جرعه 38:‌ تنها یا فرومایه؟

 

بنابراین می‌بینیم هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و به طورکلی عامی است، زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند.

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۴۲ تا ۴۴

متن کامل جرعه‌‌ی سی و هشتم

آرتور خان شوپنهاور در مورد معاشرت با دیگران نظرات غیر متداولی داره، کمی فرق داره با حرف‌هایی که ما معمولا به زبان میاریم یا می‌شنویم صفحه‌ی ۴۲ کتاب حکمت در باب زندگی دو سه سطرش رو براتون از رو می‌خونم:
«بنابراین می‌بینیم هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و به طورکلی عامی است، زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند.» من در حاشیه‌ی این سطرها یه سری تأمل و یادداشت دارم که تو جرعه‌ی سی و هشتم به شرح دقایقی که خواهید شنید، خدمت شما تقدیم می‌کنم.

“می ” می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

گزیده‌ی متن اندیشمندان

مسئله‌ی تنهایی خیلی حائز اهمیته در نوشته‌های شوپنهاور هم به اون پرداخته شده، اما لااقل تا جایی که من ورق زدم این موضوع به عنوان تیتر مستقل یکی از جستارها یا یاداشت‌های شوپنهاور نیست بلکه در راستای مباحث دیگری به اون پرداخته. کمی هم برام عجیبه یعنی همچنان متصورم که من پیدا نکردم در نوشته‌ها و دقیق نخوندم، چون مسائل خیلی فرعی‌تری رو شوپنهاور بهش پرداخته و راجع به فن بیان مثلا مطلب داره، در مورد چهره‌شناسی یادداشت داره. اینکه مقوله‌ی تنهایی بهش پرداخته نشده باشه به استقلال کمی عجیبه.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

ولی خب حتی مثلا کارترایت حتی تو کتاب واژه‌نامه تاریخی فلسفه شوپنهاور هم تو حرف «ت» مستقلا کلمه تنهایی رو بحث نکرده و به هر حال این هم کاریه و احتمالا کاریه که ما باید انجام بدیم. اگر در همین مسیری که مطالعه می‌کنیم مباحث مربوط به تنهایی رو جدا بکنیم ممکنه رفته رفته این خودش یک دسته‌ی مستقلی بشه. فهرست‌نویسی محتوای شوپنهاور یکی از نیازهای پژوهشی جدیه. چون خودشم در ارائه مطلب خیلی متبحر نیست، خیلی از یادداشت‌هاش تیتر نداره بالاخص تو جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور و به هر حال جستجو در محتوای او کار ساده‌ای نیست. خب با این پیش درآمد خب اکتفامون به همین کتاب در باب حکمت زندگی است. قبل از اینکه بحث رو جلوتر بریم من یه تذکر داخل پرانتز بگم خدمت شما، ببینید گرچه ما الان دارم یک گزیده‌ی متن شوپنهاور یک جمله‌ای از کتاب او رو بحث می‌کنیم و تأمل می‌کنیم ولی این به معنای مراجعه‌ی تفعلی یا کوتیشنی به متن نیست و این روش روش غیر دقیقیه، روش غیر اصولیه که اتفاقا متداول هم هست، یعنی در مورد اندیشمندها و حکمایی که قلم روانی دارند، ادبیاتشون ادبیات روانیه مثل شوپنهاور، مثل نیچه خیلی متداوله یه جمله‌شو برداریم بذاریم زیر صفحه‌ی تقویم، بذاریم تو ورودی سایت، قاب کنیم بزنیم به دیوار، نمی‌خوام بگم این گزیده‌ها همیشه نادرسته ولی عمدتا دقیق نیست. به خاطر اینکه اولا که اندیشمند سیر تفکر داره، تفکر زنده است، یک پرینت نیست که یک جایی ایستاده باشه و فقط همون متن باشه. از دل مقدماتی برمیاد که گاهی اون مقدمات ما را به نتیجه‌ی متفاوت از نتیجه‌ی خود متفکر می‌رسونه. در مورد بعضی از متفکرین شیوه‌ی اندیشیدن و شیوه‌ی کتابتشون شبیه همه یعنی همون جوری که تفکر به معنی دیالکتیک در خوده و ما همین جوری که داریم خودمونو نقض می‌کنیم و پیش میریم و گفتگوی با خود داریم، همینو میارن در متن. خب اون وقت شما اگر یه جمله رو بردارید و گزیده نقل بکنید به معنی اینه که یک عکس از یک مسابقه‌ی مفصل رو برداشتید و نمیشه خب براساس یه فریم یه نتیجه رو پیش‌بینی کرد و بازی رو تحلیل کرد. پس ما به این آفت آگاهیم سعی هم می‌کنیم که در این چاه نیفتیم. اما اگر الان من دارم روی این عبارت یا روی این جمله تأکید مضاعف می‌کنم به خاطر اینکه قرائن دیگری در متن وجود داره که نشون میده این جمله از زبان شوپنهاور نپریده او یه دیدگاهی داره که داره در قالب جملات به ما مطرح می‌کنه.

قرینه‌ی فرومایگی

سطرهای ابتدای جرعه رو از صفحه‌ی ۴۲ خوندم حالا بریم صفحه‌ی ۴۴ پاراگراف سوم از رو می‌خونم براتون: «به علاوه همانطور که کشوری نیاز اندک به واردات دارد یا از آن بی‌نیاز است، خوشبخت‌ترین کشورهاست، انسانی که به قدر کافی غنای درونی دارد و برای تفریح به چیزی از بیرون نیاز ندارد یا فقط اندکی نیاز دارد سعادتمند است، زیرا واردات بهایی گزاف دارند، وابسته می‌کند، خطراتی به همراه می‌آورند، موجب گرفتاری می‌شوند جایگزین بدی برای محصولات داخلی‌اند.». نقل از کتاب اینجا تمام. با این مثال چی رو به ما می‌گه شوپنهاور؟ می‌گه چطور اگر یه کشوری منابع خودش فقط داشته باشه، اندوخته‌های خودش کاستی داشته باشه ناگزیر دست نیاز دراز بکنه به سمت دیگر کشورها و وارد کننده‌ی مایحتاج خودش از بقیه‌ی کشورها باشه، در مورد انسان هم همینه، انسانی که مایحتاج خودش رو کم داره و تنهایی فقیری داره ناگزیره که دست تمنا به سوی دیگران دراز بکنه. این دست تمنا به سوی دیگران دراز کردن میشه بهانه‌ی معاشرت، ما عامی می‌شیم چون دستمون به سوی عموم درازه، اگر که خودمون برای خودمون کفایت داشتیم، اگر غنای درونی داشتیم اون وقت نیازمند تمنای از غیر نبودیم، کنایه‌ای که حافظ می‌زنه «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»، شوپنهاور به لحن دیگری می‌گه، می‌گه آنچه خود نداری رو از دیگران تمنا می‌کنی پس این شد قرینه بر فرومایگی این طوره که دو راهی رو ترسیم می‌کنه، می‌گه یا تنهایی رو تاب میاری یا اگر پناهنده به غیر شدی برای اینکه از این تنهایی بگریزی یعنی اینکه فرومایه‌ای.

تفکر نقاد

خب این نظر شوپنهاور به اندازه این چند سطری که ما خوندیم چه کنیم چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما، بپذیریم؟ بگیم سمعا و طاعتا هر چی که آقامون شوپنهاور فرمودن، چرا؟ چون فلانی می‌گه استدلال نیست، یعنی گوینده‌ی سخن دلیل اثبات حقانیت سخن نیست، در هیچ وضعیتی ولی ما گاهی از باب غلبه اعتماد می‌کنیم، یعنی می‌گیم اغلب پزشک‌ها سواد دارن در خصوص تدبیر کردن سلامتی پس اعتماد می‌کنیم. ولی به واقع اینکه دکتر فلانی گفته جزو ادله اثبات محسوب نمیشه. پس اینجا شوپنهاور می‌گه نداریم باید نقد کنیم، نقد کنیم یعنی چی؟ یعنی بگیم هر چی می‌گی بیخود می‌گی! نه اینم نیست، دورخیز کردن نسبت به نتیجه، خارج از وادی تفکر یعنی تو از قبل بگی فلانی هر چی می‌گه درست می‌گه یا فلانی هر چی می‌گه غلط می‌گه، اینا از وادی تفکر ما را بیرون می‌بره. انتقاد یا تفکر نقاد فهمیدن حدود یک اندیشه است، وزن‌گیریه، عیارسنجیه، زیر دندان بردنه. بنابراین اولین قدم نقد این نیست که ما بگیم کسی غلط می‌گه یا درست می‌گه بلکه اولین قدم اینه که بفهمیم چی می‌گه، بفهمیم چی می‌گه چیست؟ یعنی سعی بکنیم تا حد ممکن از نگاه او و با مقدمات او موضوعات او موضوع رو دریابیم. پس من اولا باید بدونیم شوپنهاور چی می‌گه؟ خب معلومه چی می‌گه می‌گه هر کسی تنهایی رو تاب نیاره فرومایه است نه معلوم نیست، تنهایی یعنی چی؟ باز اینکه ما برگردیم بگم تنهایی، تنهایی که همه می‌دونن! همه می‌دون یعنی نمی‌دونن همه می‌دونن نداریم ما، ارجاع به همگان ما ارجاع به یک نفر رو نپذیرفتیم که یک کلمه‌ای رو بگیم چون فلانی می‌گه درسته حالا چه برسه به یک ارجاع مبهم تن بدیم بگیم همه می‌گن. ما باید تا حد ممکن سعی بکنیم کلمه تنهایی رو بشکافیم، انواعش رو بفهمیم بعد بگیم در این میانه منظور شوپنهاور این است این میشه گام اول نقد، بعد ببینیم این منظور آیا با اون چیزی که ما اندوختیم و اندیشیدیم انطباق داره یا نداره بتونیم نسبت تفکر خودمون با اون تفکری که نقد می‌کنیم رو دریابیم براساس این نسبت ما صاحب تفکر انتقادی می‌شیم. الان بین کلامم یه مشخصه‌ی دیگه‌ای گفتم دیگه فردی که دارای تفکر شخصی نیست، اصلا نمی‌رسه به تفکر انتقادی چون در اون محک زدن و عیارسنجی سنگ محکت فهم فردیه. تو وقتی خودت چیزی نداری با کدوم سنگ می‌خوای عیارسنجی بکنی؟
خب پس الان من یه مقدمه گفتم برای اینکه عرض کنم که از اینجا به بعد جرعه چه کار دارم با جمله‌ی شوپنهاور؟ کارم اینه که تا حد ممکن واژه‌ی تنهایی رو با رزولوشن بیشتری و دقیق‌تری ببینم.

تنهایی

خب من برای اینکه مقوله‌ی تنهایی رو بفهمم برای خودم این واژه رو اینگونه تعبیر کردم، پس این فهم تا به امروز حسامه یعنی شماها می‌تونید نقادانه ببینید نه تنها می‌تونید بلکه باید نقادانه ببینید. من این طور فهمیدم که تنهایی یک نسبت است یعنی من نسبت بین خودم و چیز دیگری رو می‌بینم می‌گم من تنهام، من اگر بگم یک درختی تنها و افتاده در یک دشت، این تصویرسازی که دارم برای شما می‌کنم در نسبت بین درخت و دشته. وقتی ما داریم راجع به نسبت صحبت می‌کنیم، یعنی مفروض داریم که دوئیتی برقراره یعنی حداقل دو چیز وجود داره چون یک چیز که نسبت معنا نمی‌کنه که، ما باید حداقل دو یا بیشتر چیز داشته باشیم که نسبتشون رو با هم بسنجیم یا باید مراتبی داشته باشیم چه بگیم مراتب چه بگیم استقلال و تفکیک به هر حال یک فصل، یک فاصله در میانه. پس تنهایی نسبیه در جایی قابل بحثه که میان دو چیز فاصله افتاده باشه یا میان مراتب مختلفی از یک چیز فاصله افتاده باشه. پس بدون تفکیک و فاصله تنهایی معنا نداره.

تنهایی درون فردی

حالا من با این شاخص تونستم مراتب مختلف تنهایی رو برای خودم فهم‌پذیرتر بکنم انواع تنهایی جاهایی مختلفی بحث شده منبعی در دسترس هست، حالا جزء منابع جرعه‌ی ما نیست پادکست ما هم نیست ولی من اینجا اشاره می‌کنم، کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالومه، یالوم سه سطح تنهایی رو می‌گه و به نظرم بیانش بیان شیواییه و منم ازش استفاده می‌کنم الان منتها با همون روایت خودم. می‌گم یه وقتی آن فاصله، آن دوئیت بین من و دیگران اتفاق افتاده، به این تنهایی می‌گیم تنهایی میان فردی، یه وقتی هست که فاصله میان من و دیگران نیست، بلکه میان من و استعدادها، فهم، امیال و علایق خودم فاصله افتاده، اینجا من دو چیز نیستم ولی بین مراتب مختلفی از من فاصله افتاده این تنهایی رو بهش می‌گم «تنهایی درون فردی» اون کسی که فهم خودش از موضوعات رو انکار می‌کنه یادتون میاد توی جرعه‌ی چلمنیسم ما راجع به انکار فهم خود صحبت کردیم؟ این میشه تنهایی درون فردی. اما اگه فاصله بین من و کس دیگری باشه این میشه تنهایی میان فردی.

تنهایی وجودی

اما یه تنهایی سومی داریم که نه این است نه آن است این یعنی نه تنهایی میان فردیه نه درون فردیه که به عنوان تنهایی اگزیستانسیال می‌شناسیم می‌گیم «تنهایی وجودی» بحث در مورد تنهایی وجودی موضوع این جرعه نیست که البته خودش می‌تونه موضوع اپیزودها و جرعه‌ها حتی پادکست مستقل می‌تونه فقط راجع به تنهایی بحث بکنه و اتفاقا موضوع خیلی مبتلا بهی هست یعنی من لااقل توی پادکست انسانک تجربه کردم که پرشنونده‌ترین اپیزود اون پادکست، اپیزود پانزدهم هست (پنجاه و دو هرتز) که اتفاقا ما را با تجربه‌ی تنهایی روبرو می‌کنه و برای خود من هم حیرت‌انگیز بود که چقدر این مسئله است برای من و مخاطبین من. اتفاقا تو همون اپیزود پانزده من یه نکته‌ای عرض کردم که اینجا می‌خوام ی ذره دقیق‌تر راجع بهش صحبت بکنم و فراخور اینکه خب می مجال دقیق‌گویی داره. من اونجا ایراد گرفتم به اینکه اگزیستانسیال رو نباید اصالت وجود ترجمه بکنیم، این‌ها یک معنا ندارند. توی اون اپیزود به فراخور انسانک من به همین بسنده کردم بعدا از بعضی از دوستان این برداشت رو شنیدم که تصور می‌کنن از باب دقت لفظیه، یعنی من به واژه وسواس دارم می‌گم اینو نگید اونو بگید، نه از باب دقت لفظی نیست این‌ها تفاوت ماهوی با هم دارند، اصالت وجود آنچنانی که ملاصدرا می‌گه و در حکمت صدرایی می‌بینیم اصلا مسیر تنهایی رو این چنین نمی‌رسه که ما در اگزیستانسیالیسم می‌رسیم و اگر بگیم این دو تا یک چیزن در تعریف تنهایی دچار بحران می‌‌شیم چرا؟ در تنهایی وجودی چنان که من می‌فهمم مزه‌ای از استقلال وجودی به کام ما می‌رسه یعنی من فکر می‌کنم که من در میانه هستی چنانم که جدا افتاده‌ای از بقیه‌ی پیکره‌ی هستی‌ام بعد براش یه سری قرائنی می‌گیم، می‌گیم ببین من تنها به دنیا میام، ببین من تنها می‌میرم، ببین که من در معرفت، در آگاهی به تنهایی تجربه می‌کنم، نه اینکه در میان افراد نیستم تجربه، تجربه‌ی فردی و صرفا از آن منه و ببین که من افکنده و پرتاب شدم در این زندگی و بعد هم مرگ نه به عنوان یک نقطه آخر خط در بردار بلکه در تمام مسیر این مرگ‌اندیشی رو دارم به تنهایی سپری می‌کنم. و بعد تعبیری که یالوم می‌گه با حالا کلماتی حالا سر کار خانم حبیب ترجمه کرده، می‌گه مغاک میان ما و هستی، یعنی انگار دره‌ای بین من و هستی افتاده خب این مال تنهایی اگزیستانسیاله در اصالت وجود صدرایی اونقدری که که سواد من قد میده ما به چنین استقلالی نمی‌رسیم، بلکه اتفاقا مسیر معکوسه ما به وحدت می‌رسیم یعنی اگر ته ماجرا با همه مقدمات به اینجا برسی که بین تو و هستی مغاکی در میانه و ادعای تنهایی بکنی فغان بزنی از تنهایی معنیش اینه که مسیر ور کامل نفهمیدی چون اونجا با مقدمات می‌رسه به این استنتاج که من موجودی نااستوار به خودم پس اتکای به یک موجود استوار به خود دارم اونم نه از باب اتکای من به یه درخت یا تکیه دادن من به یه متکا، بلکه من با اون متحدم. حالا اینکه این وحدت وحدت تشکیکیه، وحدت شخصیه و از چه جنسیه این بحثش جای دیگریه و الان موضوع جرعه‌ی من نیست منم الان استطاعتشو ندارم در موردش بحث بکنم. فقط می‌خوام عرض بکنم اینکه می‌گیم اینا تفکیک می‌شن آقا، خانم اگزیستانسیالیسم به معنی اصالت وجود نیست، فقط لفظ نیست، فقط ترمینولوژی نیست، هستی‌شناسی این‌ها متفاوته این یه نکته.
نکته‌ی دوم اینه که ما دریابیم، بیاندیشیم که اگر من بین خودم و هستی فاصله می‌بینم، آیا این فاصله، فاصله‌ی معرفت‌شناختیه؟ قصه‌ی اون «بیدلی در همه احوال خدا با او بود/ او نمی‌دیدش و از دور خدایا می-کرد» یا اینکه نه این فاصله فاصله‌ی آنتولوژیکه در هستی من فاصله‌ای وجود داره و هستی شناسانه است، اینا هم از تفکیک میشه. به هر حال اینا را به عنوان تلنگر اینجا گفتم توشه کنیم بعدا راجعش تعمق بکنیم که آقا، خانم تنهایی وجودی بسته به اینکه ما چه فهمی از وجود داشته باشیم مفهومش دگرگون میشه. خب حالا می‌خوام از این بخش بگذرم پس شد سه تنهایی، تنهایی میان فردی، تنهایی درون فردی و تنهایی وجودی.

فهم سوال

خب حالا که فهمیدین تنهایی این اقسام رو داره برمی‌گردیم به سؤال آغازینی که پرسیدیم، یعنی در فهم شوپنهاور پرسیدیم که منظورش از تنهایی چه تنهاییه؟ حالا شما بگید اینجا که می‌گه ما یا تنهایی رو انتخاب می‌کنیم یا فرومایگی رو، منظورش تنهایی وجودیه یا منظورش تنهایی میان فردی و درون فردیه؟ ما اگه جواب این سؤال رو بدیم می‌تونیم فهم گزاره‌ی او رو برای خودمون توشه کنیم بعد حالا می‌رسیم به اینکه نسبت فهم او با فهم خودمون رو تبیین کنیم، حدودشو دربیاریم بگیم خب حالا شد «انتقادی اندیشیدن» تا اینجا را داشته باشید یه نفسی تازه بکنم و بعد نگاه نقادانه‌ام رو به این جمله شوپنهاور تقدیم شما بکنم.

تنهایی در فهم شوپنهاور

من براساس قرائنی که در متن می‌بینم یکی دو تاش هم الان خدمت شما عرض می‌کنم، به این فهم رسیدم که منظور شوپنهاور همان تنهایی بین فردیه یعنی دقت صحبت او نرسیده به تنهایی وجودی اینو به عنوان کم‌بینی شوپنهاور عرض نمی‌کنم بالاخره او در دوره تاریخی که زیسته و به اندازه بضاعت زمانه خودش به این حد از فهم رسیده، ما امروز داریم به کمک اندیشه متفکرینی که چندین دهه بعد از او زیسته‌اند به این دقت نظرها می‌رسیم دیگه خب، اما به هر حال اونی که تو این متن داریم می‌بینیم تنهایی بین فردیه. از قرائن هم نمونه بگم برای شما، به عنوان مثال می‌گه که ما بین تنهایی و فرومایگی یکی را برمی‌گزینیم همین گزینش‌گری، یعنی تنهایی وجودی موضوع بحث نیست چون تنهایی وجودی سرشت ماست نه گزینش ما، این طور نیست که ما بگیم تنهایی وجودی رو برمی‌گزینیم یا بریم فرومایه بشیم؟ نه حتی اون کسی که فرومایه هست هم تنهایی وجودی رو داره، سرشتِ نحوه‌ی بود انسان و در جهان بودگی او آمیخته است با این تنهایی. بعد این تنهایی رو داره در مقابل معاشرت مطرح می‌کنه، معاشرت یعنی با انسان دیگری زیستن در صورتی که تنهایی وجودی لزوما با معاشرت چاره نمیشه. در ادامه هم بحث‌هایی مثل فراغت و امثالهم مطرح می‌کنه که من در جرعه‌های دیگری می‌خوام بهش برسم. همه این‌ها را که کنار هم می‌ذاریم من چنین می‌فهمم یعنی الان دارم اون خشت اول نگاه نقادانه‌ام رو می‌چینم که بفهمم شوپنهاور چی می‌گه، چنین می‌فهمم که شوپنهاور می‌گوید: «یا فرومایه‌ای یا به تنهایی بین فردی تن میدی، تحملش می‌کنی.» خب حالا بعد از اینکه به حد بضاعت خودمون حرف گوینده رو فهمیدیم، حرف شوپنهاورو فهمیدیم، میاییم بهش، میاییم او رو با پرسش روبرو می‌کنیم گام بعدی نقادانه اندیشدنو برمی‌داریم.

نقد فهم شوپنهاور

من چند تا سؤال دور و بر این متن برا خودم نوشتم فکر کنم دو تاش یا حالا اگر وقت باشه سه تاش رو خدمت شما عرض بکنم، سؤال اولم اینه از شوپنهاور که استاد کی گفته تنهایی فضیلت ذاتی داره؟ کی گفته هر کسی که تنهایی بین فردی رو دوام آورد و پسندید، انسان فرامایه‌ایه؟ اینو از کجا دارین می‌گین؟ مگه ما ندیدیم در مسیر زیستن خودمون در تجربه‌ی خودمون از زندگی انسان‌هایی که به خاطر بخل، به خاطر خودپسندی به خاطر غرور به خاطر سوء معاشرت به خاطر تکبر و تفرعون، به خاطر بدخواهی برای دیگران، نقص در دب بیان و معاشرت تنها موندن، منزوی موندن و این‌ها اتفاقا انسان‌های فرومایه‌ای بودن یعنی لزوما این دوگانه‌ای که شما می‌فرمایید اینگونه نیست که ما یا تنهاییم یا فرمایه‌ایم بلکه قابل جمع است از افراد تنهای فرومایه. حتی مثال جمعی و اجتماعی هم که می‌زنید مصداق داره کی گفته هر کشوری که تعاملش با دیگر کشورها به اقل می‌رسه کشور عزتمند و غنی است؟ حالا ما از اقبالمون در زمانه‌ای زیستیم که کره‌ی شمالی داریم مثال بزنیم طفلک شوپنهاور کره شمالی نداشته و الا احتمال به او می-اندیشید، که خب احتمالا این کره شمالی از بس که کشور غنی و خود بسنده‌ایه با دیگران ارتباطش محدوده؟ و یا اتفاقا این نقض ارتباط با دیگران به سبب فرومایگی اوست، به خاطر فهم غیر معاصرانه رهبرانشه، به خاطر نظم‌شکنی و ساختارشکنی جهانیشه، به خاطر بلد نبودن آداب معاشرت‌های بین‌المللیشه. آیا ما باید بگیم او اتفاقا خیلی کشور فرامایه‌ایست، بعد به عنوان مثال کشوری مثل سوئیس که شکلات هم اگه داره تولید می‌کنه کاکائوشو وارد می‌کنه، خدمات بانکی هم اگر میده نقدینگی دیگر کشورها رو می‌پذیره و بدون ورود سرمایه اقتصادش در گردش نیست حالا این کشور فرومایه‌ایست؟ مثالی هم که زدید تصدیق نمی‌کنه گذاره‌تون رو، بنابراین سؤال اول این بود که تنهایی چه فضلیت ذاتی داره؟ اگر فضلیت ذاتی داره بفرمایید، اگر فضلیت ذاتی نداره باید شرط رو بگید که تنهایی اگر چه شود مسیر یا مبنای فرامایگیه نه اینکه فقط به تنهایی اکتفا کنیم این سؤال اولم.

تفکر فردی است یا جمعی؟

حضرت استاد شوپنهاور من سؤال دومم، دیگه الان جرعه طولانی شد سؤال دومی که گفتم تمام می‌کنم جرعه رو، پرسش دوم من اینه که آیا تفکر امر فردیه؟ یه نفر به تنهایی خودش خالی خالی متفکر میشه؟ ما بیاییم در تنهایی برسیم به جایی که کسی رو تارازان‌گون داشته باشیم یعنی شما تصور بکنید انسانی از ابتدا در جنگل به دنیا میاد و توی اون جنگل با حیوانات معاشرت می‌کنه حالا خود این دقتی داره اینو توی سؤال دیگه‌ای می‌خواستم بگم که حالا وقت نمیشه تنهایی که داری می‌گی مگه فقط ربط انسان در این هستی با دیگر انسان‌هاست؟ آیا ما در میانه‌ی کوه و دشت و معاشرت و با وحوش و بقیه‌ی حیوانات تنهاییم یا اونم سطحی از عدم تنهاییه؟ یعنی کسی که در جنگل در میان انبوهی از رخدادهای طبیعی داره زندگی می‌کنه چنان تنهاست که کسی که در یک سلول انفرادی زندگی می‌کنه؟ و حبسه؟ پس تنهایی فقط معاشرت انسان با انسان نیست ما باید این را جای دیگری هم روش بحث می‌کردیم حالا نرسیدم به این سؤال، الان می‌خوام همون سؤال قبلیمو بگم که آیا تفکر امر فردیه؟ انسانی به مدل اون تارزان یا یک انسانی که که از ابتدا ما از جامعه پرتش کنیم بیرون، غارنشین باشه بعد که با او روبرو بشیم آیا با فرامایه-ترین انسان زمانه خودمان روبرو می‌شیم؟ و او در اون تنهایی خودش به چنان معانی می‌رسه که هزاران دانشجو و متفکر اندیشمند در میانه دانشگاه‌ها و معاشرت‌های خودشون غرق در فرومایگی شدن و به اون تعالیم نرسیدن؟ این چنینه؟ یا اساسا تفکر امر جمعیست؟ پس این سؤال باقیه که اگر ما همش بر طبل تنهایی بکوبیم تفکر رو از کجا قراره بیاریم؟ کسی که می‌گه تنهایی اسباب فرامایگی و عدول از تنهایی سبب فرومایگی است، و این جمله رو داره گذاره مطلق می‌گه، مفروض باید داشته باشه که تفکر امر فردیست و این فرض نیاز به اثبات داره و محل نقده.

سخن آخر

خب سؤال‌های دیگه‌ای هم میشه مطرح کرد من به همینا اکتفا می‌کنم، اما هنوز ما سیر تفکر انتقادیمون کامل نشده، ما بعد از اینکه حرف فرد رو فهمیدم، بعد از اینکه پرسش‌های خودمون و چالش‌های خودمون رو طرح کردیم، حالا باید بر اون فهم بیفزاییم بگیم که چنین به نظر میاد که شوپنهاور منظورش این بوده و این منظور رو می‌شود چنین هم گفت یا براساس تفکرات دیگر اندیشمندان که اضافه می‌کنیم به اینجا می‌شود یک قدم جلوتر هم رفت. این جرعه رو تا همینجا داشته باشید من هم یه مقداری تأمل بکنم چه بسا توی جرعه‌ی بعد این گام سوم رو با هم طی بکنیم، بگیم احتمالا اگر شوپنهاور به جای اون کلمات از این کلمات استفاده می‌کرد معنایی که در نظر داشت رو دقیق‌تر می‌رسوند اون وقت دیگه سیر تفکر نقادمون کامل شده یعنی فهم کردیم، پرسیدیم و فهم فراتر رسیدیم. کلام تا به همین‌جا خدمت شما و سالم تندرست باشید تا جرعه‌ی بعد.[/restrict]


Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
5 پاسخ
  1. Mohsen Kasaeifard
    Mohsen Kasaeifard گفته:

    شاید به شکل صفر و یک نگاه کردن به « تنهایی »، منجر شود به دیدگاه شوپنهاور
    انسان موجودیست اجتماعی که بخشی از نیاز های مادی و معنوی خود را در جمع کسب میکند
    و چه بسا کارهایی که برای انجام آنها نیاز به تنهایی دارد و باید در تنهایی به آن بپردازد و در جمع امکان به نتیجه رساندن را نداشته باشد
    در زندگی زیسته ام هم تنهایی و هم معاشرت را دوست داشته ام

    پاسخ
  2. اعظم غلامی فرد
    اعظم غلامی فرد گفته:

    عمو شوپنهاور جان، با این حرفی که میزنی پس جنابِ اپیکور _که همین چند صفحه قبل (صفحه ۳۵) جمله ای رو در تایید مطالبتون در بابِ سعادت ازشون نقل میکنید_ هم فرومایه اند! چون ظاهرا بسیار معاشرتی بودند و توصیه هم به گذراندن وقت با دوستان و تبادل نظر و لذت بردن از درکنار هم بودن داشتند … (عمو جان نزنه ما رو صلوات؛ فُحش رو که قطعا بارمون میکنه؛ اعصاب نداره که 😅)

    پاسخ
  3. نگار
    نگار گفته:

    سوالی برام پیش اومده:
    در توضیخ در مورد انواع تنهایی، تنهایی درون فردی، فاصله میان مراتب فرد، میان فرد و امیال و استعداد ها، این فاصله چگونه رخ می دهد؟ آیا نبود آن دیگری مهم شفیق (مراقبین اولیه) است که زمانی مسئول پرورش و مراقب از فرد بود، اینجا هم انگار پای دیگری در میان است و انگار رابطه ای بین تنهایی درون فردی و میان فردی وجود دارد.

    پاسخ
  4. رضا کیانی
    رضا کیانی گفته:

    نقدی که به دیدگاه شوپنهاور در این جرعه ارایه شد از مجموعه دیدگاههاتان دور شده
    در تمام مطالب بحث بر روی غالب بودن یک دیدگاه بوده در حالیکه مثالهای ارایه شده هم از مفهوم مطلب خیلی دور هست هم خیلی فرضی
    مثلا معاشرتی نبودن به نظر می‌رسد که بیشتر منظور وقت گذرانی دائمی با دوستان هست و تنهایی مطرح شده بیشتر تنهایی با مفهوم کلی هست نه زندگی در یک غار و مثالهایی از این دست
    به نظرم نقد مطلب از دیدگاه زیسته خودتون که بیشتر دوست دارید معاشرتی باشید مطرح شده
    مثال من در خصوص غیر معاشرتی بودن در خصوص خودتون حسام هست آیا سیر تفکر شما در ایام غیر معاشرتی (قرنطینه کرونایی ) سیر قهقهرایی بوده یا عکس
    یا همین مدتی که از قرنطینه خارج شدیم چی

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *