احتمالاً شما هم مثل من اگر در متنخوانی شوپنهاور به کلمه «چلمن» برسید کنجکاویتان برانگیخته خواهد شد که این متفکر عمیق و دقیق، چه کسانی را با عنوان «چلمن» خطاب میکند. چه بسا بعد از شنیدن این چند دقیقه دریابیم که بسیاری از ما نیز در زندگیمان رفتارهای چلمنگونه داشتهایم. برای اینکه توجه داشته باشیم همه ما ممکن است در برخی شئون زندگی گرفتار این رویه و عادت باشیم و مسئله محدود به شخص یا گروه خاصی نیست من «ایسم» را به این کلمه اضافه کردم تا بیانگر نحوهای از مواجهه با واقعیت در جهان باشد.
این جرعه از مِی، خارج از کتاب درباب حکمت زندگی و بر اساس بخشی از کتاب اصلی شوپنهاور است؛ اما به نظرم آمد آگاهی بر این قاعده ما را در درک بسیاری از مسائل، از جمله حکمت زندگی، یاری خواهد کرد.
– جهان همچون اراده و تصور – صفحه 82
تقدیم از: حسام ایپکچی
خُم اول: حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور
متن کامل جرعهی سی و چهارم
مِی میشنوید مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
همپیالههای من سلام. بسیار خوشحالم از اینکه فرصت داشتیم زندگی کردیم عمر دوام یافت و تونستیم فکر بکنیم برسیم به چنین روزی که پنج شنبه سیزدهم مرداد ماه سال یک هست و جرعهی سی و چهارم می رو باهم همپیاله باشیم. اون چه که در دقایق پیشرو خدمت شما عرض میکنم به نگاه من خیلی مهم و برجسته اومد. انقدر جذاب و ضروری که قانع شدم با اینکه خارج از کتاب در باب حکمت زندگی است اما یک جرعهی مستقل بهش اختصاص بدم و پیرامونش فکر کنم و فکر کنیم.
این که میگم خارج از کتاب در باب حکمت زندگی به معنی این نیست که خارج از منظومهی فکری جناب شوپنهاور قراره قدم برداریم نه همچنان به همان خم پایبندیم سر سفره شوپنهاور هستیم اما این بار مستقیماً از کتاب اصلی او میخوام جملاتی رو خدمت شما نقل بکنم و بر مدار قراری که از جرعهی قبل با هم گذاشتیم ابتدا منبع رو بهتون عرض میکنم و بعد بریم به سراغ طرح موضوع.
[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!‘ subscription= ‘1,2’ ] کتابی که امروز در موردش صحبت میکنیم کتاب اصلی شوپنهاور است یعنی جهان همچون اراده و تصور به شرحی که در کتاب نامهی mey.ir میتونید بخونید. جلد اول دفتر اول از صفحهی ۸۱ تا صفحهی ۸۳ من نکاتی دارم که خدمت شما عرض میکنم این از باب منبع. در این جرعه به سراغ منبع دیگری نمی رویم.
رفقای من یک روش مطالعه هست که من ازش خیر بردم با شما هم تقسیم میکنم ببینید به کارتون میآد یا نه. اون موقعی که متن رو میخونم خودمو میزارم به جای اون نویسنده یا متفکر و سعی میکنم به اندازهی بضاعتم همچنانی که او راه رو پیموده مسیر رو طی کنم قدم به قدم باهاش پیش بیام و بتونم همداستان با او مسئله رو برای خودم روایت کنم، چی چی رو برای خودم روایت کنم؟ مسئله رو؛ وقتی میخوایم از زاویهی یک متفکر یا در مسیر او قدم برداریم اینو باید مد نظر داشته باشیم که اول از کجا جریان شروع شده؟ از یک سوال، از یک پرسش، یعنی اون این متنی که داره برای ما مینویسه یا اون چیزی که برای ما داره تبعین میکنه اثر یک سوالیست که مقدمتاً در ذهن او پیش اومده بعد داره برای اون سوال پاسخ میده. اگر خود این فیلسوف و متفکر بیان رسایی داشته باشه ما رو زود با اون سوالش مواجه میکنه وگرنه ما خودمون باید تامل کنیم که اینایی که داره میگه در پاسخ به چه سوالیه؟ چه مسئله ای رو میخواد حل بکنه که داره این توضیحات رو میده؟ با این روش اگر بخوایم به سراغ موضوع امروزمون بریم سوالی که در ذهن شوپنهاور هست چنینه (همهی حرفهایی که من میزنم یه چنانکه من تا امروز میفهمم درش مستتره، یعنی اونقدری که من تا امروز میفهمم مسئلهی شوپنهاور چنین بوده)، اینکه آیا عقل انتزاعی برای فهم تمام شئون زندگی کارامده؟ خب اینجا علی القاعده میتونید از من سوال بکنید که حسام منظورت از عقل انتزاعی چیه؟ یا منظور شوپنهاور از عقل انتزاعی چه بوده؟ عقل انتزاعی یعنی اینکه ما در فکر خودمون به شکل نظری قبل از اینکه در میدان عمل با یک کیس و با یک مصداق مواجه بشیم، بنشینیم و یک تئوری رو پردازش بکنیم یک قاعده سازی بکنیم و بگیم این قاعده حاکمه بر جهان واقعی بعد اینو برش داریم و بیاییم باهاش زندگی بکنیم، این برداریم بیایم زندگی بکنیم میشه مراحل بعدی زمانی که فقط نشستیم پشت میز خودمون در اتاق فکر خودمون داریم به اون مسئله فکر میکنیم و براش پاسخ استخراج میکنیم براش قاعده تاسیس میکنیم یا قاعده کشف میکنیم اینا همش در مرحلهی عقل انتزاعیه. شوپنهاور دربند ۱۳ کتاب اصلیش به اون نشانی که چند دقیقه قبل عرض کردم میآد و در ادامهی مقدماتی که در بندهای قبل گفته میرسه به بحث شناخت عقلانی انتزاعی و در ذیل اون یک جملهای رو میگه از اینجا به بعد دیگه ما داریم آهسته آهسته وارد گود محتوای اصلی این جرعه میشیم. میگه چنان که دیدهایم بسیاری افعال بشری به مساعدت عقل و شیوهی مدبرانه انجام میگیرند اما با این حال برخی امور بدون کاربرد اینها نتیجه بخشترند. اون مدلی که من برای مطالعه عرض کردم این جا جواب میده، شما فرض بکنید این جملهای که من الان از روش خوندم گزارهی خبری است در پاسخ به یک سوال چه سوالی برای این جمله میتونید در ذهن بیارید؟! این روش رسیدن به سواله. اگر ما از شوپنهاور سوال کرده باشیم که آیا شناخت عقلانی انتزاعی برای رسیدن به همهی امور زندگی یا برای آگاهی داشتن در همهی شئون زندگی کافیه؟ اون وقت او به ما پاسخ میده که گرچه برای بسیاری از افعال بشری ما ضرورتاً باید به مساعدت عقل تکیه بکنیم و از شیوهی مدبرانه استفاده بکنیم اما برخی از امور هم هستند که بدون این عقل انتزاعی نتیجه بخشترند. عجبا این حرف رو کی داره به ما میزنه؟ یک شاعر عاشق پیشهای که دست شسته باشه از تعالیم عقلی و مقدمات منطقی و فلسفی این جمله رو به ما نمیگه، شوپنهاور داره به ما میگه که یک انسانیست که شما در ادامهی همین جستار اگر برید و مطالعه بکنید که این ذهن پیچیده چگونه اومده فرایند خندیدن در انسان رو تحلیل کرده انگشت به دهان میمونید که بابا عجب مغزی داری تو عجب فکری داری تو، چنین متفکری داره به ما میگه که اگرچه که ما به این عقل نیاز داریم و به بسیاری از این قواعد در عرصهی تفکر نظری و عالم انتزاعی برای ما حاصل میشه اما این کافی نیست، نه تنها این کافی نیست بلکه در صفحهی بعد افرادی که فقط به قواعد عقل نظری اکتفا میکنند رو بهشون میگه اینا چلمنن. این کلمهی چلمن از کجا آمده تو متن؟ این ترجمهایست که در مقابل کلمهی انگلیسی folly مترجم انتخاب کرده. یه ذره نامانوسه وسط متن فلسفی ولی غلط نیست چهبسا یه جورایی هم نزدیکه به منظور شوپنهاور چون که شوپنهاور اینجا داره به یک نوع رفتار و یک نوع زیستن اشاره میکنه در مقابل گویشهای اشتباه و احمقانه داره میآره یعنی یه ذره عملگرایانه هست، متن رو با دقت بخونید خودتون هم متوجه میشید. چیزی شبیه همونی که ما توی زندگی به زبون شوخی و کنایه میگیم فلانی چلمن بازی درمیآره و شوپنهاور هم میخواد بگه یک گونهای از مواجهه با واقعیت هست که چلمن بازیه، این برای این که ریشهی این کلمه در متن رو بدونید از کجا اومده. برای اینکه این رو بهتر بفهمیم باید درک بکنیم که شوپنهاور به کیا میگه چلمن؟ و من به اتکای همین لفظ نام چلمنیسم رو برای این جرعه انتخاب کردم. یک نفس تازه کنم و بعد برای شما از مقامات چلمن بودگی بگم.
قبل از اینکه به بحث چلمن برسم، یعنی به عنوان مقدمهش، یک نکتهی خیلی جالبی رو خدمتتون بگم در همین بندی که بهش اشاره شد یعنی بند سیزدهم شوپنهاور یک تحلیل فوقالعاده زیبا و جزئی ارائه میده در خصوص خندیدن؛ از نظر شوپنهاور خنده یک کنش بشریه به همین خاطر یک موضوع خیلی مهمیه باید ببینیم که بشر با چه فرایندی و در مواجهه با چه چیزی به خنده میرسه. موضوع این جرعهی ما نیست و یک بحث مستقل میخواد که نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت مثلاً میشه بگیم تبارشناسی خنده یا هستیشناسی خنده، بهش فکر نکردم ولی میتونه مستقلاً موضوع یک جرعه باشه. چکیده بخوام تو یه جمله بهتون بگم میگه خنده مربوط به زمانیست که یک مفهوم تجانس با واقعیت نداره یعنی مفهوم و واقعیت باهم نسبت صحیحی پیدا نمیکنند بنابراین مخاطب این پدیده یا اون کسی که با این موقعیت روبهرو شده باز خوردش رو به شکل خنده نمایش میده بعد میآد انواع این عدم تجانس رو بین مفهوم و واقعیت تحلیل میکنه میرسه به یک گزینهای که بهش میگه بذله گویی میرسه به یک گزینهی دیگهای میشه هرزه گویی میرسه به یک گزینهی دیگهای میشه چلمن بازی درآوردن. من میدونم شاید یه ذره نسبت به جرعههای دیگه این جرعه احتیاج به دقت مضاعف داشته باشه اما چاره نیست، ببینید کتاب در باب حکمت زندگی یک کتابیه که شوپنهاور با یک عالمه اغماض و ساده کردن الفاظ اون رو نوشته و روایت کرده، وقتی ما به سراغ متن اصلی میایم دیگه زدیم به اصل خزانه و خب اینجا سطر به سطرش در و گوهره نمیشه راحت با متن کنار اومد کشتی گرفتن میخواد. برگردم به ادامهی توضیحم، وقتی داره خنده رو توضیح میده و گفتیم یکیش رو میرسه به چلمن بازی درآوردن مصداقش میشه مثل دلقکها. دلقکها چیکار میکنند توی بذله گویی؟ ما برای اینکه طرف رو بخندونیم تو الفاظ داریم یه کاری میکنیم دلقک وقتی میخواد مخاطبش رو بخندونه بعضاً دیدید که اینا دیالوگ ندارند یعنی هیچ متنی به زبان نمیآد و بر اساس یه سری کنش و حرکت میخواد مخاطب رو بخندونه یه جاهایی مثل اکت چارلی چاپلین توی فیلمهاش اصلا حرف نمی زنند ولی عمل کردی که دارن نشون میدن مارو میخندونه. چرا ما رو میخندونه؟ چون اون رفتاری که داره نشون میده از جنس واقعیتی که او در آن قرار گرفته نیست، اینکه کسی ورداره با آچار هیکل یه نفر رو سفت بکنه و با بدن او مثل پیچ مهره رفتار بکنه خب این چلمن بازیه دیگه چرا؟ چون عملی که او داره نشون میده منطبق با واقعیت نیست. پس اینجا شوپنهاور یک مسیری رو طی میکنه یک مقدماتی رو طی میکنه و میرسه به واژهی چلمن. وقتی حکیم و متفکر داره یک صفتی رو به کار میبره که از نگاه ما یا در ادبیات عامیانهی ما این فحش محسوب میشه، تحقیر و تخفیف دار محسوب میشه، معناش این نیست که اون متفکر هم داره لفظ رو پرت میکنه؛ از قاعدهی تفکر به دوره که ما مثل انسانهای بدوی اونها اگر سنگ و نیزه به سمت هم پرت میکردند ما کلمه به سمت هم حرکت کنیم، کلمه پرت کردن کار حکیمانه نیست. شوپنهاور اگر از چلمن استفاده میکنه به این کلمهی چلمن رسیده ممکنه غلط رسیده باشه! و روشش رو ما نقد بکنیم ولی او یک مقدماتی رو طی کرده و رسیده به این کلمه. من این رو از این جهت عرض میکنم که شوپنهاور کلمات اینچنینی رو نسبت به متفکران بزرگ هم به کار برده مشخصاً تو همین کتاب مثلاً تو همین صفحهی بعد به شیلر گیر میده مکرر به فیشته گیر میده مکرر به هگل بد میگه اگر برمیگرده به هگل میگه شیاد ما میتونیم بگیم که آقا تو خیلی قضاوت نارس و غیر اخلاقی داری و اصلا نباید این رو بگی، ولی بدانیم که شوپنهاور مسیری طی کرده به این کلمه رسیده ما اگر میخواهیم با او مخالفت کنیم باید اول مسیرش رو بشناسیم مثل اینجا که این مسیر رو طی کرده و به یک گروهی از آدمها میگه چلمن؛ اما به کیا میگه؟ تا اینجا چه مسیری رو با هم طی کردیم؟ در بند اول جرعه سوال رو مطرح کردیم، سوالمون چی بود؟ اینکه آیا بر اساس قواعد انتزاعی عقلی میشه همهی شئون و همهی امور زندگی رو اداره کرد؟ جواب شوپنهاور این بود که نه، بعضی از امور خارج از عقل انتزاعی درک میشه. یک پرانتز باز بکنم برای دوستانی که اهل دقت و تحقیقاند، ببینید اونجایی که ما داریم راجب عقل صحبت میکنیم در این جستار غرضمون یکی از مفاهیم عقله اون هم مشخصاً عقل انتزاعیه متن انگلیسیش abstract rational بوده که توی این متن به عنوان عقل انتزاعی ترجمه شده و ترجمهی درستی هم هست چهبسا ما بتونیم بعداً بیشتر دقت کنیم و دریابیم که این تمام مفهوم عقل رو شامل نمیشه و شوپنهاور اینجا در نقد عقل انتزاعی یا تعریف محدوده برای عقل انتزاعی با ما صحبت میکنه پرانتز را ببندم و ادامه بحث رو عرض بکنم. در بند دوم چیو توضیح دادیم؟ گفتیم که شوپنهاور به یک گروهی میگه چلمن و برای اینکه درک کنیم وقتی شوپنهاور میگه چلمن منظورش کیه یه توضیحاتی رو خدمتتون عرض کردم که عصارهاش این میشد: کسی که رفتارش و عملکردش بر اساس مفاهیمیه که اینا منطبق با واقع نیست، این هم شد تعریف چلمن. حالا در بند سوم میخوام جمع بندی بکنم خدمت شما و بگم شوپنهاور به کیا میگه چلمن.
دستم به دامنهای گل من گلی تون از اینجا به بعد داریم وارد قلهی بحث میشیم خیلی دقت میخواد و فکر میکنم این تیکهای که الان عرض میکنم بیشتر از یک بار شنیدن نیاز داره چون من خودم خیلی روزها صرف شد تا بتونم این چند دقیقه رو براتون ضبط کنم. برای شروع از روی متن میخونم پاراگراف دوم صفحهی ۸۲ منبعی که معرفی کردم. دو جمله اولش رو براتون میخونم شوپنهاور میگه قاعده پرستی یکی از اشکال چلمنیست این از عدم اطمینان شخص به فهم خودش و از این رو عدم تمایل به واگذاری امور به تشخیص فهم خود و تشخیص مستقیم اینکه چه چیز در فلان مورد درست هست ناشی می شود؛ چیو تحلیل کرد؟ چلمن رو برای ما تعریف کرد با هم راجبش صحبت کردیم حالا داره اینجا میگه قاعده پرستی یکی از اقسام و اشکال چلمن بودنه، واژهی جدید داره به ما معرفی میکنه، قاعده پرستی؛ قاعده پرستی ترجمهی یک کلمهای بوده متن آلمانی رو نمیدونم ولی مترجم اینجا قاعده پرستی رو در ترجمهی کلمهی pedantry آورده. توی لغت نامه کمبریج در برابر pedantry میآد دوتا مولفه میگه که از نظر من اولیش اینجا به کار ما میآد من محاورهای میگم یعنی فرض بکنیم داریم راجب یک شخص صحبت میکنیم میگه این شخص کسیه که to interested in formal rules، خیلی توجهش به قواعد شکلیه، من اینجا formal رو برای خودم رسمی ترجمه نکردم میگم شکلی، صوری، یک پارامتر دیگهای هم بعدش میده که این توضیح میدم که چرا به کار ما نمیآد میگه که and small details that are not important میرن سراغ اون جزئیاتی که مهم نیست. اتفاقاً اینجا شوپنهاور میگه که قاعده پرستها چون به دنبال جزئیات نمیروند چلمناند یعنی این تیکهی دومش به کار ما نمیآد اما اون تیکهی اول رو براتون توضیح میدم پس تا به اینجا کلمهای که داریم راجبش صحبت میکنیم قاعده پرستی ترجمه واژه pedantry هست. حالا ماجرا از چه قراره؟ شوپنهاور میگه آقا خانوم بعضی از ماها هستیم وقتی با یک رخداد و پدیده روبرو میشیم به جای اینکه به تجربه و فهم خودمون از اون و پدیده اعتماد بکنیم و آن را بپذیریم فهم خودمون رو ترک میکنیم میذارمش کنار میریم به سراغ قواعد کلی، بریم ببینیم که در قواعد کلی تو درس و مشقی که خوندیم راجب این موضوع چه گفتهاند بعد بر اساس اون قاعدهی کلی خودمون رو تصدیق میکنیم یا به خودمون معنا القا میکنیم. میگه خب تو چلمنی دیگه زن حسابی مرد حسابی وقتی یک چیزی در برابر تو آشکار شده خودت داری تجربه میکنی و با یک جزئیاتی در واقعیت داری او را میچشی به فهم اکنون خودت پشت پا میزنی میگی این اصلا انگار نه انگار برم ببینم تو جزوهمون چی گفته؟ و اون جا میری از یک قاعدهی کلی استفاده میکنی و سعی میکنی چنانی بفهمی که همه میفهمند؟ یعنی شاید اینجوری هم بشه گفت که یک درک عرفی همگانی غیر واقعی انتزاعی رو ترجیح میدیم به تجربهای که من الان خودم وسط میدون دارم. من یک بار راجب عشق بحث میکردم و میگفتم آقا من کاری ندارم همین آقای شوپنهاور چنین گفته آقای اریک فروم اونجوری گفته آقای فروید اینجوری گفته همهی اینایی که اینجوری گفتن دستشون درد نکنه یکسری قواعد نظری هم از توش استنباط کردن اومدن گفتن به نحو کلی تمام این عشقهایی هم که ما داریم تجربه میکنیم ارادهی معطوف به حیات این عالمه، حالا میرسیم جلوتر بعدها راجع به صحبت داریم توی همین همپیالهگیهامون را در می، باشه همهی اینهایی که میگین قواعد کلی به جای خودش ولی باباجان من یه جور دیگری این رو زیستم من یک معنای شخصی چشیدم در این تجربه من نمیام معنای شخصیم رو ول کنم برم بگم چون اعلیحضرت فروید اینطور گفته پس درست گفته. حالا براتون ادامهی متن را میخونم ببینید با این توضیحاتی که من عرض کردم رساتر میشه خدمتتون یا نه؟! ادامهی متن این طوره: از این رو وی فهم خود را یکسره به زیر یوغ عقل میکشد و در همهی موقعیتها آن را به کار میگیرد به عبارت دیگر این شخص همواره میخواهد از مفاهیم، قواعد و اصول کلی آغاز کند و در زندگی و هنر و حتی در کردار نیک اخلاقی نیز سخت به اینها پایبند باشد لذا چسبیدن به صورت و روش و اصول و لفظ ویژه پی قاعده پرستیست و جای ماهیت حقیقی مطلب را میگیرد پس متوجه شدید دغدغهی شوپنهاور چیه؟ میگه اگر ما همیشه بخواهیم بر اساس یک اصول کلی حل مسئله کنیم، هر تجربهای که باهاش مواجه بشیم ادراک واقعی خودمون رو ول بکنیم بریم ببینیم بقیه در یک قاعدهی کلی نظری این موضوع رو چگونه توصیف کردند و به اون وصف اکتفا بکنیم اینجا نمیتونیم به ماهیت حقیقی اون مطلب دسترسی پیدا کنیم؛ چرا؟ چراشو دوباره از رو میخونم، از اینجا به بعد دیگه متن شوپنهاوره، چون به زودی ناسازگاری بین مفهوم و واقعیت خود را نمایان میکند چرا که مفهوم هرگز به مورد خاص تقلیل نمییابد و عمومیت و قطعیت سفت و سختش هرگز نمیتواند در مورد اختلافات کوچک و حالات بیشمار واقعیت به درستی به کار رود. عزیزجان هر موضوعی در عالم واقع انباشته شده از انبوهی پیرامونهاست، انبوهی از مقدمات و ببینید بهتون عرض کردم که اسمال دیتیل اتفاقاً برای ما لازمه که از قاعده پرستی بیایم بیرون عین لفظ اینجاست گفت اختلافات کوچک، رفقایی که توی پادکست انسانک همراه بودین من قبل از اینکه واقعاً به این متن به این شکل برسم راجب مسئلهی پیرامون دغدغههایی داشتم که خدمت شما عرض کردم و گفتم ما در عالمه واقع هیچ چیزی رو انتزاعی نمیتونیم تجربه کنیم شما یه دونه درخت رو در عالم واقع نمیتونید فقط و فقط یک درخت تجربه کنید اون درخت وسط یک باغه وسط یک بیابونه وسط یک دشته یک محیط پیرامونی داره اون درخت رو شما در فصلی تجربه میکنید اون درخت رو شما با حالات، تجربیات و درونیاتی ادراک میکنید یه چیزایی سابقاً راجب درختها میدونستید حالا دارید اون رو میبینید، همهی اینها پیرامون اون واقعه و رخداد رو میگیره میشه تجربه دیدن یک درخت. شوپنهاور هم الان همینو میگه، میگه واقعیت این قدر جزئیات داره و انقدر تفاوتهای دیتیل با مفهوم کلی داره که اگر ما فقط به اون قاعدهی کلی اکتفا بکنیم حقیقت اونی که رو به رومون هست رو نمیتونیم لزوماً بهش اشراف پیدا کنیم؛ این قسمت از جرعه رو همینجا نگه میدارم قسمت پایانی و بهعنوان یک جمع بندی و یک موخره چندتا مصداق میگم براتون که ما اگر بخواهیم قاعده پرست باشیم در فهم چه چیزهایی جا میمونیم؟ کجاها دستمون زیر سنگ خواهد موند؟
شوپنهاور چند تا مصداق میگه یکی دو تا هم من اضافه میکنم. از جاهایی که قاعده پرستی ما رو از کنه موضوع و حقیقت موضوع دور میکنه یکیش یا اولیش توی مثالهای شوپنهاور هنره، هنر از نگاه شوپنهاور خیلی موضوع اندیشیدنیایه چون فیلسوف هنر شناسیست بسیار کتاب خوانه ادبیات میشناسه متنهای متعددی رو خونده در مراجعهی به فلسفهی شرق و ادبیات شرق اثر گذار و صاحب سبکه و فکر کنم گفتم سعدی رو خونده بودا رو خونده آیین هندو رو خونده، این در حوزه متن و کلمه. موسیقی رو خیلی خوب میشناسه به سبک خودش ساز میزنه شعر رو بسیار خوب میشناسه یه همچین شخصی میگه اگر شما بخواین هنر رو با قاعده پرستی درک بکنید و تجربه بکنید غرق میشید در یکسری از قواعد خشک و فاقد خلاقیت یک اثر بدون روح خلق میکنید. پس از نگاه شوپنهاور هنر فقط فرم نیست چه بسا اصلاً هنر در حصار فرم قابل تجربه نیست یک مثال دیگری که میزنه در حوزهی اخلاقه با اینکه میدونیم شوپنهاور بسیار به کانت علاقهمنده و متاثر از کانته اصلاً دعواش با بقیه اینه که پساکانتی راستکی منم، منم که دارم اون نظریهی کانت رو ادامه میدم و ایراداتشو اصلاح میکنم به همین خاطر با خیلی از فیلسوفان همعصر خودش درگیره و میدونیم که اخلاق جزء مواردی است که شوپنهاور با کانت تمایز نظر داره، یکی از ایراداش به کانت همینه میگه تو وقتی داری راجب اخلاق صحبت میکنی میری قاعده تعریف میکنی میگه ما صرفاً به اتکای یک قاعدهی عقلی و انتزاعی نمیتونیم تعریفی از عمل اخلاقی ارائه بدیم بلکه انبوهی از جزئیات در خود اون واقعه و مصداق جریان داره، حاصل از هیجانات آنی و واقعیتهای خود این مصداقی که ما میخوایم راجبش نظر بدیم، که اونها موثرند از قبل نمیتونیم براش قاعد تعریف کنیم بگیم همه جا لزوماً این اخلاقیست. این مثالی که الان میخوام بزنم مال منه شاید مثال غلطی باشه همهی اینایی که میگم مثال منه برای اینه که شما با خیال راحت بزنید زیرش نقدش کنید، به عنوان مثال میگم قاعدهی طلایی اخلاق یعنی این که هرچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند بله این میتونه انبوهی از جاها مصداق داشته باشه ولی در بعضی جاها هم این قاعده میتونه کاملاً به نتیجهی غیر اخلاقی ختم بشه شما فرض بفرمایید یک پدری یک بزرگتری برای خودش یک زندگی محقر عاجزانهی در انزوا رو بپسنده و بگه چون من برای خودم اینو میپسندم همهی بچههام رو هم میخوام تو همین وضعیت بزرگ کنم آیا اینجا اخلاقیه؟ بعد بریم سراغش بگیم خب چرا این کارو میکنی؟ میگه ببین به قاعده صدق میکنه من هر آنچه بر خودم میپسندم را بر دیگران هم میپسندم؛ خب من اصلاً نمیخوام شبیه تو بشم، همین قاعده رو برید باهاش آموزش بدید بگید من خودم اینجوری تعلیم دیدم بنابراین پس از خودم رو هم اینجوری تعلیم خواهم داد؛ خب آیا این روش صحیحه برای آموزش و پرورش؟! ولی با آن قاعده داره صدق میکنه. شوپنهاور میگه این قاعده پرستیه که ما با یک شابلون بگیم زین پس هر چیزی به این شابلون انطباق داشت میشود اخلاقی و راست میگه یه مثال دیگه و آخرین مثالی که شوپنهاور میزنه تو این حوزه در مباحث سیاسیه، شوپنهاور میگه اصولگرایی از مصادیق قاعده پرستی و چلمنیه. ببینید ما داریم با ادبیات این کتاب صحبت میکنیم این کلمهی اصولگرایی رو هم خود کتاب میگه بذارید از رو بخونم فردا انگ به من نزنید، کجا رو دارم میگم؟ پاراگراف اول صفحهی ۸۳: هنگامی که به ویژه در مباحث سیاسی از اصولگرایان، کارشناسان علوم نظری، دانشمندان و امثال اینها صحبت میکنیم مرادمان قاعده پرستاناند یعنی کسانی که به طور انتزاعی و نه در واقعیت بر امور وقوف کامل دارند تجرید یا انتزاع عبارت است از صرفنظر کردن از تعاریف مفصلتر و دقیقتر اما در عمل بسیاری امور دقیقاً به اینها وابستهاند. ببین عزیز اینجا که داره میگه قاعده پرستی یا اصولگرایی منظورش چیه؟ منظورش اینه که ما از قبل یک تعاریفی از تمام بایدهای پیش رو داشته باشیم بگیم اگر اونجوری شد من این کارو میکنم اگر این اینوری رفت من این کارو میکنم همهی اینها رو از قبل تعریف کرده باشیم این دیگه ویرایشپذیر هم نیست تا میخوای بهش دست بزنی میگه ببین این اصول ماست. میگیم خب این اصول تو، الان ما در عرصهی واقعیت با یک جزئیاتی روبه رو هستیم میگه نه ما پای اون اصلمون وایسادیم. شوپنهاور میگه اتفاقاً چون همون جزئیات واقعی و کف میدون رو بهش توجه نمیکنی و دائم به باز تکرار همان اصول سابقت مشغولی چلمنی چون از قاعده پرستی دست برنمیداری که بیای دقیقاً در مورد همین مصداق اکنونی و پیش روی خودت بحث کنی. این سه تا مثالی که شوپنهاور زد رو تقدیم میکنم به رفقای حقوقدان و حقوقخوان، اساتید، قضات و وکلا، عزیزان من اساتید من سروران من قاعده پرستی آسیب قضاست آسیب تحقق عدالته، ما نمیتونیم با اتکا به یک سری از اصول تشخیص حق از باطل، تمایز حق و قضاوت بین افراد رو رباتیک پیش ببریم این غلطه اگر که قرار باشه که ما قاضی و دادرس رو در مقام تشخیص تبدیل کنیم به ماشین ابداً در مقام قضا مامور معذور نیست قضاوت ماموریت استخدامی و ماشینی نیست قضاوت توجه به جزئیاته و اینجاست که پدیدارشناسی حق اهمیت پیدا میکنه یعنی تو باید چنان روایت و داستان این واقعه رو بشنوی که در تو استنباطی حاصل بشه اختصاصاً مربوطه به همین واقعه و به همین جهت ما نمیتونیم یک روزی یک نرمافزاری بنویسیم که واقعه رو بهش بگی بره سرچ بکنه در قوانین و مقررات جهات مخفّفه و مشدّده و اینا رو هم برای خودش در بیاره و بگه خب اینم حکم پرینت بگیرین بیان بیرون، این اتفاق نمیتونه بیفته چون درک جزئیات انسانی کار انسانه. بازم میشه مصداق آورد حالا این حقوق بود شما تو مدیریت نمیتونید صرفاً به قواعد کلی اکتفا کنید شما تو روانشناسی نمیتونید صرفاً به قواعد کلی اکتفا نکنید نمیتونید فله نسخه بدید اصلاً فرق درمانگری با وعظ عامیانه با نصیحت و پند کلی در اینه که درمان باید متکی به یک مصداق باشه اگه هی اومدی همون جزوههای درسیتو تکرار کردی نازنین من چلمنی چون داری به قاعدهها اکتفا میکنی؛ در طبابت شاید کمتر این اتفاق میافته چون طبیب پذیرفته که هر بدنی داره کارکرد و عملکرد خودش رو به ما نشون میده اما اگر در تعامل با بیمار فقط به مکانیزم بدنی او توجه کردی و جزئیات روحی خلقی تاریخی و اجتماعی او را در درمان موثر ندیدی سرور من چلمنی. این چلمن در این معنا ناسزا نیست بلکه سزاست بر کسی که به فهم و ادراک اکنونی خودش بیاعتناست و چون خودش رو ناقابل دیده در فهم واقعیت یا بار فهمیدن رو بر دوش خودش سنگین دیده میگه اینو دست به دست برسونید به دوش همه آقا هر کی یه طرفشو بگیره همسایهها یاری کنند که فهمی برای ما حاصل بشه.خب حرف بسیاره و تا به همین جا ببندیم موضوع رو امیدوارم که سهم ما از زندگی بیش از این باشه باز هم باهم صحبت کنیم و بیندیشیم. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2022-08-05 13:40:222023-02-24 20:51:39جرعه 34: چُلمنیسم
