این جرعه شامل دو نیمه است. در نیمه نخست، مقدماتی را از نگرش سیاسی آرتور شوپنهاور بیان کرده‌ام. گرچه تأکید شده که این چند دقیقه برای اشراف به نظام سیاسی موردنظر شوپنهاور کافی نیست اما به‌قدر ضرورت به آن پرداخته‌ام و سپس در نیمه دوم مسئله اساسی را مطرح کرده‌ام. پرسش بنیادینی که قصد داریم در این اپیزود به پاسخ آن برسیم، دستیابی به شاخصی برای شناخت «ظلم» و «حق» است.

 

منابع:
– در باب طبیعت انسان – صفحۀ 27 و 28
تقدیم از: حسام ایپکچی
خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور

می می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
هم‌پیاله‌‌های منه سلام جرعه‌ی سی و ششم می رو خدمت شما تقدیم می‌کنم و بر سر سفره می‌گذارم به قدر استطاعتم و این جرعه در اول مهرماه سال یک ضبط می‌شه در روز‌هایی که وجدان عمومی ‌مردم سرزمینم زخمی‌ست از جوری که در حق ما و ایشان شده و به عنوان مقدمه و به حکم اخلاق و شرف بر خودم لازم می‌دونم که در ابتدا اظهار برائت و بیزاری بکنم از تضییع حقوق ابتدایی انسان در کف خیابان‌‌های سرزمین ما ایران. و اما بعد اون چیزی که در این جرعه خدمت شما عرض می‌کنم هم بی‌مناسبت به روز‌هایی که در حال تجربش هستیم نیست. گرچه که به ریل سفرمون وفادارم همچنان مسیرمون رو با اتکا به اندیشه‌ی شوپنهاور سپری می‌کنیم اما به فراخور نیاز امروز تصمیم گرفتم که صفحاتی از جستار‌ در باب طبیعت انسان به قلم آرتور شوپنهاور رو کمی ‌با هم تامل و مرور کنیم.

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ]

به رسم معمول اول منبع رو خدمت شما معرفی می‌کنم. منبعد ترجمه شده از متن انگلیسی جستار یعنی متنی که از آلمانی به انگلیسی ترجمه شده تحت عنوان……… ۱:۴۳ از متن انگلیسی به این ترجمه‌ی فارسی رسیده. در این کتاب نه چندان مفصل یک بخش چند صفحه‌ای وجود داره با عنوان حکومت که شوپنهاور در این بخش نظرش رو در باب حاکمیت گفته، از صفحه‌ی ۲۷ کتاب در باب طبیعت انسان این بخش آغاز می‌شه اگر احیاناً متن در دسترستون هست می‌تونید خودتون ملاحظه بکنید.
من در ابتدا و به عنوان پیش‌درآمد این رو تذکر بدم که در این جرعه غرضمون پرداختن به اندیشه‌ی سیاسی آرتور شوپنهاور نیست، این خودش مبحث مفصلیه البته که رگ‌‌هایی از این مبحث در ادامه‌ی سفرمون در می ‌مورد مطالعه قرار می‌گیره چون در کتاب در باب حکمت زندگی هم به اون اشاره شده و بهش می‌رسیم. ضمن اینکه چنان که بعد از این ماه‌ها با هم‌دیگه تجربه کردیم می‌دانیم که برای آگاهی از اندیشه‌ی شوپنهاور یا لااقل آگاهی عمیق از اندیشه‌ی او چاره‌ای نداریم جز اینکه به سراغ کتاب اصلیش بریم یعنی تمام کتاب‌‌های دیگر به نوعی شرح متن اصلی اوست که خب طبعاً وقتی ما امروز در این جرعه به سراغ متن اصلی نمی‌ریم مدعی آگاهی از اندیشه‌ی سیاسی او هم نمی‌تونیم باشیم. پیش‌درآمد بعدی که لازمه عرض بکنم اینه که شوپنهاور رو نمی‌خوایم به فراخور میل‌مون مصادره بکنیم و از او یک قرائتی ارائه بدیم که باب طبعمون باشه بهمون مزه کنه، قابل کتمان و قابل انکار نیست که شوپنهاور رو نمی‌شه در ردیف هواداران و باورمندان به دموکراسی دونست، او ابواً دموکرات نیست و ادعای دموکرات بودن رو هم نداره اتفاقاً این شیوه‌ی حاکمیت رو هم شیوه‌ی حاکمیت توصیه پذیر و خردمندانه‌ای نمی‌دونه. برای اینکه بدونیم این اندیشه از کجا شکل می‌گیره باید رجوع بکنیم به زیرساخت‌‌های اندیشه‌ی آرتور شوپنهاور از یک سو و بعد هم بن‌مایه‌‌های شخصیتی او، من اول از حیطه‌ی شخصی بگم که خب بالاخره کسی که در ذهنش قائل به برابری و آگاهی در انسان‌ها نیست بارها در متن او این رو تجربه می‌کنید که یک نظام سلسله‌ مراتبی گویی در ذهنش هست کاملاً شما عامی ‌و خاص یا نخبه و عوام یا شریف و توده رو می‌تونی در متن او مشاهده بکنی که داره یک گروهی رو جدا می‌کنه و می‌گه اینا خیلی می‌فهمن و به بقیه‌ی مردم می‌گه خب بضاعت‌تون همینه دیگه، این نگاه از حیث شخصیتی در آرتور شوپنهاور موج می‌خوره و قابل کتمان نیست الان ما اصلاً در مقام نقد اخلاقی او یا واکاوی روانی او نیستیم فقط داریم شرح مشاهده می‌دیم؛ عرض من اینه که بالاخره شوپنهاور نگاهش به آدمیزاد اینطوریه.

پیشتر در جرعه‌‌هایی که پیرامون بحث عوام و خواص صحبت شده من خورده نقدی که نسبت به این نگاه داشتم رو عرض کردم و جالب اینه که در این تفکیک نگاه قومیتی هم داره مثللاً شوپنهاور اصلاً با آلمانی‌ها نگاه مهربانانه‌ای نداره، این کله‌ی آلمانی و نگاه آلمانی به مباحث رو بارها نقد می‌کنه و در مورد آن‌ها چیز‌هایی می‌گه که چه بسا بعدتر که جنگ‌‌های جهانی رقم می‌خوره و تاریخ صفحات تلخی رو تجربه می‌کنه درمی‌یابیم که شوپنهاور خیلی هم از سر غرض نیومده حرف بزنه ولی خب به هر حال پس از حیث شخصیتی او یک نظام سلسله مراتبی این شکلی رو در بین انسان‌ها گویی به رسمیت شناخته. از سوی دیگه وقتی که عرض می‌کنم که باید به ریشه‌های تفکر او بر گردیم، وقتی که او متاثر از افلاطونه حتی در انتخاب نظام سیاسی مطلوب هم از افلاطون متاثره باید این رو بدانیم چنان که می‌دانید شما افلاطون داغ دیده‌ی نظام دموکراتیکه، او مرد حکیمی‌است که استاد فرزانه‌ی خود سقراط رو کشته به فرمان همگان دیده، ظلم‌های دموکراتیک ظلم‌های عجیب و غریبی‌ست ما شاید چون کمتر این فضا رو تجربه کردیم، یعنی به شکل تاریخی سرزمین ما تجربه دموکراتیک نداره به نحو قابل اعتنایی لاقل نداره، و ما این سمت بازار رو کمتر دیدیم شما وقتی که با یک پادشاه ضحاک و یک سلطان سفاک روبرویی و ظلم او رو می‌بینی می‌تونی لااقل بگی که من با فلان مخالفم می‌تونی با فرمان او نقادانه روبرو بشی، کسی که به امر چنین سلطانی فرمان قتلش صادر شده لااقل می‌دونه اگر یه نفر رو بتونه راضی بکنه جانش خلاصه ولی در نظام دموکراتیک مسئول مشخص نیست امر ارجاع می‌شه به همگان، سقراط باید شوکران بخوره چرا؟ چون همگان او را گمراهی آفرین می‌دانند و این همگان واژه‌ی مبهمیه‌. بعدتر ما توی اندیشه‌ی هایدگر هم در تعریف زندگی نااصیل این همه سالاری رو می‌بینیم یه چیز‌هایی اصلاً معلوم نیست برای چی وسط زندگیه و داریم بهش عمل می‌کنیم وقتی هم می‌گیم خب کی گفته اینو؟ می‌گه همه می‌گن! این همه مرجع خطرناکیه چون هم حکمش برنده است و ضمانت اجرایی داره متناسب با جمعیت باورمندانه‌اش هم مسئولش مشخص نیس، شما دفتر نمایندگی همه رو نمی‌تونی پیدا بکنی نمی‌تونی بری بگی آقا من یه نفر رو اگه قانع بکنم می‌تونم این رای همه رو به تجدید نظر وادار کنم، اصلاً نمی‌شه، به همین خاطر ظلم دموکراتیک ظلم عجیب و غریبی‌ست. افلاطون هم متاثر از این تجربه‌ی زیسته است که وقتی که قرار باشه حاکمیت اینگونه همگانی بشه یعنی حتی نخبگان جامعه باید قوز تفکر کنند تا زیر طاق فهم عوام حرکت کنند سعی بکنند از معدل فهم عمومی‌ جامعه قدشون بلندتر نشه والا با داس قهر شمشادگونه اونا رو می‌زنن همه رو صاف کنند و به حکومت نخبگان می‌رسه. پس با این مقدمه شوپنهاور متاثر از همچین فلسفه‌ایست، از همچین خاستگاه فکری‌ست. این عقبه‌ی افلاطونی ماجرا رو داشته باشید از سویی دیگه خودش هم آدم بی خبری نیست یعنی نمی‌شه او رو صرفاً به عنوان یک مقلد یا یک دانشمند کتابخانه‌ای دید، شوپنهاور ‌هایدگر نیست ‌هایدگر رو شما وقتی سیر زندگیش رو نگاه می‌کنی می‌بینی یک فرد ساده دلی‌ست در دل روستایی متولد شده از خانواد‌ه‌ای که بی خبر از اوضاع و احوال جهانند این رو شما مقایسه کنید با شوپنهاوری که پیش از او متولد شده اما از خانواد‌ه‌ای تاجرمسلک، اهل سفر، اهل مطالعه و فرهیخته، و بعد هم کشور‌های متعددی رو رفته دیده، زبان‌‌های متعددی رو بلده، این دو تا با هم یکی نیستند در ادامه که شما نگاه می‌کنید ‌هایدگر می‌شه یک فیلسوفی که در دل کوه کتاب می‌نویسه در دانشکده تدریس می‌کنه؛ اما شوپنهاور هیچ وقت به این معنا به فیلسوف مدرسی تبدیل نمی‌شه او معلم سر کلاس نیست اتفاقاً منتقد مدارس فلسفه هم هست، وقتی هم که آشوب‌های سیاسی شکل می‌گیره غرقه نمی‌شه در اخبار، باز اینجا مثل ‌هایدگر نیست که یک مرتبه وقتی علم نازیسم بلند می‌شه گویی که نه یک فیلسوف بلکه یک سرباز ژرمن و عامی‌ست و بعدها هم اعلام برائت نمی‌کنه یعنی در فلسفه‌‌ی او خیلی اخلاق جایی نداره چه بسا هم معشوقه‌ی یهودیش هانا آرنت رنجیده می‌شه هم استاد یهودیش هوسرل ولی او همچنان به مسیر خودش داره پیش می‌ره؛ شوپنهاور این مدلی نیست. اگه بخوایم باز یک مثالی بزنیم که نزدیک بشه به احوال شوپنهاور، اینا همه بفهم منه دیگه شما می‌تونید بگید که اشتباه فهمیدی شما هم نگید اگه خودم بفهمم اشتباه فهمیدم دو سه جرعه جلوتر میام می‌گم اشتباه فهمیدم کما این که قبل‌تر هم این اتفاق افتاده، شوپنهاور به نگاه من نگاهش ژیژکیه اگر دوستانی امروز ژیژک رو دنبال بکنند حالا البته ژیژک هگلیه شوپنهاور ضد هگلیه ولی از این حیث که مطلع از اخبار جهان، شما در همین جستار که می‌خونید می‌بینید که به جد داره وضعیت سیاسی آمریکا را نقد می‌کنه، آمریکای اون زمان، و می‌گه اینا مشروطیت مطلق دارند به همین جهت حکومتشان هم حکومت خردمندانه‌ای نیست. اینا اختلافات‌شون رو با دوئل دارند حل و فصل می‌کنند، بخش قابل توجهی از جمعیت‌شون برده‌داریه و برده‌داری رو به عنوان یک رذیلت در این نظام سیاسی می‌گه. اینو خوب باید دقت کنیم اونجایی که شوپنهاور داره تفکیک می‌کنه آدم‌ها رو این تفکیک در حقوق ابتدایی انسان نیست نمی‌گه اونا حق مالکیت دارند اینا ندارند این تفکیک معرفتیه می‌گه اونا یه که چیز‌هایی رو می‌فهمند که اینا نمی‌فهمند اینا با هم فرق داره، اتفاقاً شوپنهاور بسیار موکدانه به آزادی مطبوعات تاکید داره اما در مقابل جالبه مثلاً ببینید یک فیلسوفی که اینقدر دقیق داره نظام سیاسی می‌نویسه می‌گه ولی باید همچنانی که آزادی مطبوعات رعایت می‌شه مسئولیت در برابر متن هم وجود داشته باشه پس باید ممنوع بشه که کسی بدون امضاء متنی رو منتشر بکنه، این مدل‌‌های اینجوری داره، حالا عرضم اینه که آمریکا رو می‌شناخته به جد او رو نقد می‌کنه و می‌گه این نظام نظام منفعت طلبانه‌ایه همیشه مجبوره که به عوام خودش بها بده در سطح میانمایگی رفتار بکنه برای اینکه اینها باید تصدیقش بکنند و دوام داشته باشند پس همیشه بر مدار منفعت طلبی می‌گرده. جالبه فقط هم نگاهش معطوف به غرب نیست او چین رو هم دقیق می‌شناسه و اتفاقاً باز تو همین جستار بخونید قابل ملاحظه است و جالبه می‌گه چینی‌ها به جهت اینکه وقت‌شان را نذاشتند که سلاح تولید بکنند و از حیث نظامی‌ خودشون رو قوی بکنند حالا در معرض شورش‌های داخلی و حمله‌های بیگانه‌اند پس با این جمع‌بندی تقریباً در عرض مثلاً شش هفت دقیقه من غرضم این بود که بدونیم ما داریم از چه شوپنهاوری صحبت می‌کنیم شوپنهاوری که دموکرات نیست اما متقابلاً به حقوق انسان توجه داره به آزادی توجه داره به اخلاق موکداً توجه داره و بی‌خبر از اوضاع و احوال جامعه هم نیست، از جهان بی اطلاع نیست، اما خب از جهان زمان خودش اللاصول اگر امروز می‌بود و با اخبار امروز می‌خواست تحلیل بکنه باید به یک دستاوردهای متفاوتی لااقل از حیث نتیجه‌گیری می‌رسید. این اتمسفر رو در ذهن داشته باشید من می‌خوام یک مسئله‌ای رو طرح بکنم و از زبان شوپنهاور بهش پاسخ بدم و جرعه‌ی سی و ششم می‌ رو بعدش به پایان ببرم.
اگر از من بپرسند که اثرگذارترین کلمه در زیست انسان چیه؟ می‌گم کلمه‌ی حق. ما نمی‌تونیم تعریفی از زیست انسانی ارائه بدیم مگر اینکه موضعی داشته باشیم در برابر حق یا معنایی از آن را ادراک کرده باشیم. این کلمه در گفتار عامیانه‌ی ما هم پر تکراره، می‌خوام حقم رو بگیرم، حق گرفتنیه، حق نداری به فلان چیز دست بزنی، حق نداری فلان کار رو بکنی. من در ابتدای این جرعه عرض کردم حقوق ابتدایی انسان تضییع می‌شه، اصلاً مسئله فرقه و جریان و حزب و دسته نیست حقوق ابتدایی انسانه، همه‌ی این استفاده‌‌هایی که داریم از کلمه حق می‌کنیم مقید به اینه که ما یک معنایی از این کلمه در ذهن داشته باشیم. این چالش پرتکراری که من همیشه عرض می‌کنم که اگر امروز ما بریم در دانشکده‌های حقوق‌مون از دانشجو از استاد از صاحب نظر بخواهیم که حق رو برای ما توصیف کن و او نتواند حق مافوق قانون رو، حقی که قانون بر اساس بهره‌مندی از اون حق مشروعیت پیدا می‌کنه رو تعریف بکنه، عملاً این دانشکده به او چیزی نیاموخته چون حق مسئله‌ی پیچیده و دشواری‌ست. شوپنهاور توی این جستاری که در خصوص حاکمیت یا حکومت صحبت می‌کنه سطر‌های اول به این کلمه می‌پردازه اما نه خیلی به صراحت، متن که آغاز می‌شه با طعنه شروع می‌شه یعنی او یه طعنه‌هایی به کله‌های آلمانی می‌زنه، تعبیر کله آلمانی تو متنه ‌ها! نه اینکه من می‌خوام خیلی خودمونی بگم، و اساتید فلسفه‌ای رو نقد می‌کنه که سعی دارند روابط ساده‌ی زندگی بشری رو با یک سری کلمات دشوار بیان کنند و این اساتید رو به استهزاء می‌گیره می‌گه اینا به نامعقول‌ترین، انتزاعی‌ترین ،بعیدترین، بی‌معنا‌ترین مفاهیم متوسل می‌شه. اسم نیاورده منظورش کدوم یکی از اساتیده ولی من گمانم اینه که منظورش فیشته هست چون فیشته هم سیبیل تیرهای شوپنهاور بوده در آن زمان، هم در باب حق طبیعی کتاب داره، کتاب جان به لب بیاری هم هست خیلی دشواره، این کتاب رو آقای سید مسعود حسینی ترجمه کرده چون جزء منابع ما نیست و من هم توش ورودی ندارم دیگه کتاب رو معرفی نمی‌کنم ولی اگر محقق حق هستید، به عنوان دانشجو به عنوان استاد، نمی‌تونید نادیده بگیریدش ولی ابداً کتاب همه‌خوانی نیست اصلاً، یک جستار حدود چهل صفحه‌ای داره که استنتاج مفهوم حق رو فیشته توضیح می‌ده واقعاً من تصورم اینه که اگر یک نفر حالا دانشجو نه یک استادی پیدا بشه بتونه این چهل صفحه رو یک بار بدون غلط  روخوانی بکنه باید به احترام دانشش ایستاد و کف زد. این که خلاصه شوپنهاور به فیشته بد و بیراه می‌گه معنیش این نیست که فیشته آدم سبک سر و نادون و حقیری بوده او نمی‌پسندیده، ولی متن متن سنگینی‌ست. حالا نکته! سوالی که می‌خوایم بهش بپردازیم و آروم آروم به سراغش بریم اینه که خب حق چیه؟ ما وقتی فریاد می‌زنیم و می‌خوایم حق‌طلبی بکنیم چه راهی جلومون بازه؟ اگر بخواهیم به سبک و سیاق فیشته‌ای پیش بریم که باید بشینیم یک کتاب دشواری رو بخونیم پدرم‌مونم در می‌آد آخرم مطمئن نیستیم فهمیدیمش یا نه و این ایرادیه که شوپنهاور به فلسفه‌ی آلمانی می‌گیره به فیشته می‌گیره به هگل می‌گیره، می‌گه اینا کم سوادی‌شون رو زیر کلمه‌های قلمبه سلمبه پنهان می‌کنند، من در کم‌سواد خطاب کردن این اساتید صاحب صلاحیت نیستم و به گواهی تاریخ این قضاوت قضاوت منصفانه‌ای نیست اما باز هم به گواهی همین تاریخ می‌شه یه چیزی رو فهمید که اگر فیلسوفان نخبگان و اندیشمندان یک جامعه عادت بکنند به درشت گویی، فقط طوری با هم تعامل پیدا کنند که خودشون حرف‌های همدیگر ر‌و بفهمند، اونوقته که جامعه‌ای شکل می‌گیره که فیشته‌ش از بنیاد حق طبیعی می‌نویسه هگلش از عناصر فلسفه‌ی حق می‌نویسه بعد هیتلرش می‌ره تمام حقوق ابتدایی انسان رو درو می‌کنه چون توده و بدنه‌ی جامعه متصل نمی‌شه به نخبگان، بین این‌ها دیالوگ برقرار نمی‌شه، اینا نمی‌تونن باهم حرف بزنند، او کارخانه‌ی جنایتش رو برپا می‌کنه اینم این سمت داره رساله‌های قلمبه سلمبه‌اش رو می‌نویسه. از این حیث می‌شه لااقل گفت نقد شوپنهاور نقد درستیه. شوپنهاور یک حرف دیگه‌ای هم میزنه می‌گه برادر من تو می‌خوای سایه رو بگیری این خیلی مسئله‌ی دقیقیه می‌گه وقتی تو می‌ری به دنبال تعریف حق تو می‌خوای سایه بازی بکنی چیزی که شبهه، تن و بدن نداره، رو تو می‌خوای تو مشتت بگیری خب این نمی‌شه این مبارزه پیش باخته هست.

حالا خوب گوش کن الان رسیدیم به قله‌ی جرعه‌ی سی و ششم، او معتقده که مفاهیمی ‌مثل آزادی مثل حق این‌ها مفاهیم سلبی‌ست. قبل‌تر یادم نیست الان دقیقاً تو کدوم یک از جرعه‌ها ولی فکر می‌کنم تو جرعه‌ای بود که راجعب لذت صحبت کردیم، در خصوص لذت هم همین معنا رو گفت؛ گفت وقتی که رنج خاموش می‌شه، ما می‌تونیم جلوی رنج مانع ایجاد کنیم، لذت می‌بریم، پس آن چیزی که اصالت داره رنجه سلب رنج می‌شه لذت. اون چیزی که اصالت داره اسارته، محدودیته. جلوی محدودیت رو که بگیری می‌رسی به آزادی. بر اساس این نگرش شوپنهاوری ما مفهومی ‌به نام حق رو نمی‌شناسیم ولی ظلم رو که می‌شناسیم، ما بر اساس فطرت خودمون قتال رو می‌فهمیم، باتوم سالاری رو می‌فهمیم، فحاشی رو می‌فهمیم، سیلی زدن به بی‌گناه رو می‌فهمیم، جنایت فله‌ای علیه مردم رو می‌فهمیم، این‌ها رو که می‌فهمی! ‌حالا مفهوم رساله‌ای برای حق نداری، میکروفون بذارن جلوت بگن حق رو تعریف بکن کم میاری ولی معنیش این نیست که ظلم رو نمی‌فهمی، ‌ظلم رو داری بر اساس ادراک حضوری می‌فهمی، ‌اشمئزاز باطنی داری ازش، کم‌ترین سند و کم‌ترین علت برای خباثت باطنی ظلم اینه که کسی گردنش نمی‌گیره. اگر کشتار اگر قتل اسیر اگر ضرب و شتم اسیر اگر فحاشی به آدم‌ها رذیلت نیست ظلم نیست چرا کتمان می‌کنند؟ چرا انکار می‌کنند؟ چرا می‌گن ما نبودیم؟ چرا راه ‌های اطلاع رسانی رو مسدود می‌کنند؟ اینا همه دلیل بر اینه که اشمئزاز ذاتی داره، باطناً همه می‌دونیم این رذیلته، اگر فضیلت بود که پرزنت می‌کردند نورافکن هم روش مینداختن همه جا هم پوزشو می‌دادند. چرا کتمان می‌کنند؟ چرا انکار می‌کنند؟ چون ظلمه! چون خباثته! بدون هیچ استدلالی همه می‌فهمند خباثته حتی اگر احتیاجی به استدلال داشت فوقش اینه که دانشگاه‌ها رو محروم می‌کردند از با خبر شدن، لابراتورها رو محدود می‌کردند از آزمایش کردن، ظلم نیاز نداره ببری بزاری زیر میکروسکوپ بفهمی ‌این ظلمه،؛ ظلم رو در باطن خودت با بیزاری ادراک می‌کنی. شوپنهاور می‌گه چرا میوفتی دنبال تعریف حق؟ ظلم رو بشناس، با ظلم که در ستیز باشی می‌شه حق طلبی. صفحه‌ی ۲۸ کتاب در باب طبیعت انسان پاراگراف دوم سطر سوم: مفهوم حق نیز همچون آزادی مفهومی‌ سلبی‌ست. محتوای آن نفی صرف است ولی مفهوم ظلم ایجابی‌ست، ظلم همان آسیب است به معنای وسیع‌تر، آسیب یا می‌تواند به خود فرد وارد شود یا به دارایی یا شرف او بنابراین حقوق شخصی به راحتی قابل تعریف‌اند. هر کس حق انجام کاری را دارد که به کسی آسیب وارد نکند. آگاهی مردم به ظلم بعد از تحصیلات آکادمیک اتفاق نمی‌افته، این جوری نبوده که بشریت یک عمری بی‌خبر باشه که ظلم چیه تا یک روزی یک مدرسی ایجاد بشه یک جماعتی بشینند و رساله بنویسند بگند این حق این باطل اینطور که نبوده که. آدمی ‌بر اساس آسیب‌دیدگی خودش چه آسیب شرف چه آسیب مال چه آسیب تن چه آسیب روان درمیافته که داره به او تعدی می‌شه، داره به او ظلم می‌شه، این فهم فطریه. شوپنهاور می‌گه خیلی خب اینو فهمیدی؟ اینو نفی کن، اینو که نفی کنی و اعلام بیزاری بکنی و از او فاصله بگیری حق آشکار می‌شه چون مفهوم سلبی داره.
گفتنی بیش از این‌هاست اما افسوس که عرصه‌ی گفتگو تنگه. آخر اینکه برای خودم برای شما فهم روزافزون، تندرستی، عافیت، اما نه عافیت اندیشی و بیزاری زبانی و عملی از ظلم رو آرزو دارم.

[/restrict]

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

در این جرعه، مباحث مهم و شاید جنجال برانگیزی را مزه کرده‌ایم. از اینکه متفکران و فیلسوفان، چه نسبتی با باورهای ایمانی داشتند، از اینکه خودکشی در نگاه شوپنهاور چه جایگاهی دارد و چرا دانستن دیدگاه شوپنهاور نسبت به این موضوع می‌تواند حائز اهمیت باشد. همچنین چند سطر از مواضع او نسبت به رویکردهای عرفانی را به‌طور گذرا خوانده‌ایم.

منابع:

– در باب حکمت زندگی – صفحۀ ۳۸
– جهان و تأملات فیلسوف – صفحه ۱۰۷
– جهان همچون اراده و تصور – صفحه ۳۹۲

 

متن کامل جرعه‌‌ی سی و پنجم

مِی می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
همسفر‌های من سلام امیدوارم که در عافیت و تندرستی همسفر باشید با من. جرعه‌ی ۳۵ام می رو باهم می‌نوشیم و می‌گوشیم. این جرعه در هفتم شهریور ماه سال یک ضبط می‌شه.

قبل از اینکه وارد بشم به موضوع اصلی اپیزودمون که خیلی موضوع پیچیده و حائز اهمیتیه، ممکنه به درازا هم بکشه، دوتا سوالی که این روزها زیاد از من می‌پرسید حالا یا تو آیدی‌های شخصیم یا توی اکانت‌های مربوط به می اینها رو پاسخ بدم و بعد برم به سراغ موضوع‌مون.

سوال اول می‌فرمایید که بعضاً در دسترسی به می دچار مشکل می‌شید، البته اونایی که دارن این دقایق رو می‌شنوند قاعدتاً از این پرچین گذشتند، ولی اگه اطراف شما کسی هست که هم‌قافله‌ی ماست همسفر ماست و می‌دونید که مشکل داره لطفاً راهنماییش کنید. موضوع از این قراره که می هم روی سرورهای داخل ایران آپلود می‌شه هم سرورهای خارج از ایران دسترسی ما به سرورهای خارج از ایران، یعنی دسترسی شنونده‌ها، با محدودیت روبروست، فیل** شده، چرا؟ از حافظ بپرسی می‌گه بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس. حالا چی کار بکنین؟ یه راه اینه که از روی سرورهای داخلی بشنوید، میزبان داخلی ما وبسایت شنوتو هست. بچه‌های هم سن و سال خودمونن ایرونین و کسب و کار داخلیه، هم سراغشون برید می‌تونید ازشون حمایت کنید هم می رو بشنوید. این یک راه است؛ راه دیگه اینه که اگر از کست باکس می‌شنوید اسم من رو سرچ کنید حسام ایپکچی که سرچ بکنید دوتا فید می برای شما میاره یکی سابسکرایبرای بیشتر داره اون مال سرور خارج از ایرانه و فعلاً با محدودیت روبه‌روایم یکی سابسکرایبراش کمتره اون از سرور داخلیه می‌تونید اون رو دنبال کنید. اگر از اپل پادکست می‌شنوید راهش اینه که از فیل**شکن استفاده بکنید. از همه‌ی اینها گذشته روی وبسایت mey.ir  تمام اپیزودها قابل دسترسه فعلاً برای همه، تا یه مدتی بعد بگذره احتمالاً فقط برای اعضا، متن کامل اپیزودها هم داره یک به یک ارائه می‌شه که در دسترس همه دوستان قرار بگیره اگر با خوندنش راحت‌تر هستید متن رو بخونید. راه‌حل بلند مدتش هم داریم بررسی می‌کنیم باید یک مقدار تغییر فید بدیم تغییر سرور بدیم چون هزینه‌ها به ارز هست و یه مقداری هم احتیاج به تامل داره دیگه باید به اندازه‌ی جیب‌مون برنامه ریزی بکنیم و بشه ادامه داد این کمی زمان برده امیدوارم ظرف چند هفته‌ی آینده یک راه‌حل اصولی پیدا کنیم. این سوال اول لطفاً به اهلش برسونید که دسترسی داشته باشند به می‌.

سوال دوم اینه که [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!

‘ subscription= ‘1,2’ ] از من می‌پرسید چرا فاصله‌ی بین جرعه‌های می زیاد شده؟ اول این که منم مثل شما تب کرده‌ی همین زمستونم و ما همه‌مون در حال زیستن بر روی یک تردمیلیم یعنی مجبوریم با توان مضاعف بدویم که فقط در جای خودمون بمانیم والا صرف ایستادن ما رو پرت می‌کنه از گردونه بیرون. همه‌مون درگیرتر از قبلیم این روزها و من هم مثل شما. اما مضاعف بر این احتیاج به مطالعه دارم الان اگر که دقت بکنید بافت ارائه‌ی جرعه‌ها تغییر کرده حجم محتوای قابل ارائه در هر جرعه بیش از جرعه‌های قبله زمانش طولانی‌تره. من حتی برای اینکه شما مشرف باشید برای اینکه چه فرایندی طی می‌شه چه مطالعه و یادداشت برداری می‌شه تا یک جرعه‌ی می منتشر بشه یکی دوتا فیلم گرفتم و تصمیم دارم توی اینستاگرام خودم منتشر کنم که مسیر رو ببینید. بنابراین درسته فاصله‌ی بین جرعه‌ها داره بیشتر می‌شه منم همه‌ی سعیم اینه که این فاصله رو کمتر کنم اما این جرعه‌ها اون جرعه‌ها نیست قوارش متفاوته شما هم متقابلاً باید زمان بیشتری صرف کنید برای حلاجی کردنش، مثل فایل زیپ شدس، این در ذهن من و شما بخواد اکسترکت بشه زمان می‌بره و احتیاج داره حوصله کنید. این دوتا نکته رو می‌خواستم در ابتدا اشاره بکنم و بریم به سراغ جرعه‌ی سی و پنجم.

با این تذکر جرعه‌ی ۳۵ رو آغاز می‌کنم، محتوای می برای تمام گروه‌های سنی قابل شنیدنه یعنی از حیث رعایت ادبیات ارائه و اخلاق عمومی هیچ محدودیتی برای شنیدن می در هیچ گروه سنی وجود نداره بنابه رعایت همان اصول اخلاقی هیچ اشاره‌ای به واقعه، به حادثه‌ی مربوط به خودکشی، روایت خشونت آمیز در این جرعه وجود نداره ما صرفاً به ارزیابی دیدگاه شوپنهاور نسبت به خودکشی می‌پردازیم. شوپنهاور هم از مخالفین و منتقدین خودکشی‌ست و دلایلش رو مفصلاً باهم صحبت می‌کنیم، با این همه اگر شما یا کسان دیگری که پیرامون‌تون هستند و جمعی دارید می‌شنوید به این جمع‌بندی رسیدیم که در موقعیت ذهنی و روحی و روانی کنونی‌تون پرداختن به این موضوع مزاحم آرامش ذهنی شما هست لطفاً از این جرعه بگذرید. توالی موضوعی نداره شما می‌تونید این جرعه رو نشنوید از جرعه‌ی ۳۴ که جرعه‌ی قبل بود یا حتی از جرعه‌ی ۳۳ برید به جرعه‌ی ۳۶ و ادامه رو بشنوید یعنی من نحوه‌ی ارائه‌ی این جرعه رو طوری تنظیم کردم که ضرورتی به شنیدن اون برای شما نباشه و از اونجایی که حتماً مخاطبین می اهل خرد و تصمیم و اراده‌ی آگاهانه هستند من به تصمیم گیری خودتون برای شنیدن ادامه جرعه اعتماد می‌کنم و وارد در محتوا می‌شیم.

ابتدا منابع رو خدمت شما عرض می‌کنم همچنان روال بحثمون روی کتاب در باب حکمت زندگی است در این جرعه از پاراگراف سوم صفحه‌ی ۳۵ بحثمون آغاز می‌شه و تا پایان صفحه‌ی ۳۸، در تکمیل کتاب جهان و تاملات فیلسوف، حالا اگر که مشخصات کتاب رو خواستین تشریف می‌برین روی سایتmey.ir  منابع رو توضیح دادم، از این کتاب صفحه‌ی ۱۰۷ و ۱۱۴ موضوع این اپیزود رو در بر می‌گیره اما ستون اصلی حرفمون از روی کتاب اصلی شوپنهاوره، یعنی جهان همچون اراده و تصور، مشخصاً بند ۶۹، می‌شه صفحه‌ی ۳۸۹ تا ۳۹۲ ترجمه‌ی فارسی این بخش به جرعه‌ی اخیر بر می‌گرده اما من فراخور صحبت نیاز دارم که یه کمی عقب‌تر هم نقل قول کنم خدمت شما کما فی سابق شما نیاز نیست کتابا روبه روتون باشه ما روخوانی و متن خوانی و خلاصه گویی نداریم هر جایی بحث اقتضا کنه من به متن استناد بکنم اون تکه‌ی مورد نیازم رو روخونی می‌کنم برای شما. این از منبع. من یک سری بحث بگم خدمت شما بر اساس کتاب در باب حکمت زندگی رسیدیم الان به مقوله‌ی سلامتی و نسبتش با سعادت؛ شوپنهاور می‌گه که سلامتی مبنای سعادته ولی اگر کسی سلامتی نداشته باشه زمینه‌ی لازم برای زندگی خوشحال و سعادتمند رو نداره. پیش از این در مورد مستثنیات این بحث حرف زدیم و گفتیم چه بسا افرادی هستند که سلامتی ندارند ولی اتفاقاً قوای خودشون رو متمرکز کردند در یک حوزه‌ی مشخص و توشه‌هایی رو به دست آوردند که آدم‌های سالم و سلامت به دست نیاورد اما داریم از باب غلبه صحبت می‌کنیم می‌گیم عموماً این گونه است و بعد از این مسئله‌ی سعادت و سلامت شوپنهاور چند تا خروجی می‌گیره در صفحاتی که نشونیش رو تو قسمت منبع خدمت شما گفتم. یکی از بحث‌های جالب و مهمی ‌که می‌گه که من نمی‌‌خوام بهش بپردازم و ازش عبور می‌کنم اما ایستگاه خوبیه برای اهلش اگر خواستند تعمق بکنند مقوله‌ی تیپ شناسی‌ست ما در تیپ شناسی می‌‌خوایم مثل جدول مندلیف که عناصر رو بر اساس خصایص مشترک پشت سر هم می‌چینیم که شناخت اونها رو برامون ساده‌تر بکنه می‌‌خواهیم انسان‌ها رو بر اساس خصایص مشترک در دسته‌هایی بچینیم و مسیر شناسایی اونها رو برای خودمون هموارتر بکنیم. حالا شما ممکنه با تیپ شناسی موافق باشید یا موافق نباشید ولی بلاخره بخشی از زحمات اندیشمندان در طول تاریخ صرف این حوزه شده. یکی از روش‌های این تیپ شناسی یا دسته‌بندی تقسیم انسان‌ها بر اساس مزاجه که سرفصلی می‌شه برای دانشی به نام مزاج‌شناسی من هم الان دغدغم نیست هم توشه‌ی کافی‌شو ندارم می‌‌خوام ازش بگذرم ولی بدانید در همین صفحاتی که داریم ازش عبور می‌کنیم این موضوع صحبت شده و شوپنهاور اتفاقاً می‌گه که بسیاری از کسانی که ما به عنوان فیلسوف می‌شناسیم اینا مزاج صفراوی دارند و مستعدند برای افسردگی. شاهد مثال هم در متن می‌‌آره که خودتون خوندید. از همینجا مقوله‌ای به نام افسردگی رو باز می‌کنه توجه دارید شوپنهاور در موقعیتی یا در برهه‌ای از تاریخ داره این حرف رو می‌‌زنه که هنوز فروید نیامده که علم روانشناسی به معنا و سیاق امروزی شکل بگیره و در اختیار ما باشه، در واقع فروید آثار خیلی از اندیشمندان سابق بر خودش رو مطالعه می‌کنه از جمله شوپنهاور و بعد می‌‌رسه به نتایجی که امروزه در اختیار ما هست. پس این هم قابل توجهه او در زمانی در مورد آسیب‌های روانی داره صحبت می‌کنه که اصلاً منفک کردن مقوله روان از جسم مسئله‌ی متداولی نیست و اتفاقاً او هم خیلی پررنگ این‌ها رو از هم تفکیک نکرده می‌گه چه بسا یک مشکل مزاجی یا یک مشکل گوارشی ختم به علائم افسردگی بشه اما به هر حال این که داره این موضوع رو می‌بینه قابل توجهه. یک اشاره و گریزی هم به مقوله‌ی مطلق گرایی می‌‌زنه که باز من الان نمی‌‌خوام در این جرعه بهش بپردازم می‌گه انسان مطلق‌گرا چون انتظار خوب مطلق داره و خب خوب مطلق هم محقق نمی‌شه، مطلق‌گرا رو من به عنوان کلمه‌ی تالیفی خودم دارم اینجا استفاده می‌کنم. این همان چیزی است که متداولاً بهش می‌گیم کمال‌گرایی ولی من کمال گرایی رو چون مثبت میدونم دارم در مورد مطلق گرایی الان حرف می‌‌زنم، خوب مطلق محقق شدنی نیست اصلاً ظرفیت خوب مطلق برای ما فراهم نیست پس همواره ما نسبت به تصور مطلقی که از خوب داریم یک فاصله‌ای رو با اون چیزی که در واقع روبرو شدیم باهاش و تجربه می‌کنیم می‌تونیم پیدا کنیم. شوپنهاور می‌گه اگر که، حالا این مثال و عدد از منه، مثلاً ۱۰ درصد از تصویر مطلق که در ذهن ما هست محقق نشده فردی که میل به افسردگی داره نمی‌‌ره به اون ۹۰ درصد محقق شدش فکر کنه می‌‌آد سراغ این ده درصد و غصه‌ی این ده درصد رو می‌‌خوره دروغ نمی‌گه به این معنا که این ۱۰ درصد واقعاً نشده اما چون فرضش در این بوده که باید این هم می‌شده و اون فرض خودش محل نقده اینجا بساطش برای افسردگی پهنه‌. همه‌ی این مسیر رو طی می‌کنه طی می‌کنه و می‌‌رسه به گزینه‌ای به نام خودکشی می‌گه چه بسا فردی که دچار ناکامی ‌شده و یا از افسردگی رنج می‌بره گزینه‌ی خودکشی رو انتخاب بکنه. مسئله‌ی خودکشی از نگاه شوپنهاور برای من حائز اهمیت بود به همین خاطر در این جرعه می‌‌خوام از پنجره‌ی او به مقوله‌ی خودکشی نگاه کنم. چرا نگاهش برام حائز اهمیت بود؟ چون جزء اندیشمندان و فیلسوفانی‌ست که در زندگی خودش طعمی از خودکشی رو مزه کرده. چطوری؟ بر اساس قول مشهوری که در تاریخ زندگی او درج شده میدونیم که پدر شوپهاور بر اثر خودکشی مرده و برخی می‌گن حتی شاهد این مرگ بوده. پس ما داریم از زبان فیلسوف دقیق و عمیقی به مقوله‌ی خودکشی نگاه می‌کنیم که او خودش در زندگی تجربه‌ای از این مسئله داشته. با من موافقید؟ قاعدتاً ما انگیزه‌ی کافی برای به سراغ ارزیابی و تحلیل او نسبت به این موضوع رفتن رو داریم. من اینجا دیگه صحبتم در مورد کتاب در باب حکمت زندگی تمومه می‌‌خوام برم به سراغ منبع بعدی یعنی کتاب جهان و تاملات فیلسوف، در صفحه‌ی ۱۰۷ جستار شوپنهاور در باب خودکشی هست قبل از اینکه من به این جستار اشاره کنم یک نکته‌ای رو می‌‌خوام داخل پرانتز خدمت شما عرض کنم. موضع فیلسوفان و اندیشمندان نسبت به گزاره‌های دینی و ایمانی در سه دسته قابل تقسیمه دسته اول اندیشمندانی هستند که قبل از اینکه مسیر تفکر و تعقل رو در پیش بگیرند برخی از جواب‌ها رو به عنوان پاسخ‌های ایمانی پذیرفته شده و مفروض دارند پس چرا به سراغ استدلال و تعقل می‌‌رند؟ جواب رایج این طوره که می‌‌رن مهندسی معکوس می‌کنند یعنی جواب رو دارند می‌‌رن براش مقدماتی جور بکنند که اون جواب از توش دربیاد، غلط هم نیست این جواب واقعاً خیلی‌هاشون دارن همین کار رو می‌کنن اما نه همشون، بلکه یه کارکرد دیگه‌ای هم هست، این برداشت منه ها با دل و قرص می‌تونید نقدش کنید و بزنید زیرش، به عنوان مثال اگر کسی مثل ملاصدرا رفته و داره در یک سری از باورهای ایمانی تعقل می‌کنه فقط غرضش این نیست که در نقش یک متکلم ساده برهانی بکنه آن چیزی که ایمانی بوده، من اینطور میفهممش که او علاوه بر این می‌‌خواسته رازگشایی بکنه از گزاره‌های ایمانی یعنی یک چیزهایی بلاخره گزاره‌ی ایمانی‌ای مثل متن فلسفی روشن نیست شما وقتی که کتاب‌های آسمانی رو می‌‌خونید انگار که بیشتر میل به شعر داره تا متن تکست بوک فلسفی و پر از رازآلودگی و ابهامه بنابراین برخی از متفکرین این کلیت رو پذیرفته‌اند ولی برای رازگشایی و رمزگشایی به سراغ تعقلات فلسفی می روند این یک گروه. پس گروهی که مومنانه به سراغ تفکر رفتند. دسته‌ی دوم دقیقاً در مقابل این‌ها تعریف می‌شوند یعنی در ضدیت با گزاره‌های ایمانی تفکر می‌کنند تاکید دارن که به نتیجه‌ای برسند که حتماً این نتیجه در تقابل با یک گزاره‌ی ایمانی باشه. ممکنه خیلی‌ها این فهم من رو نپذیرند من هم ادعایی ندارم در این که شناخت دقیقی دارم، به اندازه‌ی اندوخته‌ی خودم، به عنوان همکلاسی شما، دارم کنفرانس تا این روزم رو خدمت‌تون تقدیم می‌کنم. من الان مصداق شهیری که در این گروه سراغ دارم نیچه هس. ممکنه می‌گم بعدها خودم بخونم، شما نظرتون متفاوت باشه و ببینیم که نه اینطور نیست ولی نیچه رودرروی مسیحیت و البته که شاید رودرروی تفکر افلاطونی داره نظام فکری خودش رو معماری می‌کنه، به تعبیر‌هایدگر تفکراتش یه کمی طعم لجاجت هم داره یعنی از قبل دورخیز داره که هر چی تو بگی این مقابل‌شو بگه، تو اگه از پیامبر داری می‌گی این در مقابلش از دجال بگه. اما یک گروه وسیعی از متفکرین و اندیشمندان نه در دسته‌ی اول‌اند نه در دسته‌ی دوم بلکه دسته‌ی سومی رو شامل می‌شن که اینها نظام فکری‌شون رو نه بر مبنای باور ایمانی ساختند نه بر مبنای تقابل و ضدیت با ایمان ساختند بلکه دارن مسیر مستقل اندیشه رو طی می‌کنند، لاقل به ادعای خودشون، و چه بسا در بعضی از نتایج ما اون‌ها رو کاملاً منطبق ببینیم با آن چیزی که در آموزه‌های دینی و ایمانی ازش شنیدیم به جهت اینکه اینها اصراری نداشتند که اون مباحث رو رد بکنند فقط از مسیر دیگری به اون بحث رسیدند. ببینید در تفکر و اندیشه اهمیت چطور به جواب رسیدن مهم‌تر از خود اون گزاره‌ی پایانی هست که ما بهش می‌گیم جواب و اصلاً خود اینکه سوال چیه و جواب چیه، ما اگه به کجا برسیم می‌گیم به پاسخ رسیدیم قابل فکره. می‌‌خوام آرام آرام این پرانتز رو ببندم با این جمع بندی که شوپنهاور از دسته‌ی سومه برخلاف اینکه به درستی مشهوره که شوپنهاور چه بسا اولین فیلسوفی‌ست که به صراحت گفته که نظام فکری و فلسفی من خداباورانه نیست اما ابداً من یکی برداشتم از خوانش متن او این نیست که او در تقابل و عناد با گزاره‌های ایمانی داره فکر می‌کنه به عنوان مثال عرض می‌کنم، با فکت، یعنی تو کتاب می‌تونم بهتون ارجاع بدم و نشونی بدم که شخصیت جناب عیسی برای شوپنهاور بسیار محترمه، دیگه داریم از شوپنهاور حرف می‌‌زنیم دیگه می‌دونیم با کسی تعارف نداره با یکی حال نکنه هرچی دلش بخواد بهش می‌گه، شاهد مثالش هم هگل، فیشته، ولی او محترمانه از عیسی یاد می‌کنه و بعضاً باورهاش رو تصدیق می‌کنه اما تصدیق او از این منظر نیست که او پیامبر منه یا من او رو معصوم و بدون خطا می‌دونم یه جاهایی می‌گه چه بسا عیسی ناآگاهانه این حرف رو درست گفته باشه ولی درسته حرفش؛ متوجهید عرضم چیه؟ عناد نداره. حالا اینجا پرانتز رو می‌بندم و می‌‌رم و به سراغ صفحه‌ی ۱۰۷ کتاب جهان و تاملات فیلسوف.

شوپنهاور نظراتش در باب خودکشی رو با تاخت و تاز سنگین علیه عالمان دینی آغاز می‌کنه؛ وقتی می‌گیم عالمان دینی و مذاهب او منظورش مذاهب موسوی‌ست یعنی باورهایی که منتسبه به رهروان جناب موسی که بعد ادامه پیدا می‌کنه در پیروان مسیحیت و موضع آن‌ها نسبت به خودکشی رو عمیقاً رد می‌کنه. یعنی چی رو رد می‌کنه؟ این که ما با خودکشی به عنوان یک معصیت روبرو بشیم می‌گه آقا چرا می‌گید گناه دارد شما دارید سفسطه می‌کنید تهدید می‌کنید، ساده‌ترین چیز و ابتدایی‌ترین چیزی که به ذهن ما می‌‌آد اینه که ما صاحب اختیار جان و تن خودمون هستیم، خب من خواستم که بمیرم تو چرا برای این عصیان تعریف می‌کنی؟! بعد می‌گه این عصیان سازی از خودکشی یک سری زی‌نفع هم داره بعداً بیمش هم نمی‌دی از ارث هم محرومش می‌کنی یه تصمیماتی می‌گیری که خلاصه اون فتاوا این ور تنور یه عده ای رو هم گرم کرده. بعد یه شاخصی می‌گه اتفاقاً شاخص جالبی هم هست می‌گه برید به سراغ تجربه‌ی زیسته‌ی خودتون وقتی خبر خودکشی کسی که شما می‌شناختید یا باهاش نسبتی داشتید به گوش‌تون می‌‌رسه چه احساسی در شما شکل می‌گیره؟ آیا آنچنانی که خبردار می‌شید از جرم کسی نسبت به او احساس اشمئزاز و بیزاری دارید یا بالعکس مثل وقتی که با یک قربانی روبرو شدید احساس ترحم پیدا می‌کنید؟ بعد خودش می‌گه ما احساس ترحم پیدا می‌کنیم، همین که احساس ترحم پیدا می‌کنیم یعنی ما در سرشت خودمون خودکشی رو معصیت ندیدیم بلکه یک باختگی و قربان شدگی قلمداد کردیم. قرائنی می‌‌آره می‌گه در بسیاری از اندیشه‌های شرقی و غربی، وقتی که غربی می‌گیم یعنی یونان باستان، این ذکر شده که زندگی به هر قیمتی ارزشمند نیست و از یک جایی به بعد ما زندگی رو به بهانه‌ی از دست دادن شرافت نمی‌پذیریم یعنی یک مرزی برای خودمون در نظر می‌گیریم می‌گیم دیگه از اینجا به بعد زندگی رو نمی‌‌خواهم اگر قراره به این بها باشه و مواردی رو در ارتباط با خودکشی می‌گه که قابل خوندنه اما من می‌‌خوام در برداشت از این کتاب به همین حد بسنده کنم و بروم به سراغ اثر اصلی آرتور شوپنهاور یعنی کتاب جهان همچون اراده و تصور. چون لب مطلب اونجا اومده و شوپنهاور رو می‌شه جزء فیلسوفان تک منبعی دونست، انگار همه‌ی آثاری که در زندگیش نوشته شرح همونی‌ست که در ۳۰ سالگی نوشته. پس بریم به سراغ متن اصلی و ببینیم اونجا برای ما چه گفته.

فلسفه و اندیشه‌ی آرتور شوپنهاور رو نمی‌شود فهمید مگر اینکه کلمه‌ی اراده رو بفهمیم، اراده از زبان او، این کلمه‌ی کلیدی یا keyword اندیشه‌ی شوپنهاوره سخت هم هست فهم این کلمه به جهت اینکه معنایی که او از اراده مدنظر داره دقیقاً منطبق با معنای محاوره‌ی عرفی ما نیست .در ارتباط با خودکشی هم همین اتفاق برقراره که ما نمی‌تونیم خودکشی از نگاه شوپنهاور رو بفهمیم مگر اینکه اراده رو از زبان او بدانیم. برای درک اراده از نگاه او هم باید به کل این کتاب اشراف پیدا کنیم. برای اینکه ذهنمون کمی گرم بشه و نزدیک بشیم به تفکر او من از صفحه‌ی ۳۷۰ کتاب شروع می‌کنم بند ۶۸ می‌شه جلد اول دفتر چهارم. او می‌گه اگر بخوام یه چشمه بهتون بگم که تمام فضیلت‌های اخلاقی داره از اون چشمه می‌جوشه نام اون چشمه چیست؟ انکار اراده‌ی زندگی. عجبا! پس همه‌ی اخلاق به چی گره خورد؟ به اینکه ما انکار کنیم اراده‌ی زندگی رو، خب این که از دلش تایید خودکشی در می‌‌آد کسی که خودکشی کرده هم زندگی رو نخواسته دیگه اما نه وقتی ادامه بدیم می‌فهمیم که شوپنهاور چیز دیگری داره می‌گه. او وقتی داره از اراده صحبت می‌کنه مدنظرش اینه که می‌گه اگر کسی در مقوله‌ی فردیت تعمق کنه و به کنه فردیت برسه اون وقت درمی‌یابد که این فردیت در یک کل معنا پیدا می‌کنه یعنی ما فرد هستیم اما در یک کل که خود اون کل اراده است. موقعی که داره از انکار اراده صحبت می‌کنه در واقع از اراده‌ی به نفع فرد داره صحبت می‌کنه می‌گه تو اراده‌ی خودت رو انکار بکن به این منزله که خودخواهی خودت رو انکار کن و جالب اینه که در تصدیق این ادعای خودش می‌‌ره به سراغ اندیشه‌ی عارفانه. خیلی با احترام اکهارت رو استناد می‌کنه بهش ازش نقل قول می‌کنه، عارف و شاعرآلمانیه که او خودش متاثر از تعالیم مسیحه و می‌گه منظور من همان از خودگذشتگی‌ست که مسیح اشاره می‌کنه. در ادامه می‌‌آد به بودا استناد می‌کنه و می‌گه راه رسیدن به بصیرت انکار مدام اراده به معنای این اراده‌ی فردی‌ست یعنی به معنای خودخواهی و من طلبی. پس اونجایی که داره از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنه غرضش چیه؟ از انکار اون اراده‌ای که در نهایت می‌‌خواد منفعت من رو حاصل بکنه به عنوان یک جزء. بعد جالبه شوپنهاوری که اینقدر ما ازش زبان قلدر، تیز و برنده دیدیم یکباره اینجا انقدر خاضع و محترمانه نسبت به رویکردهای عرفانی اعلام موضع می‌کنه. اینا رو ببینید از رو می‌‌خونم براتون دیگه اینا برداشت‌های من نیست، ببینید صفحه‌ی ۳۷۴ دو سه خط آخرش رو براتون بخونم، می‌گه این زندگی رشک‌برانگیز بسیاری از قدیسان و انفاس بزرگ در میان مسیحیان و حتی بیشتر در میان هندوان و بوداییان و نیز در میان مومنان به دیگر مذاهب بوده است هرچند اعتقاداتی که در قوه‌ی تعقل ایشان نقش بسته متفاوت باشد معرفت درونی، -این کلمات خیلی کلمات مهمیه!- معرفت درونی مستقیم و شهودی که هر گونه فضیلت و پاکدامنی از آن برمی‌‌آید. ببینید یعنی نه تنها انکار و توبیخ نسبت به معرفت شهودی و تجربه‌ی فردی نداره بلکه اونو مبدا فضیلت و پاکدامنی می‌دونه‌. یه جا جلوتر هست همین چند خط جلوتر صفحه‌ی ۳۷۵ رفتم، می‌گه هر انسانی به شکل شهودی یا انضمامی حقیقتاً از تمام حقایق فلسفی آگاه است اما آوردن آنها به شناخت انتزاعی و تامل کار فیلسوف است که نه باید و نه می‌تواند کاری بیش از این انجام دهد. خیلی حیرت‌انگیز نیست؟! من کلی دور و بر این متن برای خودم با ذوق یادداشت نوشتم که اون نمی‌گه معرفت همش از طریق فلسفه حاصل می‌شه اون می‌گه فقط برای آوردن اون شناختی که حقیقتاً از جای دیگری می‌شه بهش رسید، به سطح انتزاع، می‌شه به فلسفه پناه آورد و بیشتر از این کاری برنمی‌‌آد از فیلسوف. من چون خیلی ذوق دارم برای گفتن این قسمت‌ها اگر راجبش حرف نزنم موضوع این جرعه به حاشیه می‌‌ره به همین جهت چند صفحه رو رد می‌کنم تو صفحه‌ی ۳۸۱ یکسری یادداشت نوشتم در حاشیه، پاراگراف دوم، می‌شه سطر ۹ و ۱۰ و اینا، می‌گه در مقابل کسی که در او انکار اراده‌ی زندگی سربرآورده حالش هرچند هنگامی ‌که از بیرون نگریسته شود افسرده و فلاکت‌بار و با محرومیت فراوان باشد سرشار از شادی درونی و آرامش آسمانی حقیقی‌ست. یعنی می‌گه تو اگر انکار اراده‌ی زندگی بکنی ممکنه از بیرون بهت بگن افسرده‌ای ولی این تو شاباده از بیرون خرابه دیده می‌شه، این به آرامش درونی رسیده، در چه راهی؟ از انکار اراده‌ی زندگی. پس من همه‌ی این توضیحاتی که دارم به شما می‌دم برای اینه که بگم ببینید منظورش از انکار اراده‌ی زندگی چیه، ما باید اول بفهمیم او به چی می‌گه انکار اراده‌ی زندگی که بعد بدانیم چرا خودکشی رو انکار اراده‌ی زندگی نمی‌دونه. برای رسیدن به این انکار اراده‌ی درونی هم یک راهکار‌هایی رو بحث می‌کنه که خیلی مفصله ما اصلاً برای اینکه بفهمیم شوپنهاور چه کارکردی برای رنج قائل هست باید ساعت‌ها روزها هفته‌ها و ماه‌ها بحث کنیم، او اصلاً رنج رو در راستای انکار اراده‌ی زندگی می‌دونه اینکه در فلسفه‌ی شوپنهاور رنج بسیار پررنگه این به معنای نکبت باری زندگی نیست او می‌گه این رنج در خدمت اینه که ما رو به انکار اراده‌ی زندگی برسونه. بسیاری از فهم‌هایی که ما امروزه از شوپنهاور می‌شنویم و می‌‌خوانیم از زبان کسانی‌ست که شوپنهاور رو به روایت قصه‌گوها شناخته اند بدون اینکه به متون اصلی او ارجاع دهند به همین خاطر من سطر به سطر رو دارم بهتون نشانی می‌دم از رو می‌‌خونم، پس تقریباً الان برای ما روشنه که وقتی او داره از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنه غرضش چیه. با این مقدمه وارد می‌شم دربند ۶۹ام که اساساً در مورد خودکشیه یعنی از خودکشی آغاز به صحبت می‌کنه. او می‌گه همه‌ی اینها رو من گفتم در مورد انکار اراده‌ی زندگی ولی خودکشی انکار اراده‌ی زندگی که نیست هیچ، بلکه مشخصاً خود اراده‌ی زندگیه. عه !چرا؟ می‌گه کسی که اراده‌ی زندگی داره به دنبال چیه؟ به دنبال لذت طلبیه، به دنبال طمع فردیه، به دنبال خود خواهیه، وقتی ما از انکار اراده‌ی زندگی صحبت می‌کنیم گشودگی به سمت رنجه، تاب‌آوری در برابر تقدیره، حالا شما بگید کسی که انتخابش خودکشی بوده آیا گشوده‌ی به سمت رنج بوده یا اتفاقاً می‌خواسته بگه که وایسا دنیا من می‌‌خوام پیاده شم من اراده‌ی به زندگی دارم من تحمل رنج رو ندارم بلکه اتفاقاً می‌‌خوام در برابر اون اراده‌ی کل قیام کنم و اراده‌ی خودم رو جایگزین کنم. شوپنهاور یه مثال خیلی باحالی داره می‌گه اون کسی که در برابر اون اراده‌ی کل طغیان می‌کنه و یکباره می‌‌خواد این بساط رنج رو جمع کنه مثل مریضی‌ست که وسط جراحی درست اونجایی که تقدیر تیغ بر بدنش گذاشته بلند می‌شه می‌گه من دیگه می‌‌خوام برم من نمی‌‌خوام تو منو جراحی کنی. بنابراین خودکشی از نگاه او نه تنها گشودگی در برابر رنج نیست بلکه ما می‌تونیم بگیم که از اقسام لذت طلبی‌ست چون ما می‌دونیم لذت در نگاه شوپنهاور مفهوم سلبی داره، او به رفع رنج می‌گه لذت، اونجایی که درد رنج رو از خودت می‌بری به لذت می‌‌رسی حالا رنج گرسنگیه، رنج نیاز جنسیه، رنج مواجهه با مرگه، هر کدوم از این‌هایی که از دوشت برداشته می‌شه نقطه‌ی مقابلش می‌شه لذت. پس کسی که می‌‌ره خودکشی می‌کنه اتفاقاً انکار اراده‌ی زندگی که نداره هیچ بلکه دقیقاً می‌‌خواد اراده‌ی فردیت خودش رو حاکم بکنه بر اراده‌ی کل.

اگر بخوام صحبت رو جمع بندی بکنم باز با تکرار این جمله که حرف مفصل‌تر از اینهاست ما اینجا داریم مزه می‌کنیم فقط مطلب رو، شوپنهاور می‌گه فضیلت اخلاقی در انکار اراده‌ی زندگی‌ست و این انکار اراده‌ی زندگی یعنی در مقابلش صبر بر اراده‌ی کله چون او دو توصیف از جهان داره جهان همچون تصور و جهان همچون اراده و می‌گه ما وقتی به جهان همچون اراده برسیم خودمون رو نسبت به اون اراده رها شده و پذیرا می‌دونیم وقتی رها شده و پذیرا بدونی دیگه اراده‌ی فردی خودت رو انکار می‌کنی، واسپرده و نهاده شده به دست اون اراده‌ی کل هستی. کسی که خودکشی می‌کنه داره برمی‌گرده این مسیر رو یعنی می‌‌خواد اراده رو به سمت خودش بکشه، خودش رو حاکم کنه بر اراده‌ی کل بنابراین او با خودکشی مخالفه و اون رو خلاف فضیلت اخلاقی می‌دونه و خلاف تاب‌آوری انسان و گشودگی او نسبت به رنج می‌دونه اما مسیری که دارد به این گزاره می‌‌رسه به بیان خودش مسیر عالمان دینی نیست بلکه می‌گه من در نظام فلسفی خودم به همچنین خروجی و تفکری رسیدم و در پایان بند شصت و نهم که می‌شه صفحه‌ی ۳۹۲ کتاب یک جمله‌ی قابل تأمل داره: اما سرشت بشر را اعماق و پوشیدگی‌ها و پیچیدگی‌هایی‌ست که تنویر و روشن کردن‌شان با بزرگترین دشواری‌ها روبروست. بنابراین او مدعی این نیست که من همه‌ی چیزها در این حوزه رو گفتم می‌گه خیلی دشواری‌ها روبه‌روعه اما من در نظام فلسفیم به این میزان رسیدم. پس در نظام فکری شوپنهاور ایستادگی تا جایی که به مرگ منتهی شود به منزله‌ی خودکشی نیست بلکه اتفاقاً او ایستادگی بر مدار اخلاق رو در راستای اون اراده‌ی کل می‌دونه و بنابراین از اقسام خودکشی نمیارتش و اینجا براش مثال‌هایی آورده، اما اینکه فرد از سر راحت طلبی به سمت خودکشی بره رو می‌گه این به معنای بی‌طاقتی تو در تجربه‌ی زندگیه چون تجربه‌ی زندگی یعنی وانهادگی در اختیار اون اراده‌ی کل.

موضوع دشوار بود سنگین بود من دلم نیومد که شما رو به کتاب اصلی ارجاع ندم این گرفتاری اخیر منه توی جرعه‌های می ‌که نمی‌تونم به کتاب در باب حکمت زندگی اکتفا کنم ولی امیدوارم که کوشش نارس من یه طعمی از اندیشه‌ی شوپنهاور رو به شما رسونده باشه و به امید هم‌سفری و هم‌صحبتی در جرعه‌‌های بعد. [/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87