جرعه 24: پوستین نامرئی من
به این پرسش فکر کردید که «وسعت من» چقدر است؟ پهناوری انسان تا کجاست؟ آیا همه انسانها به یک میزان گستردگی و پهناوری دارند؟ آیا این گستردگی قابل توسعه است؟ یعنی میشود در سرزمین وجود، کشورگشایی کرد؟ پاسخ این سوالات از نگاه شوپنهاور بررسی شده و در نهایت جرعه با یک نقد به دیدگاه شوپنهاور به پایان رسیده. برای درک بهتر این جرعه بهتر است که کتاب را پیش رو داشته باشید.
در باب حکمت زندگی صفحه 22 و 23
متن کامل جرعهی بیست و چهارم
رفقای من سلام!
عمرتون بخیر، جرعهی 24 می رو هم با هم پیاله هستیم. این جرعه صحبت میکنیم دربارهی صفحهی 22 و 23 کتاب حکمت زندگی و در ادامهی جرعههای قبل و موضوع گفتوگومون هم موضوع قابل تاملی است. من اون چیزی رو که قرار است درموردش صحبت کنیم رو و سرفصل هاش رو عرض میکنم و وارد خود گفتگو و اندیشیدن میشیم.
با یک سوال اصلی، سوال مرکزی جرعه رو آغاز میکنم. وسعت انسان چقدر است؟ گستردگی انسان تا کجاست؟ من چه اندازه هستم؟ تو چه اندازه هستی؟ اگه یکی به من بگه حسام مرز تو کجاست؟ من چه محدودهایی رو میتونم دنبال کنم، بگم این من هستم. اگر شما پادکست انسانک رو دنبال بکنید حضور ذهن دارید که تو پادکست انسانک این سوال رو مطرح کردم که مرز من کجاست؟ به فراخور انسانک و اندک اطلاعاتی که تو اون موقع با من بوده، من یک مرز حداقلی رو مشخص کردم. اگه مشتاق شنیدن باشید میتونید مراجعه کنید به اون اپیزود اما اگر بخوام یک گزارهی چکیده سوغات بیارم اینجا، اینطور گفتم که [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
مرز شعور
اقلیترین مرزی که من میتونم برای خودم قائل باشم این هست که بگم بدن مرز منه ، بگم یه محدودهایی است که از پوست شروع میشه و به بیرون بگم آن چیزی است که میشود جز من، که پراست از چیزهایی که من نیستم، یک لکهی مختصری به نام من وجود داره که از مرز بدن آغاز میشه؛ اگرچه مرزبندی میتونه موردچالش باشه که تو اون اپیزود هم درموردش بحث شد. حالا میخوام در اپیزود 24 می به این سوال بپردازم اما به جای این که اقلیترین و محدودترین مرز رو در نظر بگیریم، اون سمتش رو درنظر میگیرم.
سوال اینه که اگر بخوایم در حداکثریترین دامنهی ممکن انسان رو تعریف بکنیم امتداد من تا کجاست ، وسعت من چقدر است؟ خب فکر میکنم سوال روشنه یا لااقل دغدغه روشنه؛ حالا بریم به این سوال بیندیشیم ببینیم چی شکارمون میشه؟
خلاصهای از جرعهی 23
یک یادآوری مختصر بکنم در جرعهی قبل ما راجع به یقین صحبت کردیم و گفتیم اگر قرار باشه تفکر رو مثل یه بند رخت تصور کنیم این باید یه جایی فیکس بشه، استوار بشه بعد من بیام اندیشه رو روی این پهن بکنم دیگه و یک نکتهایی رو تو جرعهی 23 گفتم و هنوز ادامه داره، چرا ادامه داره؟ چون دوستانی که صاحب تخصص و صاحب تجربه هستن تو پهن کردن رخت میدونن که بند رو که نمیشه فقط به یک سمت گره زد، این باید به اون سمت هم وصل شه؛ یعنی مبدا و مقصدش باید به یک یقینی استوار باشه. به نظر میرسه ما به یک میخ دیگهایی هم نیاز داریم که درموردش تو جرعههای بعد صحبت میکنم. به هرحال اونچه که صحبت شد درموردش یقین بود یه چیز دیگه هم درموردش صحبت کردیم اون هم اینکه ارتورشوپنهاور به عنوان یه فیلسوف پساکانتی اومده در حوزه شناخت شناسی میگه که شناخت مثل آب هست و دو عنصر داره چطور در آب، اکسیژن با هیدروژن میشود آب. در شناخت هم دو عنصر باهم تلفیق میشن خروجیش میشه شناخت؛ این دوتا عنصر چی بودن؟ یکی ذهن ما و دیگری عین بیرونیست، آن چیزی که بیرون از ما وجود داره.
مرز وجودی انسان
حالا تو این جرعه میخوایم تمرکزمون رو بذاریم رو در آن وجهه درونی ، یعنی آن قسمت ذهنی. با این پیش درامد بریم سراغ کتاب و ببینیم شوپنهاور درباره مرز انسان و گستردگی آدمی چه بیان کرده و درموردش حرف بزنیم. ” همانطورکه هرکس درمحدوده پوست خود قرار دارد از حیطهی شعور خود نیز نمیتواند بیرون رود، و درست در همین محدوده، زندگی میکند.”خب از این جملهایی که تا اینجا خوندیم چندتا نکتهی قابل تامل، میتونیم شکار کنیم. نکتهی اول میگه که گستردگی انسان، وسعت من برابر است با وسعت شعورم. وقتی اینطور گفتیم معنای بین سطریش و پنهانش چی میشه؟ میشه آن چیزی که از دامنهی شعور من بیرون است، بر من عدم است. صحبت این نیست که آن چیزی که من نمیشناسم درخودش عدم است و اصلا نیست. معیار هستن یا نیستن فهم من نیست، یه جهانی بیرون از من وجود داره. جمله درست اینه که آن چیزی که برای شعور من نمیگنجه، بر من عدم است؛ برای من نیست. بنابراین وقتی درمورد هستی صحبت میکنیم داریم درمورد شعور خودمان از هستی صحبت میکنیم. این مرزی که میذاریم مرز شعور، مرز وجودی محسوب میشه.
خب حسام وقتی مرز وجودی، منظورت اینه که با چه چیزی متمایز کنی؟ با مرز اعتباری. مرز اعتباری یعنی چیزی که ما آدمها با هم توافق کردیم که باهم بگیم فلان چیز مرز است؛ مثل مرز سیاسی، ما آدمها توافق کردیم که خشکی رو به این حدود تقسیم بکنیم. اینا رو ما اعتبار کردیم؛ هیچ منع عقلایی وجود نداره که در آینده اعتبار دیگری رو توافق بکنیم و همه خشکی زمین بشود یک اقلیم. شاید به نظرمون امروز غیرعقلایی به نظر بیاد ولی عقلاً محال نیست چون شدنی است. اما مرز وجودی حاصل توافق نیست که با توافق تغییر بکنه. من نمیتونم امروز یک توافق نامهایی با تو امضا بکنم، بگم تو از امروز باشعورهستی و تو بگی براساس این صنعت وسعت شعور حسام رو انقدر افزایش دادیم.
دامنهی شعور
خب حالا اینا کجا اهمیت پیدا میکنه. وقتی شما میخوای زمین بخری، میری میگی من میخوام زمین بخرم با این حدود. اما وقتی میخوایم با یک انسان ارتباط برقرار کنیم، مشکل اینجا پیش میآد که وقتی شما میخوای وصلت کنی به مشخصات ظاهری میبینیم که مرز حداقلی ماست. بعد در زیستن مشخص میشه که هرکسی چه پهناوری، چه وسعتی داره و اینجاست که نزاعها شروع میشه چون مرز حقیقی انسان شعور اوست، که این مرز وجودی پنهان است و آشکار نیست برما. ما به ظاهر همه به هیکل آدم در کنار همیم و به هممون میگن انسان اما وسعت یکی از ما ریگ است ولی وسعت دیگری، ماه و سیارات؛ چون شعورها متفاوته.
حالا ادامهی پاراگراف رو میخونم، فتنه تازه اینجا آغاز میشه در ادامه شوپنهاور میگه که ” از این رو نمیتوان از بیرون چندان به دیگری کمک کرد”. عجیب شد، نه ؟ یعنی ما نمیتونیم از بیرون وسعت شعور همدیگر رو افزایش بدیم. سوال پیش میآد، اساساً آیا این دامنهی شعور، این مرز پنهان آدمی قابل افزایش هست یا نه؟
پاسخ شوپنهاوربه این سوال پاسخ قاطع، بی تعارف و چه بسا تلخیست. همونطور که قبلاً هم دیدیم شوپنهاور قلم بی تعارفی داره، میگه نه تنها محدوده هرکسی شعور اوست، نه تنها نمیشه از بیرون به او کمک کرد. بلکه کسی هم نمیتونه از دامنهی شعور خودش خارج بشه. یعنی ما همه مون در یک محفظهی بستهایی که شعور ماست داریم زندگی میکنیم اما این محدودهی بسته فرد با فرد متفاوته و به همین دلیل قائل است به فردیت؛ میگه هرکسی بنابر حصار فردیت خودش فکر میکنه. کجا این حرف رو میزنه؟ صفحهی 23، پاراگراف 2، سطر سوم(براتون از رو میخونم) میگه: هیچ کس نمیتواند از حیطهی فردیت خویش بیرون رود و آن را تحت هر وضعیتی قرار دهند در همان دایرهی تنگ که طبیعت براو قاطعانه معین کرده است محدود میماند. و از این رو کوشش برای شاد کردن حیوانی که دوستش داریم درست به علت همان مرزهای طبیعی و شعور حیوانی ناگزیر همواره در همان محدودهی تنگ باقی میماند.))
دامنهی فردیت
تا اینجا چی گفت، میگه ما یک محدودهی فردی داریم، یک حیطهی فردی داریم از این نمیتونیم بریم بیرون. ما همهی آن چیزهایی که تجربه می کنیم به اندازهی همین حیطه درک میکنیم. حتی وقتی ازخوشحالی یا غم میگیم؛ این خوشحالی یا غم، اینا همه متاثر از همین دامنهی فردیت ماست. حالا شوپنهاور چون ارتباط خیلی خوبی با حیوانات داشته ، محبوبترین کاراکترش هم سگش بوده؛ یک سگ پودل داشته که ساعتها باهم قدم میزدن و زندگی میکردن. میگه اگه من بخوام این سگم رو خوشحال کنم باید در محدودهی شعورش خوشحالی رو بهش هدیه بدم، خوشحالی در محدودهی شعور یک سگ میشه این که تو بهش یه جایزهی خوراکی بدهی. تو نمیتونی یک سگ رو برای خوشحال شدن مواجه بکنی با آگاهی بگی ببین من یه مقالهایی رو برات تعریف بکنم خیلی خودم ذوق کردم، تو رو هم میخوام خوشحال کنم. ناگزیری تو اون حصار طبیعی که حضور داره اون رو خوشحال کنی. گویی ما در یک حصار تنگ در یک قوطی هستیم که این قوطی پیشاپیش تعیین شده و ابعادش قابل تغییر نیست و من به فراخور این چارچوب میتونم لذت رو درک کنم سعادتمندی رو تجربه کنم. این پوستین نامرئی به نام شعور تمام سهم من از بودن است.
وسعت شناخت
آقا یا خانم اگه الان از تو بپرسن جهانت چقدره؟ جهانت تا کجاست؟ وقتی میخوای جهان رو توصیف کنی چیزی خارج از شناختت رو که نمیتوتی بگی. تمام چیزی که خواهی گفت به اندازهی وسعت شناخت توست. تو حتی خارج از شناختت نمیتونی آرزو کنی؛ تمام آرزوهای تو متاثر از شناخت توست متاثر از چیزیست که امروز تونستی از محیط اطرافت حاصل کنی. یعنی یه آرزوهایی تو این عالم است که چون از حیطهی شعور من و تو خارج است، آرزوی ما نیست. ما آرزوی دیگران نیستیم، معکوسش هم صادقه. یه جملهایی نقل است من فیلمش رو دیدم که جناب الهی قمشهایی میگن” هرکسی آرزویی داره یعنی استطاعت دستیابی به اون رو هم داره”. مثالی که خودشون میزنن اگه اشتباه نکنم اسم دانشگاه آکسفورد رو میبرن. میگن هیچ وقت گوسفند آرزوی رییس دانشگاه آکسفورد شدن رو نداره؛ وقتی تو همچین آرزویی رو میکنی، یعنی قابلیت رسیدن به اون نقطه در تو هست. ایشون به همین بسنده میکنه، من اضافه میکنم استدلالی که برای این گزاره یا بر این ادعا میشه اقامه کرد، همینه که هرکسی در وسعت شعور خودش آرزو میکنه. پس اون چیزی که در آرزوی تو هست تناسب داره با شعور تو. اگر تونستی چیزی رو به عنوان آرزو، آرزو کنی؛ یعنی آن چیز در خزانهی شناخت تو است.
ابعاد گستردگی شعور
حالا برسم به سوال سوم یا سوال پایانی این جرعه؛ آیا این مرز شعور، این وسعت من قابلیت توسعه داره؟ من میتونم این رو بزرگتر کنم و جهان وسیعتری رو ادراک کنم یا نه؟
برای اینکه پاسخ شوپنهاور رو بدونیم، ضرورت داره پاراگراف پایانی صفحهی 23 رو بخونیم(بعداً عرض میکنم چرا خوندنش مهمه) شوپنهاور اینطور میگه: ” اگر این حیطه تنگ باشد هیچ کوشش بیرونی هیچ خدمتی که انسانهای دیگر در حق یکدیگر میکنند و سرنوشت در حق او میکند؛ ممکن نیست که او را از حد متعارف سعادت و خرسندی نیمهی حیوانی او فراتر برد. چنین کسی به لذات حسی، زندگی خانوادگی شاد، معاشرتهای سطح نازل و وقت گذرانیهای مبتذل نیازمند میماند. حتی دانش و فرهنگ نیز چندان قادر به وسعت دادن به این دایره نیست اگرچه ممکن است اندکی موثر واقع شود زیرا بالاترین، متنوع ترین و مستمرترین لذتها، لذات ذهنی اند. اگرچه آدمی درجوانی به این امر واقف نیست. این لذتها به طور عمده به نیروی ذهن وابسته اند.”
سهم آدمی از شعور
چرا این پاراگراف رو از رو خوندم، صادقانه اون چیزی که ما خوندیم تو این سطرها یا لااقل اون حدی که من میفهمم، شوپنهاور داره یه سطح پیش تعریف شدهای رو برای شعور آدمیان تعریف میکنه و میگه یه سهمی داریم از جهان، یکی دیگ دستشه یکی پیاله. کاریش هم نمیشه کرد، با فرهنگ و تعلیم و آموزش هم نمیشه پیاله رو به دیگ تبدیل کرد. تمام اون چیزهایی که برای ما پیش میآد داره تو ظرف شعورمون محقق میشه. این عین کلام شوپنهاور رو بخوام بهتون بگم، پاراگراف یکی مونده به آخر صفحهی 22” آنچه در جهان برای انسان پیش میآید و بر او میگذرد فقط برای شعورش بلاواسطه وجود دارد و در ذهنش رخ میدهد”. خب پس چنین است که هست من کاریش نمیتونم بکنم فقط میتونم همین رو به فعلیت برسونم.
گسترهی لذت
اما متن رو هم از رو خوندم چون میشه یه گمانه زنیهای ضعیفی رو هم ازتوش درآورد. ببینید چی میگه، میگه اگر این ایده تنگ باشد، در ادامه که توضیح میده مصادیقی که میگه از لذتهای طبیعی میگه. خب اگه شوپنهاور منظورش این باشه که سهم ما از لذتهای طبیعی محدوده، این حرف رو میتونیم بفهمیم. ما نمیتونیم لذتهای طبیعی رو از یه حدی بیشتر افزایش بدیم. خوردن لذیذ است ولی این لذت رو نمیتونی امتدادش رو زیادتر کنی، بخوای یا نخوای وقتی سیر میشی این لذت برای تو دگرگون میشه. لذت جنسی برای ما لذیذه ولی اگه ما همهی تکنیکها و مهارتها و خوش اقبالیها رو باهم قاطی بکنیم این یه اندازهایی قابلیت تکرار و امتداد داره دیگه از یه جایی به بعد این مستهلک میشه.
بنابراین لذت در گسترهی طبیعت به جهت اینکه طبیعت یک ظرف جبرالود معینی رو در اختیار ما قرار داده، از یه جایی به بعد توانایی گسترده شدن رو نداره. نهایتا آموزش، فرهنگ و علم میتونه سهم ما رو اندکی از این لذتها تغییر بده. اما لذتهای ذهنی که به تعبیر شوپنهاور لذتهای اصیل هستند، لذتهای حقیقی هستند اینها اساساً غذاشون آگاهی است. اما اینکه بیام یه مرز بگذاریم و بگیم لذت های ذهنی برای آدمیان همین است و جز این نمیتواند باشد، قابلیت تغییر هم نمیتونه داشته باشه و آدمی به آدم دیگه هم نمیتونه کمک کنه و از بیرون هم نمیشه کاری کرد؛ لااقل من تا اینجا قانع نشدم.
میفهمم که بضاعت ما بضاعت متفاوتی است. میفهمم که ما در این بضاعت مون نقش صدرصدی نداریم ولی اگر ما بیایم بگیم هیچ تاثیری نمیشه در این محدوده گذاشت، اساساً چرا باید کتاب نوشت؟ چرا باید یاد داد؟ چرا باید یاد گرفت؟ چرا باید تعلیم و تربیت کرد؟ چرا خودت کتاب نوشتی؟ چرا خودت درس میدادی؟ چرا سعی داشتی با یک سری گزارهها، اندیشهها و استادها مقابله کنی؟ آیا غیر از این است که میخواستی روی وسعت شعور دیگران اثر بگذاری؟. بنابراین ما باید در میانهی این دو گزاره ها بایستیم. نه اینکه بیایم بگیم میزان شعور آدم ها مطلقاً تابع اراده شان هست ومیتواند آن را افزایش و کاهش بدن. نه اینکه بگیم مطلقاً خارج از اراده شون است و هیچ نوسانی نمیتوانند ایجاد کنند.
انتقاد من
با کسب اجازه از شما میخوام جرعهی 24 رو با یک انتقاد یا تفکر انتقادی پیرانون متن به پایان ببرم، از اونجایی که استاد ما عالیجناب شوپنهاور خیلی اعصاب نداره، سابقه هم داشته با عصا بزنه فرق سر مردم؛ بنابراین با احتیاط عرض میکنم. حضرت استاد فرمودید که شناخت تلفیقی است از عین و ذهن، دو عنصر کنار هم میان میشود شناخت(چشم). فرمودید که آن چیزی که انسان ادراک میکنه در جهان براش پیش میآد، فقط در شعورش بلاواسطه حضور داره(به رو چشم) فرمودید که انسان در این شعور منحصر به فرد است و فردیت داره، نفری به نفر دیگر این شعور متفاوته و این شعور فرق میکنه.(اینم به روی چشم) مثال آوردید که حتی در کسب لذت محدود در میزان توانایی شعوره ، محدود در همین پوستین نامرئی است(اینم به روی چشم). خب اعلی حضرتا، با همه این مقدمات چجوری میتونید در صفحهی 22 پاراگراف دوم، با ذکر اون مثالی که میزنید درباره نمایش نهایتاً برسید به این جمعبندی که گرفتاریهای انسان از حیث ماهیت واقعی بیش و کم نزد همگان یکسان است. چطور شد این؟ چطور شعور ما، جهان ما متفاوته، لذت ما در قاب محدود شعور خودمونه، احدی نمیتونه از فردیت خودش بیرون بره ولی یک دفعه فقط در رنج و سختی همه یکسانیم؟
آقا ما نفهیمیدیم این رو، رفقای من، من پاراگراف دوم صفحهی 22 رو نفهمیدم، قانع نشدم! بنابراین توضیحی هم خدمت شما ندارم که ارائه بدم! بنابراین تعمدا متن رو از رو نمیخونم؛ هم آخر این جرعه است من نفسم تموم شده هم زمانمان صرف میشه.
بفرمایید mey.ir؛ کامنت باز است و محل مباحثه شما! خودتون ملاحظه بفرمایید اگه شما قانع شدید لطفا برای من هم بگید. یک جمله بگم، مثل اونایی که جمله تبلیغاتی میگن تو پایان ماجرا؛ یک جملهی دِبشی داره این حضرت آقای شوپنهاور. میفرماید که” عقل ماهیت زنانه دارد”. این رو گذاشتم جرعهی بیست و پنجم با هم درموردش حرف بزنیم. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-10-07 13:01:262023-02-24 22:11:54جرعه 24: پوستین نامرئی من

سلام
من اصل کتاب را ندارم ولی اگر همینطور که شما به این واضحی خواندید منظور نویسنده این باشد که شعور انسان ثابت میماند کاملا مخالفم ، چراکه انقدر دلیل هست که نیاز به گفتنش نیست . اگر هم در ترجمان متن دقت نشده باشد انرا نمیدانم .
سلام جناب ایپکچی ضمن عرض تشکر
در باب مسئله آخر اپیزود درمورد گرفتاری بنظرم جناب شوپنهاور درست فرموده است صحیح است که شعور ما متفاوت است چون متفاوت فکر میکنیم چون اندازه افکارمان متفاوت است اما اگر دقیق شویم به گونه ای ماهیت گرفتاری ، مشکل یکسان است درسته در جزئیات با هم متفاوت هستنند اما ماهیت و اصل یکسانی دارد .
درود خدمت همگی هم جرعه ای های عزیز
جناب ایپکجی عزیز
بنظر من که تا جرعه 24 باشما ،هم پیاله بودم اینه: شهوپنهاور تا جای که من فهمیدم بودن انسان رو نوعی اشتباه میدونه بودنی که با رنج و غذاب امیخته هست درکی که ما از پیرامونمون داریم برمیگرده به ذهن چون با وجود نیمه های عینی تا حدودی برای ما یکسان هستند ولی درک هر فرد تا حدود بیشتری به ذهن فرد برمیگرده و هر کسی میتونه از زیبایی یک گل یک برداشتی داشته باشه و نسبت به فردی دیگر متفاوت و حتی زشت باشه با این حال وقتی ما از درد و رنج و مشکلات انسان صحبت میکنیم چون بشر از لحاظ ادراک درد و یا مشکل برای همه یک حالت اتفاق میافتد ولی با کمیت متفاوت مثل اینکه وقتی دستمون زخمی میشود تمامی انشان ها احساس درد میکنند و یا وقتی یک عزیز را از دست میدهیم سوگوار هستیم حال به نظر من ما در درک لذت های زندگی دارای فردیت هستیم و اصالت، حالا در درک و مواجه با درد رنج زندگی داری ماهیت یکسانیم.
این چیزی بود که با فکر کردن به ذهن من رسید با ارزوی تنی سالم
سلام
پیشنهادتون برای شروع مطالعهٔ منطق چیه؟ بهترین کتاب در این زمینه که اصولی و از ابتدا و مفاهیم بنیادین منطق شروع کنه و به سطوح پیشرفته برسه چیه؟
تشکر
بنام خداوند جان وخرد
باسلام ودرود خالصانه خدمت جناب حسام خان ايپكچى وبقيه هم جرعه هاى مى،پيرامون مباحث اين اپيزود عرايضى دارم كه خدمت شما بزرگواران ارائه مينمايم
اينكه ظرف وجودى افراد لا يتغير است ،منافاتى با آموزش دادن وآموزش پذيرفتن ندارد،همانطور كه مولانا ميفرمايند :از جمادى مردم ونامى شدم …..ماعقلا قائل به سطوح مختلف شعور در موجودات وانسان ها هستيم،ولى اينكه ما آموزش ميبينيم وياآموزش ميدهيم نه به دليل افزايش شعور خود ويا ديگران ،بلكه به دليل به فعليت رساندن شعور بالقوه است.ظرف شعور،ذاتى ولايتغير است،اما تمام شعورى كه به هر يك از ما داده اند بالفعل نيست وما با جهد وتلاش و آموزش سعى در به فعليت رساندن قسمتى از بالقوه هاى شعورى داريم.
اپتيموم حالت شعور فعلى ما،حاصل تلاش وآموزش ما از آغاز تا كنون است
با استمداد از يك حديث قدسى وبه جهت تنوير بيشتر بحث را ادامه ميدهم
كنت كنزا مخفيا…گنجى پنهان بودم،دوست داشتم كه شناخته شوم،پس خلق( انسان)را آفريدم تا من را بشناسند.هركس به درجه اى از درك وشعور ميرسد،حاصل فهم خودرا سر ريز ميكند،واين نه به دليل نياز ديگران به فهم او،بلكه به دليل نياز خود او به بيان فهم خود از هستى است. مانند چشمه كه نه به دليل نياز موجودات به آب چشمه،بلكه به دليل اغنا وسر ريزى وحس تخليه خود سيلان ميكند .براى چشمه،اولويت،سر ريز كردن است واينكه ديگران از سر ريز آن منتفع شوند يا نه، نياز واولويت چشمه نيست هرچند ميتواند اولويت ثانوى قلمداد شود..پيرامون مبحث رنج كم وبيش يكسان همه انسان ها،فهم تا كنون اينجانب چنين است…
ياايها الناس انتم فقراء الى الله والله هو الغنى الحميد سوره فاطر ايه 15
اگر يك باغ داشته باشيم كه گياهان مختلف بانياز مختلف به آب در آن كاشته شده باشد، ومثلااين باغ با صدهزارليتر آب سيراب ميشود،سهم گردوها 50هزار ليتر،بادام ها 30 هزار ليتروبقيه 19 هزار ليتر وباغچه سبزى هزار ليتر باشد،اگردچار كم آبى شويم وآب ورودى به باغ به نصف كاهش يابدوبه 50هزار ليتربرسد ما مجبوريم سهم همه را كاهش دهيم وبا اين حساب گردو ها 25هزار ليتر وباغچه ها500ليتر كمبود دارند هر چند ازحيث كمى گردوها 50برابر سبزى ها كمبود دارند ولى از حيث رنج ناشى از كمبود آب(50درصد)كم وبيش با هم برابرند…
اين مثال را ميتوانيم به انسانها باسهم درجه شعور متفاوت نيز قائل باشيم.
ازنظر مالى،انسان فقير شايد به خاطر نداشتن يك ميليون توماندر رنج باشدوانسان غنى به خاطر نداشتن يك ميليون دلار..ويا دانش آموزمقطع ابتدايي به خاطر ننوشتن مشق شب در رنج است واستاد دانشگاه به خاطر عدم ارائه مقاله درمحافل معتبر علمى …كريم ازاطعام نكردن در رنج است ولئيم ازاطعام نشدن وقس علهذا از صبر ومتانت شما ساقى محترم وهم پياله هاى عزيز ممنون وسپاسگزارم
مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب
این نقابه که بدون تغییر باقی می مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می کنه. ببین چی بهت میگم، راسخ ترین آدمی که می شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه ست و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سالها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمیفهمه
استیو تولتز- جزء از کل
درود بر همنام و همنوشان
در ارتباط با آخرین بخش و سئوال آخر جرعه من اینگونه فکر میکنم که اینجا هم منظور پوسته و ماهیت حقیقی است
ماهیت حقیقی رنج، رنج است. همانگونه که ماهیت حقیقی غم.
اما شکل بروز این ها که به عنوان گرفتاری از آن یاد میشود با یکدیگر متفاوت است.
یکی غم از دست دادن پدر دارد. دیگری غم از دست دادن حیوان خانگیاش و دیگری غم از دست دادن پول و مقام و …
همه غمگین هستند که ماهیت یکسان غم را نشان میدهد، اما شکل ظاهری بروز غم متفاوت است.
اما نکته مهم ظرف شعوری هر فرد است که درک انسان را از غم متفاوت میکند.
(غم، رنج و … هر کدام بذری است یکسان، اینکه در چه خاکی – ظرف شعوری – کاشته شود، بروز متفاوتی دارد)
مثلا امکان دارد ظرف شعوری آنکه پدر از دست داده بسیار وسیع باشد و غمش کوچکتر جلوه کند، اما ظرف شعور آنکه مقام از دست داده کوچک باشد و بروز غم در وی بیشتر جلوه کند.
سلام جناب ایپکچی.وقت بخیر.قبل ازهرچیز صمیمانه بخاطر پادکست انسانک و پادکست می ازشما سپاسگزارم .اما سوالی داشتم شما دراپیزودهای قبل از اپیزود۲۴یادآور می شوید چیزی به عنوان “جهان”درخارج ازما وجود ندارد که اشاره کتیم بگیم این جهانه وازطرفی دراپیزود۳۴ می فرمایید درخارج جیزی به نام جهان وجود دارد.این را می فهمم که جهانهای ما بخاطر (به اصطلاح) دریچه ی دیدمان متفاوت است اما بالاخره جهانی واقعی وجود دارد یانه ؟شاید پاسخ من در کلمه “اشاره” کنیم نهفته باشد که به ما ربط دارد،شما چه تظری دارید؟باسپاس
سلام جناب ایپکچی وقت بخیر.درابتدا صمیمانه جهت پادکستهای انسانک ومی ازشماسپاسگزارم.اما سوالی داشتم شما دراپیزودهای قبل از اپیزود”۲۴” می” فرمودید جهانی درخارج ازماوجود ندلرد که ما اشاره کتیم به آن.اما دراپیزود ۲۴ یاداور شدید که جهانی درخارج وجود دارد،آیا این دو باهم درتضاد است یا پاسخ من در آن کلمه”اشاره”نهفته است،چراکه جهانهای ما متفاوت است؟باسپاس
سلام بر شما
خیلی بعید هست که گفته باشم «جهانی خارج از ما وجود نداره» و چه من و چه دیگری اگر این حرف رو زده اشتباه گفته. مساله این هست که ما احاطه بر جهان خارج نداریم بلکه «در جهان» هستیم و در قاب معرفت خودمون به کراپی از جهان بسنده خواهیم کرد. این کراپ رو شوپنهاور به عنوان «تصور» نام برده … این به قدر فهم تا امروز من هست
سلام وسپاس بسیار ازتوجهتون
نظر دوستان حسام میر، رضا شکوهی نیا و ابوالفضل و سایر دوستان فوق العاده بود و به نظرم قانع کننده
موضوع دیگه ای که به ذهنم میرسه اینه که علاوه بر محدود بودن کمیت انواع گرفتاری ها، در کیفیت گرفتاری ها تحت تاثیر معدل شعور اطرافمون هستیم چون اساسا گرفتاری ها بیشتر از رفتارهای بیرون شکل میگیره