متن کامل جرعهی بیست و هشتم
توی محاورههای روزمره عمدتاً واژه تلف میشه، چرا؟ چون ما نیاز نداریم به معناش فکر کنیم از روی عادت صحبت میکنیم.عادت کارش اینه که تصمیم رو برای ما ساده بکنه. خب؟ واژهها رو میتونیم سبک خرج بکنیم. از جمله واژههای سنگینی که ما تو محاورههای عادی سبک خرجش میکنیم کلمهی شخصیته، به عنوان مثال میگیم که فلانی خیلی با شخصیت بود، اینو وقتی میخوایم توصیف به خیر بکنیم میگیم یا یه کسی رو بخوایم مذمّت بکنیم میگیم که خیلی آدم بی شخصیتیه. اما در قلمروی اندیشه ما اجازه نداریم واژه رو از رو عادت خرج بکنیم اینجاست که باید انتخاب بکنیم، باید تامل کنیم.
شخصیت چه معنایی داره؟ آیا اصلا انسان فاقد شخصیت رو میتونیم تصور کنیم؟ من توی این جرعه که جرعهی ۲۸ام می هست میخوام به کلمهی شخصیت از نگاه شوپنهاور بپردازم و خودم هم تاملاتی دارم که خدمت شما عرض خواهم کرد. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
پادکست می جسارکهای شفاهی با طعم حکمت زندگیست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
همپیالههای من سلام امیدوارم که در تندرستی و عافیت جرعهی بیست و هشتم مِی را بشنوید.
در راستای اون چیزی که توی جرعهی قبل گفتم درواقع مینیمالیسم، یه کوچولو نحوهی ارائم رو دارم تغییر میدم توی پادکست مِی که بتونم گزیدهتر و چه بسا کاربردیتر عرایضم رو به شما بگم به همین خاطر یه مقداری با سبک و سیال سوال و جواب میخوام پیش برم؛ با این توضیح سوالی رو که میخوام ابتدا مطرح بکنم اینه آیا میشود که ما در یک شرایط بد در یک محیط تحقیرآمیز در یک فضای غیر مطلوب حال خوبی رو تجربه بکنیم و خوشحال باشیم؟ متقابلاً آیا میشه ما در میونهی امکانات و داراییهایی که برای خیلیا آرزوعه حال بدی داشته باشیم؟ فال حافظ که میگه اسباب جمع داری و کاری نمیکنی همه چی دورمون باشه ولی حالمون ناخوب باشه؟ پاسخ شوپنهاور به این سوال مثبته میگه بله میشود. فقط توجه داریم دیگه ما با یه سخنران انگیزشی که وسط همهی بدبختیها و گرفتاریها انسان چشمشو به همه چیز میبنده یک کراب فانتزی انتخاب میکنه میگه به به چقدر همه چیز خوبه من چقدر ارومم من چقدر خوشحالم روبهرو نیستیم اتفاقاً ما با فیلسوف سختگیری که معروفه به سیاه بینی و رنج اندیشی روبهروییم.
اگر شوپهناور داره میگه بله میشود در چنین فضایی متضاد محیط زیست باید گوشامون تیز باشه که رو چه حسابی میگه؟ با چه استدلالی میگه؟ شما رو ارجاع میدم به صفحهی ۲۵ منبع اصلیمون یعنی کتاب در باب حکمت زندگی تو پارگراف دوم
شوپهناور کلید معمّا رو نام میبره میگه ماجرا برمیگرده به شخصیت. اگر انسانی در شرایط محقّرانه شخصیت متعادل و نرم داشته باشه خوشحال زندگی می کنه اما اگر کسی متقابلاً شخصیت آزمندی داشته باشه حتی وسط همهی امکانات حالش بده، حسود و آزمند زندگی میکنه. با همین مقدمه است که شوپنهاور جملهای رو از سقراط نقل کرد که همین یک جمله شد بهانهی جرعهی قبل ما ،چی بود اون؟ گفتیم که سقراط مردم رو در بازار میدید که مشغول خرید و فروش و در سر وکله هم زدنند وجملهای که زبان میاره اینه که چه بسیار است آنچه من بدان نیاز ندارم. شوپنهاور این جملهی سقراط را در ذیل همین مقدمهی شخصیت مطرح میکنه. خب حالا که شخصیت چنین کارکرد اساسی داره یعنی میتونه مارو بر امواج محیط سوار بکنه به جای اینکه غرق بشیم در امواج،موج سواری بکنیم و لذتش رو ببریم باید پیبگیریم که شوپنهاور به چی میگه شخصیت؟ پیش از این هم به این منبع ارجاع دادم مجدد تکرار می کنم در کتاب جهان همچون اراده و تصور جلد اول دفتر دوم صفحهی ۱۴۳ https://mey.ir/sources
شوپنهاور میگه من یه وجودی دارم یک وجود و خمیرمایهی درونی که وقتی میخوام به چیزها معنا بدم در این زمینه معنا رو میسازم در این زمینه معنارو ادراک میکنم، یه چیزیه که من رو منع میکنه. اگه در مورد انسان صحبت بکنیم بهش میگیم شخصیت اگر در مورد به جز انسان بخوایم اشاره بکنیم مثلاً در مورد یک سنگ بهش میگیم خصوصیت. همین مثال سنگ رو اگر بهش توجه کنیم فرض بکنید عقیق سنگه زبرجد سنگه مرمر سنگه همه در کلّیت سنگ بودن با هم اشتراکی دارند.اما یه چیزی هست که اینها رو از هم تفکیک میکنه همون چیزی که به ما این فرصت رو می ده آنها را با نامهای متمایزی بشناسیم و اشاره بکنیم. این خصیصه هست یعنی خصیصهی عقیق و زبرجد و مرمر یکی نیست و این اسباب تمایز میشه. اون چیزی که در مورد سنگ اسمش خصیصه یاخصوصیته در مورد انسان نامش میشه شخصیت. خب پس تا به اینجا یه تعریف از شخصیت به روایت شوپنهاور داریم حالا من تعملاتی دارم در باب این کلمه که خدمت شما میخوام بگم.
ما برای اینکه یک فرد را از همنوعهای خودش جدا بکنیم احتیاج به یک شاخص داریم به یه ممیز، والّا تا وقتی که هیچ ممیزی بین او و دیگر همنوعهاش نباشه ما به هیچ اویی اشاره نمیکنیم چون جدا نشده. به قول جلال الدین خان بلخی میگه قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست ما اگر که داریم به آب دریا اشاره می کنیم به قطراتش که اشاره نمیکنیم یه کلیتی رو بهش میگیم دریا یا آب دریا.
وقتی یه شاخص پیدا شد که یک فرد رو از دیگر همنوعهاش جدا کرد اون لحظه میتونیم اون رو مستقلاً صاحب نام بدونیم. در گروه سنگها ما میایم یک خصیصهی ظاهری رو به عنوان مثال معیار میگیریم میگیم اونی که سیاهه اونی که سبزه اونیکه سرخه یا سفیده، بر اساس خصیصهی ظاهری، یا میزان مقاومت و شکنندگی، بازتاب نور، با یه معیارهایی اونا رو تفکیک می کنیم و اسامی متفاوتی براش در نظر میگیریم خب، پس در ابتدا این رو مفروض داریم و میدونیم که وقتی ما داریم از شخصیت یا خصوصیت صحبت می کنیم غرضمون شاخصیست که یک فرد رو از بقیهی همنوعها متمایز میکند و ما میتونیم اون رو مستقلاً خطاب کنیم در مورد سنگ ما میریم سراغ خصیصههای ظاهری، در مورد انسان هم این خصیصههای ظاهری معیار هست یعنی ما اصلاً نمیخوایم بگیم که ظاهر فاقد اهمیته اگر فاقد اهمیت بود که این همه روش سرمایه گذاری نمیشد که، شما اگر نگاه بکنید به بهانههای مختلف این تمایز ما با جامعهی پیرامونی داره ازمون گرفته میشه در پادگان یا نظامهای پادگانی اینها رو تجربه کردیم دقت کردید همه رو سعی میکنند یه شکل کنند پوشش ثابت یونیفرم ثابت مو از ته تراشیده پوتین هم شکل، زندگی کاملاً در استایل مشابه تکرار شونده و غیرمتمایز با همدیگه هممون یه ساعت بیدار شیم یه ساعت بخوابیم این زندگی پادگانیه. دنیای مدرن هم در فضای کارمندی ما رو اینطور بار میآره ما به قطعات یک ماشین بزرگ به نام اجتماع تبدیل میشیم و باید هممون همشکل همساعت همخلق باشیم هممون تو یه روز ثابت از هفته استراحت بخوایم هممون ساعت معینی ساعت کارامدیمون باشه و کارمون رو شروع کنیم تو ساعت معینی هم مرخصیم بریم منزل، مد هم با ما همین کار رو میکنه یعنی مد حتی سعی میکنه صورتهای مارو بکوبه از نو و شبیه هم بسازه، دماغامون مثل هم دهنهامون مثل هم چال گونهمون مثل هم. اگر دقت بکنیم تمام این ها منتهی میشه به اینکه دیگر من کسی متمایز از جامعهی پیرامونی خودم نیستم من ادغام میشم در همگان. این دقیقاً مخالفه با مفهومی که ما از شخصیت میشناسیم چون شخصیت شاخصی است که بین من و همنوعهای خودم یک تمایزی ایجاد میکنه میگه به رغم اینکه ما خیلی به هم شبیه هستیم ولی در این یک موضوع با هم تفاوت داریم. اما آیا در مورد انسان وقتی از شخصیت صحبت میکنیم صرفاً و صرفاً خصایص ظاهری مدنظرمونه؟ یعنی حتی در همون پادگان که سعی میکنن همه رو یه شکل بکنن به زور آیا واقعا آدما همه جوره شبیه هم میشن؟ آیا تو نظامهای آموزشی رسمی که یک انسان الگو و مقبول وجود داره و اون کارخونهی تربیتی سعی میکنه همهی ما رو تو اون قالب و الگو جا بده به رغم تمام تلاشها به رقم تمام ظواهرمشترک مانتو و مقنه و روپوش یک شکل آیا ما باز تبدیل میشیم به آدمهای همسان یا یک تفاوتهایی داریم؟ جواب اینه که تفاوت داریم. حقیقت تفاوت یا حقیقت شخصیت در انسان نه در خصایص ظاهری بلکه یک جای دیگر است اون چه به ما شخصیت میده و ما رو از دیگران جدا میکنه اون چیزی که حقیقتا ما رو از دیگر همنوعهای خودمون جدا میکنه و بهمون شخصیت میده شناخته. من جهان را چنان میشناسم که دیگران چنان نمیشناسند، آیا منظورمون اینه که مباین مطلقیم؟ هیچ اشتراکی بینمون نیست؟ نه؛ اگر هیچ اشتراکی نباشه که جوامع انسانی شکل نمیگیره بلکه عکس قضیه رو داریم میگیم، میگیم همپوشانی یا تساوی مطلق نیست چطور که در هندسه اگر دو شکل در یک صفحه دقیقاً در تمام نقاط محیط و ابعاد منطبق بر هم باشند ما میگیم که ما دیگه دوتا شکل نداریم اگر ما فرض بکنیم که آدمهایی وجود دارند که شناختشون مو نمیزنه با هم، عین همن، اینا دیگه دو نفر نیستن یه نفرن و چنین چیزی ناممکنه. کمترین تمایز اینه که ما هرگز نمیتونیم دقیقاً از مختصات دیگری جهان رو ببینیم. این زاویهای که چشم من میبینه و گوش من میشنوه و این نقطهای از زمان که من حضور دارم فقط من حضور دارم و از این زاویه فقط من میبینم حالا دیگه مسئله به سادگی چند دقیقهی قبل نیست اگر پذیرفته باشیم که شخصیت ما به ازاش اینه که ما شناخت منحصر به فرد داریم و من این حق رو دارم که چنان جامعه رو ببینم که فقط من میببینم اونوقت خیلی چیزهای دیگه بعدش تغییر میکنه، از جملهی این که ما هرگز جامعهی بیاختلاف نخواهیم داشت همواره کسی هست که در این جامعه چنان مییبنه که من نمیبینم. خب چیکار باید بکنیم؟ اینجاست که یک کلماتی برای ما محل تردید میشه؛ آیا اگر قراره ما در یک جامعهای به وحدت برسیم به این معنیه که هممون باید یه چیز بفهمیم، اصلاً جامعهی انسانی تاب چنین چیزی رو داره؟ شدنیه؟ آیا اصلا این فضیلته؟یا این یک جامعهی فاقد شخصیته؟ اگر قرار باشه که میلیونها نفر یه چیز رو بفهمن این اصلاً تعالی ادمی نیست که خب یک آدم بس بود برای چنین عالمی. میبینید حالا که دیگه کلمه رو از روی عادت مصرف نکردیم بلکه کلمه رو برگزیدیم و به اون اندیشیدیم یه عالمه پیامد داره اتفاق میافته که من برخی از اون رو به اختصار اشاره میکنم و این جرعه رو به پایان میبرم.
اگر به خاطرتون باشه من تو جرعهی قبل عرض کردم گفتم که ما نیاز داریم که مجهز بشیم به مهارت تردید به مهارت شک کردن و یه اشارهای هم عرض کردم که این مهارت شک کردن رو در تفکر انتقادی یاد میگیریم.
الان میخوام قدم پیش بزارم و بگم که نه تنها این یک مهارته بلکه یک ضرورته چرا ضرورته؟ چون با درنگی که ما در کلمهی شخصیت داشتیم دریافتیم این که ما داریم در میان انبوهی از آدمها زندگی می کنیم که اونها هم دارای شخصیتاند. شخصیت در این جمله و در این معنایی که من استفاده میکنم فاقد بار ارزشیه یعنی من مسئلهام خوب یا بد نیست در این لحظه. میخوام بگم همهی آدمها شخصیت دارند چرا؟ چون جهانی دارند مطابق با فهم خودشون. این جمله خیلی جملهی مهمیه واگر من بارها تکرارش میکنم چون ما نیاز داریم بارها به آن بیندیشیم چون جایی یادمون ندادن. ما داریم در میان آدمهایی زندگی میکنیم که انسانند همچون من همچون تو، اما مثل من و تو فکر نمیکنند. من باید چگونه با اونها روبهرو بشم؟ اگر از ابتدا فرض خودم رو بر این بزارم که نه جامعهی آرمانی من یک جامعهای هست که همه به یک چیز فکر کنند و هیچ تمایزی بین آدمها نباشه همواره در مسیر سرکوب دیگران یا شخصیت اونا قدم برمیدارم، همش دنبال این هستم که بکوبم و آدمها را از نو بسازم و خوب بسازم و ای وای که خوب یعنی مثل من، من به دنبال تکثیر خودم در این عالمم این خودخواهانهترین نگاه یک انسان به جهان میتونه باشه. اگر قرار باشه ما یک معنا از خودخواهی را مذمت بکنیم به گمانم به فهم تا امروزم این معناست که من حسام فرض بکنم که دیگران باید مثل من جهان را بفهمند اما اگر این معنا برام جا افتاده باشه که آقا خانوم اقتضای شخصیت داشتن تو اینه که جهان را چنان میشناسی که خودت میشناسی هر چند ما یک عالمه تشابه با هم داریم چون همجامعهایم چون همتاریخیم همعصریم ،اما تمایزهایی وجود داره وقتی این تمایز با عنوان شخصیت پذیرفته بشه یک عالمه مهارت جدید برای زندگی ضرورت پیدا میکنه یک عالمه مفهوم تغییرمیکنه، مفهوم تربیت تغییر میکنه تربیت فرزند دیگه این نیستش که او یکی بشود مثل پدرش مثل مادرش و چه بسا بشود کسی که رسیده به آرزوهای نرسیدهی پدرش و مادرش. نه اون یه شخصیتی داره اون یه شناخت منحصر به خودش داره. ما نیاز پیدا میکنیم به مهارت شنیدن مهارت نقد کردن و نقد شدن مهارت تردید کردن. تردید یعنی چی؟ یعنی من چیزی رو از تو میشنوم که او قابل تصدیق از جانب من نیست اگر تو بگی الف، ب است و من هم همانی که تو میگی رو فهمیده باشم تصدیق کرد. اگر تو بگی الف، ب است اما از نظر من الف، ج است یعنی گزارهای که من میفهمم با گزارهای که تو داری روایت میکنی مطابقت نداره اینجا من تردید دارم و من باید مسیر این تردید رو سپری کنم. این تردید با من هست و حق اظهارش رو دارم و وقتی اظهار بکنم ممکنه این تردید به تو هم سرایت بکنه. ما خیلیامون از تردید کردن میترسیم، تردید، اقتضای فهم متکثر در جامعهی انسانی است. این که من یک شخصیت دارم تو یک شخصیت، من یه فهم دارم تو یه فهم داری، میگن تکثر در فهم، تردید اقتضای این فضاست. این جمله رو لطفا خوب دقت کنید، چه لحظه ای من یا تو به یقین میرسیم؟ وقتی که به این تردید نخستین تردید دیگری اضافه بشه، تردید در تردید میشه یقین. وقتی من شک میکنم به شکم یعنی این ساختار شک شکسته میشه و من آهسته آهسته به یقین میرسم. همون قضیهی منفی در منفیه. اگر به این معنا و از این زاویهای که من عرض میکنم به شک نگاه بکنیم اساساً شک است که یقین میزاید نه اینکه تصور کنی من میخوام جملهی اهنگین بگم دارم اونجوری میگم نه، دارم توضیحش رو عرض میکنم خدمتت تو ابتدا تردیدی داری و زمانی که در تردیدت به تردید میرسی در ساحل یقینی حالا دیگه چقدر در این یقین غر کنی و مراتب یقین چیه رو نمیدونم. خب پس بر این اساس اگر یه فضای آموزشی باشه، یه مکتبی، نظام آموزشی باشه که فرصت تردید نده به بچههایی که داره درس میده یا به محصلها و دانشجوهاش این اصلاً در جادهی یقین نیست چون مصالح یقین شک و تردیده، نقده، تو وقتی مصالح رو در اختیار قرار ندی اصلاً توشهی یقین ساختن نداریم تو جادش هم نیستی. این تصور باطلیه که ما فکر کنیم که میتونیم یه فضایی رو تدارک ببینیم آدمها رو از ابتدا به یقین برسونیم. این باعث میشه که ما محصلها و دانشجوهایی داشته باشیم که قبل از اینکه به یقین برسند ادای یقین در میارن رفتاری رو نشان میدهند که در مبانیش به تصدیق نرسیدند. این فضایی که از ابتدا محصلش رو به ادای یقین ترغیب میکنه خانهی تزویره، تعلیم یافتگی برای نفاقه و علاج نمیشود مگر اینکه ما مهارت تردید، مهارت نقد و صبر بازاندیشی رو داشته باشیم.
خب سوال ابتدایی جرعه به خاطرتون هست چی بود؟ سوالمون اینکه شوپنهاور به چی میگه شخصیت؟ برگردیم به کتاب صفحهی ۲۵ پاراگراف نهایی. من براتون میخونم: بنابراین برای سعادت در زندگی آنچه هستیم یعنی شخصیتمان به یقین نخستین و مهمترین امر است زیرا دائم و در همهی شرایط تاثیر گزار است به علاوه مانند موهبتهای دو مقولهی دیگر دستخوش سرنوشت نیست و کسی نمیتواند آن را از ما سلب کند؛ از این حیث میتوان ارزش آن را در تقابل با ارزش آن دو مقولهی دیگر که نسبیست ارزش مطلق خواند.
چی شد تا اینجا؟ دیگه الان من فرضم اینه که دوستانی که دارید میشنوید این جرعه رو جرعههای قبل رو شنیدید چون می پیوستگی داره اگر از میانهی راه ملحق بشید توشهی کافی برای همسفری در اختیارتون نیست.
ما مفصل سابق بر این صحبت کردیم که شوپنهاور سه سرمایه را برای رسیدن به سعادت برشمرد: آنچه من هستم آنچه من دارم و آنچه مینمایم، راجبشون هم به تفصیل صحبت کردیم. حالا اینجا اسم اولی یعنی آنچه هستم رو میزاره شخصیت نه تنها این نامگذاری رو می کنه و شخصیت رو منحصر به اولی میدونه بلکه میگه اون دوتای بعدی در قیاس با این شخصیت ارزش نسبی دارند اون چیزی که مطلقاً ارزش داره آنچه هستیمه. چرا چنین چیزی را می گه؟ میگه برای این که غیر قابل سلبه، ممکنه روزی آنچه داری رو از دست بدی ممکنه آنچه مینمایی به جهت تعرضی که به آبروی تو میشه یا شهرت تو میشه از دستت در بیاد ولی آنچه هستم حقیقت تو و ذات توست این خویشتن توست کسی نمیتونه اینو از تو سلب بکنه. مثالی بزنم خدمتتون، شما فرض بکنید به حسام به من یک ارث کلان رسیده ولی من خبر ندارم همچنان دارم به زندگی فقیرانهی خودم ادامه میدم ثروتی که من دارم اما نمیدونم آیا واقعاً من رو سعادتمند میکنه؟ معکوسش رو بگم خدمت شما، فرض بفرمایید که کسی اهل و عیال و فرزند و همسر و اینا داره به خاطر کهولت مبتلا شده به آلزایمر، ادراک فرد دستخوش تغییر شده آنچه دارد رو نمی داند یا آنچه داشته رو از دست رفته می پندارد شما دیدید اینها واقعا غصه میخورند اینا واقعا درد میکشن واقعا احساس بی کسی یا تعلق میکنند اینجا دیگه موضوعی نیست که در واقعیتی که تو بهش میگی واقعیت چه اتفاقی میافته مسئله اینه که در آن چه او به عنوان واقعیت ادراک می کند داره چه تحقق پیدا میکند. پس حتی آنچه من دارم و آنچه مینمایم هم اعتباری اگر داره بر اساس آنچه من میفهممه آنچه من هستمه. حالا ارجاع نهایی بدم به کتاب جهان همچون اراده و تصور همین ابتدای ابتدا یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور با این کلماتی که الان براتون میخونم آغاز میشه گوش بکنید چنین میگه شوپنهاور: جهان تصور من است در رجوع به هر موجود زنده و شناسنده این حقیقتی است معتبر، گرچه تنها آدمی قادر است تا آن را به آگاهی متفکرانهی انتزاعی در آورد اگر حقیقتاً چنین کند بصیرت فلسفی بر او طالع گشت آن گاه بر او آشکار و مسلّم خواهد شد که نه خورشید و زمین بلکه تنها چشمی را میشناسد که خورشید را میبیند و دستی که زمین را لمس میکند جهان پیرامون وی تنها به عنوان تصور آنجاست به دیگر سخن تنها با رجوع به چیزی دیگر یعنی آنچه تصور را می سازد، و آن خویشتن اوست. وقتی داره از جهان همچون اراده و تصور صحبت رو شروع میکنه میگه این تصور رو خویشتن تو وشخصیت توست که میسازه این آغازین کلمات کتاب جهان همچون اراده و تصوره و ازاین جهت عرض کردم که ببینید که چقدر شخصیت جایگاه اساسی و مهمی دارد در فلسفهی شوپنهاور. خب حالا جرعه رو با یک سوال هم به پایان می برم و جواب این سوال رو درش تامل میکنیم تا بعد. آیا شخصیت با این همه اهمیتی که داره قابل تغییره؟ شوپنهاور تو آخرین سطرهای صفحهی ۲۵ اینطور می گه: نتیجه اینکه بسیار کمتر از آنچه میپندارند میتوان از بیرون حریف کسی شد یعنی تغییر شخصیت از بیرون کمتر اتفاق میافته، یه اما میاره که امان از این اما، میگه اما زمان که قادر مطلق است در اینجا هم قانون خود را اجرا میکند و به تدریج بر امتیازات فکری و بدنی چیره میشود. حالا اینکه زمان چیه که ازش چنین قدرت نمایی برمیآد که شوپنهاور بهش میگه قادر مطلق مشق من و شما باشد که تا در آن تامل کنیم تا جرعهی بعد. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-12-27 22:42:032023-02-24 21:49:29جرعه 28: شاخص شخصیت
