در ادبیات عامیانه از عبارت «باشخصیت» و «بی شخصیت» زیاد استفاده می کنیم، اما کلمه «شخصیت» به چه معناست؟ ما با چه شاخصی به شخصیت خواهیم رسید؟ شوپنهاور چه تعریفی از شخصیت دارد؟ اینها سوالاتی است که سعی در پاسخ به آنها داشته ام. البته در میانه صحبت از «مدرسه نفاق» و «خانه تزویر» هم حرفهایی طرح شده که شاید سرآغاز گفتگوهای بلندتری باشد.
– در باب حکمت زندگی صفحه ۲۵
– جهان همچون اراده و تصور صفحه ۲۸ و ۱۴۳

متن کامل جرعه‌ی بیست و هشتم

توی محاوره‌های روزمره عمدتاً واژه تلف می‌شه، چرا؟ چون ما نیاز نداریم به معناش فکر کنیم از روی عادت صحبت می‌کنیم.عادت کارش اینه که تصمیم رو برای ما ساده بکنه. خب؟ واژه‌ها رو می‌تونیم سبک خرج بکنیم. از جمله واژه‌های سنگینی که ما تو محاوره‌های عادی سبک خرجش می‌کنیم کلمه‌ی شخصیته، به عنوان مثال می‌گیم که فلانی خیلی با شخصیت بود، اینو وقتی می‌خوایم توصیف به خیر بکنیم می‌گیم یا یه کسی رو بخوایم مذمّت بکنیم می‌گیم که خیلی آدم بی شخصیتیه. اما در قلمر‌وی اندیشه ما اجازه نداریم واژه رو از رو عادت خرج بکنیم اینجاست که باید انتخاب بکنیم، باید تامل کنیم.

شخصیت چه معنایی داره؟ آیا اصلا انسان فاقد شخصیت رو می‌تونیم تصور کنیم؟ من توی این جرعه که جرعه‌ی ۲۸ام می هست می‌خوام به کلمه‌ی شخصیت از نگاه شوپنهاور بپردازم و خودم هم تاملاتی دارم که خدمت شما عرض خواهم کرد. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

پادکست می جسارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام امیدوارم که در تندرستی و عافیت جرعه‌ی بیست و هشتم مِی را بشنوید.

در راستای اون چیزی که توی جرعه‌ی قبل گفتم درواقع مینیمالیسم، یه کوچولو نحوه‌ی ارائم رو دارم تغییر می‌دم توی پادکست مِی که بتونم گزیده‌تر و چه بسا کاربردی‌تر عرایضم رو به شما بگم به همین خاطر یه مقداری با سبک و سیال سوال و جواب می‌خوام پیش برم؛ با این توضیح سوالی رو که می‌خوام ابتدا مطرح بکنم اینه آیا می‌شود که ما در یک شرایط بد در یک محیط تحقیرآمیز در یک فضای غیر مطلوب حال خوبی رو تجربه بکنیم و خوشحال باشیم؟ متقابلاً آیا می‌شه ما در میونه‌ی امکانات و دارایی‌هایی که برای خیلیا آرزوعه حال بدی داشته باشیم؟ فال حافظ که می‌گه اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی همه چی دورمون باشه ولی حالمون ناخوب باشه؟ پاسخ شوپنهاور به این سوال مثبته می‌گه بله می‌شود‌. فقط توجه داریم دیگه ما با یه سخنران انگیزشی که وسط همه‌ی بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها انسان چشمشو به همه چیز می‌بنده یک کراب فانتزی انتخاب می‌کنه می‌گه به به چقدر همه چیز خوبه من چقدر ارومم من چقدر خوشحالم روبه‌رو نیستیم اتفاقاً ما با فیلسوف سخت‌گیری که معروفه به سیاه بینی و رنج اندیشی روبه‌روییم.

اگر شوپهناور داره می‌گه بله می‌شود در چنین فضایی متضاد محیط زیست باید گوشامون تیز باشه که رو چه حسابی می‌گه؟ با چه استدلالی می‌گه؟ شما رو ارجاع می‌دم به صفحه‌ی ۲۵ منبع اصلی‌مون یعنی کتاب در باب حکمت زندگی تو پارگراف دوم

شوپهناور‌ کلید معمّا رو نام می‌بره می‌گه ماجرا برمی‌گرده به شخصیت. اگر انسانی در شرایط محقّرانه شخصیت متعادل و نرم داشته باشه خوشحال زندگی می کنه اما اگر کسی متقابلاً شخصیت آزمندی داشته باشه حتی وسط همه‌ی امکانات حالش بده، حسود و آزمند زندگی می‌کنه. با همین مقدمه است که شوپنهاور جمله‌ای رو از سقراط نقل کرد که همین یک جمله شد بهانه‌ی جرعه‌ی قبل ما ،چی بود اون؟ گفتیم که سقراط مردم رو در بازار می‌دید که مشغول خرید و فروش و در سر وکله هم زدنند وجمله‌ای که زبان میاره اینه که چه بسیار است آنچه من بدان نیاز ندارم. شوپنهاور این جمله‌ی سقراط را در ذیل همین مقدمه‌ی شخصیت مطرح می‌کنه. خب حالا که شخصیت چنین کارکرد اساسی داره یعنی می‌تونه مارو بر امواج محیط سوار بکنه به جای اینکه غرق بشیم در امواج،موج سواری بکنیم و لذتش رو ببریم باید پی‌بگیریم که شوپنهاور به چی می‌گه شخصیت؟ پیش از این هم به این منبع ارجاع دادم مجدد تکرار می کنم در کتاب جهان همچون اراده و تصور جلد اول دفتر دوم صفحه‌ی ۱۴۳ https://mey.ir/sources

شوپنهاور می‌گه من یه وجودی دارم یک وجود و خمیرمایه‌ی درونی که وقتی می‌خوام به چیزها معنا بدم در این زمینه معنا رو می‌سازم در این زمینه معنارو ادراک می‌کنم، یه چیزیه که من رو منع می‌کنه. اگه در مورد انسان صحبت بکنیم بهش می‌گیم شخصیت اگر در مورد به جز انسان بخوایم اشاره بکنیم مثلاً در مورد یک سنگ بهش می‌گیم خصوصیت. همین مثال سنگ رو اگر بهش توجه کنیم فرض بکنید عقیق سنگه زبرجد سنگه مرمر سنگه همه در کلّیت سنگ بودن با هم اشتراکی دارند.اما یه چیزی هست که این‌ها رو از هم تفکیک می‌کنه همون چیزی که به ما این فرصت رو می ده آن‌ها را با نام‌های متمایزی بشناسیم و اشاره بکنیم. این خصیصه هست یعنی خصیصه‌ی عقیق و زبرجد و مرمر یکی نیست و این اسباب تمایز می‌شه. اون چیزی که در مورد سنگ اسمش خصیصه یاخصوصیته در مورد انسان نامش می‌شه شخصیت. خب پس تا به اینجا یه تعریف از شخصیت به روایت شوپنهاور داریم حالا من تعملاتی دارم در باب این کلمه که خدمت شما می‌خوام بگم.

ما برای اینکه یک فرد را از هم‌نوع‌های خودش جدا بکنیم احتیاج به یک شاخص داریم به یه ممیز، والّا تا وقتی که هیچ ممیزی بین او و دیگر هم‌نوع‌هاش نباشه ما به هیچ اویی اشاره نمی‌کنیم چون جدا نشده. به قول جلال الدین خان بلخی می‌گه قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست ما اگر که داریم به آب دریا اشاره می کنیم به قطراتش که اشاره نمی‌کنیم یه  کلیتی رو بهش می‌گیم دریا یا آب دریا.

وقتی یه شاخص پیدا شد که یک فرد رو از دیگر هم‌نوع‌هاش جدا کرد اون لحظه می‌تونیم اون رو مستقلاً صاحب نام بدونیم. در گروه سنگ‌ها ما میایم یک خصیصه‌ی ظاهری رو به عنوان مثال معیار می‌گیریم می‌گیم اونی که سیاهه اونی که سبزه اونیکه سرخه یا سفیده، بر اساس خصیصه‌ی ظاهری، یا میزان مقاومت و شکنندگی، بازتاب نور، با یه معیارهایی اونا رو تفکیک می کنیم و اسامی متفاوتی براش در نظر می‌گیریم خب، پس در ابتدا این رو مفروض داریم و می‌دونیم که وقتی ما داریم از شخصیت یا خصوصیت صحبت می کنیم غرضمون شاخصی‌ست که یک فرد رو از بقیه‌ی هم‌نوع‌ها متمایز می‌کند و ما می‌تونیم اون رو مستقلاً خطاب کنیم در مورد سنگ ما میریم سراغ خصیصه‌های ظاهری، در مورد انسان هم این خصیصه‌های ظاهری معیار هست یعنی ما اصلاً نمی‌خوایم بگیم که ظاهر فاقد اهمیته اگر فاقد اهمیت بود که این همه روش سرمایه گذاری نمی‌شد که، شما اگر نگاه بکنید به بهانه‌های مختلف این تمایز ما با جامعه‌ی پیرامونی داره ازمون گرفته می‌شه در پادگان یا نظام‌های پادگانی این‌ها رو تجربه کردیم دقت کردید همه رو سعی می‌کنند یه شکل کنند پوشش ثابت یونیفرم ثابت مو از ته تراشیده پوتین هم شکل، زندگی کاملاً در استایل مشابه تکرار شونده و غیرمتمایز با همدیگه هممون یه ساعت بیدار شیم یه ساعت بخوابیم این زندگی پادگانیه. دنیای مدرن هم در فضای کارمندی ما رو اینطور بار می‌آره ما به قطعات یک ماشین بزرگ به نام اجتماع تبدیل می‌شیم و باید هممون هم‌شکل هم‌ساعت هم‌خلق باشیم هممون تو یه روز ثابت از هفته استراحت بخوایم هممون ساعت معینی ساعت کارامدی‌مون باشه و کارمون رو شروع کنیم تو ساعت معینی هم مرخصیم بریم منزل، مد هم با ما همین کار رو می‌کنه یعنی مد حتی سعی می‌کنه صورت‌های مارو بکوبه از نو و شبیه هم بسازه، دماغامون مثل هم دهن‌هامون مثل هم چال گونه‌مون مثل هم. اگر دقت بکنیم تمام این ها منتهی می‌شه به اینکه دیگر من کسی متمایز از جامعه‌ی پیرامونی خودم نیستم من ادغام می‌شم در همگان. این دقیقاً مخالفه با مفهومی که ما از شخصیت می‌شناسیم چون شخصیت شاخصی است که بین من و هم‌نوع‌های خودم یک تمایزی ایجاد می‌کنه می‌گه به رغم اینکه ما خیلی به هم شبیه هستیم ولی در این یک موضوع با هم تفاوت داریم‌. اما آیا در مورد انسان وقتی از شخصیت صحبت می‌کنیم صرفاً و صرفاً خصایص ظاهری مدنظرمونه؟ یعنی حتی در همون پادگان که سعی می‌کنن همه رو یه شکل بکنن به زور آیا واقعا آدما همه جوره شبیه هم می‌شن؟ آیا تو نظام‌های آموزشی رسمی که یک انسان الگو و مقبول وجود داره و اون کارخونه‌ی تربیتی سعی می‌کنه همه‌ی ما رو تو اون قالب و الگو جا بده به رغم تمام تلاش‌ها به رقم تمام ظواهرمشترک مانتو و مقنه و روپوش یک شکل آیا ما باز تبدیل می‌شیم به آدم‌های همسان یا یک تفاوت‌هایی داریم؟ جواب اینه که تفاوت داریم. حقیقت تفاوت یا حقیقت شخصیت در انسان نه در خصایص ظاهری بلکه یک جای دیگر است اون چه به ما شخصیت می‌ده و ما رو از دیگران جدا می‌کنه اون چیزی که حقیقتا ما رو از دیگر هم‌نوع‌های خودمون جدا می‌کنه و بهمون شخصیت می‌ده شناخته. من جهان را چنان می‌شناسم که دیگران چنان نمی‌شناسند، آیا منظورمون اینه که مباین مطلقیم؟ هیچ اشتراکی بینمون نیست؟ نه؛ اگر هیچ اشتراکی نباشه که جوامع انسانی شکل نمی‌گیره بلکه عکس قضیه رو داریم می‌گیم، می‌گیم هم‌پوشانی یا تساوی مطلق نیست چطور که در هندسه اگر دو شکل در یک صفحه دقیقاً در تمام نقاط محیط و ابعاد منطبق بر هم باشند ما می‌گیم که ما دیگه دوتا شکل نداریم اگر ما فرض بکنیم که آدم‌هایی وجود دارند که شناختشون مو نمی‌زنه با هم، عین همن، اینا دیگه دو نفر نیستن یه نفرن و چنین چیزی نا‌ممکنه. کم‌ترین تمایز اینه که ما هرگز نمی‌تونیم دقیقاً از مختصات دیگری جهان رو ببینیم. این زاویه‌ای که چشم من می‌بینه و گوش من می‌شنوه و این نقطه‌ای از زمان که من حضور دارم فقط من حضور دارم و از این زاویه فقط من می‌بینم حالا دیگه مسئله به سادگی چند دقیقه‌ی قبل نیست اگر پذیرفته باشیم که شخصیت ما به ازاش اینه که ما شناخت منحصر به فرد داریم و من این حق رو دارم که چنان جامعه رو ببینم که فقط من می‌ببینم اونوقت خیلی چیز‌های دیگه بعدش تغییر می‌کنه، از جمله‌ی این که ما هرگز جامعه‌ی بی‌اختلاف نخواهیم داشت همواره کسی هست که در این جامعه چنان می‌یبنه که من نمی‌بینم. خب چیکار باید بکنیم؟ اینجاست که یک کلماتی برای ما محل تردید می‌شه؛ آیا اگر قراره ما در یک جامعه‌ای به وحدت برسیم به این معنیه که هممون باید یه چیز بفهمیم، اصلاً جامعه‌ی انسانی تاب چنین چیزی رو داره؟ شدنیه؟ آیا اصلا این فضیلته؟یا این یک جامعه‌ی فاقد شخصیته؟ اگر قرار باشه که میلیون‌ها نفر یه چیز رو بفهمن این اصلاً تعالی ادمی نیست که خب یک آدم بس بود برای چنین عالمی. می‌بینید حالا که دیگه کلمه رو از روی عادت مصرف نکردیم بلکه کلمه رو برگزیدیم و به اون اندیشیدیم یه عالمه پیامد داره اتفاق می‌افته که من برخی از اون رو به اختصار اشاره می‌کنم و این جرعه رو به پایان میبرم.

اگر به خاطرتون باشه من تو جرعه‌ی قبل عرض کردم گفتم که ما نیاز داریم که مجهز بشیم به مهارت تردید به مهارت شک کردن و یه اشاره‌ای هم عرض کردم که این مهارت شک کردن رو در تفکر انتقادی یاد می‌گیریم.

الان می‌خوام قدم پیش بزارم و بگم که نه تنها این یک مهارته بلکه یک ضرورته چرا ضرورته؟ چون با درنگی که ما در کلمه‌ی شخصیت داشتیم دریافتیم این که ما داریم در میان انبوهی از آدم‌ها زندگی می کنیم که اون‌ها هم دارای شخصیت‌اند. شخصیت در این جمله و در این معنایی که من استفاده می‌کنم فاقد بار ارزشیه یعنی من  مسئله‌ام خوب یا بد نیست در این لحظه. می‌خوام بگم همه‌ی آدم‌ها شخصیت دارند چرا؟ چون جهانی دارند مطابق با فهم خودشون. این جمله خیلی جمله‌ی مهمیه واگر من بارها تکرارش می‌کنم چون ما نیاز داریم بارها به آن بیندیشیم چون جایی یادمون ندادن. ما داریم در میان آدم‌هایی زندگی می‌کنیم که انسانند همچون من همچون تو، اما مثل من و تو فکر نمی‌کنند. من باید چگونه با اون‌ها روبه‌رو بشم؟ اگر از ابتدا فرض خودم رو بر این بزارم که نه جامعه‌ی آرمانی من یک جامعه‌ای هست که همه به یک چیز فکر کنند و هیچ تمایزی بین آدم‌ها نباشه همواره در مسیر سرکوب دیگران یا شخصیت اونا قدم برمی‌دارم، همش دنبال این هستم که بکوبم و آدم‌ها را از نو بسازم و خوب بسازم و ای وای که خوب یعنی مثل من‌، من به دنبال تکثیر خودم در این عالمم این خودخواهانه‌ترین نگاه یک انسان به جهان می‌تونه باشه. اگر قرار باشه ما یک معنا از خودخواهی را مذمت بکنیم به گمانم به فهم تا امروزم این معناست که من حسام فرض بکنم که دیگران باید مثل من جهان را بفهمند اما اگر این معنا برام جا افتاده باشه که آقا خانوم اقتضای شخصیت داشتن تو اینه که جهان را چنان می‌شناسی که خودت می‌شناسی هر چند ما یک عالمه تشابه با هم داریم چون هم‌جامعه‌ایم چون هم‌تاریخیم هم‌عصریم ،اما تمایزهایی وجود داره وقتی این تمایز با عنوان شخصیت پذیرفته بشه یک عالمه مهارت جدید برای زندگی ضرورت پیدا می‌کنه یک عالمه مفهوم تغییرمی‌کنه، مفهوم تربیت تغییر می‌کنه تربیت فرزند دیگه این نیستش که او یکی بشود مثل پدرش مثل مادرش و چه بسا بشود کسی که رسیده به آرزوهای نرسیده‌ی پدرش و مادرش. نه اون یه شخصیتی داره اون یه شناخت منحصر به خودش داره. ما نیاز پیدا می‌کنیم به مهارت شنیدن‌ مهارت نقد کردن و نقد شدن مهارت تردید کردن. تردید یعنی چی؟ یعنی من چیزی رو از تو می‌شنوم که او قابل تصدیق از جانب من نیست اگر تو بگی الف، ب است و من هم همانی که تو میگی رو فهمیده باشم تصدیق کرد. اگر تو بگی الف، ب است اما از نظر من الف، ج است یعنی گزارهای که من میفهمم با گزاره‌ای که تو داری روایت می‌کنی مطابقت نداره اینجا من تردید دارم و من باید مسیر این تردید رو سپری کنم. این تردید با من هست و حق اظهارش رو دارم و وقتی اظهار بکنم ممکنه این تردید به تو هم سرایت بکنه. ما خیلیامون از تردید کردن میترسیم، تردید، اقتضای فهم متکثر در جامعه‌ی انسانی است. این که من یک شخصیت دارم تو یک شخصیت، من یه فهم دارم تو یه فهم داری، میگن تکثر در فهم، تردید اقتضای این فضاست. این جمله رو لطفا خوب دقت کنید، چه لحظه ای من یا تو به یقین می‌رسیم؟ وقتی که به این تردید نخستین تردید دیگری اضافه بشه، تردید در تردید می‌شه یقین. وقتی من شک می‌کنم به شکم یعنی این ساختار شک شکسته می‌شه و من آهسته آهسته به یقین می‌رسم. همون قضیه‌ی منفی در منفیه. اگر به این معنا و از این زاویه‌ای که من عرض می‌کنم به شک نگاه بکنیم اساساً شک است که یقین می‌زاید نه اینکه تصور کنی من می‌خوام جمله‌ی اهنگین بگم دارم اونجوری میگم نه، دارم توضیحش رو عرض می‌کنم خدمتت تو ابتدا تردیدی داری و زمانی که در تردیدت به تردید می‌رسی در ساحل یقینی حالا دیگه چقدر در این  یقین غر کنی و مراتب یقین چیه رو نمی‌دونم. خب پس بر این اساس اگر یه فضای آموزشی باشه، یه مکتبی، نظام آموزشی باشه که فرصت تردید نده به بچه‌هایی که داره درس می‌ده یا به محصل‌ها و دانشجوهاش این اصلاً در جاده‌ی یقین  نیست چون مصالح یقین شک و تردیده، نقده، تو وقتی مصالح رو در اختیار قرار ندی اصلاً توشه‌ی یقین ساختن نداریم تو جادش هم نیستی. این تصور باطلیه که ما فکر کنیم که می‌تونیم یه فضایی رو تدارک ببینیم آدم‌ها رو از ابتدا به یقین برسونیم. این باعث می‌شه که ما محصل‌ها و دانشجوهایی داشته باشیم که قبل از اینکه به یقین برسند ادای یقین در میارن رفتاری رو نشان می‌دهند که در مبانیش به تصدیق نرسیدند. این فضایی که از ابتدا محصلش رو به ادای یقین ترغیب می‌کنه خانه‌ی تزویره، تعلیم یافتگی برای نفاقه و علاج نمی‌شود مگر اینکه ما مهارت تردید، مهارت نقد و صبر بازاندیشی رو داشته باشیم.

خب سوال ابتدایی جرعه به خاطرتون هست چی بود؟ سوالمون اینکه شوپنهاور به چی می‌گه شخصیت؟ برگردیم به کتاب صفحه‌ی ۲۵ پاراگراف نهایی. من براتون می‌خونم: بنابراین برای سعادت در زندگی آنچه هستیم یعنی شخصیت‌مان به یقین نخستین و مهمترین امر است زیرا دائم ‌و در همه‌ی شرایط تاثیر گزار است به علاوه مانند موهبت‌های دو مقوله‌ی دیگر دست‌خوش سرنوشت نیست و کسی نمی‌تواند آن را از ما سلب کند؛ از این حیث می‌توان ارزش آن را در تقابل با ارزش آن دو مقوله‌ی دیگر که نسبی‌ست ارزش مطلق خواند.

چی شد تا اینجا؟ دیگه الان من فرضم اینه که دوستانی که دارید می‌شنوید این جرعه رو جرعه‌های قبل رو شنیدید چون می پیوستگی داره اگر از میانه‌ی راه ملحق بشید توشه‌ی کافی برای هم‌سفری در اختیارتون نیست.

ما مفصل سابق بر این صحبت کردیم که شوپنهاور سه سرمایه را برای رسیدن به سعادت برشمرد: آنچه من هستم آنچه من دارم و آنچه می‌نمایم، راجب‌شون هم به تفصیل صحبت کردیم. حالا اینجا اسم اولی یعنی آنچه هستم رو می‌زاره شخصیت نه تنها این  نامگذاری رو می کنه و شخصیت رو منحصر به اولی می‌دونه بلکه می‌گه اون دوتای بعدی در قیاس با این شخصیت ارزش نسبی دارند اون چیزی که مطلقاً ارزش داره آنچه هستیمه. چرا چنین چیزی را می گه؟ می‌گه برای این که غیر قابل سلبه، ممکنه روزی آنچه داری رو از دست بدی ممکنه آنچه می‌نمایی به جهت تعرضی که به آبروی تو می‌شه یا شهرت تو می‌شه از دستت در بیاد ولی آنچه هستم حقیقت تو و ذات توست این خویشتن توست کسی نمی‌تونه اینو از تو سلب بکنه. مثالی بزنم خدمتتون، شما فرض بکنید به حسام به من یک ارث کلان رسیده ولی من خبر ندارم همچنان دارم به زندگی فقیرانه‌ی خودم ادامه می‌دم ثروتی که من دارم اما نمی‌دونم آیا واقعاً من رو سعادتمند می‌کنه؟ معکوسش رو بگم خدمت شما، فرض بفرمایید که کسی اهل و عیال و فرزند و همسر و اینا داره به خاطر کهولت مبتلا شده به آلزایمر، ادراک فرد دست‌خوش تغییر شده آنچه دارد رو نمی داند یا آنچه داشته رو از دست رفته می پندارد شما دیدید این‌ها واقعا غصه می‌خورند اینا واقعا درد می‌کشن واقعا احساس بی کسی یا تعلق می‌کنند اینجا دیگه موضوعی نیست که در واقعیتی که تو بهش میگی واقعیت چه اتفاقی می‌افته مسئله اینه که در آن چه او به عنوان واقعیت ادراک می کند داره چه تحقق پیدا می‌کند. پس حتی آنچه من دارم و آنچه می‌نمایم هم اعتباری اگر داره بر اساس آنچه من می‌فهممه آنچه من هستمه. حالا ارجاع نهایی بدم به کتاب جهان همچون اراده و تصور همین  ابتدای ابتدا یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور با این کلماتی که الان براتون میخونم آغاز می‌شه گوش بکنید چنین می‌گه شوپنهاور: جهان تصور من است در رجوع به هر موجود زنده و شناسنده این حقیقتی است معتبر، گرچه تنها آدمی قادر است تا آن را به آگاهی متفکرانه‌ی انتزاعی در آورد اگر حقیقتاً چنین کند بصیرت فلسفی بر او طالع گشت آن گاه بر او آشکار و مسلّم خواهد شد که نه خورشید و زمین بلکه تنها چشمی را می‌شناسد که خورشید را می‌بیند و دستی که زمین را لمس می‌کند جهان پیرامون وی تنها به عنوان تصور آنجاست به دیگر سخن تنها با رجوع به چیزی دیگر یعنی آنچه تصور را می سازد، و آن خویشتن اوست. وقتی داره از جهان همچون اراده و تصور صحبت رو شروع می‌کنه می‌گه این تصور رو خویشتن تو وشخصیت توست که می‌سازه این آغازین کلمات کتاب جهان همچون اراده و تصوره و ازاین جهت عرض کردم که ببینید که چقدر شخصیت جایگاه اساسی و مهمی دارد در فلسفه‌ی شوپنهاور. خب حالا جرعه رو با یک سوال هم به پایان می برم و جواب این سوال رو درش تامل می‌کنیم تا بعد. آیا شخصیت با این همه اهمیتی که داره قابل تغییره؟ شوپنهاور تو آخرین سطرهای صفحه‌ی ۲۵ اینطور می گه: نتیجه اینکه بسیار کمتر از آنچه می‌پندارند می‌توان از بیرون حریف کسی شد یعنی تغییر شخصیت از بیرون کمتر اتفاق می‌افته، یه اما میاره که امان از این اما، می‌گه اما زمان که قادر مطلق است در اینجا هم قانون خود را اجرا می‌کند و به تدریج بر امتیازات فکری و بدنی چیره می‌شود. حالا اینکه زمان چیه که ازش چنین قدرت نمایی برمی‌آد که شوپنهاور بهش می‌گه قادر مطلق مشق من و شما باشد که تا در آن تامل کنیم تا جرعه‌ی بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

مینیمالیسم به رغم شهرت در فضای هنری یا چیدمان منزل و مد و پوشاک؛ در حوزه اندیشه و تفکر چندان که شایسته است مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته. این جرعه کوشش مختصری است در وسعت مباحث قابل طرح در این قلمرو. توضیح داده‌ام که چرا ترجمه «گزیده‌گرایی» را بهترین ترجمه برای مینیمالیسم می‌دانم.

در جرعه سابق نگاه شوپنهاور به جناب سقراط را عرض کردم. آنچه در جرعه بیست و هفتم پادکست می موضوع صحبت ماست، متکی به نقل قول جمله‌ای است از سقراط و به همین بهانه نگاهی انتقادی به داوری شوپنهاور نسبت به سقراط هم عرض کردم.

جرعه بیست و هفتم را می‌توان پیش‌درآمدی بر بحث مینیمالیسم دانست و در چند دقیقه ضرورت و مبانی آن به اختصار اشاره شده است. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

متن کامل جرعه‌ی بیست و هفتم

پادکست مِی جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

اهل مِی سلام. به بیست و هفتمین جرعه از هم‌پیاله‌گی خود رسیدیم و همچنان در حکمت زندگی می‌اندیشیم. تو جرعه‌ی سابق صحبت‌مون رسیده بود به بحث جناب سقراط. اونجا من نقد شوپنهاور نسبت به سقراط رو خدمت شما عرض کردم، شوپنهاور نظرش بر اینه که اگر کسی می‌خواد بیاندیشه و اندیشه‌ی مدوّنی داشته باشه باید اونو کتابت کنه. پس از اونجایی که سقراط اثر فلسفی مدوّنی نداره و قلمی در باب تفکر روی کاغذ نذاشته که بگه منظومه‌ی تفکر من اینه، با معیارهای شوپنهاور از یک فیلسوف تراز فاصله داره، برخلاف افلاطون که مورد تمجید شوپنهاوره. نظر شوپنهاور رو من در جرعه‌ی قبل عرض کردم در این جرعه می‌خوایم صحبت‌مون رو با یک تفکر انتقادی پیرامون نظر شوپنهاور یعنی قسمت پایانی جرعه‌ی قبل آغاز کنیم.

وقتی می‌گیم تفکر انتقادی، منظورمون چیه؟ به زبان ساده و تعبیری که من می‌فهمم، من به تفکر انتقادی می‌گم مهارت شک کردن. شاید این تعبیر خیلی ملموس و رایج نباشه ولی به فهم من شک خودش مهارته و ما باید توانمند باشیم برای تردید کردن والا فک می‌کنیم داریم شک می‌کنیم ولی به واقع بهانه تراشی می‌کنیم مثل داوری که بهش یک متن علمی رو دادن به جای اینکه بیاد در محتوا تأمل و تردید بکنه سطر رو بشماره به فونت و حاشیه گیر بده، این یعنی بهانه‌تراشی اما شک اصولی متدولوژیکه یعنی با شناختن روش ارزیابی می‌آد توی موضوع وارد می‌شه و تردید می‌کنه حالا با این مقدمه اگر بخوایم به فرمایش آقای شوپنهاور تردید بکنیم راهمون چیه؟ بریم سراغ نحوه و متد ارزیابی شوپنهاور. بگیم که حضرت استاد شما اومدی گفتی که شاخص فیلسوف بودن یا فیلسوفانه اندیشیدن اینه که اندیشه رو به شکل کتبی و مدوّن ارائه کنیم حرفت هم به جاست می‌گی وقتی تو اندیشه‌تو مکتوب نکردی دیگرانی که دارن گمانه‌زنی‌شون و برداشت‌شون از تو رو توصیف می‌کنند در واقع شارح فهم خودشون هستند نه بیانگر حقیقت تفکر سقراط. حالا اگه ما متد رو عوض کنیم چی؟ عوض کنیم یعنی چیکار کنیم؟ بیایید اینطوری فکر کنیم که ما در مورد چه کسی داریم صحبت می‌کنیم؟ در مورد کسی به نام سقراط که قریب به ۵ قرن قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کرده و در دوره‌ی خودش در یونان باستان که البته یونان باستان به نسبت کشورها و سرزمین‌هایی که در اون عصر بودن دیار فرهیختگان بوده. همین که در یک جامعه‌ای دغدغه‌ی گفتگو هست، دغدغه‌ی منطق است، زندگی هست، معنا هست این یعنی اینکه ما با یک طایفه‌ی وحشی روبرو نیستیم اما در همین جمع سقراط بیش از معدل فهم جامعه‌ی خودش بوده در فهم عرفی هم هضم نشده اینجوری نبوده که بگیم یک عرفی دور اونو گرفته و اونو جویده و او هم یکی شده مثل من. آدم اهل زندگی بوده، اهل جنگ و سرباز غیوری بوده وقتی هم که تشکیل زندگی زناشویی می‌ده اونم یه رزمی بوده برای خودش چون می‌خوره به پست یک زن کج‌خلقی که خلقِ بدِ او در تاریخ ثبت شده او با این همسر هم مدارا کرده، مناظره‌هایی که از سقراط کتابت شده نشون می‌ده که فرد خاضع و اهل ادبی بوده از آگاهی خودش برای تحقیر دیگران استفاده نمی‌کرده روزی هم که علمای جاهل و قُضّات درباری اونو گرفتار و محاکمه می‌کنن در محکمه به انصاف صحبت می‌کنه و حتی وقتی که محکوم به مرگ می‌شه مرگ گریز نیست؛ چنین کسی با این گونه زیستنش چنان بودن رو معنا کرده که حضّاری تماشاچی‌‌های اهل فکری که بودن اونو تماشا می‌کردن و نحوه زندگی او را می‌دیدن از روی زیستن او کتابت کردن و شده فلسفه. خوب دقت کنید به نظر شما کدام فیلسوف‌تره؟ کسی که جزوه نوشته و توی دانشگاه لکچر گفته و درس داده، یا کسی که چنان زیسته که از روی زیستن او درس‌ها برداشتند و کتابت کردند اگر شاخص این باشه که اونی که بیشتر کتاب و جزوه نوشته فیلسوف‌تره، بسیار خوب جناب شوپنهاور شما درست می‌گید کسی مثل جناب کانت که شده فیلسوف تراز و مورد اتکا برای شما قطعاً فیلسوف‌تر از سقراطه اما اگر نحوه‌ی زیستن یک فرد و حکیمانه بودن او برای ما معیار باشه خب در این شاخص سقراط بسیار برای ما محترم‌تر از فیلسوفی‌ست که کل قیامش این بوده که عصرها سرساعت ثابتی می‌رفته قدم می‌زده. این صرفاً یک نگاه انتقادی به فرمایش جناب شوپنهاور برای اینکه مقدمه بشه بپردازیم به جمله‌ای که از سقراط نقل شده در کتاب در باب حکمت زندگی.

من برای خودم این جور تعبیر می‌کنم و می‌گم: تفکر مثل پیمودن پله است، رفتن از نردبان به بالاست، هر پله‌ای رو باید پا بگذاری و ازش عبور کنی که به افق بعدی برسی؛ چنین تعبیر می‌کنم بهش می‌گم که نقض دمادم خویشتن  و امیدوارم که این نقض همواره‌ی خود برای شما هم لذت بخش باشه. تجربشو داریم توی جرعه‌‌های می می‌بینیم مثلاً جرعه ۲۵ راجب عقل سرشته زنانه دارد می‌گیم  شوپنهاور اینطور می‌گه بعد چند هفته می‌گذره فکر می‌کنیم می‌بینیم نه چیزهایی بود نمی‌دونستیم نقض می‌کنیم. تو جرعه‌ی ۲۶ می‌گیم که سقراط در نگاه شوپنهاور این‌طوره و شوپنهاور راست می‌گه باز چند هفته تامل می‌کنیم و می‌بینیم که قابل تردیده، لااقل می‌شود طور دیگری هم دید. به همین خاطر من مدام این جمله رو تکرار می‌کنم می‌گم این به فهم من است تا به امروز حالا تا فردا ممکنه چیزهای دیگری بفهمیم. حالا این ذکر خیری که از سقراط کردیم به چه بهانه بود؟ به خاطر اینکه جمله‌ای رو شوپنهاور از او نقل می‌کنه که برمی‌گرده به تجربه‌ی زیسته‌ی سقراط. سقراط روزی از روزها در دیار خودش قدم می‌زده میرسه به بازار و می‌بینه مردم مشغول شاپینگ درمانی‌اند، رفتند چیز می‌خرند و وقتی مردم را می‌بینه که در هول‌وولای خرید کردن چیزها هستند یه جمله می‌گه این جمله ماندگار می‌شه. این جمله رو شوپنهاور در کتاب در باب حکمت زندگی آورده که شما تو ترجمه‌ی فارسیش می‌تونید تو صفحه‌ی ۲۵ پاراگراف چهارم بخونید. جمله چنینه:  سقراط می‌گه که چه بسیار است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم. من به چه چیزی نیاز دارم؟ تو به چه چیزی نیاز داری؟ اصلاً این نیاز رو با چه شاخصی تعریف می‌کنیم؟ چطور می‌فهمیم این اندازه نیاز، نیاز درستی‌ست؟ اضافه خواهی نیست، کم خواهی هم نیست. اگر این نیاز رو نتونیم تعریف کنیم فقر رو هم نمی‌تونیم تعریف کنیم چون فقر نیافتن نیازه. اگر ما مفروض‌مون این باشه که نیاز همه‌ی انسان ها ثابته اونوقت بدون تعریف نیاز می‌تونیم بریم سراغ فقر، اما واقعاً این روش دقیق و عمیقی برای بحث نیست هرکسی نیافتن نیاز خودش رو می‌گه فقر. به عنوان مثال این سوال قابل طرحه: کسی که یه خونه‌ی مجلل و لوکس داره ثروتمند‌‌‌‌‌تره یا کسی که به خونه‌ی مجلل و لوکس اصلاً نیاز نداره؟ اونی که یه دونه ماشین آخرین مدل و  گران قیمت داره ثروتمندتره یا اون کسی که در زندگی به چنین ماشینی نیاز نداره ثروتمند‌تره؟ ممکنه من الان یه ماشین داشته باشم قیمتش یک میلیارد باشه و آرزوی ماشین ۴ میلیاردی داشته باشم اینجا من فقیرم یا ثروتمند؟ ممکنه یک آدمی با یه ماشین ۲۰۰ میلیون تومانی هم باهاش کامله و نیازی به بیشتر نداره این آدمی که ماشین ارزون تری داره غنی‌تر از اون آدمیه که ماشین گرون‌تر رو داره چرا؟ چون نیازشو کوچیک کرده. اگه نیاز رو جزء معادله‌مون نیاریم استنتاج‌های غیردقیق می‌کنیم و می‌گیم فقر است که احمق می‌کند، این استنتاج دقیقی نیست، این کار رو فقر نمی‌کنه نیاز می‌کنه. فقر مفهوم نسبیه یعنی اون کسی که داراست و توانمنده ولی ولع و حرص بیشتری داره اونم می‌تونه احمق بشه چون کاسه‌ی نیاز بزرگه. اینجاست که سقراط می‌گه به جای اینکه بیای ابزار جمع کنی چیز در زندگی جمع کنی حدود نیازت را بازتعریف بکن. خب رسیدم به کلمه‌ی ابزار، می‌خوام با یک مثال اهمیت ابزار رو در زندگی بگم؛ ابزار باید معرف قصد و نحوه‌ی بودن صاحب ابزار باشه. یعنی چی؟ الان شما یه کیفو باز می‌کنی می‌بینی توش چند قلم قیچیه شونه و برس‌های مختلف هست می‌تونی تشخیص بدی این کیف یک آرایشگره، یک کیفی باز می‌کنی می‌بینی توش مثلاً شیشه‌ی شیر خشکه قوطی شیرخشکه دوتا پوشکه می‌گی این کیف یک مادره، یا یه کیف دیگه‌ای رو باز می‌کنی می‌بینی توش پیچ گوشتیه چسب چوبه اره هست سنباده هست از این تشخیص می‌دی این کیف از آن یک نجاره. همینجوری کیف‌های مختلف رو تجسم کنید کیف امداد کیف پزشک کوله‌ی یک کوهنورد و….

می‌بینید ابزار داره تعریف می‌کنه برای ما که این کیست و حالا با این فرض بیایم اون چیزهایی که ما تو زندگی دور خودمون جمع کردیم رو مرور کنیم

چقدر از اون چیزهایی که ما دور خودمون جمع کردیم با هدف ما متناسبه؟ یعنی کسی فقط وسایل ما رو نگاه کنه به این می‌رسه که من کیستم چه جوابی می‌ده براش؟ این کیف کدام انسانه؟ این ابزار کدام آدمه؟ اصلاً می‌تونه جوابی به این سوال بده یا سردرگم می‌شه؟ ما آدمهای متفاوتی هستیم ولی یک عالمه ابزارهای ثابتی رو داریم دور هم جمع می‌کنیم وقتی در این سوال نیاز چیست یا به چه چیزی نیاز دارم هم تامل می‌کنم می‌بینم یک سوال مهم تری هم در پسش هست یعنی این باز خودش هم یک مغزی داره. مقصد زیستنم چیه؟ مقصد زیستنه که نیازهای منو تعریف می‌کنه. نیاز نجار و کوهنورد و مادر و پزشک با هم فرق داره من اگر ندونم که چه مقصدی دارم نمی‌تونم نیازم رو هم تعریف کنم. اما تو زندگی داره یک اتفاق دیگه‌ای میوفته من قبل از اینکه به تعریفی از چه کسی می‌خواهم باشم برسم یه لیستی جلوی من می‌زارن می‌گن این نیازهای توعه تو باید ابزارها را جمع کنی و عجب اینکه من متناسب با اون ابزارها می‌رم و چیزی می‌شوم یعنی برعکس داره مسیر طی می‌شه ابزار به ما هدف می‌ده به جای اینکه این هدف باشه که ابزارها رو برامون تعریف کنه. زندگی به من اینجوری می‌گه که حسام تو یک خونه می‌خوای که ۳۰ درصد فضای خونت رو بزاری برای میزبانی از مهمان در حالی که شاید تو اصلاً در زندگیت به این نیاز نداری که کسانی را در خونت میزبانی کنی یه وقتایی هم اگه مهمون بیاد می‌تونی توی یک هتل یا یک رستوران میزبان‌شون باشی. من نیاز دارم به یک اتاق مطالعه بزرگ ولی از قبل به من گفتن که نه تو یک اتاق خواب می‌خوای یک یا دو تا سرویس می‌خوای بقیه شو باید بری توی حال پذیرایی. اصالت ابزار ما رو به کجا می‌رسونه؟ ما اصلاً یک جاهایی نمی‌تونیم به هدف برسیم اما خودمون رو با تجمیع ابزارها تسلا می‌دیم. آقا تو برو عکاس بشو بعد برو دوربین فول فریم با شش تا لنز بخر اصلاً شاید تو مسیر عکاسی تو تا سالها این ابزار مورد نیاز نباشه و این همه ابزارها رو جمع می‌کنه ولی عکاس نمی‌شه. یک تجربه‌ی جالب برای من پیش اومده که شاید خیلی از دوستای دیگه هم که پادکست دارن تجربه کردن، دیگران وقتی می‌آن سراغ من و می‌خوان ازم مشورت بگیرن از تاثیر پادکست بر بودنم یا ضرورتش و اینکه چه هدفی را باید از پادکست ساختن دنبال کرد و یا من چه هدفی رو دنبال می‌کنم سوال نمی‌کنن قریب به اتفاق سوال‌ها اینه که با چه میکروفونی ضبط می‌کنی؟ با چه نرم افزاری ادیت می‌کنی؟ ابزارها رو می‌پرسند در صورتی که این اصلاً چیز مهمی نیست موضوع اینه که تو چه حرف گفتنی‌ایی رو می‌خوای بگی و برای چی می‌خوای بگی؟ چه چیزی رو در تو می‌خواد پوشش بده؟ چه نیازتو می‌خواد مرتفع کنه؟ خیلی از ماها روزی که مستقل شدیم تشکیل خانواده دادیم ازدواج کردیم بالاخص دخترا توی جهیزیه‌شون چند دست رختخواب و تشک دارند که لااقل تو نسل‌های ماها خیلیامون سال‌های سال اونا را پهن نکردیم چون اصلاً مهمونی نداشتیم که شب بخواد بمونه. ابزار متناسب با نحوه‌ی زیست ما تدارک دیده نشده. یک نسلی بر اساس فهم خودش از بودن و نیازهای خودش اومده برای ما ابزار تامین کرده. مشکل سیستم آموزشی ما چیه؟ اینه که اصلاً فکر نمی‌کنه که ما شاید آدم‌هایی هستیم با فهم متفاوت از فهم مولف اصلاً من نمی‌خوام اونی بشم که آموزش و پرورش می‌خواد، شوراب عالی انقلاب فرهنگی می‌خواد، من می‌خوام یه چیز دیگه‌ای بشم ولی تو داری به من تکلیف می‌کنی می‌گی ابزارهایی که تو لازم داری ایناس و به همین جهت من وارد زندگی می‌شم می‌بینم اونی که دوست دارم بشم ابزار شو ندارم ولی یه مشت اطلاعاتی تو دستمه که اصلاً به درد هدف من برای زندگی نمی‌خوره.

این سوالی که چیز چیست یعنی وقتی می‌گی ما چیزهای زیادی دورمونه اصلاً خود چیز چیست این سوال رو من ندیدم که شوپنهاور بهش بپردازه ولی چند دهه بعد کسی مثل هایدگر در این سوال تامل می‌کنه و تعملاتش هم خیلی خواندنی و شنیدنیه اما فعلاً وقتی می‌گیم چیز همون فهم عرفی رو بهش اکتفا می‌کنیم؛ همینایی که ما دور و برمون جمع می‌کنیم و بهش می‌گیم خیلی چیزا دارم آدما چیزهای مختلفی دور خودشون جمع کردن جمع کردن بالاخره یک روزی کلافه شدند و بعضی نه همه. بعضی سوال کردند که آخه چقد چیز داریم؟ مگه برای زندگی چقدر چیز لازمه؟ مگه من چیکار می‌خوام بکنم که باید این همه چیز داشته باشم؟ چرا من باید تو خونم چهل تا لیوان داشته باشم سه نفر آدم زندگی می‌کنیم سی تا ظرف بشقاب برای چی؟ هر جایی رو که به من دادن رو پر کردم استوریج ۵۱۲ بهم دادن پر شده هارد یک ترا خریدم پر شده سه ترا خریدم پر شده هرچی به من می‌دن پر می‌کنم همه چیزو. همون جمله‌ی سقراطی احیا شده که من به چیزهای کمی نیاز دارم اصلا همین کم هم زیاده کم هم خوبه این شده شعار یک تفکر.

شما این رو شنیدید

less is more

کم هم خیلیه. این جمله چه کسایی بوده؟ کسایی که اومدن نسبت به این همه ماده‌گرایی و شی‌گرایی طغیان کردند در برابر آنهایی که هی دارن ماده به این زندگی اضافه می‌کنند هی متریال بیشتری می‌خوان و ما در جعبه‌ی متریالیستیک این ها را می‌بینیم. یک گروهی طغیان کردند گفتند چه خبره دیگه من کم می‌خوام و ما به این‌ها مینیمالیست می‌گیم؛ بیشتر داره خودشو تو یک سری از مولفه‌های ظاهری نشون می‌ده یه خونه رو می‌خوای دیزاین بکنی کم وسیله می‌ذاری، یه گلدون قرمز می‌ذاری گوشه این می‌شه مینیمالیسم یا داری مثلاً روی یک بک گراند سفید شئ‌ایی رو عکاسی می‌کنی به این می‌گن عکس مینیمالیستی. اکثراً داریم مصادیقی هنری ازش می‌بینیم ولی وقتی بهش فکر کنیم قصه به همینجا برمی‌گرده که ما برسیم به اینکه برای زندگی با کیفیت ما به چیزهای کمی نیاز داریم کم هم کافیه. اما چه جوری می‌تونیم به همچین چیزی برسیم؟ من راجب مینیمالیست خیلی خیلی گفتنی دارم که تازه اون خیلی گفتنی‌ها هم در برابر اون همه چیزهایی که نمی‌دونم ناچیزه. توی این چند دقیقه فقط می‌خوام به اندازه مینی مینیمالیسم یه تلنگر بگم یه فرمول بگم شما ببینید تو زندگیاتون صدق می‌کنه اون چیزی که پیرامون‌تون هست یا نه. ما یه چیزهایی رو نیاز نداریم اما داریم یعنی خود نیازه نیست ولی نگهش داشتیم چرا؟ بر اساس این فکری که در آینده لازممون می‌شه مثال اون رختخوابی که مهمون نداریم شب بمونه ولی رختخوابشو داریم این مال آینده است یعنی یک تعریفی از آینده داریم که در ما احتمال نیاز ایجاد می‌کنه نه خود نیاز. گذشته هم همینطوره ما یه چیزهایی رو از گذشته نگه داشتیم که زمانی سپری شده الان هم دیگه به کارمون نمی‌آد ولی من فکر می‌کنم الان بهش نیاز دارم بهش لیبل های مختلفی می‌زنیم اینا خاطره هست اینا یادگاریه حیفه بلاخره هر چیزی که خاره یه روز به کاره و از این ضرب المثل ها که می‌گیم و از گذشته نگه می‌داریم پس نتیجه چی می‌شه؟ ما انبوهی چیز داریم مال آیندست انبوهی چیز داریم مال گذشته‌ست و اینا رو بریم تو زندگیمون مراجعه کنیم ببینیم چند درصد چیزهایی که ما نگه می‌داریم تو این دوتا کفه جا می‌شه؟ و چقدر از اینها قابل حذفه؟ خب تا اینجا همه چیز خوبه استدلال‌ها استدلال‌های قابل تاملی هستند و من هم با این نگاه هم عقیده ام و خیلی سعی می‌کنم لااقل تو می رعایت کنم که اگه یه چیزی رو می‌تونم توی ۲۰ دقیقه بگم ۵۰ دقیقه‌ای نگم اگه کاور اپیزود می‌تونه بدون عکس باشه و فقط یه عنوانی بنویسم فقط یه عنوان ‌بنویسم اگه وبسایت may.ir می‌تونه یک ایندکس ساده داشته باشه و کلمات رو ارائه بده و کارش تموم می‌شه این بسه دیگه احتیاجی نیست شیش تا اسلاید هم بره بیاد یه دونه بنر هم جیغ بزنه کنارش. اما به عنوان یک موافق با این شیوه‌ی زندگی و اینکه دارم با زبان حمایت ازش صحبت می‌کنم یه نگرانی هم دارم اونم تبدیل شدنش یک تیپ ثابت و مده. باز دوباره آدما را بخوایم یه شکل کنیم یعنی بگیم یه استانداردی داریم بهش می‌گیم مینیمالیسم هممون باید از فردا همین شکلی زندگی کنیم.

من برای اینکه چالش های ذهنیم رو با شما در میان بگذارم یه چند دقیقه‌ی دیگه‌ عرض دارم و بعد خداحافظی می‌کنم‌ باهاتون.

در سبک زندگی مینیمال یک کلمه‌ی کلیدی وجود داره که مثل کاغذ تورنسل می‌مونه می‌زنیم ببینیم که این اسیدیه یا بازی؟ با این تشخیص می‌دیم که چیزی که هست از آن ما هست یا نه؟ اونم مسئله‌ی استفاده هست یعنی می‌گن اگر چیزی useless  بود( کلمه انگلیسی‌شو مخصوصاً می‌گم چون می‌خوام جلوتر ازش استفاده کنم) اگر فاقد استفاده  و بی‌مصرف بود این رو بزارید کنار. اصلاً یکی از شاخص‌ها و روش‌ها اینه که می‌گن همه‌ی وسایلی که داری رو تو یه جعبه یا چمدان بزار اونی که می‌بینی که مدت‌هاست نرفتی سراغش می‌فهمی که این می‌تونه اصلاً نباشه، خب این شاخص شاخص خوبیه ولی روی کلمه‌ی استفاده و یا use من عرض دارم. دل‌نگران زیستن در جامعه و جهانی هستم که ماها مردمش نیستیم انسان نیستیم ما user ایم، ما امروز در این جهان user ایم ما داریم استفاده می‌کنیم ما حتی خود زمین رو هم داریم مصرف می‌کنیم ما به اندازه‌ای که قابل استفاده هستیم توی جامعه مورد توجه قرار می‌گیریم و این استفاده یعنی اینکه می‌تونیم مصرف دیگران رو دست‌خوش تغییر قرار بدیم. اینفلوئنسر جامعه کسی‌ست که مردم رو به مصرف دعوت می‌کنه. خب عزیزای من شما ازم پرسیده بودید که کفشتو از کجا خریدی خواستم بگم از چی‌چی جون خریدم ببین کفشاش چقدر قشنگه برو مصرف کن. فلان چیزتو از کجا خریدی؟ اونو از کجا خریدی؟ بخر بخر بخر. اینجا همه یوزرن و ما برای اینکه یوزرهای خوبی باشیم باید شبیه هم بشیم باید یه چیزهای ثابتی را بخوایم لباس‌های ثابتی رو بپوشیم چون صنعت داره در کثرت تولید می‌کنه و در تولید کثیر باید مشابه تولید بکنه پس ما باید مشابه مصرف کنیم ما حتی باید قیافه‌هامون شبیه هم بشه دماغ هامون مثل هم بشه دهن‌هامون مثل هم بشه رنگ چشم‌ها رنگ موها، ما باید خیلی مثل هم بشیم اینا همه مشخصات یوزر بودنه در برابر یوزر بودن اون چیزی که باید باشیم و نیستیم انسان اصیله، مردم و انسان بودنه. مصرف کننده بودن جهان، فرصت تماشای جهان رو از ما می‌گیره. ببینید اونی که برای من دغدغه هس و فکر می‌کنم که باید به سمتش حرکت بکنیم آموختن نحوه‌ی مشاهده گری جهانه و اصلا من انسان رو موجودی می‌دونم که قابلیت بهره مندی از انسانک داره مردم کسی‌ست که می‌تواند مردمک هستی باشد یعنی اون روزنه‌ی تهی که چیزی توش نیست جزاینکه می‌تونه هستی رو درک کنه. این مردم و مردمک اگر در فارسی تکرار می‌شه به تعبیر من انسان و انسانک در انگلیسی هم می‌بینید people و pupil مردم و مردمک شبیه هم می‌آد. در پس این واژه‌ها شاید قصه‌ای گفتنی است و وقتی ما می‌خواهیم مردم بودن مردم رو ازشون بگیریم و تبدیلشون بکنیم به یوزر و بر اساس useless بودن بیایم بگیم حالا مینیمالیست بشید پس اینجا خود مینیمالیسم هم در معنای کنونیش داره تو زمین مصرف بازی می‌کنه اینجاست که صنعت می‌آد براش تیشرت‌های مخصوص مینیمالیست‌ها رو تولید می‌کنه محصولات مینیمال تولید میکنه باز تو داری تو همون زمین بازی می کنی بنابراین من ترجمه‌ی مینیمالیسم رو کم برداشتن از چیزها نمیگم میگم گزیده بردارید مینیمالیست بودن بر اساس هدف آدم‌ها چهره‌های متنوعی میسازه. برای منی که نقاش نیستم داشتن ده تا قلمو انواع کاغذ و ۱۰۰ قلم رنگ میشه اضافه خواهی ولی برای یک نقاش که کارش نقاشیه داشتن همه‌ی اینها ابزاره و ضرورتی نداره اگر داره یه تابلو نقاشی میکنه حتماً بیاد یه بک گراند سفید تحویل من بده که بشه مینیمالیسم موضوع اینه که همه چیز رو گزیده استفاده کرده باشه ولا این که ۴۰ تا رنگ استفاده کرده اما یک دونه از این رنگ‌ها اضافه نیست یا متقابلاً برای آدمی که کارش تحقیق و پژوهش نیست نگهداری انبوهی از کتاب بدون خوندن خلاف مینیمالیست بودنه اما ممکنه برا یه آدم پژوهشگری اتفاقاً باید از دیگر چیزها کم کنه که صدها کتاب داشته باشه تو خونش. پس این طور نیست که تو یه اتاق اگر یه شلف گذاشتی چهار تا کتاب تزئینی گذاشتی این شد مینیمالیست این اداس این اون عمق تفکر را نداره. موضوع مد ساختن نیست موضوع اینه که ما بدونیم چه چیزی نیاز داریم و اندازه‌ی اونی که نیاز دارم بردارم. یادمون باشه که ابزار میتونه معرفی مقصدمون باشه معرفی کارمون در این هستی باشه شما اگر کیف یه نفر رو باز کنید ببینید که توش اره و چسب چوب و میخ و سمباده هست نتیجه میگیریم نجاره، اگه یه کیفی رو باز کنین ببینین توش شیشه شیره قوطی شیرخشکه پوشکه می‌گید این کیف یک مادره همینطوری کیف‌ها و کوله‌های مختلف رو اگر باز کنید می‌تونید تصویری حتی اجمالی از قصد و کار آدم صاحب کیف به دست بیارید.

ما باید هر از گاهی ابزار خودمون رو نگاه کنیم و بگیم که این ابزار از آن چه قصدی‌ست؟ یه کسی توشه‌ی مارو نگاه کنه میگه مقصدش کجاست؟ آیا اصلاً مقصد قابل شناسایی داره یا انقدر درهم برهم و هرز همه چیز دور هم جمع شده که بیشتر از مقصد داشتن مبیّن حیرانیه صاحب کیفه؟ و دوباره جمله‌ی سقراط رو تکرار می‌کنم به عنوان حسن ختام جرعه‌ی ۲۷:

چه زیاد است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم و چه کم است آنچه که من به آن نیاز دارم.

[/restrict]

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87