جرعه 39:‌ زندگی عاریتی

 

شوپنهاور برای ما یک دوراهی ترسیم کرده است. او گفته یک راه به‌سمت تنهایی می‌رود و راه دیگر به‌سوی فرومایگی. ما تنها در یکی از این دو مسیر می‌توانیم حرکت کنیم. پس باید انتخاب کنیم.
در جرعه قبل، سعی کردیم این جمله و این نما از مسیر پیشِ رو را نقادانه بررسی کنیم. نقادانه یعنی چه؟
یعنی در گام اول، همه سعی‌مان بر این باشد که بفهمیم او چه می‌گوید و از زاویه نگاه او بتوانیم جمله را تماشا کنیم. در قدم دوم پرسشگری کنیم، سوالاتمان را نسبت به این گزاره مطرح کنیم و ببینیم آیا برای ما کنج پرسش‌برانگیزی باقی مانده یا نه، همه زوایا را دیده‌ایم.
حال، گام سومی از بررسی انتقادی این جمله باقی‌ست که در این جرعه می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم.

 

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۴۲ و ۴۳

متن کامل جرعه‌‌ی سی و نهم

می می­شنوید مجموعه جستارک‌­هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید. من جرعه ۳۹ام رو می­خوام با یه سوال خیلی مهم آغاز کنم رفیق جانم آقا، خانم میدونی فرق اهل سیاست یا اهل تجارت با متفکر چیه؟ متفکر تمنای مردم نداره ولی اهل سیاست و اهل تجارت در تمنای آدمی­زادن دستشون به سوی مردم درازه چون سیاستمداری که هوادار نداشته باشه، رهرو و پیرو نداشته باشه که سیاستمداران نمیشه. کاسبی که مشتری نداشته باشه، دکانی که پاخور نداشته باشد، تاجر و تجارت خونه نمیشه. اینا هویتشون تمنای از مردمه اعتبارشون به مقبولیت در برابر مردمه، هویتشون شان بودنشون وابسته است به مقبولیت از جانب مردم، اما متفکر مستغنی، بی نیاز از آدماست به همین خاطر متفکر اصیل پی دار و دسته پروری و حلقه­داری نیست اونی که سودای رهرو و پیرو داره یا کاسبه جزء اهل تجارته یا اهل سیاسته. اگر ما همین مقدمه ساده همین پاسخ در برابر این سوال رو پذیرفته باشیم باور مون باشه، وجدان شده باش در ما اونوقت در مواجهه با تفکر دیگران شمشیر نمی­کشیم فریاد نمی­زنیم بدو اینور بازار، بدو حراجش کردم که صف طرف مقابل رو خالی کنیم به جیب خودمون اضافه بشه. زنده باد او رو ورش داریم بشه زنده باد من به همین خاطره که متفکرا اصیل به هیچ ایستگاهی وفادار نیست او وفادار به رفتنه، وفادار به نماندنه، راهیه وقتی با یه تفکر دیگه هم روبه­ رو میشه به قصد منکوب کردنش نقد نمیکنه بلکه پرسشگره میگه تو تا کجاشو اومدی؟ تو تا چقدرشو فهمیدی؟ اصلا چی گفتی؟ میشه گام اول. من از تو چه سوالی دارم؟ میشه گام دوم. اما گام سوم که می‌خوایم در این جرعه با هم دیگه تجربش کنیم و من به قدر بضاعت ارائه بدم چیه؟

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

اینکه به پرسشگری از خود برسم و از خودم سوال بکنم که فلانی آیا می­توانی فهم بیشتری از فهم او که داری راجبش نقد می­کنی ارائه بدی؟ اگر او کاروانی رو تا اینجا آورده تو میتونی دو منزل جلوتر بری؟ یا میشود از کس دیگری بیشترش رو یاد گرفت و افزود؟ یعنی در تفکر انتقادی در نهایت مسیری که میری ما باید یه چیزی اضافه بکنیم آورده داشته باشیم اگه آورده نداریم و خودمون نمی­تونیم بی­افزاییم بر اون موضوع که نقد معنی نداره که ! چون در نهایت خودمون به بهترین شکل هم که  بریم می­رسیم به مرزهایی که خود طرف مقابل رسیده. اگر ما می­تونیم از شوپنهاور بریم جلوتر، بریم نقدمون رو به پیش رفتن منتهی بکنیم. اگر هم نمی‌تونیم جلوتر بریم بگیم فقط مرز فهم او رو دریافتیم او تا اینجاشو فهمیده جلوترشو منم نمی­دونم اونم نرفته. حالا با این مقدمه برگردیم به سراغ گذاره­ای که شوپنهاور گفت.

من یک مسئله یا یکی ناآرامی دارم با نگرش شوپنهاور که مشتاقم می­کنه برای پیشروی کردن از مرزهای فهم او. مشکلم رو هم می­تونم اینطوری برای شما تعریف بکنم که او رو در تبیین مسائل یا در پاسخگویی به سوالات خیلی سلبی می­بینم. یعنی وقتی جواب میده جواب از نیستی میده و می­خواد ازش هستی رو استنباط بکنه. من میگم که استاد من لذت چیه؟ میگه در نیستی رنج. یعنی اصالت رو میده به رنج بودن رو میده به رنج میگه اگر رنج نیست بشود لذت بردیم پس انسان در پی رنج نبردن است و این رنج نبردن رو بهش میگه لذت پس چه تعریفی از لذت ارائه داد؟ سلبی. سلب رنج میگم استاد اجازه ! آزادی چیه؟ میگه نیستی مانع در برابر اراده می­شود آزادی. میگم استاد حق چیه؟ جواب میده میگه اونایی که به دنبال تعریف حق هستن دارن آب در هاون می­کوبن. حق تعریفش نیستی ظلمه حق­طلبی یعنی ظالم نبودن. تو سلب ظلم کن نفی ظالم کن میشه حق و حق­طلبی. تونستم برسونم عرضم رو؟ یعنی ما هر چه که سوال کردیم سوال­های اساسی پاسخش سلبی بود. به چه نیست می­رسیدیم. این روش سلبی اتفاقا روش خوبیه یعنی روش روش غلطی نیست منتها موضوع اینه که ما رو به چه نیست­ها می­رسونه و همچنان مسئله من با هستی لذت، هستی آزادی، هستی حق لاینحل باقی می­مونه. اتفاق دیگه­ای که در تفکر شوپنهاور هست اینکه شوپنهاور در افقی داره هستی رو می­بینه که دکارت تبیین کرده یعنی بر اساس یک سوبجکتیویته ( subjectivity ) بر این اساس که جدا کردیم یک سمت عالم منم که فاعل شناسا هستم سوژه هستم، سمت دیگر چیزهایی هست که برابر من ایستاده و ابژه­های منه. این ابژه­ها انبوهی از چیزهاست البته که من می­تونم یک ابرابژه­ای هم تصور کنم اسمشو بذارم خالق بشه بزرگ­تر همه ابژه­های دیگه. بگم بقیه از او گرفتن هر چی گرفتن. اما بالاخره او هم ابژه هست. چون من تصورش کردم و در ذهن خودم تعریفش کردم شما وقتی تعریف داری از چیزی یعنی احاطه داری بر آن چیز. خب حسام چطوری داری همچین نسبتی رو میدی به شوپنهاور؟ از سطر اول کتاب اصلیش یعنی شما کتاب جهان همچون اراده و تصور رو که باز می­کنی بند یک اولین جمله اینطور آغاز میشه که جهان تصور من است یعنی من چیزی در جهان نیستم بلکه جهان چیزی در منه. شما که در تصورتون نیستین تصورتون در شما هست دیگه. انگار که تویی که جهان را احاطه کردی این میشه اون سوبجکتیویته­ی ( subjectivity ) افراطی. خب آیا شوپنهاور در همینجا متوقف مونده؟ نه، داره به سمت یک ساحلی حرکت می­کنه اما تردید هست که آیا به اون سرزمین خشک موعود رسیده یا نرسیده؟ به چه ساحلی حرکت می­کنه؟ او جهان رو فقط جهان همچون تصور نمی­دونه یه جهان دیگری را هم مفروض داره به اون میگه جهان همچون اراده. حالا اینکه چه چیزی رو داره اراده تعریف می­کنه؟ اینجا ما نمی­تونیم الان بحث بکنیم چون دنباله فلسفه کانتیست یعنی شیء فی نفسه رو داره بهش میگه اراده با توضیحات خودش و انتقادهایی که او به کانت وارد کرده. یعنی خود شوپنهاور در تفکر انتقادی برای ما الگو هست. رفته حرف کانت رو فهمیده تا افق فهم او پیشرفته بعد سعی کرده چیزی رو بر فهم او اضافه کنه. حالا آن چیز چی بوده؟ میگه یه جهان همچون اراده­ای هم هست که اوصاف متفاوتی داره به نسبت جهان همچون تصور و این جهان همچون اراده هست که منو در بر گرفته منهتا از قضا در برابر این اراده هم باز مسیر سلبی میره یعنی وقتی که می­خواد بیاد در حکمت عملی به ما راه و روش زندگی درس بده میگه برای فرامایه بودن، برای فرزانگی، فرزیستگی باید یک روش سلبی پیش بریم یه کاری نکنیم، یه چیزی نخواهیم می­گیم خب چه کاری نکنیم؟ چه چیزی نخوایم؟ یه موازنه منفی تعریف می­کنه مثل الاکلنگ، بین من و دیگری. میگه تو هر چی که در دیگری میل نکنی، در دیگری حل نشی، منِ وزین­تری داری. یعنی هر چی دیگران در تو کمتر باشن منت میاد بالاتر این میشه فرامایه. هر چه خودتو در دیگران حل بکنی، منِت سبک­تر و تهی­تر میشه، میشه فرومایه. تونستین تجسم کنین در ذهنتون مثل الاکلنگه منفی هم میرن. حتی در مواجه با اون جهان اراده هم میگه اگر می­خوای خوب زندگی کنی باید نخوای. میگیم چی نخوایم؟ میگه حتی خود زندگی رو هم از زندگی نخواه. اونجایی که در بحث انکار اراده زندگی حرف می‌زنه که در جرعه مستقلی راجبش حرف زدیم، و می­دونیم امروز که منظورش خودکشی نیست اتفاقاً خودکشی رو تحمیل اراده خود بر زندگی می­دونه. بلکه یک مفهوم دیگری رو داره مطرح می­کنه به اسم انکار اراده زندگی میگه این راه و رسم سعادته.

حالا در این شیوه نگریستن معلومه که شوپنهاور باید بین با دیگران بودن و فرزانگی نسبت غیرقابل جمعی رو مفروض دوسته باشه. اما آیا ما می­تونیم به این فهم اضافه کنیم؟ و می­تونیم نحوه روایت دیگری از نسبت من با دیگری داشته باشیم؟ پاسخش بله هست. این راهیه که متفکران بعد از شوپنهاور پیمودن. اگر من بخوام وفادار به متن و به فلسفه شوپنهاور بحثم رو پیش ببرم باید همینجا بایستم. چون شوپنهاور تا اینجا رو گفته ولی صرفاً از باب مثال می­خوام فهم متفکر دیگری رو هم اضافه بکنم به فهم شوپنهاوری که گام سوم رو طی بکنیم یعنی بتونیم حرکت به پیش داشته باشیم. نفس تازه بکنم توی ادامه جرعه می­گم براتون.

من می­خوام نمیه دوم این جرعه رو با یه آرزو آغاز کنم و آرزو بکنم برای هممون تندرستی و سلامت به عنوان زمینه‌ای برای رشد و امید دارم چنان قد بکشیم و مجال بیابیم که بتونیم کتاب­هایی مثل هستی و زمان هایدگر رو با هم جرعه­خوانی بکنیم و مرور کنیم. این کتاب بسیار کتاب مهمیه با اینکه ناقصه. خیلی جالبه داستان این کتاب داستان جالبیه این کتاب ناقصیست یعنی همه اون چیزی که مولف می­خواسته بنویسه وقت نشده که توی این کتاب نوشته بشه میونه راه داده برای انتشار. بعد هم دیگه نیومده تکمیلش کنه چه بسا تغییر فهمی داشته از  جهان و هستی و ادامش نداده اما همین متن ناقص اسباب حرکت کمالی متفکران بعد از هایدگر بوده. حالا چرا کتاب مهمیه یا اساسا هایدگر چرا مولم مهمیه یا اندیشمند یا فیلسوف موثریه؟ چون پاسخ‌های متفاوتی به سوالات بشری ارائه کرده یا اساسا روایت متفاوتی از پرسشگری مطرح کرده. اینکه بعضی از فیلسوفان مهم­تر از دیگران می­شن به خاطر اینه که پاسخ جدید در آستین دارن انگار شما جاده تفکر را که می­بینی به این­ها که رسیده، جهیده. یه رشدی داشته، تفاوت و دگرگونی داشته. هایدگر از این تیپ متفکرینه. اما چیه روایت متفاوت هایدگر؟ برخلاف شوپنهاور که میگه جهان تصور من است او میگه انسان آنیست که در جهان است. یعنی تعریفش از انسان که حالا ما اینجا انسان رو مسامعته می­گیم دیگه او می­گه دازاین و تعریفی داره براش موجودیست که در جهان زندگی می­کند در جهان است. خوب منظورش از این در جهان است چیه؟ همونطوری که آب و می­ریزید در لیوان و می­گید آب در لیوان است یا گل در گلدان است، به همین تعبیر میگه انسان در جهان است؟ خوب اینکه شق ­القمری نیست اینکه های و هویی نداره. او یه توصیفی داره و دقت­هایی در این نسبت هست بین انسان و جهان که اگر روزی رسیدیم به مطالعش اید در موردش فکر کنیم قاعدتاً اگر که به همین سادگی بود که نسبت ظرف و مظروف رو می­خواست به ما بگه این خیلی حکمت درشتی نبود که ما بخوایم براش دست بزنیم و هورا بکشیم. نه ما انبوهی از متفکرین متعجب بمونن از شاهکار او. حالا اونقدری به کار ما میاد بر اساس موضوع این جرعه و فرض کنیم که ما می­خوایم از زبان هایدگر تفکر انتقادی داشته باشیم نسبت به شوپنهاور این فرض داستانی من الان اینجا او باید می­گفته که استاد من، بزرگ­تر، پیش­کسوت من می­شود جور دیگری هم دید به جای اینکه بگیم یک من هست و انبوهی جز من و برای غنی­تر شدن این من باید فراری از دیگران بود می‌شود نسبت متفاوتی بین من و دیگران دید. این دغدغه­ایه که منِ هایدگر هم دارم اتفاقا برام مسئله هست که چگونه می­شود اصیل زیست؟ من می­خوام در گریز باشم در امان باشم از زندگی غیراصیل. زندگی غیراصیل یعنی چی؟ به ترجمه و تعبیر جناب ملکیان یعنی زندگی عاریتی یعنی چی زندگی عاریتی؟ یعنی آینه بودن بازتاب میل دیگران بودن. ما بسیاریمون توی جامعه داریم عاریتی زندگی می­کنیم چطور لباس می­پوشیم؟ اونطوری که بقیه میگن مناسب و در شأنه. چی غذا درست می­کنیم؟ اونی که دوروریا می­گن به به عجب غذایی درست کردی ! چطور رفتار می­کنیم؟ اونی که جامعه مقبول می­دونه. بعد ما از خودمون چی داریم؟ هیچی. ما فقط بازتاب میل دیگران. هایدگر می­گه آره من هم این درد رو دارم ولی نمیام یه کلمه کلی تنها بودن رو بذارم وسط و بگم برای در امان ماندن از زندگی غیر اصیل باید تنهایی برگزید. نه اتفاقا خود منِ مارتین هایدگر بسیار حظ می­کنم از زندگی کردن میان مردمان روستا رفیقی دارم یه خانم کهن­سالیه مسیر طولانی را از خونه روستایی خودش راه میاد تا برسه به کلبه جنگلی من یه سلام علیک می­کنه برمی­گرده. یه رفیق دیگه دارم مزرعه­داره می­رم می­شینم باهاش حرف می­زنم اونم داره کار زراعتش رو می­کنه ولی من از این مصاحبت احساس ناخرسندی ندارم. چرا ندارم؟ بخاطر اینکه به جای کلی­گویی که بگم تنهایی یعنی فرزانگی و فرزیستگی، دارم مشخصه­هایی رو برای زندگی عاریتی میگم.

سه تا مشخصه او مطرح می­کنه، هایدگر می­گه به جای اینکه انزوا رو معادل فرزانگی بدونی و در جمع بودگی رو معادل فرومایگی بیاری سه مشخص هست که  با این سه تا می­فهمیم که آیا ما زندگیمون زندگی عاریتی و غیراصیله؟ یا اینکه نه داریم اصیل زندگی می­کنیم؟ شما هم با من موافقید که این حرکت به جلو محسوب می­شه؟ یعنی به جای کلی‌گویی ما بتونیم شاخص­های قابل عمل و قابل فهم بگیم. نگیم مطلق تنهایی فضیلت است.

اولیش وراجیِ. پرگویی و تهی­گوییِ. حرف خودش موضوعیت داره یعنی حرف زدن گفتگو کردن وسیله انتقال معنا و توسعه فهم نیست. کلمات گفتگو ابزار درک دیگری و مواجهه با جهان دیگری نیست بلکه خود حرف زدن برای حرف زدن موضوعیت داره. مثل اتفاقی که تو مهمونی­های ما زیاد می­افته. جزء پذیراییه. یعنی شما به عنوان میزبان علاوه بر اینکه خونتون رو آماده کردید، سفره رو چیدید باید هی حرف بزنید. و طرف مقابل هم برای اینکه مهمان خوش مرامی باشه هی باید حرف بزنه. شما نگاه می­کنید می­بینید در یک جمعی چندین حلقه صحبت وجود داره دو تا دو تا، سه تا سه تا یا نه همه جمع دارن خیلی پرشور و حرارت حرف می­زنن راجع به چیزی که نمی­دونن. یعنی هیچ­کدوم از اضلاع صحبت از سر آگاهی نیست بلکه حرف زدن محض حرف زدنه. تو خیلی جمع­ها می­بینیم تو تاکسی، تو اتوبوس، تو صف اینا وراجیِ. انسان غیراصیل حرف رو به خدمت نمی­گیره برای انتقال معنا بلکه بازتاب میل دیگریه. چون دیگری میل داره حرف بزنه من می­شینم و چون دیگری میل داره بشنوه من حرف می­زنم ولی این گفتگو پیش برنده نیست ما رو جلوتر نمی­بره.

مشخصه دوم اینه که انسان غیراصیل سطحی­خواهه. تعمق نداره در هیچ چیزی اونقدر توقف نمی­کنه که به عمقش بره. مزه می­کنه همه چیزو. بخاطر اینکه جامعه انسانی جامعه کثرته، انبوهی از سلیقه­ها، انبوهی از عقیده­ها، انبوهی از فهم­ها و وقتی شما بخواید بازتاب بدید تمام این­ها رو در خودتون باید همه رو یکی یکی مزه کنین یه تعبیری وجود داره که خود تعبیرِ درسته ولی می­تونه پیامدهای غلطی داشته باشه همین زیستن نزیسته­هاست. دیدید این جمله رو یا شنیدید که می­گن که نزیسته­هاتو زندگی کن. خوب شاید خیلی نزیسته­های من باید نزیسته بماند. یعنی من منم چون اون­ها رو نزیستم یعنی اگر برم همون کارایی که تو کردی منم بکنم که دیگه من من نیستم، من توام. هر کدوم از ما نسبت به دیگری بخشی زیسته و بخشی نزیسته داریم. ولی وقتی که تو می­خوای مثل بقیه باشی یا بازتاب فهم دیگران باشی هی باید از این زیست به اون زیست ناخنک بزنی تلو تلو بخوری بین نحوه­های مختلف زندگی کردن. یه راهو نمی­تونی بری جلو. اینم مشخصه دومه پس تا اینجا شد یکی وراجی و یاوه­گویی یکی پراکندگی و سطحی­خواهی.

مسئله سوم و یا تفاوت سوم زندگی اصیل با زندگی غیر اصیل در اینجاست که کسی که زندگیش اصیل نیست با زندگی کاری نداره همواره در خدمت کار دیگران با زندگیه، تابع کارفرمایی دیگرانه این کارفرماییم که می­گم به معنی که کسب و کاری نیست اینطور نیست که هر کی کارگره داره غیراصیل زندگی می­کنه نه من ممکنه برای ارتزاقم مجبور باشم ساعت­هایی کار بکنم اما کار من با این زندگی فقط کارمند بودن و کارگری نیست من یک کار دیگری دارم در این زندگی، برای خودم یه ماموریت فردی قائلم، یک پروژه شخصی دارم، یه هدفی رو در پی گرفتم و باید به این سمت حرکت کنم من باید به این مقصد برسم. اینکه زندگی­های آمیخته به فقر، رنج و محرومیت در جوامع بد مدیریت، بد حاکم و نیازمند غیراصیل میشه به خاطر اینه که فرصت رسیدن به کار اصیل به کسی نمیدن. وقت نداری فکر کنی به اینکه خوب من کارم چیه تو این زندگی؟ این میشه زندگی گیج، زندگی بی­قصد. اما زندگی اصیل همواره به سوی قصدی داره حرکت می­کنه طرف آرزوش نیست که بهترین ماشین رو بخره چون چیزی به اسم بهترین نداریم، ما چیزی به اسم بهترین لباس، بهترین کت شلوار، بهترین ساعت نداریم، چیزی به نام بهترین خونه نداریم، باید ببینیم بهترین من چیه؟ کدوم یکی از این چیزها با قصد من انطباق دارد؟ ممکنه پنت­هاوس ۴۰۰ متری تریبلکس برای یه کسی بهترین خونه باشه، نوش جونش ولی ممکنه برای من بهترینم نباشه چون با قصد من همسو نیست من یه راه دیگری دارم میرم. اونایی که زندگی اصیل دارن بهتریناشون رو متناسب با قصد خودشون تعریف می­کنن. ولی اونی که زندگی اصیل نداره بهترینش رو دیگران می­گن. بهترین موبایل اینه. چرا؟ چون چهل میلیونه. خب همین؟ شاید بهترین من اتفاقا یه موبایل ارزونیه که بندازم ته جیبم، افتادم زمین خم به ابروم نیاد. بهترین من اینجوریه. آهسته آهسته جرعه رو جمع­بندی بکنم به این معنا که ما حالا یه قدم برداشتیم از فهم شوپنهاوری به سوی جلو. چرا می­گیم جلو؟ مگه مکانه که بگیم رفتیم جلوتر؟ نه چون ظرافت بیشتری در فهم ایجاد شد. دیگه یک کلمه نتراشیده‌­ای مثل تنهایی وسط نیست این کنده تنهایی تراش خورد و از توش راهکار دراومد. اینه که من عرض می­کنم ما در مرحله پایانی تفکر انتقادی بهتره برسیم به این پرسش از خود که من می­تونم بهش اضافه کنم؟ بله میتونم. من یه جای دیگه چیزایی شنیدم که این رو می­بره جلوتر و حالا میگم شوپنهاور من فهمیدم منظورت چیه ! ولی یه روایت دقیق­تری وجود داره به جایی که بیام بگم برای فرزیستن، فرزی بودن، فرزانه بودن باید تنها بود، میگم نه تنهایی ذاتا ارزش نیست بلکه باید اصیل زیست. باید در میان مردم بود اما غرق مردم نبود. باید در نسبتی با دیگران ایستاد که فرصت رشد و تعالی به منِ خودمون بدیم اما از موهبت با دیگران بودن هم محروم نباشیم چرا که اساساً بی­‌دیگری بودن ممکن نیست برای موجودی که داره در جهان زیست می­کنه. خوب جرعه 39ام هم تا به اینجا باشه خدمت شما و سفر دنباله داره.[/restrict]

 


Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *