شوپنهاور برای ما یک دوراهی ترسیم کرده است. او گفته یک راه به‌سمت تنهایی می‌رود و راه دیگر به‌سوی فرومایگی. ما تنها در یکی از این دو مسیر می‌توانیم حرکت کنیم. پس باید انتخاب کنیم.
در جرعه قبل، سعی کردیم این جمله و این نما از مسیر پیشِ رو را نقادانه بررسی کنیم. نقادانه یعنی چه؟
یعنی در گام اول، همه سعی‌مان بر این باشد که بفهمیم او چه می‌گوید و از زاویه نگاه او بتوانیم جمله را تماشا کنیم. در قدم دوم پرسشگری کنیم، سوالاتمان را نسبت به این گزاره مطرح کنیم و ببینیم آیا برای ما کنج پرسش‌برانگیزی باقی مانده یا نه، همه زوایا را دیده‌ایم.
حال، گام سومی از بررسی انتقادی این جمله باقی‌ست که در این جرعه می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم.

 

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۴۲ و ۴۳

متن کامل جرعه‌‌ی سی و نهم

می می­شنوید مجموعه جستارک‌­هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید. من جرعه ۳۹ام رو می­خوام با یه سوال خیلی مهم آغاز کنم رفیق جانم آقا، خانم میدونی فرق اهل سیاست یا اهل تجارت با متفکر چیه؟ متفکر تمنای مردم نداره ولی اهل سیاست و اهل تجارت در تمنای آدمی­زادن دستشون به سوی مردم درازه چون سیاستمداری که هوادار نداشته باشه، رهرو و پیرو نداشته باشه که سیاستمداران نمیشه. کاسبی که مشتری نداشته باشه، دکانی که پاخور نداشته باشد، تاجر و تجارت خونه نمیشه. اینا هویتشون تمنای از مردمه اعتبارشون به مقبولیت در برابر مردمه، هویتشون شان بودنشون وابسته است به مقبولیت از جانب مردم، اما متفکر مستغنی، بی نیاز از آدماست به همین خاطر متفکر اصیل پی دار و دسته پروری و حلقه­داری نیست اونی که سودای رهرو و پیرو داره یا کاسبه جزء اهل تجارته یا اهل سیاسته. اگر ما همین مقدمه ساده همین پاسخ در برابر این سوال رو پذیرفته باشیم باور مون باشه، وجدان شده باش در ما اونوقت در مواجهه با تفکر دیگران شمشیر نمی­کشیم فریاد نمی­زنیم بدو اینور بازار، بدو حراجش کردم که صف طرف مقابل رو خالی کنیم به جیب خودمون اضافه بشه. زنده باد او رو ورش داریم بشه زنده باد من به همین خاطره که متفکرا اصیل به هیچ ایستگاهی وفادار نیست او وفادار به رفتنه، وفادار به نماندنه، راهیه وقتی با یه تفکر دیگه هم روبه­ رو میشه به قصد منکوب کردنش نقد نمیکنه بلکه پرسشگره میگه تو تا کجاشو اومدی؟ تو تا چقدرشو فهمیدی؟ اصلا چی گفتی؟ میشه گام اول. من از تو چه سوالی دارم؟ میشه گام دوم. اما گام سوم که می‌خوایم در این جرعه با هم دیگه تجربش کنیم و من به قدر بضاعت ارائه بدم چیه؟

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

اینکه به پرسشگری از خود برسم و از خودم سوال بکنم که فلانی آیا می­توانی فهم بیشتری از فهم او که داری راجبش نقد می­کنی ارائه بدی؟ اگر او کاروانی رو تا اینجا آورده تو میتونی دو منزل جلوتر بری؟ یا میشود از کس دیگری بیشترش رو یاد گرفت و افزود؟ یعنی در تفکر انتقادی در نهایت مسیری که میری ما باید یه چیزی اضافه بکنیم آورده داشته باشیم اگه آورده نداریم و خودمون نمی­تونیم بی­افزاییم بر اون موضوع که نقد معنی نداره که ! چون در نهایت خودمون به بهترین شکل هم که  بریم می­رسیم به مرزهایی که خود طرف مقابل رسیده. اگر ما می­تونیم از شوپنهاور بریم جلوتر، بریم نقدمون رو به پیش رفتن منتهی بکنیم. اگر هم نمی‌تونیم جلوتر بریم بگیم فقط مرز فهم او رو دریافتیم او تا اینجاشو فهمیده جلوترشو منم نمی­دونم اونم نرفته. حالا با این مقدمه برگردیم به سراغ گذاره­ای که شوپنهاور گفت.

من یک مسئله یا یکی ناآرامی دارم با نگرش شوپنهاور که مشتاقم می­کنه برای پیشروی کردن از مرزهای فهم او. مشکلم رو هم می­تونم اینطوری برای شما تعریف بکنم که او رو در تبیین مسائل یا در پاسخگویی به سوالات خیلی سلبی می­بینم. یعنی وقتی جواب میده جواب از نیستی میده و می­خواد ازش هستی رو استنباط بکنه. من میگم که استاد من لذت چیه؟ میگه در نیستی رنج. یعنی اصالت رو میده به رنج بودن رو میده به رنج میگه اگر رنج نیست بشود لذت بردیم پس انسان در پی رنج نبردن است و این رنج نبردن رو بهش میگه لذت پس چه تعریفی از لذت ارائه داد؟ سلبی. سلب رنج میگم استاد اجازه ! آزادی چیه؟ میگه نیستی مانع در برابر اراده می­شود آزادی. میگم استاد حق چیه؟ جواب میده میگه اونایی که به دنبال تعریف حق هستن دارن آب در هاون می­کوبن. حق تعریفش نیستی ظلمه حق­طلبی یعنی ظالم نبودن. تو سلب ظلم کن نفی ظالم کن میشه حق و حق­طلبی. تونستم برسونم عرضم رو؟ یعنی ما هر چه که سوال کردیم سوال­های اساسی پاسخش سلبی بود. به چه نیست می­رسیدیم. این روش سلبی اتفاقا روش خوبیه یعنی روش روش غلطی نیست منتها موضوع اینه که ما رو به چه نیست­ها می­رسونه و همچنان مسئله من با هستی لذت، هستی آزادی، هستی حق لاینحل باقی می­مونه. اتفاق دیگه­ای که در تفکر شوپنهاور هست اینکه شوپنهاور در افقی داره هستی رو می­بینه که دکارت تبیین کرده یعنی بر اساس یک سوبجکتیویته ( subjectivity ) بر این اساس که جدا کردیم یک سمت عالم منم که فاعل شناسا هستم سوژه هستم، سمت دیگر چیزهایی هست که برابر من ایستاده و ابژه­های منه. این ابژه­ها انبوهی از چیزهاست البته که من می­تونم یک ابرابژه­ای هم تصور کنم اسمشو بذارم خالق بشه بزرگ­تر همه ابژه­های دیگه. بگم بقیه از او گرفتن هر چی گرفتن. اما بالاخره او هم ابژه هست. چون من تصورش کردم و در ذهن خودم تعریفش کردم شما وقتی تعریف داری از چیزی یعنی احاطه داری بر آن چیز. خب حسام چطوری داری همچین نسبتی رو میدی به شوپنهاور؟ از سطر اول کتاب اصلیش یعنی شما کتاب جهان همچون اراده و تصور رو که باز می­کنی بند یک اولین جمله اینطور آغاز میشه که جهان تصور من است یعنی من چیزی در جهان نیستم بلکه جهان چیزی در منه. شما که در تصورتون نیستین تصورتون در شما هست دیگه. انگار که تویی که جهان را احاطه کردی این میشه اون سوبجکتیویته­ی ( subjectivity ) افراطی. خب آیا شوپنهاور در همینجا متوقف مونده؟ نه، داره به سمت یک ساحلی حرکت می­کنه اما تردید هست که آیا به اون سرزمین خشک موعود رسیده یا نرسیده؟ به چه ساحلی حرکت می­کنه؟ او جهان رو فقط جهان همچون تصور نمی­دونه یه جهان دیگری را هم مفروض داره به اون میگه جهان همچون اراده. حالا اینکه چه چیزی رو داره اراده تعریف می­کنه؟ اینجا ما نمی­تونیم الان بحث بکنیم چون دنباله فلسفه کانتیست یعنی شیء فی نفسه رو داره بهش میگه اراده با توضیحات خودش و انتقادهایی که او به کانت وارد کرده. یعنی خود شوپنهاور در تفکر انتقادی برای ما الگو هست. رفته حرف کانت رو فهمیده تا افق فهم او پیشرفته بعد سعی کرده چیزی رو بر فهم او اضافه کنه. حالا آن چیز چی بوده؟ میگه یه جهان همچون اراده­ای هم هست که اوصاف متفاوتی داره به نسبت جهان همچون تصور و این جهان همچون اراده هست که منو در بر گرفته منهتا از قضا در برابر این اراده هم باز مسیر سلبی میره یعنی وقتی که می­خواد بیاد در حکمت عملی به ما راه و روش زندگی درس بده میگه برای فرامایه بودن، برای فرزانگی، فرزیستگی باید یک روش سلبی پیش بریم یه کاری نکنیم، یه چیزی نخواهیم می­گیم خب چه کاری نکنیم؟ چه چیزی نخوایم؟ یه موازنه منفی تعریف می­کنه مثل الاکلنگ، بین من و دیگری. میگه تو هر چی که در دیگری میل نکنی، در دیگری حل نشی، منِ وزین­تری داری. یعنی هر چی دیگران در تو کمتر باشن منت میاد بالاتر این میشه فرامایه. هر چه خودتو در دیگران حل بکنی، منِت سبک­تر و تهی­تر میشه، میشه فرومایه. تونستین تجسم کنین در ذهنتون مثل الاکلنگه منفی هم میرن. حتی در مواجه با اون جهان اراده هم میگه اگر می­خوای خوب زندگی کنی باید نخوای. میگیم چی نخوایم؟ میگه حتی خود زندگی رو هم از زندگی نخواه. اونجایی که در بحث انکار اراده زندگی حرف می‌زنه که در جرعه مستقلی راجبش حرف زدیم، و می­دونیم امروز که منظورش خودکشی نیست اتفاقاً خودکشی رو تحمیل اراده خود بر زندگی می­دونه. بلکه یک مفهوم دیگری رو داره مطرح می­کنه به اسم انکار اراده زندگی میگه این راه و رسم سعادته.

حالا در این شیوه نگریستن معلومه که شوپنهاور باید بین با دیگران بودن و فرزانگی نسبت غیرقابل جمعی رو مفروض دوسته باشه. اما آیا ما می­تونیم به این فهم اضافه کنیم؟ و می­تونیم نحوه روایت دیگری از نسبت من با دیگری داشته باشیم؟ پاسخش بله هست. این راهیه که متفکران بعد از شوپنهاور پیمودن. اگر من بخوام وفادار به متن و به فلسفه شوپنهاور بحثم رو پیش ببرم باید همینجا بایستم. چون شوپنهاور تا اینجا رو گفته ولی صرفاً از باب مثال می­خوام فهم متفکر دیگری رو هم اضافه بکنم به فهم شوپنهاوری که گام سوم رو طی بکنیم یعنی بتونیم حرکت به پیش داشته باشیم. نفس تازه بکنم توی ادامه جرعه می­گم براتون.

من می­خوام نمیه دوم این جرعه رو با یه آرزو آغاز کنم و آرزو بکنم برای هممون تندرستی و سلامت به عنوان زمینه‌ای برای رشد و امید دارم چنان قد بکشیم و مجال بیابیم که بتونیم کتاب­هایی مثل هستی و زمان هایدگر رو با هم جرعه­خوانی بکنیم و مرور کنیم. این کتاب بسیار کتاب مهمیه با اینکه ناقصه. خیلی جالبه داستان این کتاب داستان جالبیه این کتاب ناقصیست یعنی همه اون چیزی که مولف می­خواسته بنویسه وقت نشده که توی این کتاب نوشته بشه میونه راه داده برای انتشار. بعد هم دیگه نیومده تکمیلش کنه چه بسا تغییر فهمی داشته از  جهان و هستی و ادامش نداده اما همین متن ناقص اسباب حرکت کمالی متفکران بعد از هایدگر بوده. حالا چرا کتاب مهمیه یا اساسا هایدگر چرا مولم مهمیه یا اندیشمند یا فیلسوف موثریه؟ چون پاسخ‌های متفاوتی به سوالات بشری ارائه کرده یا اساسا روایت متفاوتی از پرسشگری مطرح کرده. اینکه بعضی از فیلسوفان مهم­تر از دیگران می­شن به خاطر اینه که پاسخ جدید در آستین دارن انگار شما جاده تفکر را که می­بینی به این­ها که رسیده، جهیده. یه رشدی داشته، تفاوت و دگرگونی داشته. هایدگر از این تیپ متفکرینه. اما چیه روایت متفاوت هایدگر؟ برخلاف شوپنهاور که میگه جهان تصور من است او میگه انسان آنیست که در جهان است. یعنی تعریفش از انسان که حالا ما اینجا انسان رو مسامعته می­گیم دیگه او می­گه دازاین و تعریفی داره براش موجودیست که در جهان زندگی می­کند در جهان است. خوب منظورش از این در جهان است چیه؟ همونطوری که آب و می­ریزید در لیوان و می­گید آب در لیوان است یا گل در گلدان است، به همین تعبیر میگه انسان در جهان است؟ خوب اینکه شق ­القمری نیست اینکه های و هویی نداره. او یه توصیفی داره و دقت­هایی در این نسبت هست بین انسان و جهان که اگر روزی رسیدیم به مطالعش اید در موردش فکر کنیم قاعدتاً اگر که به همین سادگی بود که نسبت ظرف و مظروف رو می­خواست به ما بگه این خیلی حکمت درشتی نبود که ما بخوایم براش دست بزنیم و هورا بکشیم. نه ما انبوهی از متفکرین متعجب بمونن از شاهکار او. حالا اونقدری به کار ما میاد بر اساس موضوع این جرعه و فرض کنیم که ما می­خوایم از زبان هایدگر تفکر انتقادی داشته باشیم نسبت به شوپنهاور این فرض داستانی من الان اینجا او باید می­گفته که استاد من، بزرگ­تر، پیش­کسوت من می­شود جور دیگری هم دید به جای اینکه بگیم یک من هست و انبوهی جز من و برای غنی­تر شدن این من باید فراری از دیگران بود می‌شود نسبت متفاوتی بین من و دیگران دید. این دغدغه­ایه که منِ هایدگر هم دارم اتفاقا برام مسئله هست که چگونه می­شود اصیل زیست؟ من می­خوام در گریز باشم در امان باشم از زندگی غیراصیل. زندگی غیراصیل یعنی چی؟ به ترجمه و تعبیر جناب ملکیان یعنی زندگی عاریتی یعنی چی زندگی عاریتی؟ یعنی آینه بودن بازتاب میل دیگران بودن. ما بسیاریمون توی جامعه داریم عاریتی زندگی می­کنیم چطور لباس می­پوشیم؟ اونطوری که بقیه میگن مناسب و در شأنه. چی غذا درست می­کنیم؟ اونی که دوروریا می­گن به به عجب غذایی درست کردی ! چطور رفتار می­کنیم؟ اونی که جامعه مقبول می­دونه. بعد ما از خودمون چی داریم؟ هیچی. ما فقط بازتاب میل دیگران. هایدگر می­گه آره من هم این درد رو دارم ولی نمیام یه کلمه کلی تنها بودن رو بذارم وسط و بگم برای در امان ماندن از زندگی غیر اصیل باید تنهایی برگزید. نه اتفاقا خود منِ مارتین هایدگر بسیار حظ می­کنم از زندگی کردن میان مردمان روستا رفیقی دارم یه خانم کهن­سالیه مسیر طولانی را از خونه روستایی خودش راه میاد تا برسه به کلبه جنگلی من یه سلام علیک می­کنه برمی­گرده. یه رفیق دیگه دارم مزرعه­داره می­رم می­شینم باهاش حرف می­زنم اونم داره کار زراعتش رو می­کنه ولی من از این مصاحبت احساس ناخرسندی ندارم. چرا ندارم؟ بخاطر اینکه به جای کلی­گویی که بگم تنهایی یعنی فرزانگی و فرزیستگی، دارم مشخصه­هایی رو برای زندگی عاریتی میگم.

سه تا مشخصه او مطرح می­کنه، هایدگر می­گه به جای اینکه انزوا رو معادل فرزانگی بدونی و در جمع بودگی رو معادل فرومایگی بیاری سه مشخص هست که  با این سه تا می­فهمیم که آیا ما زندگیمون زندگی عاریتی و غیراصیله؟ یا اینکه نه داریم اصیل زندگی می­کنیم؟ شما هم با من موافقید که این حرکت به جلو محسوب می­شه؟ یعنی به جای کلی‌گویی ما بتونیم شاخص­های قابل عمل و قابل فهم بگیم. نگیم مطلق تنهایی فضیلت است.

اولیش وراجیِ. پرگویی و تهی­گوییِ. حرف خودش موضوعیت داره یعنی حرف زدن گفتگو کردن وسیله انتقال معنا و توسعه فهم نیست. کلمات گفتگو ابزار درک دیگری و مواجهه با جهان دیگری نیست بلکه خود حرف زدن برای حرف زدن موضوعیت داره. مثل اتفاقی که تو مهمونی­های ما زیاد می­افته. جزء پذیراییه. یعنی شما به عنوان میزبان علاوه بر اینکه خونتون رو آماده کردید، سفره رو چیدید باید هی حرف بزنید. و طرف مقابل هم برای اینکه مهمان خوش مرامی باشه هی باید حرف بزنه. شما نگاه می­کنید می­بینید در یک جمعی چندین حلقه صحبت وجود داره دو تا دو تا، سه تا سه تا یا نه همه جمع دارن خیلی پرشور و حرارت حرف می­زنن راجع به چیزی که نمی­دونن. یعنی هیچ­کدوم از اضلاع صحبت از سر آگاهی نیست بلکه حرف زدن محض حرف زدنه. تو خیلی جمع­ها می­بینیم تو تاکسی، تو اتوبوس، تو صف اینا وراجیِ. انسان غیراصیل حرف رو به خدمت نمی­گیره برای انتقال معنا بلکه بازتاب میل دیگریه. چون دیگری میل داره حرف بزنه من می­شینم و چون دیگری میل داره بشنوه من حرف می­زنم ولی این گفتگو پیش برنده نیست ما رو جلوتر نمی­بره.

مشخصه دوم اینه که انسان غیراصیل سطحی­خواهه. تعمق نداره در هیچ چیزی اونقدر توقف نمی­کنه که به عمقش بره. مزه می­کنه همه چیزو. بخاطر اینکه جامعه انسانی جامعه کثرته، انبوهی از سلیقه­ها، انبوهی از عقیده­ها، انبوهی از فهم­ها و وقتی شما بخواید بازتاب بدید تمام این­ها رو در خودتون باید همه رو یکی یکی مزه کنین یه تعبیری وجود داره که خود تعبیرِ درسته ولی می­تونه پیامدهای غلطی داشته باشه همین زیستن نزیسته­هاست. دیدید این جمله رو یا شنیدید که می­گن که نزیسته­هاتو زندگی کن. خوب شاید خیلی نزیسته­های من باید نزیسته بماند. یعنی من منم چون اون­ها رو نزیستم یعنی اگر برم همون کارایی که تو کردی منم بکنم که دیگه من من نیستم، من توام. هر کدوم از ما نسبت به دیگری بخشی زیسته و بخشی نزیسته داریم. ولی وقتی که تو می­خوای مثل بقیه باشی یا بازتاب فهم دیگران باشی هی باید از این زیست به اون زیست ناخنک بزنی تلو تلو بخوری بین نحوه­های مختلف زندگی کردن. یه راهو نمی­تونی بری جلو. اینم مشخصه دومه پس تا اینجا شد یکی وراجی و یاوه­گویی یکی پراکندگی و سطحی­خواهی.

مسئله سوم و یا تفاوت سوم زندگی اصیل با زندگی غیر اصیل در اینجاست که کسی که زندگیش اصیل نیست با زندگی کاری نداره همواره در خدمت کار دیگران با زندگیه، تابع کارفرمایی دیگرانه این کارفرماییم که می­گم به معنی که کسب و کاری نیست اینطور نیست که هر کی کارگره داره غیراصیل زندگی می­کنه نه من ممکنه برای ارتزاقم مجبور باشم ساعت­هایی کار بکنم اما کار من با این زندگی فقط کارمند بودن و کارگری نیست من یک کار دیگری دارم در این زندگی، برای خودم یه ماموریت فردی قائلم، یک پروژه شخصی دارم، یه هدفی رو در پی گرفتم و باید به این سمت حرکت کنم من باید به این مقصد برسم. اینکه زندگی­های آمیخته به فقر، رنج و محرومیت در جوامع بد مدیریت، بد حاکم و نیازمند غیراصیل میشه به خاطر اینه که فرصت رسیدن به کار اصیل به کسی نمیدن. وقت نداری فکر کنی به اینکه خوب من کارم چیه تو این زندگی؟ این میشه زندگی گیج، زندگی بی­قصد. اما زندگی اصیل همواره به سوی قصدی داره حرکت می­کنه طرف آرزوش نیست که بهترین ماشین رو بخره چون چیزی به اسم بهترین نداریم، ما چیزی به اسم بهترین لباس، بهترین کت شلوار، بهترین ساعت نداریم، چیزی به نام بهترین خونه نداریم، باید ببینیم بهترین من چیه؟ کدوم یکی از این چیزها با قصد من انطباق دارد؟ ممکنه پنت­هاوس ۴۰۰ متری تریبلکس برای یه کسی بهترین خونه باشه، نوش جونش ولی ممکنه برای من بهترینم نباشه چون با قصد من همسو نیست من یه راه دیگری دارم میرم. اونایی که زندگی اصیل دارن بهتریناشون رو متناسب با قصد خودشون تعریف می­کنن. ولی اونی که زندگی اصیل نداره بهترینش رو دیگران می­گن. بهترین موبایل اینه. چرا؟ چون چهل میلیونه. خب همین؟ شاید بهترین من اتفاقا یه موبایل ارزونیه که بندازم ته جیبم، افتادم زمین خم به ابروم نیاد. بهترین من اینجوریه. آهسته آهسته جرعه رو جمع­بندی بکنم به این معنا که ما حالا یه قدم برداشتیم از فهم شوپنهاوری به سوی جلو. چرا می­گیم جلو؟ مگه مکانه که بگیم رفتیم جلوتر؟ نه چون ظرافت بیشتری در فهم ایجاد شد. دیگه یک کلمه نتراشیده‌­ای مثل تنهایی وسط نیست این کنده تنهایی تراش خورد و از توش راهکار دراومد. اینه که من عرض می­کنم ما در مرحله پایانی تفکر انتقادی بهتره برسیم به این پرسش از خود که من می­تونم بهش اضافه کنم؟ بله میتونم. من یه جای دیگه چیزایی شنیدم که این رو می­بره جلوتر و حالا میگم شوپنهاور من فهمیدم منظورت چیه ! ولی یه روایت دقیق­تری وجود داره به جایی که بیام بگم برای فرزیستن، فرزی بودن، فرزانه بودن باید تنها بود، میگم نه تنهایی ذاتا ارزش نیست بلکه باید اصیل زیست. باید در میان مردم بود اما غرق مردم نبود. باید در نسبتی با دیگران ایستاد که فرصت رشد و تعالی به منِ خودمون بدیم اما از موهبت با دیگران بودن هم محروم نباشیم چرا که اساساً بی­‌دیگری بودن ممکن نیست برای موجودی که داره در جهان زیست می­کنه. خوب جرعه 39ام هم تا به اینجا باشه خدمت شما و سفر دنباله داره.[/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

بنابراین می‌بینیم هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و به طورکلی عامی است، زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند.

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۴۲ تا ۴۴

متن کامل جرعه‌‌ی سی و هشتم

آرتور خان شوپنهاور در مورد معاشرت با دیگران نظرات غیر متداولی داره، کمی فرق داره با حرف‌هایی که ما معمولا به زبان میاریم یا می‌شنویم صفحه‌ی ۴۲ کتاب حکمت در باب زندگی دو سه سطرش رو براتون از رو می‌خونم:
«بنابراین می‌بینیم هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و به طورکلی عامی است، زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند.» من در حاشیه‌ی این سطرها یه سری تأمل و یادداشت دارم که تو جرعه‌ی سی و هشتم به شرح دقایقی که خواهید شنید، خدمت شما تقدیم می‌کنم.

“می ” می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

گزیده‌ی متن اندیشمندان

مسئله‌ی تنهایی خیلی حائز اهمیته در نوشته‌های شوپنهاور هم به اون پرداخته شده، اما لااقل تا جایی که من ورق زدم این موضوع به عنوان تیتر مستقل یکی از جستارها یا یاداشت‌های شوپنهاور نیست بلکه در راستای مباحث دیگری به اون پرداخته. کمی هم برام عجیبه یعنی همچنان متصورم که من پیدا نکردم در نوشته‌ها و دقیق نخوندم، چون مسائل خیلی فرعی‌تری رو شوپنهاور بهش پرداخته و راجع به فن بیان مثلا مطلب داره، در مورد چهره‌شناسی یادداشت داره. اینکه مقوله‌ی تنهایی بهش پرداخته نشده باشه به استقلال کمی عجیبه.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

ولی خب حتی مثلا کارترایت حتی تو کتاب واژه‌نامه تاریخی فلسفه شوپنهاور هم تو حرف «ت» مستقلا کلمه تنهایی رو بحث نکرده و به هر حال این هم کاریه و احتمالا کاریه که ما باید انجام بدیم. اگر در همین مسیری که مطالعه می‌کنیم مباحث مربوط به تنهایی رو جدا بکنیم ممکنه رفته رفته این خودش یک دسته‌ی مستقلی بشه. فهرست‌نویسی محتوای شوپنهاور یکی از نیازهای پژوهشی جدیه. چون خودشم در ارائه مطلب خیلی متبحر نیست، خیلی از یادداشت‌هاش تیتر نداره بالاخص تو جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور و به هر حال جستجو در محتوای او کار ساده‌ای نیست. خب با این پیش درآمد خب اکتفامون به همین کتاب در باب حکمت زندگی است. قبل از اینکه بحث رو جلوتر بریم من یه تذکر داخل پرانتز بگم خدمت شما، ببینید گرچه ما الان دارم یک گزیده‌ی متن شوپنهاور یک جمله‌ای از کتاب او رو بحث می‌کنیم و تأمل می‌کنیم ولی این به معنای مراجعه‌ی تفعلی یا کوتیشنی به متن نیست و این روش روش غیر دقیقیه، روش غیر اصولیه که اتفاقا متداول هم هست، یعنی در مورد اندیشمندها و حکمایی که قلم روانی دارند، ادبیاتشون ادبیات روانیه مثل شوپنهاور، مثل نیچه خیلی متداوله یه جمله‌شو برداریم بذاریم زیر صفحه‌ی تقویم، بذاریم تو ورودی سایت، قاب کنیم بزنیم به دیوار، نمی‌خوام بگم این گزیده‌ها همیشه نادرسته ولی عمدتا دقیق نیست. به خاطر اینکه اولا که اندیشمند سیر تفکر داره، تفکر زنده است، یک پرینت نیست که یک جایی ایستاده باشه و فقط همون متن باشه. از دل مقدماتی برمیاد که گاهی اون مقدمات ما را به نتیجه‌ی متفاوت از نتیجه‌ی خود متفکر می‌رسونه. در مورد بعضی از متفکرین شیوه‌ی اندیشیدن و شیوه‌ی کتابتشون شبیه همه یعنی همون جوری که تفکر به معنی دیالکتیک در خوده و ما همین جوری که داریم خودمونو نقض می‌کنیم و پیش میریم و گفتگوی با خود داریم، همینو میارن در متن. خب اون وقت شما اگر یه جمله رو بردارید و گزیده نقل بکنید به معنی اینه که یک عکس از یک مسابقه‌ی مفصل رو برداشتید و نمیشه خب براساس یه فریم یه نتیجه رو پیش‌بینی کرد و بازی رو تحلیل کرد. پس ما به این آفت آگاهیم سعی هم می‌کنیم که در این چاه نیفتیم. اما اگر الان من دارم روی این عبارت یا روی این جمله تأکید مضاعف می‌کنم به خاطر اینکه قرائن دیگری در متن وجود داره که نشون میده این جمله از زبان شوپنهاور نپریده او یه دیدگاهی داره که داره در قالب جملات به ما مطرح می‌کنه.

قرینه‌ی فرومایگی

سطرهای ابتدای جرعه رو از صفحه‌ی ۴۲ خوندم حالا بریم صفحه‌ی ۴۴ پاراگراف سوم از رو می‌خونم براتون: «به علاوه همانطور که کشوری نیاز اندک به واردات دارد یا از آن بی‌نیاز است، خوشبخت‌ترین کشورهاست، انسانی که به قدر کافی غنای درونی دارد و برای تفریح به چیزی از بیرون نیاز ندارد یا فقط اندکی نیاز دارد سعادتمند است، زیرا واردات بهایی گزاف دارند، وابسته می‌کند، خطراتی به همراه می‌آورند، موجب گرفتاری می‌شوند جایگزین بدی برای محصولات داخلی‌اند.». نقل از کتاب اینجا تمام. با این مثال چی رو به ما می‌گه شوپنهاور؟ می‌گه چطور اگر یه کشوری منابع خودش فقط داشته باشه، اندوخته‌های خودش کاستی داشته باشه ناگزیر دست نیاز دراز بکنه به سمت دیگر کشورها و وارد کننده‌ی مایحتاج خودش از بقیه‌ی کشورها باشه، در مورد انسان هم همینه، انسانی که مایحتاج خودش رو کم داره و تنهایی فقیری داره ناگزیره که دست تمنا به سوی دیگران دراز بکنه. این دست تمنا به سوی دیگران دراز کردن میشه بهانه‌ی معاشرت، ما عامی می‌شیم چون دستمون به سوی عموم درازه، اگر که خودمون برای خودمون کفایت داشتیم، اگر غنای درونی داشتیم اون وقت نیازمند تمنای از غیر نبودیم، کنایه‌ای که حافظ می‌زنه «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»، شوپنهاور به لحن دیگری می‌گه، می‌گه آنچه خود نداری رو از دیگران تمنا می‌کنی پس این شد قرینه بر فرومایگی این طوره که دو راهی رو ترسیم می‌کنه، می‌گه یا تنهایی رو تاب میاری یا اگر پناهنده به غیر شدی برای اینکه از این تنهایی بگریزی یعنی اینکه فرومایه‌ای.

تفکر نقاد

خب این نظر شوپنهاور به اندازه این چند سطری که ما خوندیم چه کنیم چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما، بپذیریم؟ بگیم سمعا و طاعتا هر چی که آقامون شوپنهاور فرمودن، چرا؟ چون فلانی می‌گه استدلال نیست، یعنی گوینده‌ی سخن دلیل اثبات حقانیت سخن نیست، در هیچ وضعیتی ولی ما گاهی از باب غلبه اعتماد می‌کنیم، یعنی می‌گیم اغلب پزشک‌ها سواد دارن در خصوص تدبیر کردن سلامتی پس اعتماد می‌کنیم. ولی به واقع اینکه دکتر فلانی گفته جزو ادله اثبات محسوب نمیشه. پس اینجا شوپنهاور می‌گه نداریم باید نقد کنیم، نقد کنیم یعنی چی؟ یعنی بگیم هر چی می‌گی بیخود می‌گی! نه اینم نیست، دورخیز کردن نسبت به نتیجه، خارج از وادی تفکر یعنی تو از قبل بگی فلانی هر چی می‌گه درست می‌گه یا فلانی هر چی می‌گه غلط می‌گه، اینا از وادی تفکر ما را بیرون می‌بره. انتقاد یا تفکر نقاد فهمیدن حدود یک اندیشه است، وزن‌گیریه، عیارسنجیه، زیر دندان بردنه. بنابراین اولین قدم نقد این نیست که ما بگیم کسی غلط می‌گه یا درست می‌گه بلکه اولین قدم اینه که بفهمیم چی می‌گه، بفهمیم چی می‌گه چیست؟ یعنی سعی بکنیم تا حد ممکن از نگاه او و با مقدمات او موضوعات او موضوع رو دریابیم. پس من اولا باید بدونیم شوپنهاور چی می‌گه؟ خب معلومه چی می‌گه می‌گه هر کسی تنهایی رو تاب نیاره فرومایه است نه معلوم نیست، تنهایی یعنی چی؟ باز اینکه ما برگردیم بگم تنهایی، تنهایی که همه می‌دونن! همه می‌دون یعنی نمی‌دونن همه می‌دونن نداریم ما، ارجاع به همگان ما ارجاع به یک نفر رو نپذیرفتیم که یک کلمه‌ای رو بگیم چون فلانی می‌گه درسته حالا چه برسه به یک ارجاع مبهم تن بدیم بگیم همه می‌گن. ما باید تا حد ممکن سعی بکنیم کلمه تنهایی رو بشکافیم، انواعش رو بفهمیم بعد بگیم در این میانه منظور شوپنهاور این است این میشه گام اول نقد، بعد ببینیم این منظور آیا با اون چیزی که ما اندوختیم و اندیشیدیم انطباق داره یا نداره بتونیم نسبت تفکر خودمون با اون تفکری که نقد می‌کنیم رو دریابیم براساس این نسبت ما صاحب تفکر انتقادی می‌شیم. الان بین کلامم یه مشخصه‌ی دیگه‌ای گفتم دیگه فردی که دارای تفکر شخصی نیست، اصلا نمی‌رسه به تفکر انتقادی چون در اون محک زدن و عیارسنجی سنگ محکت فهم فردیه. تو وقتی خودت چیزی نداری با کدوم سنگ می‌خوای عیارسنجی بکنی؟
خب پس الان من یه مقدمه گفتم برای اینکه عرض کنم که از اینجا به بعد جرعه چه کار دارم با جمله‌ی شوپنهاور؟ کارم اینه که تا حد ممکن واژه‌ی تنهایی رو با رزولوشن بیشتری و دقیق‌تری ببینم.

تنهایی

خب من برای اینکه مقوله‌ی تنهایی رو بفهمم برای خودم این واژه رو اینگونه تعبیر کردم، پس این فهم تا به امروز حسامه یعنی شماها می‌تونید نقادانه ببینید نه تنها می‌تونید بلکه باید نقادانه ببینید. من این طور فهمیدم که تنهایی یک نسبت است یعنی من نسبت بین خودم و چیز دیگری رو می‌بینم می‌گم من تنهام، من اگر بگم یک درختی تنها و افتاده در یک دشت، این تصویرسازی که دارم برای شما می‌کنم در نسبت بین درخت و دشته. وقتی ما داریم راجع به نسبت صحبت می‌کنیم، یعنی مفروض داریم که دوئیتی برقراره یعنی حداقل دو چیز وجود داره چون یک چیز که نسبت معنا نمی‌کنه که، ما باید حداقل دو یا بیشتر چیز داشته باشیم که نسبتشون رو با هم بسنجیم یا باید مراتبی داشته باشیم چه بگیم مراتب چه بگیم استقلال و تفکیک به هر حال یک فصل، یک فاصله در میانه. پس تنهایی نسبیه در جایی قابل بحثه که میان دو چیز فاصله افتاده باشه یا میان مراتب مختلفی از یک چیز فاصله افتاده باشه. پس بدون تفکیک و فاصله تنهایی معنا نداره.

تنهایی درون فردی

حالا من با این شاخص تونستم مراتب مختلف تنهایی رو برای خودم فهم‌پذیرتر بکنم انواع تنهایی جاهایی مختلفی بحث شده منبعی در دسترس هست، حالا جزء منابع جرعه‌ی ما نیست پادکست ما هم نیست ولی من اینجا اشاره می‌کنم، کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالومه، یالوم سه سطح تنهایی رو می‌گه و به نظرم بیانش بیان شیواییه و منم ازش استفاده می‌کنم الان منتها با همون روایت خودم. می‌گم یه وقتی آن فاصله، آن دوئیت بین من و دیگران اتفاق افتاده، به این تنهایی می‌گیم تنهایی میان فردی، یه وقتی هست که فاصله میان من و دیگران نیست، بلکه میان من و استعدادها، فهم، امیال و علایق خودم فاصله افتاده، اینجا من دو چیز نیستم ولی بین مراتب مختلفی از من فاصله افتاده این تنهایی رو بهش می‌گم «تنهایی درون فردی» اون کسی که فهم خودش از موضوعات رو انکار می‌کنه یادتون میاد توی جرعه‌ی چلمنیسم ما راجع به انکار فهم خود صحبت کردیم؟ این میشه تنهایی درون فردی. اما اگه فاصله بین من و کس دیگری باشه این میشه تنهایی میان فردی.

تنهایی وجودی

اما یه تنهایی سومی داریم که نه این است نه آن است این یعنی نه تنهایی میان فردیه نه درون فردیه که به عنوان تنهایی اگزیستانسیال می‌شناسیم می‌گیم «تنهایی وجودی» بحث در مورد تنهایی وجودی موضوع این جرعه نیست که البته خودش می‌تونه موضوع اپیزودها و جرعه‌ها حتی پادکست مستقل می‌تونه فقط راجع به تنهایی بحث بکنه و اتفاقا موضوع خیلی مبتلا بهی هست یعنی من لااقل توی پادکست انسانک تجربه کردم که پرشنونده‌ترین اپیزود اون پادکست، اپیزود پانزدهم هست (پنجاه و دو هرتز) که اتفاقا ما را با تجربه‌ی تنهایی روبرو می‌کنه و برای خود من هم حیرت‌انگیز بود که چقدر این مسئله است برای من و مخاطبین من. اتفاقا تو همون اپیزود پانزده من یه نکته‌ای عرض کردم که اینجا می‌خوام ی ذره دقیق‌تر راجع بهش صحبت بکنم و فراخور اینکه خب می مجال دقیق‌گویی داره. من اونجا ایراد گرفتم به اینکه اگزیستانسیال رو نباید اصالت وجود ترجمه بکنیم، این‌ها یک معنا ندارند. توی اون اپیزود به فراخور انسانک من به همین بسنده کردم بعدا از بعضی از دوستان این برداشت رو شنیدم که تصور می‌کنن از باب دقت لفظیه، یعنی من به واژه وسواس دارم می‌گم اینو نگید اونو بگید، نه از باب دقت لفظی نیست این‌ها تفاوت ماهوی با هم دارند، اصالت وجود آنچنانی که ملاصدرا می‌گه و در حکمت صدرایی می‌بینیم اصلا مسیر تنهایی رو این چنین نمی‌رسه که ما در اگزیستانسیالیسم می‌رسیم و اگر بگیم این دو تا یک چیزن در تعریف تنهایی دچار بحران می‌‌شیم چرا؟ در تنهایی وجودی چنان که من می‌فهمم مزه‌ای از استقلال وجودی به کام ما می‌رسه یعنی من فکر می‌کنم که من در میانه هستی چنانم که جدا افتاده‌ای از بقیه‌ی پیکره‌ی هستی‌ام بعد براش یه سری قرائنی می‌گیم، می‌گیم ببین من تنها به دنیا میام، ببین من تنها می‌میرم، ببین که من در معرفت، در آگاهی به تنهایی تجربه می‌کنم، نه اینکه در میان افراد نیستم تجربه، تجربه‌ی فردی و صرفا از آن منه و ببین که من افکنده و پرتاب شدم در این زندگی و بعد هم مرگ نه به عنوان یک نقطه آخر خط در بردار بلکه در تمام مسیر این مرگ‌اندیشی رو دارم به تنهایی سپری می‌کنم. و بعد تعبیری که یالوم می‌گه با حالا کلماتی حالا سر کار خانم حبیب ترجمه کرده، می‌گه مغاک میان ما و هستی، یعنی انگار دره‌ای بین من و هستی افتاده خب این مال تنهایی اگزیستانسیاله در اصالت وجود صدرایی اونقدری که که سواد من قد میده ما به چنین استقلالی نمی‌رسیم، بلکه اتفاقا مسیر معکوسه ما به وحدت می‌رسیم یعنی اگر ته ماجرا با همه مقدمات به اینجا برسی که بین تو و هستی مغاکی در میانه و ادعای تنهایی بکنی فغان بزنی از تنهایی معنیش اینه که مسیر ور کامل نفهمیدی چون اونجا با مقدمات می‌رسه به این استنتاج که من موجودی نااستوار به خودم پس اتکای به یک موجود استوار به خود دارم اونم نه از باب اتکای من به یه درخت یا تکیه دادن من به یه متکا، بلکه من با اون متحدم. حالا اینکه این وحدت وحدت تشکیکیه، وحدت شخصیه و از چه جنسیه این بحثش جای دیگریه و الان موضوع جرعه‌ی من نیست منم الان استطاعتشو ندارم در موردش بحث بکنم. فقط می‌خوام عرض بکنم اینکه می‌گیم اینا تفکیک می‌شن آقا، خانم اگزیستانسیالیسم به معنی اصالت وجود نیست، فقط لفظ نیست، فقط ترمینولوژی نیست، هستی‌شناسی این‌ها متفاوته این یه نکته.
نکته‌ی دوم اینه که ما دریابیم، بیاندیشیم که اگر من بین خودم و هستی فاصله می‌بینم، آیا این فاصله، فاصله‌ی معرفت‌شناختیه؟ قصه‌ی اون «بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدایا می-کرد» یا اینکه نه این فاصله فاصله‌ی آنتولوژیکه در هستی من فاصله‌ای وجود داره و هستی شناسانه است، اینا هم از تفکیک میشه. به هر حال اینا را به عنوان تلنگر اینجا گفتم توشه کنیم بعدا راجعش تعمق بکنیم که آقا، خانم تنهایی وجودی بسته به اینکه ما چه فهمی از وجود داشته باشیم مفهومش دگرگون میشه. خب حالا می‌خوام از این بخش بگذرم پس شد سه تنهایی، تنهایی میان فردی، تنهایی درون فردی و تنهایی وجودی.

فهم سوال

خب حالا که فهمیدین تنهایی این اقسام رو داره برمی‌گردیم به سؤال آغازینی که پرسیدیم، یعنی در فهم شوپنهاور پرسیدیم که منظورش از تنهایی چه تنهاییه؟ حالا شما بگید اینجا که می‌گه ما یا تنهایی رو انتخاب می‌کنیم یا فرومایگی رو، منظورش تنهایی وجودیه یا منظورش تنهایی میان فردی و درون فردیه؟ ما اگه جواب این سؤال رو بدیم می‌تونیم فهم گزاره‌ی او رو برای خودمون توشه کنیم بعد حالا می‌رسیم به اینکه نسبت فهم او با فهم خودمون رو تبیین کنیم، حدودشو دربیاریم بگیم خب حالا شد «انتقادی اندیشیدن» تا اینجا را داشته باشید یه نفسی تازه بکنم و بعد نگاه نقادانه‌ام رو به این جمله شوپنهاور تقدیم شما بکنم.

تنهایی در فهم شوپنهاور

من براساس قرائنی که در متن می‌بینم یکی دو تاش هم الان خدمت شما عرض می‌کنم، به این فهم رسیدم که منظور شوپنهاور همان تنهایی بین فردیه یعنی دقت صحبت او نرسیده به تنهایی وجودی اینو به عنوان کم‌بینی شوپنهاور عرض نمی‌کنم بالاخره او در دوره تاریخی که زیسته و به اندازه بضاعت زمانه خودش به این حد از فهم رسیده، ما امروز داریم به کمک اندیشه متفکرینی که چندین دهه بعد از او زیسته‌اند به این دقت نظرها می‌رسیم دیگه خب، اما به هر حال اونی که تو این متن داریم می‌بینیم تنهایی بین فردیه. از قرائن هم نمونه بگم برای شما، به عنوان مثال می‌گه که ما بین تنهایی و فرومایگی یکی را برمی‌گزینیم همین گزینش‌گری، یعنی تنهایی وجودی موضوع بحث نیست چون تنهایی وجودی سرشت ماست نه گزینش ما، این طور نیست که ما بگیم تنهایی وجودی رو برمی‌گزینیم یا بریم فرومایه بشیم؟ نه حتی اون کسی که فرومایه هست هم تنهایی وجودی رو داره، سرشتِ نحوه‌ی بود انسان و در جهان بودگی او آمیخته است با این تنهایی. بعد این تنهایی رو داره در مقابل معاشرت مطرح می‌کنه، معاشرت یعنی با انسان دیگری زیستن در صورتی که تنهایی وجودی لزوما با معاشرت چاره نمیشه. در ادامه هم بحث‌هایی مثل فراغت و امثالهم مطرح می‌کنه که من در جرعه‌های دیگری می‌خوام بهش برسم. همه این‌ها را که کنار هم می‌ذاریم من چنین می‌فهمم یعنی الان دارم اون خشت اول نگاه نقادانه‌ام رو می‌چینم که بفهمم شوپنهاور چی می‌گه، چنین می‌فهمم که شوپنهاور می‌گوید: «یا فرومایه‌ای یا به تنهایی بین فردی تن میدی، تحملش می‌کنی.» خب حالا بعد از اینکه به حد بضاعت خودمون حرف گوینده رو فهمیدیم، حرف شوپنهاورو فهمیدیم، میاییم بهش، میاییم او رو با پرسش روبرو می‌کنیم گام بعدی نقادانه اندیشدنو برمی‌داریم.

نقد فهم شوپنهاور

من چند تا سؤال دور و بر این متن برا خودم نوشتم فکر کنم دو تاش یا حالا اگر وقت باشه سه تاش رو خدمت شما عرض بکنم، سؤال اولم اینه از شوپنهاور که استاد کی گفته تنهایی فضیلت ذاتی داره؟ کی گفته هر کسی که تنهایی بین فردی رو دوام آورد و پسندید، انسان فرامایه‌ایه؟ اینو از کجا دارین می‌گین؟ مگه ما ندیدیم در مسیر زیستن خودمون در تجربه‌ی خودمون از زندگی انسان‌هایی که به خاطر بخل، به خاطر خودپسندی به خاطر غرور به خاطر سوء معاشرت به خاطر تکبر و تفرعون، به خاطر بدخواهی برای دیگران، نقص در دب بیان و معاشرت تنها موندن، منزوی موندن و این‌ها اتفاقا انسان‌های فرومایه‌ای بودن یعنی لزوما این دوگانه‌ای که شما می‌فرمایید اینگونه نیست که ما یا تنهاییم یا فرمایه‌ایم بلکه قابل جمع است از افراد تنهای فرومایه. حتی مثال جمعی و اجتماعی هم که می‌زنید مصداق داره کی گفته هر کشوری که تعاملش با دیگر کشورها به اقل می‌رسه کشور عزتمند و غنی است؟ حالا ما از اقبالمون در زمانه‌ای زیستیم که کره‌ی شمالی داریم مثال بزنیم طفلک شوپنهاور کره شمالی نداشته و الا احتمال به او می-اندیشید، که خب احتمالا این کره شمالی از بس که کشور غنی و خود بسنده‌ایه با دیگران ارتباطش محدوده؟ و یا اتفاقا این نقض ارتباط با دیگران به سبب فرومایگی اوست، به خاطر فهم غیر معاصرانه رهبرانشه، به خاطر نظم‌شکنی و ساختارشکنی جهانیشه، به خاطر بلد نبودن آداب معاشرت‌های بین‌المللیشه. آیا ما باید بگیم او اتفاقا خیلی کشور فرامایه‌ایست، بعد به عنوان مثال کشوری مثل سوئیس که شکلات هم اگه داره تولید می‌کنه کاکائوشو وارد می‌کنه، خدمات بانکی هم اگر میده نقدینگی دیگر کشورها رو می‌پذیره و بدون ورود سرمایه اقتصادش در گردش نیست حالا این کشور فرومایه‌ایست؟ مثالی هم که زدید تصدیق نمی‌کنه گذاره‌تون رو، بنابراین سؤال اول این بود که تنهایی چه فضلیت ذاتی داره؟ اگر فضلیت ذاتی داره بفرمایید، اگر فضلیت ذاتی نداره باید شرط رو بگید که تنهایی اگر چه شود مسیر یا مبنای فرامایگیه نه اینکه فقط به تنهایی اکتفا کنیم این سؤال اولم.

تفکر فردی است یا جمعی؟

حضرت استاد شوپنهاور من سؤال دومم، دیگه الان جرعه طولانی شد سؤال دومی که گفتم تمام می‌کنم جرعه رو، پرسش دوم من اینه که آیا تفکر امر فردیه؟ یه نفر به تنهایی خودش خالی خالی متفکر میشه؟ ما بیاییم در تنهایی برسیم به جایی که کسی رو تارازان‌گون داشته باشیم یعنی شما تصور بکنید انسانی از ابتدا در جنگل به دنیا میاد و توی اون جنگل با حیوانات معاشرت می‌کنه حالا خود این دقتی داره اینو توی سؤال دیگه‌ای می‌خواستم بگم که حالا وقت نمیشه تنهایی که داری می‌گی مگه فقط ربط انسان در این هستی با دیگر انسان‌هاست؟ آیا ما در میانه‌ی کوه و دشت و معاشرت و با وحوش و بقیه‌ی حیوانات تنهاییم یا اونم سطحی از عدم تنهاییه؟ یعنی کسی که در جنگل در میان انبوهی از رخدادهای طبیعی داره زندگی می‌کنه چنان تنهاست که کسی که در یک سلول انفرادی زندگی می‌کنه؟ و حبسه؟ پس تنهایی فقط معاشرت انسان با انسان نیست ما باید این را جای دیگری هم روش بحث می‌کردیم حالا نرسیدم به این سؤال، الان می‌خوام همون سؤال قبلیمو بگم که آیا تفکر امر فردیه؟ انسانی به مدل اون تارزان یا یک انسانی که که از ابتدا ما از جامعه پرتش کنیم بیرون، غارنشین باشه بعد که با او روبرو بشیم آیا با فرامایه-ترین انسان زمانه خودمان روبرو می‌شیم؟ و او در اون تنهایی خودش به چنان معانی می‌رسه که هزاران دانشجو و متفکر اندیشمند در میانه دانشگاه‌ها و معاشرت‌های خودشون غرق در فرومایگی شدن و به اون تعالیم نرسیدن؟ این چنینه؟ یا اساسا تفکر امر جمعیست؟ پس این سؤال باقیه که اگر ما همش بر طبل تنهایی بکوبیم تفکر رو از کجا قراره بیاریم؟ کسی که می‌گه تنهایی اسباب فرامایگی و عدول از تنهایی سبب فرومایگی است، و این جمله رو داره گذاره مطلق می‌گه، مفروض باید داشته باشه که تفکر امر فردیست و این فرض نیاز به اثبات داره و محل نقده.

سخن آخر

خب سؤال‌های دیگه‌ای هم میشه مطرح کرد من به همینا اکتفا می‌کنم، اما هنوز ما سیر تفکر انتقادیمون کامل نشده، ما بعد از اینکه حرف فرد رو فهمیدم، بعد از اینکه پرسش‌های خودمون و چالش‌های خودمون رو طرح کردیم، حالا باید بر اون فهم بیفزاییم بگیم که چنین به نظر میاد که شوپنهاور منظورش این بوده و این منظور رو می‌شود چنین هم گفت یا براساس تفکرات دیگر اندیشمندان که اضافه می‌کنیم به اینجا می‌شود یک قدم جلوتر هم رفت. این جرعه رو تا همینجا داشته باشید من هم یه مقداری تأمل بکنم چه بسا توی جرعه‌ی بعد این گام سوم رو با هم طی بکنیم، بگیم احتمالا اگر شوپنهاور به جای اون کلمات از این کلمات استفاده می‌کرد معنایی که در نظر داشت رو دقیق‌تر می‌رسوند اون وقت دیگه سیر تفکر نقادمون کامل شده یعنی فهم کردیم، پرسیدیم و فهم فراتر رسیدیم. کلام تا به همین‌جا خدمت شما و سالم تندرست باشید تا جرعه‌ی بعد.[/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

رسیدن به «سعادت» مقصدی است که اغلب مکاتب و ادیان مدعی مسیرگشایی به سوی آن هستند؛ اما اگر بنا باشد با نگاهی آسیب‌شناسانه به این کلمه نگاه کنیم، چه چیزی را می‌توان مانع سعادت دانست!؟ شوپنهاور به دو مصداق به عنوان دشمنان سعادت اشاره می‌کند و جرعه سی و هفتم از پادکست مِی به همین موضوع می‌پردازد.

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۳۹ تا ۴۱

متن کامل جرعه‌‌ی سی و هفتم

اگه امروز از من و شما بپرسن که از جون زندگی چی می­‌خوای در زندگی چه داشته باشی رضایت‌مندانه زندگی خواهی کرد چه پاسخی می­‌دهی به این سوال پاسخ به این سوال بسیار حائز اهمیته. انتظار ما از زندگیست که مسیر مارو مشخص می­‌کنه یعنی اگر حکمت زندگی مهارت و نگرشی باشه که بتونه انتظار ما از زیستن و مسیر برآورده شدن این انتظار رو نشون بده آن چه که حق حکمت هست ادا شده.

حالا اگر در پاسخ به این سوال انتظارت از زندگی چیست محدود بشیم به یک کلمه، یعنی فقط بگن در یک کلمه باید انتظارت رو توصیف بکنی ما ناگزیریم به سراغ کلمه­ای بریم که چنان جامعیت داشته باشه که بتونه حداکثر نیازهای مارو در دل خودش جا بده و حالا با این اوصاف اون یک کلمه‌ای که چنین خصوصیتی داره چیه به نظر شما؟

سعادت

احتمالا خیلی از من و شما به سراغ کلمه­‌ی سعادت می‌­رویم. چنانکه تمام مکاتبی که برای انسان راه و روش زندگی دارن ترسیم می­‌کنن مدعی رسوندن انسان به سعادت هستن. حالا اگر ما بخوایم این کلمه­‌ی سعادت رو کمی تبیین بکنیم براش قواعد و چارچوبی بگیم چه موئلفه‌­هایی رو می‌­تونیم بشماریم و بگیم که بر اساس این مدل یا بر اساس این مراتب ما می‌تونیم سعادتمند زندگی بکنیم؟ اون چه که در این جرعه می­‌شنوید تلاش منه برای پاسخ گفتن به این سوال.

می می‌­شنوید مجموعه جستارک­‌های با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید. هم‌‌پیاله‌های من سلام جرعه‌­ی سی و هفتم می رو با آرزوی آگاهی و صبر بر آگاهی برای خودم و شما آغاز می­‌کنم. این آرزو به سبب دشواری ایامی است که آن‌را تجربه می­‌کنیم و در آن زندگی می­‌کنیم گرچه که این دوران و این ایام منحصر به ما نیست، جوامعی که امروز در آسودگی و رضایت نسبی زندگی می‌­کنند به بهای گذر از همین گردنه تونستن به سعادت برسن.

تبیین سعادت

و اما سعادت کلمه‌­ای کلیدی است که من می­‌خوام در این جرعه با استناد به منبع اصلی مون و منبعی که در طول این ماه­‌ها پیرامون اون حرف زدیم یعنی کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور به اون بپردازم و سعی کنم به اندازه بضاعت خودم کمی از ابهام خارجش کنم. می‌­دونیم که هدف مبهم خطر گم شدگی داره، کلمه‌­ای که خودش در ظلمت و پوشیدگیه نمی­تونه مبنای عدالت و گشودگی باشه به همین جهت اون چه که بر ما ضرورت داره اینه که مقصد رو تا حد ممکن روشن کنیم وقتی آگاه شدیم به مقصد هم دشواری مسیر هم فاصله‌­ی بین وضع موجود و وضع مطلوب مارو لبریز خشم و غم می­کنه به همین جهته که ما بعد از آگاهی نیازمند صبر بر آگاهی هستیم.

دسترسی به پادکست می

به رسم معمول منبع رو عرض بکنم که کتاب در باب حکمت زندگیست در این جرعه از صفحه­‌ی ۳۹ الی ۴۱ رو با هم مرور می­کنیم. قبل از این که وارد بشم در موضوع بحث یک نکته‌­ای رو بعنوان پیش درآمد عرض بکنم، اگر بخاطرتون باشه در یکی دو جرعه­‌ی قبل از مشکلاتی که در دسترسی به پادکست می داشتیم براتون شرح وضعیتی گفتم الان می­تونم این نوید رو بدم که این مشکلات حل شده و شما چنانکه در این هفته­ها اگر به اینترنت دسترسی داشته باشید تجربه کردید که برا شنیدن می دچار مشکل نیستید از تمام پادگیر­ها می­تونید می رو بشنوید. اما به جهت اینکه اصل دسترسی اینترنت امروز به یک معضل تبدیل شده و بسیاری از ما دسترسی به شبکه جهانی نداریم بالاخص دوستانی که در ایران زندگی می­کنید راهکاری که به ذهنمون رسید اینه که بر روی وبسایت mey.ir دسترسی داشته باشید و فایل­های پادکست رو بر روی خود وبسایت بشنوید. بعلاوه یک امکان دیگری هم پیش از این بود حالا تکمیل شده و اون هم دسترسی به متن جرعه­هاست، اگر به هر دلیلی نیاز دارید که یا همزمان به شنیدن یا بعد از اون متن رو مرور بفرمائید اون هم بر روی وبسایت قابل دسترسیه، بالاخص برای دوستانی که ناشنوا یا کم شنوا هستن امیدوارم که این امکان مثمر ثمر باشه. فقط برای دسترسی به متن جرعه­ها نیاز هست که در سایت عضو بشید که البته عضویت هم خیلی سادست هم رایگان. پیش درآمد رو همین جا به پایان می­برم و وارد موضوع می­شم.

موانع سعادت

من در این جرعه می­خوام موانع سعادت از نگاه شوپنهاور رو بگم شوپنهاور به دو تا مولفه اشاره می­کنه می­گه این دو تا دشمن سعادتن، اما قبلش تعریفی از سعادت به ما ارائه نمی­ده دیگه می­دونیم که در سبک و سیاق بحث کردن شوپنهاور این خیلی عجیب نیست، چون او مفاهیم رو سلبی بیان می­کنه تو خیلی از موارد. نمیاد حق رو تعریف کنه می­گه ظلم نکن آن چه هست حقه، نمیاد لذت رو تعریف کنه می­گه ما یه رنجی داریم هر وقت تو تونستی مانعی در برابر این رنج ایجاد کنی می­شود لذت، در خصوص آزادی هم همینو می­گه می­گه امتناعی از اراده نداشته باشی یه آزادیه این شیوه بحث شوپنهاور هست.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

اما من می­خوام سعی بکنم قبل از این که وارد بشم در تدوین موانع سعادت یا دشمنان سعادت بیام چنانی که من می‌فهمم از حیث ایجابی سعادت این است، این حیث ایجابی رو هم دارم بر اساس تعالیم شوپنهاور می­گم منتهی تو تبیینش دست بردم اون طور که خودم فهمیدم دارم بیان می­کنم و به فهم من سعادت یک مسیره یه نقطه نیست خب یه جاده‌ای هست که باید سپری بشه. ما طیفی از سعادت­مندی داریم و در این مسیر سه گام یا سه سطح از سعادت رو می­تونیم تجربه بکنیم و پیش بریم. یعنی برخلاف شوپنهاور که دو پله‌­ای داره تعریف می­کنه من می­خوام سه پله‌­ای تعریفش بکنم این پیش درآمدشه.

گام‌ نخست سعادتمندی

اما اون سه تا گام چیه؟ گام نخست ما برای این که در زندگی به سعادت برسیم اولاً باید زنده بمانیم یعنی امتداد عمر و زنده مانی خودش می­شه گام اول یا پی سعادتمند شدن. یعنی تمام ملزومات حیاتی رو بتونیم تامین کنیم، می­شه آب، غذا، هوای سالم، سلامتی، دانش و آگاهی پایه و ابتدایی جهت بکارگیری این ملزومات. حالا همین­ها که من می­گم رو شما با مثال­هاش در ذهنتون بیارید. این گام نخست سعادتمندیه. اما گام دوم چیه این گام دوم رو من از بحث­‌های شوپنهاور استخراج کردم ولی بهش حیثیت مستقل دادم گفتم من این رو می­خوام بعنوان یه گام مستقل ببینم. چرا ؟ مبتنی بر تجربه زیسته خودم، چنانی که من زیستم و فرصت تفکر و فهم پیدا کردم این انقدر اهمیت داره که من از لابلای اون دوتا دیگه‌­ای که قبل و بعد از اینه درش میارم و مستقل می­خوام بهش فکر کنم و اون هم اینه که عزیز جان وقتی من در گام اول به ملزومات حیات رسیدم این کافی نیست که برم یه مرتبه برای گام نهایی و مسیر تعالی و کمال رو طی بکنم، بلکه من باید از ثباتِ اندوخته‌­هایِ گام اولم اطمینان حاصل کنم. پس گام دوم وجه تثبیتی داره، یعنی من رسیدم به خوراک و پوشاک و مسکن و سلامت و امثالهم و می­دونم که نیازهای حیاتیم تامین شده، اما اگر قرار باشه همواره در اضطراب و نگرانی از دست دادن این تامین شدگی باشم مسیر ادامه پیدا نمی­کنه، بلکه من در همون خانه اول متوقف می­مونم. اینکه تو اکنون خانه و سرپناه داری غذا و خوراک و پوشاکم داری ولی نمی­دونی سال بعدم داریش یا نمی­دونی سال آینده با همین بها با همین میزان که عمر صرف کردی امروز تا اینارو کسب بکنی می­تونی پایداری این تامین شدگی رو تضمین بکنی یا نه؟

گام دوم سعادتمندی

پس اگر اسم گام اول تامین ملزومات ابتدایی حیاته اسم گام دوم می­شود ثبات و پایداری. این ثبات و پایداری رو مایی می­فهمیم چقدر اهمیت داره که ازش محروم بودیم شما ممکنه که در یه کشور توسعه یافته و دارای ثبات اشخاصی رو ببینی که اتفاقاً به شکل نسبتاً محرومی زندگی می­کنن، یعنی از نگاه من و تو اگر تماشاشون بکنیم می­بینیم این داره توی یه کانتینر کنار رودخونه داره زندگی می­کنه. یا اصلاً توی کمپ توی چادر شرایطی که به نظر ما خیلی هم شرایط مقبولی نیست ولی داره زندگی می­کنه، اما تفاوتی که او با ما داره اینه که او همانی که داره رو می­دونه به نحو مستمر می­تونه حفظ بکنه. یعنی اگر یه مستمری ثابتی داره و یه لوکیشن مشخصی رو هم انتخاب کرده داره در اون زندگی می­کنه، می­دونه دچار تورم‌­های مدام نیست. می­دونه دچار نوسان­‌های مدام نیست، می­دونه فردا و پس فردا مقررات روز به روز عوض نمی­شه یه روز بگن اینجا می­تونی زندگی کنی یه روز بگن نباید اینجا اقامت بکنی .

این ثباته به او رضایت­مندی می­ده که می­تونه لذت همانی که داره رو ببره. اما تو امروز ممکنه در امکانات مجلل­تری نسبت به او زندگی کنی اما از ثباتش نا مطمنی. این که من و شما می­بینیم توی جوامع توسعه نیافته افرادی هستند که به ثروت و مکنت رسیدن ولی برای لذت بردن از دارایی شون کوچ موقت یا دائم می­کنن به سرزمین دیگری که اونجا از دارایی شون لذت ببرن. اینا همه مربوط به گام دومه یعنی تو امکان بهره مندی از دارایی داشته باشی به نحو با ثبات و پایدار. حالا هر کدوم از این سه گام رو می­شه مفصل توضیح داد ولی موضوع این جرعه اینه که من فقط یک نمای کلی از فهمم رو به شما ارائه بدم این هم گام دوم.

گام سوم سعادتمندی

اما گام سوم چیه یه بار سریع مرور کنیم از ابتدا. گام اول این بود که مایحتاج ابتدایی حیات رو داشته باشیم گام دوم این بود که آن مایحتاجی که داریم رو بتونیم تثبیت کنیم و بدونیم پایداره و حداکثر آزادی و امنیت رودر بهره برداری از اون­ها داشته باشیم، این شد گام دوم. و گام سوم گام استعلاییه. حالا ما می­خوایم عبور بکنیم، تعالی طلبی بکنیم، بگیم من داراییم رو دارم این دارایی رو هم تونستم تثبیت بکنم حالا من می­خوام حیات متعالی انسانی رو تجربه کنم. من می­خوام فکر کنم من می­خوام هنر بورزم من می­خوام تجربه بکنم زیستن رو، تجربه­‌ی زیست یعنی تو می­تونی زیستنی­های زندگی رو از لایه محسوسات بیاری تو مفاهیم و معقولات. خب این احتیاج داره تو دو گام قبل رو سپری کرده باشی و برسی به گام سوم.

تمام اون چیزهایی که ما داریم الان راجع بهش صحبت می­کنیم مربوط به حکمت مربوط به اندیشیدن مربوط به توسعه تعقل این­ها قاعدتاً مال گام سومه. یکی از دلایلی که می­بینید خیلی­ها مثلاً فرض بفرمایید در محدوده­‌ی سنی سی و چند سالگی به بعد حرکت می­کنن به سمت یافتن این مفاهیم و تازه دارن به معنای زندگی فکر می­کنن، می­فلسفن، تعمق می‌کنن هم اینه که اون دو گام قبلی رو سپری کردن. یا کارشو پیدا کرده شغلشو داره به یه حد ثبات نسبی رسیده پس حالا می­ره به دنبال یه چیز دیگه یا لاقل جای خالی چیز دیگه‌­ای رو داره حس می­کنه. ولی اگر در اون دو گام قبلی همچنان ناگزیر به تکاپو و نیازمند دویدن باشه، فرصت تعمق در این لایه سوم رو پیدا نمی­کنه. حالا شما اینو مد نظر داشته باشید در ادامه من دشمنان سعادت از نگاه شوپنهاور رو می­گم براتون.

دیدگاه من

هم‌پیاله­‌های من، من نگاه خودم رو در سه گام خدمت شما گفتم حالا می­خوایم بریم سراغ نگاه شوپنهاوری. نگاه شوپنهاوری دو رکنیه، یعنی داره دو ضلع رو می­بینه. این تیکه رو من داخل پرانتزر دارم اضافه می­کنم بعید نیست بشود اینطور تفسیر کرد که این دوالیته و دوگونه بینی شوپنهاوری برخواسته از نگرش کانتیه، کانت وقتی که می­خواد صحبت بکنه و معرف شناسی رو برای ما تبیین بکنه داره از دو عنصر عینی و ذهنی صحبت می­کنه، یک سوژه داره و یک ابژه .گرچه که در این موضوع سعادت شوپنهاور نمی­ره سراغ کانت و نظرات خودش رو می­گه ولی برداشت من اینه که بی تاثیر نیست یعنی اون بن مایه­‌ی تفکرش این جا هم سایه انداخته که بن مایه تفکر از کانته. خب پرانتزو ببندیم.

سعادت از دیدگاه شوپنهاور

شوپنهاور می­گه دشمن سعادت برای انسان دو چیز است: رنج و بی حوصلگی . رنج همون کلمه‌­ایست که مترجم انگلیسی از متن آلمانی که خواسته برگردان کنه کلمه­  Painرو براش گذاشته یعنی بریم سراغ متن انگلیسی یعنی Pain. بی حوصلگی کدوم کلمه است؟ (Boredom)  این کلمه‌­ایست که در برخی از متون دیگر شوپنهاور بعنوان ملال ترجمه شده. چرا این تذکر رو عرض می­کنم؟چون تفکیک بین رنج و ملال از جانب شوپنهاور خیلی معروفه و از توی این سال­ها خیلی واضح وایرال شده و تو رسانه­‌های مختلف هم شنیدیم. این­جا داره بر اساس همون رویکرد متن رو اراده می­ده به ما، حالا حسام تو چرا اینو می­بندی اون دوالیته یا به نگاه دوگانه بین کانتی؟ توضیحم رو می­گم ببینم شما قانع می­شید یا نه؟

 رنج و بی‌حوصلگی

موقعی که داره از رنج صحبت می­کنه نیاز انسان به یک دارایی بیرونی رو داره مطرح می­کنه، یعنی چیزی از بیرون باید به من اضافه بشه که این درد من مرهم پیدا بکنه. این لحظه‌­ایست که من برای تسکین خودم به یک اُبژه‌­ی بیرونی نیاز دارم اما مقابلش وقتی که داره از بی حوصلگی یا ملال صحبت می­کنه، مرهم در بیرون نیست بله که به یک قوا و اندوخته­‌ی روحی و ذهنی نیاز داریم که بتونیم این مشکل رو مرتفع کنیم این زخم رو مرهم بکنیم. اگه بخوام از روی خود کتاب به شما نشانه بگم صفحه­‌ی ۴۰ پاراگراف دوم میاد می­گه خلاء روحیه که عمدتاً دلیل می­شه که حالا ادامه می­ده متن رو… این خلاء روحی همان نیاز ذهنیست به یک خوراک به یک اندوخته که مارو از بی حوصلگی نجات بده. بنابراین رنج بعنوان یکی از دشمن‌­های سعادت و بی‌حو‌صلگی بعنوان دشمن دیگر دو سوی مقابلند دو سمت متفاوت­اند. می­گه هر چی از رنج فاصله بگیری به بی‌حوصلگی نزدیک­تر می­شی.

امنیت و ثبات

برگردیم صفحه­‌ی ۳۹ پاراگراف سوم رو براتون از ابتدا می­خونم نگاه کلی ما را متوجه می­کند که دو دشمن سعادت انسان یکی رنج و دیگری بی حوصلگیست. می­توان گفت که به هر اندازه موفق شویم که از یکی از این دور شویم به دیگری نزدیک­تر می­شویم. حالا من چرا اومدم این دوتارو در سه گام تعریف کردم؟ من یه گام میانی هم گذاشتم این آورده­‌ی من به بحث نیست فقط تقسیم رو متفاوت ارائه دادم. شوپنهاور صفحه ۳۹ پاراگراف چهارم می‌گه نیاز به محرومیت رنج را از بیرون ایجاد می­کند در مقابل امنیت و رفاه، بی‌حوصلگی را. من فهمم اینه که امنیت و رفاه خودشون به تنهایی بی حوصلگی ایجاد نمی­کنن امنیت و رفاه رو اومدن گذاشتن بعنوان یک گام میانی. یعنی می­گم تا وقتی که ما داریم نیازهای بیرونی­مون رو تامین می­کنیم اساساً نمی­رسیم به مرحله‌­ی بی حوصلگی و ملال در این معنا بلکه نیازهای حیاتی همواره ما رو به دنبال خودش می­کشه. بنابراین ما یک نیاز تکمیلی پیدا می­کنیم و اون هم رسیدن به پایداری در تامین شدن نیازهای ابتداییه، این پایداری رو اسمشو گذاشتم امنیت و ثبات، که این اسم هم مال همین متنه.

حرکت به سمت تعالی

خب میام می­گم در گام سوم هست که ما تثبیت کردیم نیازهای ابتدایی مون رو که حالا حرکت می­کنیم به سمت تعالی یعنی انسانی اگر در این حرکت سوم و گام سوم دچار سرخوردگی و کم مایگی بشیم این جاست که ملال معنا پیدا می­کنه بنابراین من محتوایی که نظر شوپنهاور بوده رو نقد نکردم فقط در نحوه‌­ی ارائه پله­ها یه مقداری متفاوت تبیین کردم. توی این صفحه اگر ملاحضه بکنید تاکید بیشتر شوپنهاور روی بحث بی حوصلگیه خب حق هم داره این که شکم گرسنه رو باید سیر کرد مثلا چه می­شه که ما با بی حوصلگی روبرو می­شیم اتفاقاً بحران بی حوصلگی و ملال برای کسایی که قدرت ذهنی بیشتری دارند پر رنگ­تر خودنمایی می­کنه مثل کسیه که میل بیشتری داره اشتهای بیشتری داره یا معده بزرگتری. داره اخه ما وقتی مثال معده و گوارش و اینا رو در بدن می­زنیم این یک مخزن محدوده زمانی که ما مجهز به قدرت فکری بشیم فکر همزمانی که داره تغذیه می­شه از بیرون خودش هم بزرگ می­شه. یعنی این معده به سمت گشوده­تر شدنه چنانکه هر چه بیشتر بهت بدن باز متقاضی­تر میشی.

سرگرمی

جلوتر صحبت می­کنیم از اینکه اگر این قدرت ذهنی به حد کفایت در فرد باشه چه خواهد شد؟ ولی قدرت متوسط یعنی کسی که رسیده به این مرحله از این دو گام قبلی یا به تعبیر شوپنهاور از رنج‌­های ابتدایی عبور کرده اما حالا قدرت ذهنی کافی هم نداره که بخواد به دنبال خوراک غنی و گل درشت بره شوپنهاور می­گه در این مرحله آدم­ها سعی می­کنن با معاشرت­‌های سطحی یا سرگرم شدن به اخبار کم مایه نیاز خودشون رو تامین کنند و نوعی سرگرم کنند خودشون رو. اینجاست که مقوله‌­ی سرگرمی قابل توجه می­شه ببینید وقتی داریم از سرگرمی صحبت می­کنیم دقت داریم که موضوع استراحت نیست استراحت روی توی پاراگراف سوم صفحه­‌ی 40 آورده جدا کرده. اما خط اول می­گه از زمانی که به استراحت نیاز داریم بگذریم. پس موضوع سرگرمی بحث استراحت نیست استراحت جزء نیازهای پایس سرگرمی مال وقتیه یعنی تو رسیدی به مرحله‌­ای که زمان داری و فراغت داری نمی­دونی کاسه‌­ی فراغت تو از چی پر کنی؟ مصالح لازم رو هم برنداشتی قوه‌­ی ذهنی کافی هم نداری که به تفکر بپردازی و الا تو ادامه همون پاراگراف می­گه که فعالیت بی پایان فکر اشتغال آن به پدیده­‌های متنوع جهان درون وبیرون که همواره تجدید می­گردد، توانایی و انگیزه برای شکل دادن و تبدیل این­ها به ترکیب­‌های نوع ذهن ارتقا یافته را از حیطه بی حوصلگی و کسالت بسیار دور می­کند.

ذهن پر مایه

یعنی آدمی که ذهن مجهز داره اصلا در فراغت دچار بی حوصلگی نمی­شه اتفاقاً وقت هم کم داره. صفحه40 پاراگراف دوم هم اینو تضمین می­کنه می­گه کسی که از نظر ذهنی پر مایه است در درجه­‌ی اول غالب این است که از رنج و ناراحتی آزاد باشد، نیازهای پایه. و آرامش و فراغت داشته باشد، ظرف مناسب. و در نتیجه به دنبال زندگی آرام با قناعت و در حد امکان بدون درگیریست. از این رو پس از اندک آشنایی با کسانی به اصطلاح هم نوع هستن به اصطلاح  رو هم به زور آورده یعنی معلومه که خودش تن نمی­ده به هم نوعی با عوام به انزوا کشیده می­شود و اگر شعوری در حد کمال داشته باشد تنهایی رو بر می­گزیند. بنابراین مساله­‌ی بی حوصلگی که ما ها گرفتارش می­شیم مال عقل متوسطه مال فراغت تهی‌ه که اگه ما مراحل رو رد کردیم رسیدیم به پایه سوم احتمالاً اما ذهنمون مشغول به آنچه که باید باشه نیست.

مسئولیت اجتماعی

خب من این جرعه رو با دو تا سه تا اشاره به پایان ببرم اشاره اول که اگه خاطرتون باشه جرعه رو آغاز کردم با آرزوی آگاهی و صبر بر آگاهی. خودتون متن رو ملاحظه می­کنید تو بخش­‌های پایانی صفحه ۴۰ شوپنهاور به تفسیر تفضیل توضیح می­ده که کسانی که قوای ذهنی مضاعف دارن گیرندگی و حساسیت شون نسبت به جهان پیرامون بیشتره و این گیرندگی بیشتر برای اون­ها رنج مضاعف به همراه میاره، مزاج شون رو تندتر می­کنه  و اون­ها رو در معرض آسیب‌­های روحی و جسمی قرار می­ده. کسی که پا می­زاره به وادی تفکر و صاحب ذهن گشوده است  یکی از چیزهایی که باید بسیار به او متوجه باشه اینه که بتونه بدنش رو به نحوی تیمار داری بکنه که طاقت این تعقل رو بیاره، بعداً مستهلک می­شه در فکر مستمر این یه نکته. نکته بعدی ببینید داداش من آبجی من اگر ذهن غنی رو به محتوای متوسط سرگرم کنیم انباشته می­شه اما آرام نمی­گیره رجوع ما به بیرون باید به قدر ضرورت باشه من خیلی موافق با انزوا طلبی به این نحو که شوپنهاور می­گه نیستم و اتفاقاً برای متفکر مسئولیت اجتماعی قائلم، تو جرعه‌­های متعددی بعد از جرعه­‌ی ده در مورد بحث عوام و خاص، در مورد بحث انسان فرضی، در مورد بحث نوابغ نظرم رو عرض کردم خدمت شما اما این رجوع به جامعه باید در نقش غریق نجات باشه نه غریق. غرق شدن در روزمرگی، غرق شدن در انبوه اخبار، اینا گاهی فعالیت نیست بلکه فعالی نمایی برای اینکه ما به خودمون تسلی بدیم که داریم کاری می­کنیم چون کار سخته رو زمین گذاشتیم .کار سخت چیه؟ فانوس به دست بودن تفکر کردن و راه اندیشیدن رو گشودن اون کار سخته است بلکه داد زدن و فریاد زدن و اینا که تسلی‌ست خشممون رو بیرون می­ریزه. بنابراین حواسمون هم به مسئولیت مون باشه هم به تندرستی و سلامت مون باشه و هم مبادا این ذهن توانمند رو با خوراک نارس دچار ریشه سوزی بکنیم.

سعادت طلبی

و عرض آخرم هم در مورد سعادت طلبیست. ببینید من تعمداً نگاه خودم رو بازشده­تر و در سه گام گفتم که مطالبه رو روشن کنم. هر چه ما با جزئیات بیشتری بتونیم سعادت رو تعریف بکنیم طلب مون از زندگی روشن­تر می­شه مقصد مون روشن­تر می­شه. هر عرضه­‌ی اجتماعی که شما بخواین داشته باشید باید حداقل پاسخگوی یکی از این سه سطح نیاز باشید، فرقی نداره بخوای درس بدی بخوای استارت آپ داشته باشی می­خوای تولید محتوا کنی می­خوای پادکست بسازی هر کاری می­خوای بکنی یا باید نیازهای پایه انسان رو تسهیل بکنی یا باید ثبات بر تامین شدگی امکانات اولیه ایجاد بکنی یا باید خوراک برای ذهن آدم­ها تدارک ببینی. اگر جز این باشه با اقبال جامعه روبرو نمی­شیم. در حوزه‌­ی عمومی هم همینه یعنی اگر در خصوص یک ابر خدمت­گذار صحبت کنیم که می­شود دولت، تکلیف داره این «یا» ­ها رو برداره بجاش «و» بزاره یعنی حاکمیت خوب حاکمیتیه که سعادت رو برای مردمانش تسهیل بکنه. پس یعنی باید چیکار کنه؟

  • نیازهای پایه رو تامین کنه.
  • تامین شدگی نیازهای پایه رو تثبیت بکنه و شهروندانش رو بتونه در فضای پایدار و با ثباتی حفظ بکنه.
  • فرصت تعالی و حرکت ذهنی براشون ایجاد کنه وقتی داریم می­گیم فرصت یعنی باید قدرت حرکت رو به شهروند بده. اگر اینو برداری می­شه تحمیل و کشان کشان به بهشت بردن این اسمش تعالی نیست این اسمش رمه داری و گله داری است.

من این جرعه رو همین جا به پایان می­برم که البته میانه­‌ی کلامه و گفتنی بیش از این­ها امیدوارم با شما باشیم و در جرعه‌های بعد همچنان با هم فکر کنیم و مسیر رو طی کنیم.[/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

این جرعه شامل دو نیمه است. در نیمه نخست، مقدماتی را از نگرش سیاسی آرتور شوپنهاور بیان کرده‌ام. گرچه تأکید شده که این چند دقیقه برای اشراف به نظام سیاسی موردنظر شوپنهاور کافی نیست اما به‌قدر ضرورت به آن پرداخته‌ام و سپس در نیمه دوم مسئله اساسی را مطرح کرده‌ام. پرسش بنیادینی که قصد داریم در این اپیزود به پاسخ آن برسیم، دستیابی به شاخصی برای شناخت «ظلم» و «حق» است.

 

منابع:
– در باب طبیعت انسان – صفحۀ 27 و 28
تقدیم از: حسام ایپکچی
خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور

می می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
هم‌پیاله‌‌های منه سلام جرعه‌ی سی و ششم می رو خدمت شما تقدیم می‌کنم و بر سر سفره می‌گذارم به قدر استطاعتم و این جرعه در اول مهرماه سال یک ضبط می‌شه در روز‌هایی که وجدان عمومی ‌مردم سرزمینم زخمی‌ست از جوری که در حق ما و ایشان شده و به عنوان مقدمه و به حکم اخلاق و شرف بر خودم لازم می‌دونم که در ابتدا اظهار برائت و بیزاری بکنم از تضییع حقوق ابتدایی انسان در کف خیابان‌‌های سرزمین ما ایران. و اما بعد اون چیزی که در این جرعه خدمت شما عرض می‌کنم هم بی‌مناسبت به روز‌هایی که در حال تجربش هستیم نیست. گرچه که به ریل سفرمون وفادارم همچنان مسیرمون رو با اتکا به اندیشه‌ی شوپنهاور سپری می‌کنیم اما به فراخور نیاز امروز تصمیم گرفتم که صفحاتی از جستار‌ در باب طبیعت انسان به قلم آرتور شوپنهاور رو کمی ‌با هم تامل و مرور کنیم.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

به رسم معمول اول منبع رو خدمت شما معرفی می‌کنم. منبعد ترجمه شده از متن انگلیسی جستار یعنی متنی که از آلمانی به انگلیسی ترجمه شده تحت عنوان……… ۱:۴۳ از متن انگلیسی به این ترجمه‌ی فارسی رسیده. در این کتاب نه چندان مفصل یک بخش چند صفحه‌ای وجود داره با عنوان حکومت که شوپنهاور در این بخش نظرش رو در باب حاکمیت گفته، از صفحه‌ی ۲۷ کتاب در باب طبیعت انسان این بخش آغاز می‌شه اگر احیاناً متن در دسترستون هست می‌تونید خودتون ملاحظه بکنید.
من در ابتدا و به عنوان پیش‌درآمد این رو تذکر بدم که در این جرعه غرضمون پرداختن به اندیشه‌ی سیاسی آرتور شوپنهاور نیست، این خودش مبحث مفصلیه البته که رگ‌‌هایی از این مبحث در ادامه‌ی سفرمون در می ‌مورد مطالعه قرار می‌گیره چون در کتاب در باب حکمت زندگی هم به اون اشاره شده و بهش می‌رسیم. ضمن اینکه چنان که بعد از این ماه‌ها با هم‌دیگه تجربه کردیم می‌دانیم که برای آگاهی از اندیشه‌ی شوپنهاور یا لااقل آگاهی عمیق از اندیشه‌ی او چاره‌ای نداریم جز اینکه به سراغ کتاب اصلیش بریم یعنی تمام کتاب‌‌های دیگر به نوعی شرح متن اصلی اوست که خب طبعاً وقتی ما امروز در این جرعه به سراغ متن اصلی نمی‌ریم مدعی آگاهی از اندیشه‌ی سیاسی او هم نمی‌تونیم باشیم. پیش‌درآمد بعدی که لازمه عرض بکنم اینه که شوپنهاور رو نمی‌خوایم به فراخور میل‌مون مصادره بکنیم و از او یک قرائتی ارائه بدیم که باب طبعمون باشه بهمون مزه کنه، قابل کتمان و قابل انکار نیست که شوپنهاور رو نمی‌شه در ردیف هواداران و باورمندان به دموکراسی دونست، او ابواً دموکرات نیست و ادعای دموکرات بودن رو هم نداره اتفاقاً این شیوه‌ی حاکمیت رو هم شیوه‌ی حاکمیت توصیه پذیر و خردمندانه‌ای نمی‌دونه. برای اینکه بدونیم این اندیشه از کجا شکل می‌گیره باید رجوع بکنیم به زیرساخت‌‌های اندیشه‌ی آرتور شوپنهاور از یک سو و بعد هم بن‌مایه‌‌های شخصیتی او، من اول از حیطه‌ی شخصی بگم که خب بالاخره کسی که در ذهنش قائل به برابری و آگاهی در انسان‌ها نیست بارها در متن او این رو تجربه می‌کنید که یک نظام سلسله‌ مراتبی گویی در ذهنش هست کاملاً شما عامی ‌و خاص یا نخبه و عوام یا شریف و توده رو می‌تونی در متن او مشاهده بکنی که داره یک گروهی رو جدا می‌کنه و می‌گه اینا خیلی می‌فهمن و به بقیه‌ی مردم می‌گه خب بضاعت‌تون همینه دیگه، این نگاه از حیث شخصیتی در آرتور شوپنهاور موج می‌خوره و قابل کتمان نیست الان ما اصلاً در مقام نقد اخلاقی او یا واکاوی روانی او نیستیم فقط داریم شرح مشاهده می‌دیم؛ عرض من اینه که بالاخره شوپنهاور نگاهش به آدمیزاد اینطوریه.

پیشتر در جرعه‌‌هایی که پیرامون بحث عوام و خواص صحبت شده من خورده نقدی که نسبت به این نگاه داشتم رو عرض کردم و جالب اینه که در این تفکیک نگاه قومیتی هم داره مثللاً شوپنهاور اصلاً با آلمانی‌ها نگاه مهربانانه‌ای نداره، این کله‌ی آلمانی و نگاه آلمانی به مباحث رو بارها نقد می‌کنه و در مورد آن‌ها چیز‌هایی می‌گه که چه بسا بعدتر که جنگ‌‌های جهانی رقم می‌خوره و تاریخ صفحات تلخی رو تجربه می‌کنه درمی‌یابیم که شوپنهاور خیلی هم از سر غرض نیومده حرف بزنه ولی خب به هر حال پس از حیث شخصیتی او یک نظام سلسله مراتبی این شکلی رو در بین انسان‌ها گویی به رسمیت شناخته. از سوی دیگه وقتی که عرض می‌کنم که باید به ریشه‌های تفکر او بر گردیم، وقتی که او متاثر از افلاطونه حتی در انتخاب نظام سیاسی مطلوب هم از افلاطون متاثره باید این رو بدانیم چنان که می‌دانید شما افلاطون داغ دیده‌ی نظام دموکراتیکه، او مرد حکیمی‌است که استاد فرزانه‌ی خود سقراط رو کشته به فرمان همگان دیده، ظلم‌های دموکراتیک ظلم‌های عجیب و غریبی‌ست ما شاید چون کمتر این فضا رو تجربه کردیم، یعنی به شکل تاریخی سرزمین ما تجربه دموکراتیک نداره به نحو قابل اعتنایی لاقل نداره، و ما این سمت بازار رو کمتر دیدیم شما وقتی که با یک پادشاه ضحاک و یک سلطان سفاک روبرویی و ظلم او رو می‌بینی می‌تونی لااقل بگی که من با فلان مخالفم می‌تونی با فرمان او نقادانه روبرو بشی، کسی که به امر چنین سلطانی فرمان قتلش صادر شده لااقل می‌دونه اگر یه نفر رو بتونه راضی بکنه جانش خلاصه ولی در نظام دموکراتیک مسئول مشخص نیست امر ارجاع می‌شه به همگان، سقراط باید شوکران بخوره چرا؟ چون همگان او را گمراهی آفرین می‌دانند و این همگان واژه‌ی مبهمیه‌. بعدتر ما توی اندیشه‌ی هایدگر هم در تعریف زندگی نااصیل این همه سالاری رو می‌بینیم یه چیز‌هایی اصلاً معلوم نیست برای چی وسط زندگیه و داریم بهش عمل می‌کنیم وقتی هم می‌گیم خب کی گفته اینو؟ می‌گه همه می‌گن! این همه مرجع خطرناکیه چون هم حکمش برنده است و ضمانت اجرایی داره متناسب با جمعیت باورمندانه‌اش هم مسئولش مشخص نیس، شما دفتر نمایندگی همه رو نمی‌تونی پیدا بکنی نمی‌تونی بری بگی آقا من یه نفر رو اگه قانع بکنم می‌تونم این رای همه رو به تجدید نظر وادار کنم، اصلاً نمی‌شه، به همین خاطر ظلم دموکراتیک ظلم عجیب و غریبی‌ست. افلاطون هم متاثر از این تجربه‌ی زیسته است که وقتی که قرار باشه حاکمیت اینگونه همگانی بشه یعنی حتی نخبگان جامعه باید قوز تفکر کنند تا زیر طاق فهم عوام حرکت کنند سعی بکنند از معدل فهم عمومی‌ جامعه قدشون بلندتر نشه والا با داس قهر شمشادگونه اونا رو می‌زنن همه رو صاف کنند و به حکومت نخبگان می‌رسه. پس با این مقدمه شوپنهاور متاثر از همچین فلسفه‌ایست، از همچین خاستگاه فکری‌ست. این عقبه‌ی افلاطونی ماجرا رو داشته باشید از سویی دیگه خودش هم آدم بی خبری نیست یعنی نمی‌شه او رو صرفاً به عنوان یک مقلد یا یک دانشمند کتابخانه‌ای دید، شوپنهاور ‌هایدگر نیست ‌هایدگر رو شما وقتی سیر زندگیش رو نگاه می‌کنی می‌بینی یک فرد ساده دلی‌ست در دل روستایی متولد شده از خانواد‌ه‌ای که بی خبر از اوضاع و احوال جهانند این رو شما مقایسه کنید با شوپنهاوری که پیش از او متولد شده اما از خانواد‌ه‌ای تاجرمسلک، اهل سفر، اهل مطالعه و فرهیخته، و بعد هم کشور‌های متعددی رو رفته دیده، زبان‌‌های متعددی رو بلده، این دو تا با هم یکی نیستند در ادامه که شما نگاه می‌کنید ‌هایدگر می‌شه یک فیلسوفی که در دل کوه کتاب می‌نویسه در دانشکده تدریس می‌کنه؛ اما شوپنهاور هیچ وقت به این معنا به فیلسوف مدرسی تبدیل نمی‌شه او معلم سر کلاس نیست اتفاقاً منتقد مدارس فلسفه هم هست، وقتی هم که آشوب‌های سیاسی شکل می‌گیره غرقه نمی‌شه در اخبار، باز اینجا مثل ‌هایدگر نیست که یک مرتبه وقتی علم نازیسم بلند می‌شه گویی که نه یک فیلسوف بلکه یک سرباز ژرمن و عامی‌ست و بعدها هم اعلام برائت نمی‌کنه یعنی در فلسفه‌‌ی او خیلی اخلاق جایی نداره چه بسا هم معشوقه‌ی یهودیش هانا آرنت رنجیده می‌شه هم استاد یهودیش هوسرل ولی او همچنان به مسیر خودش داره پیش می‌ره؛ شوپنهاور این مدلی نیست. اگه بخوایم باز یک مثالی بزنیم که نزدیک بشه به احوال شوپنهاور، اینا همه بفهم منه دیگه شما می‌تونید بگید که اشتباه فهمیدی شما هم نگید اگه خودم بفهمم اشتباه فهمیدم دو سه جرعه جلوتر میام می‌گم اشتباه فهمیدم کما این که قبل‌تر هم این اتفاق افتاده، شوپنهاور به نگاه من نگاهش ژیژکیه اگر دوستانی امروز ژیژک رو دنبال بکنند حالا البته ژیژک هگلیه شوپنهاور ضد هگلیه ولی از این حیث که مطلع از اخبار جهان، شما در همین جستار که می‌خونید می‌بینید که به جد داره وضعیت سیاسی آمریکا را نقد می‌کنه، آمریکای اون زمان، و می‌گه اینا مشروطیت مطلق دارند به همین جهت حکومتشان هم حکومت خردمندانه‌ای نیست. اینا اختلافات‌شون رو با دوئل دارند حل و فصل می‌کنند، بخش قابل توجهی از جمعیت‌شون برده‌داریه و برده‌داری رو به عنوان یک رذیلت در این نظام سیاسی می‌گه. اینو خوب باید دقت کنیم اونجایی که شوپنهاور داره تفکیک می‌کنه آدم‌ها رو این تفکیک در حقوق ابتدایی انسان نیست نمی‌گه اونا حق مالکیت دارند اینا ندارند این تفکیک معرفتیه می‌گه اونا یه که چیز‌هایی رو می‌فهمند که اینا نمی‌فهمند اینا با هم فرق داره، اتفاقاً شوپنهاور بسیار موکدانه به آزادی مطبوعات تاکید داره اما در مقابل جالبه مثلاً ببینید یک فیلسوفی که اینقدر دقیق داره نظام سیاسی می‌نویسه می‌گه ولی باید همچنانی که آزادی مطبوعات رعایت می‌شه مسئولیت در برابر متن هم وجود داشته باشه پس باید ممنوع بشه که کسی بدون امضاء متنی رو منتشر بکنه، این مدل‌‌های اینجوری داره، حالا عرضم اینه که آمریکا رو می‌شناخته به جد او رو نقد می‌کنه و می‌گه این نظام نظام منفعت طلبانه‌ایه همیشه مجبوره که به عوام خودش بها بده در سطح میانمایگی رفتار بکنه برای اینکه اینها باید تصدیقش بکنند و دوام داشته باشند پس همیشه بر مدار منفعت طلبی می‌گرده. جالبه فقط هم نگاهش معطوف به غرب نیست او چین رو هم دقیق می‌شناسه و اتفاقاً باز تو همین جستار بخونید قابل ملاحظه است و جالبه می‌گه چینی‌ها به جهت اینکه وقت‌شان را نذاشتند که سلاح تولید بکنند و از حیث نظامی‌ خودشون رو قوی بکنند حالا در معرض شورش‌های داخلی و حمله‌های بیگانه‌اند پس با این جمع‌بندی تقریباً در عرض مثلاً شش هفت دقیقه من غرضم این بود که بدونیم ما داریم از چه شوپنهاوری صحبت می‌کنیم شوپنهاوری که دموکرات نیست اما متقابلاً به حقوق انسان توجه داره به آزادی توجه داره به اخلاق موکداً توجه داره و بی‌خبر از اوضاع و احوال جامعه هم نیست، از جهان بی اطلاع نیست، اما خب از جهان زمان خودش اللاصول اگر امروز می‌بود و با اخبار امروز می‌خواست تحلیل بکنه باید به یک دستاوردهای متفاوتی لااقل از حیث نتیجه‌گیری می‌رسید. این اتمسفر رو در ذهن داشته باشید من می‌خوام یک مسئله‌ای رو طرح بکنم و از زبان شوپنهاور بهش پاسخ بدم و جرعه‌ی سی و ششم می‌ رو بعدش به پایان ببرم.
اگر از من بپرسند که اثرگذارترین کلمه در زیست انسان چیه؟ می‌گم کلمه‌ی حق. ما نمی‌تونیم تعریفی از زیست انسانی ارائه بدیم مگر اینکه موضعی داشته باشیم در برابر حق یا معنایی از آن را ادراک کرده باشیم. این کلمه در گفتار عامیانه‌ی ما هم پر تکراره، می‌خوام حقم رو بگیرم، حق گرفتنیه، حق نداری به فلان چیز دست بزنی، حق نداری فلان کار رو بکنی. من در ابتدای این جرعه عرض کردم حقوق ابتدایی انسان تضییع می‌شه، اصلاً مسئله فرقه و جریان و حزب و دسته نیست حقوق ابتدایی انسانه، همه‌ی این استفاده‌‌هایی که داریم از کلمه حق می‌کنیم مقید به اینه که ما یک معنایی از این کلمه در ذهن داشته باشیم. این چالش پرتکراری که من همیشه عرض می‌کنم که اگر امروز ما بریم در دانشکده‌های حقوق‌مون از دانشجو از استاد از صاحب نظر بخواهیم که حق رو برای ما توصیف کن و او نتواند حق مافوق قانون رو، حقی که قانون بر اساس بهره‌مندی از اون حق مشروعیت پیدا می‌کنه رو تعریف بکنه، عملاً این دانشکده به او چیزی نیاموخته چون حق مسئله‌ی پیچیده و دشواری‌ست. شوپنهاور توی این جستاری که در خصوص حاکمیت یا حکومت صحبت می‌کنه سطر‌های اول به این کلمه می‌پردازه اما نه خیلی به صراحت، متن که آغاز می‌شه با طعنه شروع می‌شه یعنی او یه طعنه‌هایی به کله‌های آلمانی می‌زنه، تعبیر کله آلمانی تو متنه ‌ها! نه اینکه من می‌خوام خیلی خودمونی بگم، و اساتید فلسفه‌ای رو نقد می‌کنه که سعی دارند روابط ساده‌ی زندگی بشری رو با یک سری کلمات دشوار بیان کنند و این اساتید رو به استهزاء می‌گیره می‌گه اینا به نامعقول‌ترین، انتزاعی‌ترین ،بعیدترین، بی‌معنا‌ترین مفاهیم متوسل می‌شه. اسم نیاورده منظورش کدوم یکی از اساتیده ولی من گمانم اینه که منظورش فیشته هست چون فیشته هم سیبیل تیرهای شوپنهاور بوده در آن زمان، هم در باب حق طبیعی کتاب داره، کتاب جان به لب بیاری هم هست خیلی دشواره، این کتاب رو آقای سید مسعود حسینی ترجمه کرده چون جزء منابع ما نیست و من هم توش ورودی ندارم دیگه کتاب رو معرفی نمی‌کنم ولی اگر محقق حق هستید، به عنوان دانشجو به عنوان استاد، نمی‌تونید نادیده بگیریدش ولی ابداً کتاب همه‌خوانی نیست اصلاً، یک جستار حدود چهل صفحه‌ای داره که استنتاج مفهوم حق رو فیشته توضیح می‌ده واقعاً من تصورم اینه که اگر یک نفر حالا دانشجو نه یک استادی پیدا بشه بتونه این چهل صفحه رو یک بار بدون غلط  روخوانی بکنه باید به احترام دانشش ایستاد و کف زد. این که خلاصه شوپنهاور به فیشته بد و بیراه می‌گه معنیش این نیست که فیشته آدم سبک سر و نادون و حقیری بوده او نمی‌پسندیده، ولی متن متن سنگینی‌ست. حالا نکته! سوالی که می‌خوایم بهش بپردازیم و آروم آروم به سراغش بریم اینه که خب حق چیه؟ ما وقتی فریاد می‌زنیم و می‌خوایم حق‌طلبی بکنیم چه راهی جلومون بازه؟ اگر بخواهیم به سبک و سیاق فیشته‌ای پیش بریم که باید بشینیم یک کتاب دشواری رو بخونیم پدرم‌مونم در می‌آد آخرم مطمئن نیستیم فهمیدیمش یا نه و این ایرادیه که شوپنهاور به فلسفه‌ی آلمانی می‌گیره به فیشته می‌گیره به هگل می‌گیره، می‌گه اینا کم سوادی‌شون رو زیر کلمه‌های قلمبه سلمبه پنهان می‌کنند، من در کم‌سواد خطاب کردن این اساتید صاحب صلاحیت نیستم و به گواهی تاریخ این قضاوت قضاوت منصفانه‌ای نیست اما باز هم به گواهی همین تاریخ می‌شه یه چیزی رو فهمید که اگر فیلسوفان نخبگان و اندیشمندان یک جامعه عادت بکنند به درشت گویی، فقط طوری با هم تعامل پیدا کنند که خودشون حرف‌های همدیگر ر‌و بفهمند، اونوقته که جامعه‌ای شکل می‌گیره که فیشته‌ش از بنیاد حق طبیعی می‌نویسه هگلش از عناصر فلسفه‌ی حق می‌نویسه بعد هیتلرش می‌ره تمام حقوق ابتدایی انسان رو درو می‌کنه چون توده و بدنه‌ی جامعه متصل نمی‌شه به نخبگان، بین این‌ها دیالوگ برقرار نمی‌شه، اینا نمی‌تونن باهم حرف بزنند، او کارخانه‌ی جنایتش رو برپا می‌کنه اینم این سمت داره رساله‌های قلمبه سلمبه‌اش رو می‌نویسه. از این حیث می‌شه لااقل گفت نقد شوپنهاور نقد درستیه. شوپنهاور یک حرف دیگه‌ای هم میزنه می‌گه برادر من تو می‌خوای سایه رو بگیری این خیلی مسئله‌ی دقیقیه می‌گه وقتی تو می‌ری به دنبال تعریف حق تو می‌خوای سایه بازی بکنی چیزی که شبهه، تن و بدن نداره، رو تو می‌خوای تو مشتت بگیری خب این نمی‌شه این مبارزه پیش باخته هست.

حالا خوب گوش کن الان رسیدیم به قله‌ی جرعه‌ی سی و ششم، او معتقده که مفاهیمی ‌مثل آزادی مثل حق این‌ها مفاهیم سلبی‌ست. قبل‌تر یادم نیست الان دقیقاً تو کدوم یک از جرعه‌ها ولی فکر می‌کنم تو جرعه‌ای بود که راجعب لذت صحبت کردیم، در خصوص لذت هم همین معنا رو گفت؛ گفت وقتی که رنج خاموش می‌شه، ما می‌تونیم جلوی رنج مانع ایجاد کنیم، لذت می‌بریم، پس آن چیزی که اصالت داره رنجه سلب رنج می‌شه لذت. اون چیزی که اصالت داره اسارته، محدودیته. جلوی محدودیت رو که بگیری می‌رسی به آزادی. بر اساس این نگرش شوپنهاوری ما مفهومی ‌به نام حق رو نمی‌شناسیم ولی ظلم رو که می‌شناسیم، ما بر اساس فطرت خودمون قتال رو می‌فهمیم، باتوم سالاری رو می‌فهمیم، فحاشی رو می‌فهمیم، سیلی زدن به بی‌گناه رو می‌فهمیم، جنایت فله‌ای علیه مردم رو می‌فهمیم، این‌ها رو که می‌فهمی! ‌حالا مفهوم رساله‌ای برای حق نداری، میکروفون بذارن جلوت بگن حق رو تعریف بکن کم میاری ولی معنیش این نیست که ظلم رو نمی‌فهمی، ‌ظلم رو داری بر اساس ادراک حضوری می‌فهمی، ‌اشمئزاز باطنی داری ازش، کم‌ترین سند و کم‌ترین علت برای خباثت باطنی ظلم اینه که کسی گردنش نمی‌گیره. اگر کشتار اگر قتل اسیر اگر ضرب و شتم اسیر اگر فحاشی به آدم‌ها رذیلت نیست ظلم نیست چرا کتمان می‌کنند؟ چرا انکار می‌کنند؟ چرا می‌گن ما نبودیم؟ چرا راه ‌های اطلاع رسانی رو مسدود می‌کنند؟ اینا همه دلیل بر اینه که اشمئزاز ذاتی داره، باطناً همه می‌دونیم این رذیلته، اگر فضیلت بود که پرزنت می‌کردند نورافکن هم روش مینداختن همه جا هم پوزشو می‌دادند. چرا کتمان می‌کنند؟ چرا انکار می‌کنند؟ چون ظلمه! چون خباثته! بدون هیچ استدلالی همه می‌فهمند خباثته حتی اگر احتیاجی به استدلال داشت فوقش اینه که دانشگاه‌ها رو محروم می‌کردند از با خبر شدن، لابراتورها رو محدود می‌کردند از آزمایش کردن، ظلم نیاز نداره ببری بزاری زیر میکروسکوپ بفهمی ‌این ظلمه،؛ ظلم رو در باطن خودت با بیزاری ادراک می‌کنی. شوپنهاور می‌گه چرا میوفتی دنبال تعریف حق؟ ظلم رو بشناس، با ظلم که در ستیز باشی می‌شه حق طلبی. صفحه‌ی ۲۸ کتاب در باب طبیعت انسان پاراگراف دوم سطر سوم: مفهوم حق نیز همچون آزادی مفهومی‌ سلبی‌ست. محتوای آن نفی صرف است ولی مفهوم ظلم ایجابی‌ست، ظلم همان آسیب است به معنای وسیع‌تر، آسیب یا می‌تواند به خود فرد وارد شود یا به دارایی یا شرف او بنابراین حقوق شخصی به راحتی قابل تعریف‌اند. هر کس حق انجام کاری را دارد که به کسی آسیب وارد نکند. آگاهی مردم به ظلم بعد از تحصیلات آکادمیک اتفاق نمی‌افته، این جوری نبوده که بشریت یک عمری بی‌خبر باشه که ظلم چیه تا یک روزی یک مدرسی ایجاد بشه یک جماعتی بشینند و رساله بنویسند بگند این حق این باطل اینطور که نبوده که. آدمی ‌بر اساس آسیب‌دیدگی خودش چه آسیب شرف چه آسیب مال چه آسیب تن چه آسیب روان درمیافته که داره به او تعدی می‌شه، داره به او ظلم می‌شه، این فهم فطریه. شوپنهاور می‌گه خیلی خب اینو فهمیدی؟ اینو نفی کن، اینو که نفی کنی و اعلام بیزاری بکنی و از او فاصله بگیری حق آشکار می‌شه چون مفهوم سلبی داره.
گفتنی بیش از این‌هاست اما افسوس که عرصه‌ی گفتگو تنگه. آخر اینکه برای خودم برای شما فهم روزافزون، تندرستی، عافیت، اما نه عافیت اندیشی و بیزاری زبانی و عملی از ظلم رو آرزو دارم.

[/restrict]

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

در این جرعه، مباحث مهم و شاید جنجال برانگیزی را مزه کرده‌ایم. از اینکه متفکران و فیلسوفان، چه نسبتی با باورهای ایمانی داشتند، از اینکه خودکشی در نگاه شوپنهاور چه جایگاهی دارد و چرا دانستن دیدگاه شوپنهاور نسبت به این موضوع می‌تواند حائز اهمیت باشد. همچنین چند سطر از مواضع او نسبت به رویکردهای عرفانی را به‌طور گذرا خوانده‌ایم.

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۳۸
– جهان و تأملات فیلسوف – صفحه ۱۰۷
– جهان همچون اراده و تصور – صفحه ۳۹۲

 

متن کامل جرعه‌‌ی سی و پنجم

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
همسفر‌های من سلام امیدوارم که در عافیت و تندرستی همسفر باشید با من. جرعه‌ی ۳۵ام می رو باهم می‌نوشیم و می‌گوشیم. این جرعه در هفتم شهریور ماه سال یک ضبط می‌شه.

قبل از اینکه وارد بشم به موضوع اصلی اپیزودمون که خیلی موضوع پیچیده و حائز اهمیتیه، ممکنه به درازا هم بکشه، دوتا سوالی که این روزها زیاد از من می‌پرسید حالا یا تو آیدی‌های شخصیم یا توی اکانت‌های مربوط به می اینها رو پاسخ بدم و بعد برم به سراغ موضوع‌مون.

سوال اول می‌فرمایید که بعضاً در دسترسی به می دچار مشکل می‌شید، البته اونایی که دارن این دقایق رو می‌شنوند قاعدتاً از این پرچین گذشتند، ولی اگه اطراف شما کسی هست که هم‌قافله‌ی ماست همسفر ماست و می‌دونید که مشکل داره لطفاً راهنماییش کنید. موضوع از این قراره که می هم روی سرورهای داخل ایران آپلود می‌شه هم سرورهای خارج از ایران دسترسی ما به سرورهای خارج از ایران، یعنی دسترسی شنونده‌ها، با محدودیت روبروست، فیل** شده، چرا؟ از حافظ بپرسی می‌گه بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس. حالا چی کار بکنین؟ یه راه اینه که از روی سرورهای داخلی بشنوید، میزبان داخلی ما وبسایت شنوتو هست. بچه‌های هم سن و سال خودمونن ایرونین و کسب و کار داخلیه، هم سراغشون برید می‌تونید ازشون حمایت کنید هم می رو بشنوید. این یک راه است؛ راه دیگه اینه که اگر از کست باکس می‌شنوید اسم من رو سرچ کنید حسام ایپکچی که سرچ بکنید دوتا فید می برای شما میاره یکی سابسکرایبرای بیشتر داره اون مال سرور خارج از ایرانه و فعلاً با محدودیت روبه‌روایم یکی سابسکرایبراش کمتره اون از سرور داخلیه می‌تونید اون رو دنبال کنید. اگر از اپل پادکست می‌شنوید راهش اینه که از فیل**شکن استفاده بکنید. از همه‌ی اینها گذشته روی وبسایت mey.ir  تمام اپیزودها قابل دسترسه فعلاً برای همه، تا یه مدتی بعد بگذره احتمالاً فقط برای اعضا، متن کامل اپیزودها هم داره یک به یک ارائه می‌شه که در دسترس همه دوستان قرار بگیره اگر با خوندنش راحت‌تر هستید متن رو بخونید. راه‌حل بلند مدتش هم داریم بررسی می‌کنیم باید یک مقدار تغییر فید بدیم تغییر سرور بدیم چون هزینه‌ها به ارز هست و یه مقداری هم احتیاج به تامل داره دیگه باید به اندازه‌ی جیب‌مون برنامه ریزی بکنیم و بشه ادامه داد این کمی زمان برده امیدوارم ظرف چند هفته‌ی آینده یک راه‌حل اصولی پیدا کنیم. این سوال اول لطفاً به اهلش برسونید که دسترسی داشته باشند به می‌.

سوال دوم اینه که [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ] از من می‌پرسید چرا فاصله‌ی بین جرعه‌های می زیاد شده؟ اول این که منم مثل شما تب کرده‌ی همین زمستونم و ما همه‌مون در حال زیستن بر روی یک تردمیلیم یعنی مجبوریم با توان مضاعف بدویم که فقط در جای خودمون بمانیم والا صرف ایستادن ما رو پرت می‌کنه از گردونه بیرون. همه‌مون درگیرتر از قبلیم این روزها و من هم مثل شما. اما مضاعف بر این احتیاج به مطالعه دارم الان اگر که دقت بکنید بافت ارائه‌ی جرعه‌ها تغییر کرده حجم محتوای قابل ارائه در هر جرعه بیش از جرعه‌های قبله زمانش طولانی‌تره. من حتی برای اینکه شما مشرف باشید برای اینکه چه فرایندی طی می‌شه چه مطالعه و یادداشت برداری می‌شه تا یک جرعه‌ی می منتشر بشه یکی دوتا فیلم گرفتم و تصمیم دارم توی اینستاگرام خودم منتشر کنم که مسیر رو ببینید. بنابراین درسته فاصله‌ی بین جرعه‌ها داره بیشتر می‌شه منم همه‌ی سعیم اینه که این فاصله رو کمتر کنم اما این جرعه‌ها اون جرعه‌ها نیست قوارش متفاوته شما هم متقابلاً باید زمان بیشتری صرف کنید برای حلاجی کردنش، مثل فایل زیپ شدس، این در ذهن من و شما بخواد اکسترکت بشه زمان می‌بره و احتیاج داره حوصله کنید. این دوتا نکته رو می‌خواستم در ابتدا اشاره بکنم و بریم به سراغ جرعه‌ی سی و پنجم.

با این تذکر جرعه‌ی ۳۵ رو آغاز می‌کنم، محتوای می برای تمام گروه‌های سنی قابل شنیدنه یعنی از حیث رعایت ادبیات ارائه و اخلاق عمومی هیچ محدودیتی برای شنیدن می در هیچ گروه سنی وجود نداره بنابه رعایت همان اصول اخلاقی هیچ اشاره‌ای به واقعه، به حادثه‌ی مربوط به خودکشی، روایت خشونت آمیز در این جرعه وجود نداره ما صرفاً به ارزیابی دیدگاه شوپنهاور نسبت به خودکشی می‌پردازیم. شوپنهاور هم از مخالفین و منتقدین خودکشی‌ست و دلایلش رو مفصلاً باهم صحبت می‌کنیم، با این همه اگر شما یا کسان دیگری که پیرامون‌تون هستند و جمعی دارید می‌شنوید به این جمع‌بندی رسیدیم که در موقعیت ذهنی و روحی و روانی کنونی‌تون پرداختن به این موضوع مزاحم آرامش ذهنی شما هست لطفاً از این جرعه بگذرید. توالی موضوعی نداره شما می‌تونید این جرعه رو نشنوید از جرعه‌ی ۳۴ که جرعه‌ی قبل بود یا حتی از جرعه‌ی ۳۳ برید به جرعه‌ی ۳۶ و ادامه رو بشنوید یعنی من نحوه‌ی ارائه‌ی این جرعه رو طوری تنظیم کردم که ضرورتی به شنیدن اون برای شما نباشه و از اونجایی که حتماً مخاطبین می اهل خرد و تصمیم و اراده‌ی آگاهانه هستند من به تصمیم گیری خودتون برای شنیدن ادامه جرعه اعتماد می‌کنم و وارد در محتوا می‌شیم.

ابتدا منابع رو خدمت شما عرض می‌کنم همچنان روال بحثمون روی کتاب در باب حکمت زندگی است در این جرعه از پاراگراف سوم صفحه‌ی ۳۵ بحثمون آغاز می‌شه و تا پایان صفحه‌ی ۳۸، در تکمیل کتاب جهان و تاملات فیلسوف، حالا اگر که مشخصات کتاب رو خواستین تشریف می‌برین روی سایتmey.ir  منابع رو توضیح دادم، از این کتاب صفحه‌ی ۱۰۷ و ۱۱۴ موضوع این اپیزود رو در بر می‌گیره اما ستون اصلی حرفمون از روی کتاب اصلی شوپنهاوره، یعنی جهان همچون اراده و تصور، مشخصاً بند ۶۹، می‌شه صفحه‌ی ۳۸۹ تا ۳۹۲ ترجمه‌ی فارسی این بخش به جرعه‌ی اخیر بر می‌گرده اما من فراخور صحبت نیاز دارم که یه کمی عقب‌تر هم نقل قول کنم خدمت شما کما فی سابق شما نیاز نیست کتابا روبه روتون باشه ما روخوانی و متن خوانی و خلاصه گویی نداریم هر جایی بحث اقتضا کنه من به متن استناد بکنم اون تکه‌ی مورد نیازم رو روخونی می‌کنم برای شما. این از منبع. من یک سری بحث بگم خدمت شما بر اساس کتاب در باب حکمت زندگی رسیدیم الان به مقوله‌ی سلامتی و نسبتش با سعادت؛ شوپنهاور می‌گه که سلامتی مبنای سعادته ولی اگر کسی سلامتی نداشته باشه زمینه‌ی لازم برای زندگی خوشحال و سعادتمند رو نداره. پیش از این در مورد مستثنیات این بحث حرف زدیم و گفتیم چه بسا افرادی هستند که سلامتی ندارند ولی اتفاقاً قوای خودشون رو متمرکز کردند در یک حوزه‌ی مشخص و توشه‌هایی رو به دست آوردند که آدم‌های سالم و سلامت به دست نیاورد اما داریم از باب غلبه صحبت می‌کنیم می‌گیم عموماً این گونه است و بعد از این مسئله‌ی سعادت و سلامت شوپنهاور چند تا خروجی می‌گیره در صفحاتی که نشونیش رو تو قسمت منبع خدمت شما گفتم. یکی از بحث‌های جالب و مهمی ‌که می‌گه که من نمی‌‌خوام بهش بپردازم و ازش عبور می‌کنم اما ایستگاه خوبیه برای اهلش اگر خواستند تعمق بکنند مقوله‌ی تیپ شناسی‌ست ما در تیپ شناسی می‌‌خوایم مثل جدول مندلیف که عناصر رو بر اساس خصایص مشترک پشت سر هم می‌چینیم که شناخت اونها رو برامون ساده‌تر بکنه می‌‌خواهیم انسان‌ها رو بر اساس خصایص مشترک در دسته‌هایی بچینیم و مسیر شناسایی اونها رو برای خودمون هموارتر بکنیم. حالا شما ممکنه با تیپ شناسی موافق باشید یا موافق نباشید ولی بلاخره بخشی از زحمات اندیشمندان در طول تاریخ صرف این حوزه شده. یکی از روش‌های این تیپ شناسی یا دسته‌بندی تقسیم انسان‌ها بر اساس مزاجه که سرفصلی می‌شه برای دانشی به نام مزاج‌شناسی من هم الان دغدغم نیست هم توشه‌ی کافی‌شو ندارم می‌‌خوام ازش بگذرم ولی بدانید در همین صفحاتی که داریم ازش عبور می‌کنیم این موضوع صحبت شده و شوپنهاور اتفاقاً می‌گه که بسیاری از کسانی که ما به عنوان فیلسوف می‌شناسیم اینا مزاج صفراوی دارند و مستعدند برای افسردگی. شاهد مثال هم در متن می‌‌آره که خودتون خوندید. از همینجا مقوله‌ای به نام افسردگی رو باز می‌کنه توجه دارید شوپنهاور در موقعیتی یا در برهه‌ای از تاریخ داره این حرف رو می‌‌زنه که هنوز فروید نیامده که علم روانشناسی به معنا و سیاق امروزی شکل بگیره و در اختیار ما باشه، در واقع فروید آثار خیلی از اندیشمندان سابق بر خودش رو مطالعه می‌کنه از جمله شوپنهاور و بعد می‌‌رسه به نتایجی که امروزه در اختیار ما هست. پس این هم قابل توجهه او در زمانی در مورد آسیب‌های روانی داره صحبت می‌کنه که اصلاً منفک کردن مقوله روان از جسم مسئله‌ی متداولی نیست و اتفاقاً او هم خیلی پررنگ این‌ها رو از هم تفکیک نکرده می‌گه چه بسا یک مشکل مزاجی یا یک مشکل گوارشی ختم به علائم افسردگی بشه اما به هر حال این که داره این موضوع رو می‌بینه قابل توجهه. یک اشاره و گریزی هم به مقوله‌ی مطلق گرایی می‌‌زنه که باز من الان نمی‌‌خوام در این جرعه بهش بپردازم می‌گه انسان مطلق‌گرا چون انتظار خوب مطلق داره و خب خوب مطلق هم محقق نمی‌شه، مطلق‌گرا رو من به عنوان کلمه‌ی تالیفی خودم دارم اینجا استفاده می‌کنم. این همان چیزی است که متداولاً بهش می‌گیم کمال‌گرایی ولی من کمال گرایی رو چون مثبت میدونم دارم در مورد مطلق گرایی الان حرف می‌‌زنم، خوب مطلق محقق شدنی نیست اصلاً ظرفیت خوب مطلق برای ما فراهم نیست پس همواره ما نسبت به تصور مطلقی که از خوب داریم یک فاصله‌ای رو با اون چیزی که در واقع روبرو شدیم باهاش و تجربه می‌کنیم می‌تونیم پیدا کنیم. شوپنهاور می‌گه اگر که، حالا این مثال و عدد از منه، مثلاً ۱۰ درصد از تصویر مطلق که در ذهن ما هست محقق نشده فردی که میل به افسردگی داره نمی‌‌ره به اون ۹۰ درصد محقق شدش فکر کنه می‌‌آد سراغ این ده درصد و غصه‌ی این ده درصد رو می‌‌خوره دروغ نمی‌گه به این معنا که این ۱۰ درصد واقعاً نشده اما چون فرضش در این بوده که باید این هم می‌شده و اون فرض خودش محل نقده اینجا بساطش برای افسردگی پهنه‌. همه‌ی این مسیر رو طی می‌کنه طی می‌کنه و می‌‌رسه به گزینه‌ای به نام خودکشی می‌گه چه بسا فردی که دچار ناکامی ‌شده و یا از افسردگی رنج می‌بره گزینه‌ی خودکشی رو انتخاب بکنه. مسئله‌ی خودکشی از نگاه شوپنهاور برای من حائز اهمیت بود به همین خاطر در این جرعه می‌‌خوام از پنجره‌ی او به مقوله‌ی خودکشی نگاه کنم. چرا نگاهش برام حائز اهمیت بود؟ چون جزء اندیشمندان و فیلسوفانی‌ست که در زندگی خودش طعمی از خودکشی رو مزه کرده. چطوری؟ بر اساس قول مشهوری که در تاریخ زندگی او درج شده میدونیم که پدر شوپهاور بر اثر خودکشی مرده و برخی می‌گن حتی شاهد این مرگ بوده. پس ما داریم از زبان فیلسوف دقیق و عمیقی به مقوله‌ی خودکشی نگاه می‌کنیم که او خودش در زندگی تجربه‌ای از این مسئله داشته. با من موافقید؟ قاعدتاً ما انگیزه‌ی کافی برای به سراغ ارزیابی و تحلیل او نسبت به این موضوع رفتن رو داریم. من اینجا دیگه صحبتم در مورد کتاب در باب حکمت زندگی تمومه می‌‌خوام برم به سراغ منبع بعدی یعنی کتاب جهان و تاملات فیلسوف، در صفحه‌ی ۱۰۷ جستار شوپنهاور در باب خودکشی هست قبل از اینکه من به این جستار اشاره کنم یک نکته‌ای رو می‌‌خوام داخل پرانتز خدمت شما عرض کنم. موضع فیلسوفان و اندیشمندان نسبت به گزاره‌های دینی و ایمانی در سه دسته قابل تقسیمه دسته اول اندیشمندانی هستند که قبل از اینکه مسیر تفکر و تعقل رو در پیش بگیرند برخی از جواب‌ها رو به عنوان پاسخ‌های ایمانی پذیرفته شده و مفروض دارند پس چرا به سراغ استدلال و تعقل می‌‌رند؟ جواب رایج این طوره که می‌‌رن مهندسی معکوس می‌کنند یعنی جواب رو دارند می‌‌رن براش مقدماتی جور بکنند که اون جواب از توش دربیاد، غلط هم نیست این جواب واقعاً خیلی‌هاشون دارن همین کار رو می‌کنن اما نه همشون، بلکه یه کارکرد دیگه‌ای هم هست، این برداشت منه ها با دل و قرص می‌تونید نقدش کنید و بزنید زیرش، به عنوان مثال اگر کسی مثل ملاصدرا رفته و داره در یک سری از باورهای ایمانی تعقل می‌کنه فقط غرضش این نیست که در نقش یک متکلم ساده برهانی بکنه آن چیزی که ایمانی بوده، من اینطور میفهممش که او علاوه بر این می‌‌خواسته رازگشایی بکنه از گزاره‌های ایمانی یعنی یک چیزهایی بلاخره گزاره‌ی ایمانی‌ای مثل متن فلسفی روشن نیست شما وقتی که کتاب‌های آسمانی رو می‌‌خونید انگار که بیشتر میل به شعر داره تا متن تکست بوک فلسفی و پر از رازآلودگی و ابهامه بنابراین برخی از متفکرین این کلیت رو پذیرفته‌اند ولی برای رازگشایی و رمزگشایی به سراغ تعقلات فلسفی می روند این یک گروه. پس گروهی که مومنانه به سراغ تفکر رفتند. دسته‌ی دوم دقیقاً در مقابل این‌ها تعریف می‌شوند یعنی در ضدیت با گزاره‌های ایمانی تفکر می‌کنند تاکید دارن که به نتیجه‌ای برسند که حتماً این نتیجه در تقابل با یک گزاره‌ی ایمانی باشه. ممکنه خیلی‌ها این فهم من رو نپذیرند من هم ادعایی ندارم در این که شناخت دقیقی دارم، به اندازه‌ی اندوخته‌ی خودم، به عنوان همکلاسی شما، دارم کنفرانس تا این روزم رو خدمت‌تون تقدیم می‌کنم. من الان مصداق شهیری که در این گروه سراغ دارم نیچه هس. ممکنه می‌گم بعدها خودم بخونم، شما نظرتون متفاوت باشه و ببینیم که نه اینطور نیست ولی نیچه رودرروی مسیحیت و البته که شاید رودرروی تفکر افلاطونی داره نظام فکری خودش رو معماری می‌کنه، به تعبیر‌هایدگر تفکراتش یه کمی طعم لجاجت هم داره یعنی از قبل دورخیز داره که هر چی تو بگی این مقابل‌شو بگه، تو اگه از پیامبر داری می‌گی این در مقابلش از دجال بگه. اما یک گروه وسیعی از متفکرین و اندیشمندان نه در دسته‌ی اول‌اند نه در دسته‌ی دوم بلکه دسته‌ی سومی رو شامل می‌شن که اینها نظام فکری‌شون رو نه بر مبنای باور ایمانی ساختند نه بر مبنای تقابل و ضدیت با ایمان ساختند بلکه دارن مسیر مستقل اندیشه رو طی می‌کنند، لاقل به ادعای خودشون، و چه بسا در بعضی از نتایج ما اون‌ها رو کاملاً منطبق ببینیم با آن چیزی که در آموزه‌های دینی و ایمانی ازش شنیدیم به جهت اینکه اینها اصراری نداشتند که اون مباحث رو رد بکنند فقط از مسیر دیگری به اون بحث رسیدند. ببینید در تفکر و اندیشه اهمیت چطور به جواب رسیدن مهم‌تر از خود اون گزاره‌ی پایانی هست که ما بهش می‌گیم جواب و اصلاً خود اینکه سوال چیه و جواب چیه، ما اگه به کجا برسیم می‌گیم به پاسخ رسیدیم قابل فکره. می‌‌خوام آرام آرام این پرانتز رو ببندم با این جمع بندی که شوپنهاور از دسته‌ی سومه برخلاف اینکه به درستی مشهوره که شوپنهاور چه بسا اولین فیلسوفی‌ست که به صراحت گفته که نظام فکری و فلسفی من خداباورانه نیست اما ابداً من یکی برداشتم از خوانش متن او این نیست که او در تقابل و عناد با گزاره‌های ایمانی داره فکر می‌کنه به عنوان مثال عرض می‌کنم، با فکت، یعنی تو کتاب می‌تونم بهتون ارجاع بدم و نشونی بدم که شخصیت جناب عیسی برای شوپنهاور بسیار محترمه، دیگه داریم از شوپنهاور حرف می‌‌زنیم دیگه می‌دونیم با کسی تعارف نداره با یکی حال نکنه هرچی دلش بخواد بهش می‌گه، شاهد مثالش هم هگل، فیشته، ولی او محترمانه از عیسی یاد می‌کنه و بعضاً باورهاش رو تصدیق می‌کنه اما تصدیق او از این منظر نیست که او پیامبر منه یا من او رو معصوم و بدون خطا می‌دونم یه جاهایی می‌گه چه بسا عیسی ناآگاهانه این حرف رو درست گفته باشه ولی درسته حرفش؛ متوجهید عرضم چیه؟ عناد نداره. حالا اینجا پرانتز رو می‌بندم و می‌‌رم و به سراغ صفحه‌ی ۱۰۷ کتاب جهان و تاملات فیلسوف.

شوپنهاور نظراتش در باب خودکشی رو با تاخت و تاز سنگین علیه عالمان دینی آغاز می‌کنه؛ وقتی می‌گیم عالمان دینی و مذاهب او منظورش مذاهب موسوی‌ست یعنی باورهایی که منتسبه به رهروان جناب موسی که بعد ادامه پیدا می‌کنه در پیروان مسیحیت و موضع آن‌ها نسبت به خودکشی رو عمیقاً رد می‌کنه. یعنی چی رو رد می‌کنه؟ این که ما با خودکشی به عنوان یک معصیت روبرو بشیم می‌گه آقا چرا می‌گید گناه دارد شما دارید سفسطه می‌کنید تهدید می‌کنید، ساده‌ترین چیز و ابتدایی‌ترین چیزی که به ذهن ما می‌‌آد اینه که ما صاحب اختیار جان و تن خودمون هستیم، خب من خواستم که بمیرم تو چرا برای این عصیان تعریف می‌کنی؟! بعد می‌گه این عصیان سازی از خودکشی یک سری زی‌نفع هم داره بعداً بیمش هم نمی‌دی از ارث هم محرومش می‌کنی یه تصمیماتی می‌گیری که خلاصه اون فتاوا این ور تنور یه عده ای رو هم گرم کرده. بعد یه شاخصی می‌گه اتفاقاً شاخص جالبی هم هست می‌گه برید به سراغ تجربه‌ی زیسته‌ی خودتون وقتی خبر خودکشی کسی که شما می‌شناختید یا باهاش نسبتی داشتید به گوش‌تون می‌‌رسه چه احساسی در شما شکل می‌گیره؟ آیا آنچنانی که خبردار می‌شید از جرم کسی نسبت به او احساس اشمئزاز و بیزاری دارید یا بالعکس مثل وقتی که با یک قربانی روبرو شدید احساس ترحم پیدا می‌کنید؟ بعد خودش می‌گه ما احساس ترحم پیدا می‌کنیم، همین که احساس ترحم پیدا می‌کنیم یعنی ما در سرشت خودمون خودکشی رو معصیت ندیدیم بلکه یک باختگی و قربان شدگی قلمداد کردیم. قرائنی می‌‌آره می‌گه در بسیاری از اندیشه‌های شرقی و غربی، وقتی که غربی می‌گیم یعنی یونان باستان، این ذکر شده که زندگی به هر قیمتی ارزشمند نیست و از یک جایی به بعد ما زندگی رو به بهانه‌ی از دست دادن شرافت نمی‌پذیریم یعنی یک مرزی برای خودمون در نظر می‌گیریم می‌گیم دیگه از اینجا به بعد زندگی رو نمی‌‌خواهم اگر قراره به این بها باشه و مواردی رو در ارتباط با خودکشی می‌گه که قابل خوندنه اما من می‌‌خوام در برداشت از این کتاب به همین حد بسنده کنم و بروم به سراغ اثر اصلی آرتور شوپنهاور یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور. چون لب مطلب اونجا اومده و شوپنهاور رو می‌شه جزء فیلسوفان تک منبعی دونست، انگار همه‌ی آثاری که در زندگیش نوشته شرح همونی‌ست که در ۳۰ سالگی نوشته. پس بریم به سراغ متن اصلی و ببینیم اونجا برای ما چه گفته.

فلسفه و اندیشه‌ی آرتور شوپنهاور رو نمی‌شود فهمید مگر اینکه کلمه‌ی اراده رو بفهمیم، اراده از زبان او، این کلمه‌ی کلیدی یا keyword اندیشه‌ی شوپنهاوره سخت هم هست فهم این کلمه به جهت اینکه معنایی که او از اراده مدنظر داره دقیقاً منطبق با معنای محاوره‌ی عرفی ما نیست .در ارتباط با خودکشی هم همین اتفاق برقراره که ما نمی‌تونیم خودکشی از نگاه شوپنهاور رو بفهمیم مگر اینکه اراده رو از زبان او بدانیم. برای درک اراده از نگاه او هم باید به کل این کتاب اشراف پیدا کنیم. برای اینکه ذهنمون کمی گرم بشه و نزدیک بشیم به تفکر او من از صفحه‌ی ۳۷۰ کتاب شروع می‌کنم بند ۶۸ می‌شه جلد اول دفتر چهارم. او می‌گه اگر بخوام یه چشمه بهتون بگم که تمام فضیلت‌های اخلاقی داره از اون چشمه می‌جوشه نام اون چشمه چیست؟ انکار اراده‌ی زندگی. عجبا! پس همه‌ی اخلاق به چی گره خورد؟ به اینکه ما انکار کنیم اراده‌ی زندگی رو، خب این که از دلش تایید خودکشی در می‌‌آد کسی که خودکشی کرده هم زندگی رو نخواسته دیگه اما نه وقتی ادامه بدیم می‌فهمیم که شوپنهاور چیز دیگری داره می‌گه. او وقتی داره از اراده صحبت می‌کنه مدنظرش اینه که می‌گه اگر کسی در مقوله‌ی فردیت تعمق کنه و به کنه فردیت برسه اون وقت درمی‌یابد که این فردیت در یک کل معنا پیدا می‌کنه یعنی ما فرد هستیم اما در یک کل که خود اون کل اراده است. موقعی که داره از انکار اراده صحبت می‌کنه در واقع از اراده‌ی به نفع فرد داره صحبت می‌کنه می‌گه تو اراده‌ی خودت رو انکار بکن به این منزله که خودخواهی خودت رو انکار کن و جالب اینه که در تصدیق این ادعای خودش می‌‌ره به سراغ اندیشه‌ی عارفانه. خیلی با احترام اکهارت رو استناد می‌کنه بهش ازش نقل قول می‌کنه، عارف و شاعرآلمانیه که او خودش متاثر از تعالیم مسیحه و می‌گه منظور من همان از خودگذشتگی‌ست که مسیح اشاره می‌کنه. در ادامه می‌‌آد به بودا استناد می‌کنه و می‌گه راه رسیدن به بصیرت انکار مدام اراده به معنای این اراده‌ی فردی‌ست یعنی به معنای خودخواهی و من طلبی. پس اونجایی که داره از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنه غرضش چیه؟ از انکار اون اراده‌ای که در نهایت می‌‌خواد منفعت من رو حاصل بکنه به عنوان یک جزء. بعد جالبه شوپنهاوری که اینقدر ما ازش زبان قلدر، تیز و برنده دیدیم یکباره اینجا انقدر خاضع و محترمانه نسبت به رویکردهای عرفانی اعلام موضع می‌کنه. اینا رو ببینید از رو می‌‌خونم براتون دیگه اینا برداشت‌های من نیست، ببینید صفحه‌ی ۳۷۴ دو سه خط آخرش رو براتون بخونم، می‌گه این زندگی رشک‌برانگیز بسیاری از قدیسان و انفاس بزرگ در میان مسیحیان و حتی بیشتر در میان هندوان و بوداییان و نیز در میان مومنان به دیگر مذاهب بوده است هرچند اعتقاداتی که در قوه‌ی تعقل ایشان نقش بسته متفاوت باشد معرفت درونی، -این کلمات خیلی کلمات مهمیه!- معرفت درونی مستقیم و شهودی که هر گونه فضیلت و پاکدامنی از آن برمی‌‌آید. ببینید یعنی نه تنها انکار و توبیخ نسبت به معرفت شهودی و تجربه‌ی فردی نداره بلکه اونو مبدا فضیلت و پاکدامنی می‌دونه‌. یه جا جلوتر هست همین چند خط جلوتر صفحه‌ی ۳۷۵ رفتم، می‌گه هر انسانی به شکل شهودی یا انضمامی حقیقتاً از تمام حقایق فلسفی آگاه است اما آوردن آنها به شناخت انتزاعی و تامل کار فیلسوف است که نه باید و نه می‌تواند کاری بیش از این انجام دهد. خیلی حیرت‌انگیز نیست؟! من کلی دور و بر این متن برای خودم با ذوق یادداشت نوشتم که اون نمی‌گه معرفت همش از طریق فلسفه حاصل می‌شه اون می‌گه فقط برای آوردن اون شناختی که حقیقتاً از جای دیگری می‌شه بهش رسید، به سطح انتزاع، می‌شه به فلسفه پناه آورد و بیشتر از این کاری برنمی‌‌آد از فیلسوف. من چون خیلی ذوق دارم برای گفتن این قسمت‌ها اگر راجبش حرف نزنم موضوع این جرعه به حاشیه می‌‌ره به همین جهت چند صفحه رو رد می‌کنم تو صفحه‌ی ۳۸۱ یکسری یادداشت نوشتم در حاشیه، پاراگراف دوم، می‌شه سطر ۹ و ۱۰ و اینا، می‌گه در مقابل کسی که در او انکار اراده‌ی زندگی سربرآورده حالش هرچند هنگامی ‌که از بیرون نگریسته شود افسرده و فلاکت‌بار و با محرومیت فراوان باشد سرشار از شادی درونی و آرامش آسمانی حقیقی‌ست. یعنی می‌گه تو اگر انکار اراده‌ی زندگی بکنی ممکنه از بیرون بهت بگن افسرده‌ای ولی این تو شاباده از بیرون خرابه دیده می‌شه، این به آرامش درونی رسیده، در چه راهی؟ از انکار اراده‌ی زندگی. پس من همه‌ی این توضیحاتی که دارم به شما می‌دم برای اینه که بگم ببینید منظورش از انکار اراده‌ی زندگی چیه، ما باید اول بفهمیم او به چی می‌گه انکار اراده‌ی زندگی که بعد بدانیم چرا خودکشی رو انکار اراده‌ی زندگی نمی‌دونه. برای رسیدن به این انکار اراده‌ی درونی هم یک راهکار‌هایی رو بحث می‌کنه که خیلی مفصله ما اصلاً برای اینکه بفهمیم شوپنهاور چه کارکردی برای رنج قائل هست باید ساعت‌ها روزها هفته‌ها و ماه‌ها بحث کنیم، او اصلاً رنج رو در راستای انکار اراده‌ی زندگی می‌دونه اینکه در فلسفه‌ی شوپنهاور رنج بسیار پررنگه این به معنای نکبت باری زندگی نیست او می‌گه این رنج در خدمت اینه که ما رو به انکار اراده‌ی زندگی برسونه. بسیاری از فهم‌هایی که ما امروزه از شوپنهاور می‌شنویم و می‌‌خوانیم از زبان کسانی‌ست که شوپنهاور رو به روایت قصه‌گوها شناخته اند بدون اینکه به متون اصلی او ارجاع دهند به همین خاطر من سطر به سطر رو دارم بهتون نشانی می‌دم از رو می‌‌خونم، پس تقریباً الان برای ما روشنه که وقتی او داره از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنه غرضش چیه. با این مقدمه وارد می‌شم دربند ۶۹ام که اساساً در مورد خودکشیه یعنی از خودکشی آغاز به صحبت می‌کنه. او می‌گه همه‌ی اینها رو من گفتم در مورد انکار اراده‌ی زندگی ولی خودکشی انکار اراده‌ی زندگی که نیست هیچ، بلکه مشخصاً خود اراده‌ی زندگیه. عه !چرا؟ می‌گه کسی که اراده‌ی زندگی داره به دنبال چیه؟ به دنبال لذت طلبیه، به دنبال طمع فردیه، به دنبال خود خواهیه، وقتی ما از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنیم گشودگی به سمت رنجه، تاب‌آوری در برابر تقدیره، حالا شما بگید کسی که انتخابش خودکشی بوده آیا گشوده‌ی به سمت رنج بوده یا اتفاقاً می‌خواسته بگه که وایسا دنیا من می‌‌خوام پیاده شم من اراده‌ی به زندگی دارم من تحمل رنج رو ندارم بلکه اتفاقاً می‌‌خوام در برابر اون اراده‌ی کل قیام کنم و اراده‌ی خودم رو جایگزین کنم. شوپنهاور یه مثال خیلی باحالی داره می‌گه اون کسی که در برابر اون اراده‌ی کل طغیان می‌کنه و یکباره می‌‌خواد این بساط رنج رو جمع کنه مثل مریضی‌ست که وسط جراحی درست اونجایی که تقدیر تیغ بر بدنش گذاشته بلند می‌شه می‌گه من دیگه می‌‌خوام برم من نمی‌‌خوام تو منو جراحی کنی. بنابراین خودکشی از نگاه او نه تنها گشودگی در برابر رنج نیست بلکه ما می‌تونیم بگیم که از اقسام لذت طلبی‌ست چون ما می‌دونیم لذت در نگاه شوپنهاور مفهوم سلبی داره، او به رفع رنج می‌گه لذت، اونجایی که درد رنج رو از خودت می‌بری به لذت می‌‌رسی حالا رنج گرسنگیه، رنج نیاز جنسیه، رنج مواجهه با مرگه، هر کدوم از این‌هایی که از دوشت برداشته می‌شه نقطه‌ی مقابلش می‌شه لذت. پس کسی که می‌‌ره خودکشی می‌کنه اتفاقاً انکار اراده‌ی زندگی که نداره هیچ بلکه دقیقاً می‌‌خواد اراده‌ی فردیت خودش رو حاکم بکنه بر اراده‌ی کل.

اگر بخوام صحبت رو جمع بندی بکنم باز با تکرار این جمله که حرف مفصل‌تر از اینهاست ما اینجا داریم مزه می‌کنیم فقط مطلب رو، شوپنهاور می‌گه فضیلت اخلاقی در انکار اراده‌ی زندگی‌ست و این انکار اراده‌ی زندگی یعنی در مقابلش صبر بر اراده‌ی کله چون او دو توصیف از جهان داره جهان همچون تصور و جهان همچون اراده و می‌گه ما وقتی به جهان همچون اراده برسیم خودمون رو نسبت به اون اراده رها شده و پذیرا می‌دونیم وقتی رها شده و پذیرا بدونی دیگه اراده‌ی فردی خودت رو انکار می‌کنی، واسپرده و نهاده شده به دست اون اراده‌ی کل هستی. کسی که خودکشی می‌کنه داره برمی‌گرده این مسیر رو یعنی می‌‌خواد اراده رو به سمت خودش بکشه، خودش رو حاکم کنه بر اراده‌ی کل بنابراین او با خودکشی مخالفه و اون رو خلاف فضیلت اخلاقی می‌دونه و خلاف تاب‌آوری انسان و گشودگی او نسبت به رنج می‌دونه اما مسیری که دارد به این گزاره می‌‌رسه به بیان خودش مسیر عالمان دینی نیست بلکه می‌گه من در نظام فلسفی خودم به همچنین خروجی و تفکری رسیدم و در پایان بند شصت و نهم که می‌شه صفحه‌ی ۳۹۲ کتاب یک جمله‌ی قابل تأمل داره: اما سرشت بشر را اعماق و پوشیدگی‌ها و پیچیدگی‌هایی‌ست که تنویر و روشن کردن‌شان با بزرگترین دشواری‌ها روبروست. بنابراین او مدعی این نیست که من همه‌ی چیزها در این حوزه رو گفتم می‌گه خیلی دشواری‌ها روبه‌روعه اما من در نظام فلسفیم به این میزان رسیدم. پس در نظام فکری شوپنهاور ایستادگی تا جایی که به مرگ منتهی شود به منزله‌ی خودکشی نیست بلکه اتفاقاً او ایستادگی بر مدار اخلاق رو در راستای اون اراده‌ی کل می‌دونه و بنابراین از اقسام خودکشی نمیارتش و اینجا براش مثال‌هایی آورده، اما اینکه فرد از سر راحت طلبی به سمت خودکشی بره رو می‌گه این به معنای بی‌طاقتی تو در تجربه‌ی زندگیه چون تجربه‌ی زندگی یعنی وانهادگی در اختیار اون اراده‌ی کل.

موضوع دشوار بود سنگین بود من دلم نیومد که شما رو به کتاب اصلی ارجاع ندم این گرفتاری اخیر منه توی جرعه‌های می ‌که نمی‌تونم به کتاب در باب حکمت زندگی اکتفا کنم ولی امیدوارم که کوشش نارس من یه طعمی از اندیشه‌ی شوپنهاور رو به شما رسونده باشه و به امید هم‌سفری و هم‌صحبتی در جرعه‌‌های بعد. [/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

احتمالاً شما هم مثل من اگر در متن‌خوانی شوپنهاور به کلمه «چلمن» برسید کنجکاوی‌تان برانگیخته خواهد شد که این متفکر عمیق و دقیق، چه کسانی را با عنوان «چلمن» خطاب می‌کند. چه بسا بعد از شنیدن این چند دقیقه دریابیم که بسیاری از ما نیز در زندگی‌مان رفتارهای چلمن‌گونه داشته‌ایم. برای اینکه توجه داشته باشیم همه ما ممکن است در برخی شئون زندگی گرفتار این رویه و عادت باشیم و مسئله محدود به شخص یا گروه خاصی نیست من «ایسم» را به این کلمه اضافه کردم تا بیانگر نحوه‌ای از مواجهه با واقعیت در جهان باشد.

 

این جرعه از مِی، خارج از کتاب درباب حکمت زندگی و بر اساس بخشی از کتاب اصلی شوپنهاور است؛ اما به نظرم آمد آگاهی بر این قاعده ما را در درک بسیاری از مسائل، از جمله حکمت زندگی، یاری خواهد کرد.

منابع

– جهان همچون اراده و تصور – صفحه 82
تقدیم از: حسام ایپکچی
خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور

 

متن کامل جرعه‌ی سی و چهارم

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌‌پیاله‌های من سلام. بسیار خوشحالم از اینکه فرصت داشتیم زندگی کردیم عمر دوام یافت و تونستیم فکر بکنیم برسیم به چنین روزی که پنج شنبه سیزدهم مرداد ماه سال یک هست و جرعه‌ی سی و چهارم می رو باهم  هم‌پیاله باشیم. اون چه که در دقایق پیش‌رو خدمت شما عرض می‌کنم به نگاه من خیلی مهم و برجسته اومد. انقدر جذاب و ضروری که قانع شدم با اینکه خارج از کتاب در باب حکمت زندگی است اما یک جرعه‌ی مستقل بهش اختصاص بدم و پیرامونش فکر کنم و فکر کنیم.

این که می‌گم خارج از کتاب در باب حکمت زندگی به معنی این نیست که خارج از منظومه‌ی فکری جناب شوپنهاور قراره قدم برداریم نه همچنان به همان خم پایبندیم سر سفره شوپنهاور هستیم اما این بار مستقیماً از کتاب اصلی او می‌خوام جملاتی رو خدمت شما نقل بکنم و بر مدار قراری که از جرعه‌ی قبل با هم گذاشتیم ابتدا منبع رو بهتون عرض می‌کنم و بعد بریم به سراغ طرح موضوع.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ] کتابی که امروز در موردش صحبت می‌کنیم کتاب اصلی شوپنهاور است یعنی جهان همچون اراده و تصور به شرحی که در کتاب نامه‌ی mey.ir می‌تونید بخونید. جلد اول دفتر اول از صفحه‌ی ۸۱ تا صفحه‌ی ۸۳ من نکاتی دارم که خدمت شما عرض می‌کنم این از باب منبع. در این جرعه به سراغ منبع دیگری نمی رویم.

رفقای من یک روش مطالعه هست که من ازش خیر بردم با شما هم تقسیم می‌کنم ببینید به کارتون می‌آد یا نه. اون موقعی که متن رو می‌خونم خودمو میزارم به جای اون نویسنده یا متفکر و سعی می‌کنم به اندازه‌ی بضاعتم همچنانی که او راه رو پیموده مسیر رو طی کنم قدم به قدم باهاش پیش بیام و بتونم هم‌داستان با او مسئله رو برای خودم روایت کنم، چی چی رو برای خودم روایت کنم؟ مسئله رو؛ وقتی می‌خوایم از زاویه‌ی یک متفکر یا در مسیر او قدم برداریم اینو باید مد نظر داشته باشیم که اول از کجا جریان شروع شده؟ از یک سوال، از یک پرسش، یعنی اون این متنی که داره برای ما می‌نویسه یا اون چیزی که برای ما داره تبعین می‌کنه اثر یک سوالی‌ست که مقدمتاً در ذهن او پیش اومده بعد داره برای اون سوال پاسخ می‌ده. اگر خود این فیلسوف و متفکر بیان رسایی داشته باشه ما رو زود با اون سوالش مواجه می‌کنه وگرنه ما خودمون باید تامل کنیم که اینایی که داره می‌گه در پاسخ به چه سوالیه؟ چه مسئله ای رو می‌خواد حل بکنه که داره این توضیحات رو می‌ده؟ با این روش اگر بخوایم به سراغ موضوع امروزمون بریم سوالی که در ذهن شوپنهاور هست چنینه (همه‌ی حرف‌هایی که من می‌زنم یه چنانکه من تا امروز می‌فهمم درش مستتره، یعنی اونقدری که من تا امروز می‌فهمم مسئله‌ی شوپنهاور چنین بوده)، اینکه آیا عقل انتزاعی برای فهم تمام شئون زندگی کارامده؟ خب اینجا علی القاعده می‌تونید از من سوال بکنید که حسام منظورت از عقل انتزاعی چیه؟ یا منظور شوپنهاور از عقل انتزاعی چه بوده؟ عقل انتزاعی یعنی اینکه ما در فکر خودمون به شکل نظری قبل از اینکه در میدان عمل با یک کیس و با یک مصداق مواجه بشیم، بنشینیم و یک تئوری رو پردازش بکنیم یک قاعده سازی بکنیم و بگیم این قاعده حاکمه بر جهان واقعی بعد اینو برش داریم و بیاییم باهاش زندگی بکنیم، این برداریم بیایم زندگی بکنیم می‌شه مراحل بعدی زمانی که فقط نشستیم پشت میز خودمون در اتاق فکر خودمون داریم به اون مسئله فکر می‌کنیم و براش پاسخ استخراج می‌کنیم براش قاعده تاسیس می‌کنیم یا قاعده کشف می‌کنیم اینا همش در مرحله‌ی عقل انتزاعیه. شوپنهاور دربند ۱۳ کتاب اصلیش به اون نشانی که چند دقیقه قبل عرض کردم می‌آد و در ادامه‌ی مقدماتی که در بندهای قبل گفته می‌رسه به بحث شناخت عقلانی انتزاعی و در ذیل اون یک جمله‌ای رو می‌گه از اینجا به بعد دیگه ما داریم آهسته آهسته وارد گود محتوای اصلی این جرعه می‌شیم. می‌گه چنان که دیده‌ایم بسیاری افعال بشری به مساعدت عقل و شیوه‌ی مدبرانه انجام می‌گیرند اما با این حال برخی امور بدون کاربرد ‌این‌ها نتیجه ‌بخش‌ترند. اون مدلی که من برای مطالعه عرض کردم این جا جواب می‌ده، شما فرض بکنید این جمله‌ای که من الان از روش خوندم گزاره‌ی خبری است در پاسخ به یک سوال چه سوالی برای این جمله می‌تونید در ذهن بیارید؟! این روش رسیدن به سواله. اگر ما از شوپنهاور سوال کرده باشیم که آیا شناخت عقلانی انتزاعی برای رسیدن به همه‌ی امور زندگی یا برای آگاهی داشتن در همه‌ی شئون زندگی کافیه؟ اون وقت او به ما پاسخ می‌ده که گرچه برای بسیاری از افعال بشری ما ضرورتاً باید به مساعدت عقل تکیه بکنیم و از شیوه‌ی مدبرانه استفاده بکنیم اما برخی از امور هم هستند که بدون این عقل انتزاعی نتیجه ‌بخش‌ترند. عجبا این حرف رو کی داره به ما میزنه؟ یک شاعر عاشق پیشه‌‌ای که دست شسته باشه از تعالیم عقلی و مقدمات منطقی و فلسفی این جمله رو به ما نمی‌گه، شوپنهاور داره به ما می‌گه که یک انسانی‌ست که شما در ادامه‌ی همین جستار اگر برید و مطالعه بکنید که این ذهن پیچیده چگونه اومده فرایند خندیدن در انسان رو تحلیل کرده انگشت به دهان می‌مونید که بابا عجب مغزی داری تو عجب فکری داری تو، چنین متفکری داره به ما می‌گه که اگرچه که ما به این عقل نیاز داریم و به بسیاری از این قواعد در عرصه‌ی تفکر نظری و عالم انتزاعی برای ما حاصل می‌شه اما این کافی نیست، نه تنها این کافی نیست بلکه در صفحه‌ی بعد افرادی که فقط به قواعد عقل نظری اکتفا می‌کنند رو بهشون می‌گه اینا چلمنن.  این کلمه‌ی چلمن از کجا آمده تو متن؟ این ترجمه‌ایست که در مقابل کلمه‌ی انگلیسی folly مترجم انتخاب کرده. یه ذره نامانوسه وسط متن فلسفی ولی غلط نیست چه‌بسا یه جورایی هم نزدیکه به منظور شوپنهاور چون که شوپنهاور اینجا داره به یک نوع رفتار و یک نوع زیستن اشاره می‌کنه در مقابل گویش‌های اشتباه و احمقانه داره می‌‌آره یعنی یه ذره عملگرایانه هست، متن رو با دقت بخونید خودتون هم متوجه می‌شید. چیزی شبیه همونی که ما توی زندگی به زبون شوخی و کنایه می‌گیم فلانی چلمن بازی درمی‌آره و شوپنهاور هم می‌خواد بگه یک گونه‌ای از مواجهه با واقعیت هست که چلمن بازیه، این برای این که ریشه‌ی این کلمه در متن رو بدونید از کجا اومده. برای اینکه این رو بهتر بفهمیم باید درک بکنیم که شوپنهاور به کیا می‌گه چلمن؟ و من به اتکای همین لفظ نام چلمنیسم رو برای این جرعه انتخاب کردم. یک نفس تازه کنم و بعد برای شما از مقامات چلمن بودگی بگم.

قبل از اینکه به بحث چلمن برسم، یعنی به عنوان مقدمه‌ش، یک نکته‌ی خیلی جالبی رو خدمتتون بگم در همین بندی که بهش اشاره شد یعنی بند سیزدهم شوپنهاور یک تحلیل فوق‌العاده زیبا و جزئی ارائه می‌ده در خصوص خندیدن؛ از نظر شوپنهاور خنده یک کنش بشریه به همین خاطر یک موضوع خیلی مهمیه باید ببینیم که بشر با چه فرایندی و در مواجهه با چه چیزی به خنده می‌رسه. موضوع این جرعه‌ی ما نیست و یک بحث مستقل می‌خواد که نمی‌دونم اسمشو چی می‌شه گذاشت مثلاً می‌شه بگیم تبارشناسی خنده یا هستی‌شناسی خنده، بهش فکر نکردم ولی می‌تونه مستقلاً موضوع یک جرعه باشه. چکیده بخوام تو یه جمله بهتون بگم می‌گه خنده مربوط به زمانی‌ست که یک مفهوم تجانس با واقعیت نداره یعنی مفهوم و واقعیت باهم نسبت صحیحی پیدا نمی‌کنند بنابراین مخاطب این پدیده یا اون کسی که با این موقعیت رو‌به‌رو شده باز خوردش رو به شکل خنده نمایش می‌ده بعد می‌آد انواع این عدم تجانس رو بین مفهوم و واقعیت تحلیل می‌کنه می‌رسه به یک گزینه‌ای که بهش می‌گه بذله گویی می‌رسه به یک گزینه‌ی دیگه‌ای می‌شه هرزه گویی می‌رسه به یک گزینه‌ی دیگه‌ای می‌شه چلمن بازی درآوردن. من می‌دونم شاید یه ذره نسبت به جرعه‌های دیگه این جرعه احتیاج به دقت مضاعف داشته باشه اما چاره نیست، ببینید کتاب در باب حکمت زندگی یک کتابیه که شوپنهاور با یک عالمه اغماض و ساده کردن الفاظ اون رو نوشته و روایت کرده، وقتی ما به سراغ متن اصلی میایم دیگه زدیم به اصل خزانه و خب اینجا سطر به سطرش در و گوهره نمی‌شه راحت با متن کنار اومد کشتی گرفتن می‌خواد. برگردم به ادامه‌ی توضیحم، وقتی داره خنده رو توضیح می‌ده و گفتیم یکیش رو می‌رسه به چلمن بازی درآوردن مصداقش می‌شه مثل دلقک‌ها. دلقک‌ها چیکار می‌کنند توی بذله گویی؟ ما برای اینکه طرف رو بخندونیم تو الفاظ داریم یه کاری می‌کنیم دلقک وقتی می‌خواد مخاطبش رو بخندونه بعضاً دیدید که اینا دیالوگ ندارند یعنی هیچ متنی به زبان نمیآد و بر اساس یه سری کنش و حرکت می‌خواد مخاطب رو بخندونه یه جاهایی مثل اکت چارلی چاپلین توی فیلم‌هاش اصلا حرف نمی زنند ولی عمل کردی که دارن نشون می‌دن مارو میخندونه. چرا ما رو میخندونه؟ چون اون رفتاری که داره نشون می‌ده از جنس واقعیتی که او در آن قرار گرفته نیست، اینکه کسی ورداره با آچار هیکل‌ یه نفر رو سفت بکنه و با بدن او مثل پیچ مهره رفتار بکنه خب این چلمن بازیه دیگه چرا؟ چون عملی که او داره نشون می‌ده منطبق با واقعیت نیست. پس اینجا شوپنهاور یک مسیری رو طی می‌کنه یک مقدماتی رو طی می‌کنه و می‌رسه به واژه‌ی چلمن. وقتی حکیم و متفکر داره یک صفتی رو به کار می‌بره که از نگاه ما یا در ادبیات عامیانه‌ی ما این فحش محسوب می‌شه، تحقیر و تخفیف دار محسوب می‌شه، معناش این نیست که اون متفکر هم داره لفظ رو پرت می‌کنه؛ از قاعده‌ی تفکر به دوره که ما مثل انسان‌های بدوی اونها اگر سنگ و نیزه به سمت هم پرت می‌کردند ما کلمه به سمت هم حرکت کنیم، کلمه پرت کردن کار حکیمانه نیست. شوپنهاور اگر از چلمن استفاده می‌کنه به این کلمه‌ی چلمن رسیده ممکنه غلط رسیده باشه! و روشش رو ما نقد بکنیم ولی او یک مقدماتی رو طی کرده و رسیده به این کلمه. من این رو از این جهت عرض می‌کنم که شوپنهاور کلمات اینچنینی رو نسبت به متفکران بزرگ هم به کار برده مشخصاً تو همین کتاب مثلاً تو همین صفحه‌ی بعد به شیلر گیر می‌ده مکرر به فیشته گیر می‌ده مکرر به هگل بد می‌گه اگر برمی‌گرده به هگل می‌گه شیاد ما می‌تونیم بگیم که آقا تو خیلی قضاوت نارس و غیر اخلاقی داری و اصلا نباید این رو بگی، ولی بدانیم که شوپنهاور مسیری طی کرده به این کلمه رسیده ما اگر می‌خواهیم با او مخالفت کنیم باید اول مسیرش رو بشناسیم مثل اینجا که این مسیر رو طی کرده و به یک گروهی از آدمها می‌گه چلمن؛ اما به کیا می‌گه؟ تا اینجا چه مسیری رو با هم طی کردیم؟ در بند اول جرعه سوال رو مطرح کردیم، سوال‌مون چی بود؟ اینکه آیا بر اساس قواعد انتزاعی عقلی می‌شه همه‌ی شئون و همه‌ی امور زندگی رو اداره کرد؟ جواب شوپنهاور این بود که نه، بعضی از امور خارج از عقل انتزاعی درک می‌شه. یک پرانتز باز بکنم برای دوستانی که اهل دقت و تحقیق‌اند، ببینید اونجایی که ما داریم راجب عقل صحبت می‌کنیم در این جستار غرضمون یکی از مفاهیم عقله اون هم مشخصاً عقل انتزاعیه متن انگلیسیش ‏abstract rational بوده که توی این متن به عنوان عقل انتزاعی ترجمه شده و ترجمه‌ی درستی هم هست چه‌بسا ما بتونیم بعداً بیشتر دقت کنیم و دریابیم که این تمام مفهوم عقل رو شامل نمی‌شه و شوپنهاور اینجا در نقد عقل انتزاعی یا تعریف محدوده برای عقل انتزاعی با ما صحبت می‌کنه پرانتز را ببندم و ادامه بحث رو عرض بکنم. در بند دوم چیو توضیح دادیم؟ گفتیم که شوپنهاور به یک گروهی می‌گه چلمن و برای اینکه درک کنیم وقتی شوپنهاور می‌گه چلمن منظورش کیه یه توضیحاتی رو خدمتتون عرض کردم که عصاره‌اش این می‌شد: کسی که رفتارش و عملکردش بر اساس مفاهیمیه که اینا منطبق با واقع نیست، این هم شد تعریف چلمن. حالا در بند سوم می‌خوام جمع بندی بکنم خدمت شما و بگم شوپنهاور به کیا می‌گه چلمن.

دستم به دامن‌های گل من گلی تون از اینجا به بعد داریم وارد قله‌ی بحث می‌شیم خیلی دقت می‌خواد و فکر می‌کنم این تیکه‌ای که الان عرض می‌کنم بیشتر از یک بار شنیدن نیاز داره چون من خودم خیلی روزها صرف شد تا بتونم این چند دقیقه رو براتون ضبط کنم. برای شروع از روی متن می‌خونم پاراگراف دوم صفحه‌ی ۸۲ منبعی که معرفی کردم. دو جمله اولش رو براتون می‌خونم شوپنهاور می‌گه قاعده پرستی یکی از اشکال چلمنیست این از عدم اطمینان شخص به فهم خودش و از این رو عدم تمایل به واگذاری امور به تشخیص فهم خود و تشخیص مستقیم اینکه چه چیز در فلان مورد درست هست ناشی می شود؛ چیو تحلیل کرد؟ چلمن رو برای ما تعریف کرد با هم راجبش صحبت کردیم حالا داره اینجا می‌گه قاعده پرستی یکی از اقسام و اشکال چلمن بودنه، واژه‌ی جدید داره به ما معرفی می‌کنه، قاعده پرستی؛ قاعده پرستی ترجمه‌ی یک کلمه‌ای بوده متن آلمانی رو نمی‌دونم ولی مترجم اینجا قاعده پرستی رو در ترجمه‌ی کلمه‌ی pedantry آورده. توی لغت نامه کمبریج در برابر pedantry می‌آد دوتا مولفه می‌گه که از نظر من اولیش اینجا به کار ما می‌آد من محاوره‌ای می‌گم یعنی فرض بکنیم داریم راجب یک شخص صحبت می‌کنیم می‌گه این شخص کسیه که to interested in formal rules، خیلی توجهش به قواعد شکلیه، من اینجا formal رو برای خودم رسمی ترجمه نکردم می‌گم شکلی، صوری، یک پارامتر دیگه‌ای هم بعدش می‌ده که این توضیح می‌دم که چرا به کار ما نمی‌آد می‌گه که  and small details that are not important  می‌رن سراغ اون جزئیاتی که مهم نیست. اتفاقاً اینجا شوپنهاور می‌گه که قاعده پرست‌ها چون به دنبال جزئیات نمی‌روند چلمن‌اند یعنی این تیکه‌ی دومش به کار ما نمی‌آد اما اون تیکه‌ی اول رو براتون توضیح می‌دم پس تا به اینجا کلمه‌ای که داریم راجبش صحبت می‌کنیم قاعده پرستی ترجمه واژه pedantry  هست. حالا ماجرا از چه قراره؟ شوپنهاور می‌گه آقا خانوم بعضی از ماها هستیم وقتی با یک رخداد و پدیده روبرو می‌شیم به جای اینکه به تجربه و فهم خودمون از اون و پدیده اعتماد بکنیم و آن را بپذیریم فهم خودمون رو ترک می‌کنیم می‌ذارمش کنار می‌ریم به سراغ قواعد کلی، بریم ببینیم که در قواعد کلی تو درس و مشقی که خوندیم راجب این موضوع چه گفته‌اند بعد بر اساس اون قاعده‌ی کلی خودمون رو تصدیق می‌کنیم یا به خودمون معنا القا می‌کنیم. می‌گه خب تو چلمنی دیگه زن حسابی مرد حسابی وقتی یک چیزی در برابر تو آشکار شده خودت داری تجربه می‌کنی و با یک جزئیاتی در واقعیت داری او را می‌چشی به فهم اکنون خودت پشت پا می‌زنی می‌گی این اصلا انگار نه انگار برم ببینم تو جزوه‌مون چی گفته؟ و اون جا می‌ری از یک قاعده‌ی کلی استفاده می‌کنی و سعی می‌کنی چنانی بفهمی که همه می‌فهمند؟ یعنی شاید اینجوری هم بشه گفت که یک درک عرفی همگانی غیر واقعی انتزاعی رو ترجیح می‌دیم به تجربه‌ای که من الان خودم وسط میدون دارم. من یک بار راجب عشق بحث می‌کردم و می‌گفتم آقا من کاری ندارم همین آقای شوپنهاور چنین گفته آقای اریک فروم اونجوری گفته آقای فروید اینجوری گفته همه‌ی اینایی که اینجوری گفتن دستشون درد نکنه یکسری قواعد نظری هم از توش استنباط کردن اومدن گفتن به نحو کلی تمام این عشق‌هایی هم که ما داریم تجربه می‌کنیم اراده‌ی معطوف به حیات این عالمه، حالا می‌رسیم جلوتر بعدها راجع به صحبت داریم توی همین هم‌پیاله‌گی‌هامون را در می، باشه همه‌ی ‌این‌هایی که می‌گین قواعد کلی به جای خودش ولی باباجان من یه جور دیگری این رو زیستم من یک معنای شخصی چشیدم در این تجربه من نمیام معنای شخصیم رو ول کنم برم بگم چون اعلیحضرت فروید اینطور گفته پس درست گفته. حالا براتون ادامه‌ی متن را می‌خونم ببینید با این توضیحاتی که من عرض کردم رساتر می‌شه خدمتتون یا نه؟! ادامه‌ی متن این طوره: از این رو وی فهم خود را یکسره به زیر یوغ عقل می‌کشد و در همه‌ی موقعیت‌ها آن را به کار می‌گیرد به عبارت دیگر این شخص همواره می‌خواهد از مفاهیم، قواعد و اصول کلی آغاز کند و در زندگی و هنر و حتی در کردار نیک اخلاقی نیز سخت به ‌این‌ها پایبند باشد لذا چسبیدن به صورت و روش و اصول و لفظ ویژه پ‌ی قاعده پرستی‌ست و جای ماهیت حقیقی مطلب را می‌گیرد پس متوجه شدید دغدغه‌ی شوپنهاور چیه؟ می‌گه اگر ما همیشه بخواهیم بر اساس یک اصول کلی حل مسئله کنیم، هر تجربه‌ای که باهاش مواجه بشیم ادراک واقعی خودمون رو ول بکنیم بریم ببینیم بقیه در یک قاعده‌ی کلی نظری این موضوع رو چگونه توصیف کردند و به اون وصف اکتفا بکنیم اینجا نمی‌تونیم به ماهیت حقیقی اون مطلب دسترسی پیدا کنیم؛ چرا؟ چراشو دوباره از رو می‌خونم، از اینجا به بعد دیگه متن شوپنهاوره، چون به زودی ناسازگاری بین مفهوم و واقعیت خود را نمایان می‌کند چرا که مفهوم هرگز به مورد خاص تقلیل نمی‌یابد و عمومیت و قطعیت سفت و سختش هرگز نمی‌تواند در مورد اختلافات کوچک و حالات بیشمار واقعیت به درستی به کار رود. عزیزجان هر موضوعی در عالم واقع انباشته شده از انبوهی پیرامون‌هاست، انبوهی از مقدمات و ببینید بهتون عرض کردم که اسمال دیتیل اتفاقاً برای ما لازمه که از قاعده پرستی بیایم بیرون عین لفظ اینجاست گفت اختلافات کوچک، رفقایی که توی پادکست انسانک همراه بودین من قبل از اینکه واقعاً به این متن به این شکل برسم راجب مسئله‌ی پیرامون دغدغه‌هایی داشتم که خدمت شما عرض کردم و گفتم ما در عالمه واقع هیچ چیزی رو انتزاعی نمی‌تونیم تجربه کنیم شما یه دونه درخت رو در عالم واقع نمی‌تونید فقط و فقط یک درخت تجربه کنید اون درخت وسط یک باغه وسط یک بیابونه وسط یک دشته یک محیط پیرامونی داره اون درخت رو شما در فصلی تجربه می‌کنید اون درخت رو شما با حالات، تجربیات و درونیاتی ادراک می‌کنید یه چیزایی سابقاً راجب درخت‌ها می‌دونستید  حالا دارید اون رو می‌بینید، همه‌ی ‌این‌ها پیرامون اون واقعه و رخداد رو می‌گیره می‌شه تجربه دیدن یک درخت. شوپنهاور هم الان همینو می‌گه، می‌گه واقعیت این قدر جزئیات داره و انقدر تفاوت‌های دیتیل با مفهوم کلی داره که اگر ما فقط به اون قاعده‌ی کلی اکتفا بکنیم حقیقت اونی که رو به رومون هست رو نمی‌تونیم لزوماً بهش اشراف پیدا کنیم؛ این قسمت از جرعه رو همینجا نگه می‌دارم قسمت پایانی و به‌عنوان یک جمع بندی و یک موخره چندتا مصداق می‌گم براتون که ما اگر بخواهیم قاعده پرست باشیم در فهم چه چیزهایی جا می‌مونیم؟ کجاها دستمون زیر سنگ خواهد موند؟

شوپنهاور چند تا مصداق می‌گه یکی دو تا هم من اضافه می‌کنم. از جاهایی که قاعده پرستی ما رو از کنه موضوع و حقیقت موضوع دور می‌کنه یکیش یا اولیش توی مثال‌های شوپنهاور هنره، هنر از نگاه شوپنهاور خیلی موضوع اندیشیدنی‌ایه چون فیلسوف هنر شناسی‌ست بسیار کتاب خوانه ادبیات می‌شناسه متن‌های متعددی رو خونده در مراجعه‌ی به فلسفه‌ی شرق و ادبیات شرق اثر گذار و صاحب سبکه و فکر کنم گفتم سعدی رو خونده بودا رو خونده آیین هندو رو خونده، این در حوزه متن و کلمه. موسیقی رو خیلی خوب می‌شناسه به سبک خودش ساز می‌زنه شعر رو بسیار خوب می‌شناسه یه همچین شخصی می‌گه اگر شما بخواین هنر رو با قاعده پرستی درک بکنید و تجربه بکنید غرق می‌شید در یکسری از قواعد خشک و فاقد خلاقیت یک اثر بدون روح خلق می‌کنید. پس از نگاه شوپنهاور هنر فقط فرم نیست چه بسا اصلاً هنر در حصار فرم قابل تجربه نیست یک مثال دیگری که می‌زنه در حوزه‌ی اخلاقه با اینکه می‌دونیم شوپنهاور بسیار به کانت علاقه‌منده و متاثر از کانته اصلاً دعواش با بقیه اینه که پساکانتی راستکی منم، منم که دارم اون نظریه‌ی کانت رو ادامه می‌دم و ایرادات‌شو اصلاح می‌کنم به همین خاطر با خیلی از فیلسوفان هم‌عصر خودش درگیره و می‌دونیم که اخلاق جزء مواردی است که شوپنهاور با کانت تمایز نظر داره، یکی از ایراداش به کانت همینه می‌گه تو وقتی داری راجب اخلاق صحبت می‌کنی می‌ری قاعده تعریف می‌کنی می‌گه ما صرفاً به اتکای یک قاعده‌ی عقلی و انتزاعی نمی‌تونیم تعریفی از عمل اخلاقی ارائه بدیم بلکه انبوهی از جزئیات در خود اون واقعه و مصداق جریان داره، حاصل از هیجانات آنی و واقعیت‌های خود این مصداقی که ما می‌خوایم راجبش نظر بدیم، که اون‌ها موثرند از قبل نمی‌تونیم براش قاعد تعریف کنیم بگیم همه جا لزوماً این اخلاقی‌ست. این مثالی که الان می‌خوام بزنم مال منه شاید مثال غلطی باشه همه‌ی اینایی که می‌گم مثال منه برای اینه که شما با خیال راحت بزنید زیرش نقدش کنید، به عنوان مثال می‌گم قاعده‌ی طلایی اخلاق یعنی این که هرچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند بله این می‌تونه انبوهی از جاها مصداق داشته باشه ولی در بعضی جاها هم این قاعده می‌تونه کاملاً به نتیجه‌ی غیر اخلاقی ختم بشه شما فرض بفرمایید یک پدری یک بزرگتری برای خودش یک زندگی محقر عاجزانه‌ی در انزوا رو بپسنده و بگه چون من برای خودم اینو می‌پسندم همه‌ی بچه‌هام رو هم می‌خوام تو همین وضعیت بزرگ کنم آیا اینجا اخلاقیه؟ بعد بریم سراغش بگیم خب چرا این کارو می‌کنی؟ می‌گه ببین به قاعده صدق می‌کنه من هر آنچه بر خودم می‌پسندم را بر دیگران هم می‌پسندم؛ خب من اصلاً نمی‌خوام شبیه تو بشم، همین قاعده رو برید باهاش آموزش بدید بگید من خودم اینجوری تعلیم دیدم بنابراین پس از خودم رو هم اینجوری تعلیم خواهم داد؛ خب آیا این روش صحیحه برای آموزش و پرورش؟! ولی با آن قاعده داره صدق می‌کنه. شوپنهاور می‌گه این قاعده پرستیه که ما با یک شابلون بگیم زین پس هر چیزی به این شابلون انطباق داشت می‌شود اخلاقی و راست می‌گه یه مثال دیگه و آخرین مثالی که شوپنهاور می‌زنه تو این حوزه در مباحث سیاسیه، شوپنهاور می‌گه اصول‌گرایی از مصادیق قاعده پرستی و چلمنیه. ببینید ما داریم با ادبیات این کتاب صحبت می‌کنیم این کلمه‌ی اصول‌گرایی رو هم خود کتاب می‌گه بذارید از رو بخونم فردا انگ به من نزنید، کجا رو دارم می‌گم؟ پاراگراف اول صفحه‌ی ۸۳: هنگامی که به ویژه در مباحث سیاسی از اصول‌گرایان، کارشناسان علوم نظری، دانشمندان و امثال ‌این‌ها صحبت می‌کنیم مرادمان قاعده پرستان‌اند یعنی کسانی که به طور انتزاعی و نه در واقعیت بر امور وقوف کامل دارند تجرید یا انتزاع عبارت است از صرف‌‌نظر کردن از تعاریف مفصل‌تر و دقیق‌تر اما در عمل بسیاری امور دقیقاً به ‌این‌ها وابسته‌اند. ببین عزیز اینجا که داره می‌گه قاعده پرستی یا اصولگرایی منظورش چیه؟ منظورش اینه که ما از قبل یک تعاریفی از تمام باید‌های پیش رو داشته باشیم بگیم اگر اونجوری شد من این کارو می‌کنم اگر این این‌وری رفت من این کارو می‌کنم همه‌ی ‌این‌ها رو از قبل تعریف کرده باشیم این دیگه ویرایش‌پذیر هم نیست تا می‌خوای بهش دست بزنی می‌گه ببین این اصول ماست. می‌گیم خب این اصول تو، الان ما در عرصه‌ی واقعیت با یک جزئیاتی روبه رو هستیم می‌گه نه ما پای اون اصل‌مون وایسادیم. شوپنهاور می‌گه اتفاقاً چون همون جزئیات واقعی و کف میدون رو بهش توجه نمی‌کنی و دائم به باز تکرار همان اصول سابقت مشغولی چلمنی چون از قاعده پرستی دست برنمی‌داری که بیای دقیقاً در مورد همین مصداق اکنونی و پیش روی خودت بحث کنی. این سه تا مثالی که شوپنهاور زد رو تقدیم می‌کنم به رفقای حقوق‌دان و حقوق‌خوان، اساتید، قضات و وکلا، عزیزان من اساتید من سروران من قاعده پرستی آسیب قضاست آسیب تحقق عدالته، ما نمی‌تونیم با اتکا به یک سری از اصول تشخیص حق از باطل، تمایز حق و قضاوت بین افراد رو رباتیک پیش ببریم این غلطه اگر که قرار باشه که ما قاضی و دادرس رو در مقام تشخیص تبدیل کنیم به ماشین ابداً در مقام قضا مامور معذور نیست قضاوت ماموریت استخدامی و ماشینی نیست قضاوت توجه به جزئیاته و اینجاست که پدیدارشناسی حق اهمیت پیدا می‌کنه یعنی تو باید چنان روایت و داستان این واقعه رو بشنوی که در تو استنباطی حاصل بشه اختصاصاً مربوطه به همین واقعه و به همین جهت ما نمی‌تونیم یک روزی یک نرم‌افزاری بنویسیم که واقعه رو بهش بگی بره سرچ بکنه در قوانین و مقررات جهات مخفّفه و مشدّده و اینا رو هم برای خودش در بیاره و بگه خب اینم حکم پرینت بگیرین بیان بیرون، این اتفاق نمی‌تونه بیفته چون درک جزئیات انسانی کار انسانه. بازم می‌شه مصداق آورد حالا این حقوق بود شما تو مدیریت نمی‌تونید صرفاً به قواعد کلی اکتفا کنید شما تو روانشناسی نمی‌تونید صرفاً به قواعد کلی اکتفا نکنید نمی‌تونید فله نسخه بدید اصلاً فرق درمانگری با وعظ عامیانه با نصیحت و پند کلی در اینه که درمان باید متکی به یک مصداق باشه اگه هی اومدی همون جزوه‌های درسی‌تو تکرار کردی نازنین من چلمنی چون داری به قاعده‌ها اکتفا می‌کنی؛ در طبابت شاید کمتر این اتفاق میافته چون طبیب پذیرفته که هر بدنی داره کارکرد و عملکرد خودش رو به ما نشون می‌ده اما اگر در تعامل با بیمار فقط به مکانیزم بدنی او توجه کردی و جزئیات روحی خلقی تاریخی و اجتماعی او را در درمان موثر ندیدی سرور من چلمنی‌. این چلمن در این معنا ناسزا نیست بلکه سزاست بر کسی که به فهم و ادراک اکنونی خودش بی‌اعتناست و چون خودش رو ناقابل دیده در فهم واقعیت یا بار فهمیدن رو بر دوش خودش سنگین دیده می‌گه اینو دست به دست برسونید به دوش همه آقا هر کی یه طرف‌شو بگیره همسایه‌ها یاری کنند که فهمی برای ما حاصل بشه‌.خب حرف بسیاره و تا به همین جا ببندیم موضوع رو امیدوارم که سهم ما از زندگی بیش از این باشه باز هم باهم صحبت کنیم و بیندیشیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

شوپنهاور در کتاب در باب حکمت زندگی، بیشتر متوجه «حکمت عملی» بوده و مباحثی را به میان آورده که در زندگی روزانه برای ما کارآمد است؛ اما در همین میان، آنچه در اپیزود سی و سوم مورد بحث قرار گرفته به مراتب از اپیزودهای قبلی به عمل نزدیکتر است.

چهار سرفصل در این اپیزود مورد بحث قرار گرفته است:

  • اول: اشاره‌ای به زندگی شوپنهاور
  • دوم: توازن در حرکت
  • سوم: اهمیت سلامتی و تجویز عملی شوپنهاور
  • چهارم: حکمت پیاده‌روی

منابع

  • کتاب در باب حکمت زندگی: صفحه 33 الی 35
  • فلسفه شوپنهاور – برایان مگی: صفحه 16 و 17
  • واژه‌نامه تاریخی فلسفه شوپنهاور: صفحه 33

متن کامل جرعه‌ی سی و سوم

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
هم‌پیاله‌های من سلام. امیدوارم که در سلامتی، تندرستی و عافیت این جرعه که جرعه‌ی سی و سوم مِی هست رو بشنوید و با هم دیگه هم‌سفره و هم‌پیاله باشیم. اتفاقاً موضوع این جرعه هم مرتبطه با مسئله‌ی سلامتی و بدن که به قراری که خواهید شنید خدمتتون تقدیم می‌کنم اما قبل از اینکه وارد بشیم در اصل صحبت دو تا پیش‌درآمد رو خدمت شما بگم: [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ] پیش‌‌درآمد اول اینکه فاصله‌ی بین جرعه‌ی ۳۲ و ۳۳ خیلی طولانی شد کمابیش حوالی دوماه و سعی می‌کنم که این فاصله بعد از این کمتر بشه و با وقفه‌های کمتری با هم بتونیم هم‌فکر و هم‌صحبت باشیم. دلایل وقفه مرکبه از چیزهای گفتنی و نگفتنی. اما اون بخشش که گفتنیه و می‌‌‌ارزه که عمر شما رو صرف کنم مربوط به اینه که چند تا کتاب رو باید مطالعه می‌کردم و این وقفه فرصتی شد تا به منابع مِی اضافه بشه. مواردی که خوندم رو از این به بعد هم استناد می‌کنم بهشون و کتاب‌ها رو جرعه به جرعه فراخور بحث ارجاع خواهم داد ولی پیرو برنامه‌ای که از پیش هم داشتیم کتاب‌نامه‌ی سایت رو به روز کردم یعنی شما در وب سایت mey.ir که تشریف ببرید کتابنامه که ملاحظه بکنید منابع قبل از این هم نوشته شده بود این مواردی که اخیراً ورق زدم رو هم اضافه کردم البته که اصلاً تاکیدی به خرید کتاب‌ها نیست اگر تمایل دارید، میل دارید، خودتون بخرید من نه سفارش به خرید دارم نه متاسفانه کد تخفیف دارم که بهتون پیشنهاد بدم ولی اگر به کارتون بیاد پژوهشگر این حوزه هستید خریدن این کتاب‌ها خالی از لطف نیست. اما اون اندازه‌ای که من بهش نیاز دارم در بحث و نیازمند گفتگوی ماست هر جایی که برسه من اون تکه از متن رو روخوانی می‌کنم و شما نیازی نیست که حتماً کتاب مقابل‌تون باز باشه، این پیش‌درآمد اول.
اما پیش‌درآمد دوم این که پادکست می در حال شدنه یعنی من هم هم‌پای شما دارم فکر می‌کنم، مطالعه می‌کنم، می‌اندیشم و تجربه می‌کنم و قدم به قدم چیزهایی رو می‌تونیم یاد بگیریم و تصمیم بگیریم که در محتوا و فرم تغییر ایجاد کنه. من یک تغییری در فرم هم از این جرعه سعی می‌کنم بهش پایبند باشم اونم اینکه ابتدای کلام که همین نقطه هست منابع اون جرعه رو بگم که در این جرعه دقیقاً به کجاها ارجاع می‌دیم چون مستحضرید که ما گفتگومون اینجا متکی به متنه و ارجاعات دقیق‌مون رو همون ابتدای کلام مشخص کنیم و بعد اینکه فهرست بگم؛ بگم توی این دقایقی که می‌شنوید من راجع به این چند تا موضوع می‌خوام با شما صحبت کنم که هم شما حضور ذهن داشته باشید و اگر احیاناً یادداشت بر‌می‌دارید سرفصل‌ها براتون مشخص باشه، درخت واره‌ی بحث روشن باشه و من هم با انضباط بیشتری بتونم مطلب رو خدمت شما بگم.
در وفای به این عهد در جرعه‌ی سی و سوم منبع اصلی‌مون که همان کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور به ترجمه‌ی محمد مبشری‌ست. جرعه‌ی قبل تا پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۳ اومدیم ادامه‌ش رو الان خدمتتون عرض می‌کنم و پیش‌بینیم اینه که تا نیمه‌های صفحه‌ی ۳۵ پیش بریم، این منبع اصلی. دوتا منبع تکمیلی هم توی این جرعه استفاده خواهم کرد یکی کتاب فلسفه‌ی شوپنهاور برایان مگی صفحه‌ی ۱۶ و ۱۷ اش رو ارجاع می‌دم یکی هم کتاب واژه نامه‌ی تاریخی فلسفه‌ی شوپنهاور، نوشته‌ی دیوید ایکارت رایت، که این رو هم صفحه‌ی ۳۱ اش رو ارجاع می‌دم. خب این از منابع. اما سرفصل‌هایی که باهم صحبت می‌کنیم یک گریزی می‌خوام بزنم به زندگی شوپنهاور و راجب تحصیلش صحبت بکنم به نظرم موضوع خیلی جذابیه خودم دوسش دارم این بخش رو، بعد در مورد توازن در حرکت بگم. اینم اینجا داخل پرانتز عرض کنم من منبع اصلی رو که می‌گم اگر از صفحه‌ی ۳۳ تا ۳۵ هست من به ترتیب صفحه رو نمی‌رم و بر اساس ساختار و مدل ذهنی خودم موضوع رو ارائه می‌دم ولی محتوای این چند صفحه رو خدمت شما می‌گم، اگه پس و پیش شد دچار سردرگمی نشید .بعد از توازن در حرکت موضوع سومی که خدمت شما می‌گم در مورد ضرورت سلامتی، اهمیت سلامتی و نسخه‌ی عملی شوپنهاوره. مطلب چهارم هم می‌خوام از حکمت پیاده‌روی بگم، یه عرض ذوقیه گرچه که من در می پرهیز دارم از اینکه فاصله‌ام با متن زیاد بشه و موارد ذوقی بگم ولی اینو دلم نیومد نگم گذاشتم توی موخره و اتمام این جرعه خدمت شما تقدیم کنم. این از مقدمات و بریم که وارد اصل کلام بشیم.
همونطوری که می‌دونید این خیلی متداوله که ما وقتی می‌خوایم در مورد اندیشه‌های یک متفکر بحث بکنیم و مطالعه بکنیم موضوع رو از زندگی او آغاز کنیم خیلی از کتاب‌هایی هم که در تفسیر و تبیین اندیشه‌ی بزرگان نوشته شده با همین سنت حرکت کردند یعنی اول زندگی اون فرد رو مورد بحث قرار دادند بعد رفتند سراغ اندیشه‌اش. سنت معقول و قابل دفاعی هم هست چون تفکر در تجربه‌ی زیسته هست که شکل می‌گیره، ما مشغول زندگی در برهه‌ای از زمان و قطعه‌ای از مکانی رخدادهایی بر ما آشکار می‌شه تجربیاتی رو می‌چشیم در این مساف و سرد و گرم و بالا و پایین تفکری در ما شکل می‌گیره، بزرگان هم همین قاعده رو رفتن و بنابراین خارج از استدلال نیست که ما تفکرات یک اندیشمند رو از دل زندگی‌نامه‌ی او بفهمیم منتها در مورد شوپنهاور این موکداً صادقه به همین جهت می‌بینید که تقریباً هر کتابی که من دیدم در مورد فلسفه‌ی شوپنهاور نوشته شده، لااقل کتاب‌های مرجع، اینا اول از زندگی او آغاز کردند به خاطر اینکه زندگی پر تلاطمی داشت یعنی فراز و فرودهای زندگی زیاد بوده از جمله سرفصل‌های جذاب زندگی شوپنهاور روش مطالعه و تحصیل اوست. خیلی فرمال درس نخونده یعنی اینجوری نیست که رفته باشه کلاس اول دبستان همینجوری مدرسه رو ادامه بده بعد بره دانشگاه بعد بره دکترا بعد پایان نامه‌اش رو دفاع کنه و بیاد بیرون بگه من دیگه دکتر شوپنهاورم از قضا بعد هم بره سر کلاس‌های دانشگاه درس دادن رو شروع کنه؛ فضای شوپنهاور این نیست. من خیلی مشتاقم بعداً یک فرصت و بهانه‌ای پیدا بشه راجب شوپنهاوری درس خوندن و روش تعلیم و تربیت شوپنهاور باهم صحبت کنیم که ببینیم خود این شخصیت برآمده از چه مدل مطالعه و تحصیلیه. الان نمی‌خوام توی این قسمت وارد شم، یک لخته و تکه‌ای از این مبحث تحصیل شوپنهاور رو انتخاب کردم که الان بهش اشاره کنم احتمالا اگر از ماها بپرسند که به نظرتون شوپنهاور مطالعاتش رو از کجا آغاز کرده خیلی‌هامون بگیم که مثلاً رفته فلسفه خونده، فلسفه‌ی کانت خونده، فلسفه‌‌ی افلاطون خونده، این منابع درسته ولی سرآغاز مطالعات شوپنهاور نیست می‌دونید که شوپنهاور تاجرزاده‌ست پدرش اهل تجارت بوده تجارت‌خانه‌ی معروفی داشته و این خانواده خانواده‌ی معروف و متمولی بودند و پدرش هم از ابتدا این بچه رو برای همین تربیت کرده بود که کسب و کارش رو بهش بسپره، اینقدر هم تفکر و اندیشه‌اش فراتر از مرزها بوده می‌گن حتی در انتخاب نام پسرش هم وسواس به خرج داده و تعمداً اسم بچه رو گذاشته آرتور که اگر اگر در آینده فرانسه رفت اگر آلمان رفت اگر انگلیس رفت همه جا اسمش رو یک طور تلفظ بکنند و این بچه‌اش سردرگم نشه و همین اتفاق هم میافته یعنی تا قبل از مرگ پدر شوپنهاور در حجره‌ی پدری مشغول به کار بوده وتجارت‌خانه رو اداره می‌کرده که البته این سهم زیادی از عمر شوپنهاور نیست تا اینکه یک مبحثی آغاز می‌شه و او به قول خودمون کسب و کار و دکون و حجره رو می‌پیچونه که بره این کلاس رو شرکت بکنه و یاد بگیره. چی بوده اون مبحث؟ یه آقایی بوده به نام Gall این آقای گال جمجمه شناسی درس می‌داده؛ جمجمه شناسی یعنی چی؟ یعنی بر اساس فرم جمجمه‌ی انسان‌ها در مورد تیپ شخصیتی آنها مفروضات و دسته‌بندی رو ارائه بده. همین الانم که ما می‌شنویم به نظر می‌آد که موضوع جذابیه؛ چرا این توضیح رو دادم؟ چون که شاید اگر امروز بخوایم این جمجمه شناسی رو ببریم زیر شاخه‌ی یک علمی بزاریم زیر مجموعه‌ی انسان شناسی آنتروپولوژی قرار بگیره ولی به هر حال در کتاب اومده که جمجمه شناسی. بریم به سراغ منبع مون، برایان مگی تو صفحه‌ی ۱۶ کتابش پاراگراف اول اینطوری تعریف می‌کنه، می‌گه که: به همین جهت یکی دو سال دیگر نیز به کار در تجارت‌خانه ادامه داد (اینجا داره در ادامه‌ی توصیف اینکه شوپنهاور می‌رفته در حجره‌ی پدرش کار می‌کرده متن رو ادامه می‌ده) اما رفته رفته تمایلات فکری او شروع به خودنمایی کرد از زیر کار در می‌رفت تا در کلاس‌های جمجمه شناسی گال حاضر شود و به بهانه‌ی مشغول بودن به حساب و کتاب تجارت‌خانه شروع به نوشتن افکار خود کرد.
علاقه‌ی شوپنهاور به طبیعیات به بدن به فیزیولوژی به اینجا ختم نمی‌شه و این همینجوری ادامه‌دار پیش می‌ره تا می‌رسه به یک نکته‌ای که احتمالا خیلی از شما نشنیدید و اونم اینه که شوپنهاور می‌ره و در دانشگاه پزشکی گوتینگن ثبت نام می‌کنه. این مال حوالی ۲۱ سالگیش هست. به همین دلیله که بعدها هم وقتی که در آثار او جستارهای فلسفی او نگاه می‌کنی می‌بینی که بسیاری معلومات قابل توجهی داره در حوزه‌ی فیزیک، در حوزه‌ی طبیعیات، در حوزه‌ی فیزیولوژی و فلسفه‌اش آمیخته است به بدن انسان. او چون بدن رو می‌شناسه خیلی از چیزها براش رازآلود نیست یعنی مثلاً تفکر کردن رو عملکرد مغز می‌دونه. یکی از درگیری‌هاش با هگل اینه که چرا یک موضوعی به اسم روح رو مطرح می‌کنی این عملکرد مغزه، ما با مغزمون داریم اندیشه می‌کنیم، صرف نظر از اینکه بخوام قضاوت بکنم ببینه هگل و شوپنهاور می‌خوام بگم او چون بدن رو می‌شناسه کمتر براش رازآلودگی موکول کردنی به امر فراماده پیش می‌آد، این تیکه البته برداشت منه از معلومات شوپنهاور، حالا یه سوالی هم اینجا مطرح می‌شه که وقت جوابش نیست فقط می‌گم که هم شما یادداشت کنید هم من یک وقتی بهش برسیم چون می‌دونیم که فلسفه‌ی شوپنهاور آمیخته است به متافیزیک و لازمه که ما بدونیم که متافیزیک شوپنهاوری یعنی چی؟ این سوال یک گوشه‌ی ذهنمون باشه تا به وقتش بهش برسیم. القصه اینکه شوپنهاور به عنوان دانشجوی پزشکی درسش رو ادامه می‌ده تا می‌رسه به یک فردی که او مسیرش رو به راه راست فلسفه خواندن منحرف می‌کنه. کی بوده این آقا؟ اسمش رو من در کتاب برایان مگی ندیدم تو کتاب دیگه‌ای خوندم که الان خدمتتون می‌گم. بریم به سراغ واژه نامه‌ی تاریخی فلسفه‌ی شوپنهاور صفحه‌ی ۳۱، دیوید ایکارت رایت هم مثل بقیه‌ی شوپنهاور پژوه‌ها با زندگی شوپنهاور و بررسی تاریخچه‌ی او مطلبش رو شروع آغاز می‌کنه، حالا این ترجمه‌ای که من دارم ترجمه‌ی آقای اکبری، دیگه من دیتیل معرفی نمی‌کنم تو کتابنامه ریز به ریز جزئیات کتابی که دارم می‌خونم و حتی اینکه من چاپ چندمش دستمه اینها رو همه رو اونجا آوردم mey.ir تشریف ببرید ببینید. کتاب رو از رو می‌خونم براتون، پیشاپیش هم بگم ترجمه‌اش برای من ترجمه‌ی روانی نیست ولی سعیم رو کردم یه جایی هم برای مترجم به شوخی نوشتم البته من مترجم رو نمی‌شناسم در حاشیه‌ی کتاب برای خودم نوشتم که به رغم تلاش مترجم برای اینکه متن را نفهمم انگار مشغول فهمیدنم، حالا بخونم این پاراگراف رو: شوپنهاور پاییز ۱۸۰۹ به عنوان دانشجوی پزشکی در دانشگاه گوتینگن پذیرفته شد کلاس‌های درسی او در تاریخ طبیعی فیزیک گیاهشناسی آناتومی مقایسه‌ای و فیزیولوژی به پرورش علاقه‌ی مادام‌العمرش به علوم طبیعی کمک کرد. این دروس او را به پافشاری بر این ادعا سوق داد که هر آنچه شایسته‌ی فلسفه خواندن خود است باید بهین یافته‌های علم را به رسمیت شناسد. این جمله رو منم به اندازه‌ی شما فهمیدم ولی به نظرم می‌آد که به زبان ساده نویسنده و یا مترجم سعی دارند که با حداکثر دشواری به ما این رو بگن که به همین خاطر فلسفه‌ی شوپنهاور ارتباط تنگاتنگی با علم داره و پشت به علم مشغول فلسفه ورزی نیست. شوپنهاور یک سال دانشجوی پزشکی بوده منتها این مطالعه معلومه که برای او ادامه‌دار می‌شه. ۱۸۱۰ فیلسوفی به اسم شولتسه شوپنهاور رو ترغیب می‌کنه به فلسفه خوانی و اتفاقاً به او می‌گه که افلاطون و کانت رو دقیق بخون شوپنهاور هم به این توصیه عمل می‌کنه و فلسفه‌ی شوپنهاور به شدت آمیخته و برآمده از فلسفه‌ی افلاطون و کانته. من این قسمت رو به همین اکتفا می‌کنم. پس غرض چی بود؟ این که آقا خانم شوپنهاور فیلسوفی‌ست که به طبیعیات آگاهه و مقوله‌ی بدن بسیار براش حائز اهمیته. از اینجا برم در تیتر دوم صحبتم یعنی توازن در حرکت.
اما قبل از اینکه از توازن در حرکت براتون بگم ذربین بگیرم روی خود کلمه‌ی حرکت، این حرکت خیلی مهمه. اگر در متون عمیق، متونی که برآمده از تامله، یک متفکر قلم رو کاغذ گذاشته و نوشته به این کلمه رسیدید حواستون جمع باشه مستعدّه برای اینکه گنجی در او نهفته باشه. از خود فکر که وقتی می‌خواد تعریف بشه اگر ملاحظه کرده باشید احتمالاً خیلیاتون خوندید، تو کتاب مدرسه‌ای‌های منطق هم بود، فکرو چی تعریف می‌کردند؟ می‌گفتند حرکت عقله دیگه، حرکت از مبادی معلوم برای کشف مجهول. این می‌شه فکر، یعنی خود فکر با حرکت آغاز می‌شه تا زندگی. الان توی پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۴ همین کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور یک جمله‌ای رو صاز ارسطو نقل کرده از رو می‌خونم: از این رو ارسطو به درستی می‌گوید زندگی عبارت است از حرکت و ماهیت زندگی در حرکت نهفته است. پس الان ما می‌تونیم بگیم که شوپنهاور هم که داره حکمت زندگی می‌گه حکمت حرکت داره می‌گه. وقتی داریم به حرکت فکر می‌کنیم از ملزوماتش اینه که چند چیز دیگر هم در ذهن ما برجسته می‌شه، حرکت بی متحرک که نداریم، پس به این فکر می‌کنم که چه چیزی حرکت می‌‌‌کند؟ چه کسی حرکت می‌‌‌کند؟ حرکت بی مبدا که نداریم، از کجا حرکت می‌‌‌کند؟ حرکت بی مقصد هم نداریم، به کجا حرکت می‌‌‌کند؟ بعد هم شئ‌ایی که در خودش قوه‌ی حرکت داره این قوه به فعلیت نمی‌رسه مگر اینکه درمجاورت دیگر چیزی قوه‌ی حرکت او جنبشی بشه، تو فیزیک خوندیم دیگه برای اینکه از این اینرسی سکون دربیایم اینجا مقوله‌ی جدیدی برای ما راهنمایی می‌کنه چه مقوله‌ای؟ محرک. ما حرکت بی‌محرک هم نداریم خب پس متحرک رو باید فکر کنم مبدا رو باید فکر کنم مقصد رو باید فکر کنم متحرک هم باید فکر کنم بازم شخم بزنیم بازم هست از حرکت جوهری صدرالمتألهین می‌تونید مطالعه بکنید تا حرکتی که ارسطو می‌گه و حرکتی که الان شوپنهاور می‌گه. پس این تا اینجا در اهمیت واژه‌ی حرکت، حالا شوپنهاور داره یک دوگانه‌ای از حرکت رو جلوی چشم ما می‌‌‌آره می‌گه حواست به این باشه این دوتا رو باید متعادل با هم نگهداری یکی حرکت ذهنی‌ست و یکی حرکت برونی، یا من بهش می‌گم حرکت جوارحی. الان اون چیزایی که تو دقایق قبل شنیدید رو در ذهن حاضر کنید داریم در مورد کی صحبت می‌کنیم؟ معلم‌مون کیه؟ این جناب آقای شوپنهاور طبیعیات از حوزه‌های جدی مطالعه‌اش بوده. شروع می‌کنه در پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۴ برای ما انبوهی مثال می‌‌‌زنه، از حرکت‌هایی که در بدنه، گوارش رو مثال می‌‌‌زنه می‌گه این حرکت، ضربان قلب و گردش خون رو مثال می‌‌‌زنه می‌گه این حرکت، تنفس رو مثال می‌‌‌زنه می‌گه این حرکت و می‌گه حاصل این حرکت‌هاست که به ما می‌گن موجود زنده. همه‌ی اینها شد حرکت‌های جوارحی. می‌گه به جز این ما یک حرکت دیگری هم در ذهن داریم، تو فکر می‌‌‌کنی این حرکته، اندیشه حرکته، تخیل حرکته. می‌گه هر وقت توازن این دو حرکت به هم خورد، یعنی کسی بیشتر از اینکه فکر بکنه بدوعه (حالا این قسمتش زیاد مورد توجه شوپنهاور نیست من دارم می‌گم)، هی داره فعالیت می‌کنه هی داره جنب و جوش می‌کنه ازش هم می‌پرسی روزی چقدر کار می‌‌‌کنی؟ می‌گه روزی دوازده ساعت دارم کار می‌کنم ولی به نتیجه نمی‌رسم؛ چون همش داره این بدن کار می‌کنه این بالانس رو به هم زده، توازن رو به هم زده. یک سمت دیگه‌ی ماجرا هم که احتمالا این در بین مخاطبین می خیلی مبتلا به داشته باشه از صبح تا شب قوز و هلال روی کتاب، اینو بخون اونو بخون، مقاله بخون، کتاب بخون، ورق بزن، بعضاً پشت به جهان رو به کتابخونه، مطالعه‌ی میدانی و پیمایش محیطی رو ول بکنیم اسنادی و کتابخانه‌ای بخوایم حقیقت کشف کنیم، شوپنهاور به این هم ایراد می‌گیره یعنی این فیلسوفی که خودش اهل کتابه اهل مطالعه است به این ایراد می‌گیره. براتون از رو می‌خونم، میانه‌های پاراگراف دوم: حال اگر حرکت بیرونی اصلاً وجود نداشته باشد مانند نحوه‌ی زندگی انسان‌های بی شماری که همیشه نشسته‌اند عدم تناسب فاحش و ضایع کننده‌ای میان آرامش بیرونی و جنب و جوش درونی ایجاد می‌گردد زیرا این حرکت دائمی درون را باید حرکت بیرون پشتیبان باشد، این عدم تناسب به این می‌ماند که درونمان از شدت هیجان بجوشد اما ما مجاز نباشیم که این هیجان را بروز دهیم. مریض می‌شی بیچاره، تلنگر بزن به خودت، با خودت جدی حرف بزن. باید متناسب با وقتی که می‌زاری برای مطالعه و جنب و جوش درونی و برای فکر پردازی فرصت بزاری برای اینکه این هیجان از تو به بیرون بره، ابراز بشه، بیرون و درونت باهم تراز بشه. اینجاست که فلسفه‌ی شوپنهاور مزه‌اش رو به ما نشون می‌ده، من یک وقتایی دلم می‌سوزه که این مرد بزرگ و این کسی که جهان همچون اراده و تصور رو در زیر ۳۰ سال نوشته. شما با سن و سال خودتون مقایسه کنید و ببینید با کی روبه رو هستید. این آدم رو به عنوان فیلسوف عبوس معرفی کنند من نمی‌خوام بگم فلسفه‌اش تلخی‌هایی نداره، داره، اما مزه‌هایی داره که جز اینجا جای دیگه‌ای به این راحتی گیرمون نمی‌آد از جمله اینکه این جزء معدود فیلسوفانی است که بدن می‌شناسد، این جزء معدود فیلسوفانی است که تن آدمی خرش نیست، ما رو نمی‌بره توی دوآلیته‌ای بگه که ببین یه سمت روحه که اصلشه یه خری هم داره سوار می‌شه این هم تنشه. با تخفیف بدن ماجرا شروع نمی‌شه، این حکیمی‌ست که نسخه‌ی عملی داره و تجویز مکتوب داره در مورد این که خب حالا چیکار کنیم با بدنمون. یک تلنگر دیگه بزنم، توی جرعه‌ی قبل اگر به خاطرتون باشه گریزی زدم به فلسفه‌ی ابوعلی سینا، اون هم مرد عجیبی‌ست. بوعلی سینا در جامعیت به قدری که من کتاب ورق زدم که زیاد نیست ولی به همین اندازه‌ای که من تماشاچی فهرست کتاب‌ها بودم، رفیق کم نظیره، کم نظیره. ما یه وقتایی سر خودمون رو کلاه می‌ذاریم می‌گم آخه می‌دونی زمان قدیم دانش انقدر تخصصی که نبوده که، بنابراین یه کسی می‌تونسته هم منطق بفهمه هم تشریح بفهمه. عه اینجوریه؟ تصور می‌‌‌کنی که چهارتا کتاب دبیرستانی خوندن اینا که بهشون می‌گن حکیم؟! بسم الله برو قانون بخون ببینم چقدر میفهمی اشارات بخون ببین چقدر میفهمی. اینا سطحی حرف زدند وسعت داشتند؟ چرا می‌خواهیم القا کنیم که اونا اقیانوس یک وجبی بودن؟ به قدر زمان‌های خودش خیلی زحمت کشید. حالا! بوعلی سینا تقسیمی داشت در باب لذت جرعه‌ی قبل گفتم که حتما شنیدید، نشنیدید هم برید بشنوید، تو حاشیه‌اش به سبک زندگی او اشاره‌ای کردم و گفتم اتفاقاً، چون بحث شده بود راجب لذت جنسی، گفتم اتفاقاً بوعلی از اون اندیشمندان و متفکرینیه که رهبانیت نگزیده نرفته یک گوشه‌ای از دنیا ببره و اتفاقاً معروفه به بیش فعالی جنسی و بعضاً بابت همین هم ملامت شده در بعضی از سیره‌نویسی‌ها هم گفتند به همین خاطر بدنش ضعیف شده و مرگ رو تجربه کرده. حالا اینجا می‌خوام یک چیزی بگم بعد همه در رم. یواشکی دم گوشتون. گاهی اندیشمندانی که متفکرینی که ما در زندگیشون می‌خونیم و می‌بینیم که بیش از حد متعارف فعالیت جنسی داشتند این فعالیت ابراز جوارحی و بیرونی بوده برای بیش فعالی ذهنی. یعنی بلاخره اون ذهنی که هی داره دست و پا می‌‌‌زنه این تن هم باید در تعادل با اون حرکتی نشون بده اگر تو برای تن برنامه نریخته باشی اون برای تو برنامه می‌ریزه پرانتز بسته من دیگه راجع به این موضوع چیزی نگم. خب اینجا من برم برای تیتر سوم.
ضرورت سلامتی و نسخه عملی شوپنهاور. حالا براتون بگم، صفحه‌ی ۳۳‌ پاراگراف پایانی که تشریف بیارید اتفاقاً اینجا می‌بینید که شوپنهاور از اندیشمندان و فیلسوفانی‌ست که توجه به بدن داره، آدم دنیا گریزی هم نیست اما تذکر و پرهیز می‌ده می‌گه برای حفظ سلامتی نباید عیاش بود، نباید خوش‌گذران بود. تیتر سوم رو برم نسخه‌ی عملی شوپنهاور رو براتون بگم: پس بهتر آن است که در حد امکان بکوشیم درجه‌ی بالای سلامت کامل را حفظ کنیم که شادی مانند شکوفه‌ی آن است. یعنی درخت سلامتیه که شکوفه‌ی شادی می‌ده. (تو اگه تن رو نداشته باشی به میوه هم نمی‌رسی، من راجب این تذکر دارم اینجا یک دینگ بزارید برای پاورقی بعداً جلوتر می‌گم.) چنان که همه می‌دانند لازمه‌ی سلامتی پرهیز از هر گونه افراط و زیاده روی در خوش‌گذرانی و هیجان‌های شدید و ناخوشایند و نیز دوری از فعالیت‌های طاقت‌فرسای ذهنی بیش از اندازه و مستمر است. این هم معلممون، آدم اهل کتاب و درس، تذکر می‌ده می‌گه فعالیت ذهنی هم اندازه داره. حالا بیا نسخه‌ی عملی شوپنهاور رو گوش کن: لوازم دیگر آن قدم زدن سریع هر روزه دست کم دو ساعت در هوای آزاد، حمام‌های مکرر با آب سرد و اقدامات بهداشتی از این قبیل. بزرگوار یه ذره دیگه بهش جولون می‌دادی برامون رژیم کالری هم نوشته بود. پس نسخه‌ی عملی می‌ده می‌گه پیاده روی می‌‌‌کنید پیاده روی هم نه شاپینگ‌ها! از این ویترین به اون ویترین قدم زنون و سلونه سلونه! پیاده روی سریع بزرگوار پزشکی هم خونده، ضربان قلب براش مهمه، بعد هم نه پنج دقیقه ده دقیقه! دو ساعت مستمر. حالا ما دو ساعت برامون سخته من که نمی‌رسم به این عددها ولی لااقل سعی‌مون رو بکنیم بعد هم نه تردمیل زیر سقف خونه در هوای آزاد، اگه می‌خوای نسخه شوپنهاوری عمل کنی. خب! این از نسخه آقای شوپنهاور. یه دینگی اونجا بهتون گفتم و عرض کردم که پاورقی دارم این تیکه رو داخل پرانتز اختصاصی برای دوستانی عرض می‌کنم که دچار معلولیت جسمی یا بیماری مزمن هستند. شوپنهاور خیلی تاکید می‌کنه بر اینکه شادمانی در سلامتی ممکنه و ما وقتی مفهوم مخالف این گزاره رو فکر می‌کنیم به این جمع‌بندی می‌رسیم که پس من اگر تن و بدن سالمی ندارم فرصت چشیدن شادمانی کامل هم ندارم. چند تا تذکر غیرمنسجم راجب این نکته بگم، چرا می‌گم غیر منسجم؟ چون موضوع اپیزود نبوده براش یادداشتی ندارم دارم ذهن می‌گم خدمت شما، بر اساس چیزهایی که خودم بهش فکر کردم. اول اینکه شوپنهاور داره بر اساس تجربه‌ی زیسته‌ی خودش می‌گه او فهم زیستن با معلولیت رو نداره اگر می‌داشت حتماً می‌تونست چیزهای دیگری از اون سوی بازار هم برامون بگه. نکته‌ی دوم اینکه اتفاقاً خودش تربیت یافته از ناملایمات زندگیه، مثل اینکه کسی بره چشم تو چشم شوپنهاور بگه اگه کسی پدر مادر خوب و نداشته باشه تو خونه‌ی امن و آرام زندگی نکنه ازش چیزی در نمی‌آد. خب خود وشوپنهاور توی این چارچوب نباید آدم حسابی در‌می‌اومد، اتفاقاً او خودش رشد یافته‌ی محیط ناملایمه بنابراین ناملایمات انسان سازه، باد مخالفه که در بادبان میوفته قایق رو حرکت می‌ده؛ این هم نکته‌ی دوم. نکته‌ی سوم برای دوستانی که معلولیت جسمی دارند حسی از آنها همچون حواس جمعیت عمومی آدم‌ها فعال نیست یا در شنوایی یا در بینایی. من در تجربه‌ی زیستن، درس خوندن، کار کردن با کسانی که به ظاهر کم‌توان بودند یه چیزی عایدم ‌شده، یه چیزی فهمیدم، اونم اینکه ما یک قوه‌ی انسانی داریم تقسیم می‌شه به درگاه‌های مصرفی که این درگاه‌های مصرف همین جوارح ما هستند وقتی یکی از این مصرف کننده‌ها حذف می‌شه قوه‌ی اصلی یعنی صورت کسر کم نمی‌شه مخرج کسر کوچیک می‌شه. شما درس و مشق خونده‌اید می‌دونید وقتی مخرج کسر رو کوچیک می‌کنید صورت کمتر تقسیم می‌شه بنابراین عدد بالاتره. اونی که چشم نداره که ببینه شنوایی و بیان قوی تری داره، اونی که پا نداره بدوه دست قوی تری داره، یعنی اون قوه‌ی کل کم نمی‌شه مخرج کسر کوچیک می‌شه. بنابراین این لزوماً کم‌توانی نیست، این دگر توانیه. توان در توزیع متفاوتی داره ابراز می‌شه؛ این هم نکته‌ی سوم. خب من این قسمت عرض رو ببندم یک نفس تازه کنم و یک موخره‌ی کوتاه دارم ذوقی که بعدش می‌گم خدمت شما.
یک نکته‌ی ذوقی بگم به عنوان حکمت پیاده روی می‌خوام خدمت شما عرض کنم، این ته‌دیگ بحثه آخرش می‌خوام اینو بزارم سر سفره و خداحافظی کنم با شما. من این تجویز شوپنهاور رو عمل می‌کنم مشخصاً از ابتدای قرنطینه که مقیدم به پیاده روی روزانه، منتها همیشه موقع راه رفتن هدفون تو گوشمه و حالا یا دارم درس گوش می‌دم و چیزی می‌شنوم یا اینکه یک راضی هم هست که اینو بگم بین خودمون چند هزار نفر می‌مونه دیگه شما به کسی نگید، اینه که دوست دارم موقع راه رفتن بلند حرف بزنم وقتی که بلند بلند حرف می‌‌‌زنم می‌گن دیوونه هست یعنی می‌گن که می‌فهمند دیوونه هست طرف، برای اینکه دیوانگیم رو نفهمند نشیم مصداق اینکه کار جنون ما به تماشا رسیده است هدفون می‌ذارم تو گوشم بعد بلند بلند حرف می‌‌‌زنم بعد طرف که نمی‌دونه که اونور خالیه می‌گه خب داره با کسی حرف می‌‌‌زنه. خیلی مزه می‌ده حالا اگه تجربه کردید نوش جون‌تون. اما یه روز تجربه‌ی متفاوتی چشیدم به خودم گفتم که ببین حسام تو چون به صدای هستی ناشنوایی با سمعک داری زندگی می‌کنه این هدفونه، این هندزفریه، مثل سمعکه گذاشتی تو گوشت آنچه که بضاعت شنیدنش رو داری بشنوی این رو در بیاری صدای هستی رو گوش بدی شاید اون هم حرفی برای گفتن داشت. خدایی یه جاهایی جواب نمی‌ده وقتی که تو در بین جمعیتی همه دارند همهمه می‌‌‌کنند و صدای بوق می‌آد و صدای تیشه و چکش بنایی می‌آد و اینا که تو نمی‌تونی بهش بگی صدای هستی، این صدای مزاحم هم خیلی روی اعصاب شوپنهاور می‌رفته. شاید یه روزی براتون تعریف کردم یه بار می‌گیره یه خانم فضول همسایه رو چنان می‌‌‌زنه که تا اواخر عمر اون پیرزن داشته تاوان حقوقی پس می‌داد حالا براتون تعریف می‌کنم به وقتش. خب تصمیم گرفتم این هدفون رو از گوشم در بیارم و متوجه خود پیاده روی باشم. این پند رو جاهای دیگه هم شنیدید می‌گن موقعی که غذا می‌خورید به دیگر چیزی فکر نکن به خود غذا فکر کن، خود اون حکمت داره به تو بگه؛ در این اندیشیدن به پیاده‌روی یه مزه و طعمی برام آشکار شد همه‌ی سعیم رو می‌کنم با شما تقسیمش کنم. خیلی از شما پروژکت‌ پلن نوشتید وقتی می‌خواین تسک بنویسید یا شکست کار بنویسید تو WBS نوشتن چه می‌کنید؟ سعی می‌‌‌کنید حرکت به حرکت قدم به قدم گویی که اون سازمانی که شما می‌خواین بهش سازماندهی بکنید یک رباته، حرکت به حرکتش رو تسک تعریف می‌کنید دیگه درسته؟ بیاید راه رفتن رو به تسک تبدیل کنید تو ذهنتون ببینید چه اتفاقی میوفته! ای کاش الانی که دارید این دقایق رو می‌شنوید بایستید و در حین راه رفتن و حرکت اینایی که من بهتون می‌گم رو بهش تأمل کنید. نقطه‌ی آغازین حرکت قصدی‌ست که شما را از سکون خارج می‌کنه، یعنی رو دو پا می‌ایستید این نقطه‌ی آغازینیه که شما قصد کردید،قیام کردید، بر حرکت. این نقطه رو داشته باشید، اتفاق بعدی که میوفته چیه؟ شما ثقل بدنتون رو از ایستایی و امن کنونی خارجش می‌‌‌کنید چه جوری می‌تونیم ثقل بدن رو از تعادل خارج کنیم؟ باید ثقل بدن ما مصاحب و مخاطب جذبه‌ی بیرونی بشه. راه رفتن مگه جز اینه؟ ثقل بدن شما رو جاذبه می‌بینه، سینه رو به جلو می‌دید، شکم رو به جلو می‌دید، تنه‌ی بالایی که در افق دید جاذبه قرار می‌گیره این آغاز حرکت پس از نیته. پس بعد از نیت گام بعدی اینه که ثقل بدن شما متوجه جاذبه می‌شه جاذبه که شما رو بگیره اتفاق بعدی سقوطه، شما خودتون رو در معرض سقوط قرار می‌دید یعنی راه رفتن و حرکت زمانی‌ست که شما با سقوط مانوس می‌شید، تن به شک می‌دید، آماده‌ی ویرانی می‌شید، بدن دیگه داره میوفته چیکار می‌‌‌کنی حالا؟ از اندوخته‌های گذشته‌ات چیزی رو حائل می‌‌‌کنی‌ها، حائل سقوط. اینجاست که یک پا می‌شه تکیه‌گاه، یعنی حرکت بعد از رخ‌نمایی جاذبه و جذبه‌ی بیرونی منوط به اینه که ما غلبه بکنیم به ترس بر سقوط، تا این نباشه حرکت اتفاق نمیافته. بعد که در معرض سقوطیم پیش از افتادن، قابلیتی و استعدادی در ما فعال می‌شه این پا ستون می‌شه که ما رو نگه داره. اگر استعدادهای ما قوه‌ی نگه داشتن ما رو نداشته باشه که سقوط کردیم، نیازمند عصا می‌شیم، نیازمند جوارح تصنعی و امداد بیرونی می‌شیمگ اما اگر که قوه‌ی درونی ما و استعداد ما نگهدارنده و بازدارنده از سقوط باشه ما رو نگه می‌داره، پای تکیه‌گاه می‌شه و اینجا اگر کسی شوق استمرار حرکت رو داشته باشه پابند به این ایستایی کوتاه اکنون نمی‌شه و خودش رو در معرض سقوط بعدی قرار می‌ده. یعنی راه رفتن از افتادن آغاز می‌شه، افتادن نارس، خودت رو به جلو پرت می‌‌‌کنی قبل از اینکه بیوفتی پایی رو تکیه‌گاه می‌‌‌کنی دوباره خودت رو به جلو پرت می‌‌‌کنی دوباره تکیه‌گاه می‌رسه دوباره خودت رو به جلو پرت می‌‌‌کنی، در هر پرتاب خویشتن به جلو انگار تو به پیشواز این سقوط رفتی ولی این سقوط نیست، تکیه‌گاهی داری پای می‌‌‌زنی بر زمین صعودی رو تجربه می‌‌‌کنی. این که من تو اپیزود سقود انسانک گفتم که ما همیشه در تلاطم بین صعود و سقوط زندگی می‌کنیم که من بهش می‌گم صقود. این حرکت دمادم زندگی‌ست. آیا این قانون حرکت فقط برای پیاده‌روی جوارحی در خیابان کار می‌کنه؟ آیا در اندیشه هم این مسیر رو نمی‌ریم؟ آیا در خروج از نقطه‌ی امن فکر و پا گذاشتن به سرزمین‌های ناشناخته برای خودمون همین مسیر رو پیش نمی‌ریم؟ آیا در کسب و کار برای راه اندازی یک ایده، برای تحقق یک آرزو در بیرون همین مسیر رو پیش نمی‌ریم؟ این دیگه الباقیش بر عهده‌ی شما که فکر بکنید حتماً در فکر و ذوق شما موضوع پخته تر و به از اینی که من عرض کردم نمایان می‌شه.
و مراقب سلامتیتون باشید تا جرعه‌ی بعد، خیلی مراقب باشید، خیلی نخونده داریم، خیلی نیاموخته داریم، خیلی نچشیده داریم، تا حد ممکن لطفاً دیرتر بمیرید. خدانگهدارتون. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

چنانکه در جرعه سی و یکم شنیدید، شوپنهاور از «انواع لذت» سخن به میان آورده اما توضیحی در خصوص اینکه منظورش از «انواع» چیست و نوع‌های مختلف لذت چه نسبت و مراتبی دارند طرح نشده. در جرعه سی و دوم حاصل بررسی‌ام در پاسخ به این سوال را تقدیم کرده‌ام و اما استثنائا با توضیحی که ارائه شده، اشاره‌ای داشته‌ام به اشارات بوعلی سینا

منابع
– در باب حکمت زندگی صفحه ۳۱
– اشارات بوعلی سینا – جلد دوم – نمط هشتم

متن کامل جرعه‌ی سی و دوم

مِی ‌‌می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

همسفرهای من سلام. جرعه‌ی سی و دوم پادکست می‌‌رو باهم هم‌پیاله هستیم، مسیر نسبتاً طولانی طی شد حدفاصل جرعه‌ی سی و یکم تا سی و دوم، نزدیک به چهل روز، و الان سی ام اردیبهشت ماه سال یک هست و من این دقایق مشغول ضبط جرعه‌ی جدید هستم خدمت شما.

ببینید به واقع یک ساعت حرف زدن و ضبط کردن پای میکروفون ۱ساعت ادیت کردن و منتشر کردن محتوا اصلاً کار دشواری نیست کتاب هم که حی و حاضر در برابر ما هست و می‌شه از روش خوند اما این میثاق من با شما نیست، این به واقع میثاق من با من نیست اون چه که این مسیر رو برای من موجه می‌کنه اینه که تامل کنم یعنی این کتاب برای من یک سیر تفکر بشه خان به خوان مرحله به مرحله بیاندیشم برام حل مسئله بشه چیزهایی رو ادراک کنم برم مرحله‌ی بعد. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

جرعه‌ی قبل ابهاماتی برام مطرح بود که خیلی سعی کردم در این چند هفته به جوابی برسم، در آثار شوپنهاور ناکام بودم که خدمت شما طرح موضوع می‌کنم اما سوغات و دستاوردی دارم که خدمت شما ارائه می‌دم تا انتظارم رو از بحث حکمی ‌‌لااقل بتونم تبیین بکنم.

قبل از اینکه سوالم رو مطرح بکنم ضرورت بحث رو بگم خدمت شما؛ ببینید ما همه در پی سعادتیم آدمیان در پی سعادتند اون چیزی که برای ما سواله اینه که خب شاخص سعادت چیه؟ من با چه تب سنجی بفهمم که دمای سعادتم چقدره؟ اون چه که در نگاه دینی و تئولوژیک و امثالهم به ماها رسیده اینه که جواب مسئله در این سوی مرگ نیست ما عملاً به دنبال کارنامه‌ای که پس از مرگ صادر می‌شه داریم عمرمون رو صرف می‌کنیم و در نهایت می‌میریم تا تماشا بکنیم ببینیم سعادتمند هستیم یا نه و این طی مسیر کردن به امید کارنامه‌ای آن سوی مرزهای مرگ آرامش‌بخش نیست، اگر ما یک شاخصی داشته باشیم که امروز و اکنون بفهمیم که بهره‌مون از سعادت چقدره خیلی کیفیت زندگیمون متفاوته و اینجا شاید ناگزیریم از اینکه تعریف سنجش پذیری از سعادت داشته باشیم اگر سعادت در برابر ما امر مبهمی‌‌ باشه خب عیارش هم مبهم می‌شه پس چجوری بسنجیمش؟

بنابراین ضرورت بحث پیرامون سعادت و اینکه ما شاخصی داشته باشیم برای سعادت بر ما پوشیده نیست پس ضرورت بحث سعادت و اینکه ما یه شاخص داشته باشیم بفهمیم که بهره‌ی ما از سعادت چقدره و به چه میزان سعادتمندیم پوشیده نیست. چنانی که در جرعه‌ی قبل شنیدید شوپنهاور می‌گه شادی سکه‌ی نقد سعادته یعنی اگر ما بخواهیم بفهمیم که سعادتمندیم یا نه باید به واسطه‌ی شادی این درک رو داشته باشیم پس اون تب سنج می‌شه شادی؛ این شادی هم با کلمات متفاوتی داره بحث می‌شه یه جاهایی هم به جای شادی و شادمانی از کلمه‌ی لذت صحبت به میان آمده پس برای من مهمه که بدونم وقتی از لذت صحبت می‌کنی آقای شوپنهاور، معلم من، داری از چی صحبت می‌کنی؟ چون من می‌خوام برم باهاش یک کار بزرگ‌تری انجام بدم می‌خوام عیار سعادتمندیم رو کشف کنم. وقتی تبیین ایشون از لذت رو می‌بینم برام خیلی کلی است انگار که یک خطابه‌ایه یک رتوریکیه، واعظی بر منبر داره کلی گویی می‌کنه و کلمات زیبایی از لذت برای من می‌گه ولی من نمی‌تونم چنانی که از یک حکیم انتظار دارم لذت رو از زبان او بشنوم. مشخصاً در صفحه‌ی ۳۱ ایشون چی می‌گه؟ می‌گه: هر نوع لذت اساساً وابسته به خود شخص است. خب وقتی می‌‌فرمایین هر نوع لذت معنیش اینه که لذت انواع اداره، خب این انواع چیه؟ یه جایی از ثروت می‌گی، یه جایی از سلامت می‌گی، یه جایی از شهرت می‌گی، یه جا از قدرت می‌گی، یه جایی از لذت‌های عقلی می‌گی، از آگاهی و دانش و آموزش می‌گی، خب اینا با هم چه نسبتی دارند؟ من اگر بخواهم یک جدول ترتیبی از لذت‌ها درست کنم وقتی صحبت از انواع لذت می‌کنید من این ترتیب رو چطور بچینم؟ متکی به چه برهان و استدلالی بیام لذت رو برای خودم دسته‌بندی کنم؟ تونستم سوالم را برسونم؟! این مسئله‌ای بود که برای من چهل روز زمان برد تا الان که خدمت شما دارم این اپیزود رو تقدیم می‌کنم؛ به رغم جست وخیزم در کتاب جهان همچون اراده و تصور در مجموعه مقالات و جستارهایی که از ایشان منتشر شده پاسخی نیافتم. اینو به عنوان همکلاسی شما به قصد تمنا می‌گم اگر شما جایی چیزی پیدا کردید که شوپنهاور واضح و شاخص‌مند داره در مورد لذت صحبت می‌کنه لطفاً به من بفرمایید. من مفصل خدمت شما توضیح دادم که طرح مسئله‌ام رو بگم اگر شما تونستید حل مسئله کنید من و بقیه هم پیاله‌‌هامون در می رو باخبر و بهره‌مند کنید. تا به اینجای صحبت رو داشته باشید اما من از زبان حکیم دیگری در خصوص این سوال پاسخی دارم چنانی که ذهنم آرام بگیره و بگم به ساحل فهم رسیدم، اونی که ندارم از جانب شوپنهاوره برای اینکه انتظارم از بحث حکمی ‌‌و فلسفی رو خدمت شما تبیین کنم تصمیم گرفتم که این جرعه رو یک مستثنا بسازم یعنی اصلاً از منابع شوپنهاوری بریم بیرون جای دیگری منبعی دیگری رو بخونیم که خدمت شما بگم که من دنبال چنین سنخ مطلبی هستم آیا در آثار شوپنهاور سراغ داری یا بپذیریم که این بزرگوار به رغم عمقی که داشته این موضوع رو به سطح اکتفا کرده؟ و عرض می‌کنم و تقدیم می‌کنم خدمت شما شاهد مثالی که در اختیارم هست.

یک پیش درآمد خدمت شما عرض بکنم امروزی که ما داریم با هم هم‌صحبتی می‌کنیم و این مطلب به خدمت شما تقدیم می‌شه فلسفه از نگاه آکادمیک در دسته‌های متنوعی تعریف و تقسیم شده، چه از حیث نحوه‌ی پردازش موضوع چه از حیث جغرافیایی که خاستگاه این اندیشه و تفکر بوده چه از حیث دوره‌ی زمانی که اندیشه ارائه شده و تدوین شده، ما فلسفه‌ی قاره داریم فلسفه‌ی تحلیلی داریم انواع فلسفه‌های مضاف داریم فلسفه شرق و غرب داریم فلسفه‌ی اسلامی‌‌ از نگاه بعضی از اساتید داریم، از نگاه بعضی دیگه اساساً فلسفه‌ی مسیحیت و فلسفه‌ی اسلامی ‌‌‌خود واژه‌ش محل نقده. به هر حال تفکیک‌هایی هست هر کدام از این تفکیک‌‌ها پژوهشگرانی داره این پژوهشگران آرایی دارند اینا به جای خودش، موضوع اینه که آیا ما از حیث روش مطالعه باید در زمان حل مسئله محدود به یکی از این دسته‌ها باشیم یا مجاز به تردد و آمد و شد بین حوزه‌‌های مختلف و دوره‌‌های مختلف فکری هستیم؟ نگاه شما الان چیزی که هست محترمه به جای خود، من ابداً مقید به ایستایی در یکی از این دسته‌‌ها نیستم. از نگاه خیلی از بزرگترها این روش روش التقاطیه و مورد نقد‌شونه، می‌گن همه رو باهم قاطی کردی، من به اندازه‌ی خودم برای خودم معتقدم که درستش التقاطی‌شه خوبیش به اینه که همشو تو هم آدم بتونه درک بکنه بنابراین من بر خودم منع نکردم که اگر داریم امروز راجب شوپنهاور صحبت می‌کنیم پس هیچ آرا و هیچ نظری به عنوان مثال از سهروردی جاش اینجا نیست، از ملاصدرا جاش اینجا نیست، اما اونی که ایراد داره اینه که تمایز‌‌ها و تفکیک‌‌ها رو نبینی؛ یه جاهایی به خاطر اشتراک‌‌های لفظی اینا رو تو هم قاطی کنیم که حالا موضوع صحبت‌مون نیست من جای دیگه عرض کردم، مثل اینکه ما بگیم در عصر مدرن این اگزیستانسیالیستی که شکل گرفته همان اصالت وجود صدرالمتألهینه خب این حرف غیر دقیقیه ولی اینکه ما اگر داریم ‌‌هایدگر و سارتر و کامو و امثالهم رو می‌خونیم حالا صدرالمتالهین رو هم بخونیم و بهش بیاندیشیم، اینو من عرض بکنم که به این معنا التقاط رو غلط نمی‌دونم بلکه به ما جامعیت هم می‌‌‌ده. خب با این پیش درآمد من می‌خوام برم سراغ بوعلی سینا.

بوعلی سینا خیلی شخصیت ویژه‌ایه، خیلی ویژه هست، خیلی خواندنی هست. ما در سرزمین خودمان شخصیت‌‌هایی داریم که ارزش اتراق کردن و بیتوته کردن داره اینکه سال‌ها بنشینی و تفکر این آدم رو بفهمی، ‌‌نمی‌گم فقط ما داریم‌‌ها! فقط نداره عرضم، ولی ما هم داریم، از جمله همین بوعلیه که یکم در موردش صحبت می‌کنیم. جناب بوعلی‌سینا که اسم واقعیش حسین فرزند عبدالله است متولد ازبکستان کنونیه ولی در ایران در شهر همدان از دنیا می‌ره، قریب به پنجاه و هفت سال زندگی کرده، خود این هم موضوع قابل تأمل و تحقیقیه اگر رفتید در زندگی ایشون مطالعه کردید که چه می‌شه در همدان و ماندگار می‌شه، با کی روبرو می‌شه. علی ایحال کتابی که الان می‌خوام راجبش صحبت بکنم اشارات و تنبیهاته. کتاب اشارات دو بخش مستقل داره بخش اول در مورد منطقه در ده نهج ایشون پیرامون منطق صحبت کرده، بخش دوم در خصوص طبیعیات و الهیاته مجموعاً در ده نمط اومده ( نمط به معنای روش هست) نسخه‌ای که من در اختیار دارم تا اونجایی هم که من می‌دونم نسخه‌ی قابل اتکای موجود به زبان فارسی همینه به ترجمه آقای دکتر حسن ملک شاهیه. صحبت من راجب قسمت دوم اشاراته یعنی اونی که به طبیعیات و الهیات برمی‌گرده، نمط مشهورش نمط نهمه خیلی‌‌ها راجب این تاملات دارند که راجب عرفان و نظری و اینهاست چون از بوعلی به عنوان یک فیلسوف خیلی منطقی و جدی تو این فضا وارد شدن عجیبه، اما من می‌خوام به نمط هشتم اشاره کنم. عنوان نمط هشتم عنوان قابل تأملی است به نام فی البهجه و السعاده، یعنی موضوع این نمط شادمانی و سعادته؛ ببینید از حیث زاویه‌ی نگاه و دسته‌بندی هم‌سنخه با بحثی که ما در آثار شوپنهاور داریم یعنی شادمانی رو در دسته‌ی سعادتمندی داره تعامل می‌کنه، اما الان روش بحث بوعلی رو خدمت شما توضیح می‌دم ببینید که وقتی یک فیلسوف حکیمانه داره با موضوع شادمانی روبرو می‌شه چطور می‌اندیشه و من لااقل انتظارم از شوپنهاور که خیلی با زبان تیز و برنده‌ای از حکما و فلاسفه می‌گه این بود که چنین سنخ بحثی رو از او هم ببینیم، البته ما می‌دونیم که بوعلی سینا متاثر از فلسفه‌ی یونانه و مهمتر اینکه شاید بدونیم شاید هم ندونیم که فلسفه‌ی یونان خودش متاثر از اندیشه و حکمت ایران باستانه، این بحث الان ما نیست و جای دیگری می‌‌تونیم بهش بپردازیم. پس داریم راجب نمط هشت اشارات بوعلی داریم صحبت می‌کنیم در باب شادمانی و سعادت. نفسی تازه کنیم و برم سراغ نحوه‌ی ارائه‌ی موضوع از جانب بوعلی سینا.

بوعلی می‌گه که وقتی داری از لذت و بهجت صحبت می‌کنی داری پشت پرچین ادراک صحبت می‌کنی، تو یه چیزی رو درک می‌کنی که این درک برای تو لذیذه پس اولاً بپذیریم که قلمروی صحبت ما قلمروی ادراکه، حالا که اینو پذیرفتیم این شد مقدمه‌ی اول می‌ریم به سراغ مقدمه‌ی دو، اگر ادراک مراتب داشته باشه به تبع اون می‌تواند لذت هم مراتب داشته باشد بنابراین دست ما را نمی‌‌زاره در حنای کلی گویی می‌گه همونطوری که ادراک مراتب داره لذت هم مراتب داره. چرا؟ چون لذت از ادراک حاصل می‌شه. حالا اینجا مفروض می‌گیره ما چهار مرتبه‌ی ادراکی داریم مرتبه‌ی اول حس، مرتبه‌ی دوم تخیله، مرتبه‌ی سوم تبهمه و مرتبه‌ی چهارم تعقله ،او ادراک رو در این طیف شناسایی می‌کنه. جای دیگر در خصوص انواع ادراک صحبت کرده، در مورد وجود صحبت می‌کنه، در مورد شناخت صحبت می‌کنه، در مورد استدلال و منطق و انواع گزاره‌‌ها هم مفصل حرف می‌‌‌زنه؛ ما الان در واقع به فصل‌های پایانی کتاب اشارات می‌رسیم اینجا می‌گه ما این چهار نحوه‌ی ادراک رو داریم حالا وقتی داریم از لذت صحبت می‌کنیم، من بوعلی سینا اگر می‌گم انواع لذائذ دارم از این چهار دسته صحبت می‌کنم. و مفصل در نمط هشتم از نسبت اینها با هم صحبت می‌کنه که من یه چندتا اشاره رو خدمت شما عرض می‌کنم. می‌‌‌آد از این‌‌ها مثال‌‌هایی می‌‌‌زنه مثلاً در لذت‌‌های حسی می‌گه: مِن هذالقَبیل هُوالمنکوحات و المطعومات. منکوحات یعنی نکاح، ارتباط جنسی، لذائذ جنسی. مطمعومات طعمه، خوردنی‌ها. می‌گه عموم مردم وقتی راجب لذت‌ها صحبت می‌کنند تصوری که براشون پیش می‌‌‌آد اینه که لذت همیناست خوشی‌‌های جنسی و خوردنی‌‌ها، اما لذت‌‌های دیگری هست که ما حاضریم برای رسیدن به اون لذت‌‌های دیگر از منکوحات و مطعومات‌مون هم بگذریم ( ما با یک صوفی دنیا گریز روبرو نیستیم بوعلی سینا کسی است که شما وقتی زندگیشو بخونید، چند وقت پیش استادی صحبتی داشت صحبتش رو برای رادیو ضبط کرده بودند از آنجا پخش می‌شد که راجع به مرگ فیلسوفان می‌گفت، به بوعلی سینا که رسید گفت من معذورم راجب ایشون صحبت کنم نگفت، علت چیه؟ چون مشهوره که بوعلی به خاطره که کثرت ارتباط جنسی دچار ضعف قوای بدنی می‌شه و فوت می‌کنه شما همین الان سرچ بکنید توی ویکی پدیا هم بخونید همینو نوشته و جمعی از طرفداران حکمت سینوی و بوعلی پژوهان در تقلا هستند که این موضوع رو یه جوری ترمیم بکنند چون تصورشان این بوده که این ننگ بر دامن بوعلی هست در صورتی که به فهم من اتفاقاً او طریقی رو رفته که براش استدلال داشته، می‌خوام عرض بکنم او ابداً راهب نیست، ما داریم راجع به بوعلی صحبت می‌کنیم که چنین حرف‌هایی پیرامونش هست و به درستی هم هست) فردی با این اوصاف می‌گه آقا لذت‌‌های دیگری هم هست چیزهای دیگری در ادامه هست به عنوان مثال در مورد لذت تخیل من خودم مثال می‌‌‌زنم اون موقعی که رمان می‌خونیم داستان میخونیم فیلم می‌بینیم لذتی که داریم می‌بریم از چه میبریم؟ از تخیل‌مون می‌بریم. ما وقتی خیال ورزی می‌کنیم از فانتزی‌‌های ذهنی مون داریم لذت‌های خیالی رو تجربه می‌کنیم. لذت‌‌های وهمی‌‌ مثل مسابقاته، بوعلی سینا مثال شطرنج رو می‌‌‌زنه مثال تخته نرد رو می‌‌‌زنه می‌گه شما وقتی دارید بازی می‌کنید این پیروزی که به واقع اتفاق مهمی‌‌ نیفتاده در وهم تو غلبه‌ای بر دیگری اتفاق افتاده، خیال نیست چنانی که بگی کاملاً غیر واقعی است، چیزی محقق شده واقعاً تاس من خوش نشسته مهره‌ام رو خارج کردم من برنده‌ی بازیم، اما تهش این برنده بودن چیزی جز وهم نیست. وقتی تو بازی تخته نرد هستی و اتفاقاً جلو هم هستی و بهت می‌گن بیا شامتو بخور می‌گی نه صبر کن من این دست رو دارم می‌برم ببرم بعد میام و می‌خورم؛ می‌گه اینجا چیو داری به چی ترجیح می‌‌‌دی؟ داری لذت وهمی ‌‌رو بر لذت حسی ترجیح می‌‌‌دی، یا مقامات سیاسی یه نوع لذت وهمیه دیگه واقعاً اون آدمی‌‌که در صدر نشسته که قدرتمندتر نیست از حیث قوای بشری ولی در وهم آدمیان دیگر این اقناع حاصل شده که ما باید از تو تبعیت کنیم او برای اینکه اون مقام رو بتونه حفظ کنه یکسری کارهایی را در معرض دید عام مردم انجام نمی‌‌‌ده یه سری لذت‌هایی را از خودش سلب می‌کنه، چرا؟ چون می‌خواد اون مقام وهمی ‌‌رو حفظ بکنه، می‌گه پس ما در زندگی واقعی خودمون هم قائلیم به این مراتع و سعی می‌کنیم اینها رو در نسبت طولی باهم ببینیم یعنی چی؟ یعنی از لذت حسی بگذریم برای اینکه لذت وهمی ‌‌رو حفظ بکنیم. بعد می‌گه عالی‌ترین سطح لذت لذت عقلیه، اینو شوپنهاور هم می‌گه اما دو تا تفاوت داره شوپنهاور اولاً نمی‌گه که ما چند دسته لذت داریم نمی‌گه از کجا به این تنوع دسته‌ها رسیده، تا اینجایی که من تو آثارش گشتم و پیدا نکردم، و بعد برهان نمیاره که چرا لذت‌‌های عقلی ترجیح داره بر سایر اقسام لذت که من جلوتر خدمت شما عرض می‌کنم اما بوعلی سینا در مورد این‌‌ها صحبت داره که دوباره یک نفسی تازه بکنیم و من استدلال بوعلی رو بگم که چرا ترجیح قائله بین لذت عقلی با سایر مراتع لذت.

جناب بوعلی سینا لذت رو تعریف می‌کنه، البته شوپنهاور هم تعریف لذت رو داره و حالا یک تعریفی شوپنهاور داره که بوعلی نداره و اون هم تعریف ملاله که الان موضوع عرض من نیست. تعریف لذت از نگاه بوعلی سینا چنینه، می‌گه: لذت وصل هست یعنی رسیدن چیزی به چیز دیگر. خب ما که داریم از وصل صحبت می‌کنیم یک سری مفاهیم دیگری در ذهنمون مفروضه یعنی حرکت رو پذیرفتیم مبدا رو پذیرفتیم غایت رو پذیرفتیم والا وصل بی معنیست؛ حالا می‌گه: لذت وصل رسیدن به کمال چیزی از اون حیثی که برای رسیده خیر محسوب می‌شه یعنی من برسم به کمال در چیزی که از جانب خودم اون رو خیر می‌دونم، این تعریف خیلی مهم و قابل تامله حتی می‌شه نقادانه دید. در این تعریف فهم پیشینی من از خیر موثره در لذت بردنمص یعنی ممکنه من به چیزی برسم اما چون در ذهنم اونو خیر نمی‌دونم ازش لذت نبرم و دیگری در رسیدن به همان چیز چون پیش تعریف خیر از او داره لذت ببره، اینجا دوباره برمی‌گردم به نظام فلسفی شوپنهاور، شوپنهاور هم همین رو می‌گفت، می‌گفت: تصوری که ما از جهان پیرامون داریم هست که معنا می‌‌‌ده به برداشتی که از وقایع خواهیم داشت؛ تا اینجاش با هم مشترک اند، حالا یک وقتی هست این آگاهی پیشینی از خیر در حواس ما تعریف شده چشم ما اقتضای حسیش اینه که بهره مندی و بلعیدن نور رو خیر می‌دونه، میزانی از نور رو می‌خواهد اگر این را ازش بگیری در تاریکی فرو بره، احساس ناخرسندی داره اگر شدید بکنی در حدی که نتونه تاب بیاره باز احساس ناخرسندی داره، این حد متعادل و حد مطلوب رو از کجا داره میاره؟ ما که نرفتیم در تنظیمات‌‌مون تنظیم بکنیم بگیم انقدر اشتهای نوری داریم این در حواس ما تعبیه شده این در طبیعت ماست. باز دوباره برگردم به نظام فلسفی شوپنهاور اصلاً در فلسفه‌ی شوپنهاور در حوزه‌ی طبیعت آزادی معنا نداره می‌گه اینا خودش تنظیم شده و هستند پس چنان تفاوت بنیادی نمی‌‌بینیم بین آنچه که در نگاه بوعلی سینا هست با نگاه شوپنهاور از حیث تعریف لذت تا اینجا. اما بوعلی سینا یک تعبیری داره که این حائز اهمیته، می‌گه: ما لذت رو در عالم حس متناهی تجربه می‌کنیم، لذت مستهلک می‌شه در ما، یک مثال جالبی رو من از جناب استاد ملکیان شنیدم می‌گفتن که وقتی غذا می‌خوری این قاشق اولی که می‌خوری لذتش فرق داره با قاشق دوم یعنی هرچه پیش‌تر می‌ری این از لذیذ بودنش کاسته می‌شه، این مثال رو برای تبیین بحث ملال در فلسفه‌ی شوپنهاور می‌‌فرمودن ولی من اینجا در تبیین نظر بوعلی ازش استفاده می‌کنم و درسته ما هرچه به اشباع نزدیک‌تر می‌شیم چون لذت حسی لذت متناهیه ازش فاصله می‌گیریم، از یک جایی به بعد یک قاشق اضافه‌تر هم بخوایم بخوریم درد داریم حالمون بد می‌شه، چرا؟ چون دیگه از آستانه‌ی پذیرش گذشتیم منتهی بوعلی سینا می‌گه در مواجهه‌ی با لذائذ عقلی ما با عدم تناهی روبه روایم چون نامتناهی‌ست که برتری داره بر لذت‌های دیگه. ما هیچ وقت نمی‌‌تونیم به یه جایی برسیم که بگیم دیگه چیز دانستنی نیست، کسانی که چندین دهه عمر صرف کردند در پژوهیدن و کاویدن و عالم شدن به تهش نرسیدن بگن بسه دیگه سیر شدم، این اتفاق در هیچ لذت دیگه‌ای از تبار لذائذ حسی نمی‌افته اما در لذت عقلی به خاطر این عدم تناهی و بی منتها بودن ما باید ترجیح قائل باشیم.

جمع بندی بکنم عرض رو، اون عبارت انواع لذت که شوپنهاور می‌گه برامون سوال شد به لذت نیاز داریم به تعریفش نیاز داریم چون شاخصی است برای اینکه سعادت رو بتونیم عیارسنجی بکنیم. در آثار شوپنهاور به تفکیک دقیق نرسیدیم. یک شاهد مثال آوردم خدمت شما از حکمت سینوی با ارجاع به منبعش، ایشون لذت رو به چهار دسته تقسیم کرد، تقسیمش به تبع تقسیم انواع ادراک بود اومد گفت بالاترین لذت، لذت عقلی‌ست چرا؟ چون عدم تناهی داره. نمط هشتم خیلی برای من جذاب و جالبه میل داشتید بخونید. صحبت‌های الان من را از جنس‌‌ کبابی‌هایی که دود و دمی ‌‌راه می‌کنند هوس ایجاد کنند، صرفاً از این جهت ببینید که هوس خواندن حکمت سینوی رو در خودم و شما احیا بکنم. می‌دونم خیلی خیلی اجمالی توضیح دادم و حتماً بیش از اینها می‌شه تامل کرد. جالب هم هست که بوعلی یک جایی از همین نمط هشتم می‌گه: ببین این حرفهایی که من می‌‌‌زنم برای کسی که فهمش لطیفه واضحه، این همه احتیاج به استدلال نداره. این تعبیر خیلی تعبیر جالبی برای من بود که در خود فهم هم قائل به لطافت باشیم و حالا اینکه لطافت فهم چیه جای بحث داره. در این نمط برای اینکه براتون ذوق ایجاد کنم، اتفاقاً راجب کلمه‌ی ذوق هم صحبت می‌شه در مورد عشق صحبت می‌شه و اگر میل داشتید مشرف بشید خدمت علم و از پنجره‌ی بوعلی تماشا کنید و میل کنید‌. عرضم در خصوص مراتب لذت رو در جرعه‌یش سی و دوم اینجا تمام می‌کنم ادامه‌ی صحبت به شرط بود و فرصت نمود باشه به بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

مواد لازم برای تهیه شادی چیست؟ ما چه چیزهایی نیاز داریم که بتوانیم از زندگی لذت ببریم؟ این سوال بهانه‌ای است برای آغاز پیاله سوم از هم‌سفرگی و هم‌سفری در خوانش کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. با این جرعه فصل دوم کتاب را شروع می‌کنیم و اولین جرعه به مساله شادی خواهیم پرداخت.

منبع

– کتاب در باب حکمت زندگی، صفحات ۳۱‌ تا ۳۳

متن کامل جرعه‌ی سی و یکم

خیلی از ما برای لذت بردن از زندگی یک فهرست ملزومات داریم می‌گیم اینا رو به من بده به عنوان ابزار و داشته‌هایی که من بتونم از زندگی لذت ببرم. این ماشین این شغل این خونه این یار و همسر و همسفر و مجموعه‌ی اینا کنار هم جمع بشه که لذت بردن از زندگی برام ممکن بشه خیلی هم خوب اما یه تردیدی اینجا پیش می‌آد اونم اینکه کسانی هستند که این ملزوماتی که آرزوی ما هست برای آنها جزء داشته هاشونه یعنی دارند اکنون، اما آنچنانی که باید از زندگی لذت نمی‌برند تردید یا سوال اینجاست که اگر این ملزومات لزوماً قرار است که منتهی به لذت از زندگی بشه چرا در دیگرانی به این نتیجه ختم نشده؟ دستم به دامن گل گلی‌تون حرف از این جنس های دم دستی نیست که بگم پول چرک کف دسته آقا اصلاً مهم نیست، نه خیلی هم مهمه سوال اینه که اگر چیزی علت باشه با تحقق علت باید معلول هم محقق بشه اگر اینها می‌توانست علت لذت از زندگی باشد باید هر کسی که اینها رو داشت از زندگی لذت می‌برد وقتی این چنین نیست حداقل استنباط ما اینه که یک متغیر دیگری به جز این ملزومات وجود داره که اگر اون نباشه با داشتن تمام این ثروت‌ها و نیازمندی‌ها باز هم ما به لذت زندگی نمی‌رسیم. توی این جرعه می‌خواهیم در مورد این متغیر صحبت کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

می‌ می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید، رسیدیم به پیاله‌ی سوم از همسفرگیمون در تامل به کتاب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. در پیاله‌ی اول پیشگفتار رو باهم صحبت کردیم خیلی هم به دقت و به اندازه‌ی وسع صحبت کردیم و سعی کردیم که از هیچ کلمه‌ای به سادگی نگذریم. علتش هم اینه که پیشگفتارها در کتاب‌های حکمی‌ و فلسفی خیلی مهم هستند و معمول این طوره که اندیشمند آخرین متنی که می‌نویسه پیش گفتاره یعنی گرچه که در ابتدای کتاب می‌آد ولی معمولاً پس از نوشتن کل کتاب یک عصاره و چکیده‌ای رو در ابتدا برای ما می‌آره به همین جهت سعی کردیم پیشگفتار رو با دقت کافی بخونیم. بعد از اون رفتیم به سراغ پیاله‌ی دوم که می‌شد فصل اول کتاب گفتیم شوپنهاور من رو در سه زاویه داره تحلیل می‌کنه اول آنچه که هستم دوم آنچه که دارم و سوم آنچه که می‌نمایم؛ این سه دسته از اینجا به بعد هر کدوم مستقلاً موضوع یک فصل هست یعنی در سه فصل به هر کدام از این‌ها پرداخته. فصلی که الان و با این جرعه آغاز می‌شه موضوعش آنچه هستم است که از نگاه شوپنهاور مهمترین بعدی است که ما در خصوص خودمون باید بهش توجه داشته باشیم.

صحبتم رو با یک پرسش آغاز می‌کنم، الان تو هفته‌های آغازین سال ۱۴۰۱ هستیم خیلی از شما ها در تعطیلات ابتدایی سال سفر رو تجربه کردید به سیاهت رفتید و عمدتاً هم گروهی یعنی خوشحالی جمعیش می‌چسبه برخلاف غصّه که فردی سپری می‌شه، خب به عنوان مثال وقتی تشریف بردید لب دریا تشریف بردید به دشت و دمن و کوه و روستایی از چه لذت بردید؟ چه چیزی بوده که در شما احساس رضایت و خشنودی فراهم کرد؟ حسب اون چیزی که متداول هست و در ادبیات عمومی‌ هم به زبان می‌آریم می‌گیم که من از دریا لذت بردم من از جنگل لذت بردم یعنی اون چیزی که مبنای حظ بردگی ما هست یک چیز بیرونی‌ست می‌گیم من از مواجهه‌ی با این چیز لذت بردم. اما آیا این دقیق‌ترین تعبیری است که ما می‌تونیم در توصیف حظ بردگی و خوشنودگی خودمون به کار ببریم؟ آیا واقعاً تجربیاتی که ما در زندگی داریم اگر با کمی‌ تأمل بیشتر بهشون نگاه کنیم گواه بر اینه که چیزی از بیرون ما رو به خشنودی و رضایت می‌رسونه؟ رسالت یک فیلسوف اینه که عمدتاً ما رو با منظره‌ی جدیدی روبرو می‌کنه، از تعابیر و فهم‌های آشنایی که داریم فاصله می‌گیریم مهیا می‌شیم برای اینکه یک چیز جدیدی بشنویم یک چیز جدیدی بخونیم شوپنهاور به این رسالت عمل می‌کنه یک عبارتی که در ادبیات انگلیسی برای تبیین و توصیف لذت بردن و خوشحالی استفاده می‌شه به ترازوی فلسفی پر وزن‌تر و قابل دفاع‌تر می‌آد، یعنی چی؟ می‌گه به عنوان مثال در ادبیات انگلیسی کسی که مسافره و رفته به پاریس و لذت برده از آنجا چگونه داره لذت بردنش رو توصیف می‌کنه یا ما چه جوری در مورد او می‌گیم که خیلی لذت برد؟ می‌گیم He enjoy himself at Paris  او از خودش در پاریس لذت برد، متوجه شدید چجوری شد؟ چی تغییر کرد؟ نمی‌گه من از پاریس لذت بردم می‌گه من از خودم در پاریس لذت بردم اگر بخواهیم تعابیر من رو در ابتدای همین جرعه بازگویی بکنیم و با این منطق ادیت بکنیم باید اینطور بگم من از خودم در جنگ لذت بردم من از خودم در ساحل دریا لذت بردم؛ آن چیزی که مبنای خشنودی و رضایته، من هستم منه، من از بودگی خودم در جنگل از بودگی خودم در این موقعیت حظ می‌کنم بنابراین ادعای  شوپنهاور اینه که مبنای خشنودی و رضایت، من هستم ماست. از ابتدای کتاب از همون پیشگفتار هم اینو دیدیم اون چیزی که برای شوپنهاور دغدغه هست و داره به دنبالش این سطرها رو می‌نویسه اینه که ما چجوری می‌تونیم به سعادت برسیم؛ تعریف سعادت رو هم تو پیشگفتار با هم حرف زدیم. اینجا همه‌ی مقدمات قبلی رو جمع می‌کنه و می‌گه که من هستم ماست که امکان لذت بردن و خشنودی از زندگی رو می‌ده چه استدلالی داره برا این ادعا؟ چند دقیقه‌ای در این مورد عرض دارم خدمتتون که تقدیم می‌کنم.

فرض ما این هست که شمایی که الان رسیدید به جرعه‌ی سی‌ویکم جرعه‌های قبل رو به دقت شنیدید بنابراین من برای اینکه اختصار کلام حفظ بشه تکرار نمی‌کنم حرف های گذشته رو صرفاً از باب ارجاع یادآوری می‌کنم خدمتتون که در سطر هفتم پیشگفتار ما به این اشاره کردیم که از نگاه شوپنهاور سعادت یک موضوع ذهنی است اینکه موضوع ذهنی چیه رو سابق بر این با هم حرف زدیم. مثالش هم اینطوره که ما بیرون چیزی نداریم نشونش بدین بگیم ایناها سعادته، سعادت چیزیست که در ذهن من شناسنده شکل می‌گیره حالا حرفی که شوپنهاور داره می‌زنه اینه که من بر اساس ذهنیات و فکر خودم در یک موقعیتی برداشتی دارم که برام لذیذه و بهش می‌گم خوشنودی و لذت و رضایت. آیا واقعاً ما در تجربه‌ی زیسته‌مون همین‌گونه زندگی کردیم؟ یعنی این چیزی که داره می‌گه موافق هست با تجربیاتی که ما زیسته‌ایم یا نه؟ یه قرائنی وجود داره که ما رو نزدیک می‌کنه به اینکه حرفش حرف بیراهی نیست؛ مثل چی؟ مثل اینکه شما در همین ایامی ‌که به سفر رفتید احتمالاً در موقعیت‌هایی قرار گرفتید که از جمع شما کسانی در اون موقعیت ثابت احساس خوشحالی و رضایت داشته‌اند اما دقیقاً یک فرد دیگری در همین موقعیت احساس کسالت یا بطالت داشته‌. مثلاً مواجه‌ی آدم‌ها با ترافیک جاده یکی نیست مواجهه‌ی آدم‌ها با باران تند یکی نیست یکی این باران تند رو هم اسباب لذت می‌دونه یکی همین فرصت ترافیک رو هم یک بنایی داره براش برنامه‌ای ریخته از آهستگی لذت می‌بره یکی نه خودش رو در جنگ و تقابل با این موقعیت می‌بینه و کلافه می‌شه؛ تمایز در کجاست؟ واقعه‌ی بیرونی که ثابته، یه بارونه یه ترافیکه یه جادست چرا یه کسی با لذت سپری می‌کنه یه کسی با نخوت و کسالت؟ متغیر کجاست؟ این ما رو نزدیک می‌کنه به حرف شوپنهاور که ظاهراً اون چیزی که اسباب تفاوت در برداشت می‌شه در ذهن من شناساست، همین الان ممکنه من حسام گرفتار بلا و کسالت باشم و ناله بکنم که آخه این چه بلایی بود سر من اومد من الان جوانم دوست دارم از قوه‌ی خودم استفاده کنم عمرم رو صرف کار دیگری بکنم به جای اینکه گرفتار دوا و درمان و دکتر و این حرفا باشم یا من چرا ورشکست شدم یا هزار تا من چرای دیگه اما در نقطه‌ی مقابلش می‌تونم با همون مثل قدیمی‌ برم به جایی که از منظر استحقاق نگاه کنم بگم که من مستحق چنین بلایی نبودم، از منظر استعلا نگاه کنم بگم این بلا اسباب تعالی من می‌شه و اون شعر معروف اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی. بلا ثابته نگرش و ذهنیت من نسبت به اون بلاعه که اونو برای من تحمل پذیر یا سخت‌تر از اون چیزی که هست می‌کنه. شوپنهاور دقیقا با همین مبنا بحث فصل دوم خودش رو شروع می‌کنه می‌گه هر نوع لذت اساساً وابسته به خود شخص هست، جالب‌تر اینه که در ادامه می‌گه که این امر در مورد لذت‌های جسمانی صادق است چه رسد به لذت‌های روحی. حالا لذت‌های روحی اتفاقاً به نظر من قابل پذیرش‌تره چون امر ذهنیه شما دارید چیزی رو برا خودت تعویر می‌کنی، من نمی‌دونم منظورش دقیقاً از لذت روحی چیه ولی چه بسا مثلاً مواجهه با یک اثر هنری رو بتونیم بگیم، بگیم یه حظ معنویه، خب این برای ما قابل فهمه، بگیم اصلاً برداشت من نسبت به اثر هنری بر مبنای تعریفی که در ذهنم نسبت به هنر دارم متفاوته، این قابل پذیرشه اما لذت جسمی ‌رو چطوری به ذهن گره می‌زنی؟ بریم با هم به سراغ لذتی که هم جنبه‌ی جسمانی و تنانه داره هم تجربش عمومیت داره همه تجربش کردیم به نام لذت جنسی، یک تعبیر رایج و تقریباً پذیرفته شده نزد همگان وجود داره در مورد انسان که انسان رو یک مکانیزم می‌بینن یعنی انسان رو یک موجود مکانیکی می‌بینن که حاصل تعامل تمام چرخ دنده‌های این ماشین یا مکانیزم می‌شه حیات. در این فصل حتی رابطه‌ی جنسی هم یک رابطه‌ای است که مکانیکی داره عملی می‌شه و از نگاه خیلی‌ها مشترک بین انسان و حیوانه. من البته نمی‌گم منتقد ولی لااقل مردد به این نگاهم. در همین جا یک تلنگری بهش عرض می‌کنم ولی جلوتر مشخصاً در مورد رابطه‌ی جنسی شوپنهاور صحبت داره و ما بهش می‌رسیم. اون چیزی که حقیقتاً اسباب لذت می‌شه و چه بسا اسباب تمایز بین انسان و حیوانه اینه که مکانیک رابطه کفایت نداره بلکه خیال ورزی و معنای ذهنی که ما در رابطه می‌بینیم اثربخشه و چه بسا اثر اصلی رو داره، مصداقی که من البته امیدوارم شما تجربه نکرده باشید ولی یا تجربه کردید یا شنیدید بین کسانی‌ست که ناگزیر به رابطه ای می‌شوند که این رابطه متکی به علقه‌ی عاطفی نیست وضعیت خیلی بدش که دور از شما باشه رابطه‌ی ناشی از تجاوزه یک رابطه‌ی به عنفه به زور دیگری رو مجبور به رابطه می‌کنه، وجهه ملایم‌ترش که عمومیت داره و خیلی‌ها باهاش رو‌به‌رو بودن زوجینی هستند که به عنوان تکلیف اجتماعی قانونی و عرفی در کنار هم نگاه داشته شده‌اند اما از حیث قلبی معطوف به هم نیستند هم‌خوابه‌ی هم هستند اما همدل و همسر هم نیستند در این رابطه خودشون می‌تونن قضاوت بکنن یا قضاوتشون را روایت کنند آیا چنین رابطه‌ای از حیث لذت و رضایت‌مندی برابره با رابطه‌ای که متکی به شوق و تمایل قلبی و ذهنیت مساعد نسبت به شریک جنسی است یا اینجا متفاوت می‌شه؟ چه چیزی متغیر بوده که لذت رو متفاوت می‌کنه؟ اون چه که تغییر کرده ذهنیته. پس تا به اینجا می‌تونیم بپذیریم که واقعاً آنچه که در ذهن ما رخ می‌ده معنادهیِ می‌کنه و یک رخداد رو به‌عنوان یک رخداد لذیذ می‌پذیره یا رخداد دیگه‌ای رو به عنوان رخداد نامقبول رد می‌کنه. اگر عنایت بکنیم به سطرهای پایانی صفحه‌ی ۳۱‌ شوپنهاور همین رو می‌گه، می‌گه: شخصیت ما تنها وسیله‌ی بی‌واسطه‌ای است که برای سعادت و خوشنودی داریم همه‌ی چیزهای دیگه با واسطه هست می‌شه اونها رو کم و زیاد کرد می‌شه اونها رو به خدمت گرفت یا دفن کرد اما ما از شخصیت خودمون نمی‌تونیم فاصله بگیریم همه‌ی آن چیزهای دیگه، آن چیزهای دیگه می‌شه آن چیزهایی که دارم‌های ما و آن چه می‌نمایم‌های ما، همه‌ی اینها متاثر از شخصیت ما تعبیر می‌شه. اینجا یه سوال دیگه هم همیشه مطرح کرد ضرورت ذهنیت را قبول کردیم باشه، خیلی مهمه، اما آیا کفایت داره؟ می‌دونید فرق داره بین اینکه بگیم یه چیزی ضرورت داره یا بگیم یه چیزی کفایت داره وقتی می‌گیم کفایت داره یعنی همین یک دونه عامل کافیه ما ضرورتش رو قبول کردیم اما می‌تونیم بگیم شخصیت ما برای لذت بردن از زندگی کافیست؟ در پاسخ به این سوال که آیا شخصیت ما برای لذت بردن از زندگی کفایت داره یا نه گرچه جواب نه هست و شوپنهاور چیز دیگری رو هم لازم می‌دونه ولی واقعا اینقدر سهم این شخصیت بزرگه که می‌تونیم بگیم زورش بر تمام نداشته‌های دیگه می‌چربه، آن نیازمندی دیگه‌ای که شوپنهاور بهش اشاره می‌کنه و می‌گه اگه اینو داری و از زندگی لذت نمی‌بری دیگه بقیه‌ش مربوط به شخصیت توست که نمی‌تونه برای تو لذت ایجاد کنه چیه؟ سلامتی و تندرستی. می‌گه اگه تن و بدن سالم داری و دیگه از زندگی لذت نمی‌بری این لذت نبردن به خاطر نوع شخصیت توئه؛ ابداً قانع نمی‌شه اگر کسی بگه من چون پول ندارم لذت نمی‌برم در مقابل این فرض رو صحبت می‌کنه که کسی مال و مکنت و ثروت داره اما از زندگی حظ نمی‌بره. توی پاراگراف پایانی صفحه‌ی ۳۲ یه مثال می‌زنه می‌گه یه جوانی رو نشون دادن گفتن ببین این هم زیباست هم برو رو داره هم ثروت داره هم احترام داره باید ازش بپرسیم بگیم شاد هم هست یا نه؟ یعنی چه بسا که همه‌ی اونها رو داشته باشه اما شادمانی نداشته باشه. راجب تن و بدن سالم خیلی تاکید داره اونو می‌خوام توی جرعه دیگه صحبت کنم حتی دستورالعمل پیاده‌روی می‌ده خیلی جالبه این هم در موردش می‌گم براتون اما الان می‌خوام به اختصار این جرعه رو تمام کنم و از اینجا به بعد رو به شما بسپارم که راجع بهش فکر کنید. خیلی ادعای بزرگیه که اگر تنت سالمه و از زندگی لذت نمی‌بری برو پیدا کن ببین این کجای شخصیت توعه که داره فرصت لذت بردن از زندگی رو ازت می‌گیره. شوپنهاور یه خاطره‌ای هم تعریف می‌کنه می‌گه یه بار یه کتاب قدیمی رو همین جوری باز کردم یه جمله‌ای نوشته بود که به نظرم خیلی ساده لوحانه هست ولی انقدر راست بود که تو ذهنم مونده، جمله هم این بود که کسی که زیاد می‌خنده خوش‌حاله کسی هم که خیلی گریه می‌کنه شوربخته؛ می‌گه به نظرم این خیلی شاخص دم دستی و ساده لوحانه‌ایه ولی درسته دیگه. بعد یه جمله می‌آره که خیلی قابل تأمله، من اینجوری تعبیر می‌کنم می‌گم شادی کوچیک هم اومد سراغت ازش استقبال کن انگولکش نکن به پر و پاش نپیچ ما خیلی اوقات موضوعی که می‌تونیم باهاش شاد باشیم برامون پیش می‌آد بهش تردید می‌کنیم قبولش نمی‌کنیم هی شروع می‌کنیم زیر دندون امتحان کردن که آیا واقعیه؟ اما اگر پذیرفته باشیم که اصلاً واقعی‌ای در کار نیست همه چیز آن چیزی است که در ذهن تو به عنوان شادی پذیرفته شده. توی پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۳ یه شاخص جالبی می‌گه، می‌گه: تنها سکه‌ی نقدی که ما برای سعادت داریم شادیه، ما تب‌سنجی نداریم که بزاریم رو پیشونی‌مون به ما بگه درجه‌ی سعادتمندی‌مون امروز چقدره خود تعریف سعادت هم دشواره ولی اگر واقعاً داریم خوشحال زندگی می‌کنیم می‌تونیم این گونه تعبیر کنیم که ما سعادتمندیم. و اما اختتام جرعه‌ی سی و یکم سطرهای سهمگین در پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۳ براتون از رو می‌خونم: فقط شادی زمان حال را پر سعادت می‌کند و این امر برای موجوداتی چون ما که هستی‌مان لحظه‌ای بسیار کوتاه میان دو ابدیت است بزرگترین موهبت است خیلی به این تعبیر شوپنهاور دقت بکنیم، لحظه ای بسیار کوتاه میان دو ابدیت.

الباقی بحث رو در جرعه‌های بعد پی می‌گیریم. [/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

ثروت داشتن چه نسبتی با حکیمانه زیستن دارد؟ آیا ثروت مترادف پول است یا می‌توانیم انواعی از ثروت را با مراتب مختلفی از اهمیت دسته‌بندی کنیم؟ اگر امکان دسته‌بندی ثروت وجود دارد، معیار ما برای طبقه‌بندی چیست؟ در این جرعه سعی کرده‌ام پاسخ این سوالات را از نگاه شوپنهاور بیابم و ارائه کنم

منبع

– در باب حکمت زندگی، صفحات ۲۶ تا ۲۹

متن کامل جرعه‌ی سی‌ام

انسان متفکر بر اساس طرح قبلی زندگی می‌کنه یعنی چی؟ یعنی با یک اراده و برنامه روزش رو به شب می‌‌بره و شبش رو به روز. حالا سوال اینه اگر کسی خواست متفکرانه و گزیده زندگی کنه چه نسبتی با ثروت داره؟ آیا زمانی که سپری می‌شه برای کسب ثروت و پول جزء بطالت ها و انحرافات از مسیر تفکره؟ در مقابل اگر وقت نگذاریم و سرمایه و ثروت کافی نداشته باشیم آیا اصلاً می‌‌تونیم آزادانه فکر کنیم؟ یا حتی اگر فکر کردیم می‌‌تونیم به چیزی که با فکر بهش رسیدیم در عمل هم اون رو زندگی کنیم یا نه؟

در این جرعه می‌خواهیم مختصری پیرامون این سوال بسیار مهم و اساسی با هم دیگه گپ بزنیم و همفکری کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

می می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

گرچه حقیقت ایام من و شماییم اما به رسم ادب سرآغاز سال ۱۴۰۱ هجری شمسی را خدمت شما تبریک عرض می‌کنم. این جرعه در هفته‌ی دوم از سال یک ضبط می‌شه، آخرین جرعه از فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی است و اولین جرعه‌ای که در سال جاری تقدیم حضور شما می‌شه.

در سال گذشت قدم قدم و جرعه جرعه پیرامون کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور تامل کردیم گرچه به جهت مشغله‌ها و گرفتاری‌های من و کسالت‌هایی که این وسط پیش اومد فاصله جرعه‌ها بیشتر از اونی بود که تصور من هست اما اصل تدریجی خوندن و با تأمل خوندن یک کتاب تمرینی است که اراده شده و مطابق با برنامه داره پیش می‌ره عجله نداریم که سرسری کتاب رو به پایان ببریم یا مرور بکنیم. اون چیزی که امروزه ما به عنوان مطالعه باهاش رو به رو هستیم عمدتاً اسکرول کردن متنه یعنی متنی را از بالا تا پایین چشممون می‌خونه و کلماتی به ذهنمون می‌ره اما مطالعه باید مطلع فهم باشه آفتابی باید در ما روشن بشه و من سعیم بر این بوده که به حد بضاعت مدلسازی بکنم یعنی این خوانش که اسمش رو گذاشتیم خوانش تالیفی به عنوان یک روش مطالعه خدمت شما تقدیم بشه. و اما بریم به سراغ بحثی که در ابتدای جرعه خدمتتون معرفی کردم. کم و بیش با زندگی آرتور شوپنهاور آشنایید چون چیزی‌ست که شما می‌‌تونید سرچ کنید و مطالعه کنید و من روش خیلی روش وقت نمی‌‌زارم. شوپنهاور انسان سختی چشیده‌‌ای است با رنج مانوسه، تقریباً رو هر رنجی که دست بزاری یه مزه‌ای ازش برده؛ بیماری عمومی و اپیدمی رو دیده جنگ رو دیده مهاجرت رو دیده جدایی رو دیده جدایی از مادر را تجربه کرده بد والد و بدسرپرست بودن را چشیده مرگ والد رو دیده چون پدرش در کودکی خودکشی کرده و خلاصه یک معجونی‌ست از انبوه رنج‌ها و دردها که این رنج کشیدگی در فلسفیدنش هم بازتاب داشته اما دست بر قضا این معلم پرتوان و اندیشمند من و شما یه رنج رو نکشیده واقعاً اونم رنج فقره، شوپنهاور خانواده‌ی متمولی داشته، پدر پولداری داشته و چنان ارثی برای او باقی گذاشته که تا پایان عمر از همون ارث ارتزاق کرده گرچه که زندگی مقتصدی داره ابداً آدم عیاش و اهل ریخت و پاشی نیست اما به هر حال اون زندگی متعارفی که مدنظرش بوده رو توانسته به خوبی سپری کنه. کتاباش کتاب‌های کم طرفداری بوده یعنی ناشرین سرمایه و پول نمیذاشتن کتاب رو منتشر کنند اما خودش از محل سرمایه‌ی شخصی می‌‌تونست کتاب‌هاش رو منتشر کنه و تجدید چاپ بکنه و بی نیاز بود از پول. این یکمی کار ما رو سخت می‌کنه یعنی شنیدن از ثروت و کار و پول از زبان کسی که نیازمند نبوده و مستحق نیست کار دشواری است و این البته جزء مناطقی است که منطقه الفراغه یعنی چیزیه که ما راحت نمی‌تونیم از زبان حکما و فلاسفه ازش متن دربیاریم چرا؟ چون ما کم داریم در تاریخ فیلسوفی که آستین کار بالا زده باشه تاریک دنیا داریم که کلاً می‌‌گه نمی‌خوام تو چند تا جرعه‌ی قبل مصداق‌شو عرض کردم دیگه سقراط می‌ره توی بازار می‌‌بینه مردم مشغول خریدند می‌‌گه چه بسیار است آن چیزی‌هایی که من به آن نیاز دارم. فیلسوف ارث برده و بچه پولدار هم زیاد داریم تقریبا همه‌ی اونایی که فلسفه‌شون به دست ما رسیده یا خوب پول داشتند مثل جناب راسل مثل جناب شوپنهاور یا اگر هم خوب پول نداشتند به هر حال یه کس دیگه‌‌ای خرجشون رومی داده مثل هایدگر که شما تو نامه‌هاش (نامه‌های بین هایدگر و همسرش) منتشر شده تو کتاب نام نازنین من، اونجا هست مثلاً خانم کار می‌کنه آقا تو کلبه مشغول مطالعه هست خرجی هم می‌‌گیره، موارد اکازیونی بوده یا همسر پولدار داشتند حالا مثلا زندگی یونگ رو شما می‌‌تونید مطالعه کنید. خب کسی در این سطح اگر مثل جناب راسل در یک خانواده‌ی متمولی به دنیا آمده و زندگی کرده قاعدتاً کتاب هم بنویسه در ستایش و بطالت می‌نویسه یعنی این تجربه‌ی زیسته در کارشون منعکسه بقیه هم که به نور معلمی اکتفا کردند، کانت درس می‌‌داده حقوقشو می‌‌گرفته معلم سر خونه بوده بعد هم که معلم دانشگاه بوده پولش رو می‌‌گرفته، هگل به همین ترتیب استاد دانشگاه بوده، هایدگر استاد دانشگاه بوده یعنی می‌خوام بگم اینکه برن کار کنند کسب داشته باشند و متفکر هم باشند نمونه‌ایه که ما کم می‌‌تونیم راجبش مصداق موفق پیدا بکنیم از اون ور هم داریم آنچنان داریم در فقر مطلق بوده باز هم این در زندگیش بازتاب داشته مثل جناب مارکس چنان تنیده در فقر زیسته و اقتصاد براش موضوع مهمی بوده یا سرمایه  موضوع مهمی بوده که تقریبا همه‌ی فلسفه‌ش رو دربرگرفته و همه چیز رو از همین دریچه‌ی کار و کارگر و سرمایه مرور کرده. من الان برحسب حضور ذهن می‌‌گم یعنی این واقعاً حاصل یک تحقیق نیست که بخوام به عنوان یک لکچر به شما ارائه بدم ولی فکر می‌کنم تنها کسی که الان به ذهنم می‌آد که واقعاً کار می‌کرده و کارش مستقل از فلسفیدن‌ش بوده و ازش امرار معاش می‌کرده و اتفاقاً فیلسوف بسیار مورد احترامی‌ست یعنی شاید کم داریم و الان نظیر او به ذهنم نمی‌آد فیلسوفی که موافق و مخالف خیلی بهش احترام گذاشتند و او جناب اسپینوزاست مرد عجیبیه و اصلاً زندگی عجیب غریبی داره؛ اسپینوزا عدسی تراش بوده، عدسی عینک می تراشیده و کارش این بوده ولی چنان فیلسوفی‌ست که بعدها هگل می‌‌گه هرکی می‌خواد فیلسوف بشه باید یا نشه یا مثل اسپینوزا بشه. این مقدمه‌ی طولانی رو گفتم که عرض بکنم خدمت شما واقعاً ما نیاز داریم که در مورد مقوله‌ی ثروت کار مشغله‌ها و روزمرگی‌ها از زبان فیلسوفان مطلب بگیریم ولی در مقابل این جزء مواردیه که انگار خیلی دغدغه‌شون نبوده و ما کم ازش شنیدیم به همین جهت من این دو صفحه‌‌ای که می‌خوایم در کتاب حکمت زندگی پیرامونش بحث بکنیم رو با تمرکز با مقوله‌ی ثروت دارم خدمت شما ارائه می‌‌دم. ثروت رو می‌خواهیم شوپنهاوری ببینیم، شوپنهاوری دیدن یعنی چه؟ در ابتدای همین فصل که با هم آغاز کردیم حضور ذهن داریم یک دسته‌بندی سه گانه داره از آنچه هستیم آنچه داریم و آنچه می‌نماییم من می‌خوام ثروت را در همین سه طبقه تفکیک کنم و خدمت شما بحث بکنم. قبل از اینکه وارد بشیم به صحبت شوپنهاور، به عنوان اختتامیه‌ی بند اول از صحبتمون می‌خوام یک ارجاع ناقصی بدم یعنی فقط اسم می‌‌برم و نقل قول می‌کنم که انگیزه بشه هم برای خودم و هم برای شما بریم بعدا مطالعه بکنیم و بیاندیشیم ما اندیشمند دیگری داریم که در دوره‌ی نزدیکتر به ما زیسته و او یک تقسیم‌بندی دوگانه‌ی بسیار قابل تأمل داره جناب گابریل مارسل. گابریل مارسل می‌آد دو دستی می‌کنه و می‌‌گه که ما در زندگی‌مون دو نوع ارتباط با هستی برقرار می‌کنیم یک ارتباط از جنس بودنه و یک ارتباط از جنس داشتن. یکی از مشکلات امروز جامعه‌ی ما و مشکلات بسیاری از ما اینه که این تفکیک رو بهش توجه نمی‌کنیم داشته‌های یک انسان رو مترادف می‌‌گیریم با بودگیش در صورتیکه این که من چی هستم فرق می‌کنه با اینکه من چی دارم گابریل مارسل در این مورد هم کتاب داره هم مقالات متعددی پیرامون این موضوع نوشته شده که قابل مطالعه است و اگر تمایل داشته باشید می‌‌تونید سرچ کنید. اگر بخواهیم گابریل مارسلی نظرات شوپنهاور رو دسته‌بندی بکنیم آنچه هستم می‌شه بودن من، آنچه دارم و آنچه می‌نمایم می‌شه داشته‌های من این تفکیک را در ذهن داشته باشید تا من در ادامه بحثم رو خدمت شما تقدیم کنم.

یک نکته رک یادآوری بکنم و بعد برم به سراغ ادامه‌ی حرفم. در این جرعه وقتی از کار صحبت می‌کنم غرضم کار به معنای عام نیست، کار به معنای عام فعل انسانی است یعنی شما نشسته باشید تفکر کنید هم می‌‌تونید بهش بگید کار، مطالعه کار، خواب استراحت غذا خوردن کار، و دربرگینده‌ی آن کنشی‌ست که از من انسان سر می‌‌زنه. من الان دارم کار به معنای خاص رو استفاده می‌کنم یعنی آن پیشه‌ای که در ازاش مزد دریافت می‌کنم و غرضم امرار معاشه به این معنی عرض کردم که اسپینوزاس که کار می‌کنه عدسی سازی می‌کنه و اتفاقاً بهش می‌‌گن پاشو بیا درس بده و نمی‌پذیره مدرس بودن نظام فکری که با او موافق نیست رو نمی‌پذیره و شرافتمندانه می‌ره به یک شغل دیگه‌ای مشغول می‌شه. اما بیایم به سراغ کار ببینید شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف کار یعنی ما می‌خوایم در سه دسته، شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف ثروت یا لااقل ما می‌خوایم در سه دسته نگاه شوپنهاور به ثروت رو توضیح بدیم که من از مبتذل‌ترینش شروع می‌کنم. مبتذل‌ترین و بی‌اعتبارترین ثروت از نگاه شوپنهاور اون ثروتیه که در ذهن آدم‌ها ذخیره سازی می‌شه، خیلی شاخص جالبیه، می‌‌گه برای اینکه بفهمیم چه ثروتی ثروت مناسبی است و چه ثروتی پایین دست دیگران قرار می‌‌گیره ببینید چه جوری ذخیره سازی می‌شه؟ به عنوان مثال ما برگه‌ی اسکناس رو مجبوریم یا تو صندوق نگه داریم یا تو کیف پولمون نگه داریم یا ببریم تو حساب بانکی‌مون نگه داریم پول کش رو باید اینگونه نگه می‌‌داشتیم، برای اینکه بر ارزش این ثروت افزوده بشه ناگزیر شدند تبدیلش کنند به داده‌ی الکترونیکی حالا بر روی دیتاسنترهای بانکی یه دیتایی ذخیره می‌شه که شامل است بر میزان دارایی من بر اساس یک سری اعداد و رقمه. باز در نسل‌های بعدی حتی از روی این دیتاسنتر های بانکی هم اومدیم کنار و دیسنترالایز می‌شه و حالا ثروت من می‌شه دیجیتال استی که ممکنه رو یک کول‌دیسک ذخیره بشه روی فلش، چه چیزی داره متحول می‌شه؟ نحوه‌ی ذخیره سازی. مبتذل‌ترین ثروت اون ثروتیه که در جایی ذخیره سازی می‌شه که تو بهش دسترسی نداری ولی در عوض دیگران راحت بهش دسترسی دارند می‌شه کجا؟ می‌شه ذهن مردم. چه ثروتی رو تو ذهن مردم می‌شه ذخیره سازی کرد؟ سه تاشو شوپنهاور نام می‌‌بره کجا؟ در صفحه‌ی ۲۹ کتاب در باب حکمت زندگی. من توضیح می‌‌دم روش تقسیم‌بندی موضوعیم رو ولی این بار دارم از انتها به ابتدا میام برای اینکه به نظرم اینجوری بهتر می‌‌تونم تبیین کنم. چیه اون مصادیقی که در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه؟ اول آبرو؛ آبرو رو شوپنهاور بعدها صحبت می‌کنه ما هم بعدها بهش فکر می‌کنیم و راجبش بحث می‌کنیم فعلاً داره در قالب خوشنامی باهاش رو به رو می‌شه. می‌‌گه ما نیاز داریم برای اینکه در یک جامعه‌‌ای زندگی بکنیم از سمت اونا پذیرفته بشیم به این می‌‌گیم خوشنامی بهش می‌‌گیم آبرو در این حد عمومی‌ش نیاز همه‌ی ماست برای زیست اجتماعی. پس اسمش ثروته اسمش داراییه فقط اشکالش اینه که این دارایی در ذهن آدم‌ها داره ذخیره سازی می‌شه یعنی اگر یک روزی کسی بتونه ذهن دیگران رو هک بکنه دارایی ما رو می‌‌تونه منقلب کنه ما آدم آبرومندی بودیم ولی یک کسی که خیلیا می‌شناسنش می‌آد علیه ما بدگویی می‌کنه تو محل یا در حد بزرگترش، رسانه‌ها میان علیه ما یک سم‌پاشی و بدگویی می‌کنند و ذهن مخاطب رو هک می‌کنند و دیگه اون دارایی سابق رو من ندارم. حسن شهرت و خوش نامی منو تبدیل می‌کنند به بدنامی. بله این ثروته ولی خیلی ثروت مبتذلیه چون تو صندوقیه که من بهش دسترسی ندارم اما از اون ور در برابر دیگران درهای این صندوق بازه. دیگه چه مصداقی داره ثروتی که در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه؟ قدرت، قدرت صلاح نیست زرات‌خانه نیست سرباز نیست سرنیزه و تفنگ نیست اگر تمام سلاح های جهان در زرات‌خانه یک حاکمیتی و سلطانی باشه که همه‌ی مردم جهان تصمیم بگیرند که به حرف اون سلطان عمل نکنند اون سلطان دیگه سلطان نیست قدرت سلاطین و اعتبار حاکمان ثروتی است که در ذهن مردمان ذخیره سازی شده، ما تصمیم گرفتیم از تو تبعیت کنیم چرا در جوامع توتالیتر این همه نگران رسانه‌اند این همه نگران ارتباطات اطلاعات و مبادله‌ی داده بین مردم هستند؟ چون قدرتشون در ذهن تابعان‌شون ذخیره سازی شده وقتی شما می‌‌تونید با این تابعان صحبت بکنید انگار کلید صندوق رو دارید خب تن و بدنشون میلرزه دیگه. تصمیم می‌‌گیرن از قدرتشان صیانت بکنند چطور صیانت بکنند با قفل کردن صندوق ذهن مردم که کسی نتونه بره این داده‌های ذهنی رو تغییر بده مشروعیت منو در ذهن اون‌ها به نامشروعیت بدل کنه. شوپنهاور نسبت به قدرت موضع خصمانه نداره می‌‌گه قدرت لازم است ولی فقط برای آنهایی که می‌خوان به جامعه و مردم و انسان خدمت بکند از نگاه شوپنهاور به جز این هیچ دلیل مشروعی برای قدرت‌دهی به یک انسان نداریم. به نظر می رسه نگاهش هم درسته، همین که هر کسی می‌خواد بلیط قدرت رو از ما بگیره می‌‌گه من نوکر شمام من اومدم به شما خدمت کنم، نشان دهنده‌ی اینه که حتی دزد قدرت هم در لباس مشروع می‌آد به سراغش و اون مشروعیت چیست؟ خدمت به مردم. می‌‌گه اگه قصد خدمت نداری دیگه به سراغ قدرت رفتن دارایی غیر ضروریه که دیگه هدرش می‌‌دی و اسباب تباهی می‌شه. اما دارایی سوم که در ذهن مردمان ذخیره می‌شه و شریف‌ترین موهبتی است که در ذهن مردم می‌شه ذخیره کرد شهرته، شوپنهاور می‌‌گه شهرت ثروت بزرگی است گرچه که در همین دسته‌ی دارایی‌های مبتذله چون در ذهن آدم هاست ولی در همین رنج شریف‌ترین دارایی است که می‌شه داشت و می‌گه فقط برگزیدگان شایستگی این دارایی رو دارند ما باید این دارایی را به کسی بدهیم که قدمی در راه سعادت جامعه بتونه برداره و این دقیقا کاری است که امروزه جوامع انسانی انجام نمی‌‌دن به همین جهت شهرت باسن خانم کیم کاردشین از مغز انبوهی از متفکرین معاصر ما بیشتره چون ما در ذهن خودمون او رو ذخیره کردیم نه آگاهی و دانش فلان اندیشمند و متفکر رو بنابراین جامعه به سمتی حرکت می‌کنه که افراد این جامعه ذهنشان رو از آن فرد پر کردند و این می‌شه شهرت هیچ راهی وجود نداره جز این که سوی شهرت رو تغییر بدیم یعنی اگر ما تصمیم بگیریم که حالا این بلیت شهرت که در ذهن تک تک ما هست رو تقدیم بکنیم به کسی که شایستگیش رو داره ما که داریم شیر می‌کنیم یک داده‌ای رو، ما که داریم به هم معرفی می‌کنیم کسانی رو، ما که در پچ‌پچ‌هامون بهم خبر می‌‌دیم که فلانی رو دیدی راستی! هر وقت بتونیم این موهبت شهرت رو به فرد شایسته بدیم جامعه به سعادت میل می‌کنه اگر هم نه خرج اباطیل بکنیم خب جامعه میل می‌کنه به همون سمتی که بهش بلیط شهرت دادیم هرچی که هست مجموعه‌ی این ثروت‌هایی که برای شما توضیح دادم به این جهت در ردیف مبتذل‌ترین ثروت بسته بندی شده که همش مربوطه به اون سطح سوم یعنی چی؟ یعنی آنچه می‌نماییم، از این اگر بخواهیم یک پله بیایم بالاتر می رسیم به آنچه که داریم. در مورد آنچه که داریم شوپنهاور می‌‌گه که قریب به اتفاق مردمان همچون مور از صبح تا شب در هم میلولند ما یافتیم که چیزی کمه برای اینکه این کمبود رو بتونیم جبران بکنیم چه راهی رو برگزیدیم؟ اینکه پول جمع کنیم. پول برای ما یک‌سری لذت تامین می‌کنه و در واقع ما اگر به دنبال پول هستیم چون به دنبال لذت هستیم منتها از قضا این لذت‌ها فراره چون می‌خواهم این لذت فرار رو مستمر تجربه بکنیم باید بیشتر دنبالش بدوییم. فرض بکنید که مثلاً شما روی دوچرخه‌ی ثابتی سوارید که بر اساس سرعت پدال زدن شما چراغ روشن می‌شه شما اگر بخواهید این چراغ دائم روشن باشه باید دائم پدال بزنید وقتی لذتی متصل می‌شه به پول شما همچنان که دارید لذت می‌برید این پول رو دارید مصرف می‌کنید پس برای اینکه اینو شارژ نگه دارید هی باید پول بیشتری کسب کنید. شوپنهاور می‌‌گه اگر در این مسیر حرکت کردید بخت باهاتون یاری بکنه سرانجام یه تلّی از ثروت باقی می‌‌زارید برای ورّاث‌تون؛ در دوره‌ای هم که دارید زندگی می‌کنید ناگزیرید با کسانی از جنس خودتون انس بگیرید اصلاً این اقتضای زندگی انسانی‌ست، آدم می‌ره سراغ اون کسایی که مثل خودشن و قشنگ مثال می‌‌زنه می‌‌گه علت اسراف بی حساب یه جوانی که توی خونواده‌ی ثروتمندی زندگی می‌کنه اینه که می‌خواد از زندگی کسالت‌بار خودش فاصله بگیره به همین خاطر هی به دنبال پول خرج کردن عیش و نوش کردن و لولیدن در جمع کسانیست که اونا هم مثل خودشن یعنی اونا هم به همون درد مبتلا‌ن تا وقتی می‌خوای عیش‌ و نوش بکنی که نمی‌ری وسط کتابخونه این کارو بکنی که چون تو کتابخونه آدم‌هایی نشستند دارند کتاب می‌خونن که دردشون با درد تو فرق دارعه مجبوری بری به پارتی به بساطی به یک محفل خوشگذرونی که یه آدم‌های دیگه‌ای مثل خودت با درد خودت اونجا حضور دارند و از این مجمع عیاشی چیزی جز همون لذت های فرار حاصل نمی‌شه اما ته ته ماجرا یک عدم رضایتی باقی است و حالا سوال اینجاست که چرا با همه‌ی ثروت و همه‌ی دارایی باز جای یه چیزی کمه؟ اونی که جاش کمه چیه؟ من قبل از اینکه برم به سراغ پاسخ این، اینو باید یادآوری بکنم که ابداً شوپنهاور در اهمیت ثروت مادی تردیدی نداره چون خودش ازش بهره‌منده؛ اتفاقاً شوپنهاور این‌ رو پذیرفته که نداشتن پول به عنوان فقر مانع از اینه که ما بتونیم آنچنانی که شایسته‌ی زندگی حکیمانه هست زندگی کنیم یعنی اصلش رو انکار نکرده فقط داره چیکار می‌کنه؟ داره این رو مقایسه می‌کنه با یک ثروت بالادستی. فعلاً در این مرحله می‌‌گیم این ثروتی که تو داری اوکی این سرجاش این فقط مشکلش اینه که تو اگه قرار باشه یک حضّی رو باهاش تجربه کنی باید با هزینه‌ی زیاد لذت کوتاه مدتی رو تجربه کنی و چون این لذت، لذت فرّاری‌ست تو دائم ناگزیر می‌شی که به سمتش بدوی و بدوی و بدوی ولی در واقع اون کاستی اصلی که ما نتونستیم مرتفع بکنیم یه فقر دیگس. این ثروت تا به اینجا می‌آد تو طبقه‌ی دوم دسته‌بندی شوپنهاور یعنی آنچه که داریم اما فقر اصلی از نگاه شوپنهاور فقر ذهنی‌ست اون چیزی که مارو امروز مشتاق می‌کنه که بشینیم وسط این همه کار و گرفتاری‌های  روزمره و معاشی بریم حکمت زندگی بخونیم چیه؟ ما سعی می‌کنیم از کاری که داریم بابتش پول درمی‌آریم هزینه بکنیم کتاب بخریم زمان آزاد بکنیم و چیزی بخونیم، چه دردی رو می‌خوایم باهاش تسلی بدیم؟ شوپنهاور می‌‌گه اون دردی که می‌خواهیم باهاش تسلی بدیم فقر ذهنیه چون فقر ذهنی از فقر مال سخت تره در مقابل ثروت ذهنی داشتن عالی‌ترین سطح ثروته، اینجا ثروتیه که دیگه نه در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه نه در دسته‌ی آنچه دارمه که قابلیت سرقت تنزل و افول داشته باشه بلکه این در ذهن منه پس عالی‌ترین سطح ثروت اونیه که بر بودن من بیافزاید و آنچه هستم منو متحول کند حالا ما چطور می‌‌تونیم به این سطح ثروت برسیم؟ باشه دسته بندی که گفتی درست ناز شستت منم قانع شدم. یعنی آنچه مینماییم سافل‌ترین حد بود، حد میانه شد آنچه داریم عالی‌ترین سطح ثروت می‌شود آنچه که هستیم. باشه، من می‌خوام برم بر آنچه هستم بیفزایم چه جوری ثروت کسب کنم؟ اینجا می‌رسیم به یک کلمه‌ی کلیدی در متنی که داریم باهم بررسی می‌کنیم به نام آموزش. شوپنهاور می‌‌گه ثروتی که به آنچه هستم ما بیفزاید اسمش می‌شه آموزش اما من چیو آموزش ببینم؟ خیلی خوب دقت کنید، ما داریم در مورد فیلسوفی صحبت می‌کنیم که در جرعه‌های قبل گفتیم که معتقده که نمی‌شه از بیرون به داد کسی رسید جمله‌‌ای را از گوته نقل می‌کنه در صفحه‌ی ۲۶ کتاب در باب حکمت زندگی می‌‌گه روند تکامل انسان از بدو پیدایش او مقدر است این خیلی نگاه عجیبیه، خب اگه از قبل مشخصه و از بیرون هم نمی‌شه به داده آدم‌ها رسید من برم چیو آموزش ببینم بلاخص تو روزگار ما که آموزش دیدن پیچیده نیست یعنی شما هر آن چیزی که اراده بکنید یاد بگیرید یوتیوب هست انواع کلاس‌ها و کورس‌های آنلاین هست و انبوهی از کتاب‌ها ( سرچ اینترنتی هم هست که اونو من نیاوردم ولی به جای خود) یعنی آن چیزی که در طول سال‌ها در دسترس علمای چند قرن قبل بود الان در کسری از ثانیه در اختیار کودکان ماست، پس آموختن سخت نیست اما چی رو باید یاد بگیریم؟ شوپنهاور می‌‌گه فقط باید اون چیزی رو یاد بگیریم که با شخصیت ما تطابق داره به سراغ آموزش های دیگه نریم ببینیم چه چیزی با سرشت من منطبقه چه چیزی با شاکله‌ی من منطبقه، همین فهم کافیه که ما پنبه‌ی آموزش عمومی را بزنیم یعنی آموزش یکسان برای مخاطبان ناهمسان، آدما رو مثل آجر فرض کنی قالب بزنی دستگاه تولید تابع داشته باشی بگی من آدم‌هایی رو می‌خوام تربیت کنم تابع این جامعه باشه و حرف گوش بده، همون جمله‌ی همیشگی، بچه‌ی خوب حرف گوش کن تحویل جامعه بدم کارمند پرور و سرباز پرور و نیروی خدماتی پرور و خشت خشت آجرهای دیوار این جامعه باشه هر کدومشون هم کنار و گوشه‌اش زدگی داشت از این  قالب خواست بره بیرون بهش می‌‌گیم مخالف بهش نمی‌‌گیم متفاوت، یه چیزه به درد نخوریه بزارش اون زیر که کسی نبینه مثل سیب لک دار که می‌‌زارن زیر شوپنهاور می‌‌گه نه این راهش نیست عین جمله اش رو می‌‌گم، می‌‌گه:  بهتره در سن جوانی از گستاخی پرهیز بکنیم خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود. به هر جا رسید نگه آهان این خوبه بدو بدو دنبال جوهای روزگار رفتن، می‌خوام برم آرایش‌گر بشم نه اونو ولش کن می‌خوام برم ورزشکار حرفه‌‌ای بشم نه نه اینم ولش کن می‌خوام برم تریدر بشم نه اونو ولش کن می‌خوام برم استاد دانشگاه بشم هی داریم می‌چرخیم بین گزینه‌ها چون داریم با نگاه به دیگران برای خودمون سرفصل آموزشی انتخاب می‌کنیم شوپنهاور می‌‌گه خودتو نگاه کن ببین اقتضای وجود تو چیه؟ تو چه مصالح و ابزاری در خودت داری؟ بعد بررسی کن کسی که این ابزار رو داره قاعدتاً باید چه چیزهایی رو یاد بگیره آموزش قرار نیست تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنه آموزش قراره تو رو در آن چیزی که هستی شکوفا کنه و به فعلیت برسونه در واقع در آن چیزی که می‌‌توانی باشی تو رو شدنی کنه. ما با آموزش می‌‌تونیم اشتغال ذهنی پیدا کنیم خیلی این تعبیر تعبیر مهمیه دستم به دامنتون ببینید ما هممون درگیر مقوله‌ی اشتغال به معنی آنچه داریم و آن چی می‌نماییم هستیم یعنی از طرف می‌پرسیم چه کاره‌ایی به این معنی که چه شغلی رو کسب کردی چه پولی رو ازش حاصل می‌کنی و با چه عنوانی در جامعه دیده می‌شی؟ اینا همه در لایه‌ی آنچه داریم و آنچه می‌نمایمه. شوپنهاور می‌‌گه شغل آن چیزی است که ذهن تو به اون مشغوله تو اگر مشغولیت ذهنی نداشته باشی بقیه رو هم که داشته باشی هلاک می‌شی این دیگه تعبیر منه من می‌‌گم بگو مسئلت چیه تو مسئلتو تعریف کن من میفهمم تو چگونه انسانی هستی حالا آنچه داریم و آنچه می‌نمایم باشه دو سطوح بعدی. آنچه که در این جرعه صحبت شد حد فاصل صفحه‌ی ۲۶ تا ۲۹ کتابه ولی من برای اینکه بتونم روان‌تر موضوع رو تبیین کنم از آخر به اول اومدم یعنی از سافل‌ترین سطح ثروت شروع کردم و به آموزش ختم کردم. جرعه‌ی ۳۰ام همچنان‌ که آغازین جرعه‌ی سال جدیده جرعه‌ی پایانی فصل اول کتاب در باب حکمت زندگیه ما از جرعه بعد می‌ریم سراغ فصل دوم تعمداً در ابتدای سال این جرعه رو تقدیم شما کردم با این چینش محتوایی. خیلی از ما الان در مرحله و ایامی هستیم که داریم برای سال برنامه‌ریزی می‌کنیم برنامه‌ریزی که شما می‌کنید اقتضای شرایط زندگی خودتونه و استعدادهای خودتونه و هر آنچه که هست محترم اما از این کلام شوپنهاور هم ایده بگیرید و لطفاً بیایید در سال جاری برنامه‌ای جدی داشته باشیم برای آموزش خودمون در هر آن چیزی که فکر می‌کنیم استعداد داریم در آن چیزی که فکر می‌کنیم ما برای آن چیزی است که مشغول زندگی هستیم همون رو بریم یاد بگیریم نه لزوماً آموزش برای پول درآوردن نه آموزش برای به شهرت رسیدن، آموزش برای دستیابی به اشتغال با کیفیت ذهنی. ما همه ذهنامون را با هله هوله پر کردیم به همین خاطر من قید با کیفیت رو اضافه کردم، اشتغال با کیفیت ذهن. برای خودم و شما در سال پیش رو ذهن شاغل به تفکر توسعه رشد و تعالی آرزو دارم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87