در این جرعه تقسیم سه‌گانه شوپنهاور در آنچه که بر سرنوشت «من» موثر است را بحث کردیم و به جهت دقت در واژه ناگزیر از رجوع توامان به متن فارسی، انگلیسی و آلمانی هستیم.

متن آلمانی

Aristoteles hat die Güter des menschlichen Lebens in drei Klassen geteilt, – die äußeren, die der Seele und die des Leibes. Hievon nun nichts als die Dreizahl beibehaltend, sage ich, daß was den Unterschied im Lose der Sterblichen begründet sich auf drei Grundbestimmungen zurückführen läßt. Sie sind:

Was einer ist: also die Persönlichkeit, im weitesten Sinne. Sonach ist hierunter Gesundheit, Kraft, Schönheit, Temperament, moralischer Charakter, Intelligenz und Ausbildung derselben begriffen

Was einer hat: also Eigentum und Besitz in jeglichem Sinne

Was einer vorstellt: unter diesem Ausdruck wird bekanntlich verstanden, was er in der Vorstellung anderer ist, also eigentlich, wie er von ihnen vorgestellt wird. Es besteht demnach in ihrer Meinung von ihm, und zerfällt in Ehre, Rang und Ruhm

متن انگلیسی

Aristotle divides the blessings of life into three classes—those which come to us from without, those of the soul, and those of the body. Keeping nothing of this division but the number, I observe that the fundamental differences in human lot may be reduced to three distinct classes

What a man is: that is to say, personality, in the widest sense of the word; under which are included health, strength, beauty, temperament, moral character, intelligence, and education

What a man has: that is, property and possessions of every kind

How a man stands in the estimation of others: by which is to be understood, as everybody knows, what a man is in the eyes of his fellowmen, or, more strictly, the light in which they regard him. This is shown by their opinion of him; and their opinion is in its turn manifested by the honor in which he is held, and by his rank and reputation

 

متن كامل جرعه بیست و یکم

 

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من!

سلام هم‌پیاله‌های من!

بسیار خوشحالم از اینکه با هم رسیدیم به جرعه‌ی بیست و یکم می و زنده‌ایم! به رغم تلاش‌ها. چه بهتر از این که هم زنده‌ایم و هم سر سفره‌ی حکمتیم و حکمت زندگی را با قلم آرتور شوپنهاور پی می‌گیریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

من چیستم؟

در جرعه‌ی پیش در باب ارسطو و سطحی‌نگری بحثی کردیم. این جرعه می‌خواهیم با مطالعه  صفحه‌ی 19 فصل اول وارد اصل مطلب شوپنهاور شویم.  می‌گوییم «اصل» چون شوپنهاور در آغاز بحث تقسیم سه‌گانه‌ای را مطرح می‌کند که فعلا آن را فرض می‌گیریم اما ممکن است در ادامه‌ی جستار ببینیم که این فرض نادرست بوده‌است یا خلاف آن ثابت شود. بر اساس برداشت من، تقسیم سه‌گانه‌ی شوپنهاور مبنای تمام بحث ادامه‌ی جستار است و می‌دانیم که شوپنهاور یک اندیشمند کانتی است و ذهنی منظم دارد؛ پس بی‌راه نیست که در ابتدا سه مشخصه‌ (یا صورت) اساسی را مطرح می‌کند. «آن‌چه سرنوشت انسان‌های فانی را پی می‌افکند از سه مشخصه‌ی اساسی ریشه می‌گیرد: 1: آن‌چه هستیم، 2: آن‌چه داریم و 3: آن‌چه می‌نماییم.»

«من انسان فانی» سه مشخصه‌ی اساسی دارم که تمام اون چیزی که بر اساسش سرنوشت را به سرانجام می‌رسانم به این سه راه نمایان می‌شود:

  1. آن‌چه هستیم: شخصیت آدمی به تمام معنا. از این واژگان سلامت، نیرو، زیبایی، مزاج، نبوغ، اخلاق، تحصیلات و… را درمی‌یابیم.
  2. آن‌چه داریم: هر گونه مالکیت و دارایی
  3. آن‌چه می‌نماییم: در نظر دیگران چه هستیم یا -به بیان روشن‌تر- دیگران از ما چه تصوری دارند. پس این مشخصه دیدگاه دیگران درباره‌ی ما، آبرو، مقام و شهرت را دربرمی‌گیرد.

بند سوم خود به سه مصداق نمود می‌یابد. آبرو، مقام، شهرت

عرض شود که طبق گفته‌‌ی آرتورخان، ارسطو تقسیم‌بندی‌های سه‌گانه‌ای کرده‌است از موهبت‌های زندگی من. عدد سه را به عاریت می‌گیریم و خودش هم سه مولفه گفت که سرنوشت انسان را پی می‌افکند. من هم به این سنت سه‌گانه‌گویی پایبندم و سه نکته را عرض می‌کنم. سعی می‌کنم با شیب -از ساده به سخت- پیش بروم. ساده‌ترین نکته را با یک پرسش آغاز می‌کنم: این که شوپنهاور گفته است ما سه مولفه داریم که سرنوشت ما را پی می‌افکند، حصرِ عقلی دارد یا نه؟

حصر عقلی

«محصور عقلی» یعنی چیز دیگری نمی‌تواند وارد این دامنه شود؛ مثلاً هنگامی که بگویم مجموعه‌ی اعداد طبیعی چیزی جز اعداد زوج و فرد نیست، اگر ادعا کنم این حصر عقلی است و شما نمونه‌ای پیدا کنید که بتوانید وارد مجموعه‌ی اعداد طبیعی کنید که نه زوج نه فرد باشد یا هم زوج باشه هم فرد باشه، این حصر را شکسته‌اید؛ و گرنه این گزاره محصور عقلی است. خیلی وقت‌ها من در صحبتم می‌گویم: یا باید این کار را انجام دهی یا آن کار؛ آن‌گاه باید فکر کنید که این وضعیت حصر عقلی دارد یا راه سومی نیز هست؟ با توجه به این، آیا سه مورد شوپنهاور حصر عقلی دارد؟ اگر ما بتوانیم مثالی وارد این‌ها کنیم، نشان داده‌ایم که حصر عقلی ندارد.کار دشواری هم نیست. ما ویژگی‌هایی داریم که بر سرنوشت‌مان بسیار اثرگذارند اما آقای شوپنهاور در این تقسیم‌بندی نیاوردند؛ گرچه آن‌ها را در بحث پیش رو آورده است.

مولفه‌های حاکم بر سرنوشت

من مولفه‌های حاکم بر سرنوشت را بیشتر از شوپنهاور می‌دانم و اگر الان بخواهیم به آن‌ها اشاره کنیم، بحث به حاشیه می‌رود؛ جهت نمونه، من امر حاکم بر انسان را بر سرنوشت اثرگذار می‌دانم. قانون حاکم بر شما و حکومت بر سرنوشت‌تان موثر است و در سه مشخصه نیز نیامده‌است؛ زیرا نه آن‌چه داریم است (یعنی رابطه‌ی ما با حکومت، تملیکی نیست)؛ نه آن‌چه می‌نماییم است(چون هم‌رده‌ی شهرت، آبرو و مقام نیست). پس همه‌ی آدم‌هایی که مهاجرت می‌کنند، از چه می‌گریزند و به چه پناه می‌برند؟ الان مسئله مانند چندهزار سال پیش نیست که مردم به دنبال منابع و زندگی در سرچشمه بروند. هجرت‌ها الان بر چه اساسی شکل می‌گیرند؟ برای آب، خاک، زاویه‌ی تابش خورشید یا هجرت از حاکمیتی به حاکمیت دیگر؟ چگونه می‌توان چنین مولفه‌ی جدی‌ای را ندید و از ویژگی‌های سرنوشت‌ساز نگفت؟

بازهم می‌توان از این ویژگی‌ها گفت. برای نمونه، نسبت های اعتباری که می‌سازیم بر سرنوشت‌مان اثرگذارند. عقدی که می‌بندید (گرهی که می‌زنید) نه دارایی ماست، نه آن‌چه هستیم و نه آن‌چه می‌نماییم؛ امری اعتباری است که بر سرنوشتتان موثر است. رابطه‌ی استخدامی و شغلی یک امر اعتباری است. یک گره اعتبار می‌کنیم. خود را به این کارفرما (یا صنف) گره می‌زنیم و این بر سرنوشتمان موثر است اما در هیچ‌کدام از این سه دسته نیست؛ پس نکته‌ی نخست و ساده‌تر از همه اینه که آن‌چیزی که شوپنهاور گفت، این است که حصرعقلی ندارد.

نسبت تباین

نکته‌ی دوم که مهمتر از نکته‌ی پیشین است را مانند نکته‌ی قبل با پرسش آغاز می‌کنم: آیا این سه مشخصه با یک‌دیگر نسبت تباین دارند؟

نسبت «تباین» برای نمونه یعنی دو دایره بکشید که با هم تداخل نکنند یا هیچ نقطه‌ی مشترکی نداشته باشند (مانند اعداد زوج و فرد). برای یادگیری بیشتر، می‌توانید درباره‌ی «نسبت های چهارگانه منطقی» (یا نسب اربعه) جست‌وجو کنید.

به پرسش آغازین برمی‌گردیم. آیا این‌ها کاملا از هم جدا هستند؟ «آن‌چه من هستم» و «آن‌چه من دارم» و «آن‌چه می‌نمایم» سه دایر‌ه‌ی جدا هستند؟ نمی‌خواهم به این پرسش پاسخی بدهم اما تردیدی ایجاد می‌کنم تا به آن بیندیشیم. آیا وقتی که دارای ثروت، خانه، توشه و پس انداز هستم، «هستنِ من» هم تغییر می‌کند؟ اگر این‌ها را کاملا جدا از هستن بدانیم، می‌توانیم مانند حلقه‌های جدا از هم بیانشان کنیم؛ اما اگر به این نتیجه برسید که «من آن‌چیزی که دارم» بر «بودم» هم تاثیر می‌گذارد (برای نمونه هنگامی که از ثروت بهره‌مند (یا در تنگنای مالی) هستید خصوصیات اخلاقیتان تغییر می‌کند)، به این گزاره می‌رسیم که حلقه‌ها از هم چندان جدا نیستند. در برابر، اگر به این نتیجه برسید که من همیشه همین هستم، می‌توان حلقه‌ها را جدا دید. بر پایه‌ی این سه‌گانه نمی‌توان گفت شوپنهاور نیز این جداسازی را به کار برده‌است یا نه. باید ببینیم آیا او می‌دانست این‌ها با هم مباین هستند یا نه؟

بود و نمود انسان

اما برای نکته‌ی سوم ناگزیر هستم سراغ متن آلمانی کتاب بروم تا به چند نکته درباره‌ی کلمات اشاره کنم؛ این جا درستی ترجمه‌ی نسخه‌ی فارسی (ترجمه‌ی مبشری) این اثر نمایان می‌شود(ترجمه‌ی انگلیسی چندان امانتدار نسخه‌ی آلمانی نیست). درباره‌ی مشخصه‌ی اول و دوم از عناوین سه‌گانه بحث ویژه‌ای وجود ندارد اما مناقشه‌ای در مشخصه‌ی سوم را در زیر می‌آورم:

نوشتۀ آلمانی: «Was wir vorstellen»

برگردان فارسی: «آن‌چه می‌نماییم»

برگردان انگلیسی: « How a man stands in the station of other»

ترجمه‌ی آزاد جمله انگلیسی می‌شود: «آن‌گونه که فرد خود را برای دیگران ارائه می‌کند.» مناقشه در خصوص واژه‌ی «دیگران» است. چرا که مترجم انگلیسی امانتداری نکرده‌است. در ادبیات شوپنهاور، فعل «vorstellen» واژه‌ی مهمیست اما مترجم به برداشت شخصی خود اکتفا کرده‌است. اثر اصلی شوپنهاور که با مشتقات این فعل نامگذاری کرده‌است (Die Welt als Wille und Verstellung) به انگلیسی ترجمه می‌شود: «The World as Will and Representation» یا « The World as Will and Idea». برخی می‌گویند آن واژه‌ی آلمانی را باید به «بازنمایی» ترجمه کرد و برخی می‌گویند به «ایده». در برگردان به فارسی شماری به جایگزین‌کردن واژه‌ی «نمایش»، برخی «تصور» و گروهی دیگر نیز به «بازنمایی» گرایش دارند. شوپنهاور در مشخصه‌ی سوم همین واژه را به‌ کار برده‌است. در دنباله بحث به چرایی گفتن از این واژه می‌پردازیم.

سه پیش‌فرض داریم: نخست «انسان چیزی است و چیزی نمود می‌یابد». دوم این که ما از دانشمندی می‌گوییم که اثری دارد به نام «جهان هم‌چون اراده و تصور» که جهان را در دو سطح توصیف می‌کند: «جهان اراده» و «جهان تصور» را پیوسته به کار می‌برد و در کنار «تصور»، از واژه‌ی «Verstellung» -که برای انسان نیز به کار برده‌است- می گوید؛ پس افزون بر جهان، انسان را نیز در دو سطح بررسی می‌کند.

پیش‌فرض سوم این است که ما درباره‌ی یک فیلسوف کانتی بحث می‌کنیم و او به طریق اولی بر این باور است که میان «آن‌چه هست» و «آن‌چه ما برداشت می‌کنیم» تمایز هست. «اشیا در ذات خودشان چیزی هستند(نومن) و من با ظرفیت و اندازه‌ی خودم، از آن چیزی برداشت میکنم (فنومن)». این برداشت لزوماً با آن چیز یکسان نیست بلکه فهم آدمی درباره‌ی جهان پیرامون است.

اگر این سه لایه را با هم و انسان را در دو ساحت «آن‌چه هست» و «آن‌چه دیده می‌شود» ببینیم (هم‌چنین جهان را در دو ساحت «آن‌چه هست» و «آن‌چه دیده می‌شود» و بالاتر از این‌ها) عقل انسانی توان فهم «آن‌چه هست» را همان گونه که هست ندارد و  «آن‌چه هست» را هر گونه که دریابد می داند.

 

حال باید از شوپنهاور بپرسیم: ما وقتی از نمایش و تصور انسان صحبت می‌کنیم، تماشاچی کیست؟ آیا فقط دیگرانند یا من هم هستم؟ کدام یک پیش‌فرضمان است؟ آیا من «چنان که هستم بر خودم آگاهم» اما «دیگران تصویری از من را می‌بینند» یا «من هم مانند دیگران خودم را به گونه‌ای می‌بینم» که شاید با «چنان که هستم» هیچ برابر نباشد؟ آیا من «فنومنی از این جهان» را جز خودم می‌فهمم یا من هم بر جهان هم بر خودم نمایان می‌شوم؟ اگر این‌گونه باشد، چرا باید گزینه‌ی سوم را مانند مترجم انگلیسی به «دیگران» محدود کنیم؟

انسان یک «بود» دارد و یک «نمود». مانند همه‌ی چیزهایی است که بود و نمودشان از هم جداست و مخاطب نمود، من هستم و جز من. نه که من بر بود خودم دسترسی دارم و دیگران فقط به نمود؛ خودم نیز به نمودم دسترسی دارم. نگفتیم اشتباه از مترجم انگلیسی بوده چون توضیحات شوپنهاور در دنباله‌ی متن، جوری می‌نماید که انگار دیگران مدنظرش است و او هم مخاطب را دیگران می‌بیند اما اگر آن واژه را «چنان‌که هست» می‌گفت، شاید کسی مانند من می‌گفت شگفتا که این همان واژه است و اگر همان واژه‌ی «چنان که هست» را می‌گفت، من هم از همان دسته بودم و به نمایی از خودم دسترسی داشتم.

سخن آخر

شاید بگویید مته به خشخاش می‌گذارم اما مهم است. نهایتا من زندگی می‌کنم و در ظرف واقعیت‌های گوناگون برای خودم آشکار می‌شوم. حکمت زندگی آشکارشدن من بر من است. من چه کسی هستم؟ من همانم که لاف می‌زدم که «نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد» اما آمد و برد! من همانم که می‌گفتم «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و پس از واقعه بود که دیدیم این گمان نبود. همان‌گونه که اگر چهل ساله باشید، منی که در چهل سالگی می‌بینید را در بیست سالگی نمی‌دیدید. کدام یکی «من» است؟ چه دیده بود آن‌کسی که گفت «آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»؟ یا کسی که سرش را داد ولی حرفش را پس نگرفت و گفت «انا الحق»؟ آن‌ها چه صحنه‌ای می‌دیدند که من نمی‌بینم؟

من سفره‌ی عقلم را با شما به اشتراک گذاشتم. اگر موافقید، مخالفید یا نقدی دارید بفرمایید تا به سواد هم اضافه کنیم، می «بساط استاد و شاگردی» نیست. من حاصل جست‌وخیزم را به شما می‌گویم و شما هم به من. چه بسا این گفت‌وگو نتیجه‌ای فراتر از ما برای آیندگان داشته ‌باشد.

تندرست و متفکر باشید تا جرعه‌ی بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

از جرعه بیستم وارد در فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور شده ایم. این جرعه شامل است بر توضیحی کوتاه از جایگاه ارسطو در نگاه شوپنهاور و تاملی در معنای سطحی نگری با توجه به مزایا و معایب آن. بله، حتی مزایا!

منابع

  • متعلقات و ملحقات صفحه 22
  • در باب حکمت زندگی صفحه 19

متن كامل جرعه بیستم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من، سلام هم پیاله‌ها

امیدوارم تندرست باشید. جرعه‌ی بیستم پادکست می رو با همدیگه همسفره ایم.

در پیاله‌ی اول مقدمه‌ی کتاب رو با‌هم خوندیم. مقدمه‌ی کتاب حکمت زندگی در 19 جرعه تقدیم شد. جرعه‌ی بیستم سرآغاز پیاله‌ی دوم است.

امیدوارم که برای همدیگه مشوق باشیم. همدلی ایجاد بکنیم که بتونیم شمع حکمت رو در زندگیامون روشن نگه داریم.

دیدید نگه داشتن آتش وسط طوفان و بوران به شدت دشوار است، راه چیست؟ کومه ساختن. سر چوب‌ها رو به هم نزدیک کنیم. ما اگه بتونیم در هم‌اندیشی و هم‌صحبتی کومه بشیم برای همدیگه حتما اون میون شعله‌ی حکمت رو هم گرم و روشن نگه می‌داریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

فصل اول: تقسیم‌بندی موضوع

ارسطو موهبت‌های زندگی انسان رو به سه گروه تقسیم‌بندی کرده است؛ موهبت‌های جهان خارج، موهبت‌های روحی و موهبت‌های جسمی. از این تقسیم‌بندی فقط عدد سه را به عاریت می‌گیرم و می‌گویم

از اینجا به بعد رو می‌ذاریم برای یک جرعۀ دیگه و در موردش با هم صحبت می‌کنیم. الان شوپنهاور چیکار کرد؟ تشریف برد به یک گالری، تو یک نمایشگاه، دید یه تابلوی بسیار فاخری وجود داره. پرسید این هنر دست کیه؟ گفتند: ارسطو. شوپنهاور به به گویان و سرخوش برگشت گفت عجب تابلویی، من از این تابلو قابش رو خریدارم!

رفت سراغ جمله و تقسیم‌بندی ارسطو. گفت خیلی خوب گفتی من از این جمله‌ای که گفتی عدد سه رو بر می‌دارم و میام بیرون.

اینجا یه بهانه‌ای درست بکنم. راستش یه تلنگری به ذهنم خورد که می‌خوام تو این جرعه با شما تقسیم کنم. این تلنگر بر یک مقدمه‌ای استوار است، اینکه نگاه شوپنهاور نسبت به ارسطو رو بدونیم.

البته تو کتاب در باب حکمت زندگی ارجاعی وجود نداره، شما هم احتمالا با من هم رأی هستید. یعنی وقتی شوپنهاور داشته این کتاب رو می‌نوشته خیلی درگیر این کار نبوده که اثر فلسفی- تکنیکالی بنویسه، به همین جهت ارجاعات دقیق نیست؛ به همین خاطر اسم کتابی رو می‌بره، نمی‌گه کدوم صفحه، کدوم مجلد رو دارد استفاده می‌کند. به نوعی داره یک خطابه‌ای کتبی میگه یک منبری برای ما می‌نویسه.

برای شناخت ارسطو از دید شوپنهاور سراغ کتاب متعلقات و ملحقات می‌روم که از منابع اصلی پادکست می هستش. صفحه‌ی 22 کتاب، سطر اول، شوپنهاور می‌گوید: “می‌توان گفت خصوصیت اصلی ارسطو ذکاوت، دانایی بی اندازه، دور اندیشی، قوه‌ی مشاهده، تطبیق پذیری و نداشتن عمق است.”

من یه داستان کوتاه از تجربه زیسته و شخصی خودم تعریف کنم. این کتاب رو من وقتی خوندم که مشغول ساخت پادکست انسانک بودم و انگار یه پس گردنی از غیب نصیبم شد. چرا؟ چون آن چیزی که شوپنهاور به عنوان خصایص یا نمود‌های سطحی نگری در مورد ارسطو می‌گفت رو من به در خودم یافتم که انگار در مورد من داشت صحبت می‌کرد و من رو داشت توصیف می‌کرد. من خودم رو مصداق انسان سطحی نگر دیدم و در وضعی یافتم خودم رو که داشتم پادکستی می‌ساختم که درمورد عمق صحبت می‌کردم و این انگیزه‌ای شد که پادکست می رو ساختم تا در اون جرعه اندیشی کنم.

اما شوپنهاور چی گفت که چنین تلنگری به من خورد؟ برای اینکه وقت ما گرفته نشه کتاب رو خط به خط نمی‌خونم و خلاصه‌ای ازش می‌دم اما تعابیر و کلماتی که استفاده می‌کنم، کلمات شوپنهاور هست.

دو تا مشخصه‌ی ابتدایی میگه که ارسطو رو به جهت این خصایص، سطحی نگر می‌نامه: 1- به خاطر اینکه روده درازی می‌کنه، راجع به چیزی که می‌خواد صحبت کنه مفصل و زائد حرف می‌‌زنه. 2- خیلی پراکنده حرف می‌زنه؛ امروز سر این شاخه است، فردا سر یه شاخه دیگر. تقریبا نمی‌تونه هیچ مسیر رو مستمر ادامه بده. پیش می‌ره، پیش می‌ره دقیقا میرسه اونجایی که تو میگی الان هستش که یه حقیقت نابی رو ارائه بده اما نمیگه، چون حقیقت نابی رو نداره باز دوباره می‌ره کار دیگه‌ای رو انجام می‌ده.{تقریبا نمی‌تواند هیچ مسیری را برای مدت طولانی و تا انتها دنبال کند در حالی که تفکر ژرف دقیقاً عبارت است از همین. او مسائل را فقط آغاز می‌کند بدون آنکه حلشان کند، یا فقط به آن‌ها اشاره می‌کند بدون آنکه به آن‌ها بپردازد یا آن‌ها را دنبال کند، ناگهان می‌رود سراغ چیز دیگر….} ابتدای صفحه 23 کتاب هستش اینا. بعد نقطه مقابلش رو هم تعریف می‌کنه، افلاطون. می‌دونید افلاطون و ارسطو نسبت معلم و شاگردی با هم داشتند. ارسطو شاگرد افلاطون بوده. اما آن شاگرد هم‌نظر با افلاطون نیست در بعضی موارد بعد شوپنهاور معتقد بوده که ارسطو تو چیزهایی مخالف افلاطون بوده که حق با افلاطون بوده. شوپنهاور می‌گه افلاطون وقتی می‌ره سراغ یک موضوعی انگار با چنگال آهنین اصل مطلب رو چسبیده و رشته‌ی کلام از دستش نمی‌ره حتی اگه به شاخه‌های مختلف سری هم بزنه، آخر می‌بینه این شاخه وصل به همین تنه‌ی اصلی است. بذارید از روی متن بخونم {افلاطون همواره به کامل ترین معنای کلمه‌ی دانستن، می‌داند چه می‌خواهد و چه مقصدی دارد. هرچند در بیشتر موارد راه‌ حل قطعی ارائه نمی‌کند بلکه به بحثی جامع اکتفا می‌کند.}

ببینید فلسفیدن، چیدن جدول کلمات نیست که ما بگیم خب رسیدیم به این کلمه ازش جواب بگیریم و بگذریم. مسئله این نیست که ما راحت الحلقومی یا غذایی اماده رو روی میز قرار دهیم. اون نقدی که شوپنهاور به ارسطو می‌گه اینه که چرا در مسیری که داری طی می‌کنی ثبات قدم نداری؟

پاراگراف آخر صفحه‌ی 24، می‌گه: “ارسطو هرگز تجربه باور ثابت قدم و روشمندی هم نبود، به همین سبب پدر راستین تجربه باوری، بیکن، او را رد کرده و کنار گذاشته است.”

خب شوپنهاور نقل قولی از ارسطو آورد و گفتش که ارسطو زندگی انسان رو واجد سه تا موهبت می‌دونه و سه تا موهبت کنار هم جمع شده که ما می‌تونیم زندگی کنیم: 1- جهانی در خارج وجود دارد. 2- من روح دارم. 3- من جسم دارم.

این سه موهبت در کنار هم است که زندگی انسان رو تشکیل می‌ده. خب یاران طریقت الان این تقسیم‌بندی رو بپذیریم یا نپذیریم؛ من نمی‌خوام به این پرسش پاسخ بدهم و موضوع این جرعه هم قضاوت در باب دیدگاه ارسطو نیست. این رو شاهد مثال آوردم که عرض کنم قبول و انکار فوری از خصایص سطحی نگری است. اینکه ما تو یک ورکشاپ شرکت کنیم یا یک مقاله‌ای یا کتابی بخونیم؛ درمورد هایدگر یا نیچه یا بشنویم، و ردش کنیم سطحی نگری است. از اون طرف هم پذیرش متعبدانه هم نوعی سطحی نگری است. شوپنهاور دقیق می‌خونه اما بنده‌ی هیچ اندیشمندی نیست، نمی‌تونم این رو اثبات کنم اما برداشت شخصیم این هست که جسارت نیچه در تاختن به فیلسوفان پیش از خودش وامدار جسارت شوپنهاور است. پس هم اقبال فوری هم انکار فوری، جفتش از خصایص سطحی نگری است‌.

یک چیزی رو عرض کنم این تجربه شخصی من هستش، وقتی یک متنی رو می‌خونید از یک اندیشمندی و به نظرتون میاد که این رو خیلی ساده میشه رد کرد، همزمان در ذهنتون خودتون تلنگر بزنید که اگر همچین جواب ساده‌ای بحث اون رو منتفی می‌کرد احتمالا این به عقل اون اندیشمند رسیده؛ حتما می‌خواست چیز دیگه‌ای رو در قفای کلمات بگه که من الان نفهمیدم. عمدتا هم این اتفاق خیلی بار برای من افتاده.

من خیلی‌ها رو می‌شناسم که با چوب بستنی می‌رن جلوی اندیشمندی که با شمشیر سامورایی هست وایمیستن می‌گن: های نفس‌کش…؛ خب این از نشانه‌های سطحی نگریه. الان همین تقسیم‌بندی ارسطو رو ببینید چقدر تأمل می‌شه دربارش کرد.

می‌فرماید یک منی هستم و یک جهانی و یکی جسم و این منی که هستم دو پاره ام، یکی روح و یکی جسم. نسبت تمام این سه ضلع قابل بحثه. اصلا همین من هستم می‌شه موضوع بحث دکارت. این من شناسنده رو بهش می‌گن سوژه( تعریف مختصر و غیر دقیق). دکارت اومد خشت اول رو روی همین گذاشت. بعد یکی اومد شک ایجاد کرد و گفت: آقا این سوژه‌ای که تو می‌گی نسبت به ابژه، آن چیزی که باید بشناسد، پر از شک و تردیده. رو نسبت شناخت سوژه بر ابژه داره بحث می‌کنه جناب هیوم. بعد کانت اومد دوازده سال درمورد این شک شوپنهاور اندیشید. بعدش شوپنهاور اومد نقدی نسبت به همین بحث کانت مطرح کرد. بعد نیچه اومد نسبت به شوپنهاور نقدایی رو مطرح کرد. فردی به اسم هوسرل اومد در نسبت ما با جهان و در نسبت پدیداری ما با جهان بحث‌هایی رو مطرح کرد. بعد شاگرد ایشون، هایدگر اومد گفت: استاد من درست می‌گه ولی یه بحث‌های دیگه‌ای هم هست و این شد اندیشه هایدگر.

تمام این بحث‌ها پیرامون چی داره شکل می‌گیره؟ نسبت من و جهان. همین تقسیم‌بندی شسته و رفته‌ی راحت، تبدیل می‌شه به قرن‌ها بحث و صحبت فیلسوفان. این می‌شه عمیق دیدن. از اون طرف تفکیک انسان به روح و جسم محل مناقشه است. بسیاری از اندیشمندان نپذیرفتن این تقسیم‌بندی رو. از جمله شوپنهاور، تمام بحث‌هایی که به روح منتسب می‌کنن رو کارکرد مغز می‌گیره. بعضی از نوروساینتیست‌ها هم به همچین عقیده‌ای باور دارن. راه درست چیه؟ پذیرش بی دلیل حرف‌های دسته مقابل؟ یا عمیق فکر کردن؟ عمیق فکر کردن ما رو وادار می‌کنه به نگاه کردن، به استدلال درست در باب موضوع. این جوری هم نیست که بگیم طرف مقابل فقط دارن حدیث و روایات می‌گن. به نظر من دشوارترین اثر هگل درباب روحه، به اسم پدیدارشناسی روح. اون ور هم استدلال و بحث وجود داره. بحث‌های عمیق. مثل جمله این که آیا علم ماده است یا علم فراماده است؟ اگر علم ماهیت غیر مادی داره، آن چیزی که در انسان مخاطب این علم و ‌هاضمه اون هست چیه؟ آنچنان که ما اگر غذا می‌خوریم هاضمه‌ای چون معده داریم که اون غذا رو هضم می‌کنه، اگر نفس می‌کشیم، ریه‌ای داریم که هوا رو هضم می‌کنه، اگر می‌بینیم، چشمی داریم که نور رو هضم می‌کنه، اگر علم رو هضم می‌کنیم باید چیزی در ما باشه از جنس همون علم که اون رو هم هضم بکنه، حالا بحثش مفصله.

بعضی‌ها این بحث رو می‌برن تو متافیزیک. هرگز متافیزیک از فیزیک مستقل نیست. یعنی نمی‌تونی بگی اگه اون علم متافیزیکی هستش بهش بگو بدون صدا و اسباب و وسایل منتقل شه، خب نمیشه. باز دوباره یه عده‌ای هستند مثل شوپنهاور که متافیزیک رو قبول دارن اما با روح مشکل دارن.

خب به اندازه‌ی کافی آب رو گل آلود کردم، برم که ماهیم رو بگیرم.

خب برای اینکه متفکر شفاهی نباشیم باید عمل کنیم به اون حرفایی که زدیم. در این راستا می‌خوام نتیجه‌‌گیری کنم از حرفایی که زدیم. اما این حق شماست که بیش از نتایجی که من می‌گم و فراتر از آنچه که به عقل من می‌رسه نتیجه‌گیری کنید.

  • سطحی نگری فحش نیست، یک شیوه‌‌ی نگاه به موضوعاته، یک نوع انتخاب است که تهی از مزیت هم نیست، مثل سینی مزه. وقتی با دید سطحی امور رو می‌بینیم می‌تونیم وسیعت بیشتری از مسائل رو ببینیم. برداشت من این نیست که شوپنهاور می‌خواد فحش بده به ارسطو چون بلد هستش که فحش بده. کماکان اینکه گاه و بیگاه عرض ارادت هم می‌کنه خدمت هگل. او در کنار تمام مختصاتی که در نظام فکری ارسطو هست سطحی نگری رو هم، آورده. به عنوان مثال اون چیزهایی که تو پایان این جرعه گفتیم و به هر متفکر یه ناخونکی زدیم، نمونه‌ای از سطحی نگری بود. پس سطحی نگری نوعی دیدنه که امتیازها و مزایای خودش رو داره ولی به ما سیرشدگی رو نمیده.
  • برای در امان ماندن از سطحی نگری لازم است که ما به سخنان گذشتگان اشراف داشته باشیم. ایرادی نیست بر ارسطو که از احوالات کانت و هگل و دکارت بی خبر هست چون اینا بعد از ارسطو هستند. ایراد شوپنهاور به ارسطو اینه که چرا از گذشتگان خودش خبر نداره و سریع جهت‌بندی کرده؟ شتاب نکنیم در به حکم رسیدن. ما حالا حالا باید بخونیم و باید بدونیم تا برسیم به مجموعه‌ای از آن چیزی که گذشتگان گفتند و در بین این‌ها به یک داوری برسیم. پس نکته دومم اینه که لازمه‌ی عمیق دیدن، جامع بودن حوزه‌ی دانش است. من برای خودم به این نتیجه رسیدم که گول این صف کشی‌ها رو نخورم. شوپنهاور با هگل مشکل داره خب به من چه؟ من شاگرد هر دو اینان هستم و از هر دوشون می‌خونم. به قدر سوادم سعی میکنم بفهمم. برای اینکه از سطحی نگری در امان بمانیم جامعیت به ما وزن می‌ده که به هر نسیمی بلند نشیم.
  • ما وقتی به سراغ جامعیت می‌ریم و می‌خوایم نظرات متعدد رو بخونیم در معرض مهلکه‌ی پراکندگی و سرگشتگی هستیم. چاره‌ی سرگشتگی داشتن سوال هستش. انسان فرزی سوال مرکزی داره، سوالی داره که اگه به جواب برسه زندگیش رو دگرگون می‌کنه. انسان مسئله مند مسئله‌‌اش از درونش میاد. وقتی سوالی داری در هر دکانی بری سوال خودت رو می‌پرسی. اینکه جلال الدین بلخی می‌گه آب کم جو تشنگی آور به دست؛ چون این سواله اگر نباشه دنبال چی می‌گردی؟ یا اینکه می‌گن هر چیز که در جستن آنی، آنی؛ چون ما مسئله مونیم. وقتی که مسئله باشه رجوع به منابع متعدد ما رو گمراه نمی‌کنه. شما اهل دانشگاه و مشقید، تجربه کردید، وقتی برای پایان نامه دنبال مسئله‌تون می‌رید 2000 تا منبع هم می‌خونید مشکلی پیش نمی‌آد.

سرتون رو درد نیارم، این سه تا نتیجه‌ای بود که من گرفتم. شما هم تو سایت mey.ir، ذیل همین جرعه نتیجه‌گیری‌هاتون رو با من درمیون بذارید. تندرست و متفکر باشید. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87