلوی بسیار فاخری وجود داره. پرسید این هنر دست کیه؟ گفتند: ارسطو. شوپنهاور به به گویان و سرخوش برگشت گفت عجب تابلویی، من از این تابلو قابش رو خریدارم!

رفت سراغ جمله و تقسیم‌بندی ارسطو. گفت خیلی خوب گفتی من از این جمله‌ای که گفتی عدد سه رو بر می‌دارم و میام بیرون.

اینجا یه بهانه‌ای درست بکنم. راستش یه تلنگری به ذهنم خورد که می‌خوام تو این جرعه با شما تقسیم کنم. این تلنگر بر یک مقدمه‌ای استوار است، اینکه نگاه شوپنهاور نسبت به ارسطو رو بدونیم.

البته تو کتاب در باب حکمت زندگی ارجاعی وجود نداره، شما هم احتمالا با من هم رأی هستید. یعنی وقتی شوپنهاور داشته این کتاب رو می‌نوشته خیلی درگیر این کار نبوده که اثر فلسفی- تکنیکالی بنویسه، به همین جهت ارجاعات دقیق نیست؛ به همین خاطر اسم کتابی رو می‌بره، نمی‌گه کدوم صفحه، کدوم مجلد رو دارد استفاده می‌کند. به نوعی داره یک خطابه‌ای کتبی میگه یک منبری برای ما می‌نویسه.

برای شناخت ارسطو از دید شوپنهاور سراغ کتاب متعلقات و ملحقات می‌روم که از منابع اصلی پادکست می هستش. صفحه‌ی 22 کتاب، سطر اول، شوپنهاور می‌گوید: “می‌توان گفت خصوصیت اصلی ارسطو ذکاوت، دانایی بی اندازه، دور اندیشی، قوه‌ی مشاهده، تطبیق پذیری و نداشتن عمق است.”

من یه داستان کوتاه از تجربه زیسته و شخصی خودم تعریف کنم. این کتاب رو من وقتی خوندم که مشغول ساخت پادکست انسانک بودم و انگار یه پس گردنی از غیب نصیبم شد. چرا؟ چون آن چیزی که شوپنهاور به عنوان خصایص یا نمود‌های سطحی نگری در مورد ارسطو می‌گفت رو من به در خودم یافتم که انگار در مورد من داشت صحبت می‌کرد و من رو داشت توصیف می‌کرد. من خودم رو مصداق انسان سطحی نگر دیدم و در وضعی یافتم خودم رو که داشتم پادکستی می‌ساختم که درمورد عمق صحبت می‌کردم و این انگیزه‌ای شد که پادکست می رو ساختم تا در اون جرعه اندیشی کنم.

اما شوپنهاور چی گفت که چنین تلنگری به من خورد؟ برای اینکه وقت ما گرفته نشه کتاب رو خط به خط نمی‌خونم و خلاصه‌ای ازش می‌دم اما تعابیر و کلماتی که استفاده می‌کنم، کلمات شوپنهاور هست.

دو تا مشخصه‌ی ابتدایی میگه که ارسطو رو به جهت این خصایص، سطحی نگر می‌نامه: 1- به خاطر اینکه روده درازی می‌کنه، راجع به چیزی که می‌خواد صحبت کنه مفصل و زائد حرف می‌‌زنه. 2- خیلی پراکنده حرف می‌زنه؛ امروز سر این شاخه است، فردا سر یه شاخه دیگر. تقریبا نمی‌تونه هیچ مسیر رو مستمر ادامه بده. پیش می‌ره، پیش می‌ره دقیقا میرسه اونجایی که تو میگی الان هستش که یه حقیقت نابی رو ارائه بده اما نمیگه، چون حقیقت نابی رو نداره باز دوباره می‌ره کار دیگه‌ای رو انجام می‌ده.{تقریبا نمی‌تواند هیچ مسیری را برای مدت طولانی و تا انتها دنبال کند در حالی که تفکر ژرف دقیقاً عبارت است از همین. او مسائل را فقط آغاز می‌کند بدون آنکه حلشان کند، یا فقط به آن‌ها اشاره می‌کند بدون آنکه به آن‌ها بپردازد یا آن‌ها را دنبال کند، ناگهان می‌رود سراغ چیز دیگر….} ابتدای صفحه 23 کتاب هستش اینا. بعد نقطه مقابلش رو هم تعریف می‌کنه، افلاطون. می‌دونید افلاطون و ارسطو نسبت معلم و شاگردی با هم داشتند. ارسطو شاگرد افلاطون بوده. اما آن شاگرد هم‌نظر با افلاطون نیست در بعضی موارد بعد شوپنهاور معتقد بوده که ارسطو تو چیزهایی مخالف افلاطون بوده که حق با افلاطون بوده. شوپنهاور می‌گه افلاطون وقتی می‌ره سراغ یک موضوعی انگار با چنگال آهنین اصل مطلب رو چسبیده و رشته‌ی کلام از دستش نمی‌ره حتی اگه به شاخه‌های مختلف سری هم بزنه، آخر می‌بینه این شاخه وصل به همین تنه‌ی اصلی است. بذارید از روی متن بخونم {افلاطون همواره به کامل ترین معنای کلمه‌ی دانستن، می‌داند چه می‌خواهد و چه مقصدی دارد. هرچند در بیشتر موارد راه‌ حل قطعی ارائه نمی‌کند بلکه به بحثی جامع اکتفا می‌کند.}

ببینید فلسفیدن، چیدن جدول کلمات نیست که ما بگیم خب رسیدیم به این کلمه ازش جواب بگیریم و بگذریم. مسئله این نیست که ما راحت الحلقومی یا غذایی اماده رو روی میز قرار دهیم. اون نقدی که شوپنهاور به ارسطو می‌گه اینه که چرا در مسیری که داری طی می‌کنی ثبات قدم نداری؟

پاراگراف آخر صفحه‌ی 24، می‌گه: “ارسطو هرگز تجربه باور ثابت قدم و روشمندی هم نبود، به همین سبب پدر راستین تجربه باوری، بیکن، او را رد کرده و کنار گذاشته است.”

خب شوپنهاور نقل قولی از ارسطو آورد و گفتش که ارسطو زندگی انسان رو واجد سه تا موهبت می‌دونه و سه تا موهبت کنار هم جمع شده که ما می‌تونیم زندگی کنیم: 1- جهانی در خارج وجود دارد. 2- من روح دارم. 3- من جسم دارم.

این سه موهبت در کنار هم است که زندگی انسان رو تشکیل می‌ده. خب یاران طریقت الان این تقسیم‌بندی رو بپذیریم یا نپذیریم؛ من نمی‌خوام به این پرسش پاسخ بدهم و موضوع این جرعه هم قضاوت در باب دیدگاه ارسطو نیست. این رو شاهد مثال آوردم که عرض کنم قبول و انکار فوری از خصایص سطحی نگری است. اینکه ما تو یک ورکشاپ شرکت کنیم یا یک مقاله‌ای یا کتابی بخونیم؛ درمورد هایدگر یا نیچه یا بشنویم، و ردش کنیم سطحی نگری است. از اون طرف هم پذیرش متعبدانه هم نوعی سطحی نگری است. شوپنهاور دقیق می‌خونه اما بنده‌ی هیچ اندیشمندی نیست، نمی‌تونم این رو اثبات کنم اما برداشت شخصیم این هست که جسارت نیچه در تاختن به فیلسوفان پیش از خودش وامدار جسارت شوپنهاور است. پس هم اقبال فوری هم انکار فوری، جفتش از خصایص سطحی نگری است‌.

یک چیزی رو عرض کنم این تجربه شخصی من هستش، وقتی یک متنی رو می‌خونید از یک اندیشمندی و به نظرتون میاد که این رو خیلی ساده میشه رد کرد، همزمان در ذهنتون خودتون تلنگر بزنید که اگر همچین جواب ساده‌ای بحث اون رو منتفی می‌کرد احتمالا این به عقل اون اندیشمند رسیده؛ حتما می‌خواست چیز دیگه‌ای رو در قفای کلمات بگه که من الان نفهمیدم. عمدتا هم این اتفاق خیلی بار برای من افتاده.

من خیلی‌ها رو می‌شناسم که با چوب بستنی می‌رن جلوی اندیشمندی که با شمشیر سامورایی هست وایمیستن می‌گن: های نفس‌کش…؛ خب این از نشانه‌های سطحی نگریه. الان همین تقسیم‌بندی ارسطو رو ببینید چقدر تأمل می‌شه دربارش کرد.

می‌فرماید یک منی هستم و یک جهانی و یکی جسم و این منی که هستم دو پاره ام، یکی روح و یکی جسم. نسبت تمام این سه ضلع قابل بحثه. اصلا همین من هستم می‌شه موضوع بحث دکارت. این من شناسنده رو بهش می‌گن سوژه( تعریف مختصر و غیر دقیق). دکارت اومد خشت اول رو روی همین گذاشت. بعد یکی اومد شک ایجاد کرد و گفت: آقا این سوژه‌ای که تو می‌گی نسبت به ابژه، آن چیزی که باید بشناسد، پر از شک و تردیده. رو نسبت شناخت سوژه بر ابژه داره بحث می‌کنه جناب هیوم. بعد کانت اومد دوازده سال درمورد این شک شوپنهاور اندیشید. بعدش شوپنهاور اومد نقدی نسبت به همین بحث کانت مطرح کرد. بعد نیچه اومد نسبت به شوپنهاور نقدایی رو مطرح کرد. فردی به اسم هوسرل اومد در نسبت ما با جهان و در نسبت پدیداری ما با جهان بحث‌هایی رو مطرح کرد. بعد شاگرد ایشون، هایدگر اومد گفت: استاد من درست می‌گه ولی یه بحث‌های دیگه‌ای هم هست و این شد اندیشه هایدگر.

تمام این بحث‌ها پیرامون چی داره شکل می‌گیره؟ نسبت من و جهان. همین تقسیم‌بندی شسته و رفته‌ی راحت، تبدیل می‌شه به قرن‌ها بحث و صحبت فیلسوفان. این می‌شه عمیق دیدن. از اون طرف تفکیک انسان به روح و جسم محل مناقشه است. بسیاری از اندیشمندان نپذیرفتن این تقسیم‌بندی رو. از جمله شوپنهاور، تمام بحث‌هایی که به روح منتسب می‌کنن رو کارکرد مغز می‌گیره. بعضی از نوروساینتیست‌ها هم به همچین عقیده‌ای باور دارن. راه درست چیه؟ پذیرش بی دلیل حرف‌های دسته مقابل؟ یا عمیق فکر کردن؟ عمیق فکر کردن ما رو وادار می‌کنه به نگاه کردن، به استدلال درست در باب موضوع. این جوری هم نیست که بگیم طرف مقابل فقط دارن حدیث و روایات می‌گن. به نظر من دشوارترین اثر هگل درباب روحه، به اسم پدیدارشناسی روح. اون ور هم استدلال و بحث وجود داره. بحث‌های عمیق. مثل جمله این که آیا علم ماده است یا علم فراماده است؟ اگر علم ماهیت غیر مادی داره، آن چیزی که در انسان مخاطب این علم و ‌هاضمه اون هست چیه؟ آنچنان که ما اگر غذا می‌خوریم هاضمه‌ای چون معده داریم که اون غذا رو هضم می‌کنه، اگر نفس می‌کشیم، ریه‌ای داریم که هوا رو هضم می‌کنه، اگر می‌بینیم، چشمی داریم که نور رو هضم می‌کنه، اگر علم رو هضم می‌کنیم باید چیزی در ما باشه از جنس همون علم که اون رو هم هضم بکنه، حالا بحثش مفصله.

بعضی‌ها این بحث رو می‌برن تو متافیزیک. هرگز متافیزیک از فیزیک مستقل نیست. یعنی نمی‌تونی بگی اگه اون علم متافیزیکی هستش بهش بگو بدون صدا و اسباب و وسایل منتقل شه، خب نمیشه. باز دوباره یه عده‌ای هستند مثل شوپنهاور که متافیزیک رو قبول دارن اما با روح مشکل دارن.

خب به اندازه‌ی کافی آب رو گل آلود کردم، برم که ماهیم رو بگیرم.

خب برای اینکه متفکر شفاهی نباشیم باید عمل کنیم به اون حرفایی که زدیم. در این راستا می‌خوام نتیجه‌‌گیری کنم از حرفایی که زدیم. اما این حق شماست که بیش از نتایجی که من می‌گم و فراتر از آنچه که به عقل من می‌رسه نتیجه‌گیری کنید.

  • سطحی نگری فحش نیست، یک شیوه‌‌ی نگاه به موضوعاته، یک نوع انتخاب است که تهی از مزیت هم نیست، مثل سینی مزه. وقتی با دید سطحی امور رو می‌بینیم می‌تونیم وسیعت بیشتری از مسائل رو ببینیم. برداشت من این نیست که شوپنهاور می‌خواد فحش بده به ارسطو چون بلد هستش که فحش بده. کماکان اینکه گاه و بیگاه عرض ارادت هم می‌کنه خدمت هگل. او در کنار تمام مختصاتی که در نظام فکری ارسطو هست سطحی نگری رو هم، آورده. به عنوان مثال اون چیزهایی که تو پایان این جرعه گفتیم و به هر متفکر یه ناخونکی زدیم، نمونه‌ای از سطحی نگری بود. پس سطحی نگری نوعی دیدنه که امتیازها و مزایای خودش رو داره ولی به ما سیرشدگی رو نمیده.
  • برای در امان ماندن از سطحی نگری لازم است که ما به سخنان گذشتگان اشراف داشته باشیم. ایرادی نیست بر ارسطو که از احوالات کانت و هگل و دکارت بی خبر هست چون اینا بعد از ارسطو هستند. ایراد شوپنهاور به ارسطو اینه که چرا از گذشتگان خودش خبر نداره و سریع جهت‌بندی کرده؟ شتاب نکنیم در به حکم رسیدن. ما حالا حالا باید بخونیم و باید بدونیم تا برسیم به مجموعه‌ای از آن چیزی که گذشتگان گفتند و در بین این‌ها به یک داوری برسیم. پس نکته دومم اینه که لازمه‌ی عمیق دیدن، جامع بودن حوزه‌ی دانش است. من برای خودم به این نتیجه رسیدم که گول این صف کشی‌ها رو نخورم. شوپنهاور با هگل مشکل داره خب به من چه؟ من شاگرد هر دو اینان هستم و از هر دوشون می‌خونم. به قدر سوادم سعی میکنم بفهمم. برای اینکه از سطحی نگری در امان بمانیم جامعیت به ما وزن می‌ده که به هر نسیمی بلند نشیم.
  • ما وقتی به سراغ جامعیت می‌ریم و می‌خوایم نظرات متعدد رو بخونیم در معرض مهلکه‌ی پراکندگی و سرگشتگی هستیم. چاره‌ی سرگشتگی داشتن سوال هستش. انسان فرزی سوال مرکزی داره، سوالی داره که اگه به جواب برسه زندگیش رو دگرگون می‌کنه. انسان مسئله مند مسئله‌‌اش از درونش میاد. وقتی سوالی داری در هر دکانی بری سوال خودت رو می‌پرسی. اینکه جلال الدین بلخی می‌گه آب کم جو تشنگی آور به دست؛ چون این سواله اگر نباشه دنبال چی می‌گردی؟ یا اینکه می‌گن هر چیز که در جستن آنی، آنی؛ چون ما مسئله مونیم. وقتی که مسئله باشه رجوع به منابع متعدد ما رو گمراه نمی‌کنه. شما اهل دانشگاه و مشقید، تجربه کردید، وقتی برای پایان نامه دنبال مسئله‌تون می‌رید 2000 تا منبع هم می‌خونید مشکلی پیش نمی‌آد.

سرتون رو درد نیارم، این سه تا نتیجه‌ای بود که من گرفتم. شما هم تو سایت mey.ir، ذیل همین جرعه نتیجه‌گیری‌هاتون رو با من درمیون بذارید. تندرست و متفکر باشید. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87