متن کامل جرعه‌ی بیست و سوم

سلام هم پیاله‌های من

رسیدیم به جرعه‌ی بیست و سوم ، قبل از اینکه برسم به اصل حرفم ، اصل‌ترش رو می‌خوام به عرض شما برسونم. من فکر می‌کردم این مِی که میان من و شماست هم مطهر و هم پاک و هم پاک کننده است و این نوشیدنی‌ترین و زلال‌تری مِی‌ای است که می‌شه سر سفره آورد.

اما کدام مِی؟ کدام مِی هست که این خاصیت پاک کننده رو داشته باشه؟ و پاک کننده از چه؟ [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

حد متوسط بودن

(اول آخرین سوال رو پاسخ می‌دم) از میان مایگی. میان مایگی کجاست؟ جایی که من و تو ازش ارتزاق می‌کنیم. حد متوسط زیستن‌‌. اونجایی که پاخورش خوبه جمعیتش خوبه. دکان بخوای بزنی که نمیای ته کوچه بن بست خلوت بزنی؛ میای وسط غلغله جمعیت میان هیاهو می‌زنی. جنس می‌خوای تولید کنی که نمی‌ری آنچیزی که عشقته تولید کنی؛ می‌ری آنچیزی که عشقشه تولید می‌کنی، اون چیزی مشتری داره تولید می‌کنی. پروژه می‌خوای انجام بدی به میل کارفرما. پایان نامه می‌خوای بنویسی به فهم مدیرگروه، رییس گروه، استاد راهنما و قس علی هذا. مقاله می‌خوای بنویسی اونی که تایید می‌شه چاپ می‌شه. هرچیزی رو داری به فراخور میل دیگری کوک می‌کنی. این میان مایگی است.

اونجایی که تو داری آحادی از مردم رو متقاعد می‌کنی که تو رو در میان خودشون بپذیرند و این منِ تو رو تحویل بگیرن ما تحویلت بدن، میان مایگی است. از میان مایگی مختصری نوشتم هم تو صفحه‌ی اینستاگرامم و هم تو وبلاگم می‌تونید سرچ کنید، پیدا کنید و بخونید؛ سرچ بکنید پیدا می‌شه پیدا هم نشد فدا سرتون خودتون بهش فکر بکنید به چیزهایی بیشتر از اینا که من گفتم می‌رسید. این میان مایگی فحش نیست، اقتضای اجتماعی شدنمون است و جامعه پذیر شدن، جامعه کی رو می‌پذیره؟ از خودشون رو ، از خودشون کیه؟ حد متوسط بودن.

ما در این بساط میان مایگی سفره پهن کردیم و داریم ارتزاق می‌کنیم لازم نیست مصادیقش رو من بگم، شما هم می‌دونید دیگه. ما تب کرده‌ی همین زمستانیم. من بعضی وقتها می‌گم، آخه این چه شعریه فرموده ( ماه و خورشید و فلک درکارند/ تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری) آخه این چه نونی هستش؟ خود نون را دارن وسط بازار غفلت می‌دن. گاهی به خودم می‌گم، حسام این چه کاریه چهارساعت از عمرت رو گذاشتی تو جلسه تا به یکی، یک سوال غلط رو جواب درست بدی. به یک نفری که نمی‌فهمه بگی تو می‌فهمی حالا که حکم زدن، تو رییسی. خب این رو مثال می‌گم نرید به رییس های من گیر بدید.

اصالت زندگی

می‌خوام بگم همه مون حاصل همین فضاییم. اونی که دلمون براش تنگ می‌شه اصالت، فردیت است. اصلت چیه؟ پاسخ به سوال اصالت چیست راهیه گه باید دنبالش کنیم ببینیم تهش چیه، البته اگر ته-یی- داشته باشه. اصلا دنبال جواب فست فودی بودن، اینکه بری دکه‌ی یه نفر بری بگی جواب بگو من می‌خوام برم . چهارتا گزینه بگو یکی از آنها را انتخاب کنم. اینها مال جهان میان مایگی است. ادبیات اینجا نیست این آچار به پیچی که اینجا نیاز داریم نمی‌خوره. زندگی اصیل زیسته می‌شه تا فهمیده بشه، تدریجی الحوصولی است، آهسته آهسته می‌شود.

حداقل به اندازه اون چیزایی که تا الان خوندیم ، لااقل اونی که تو جرعه‌ی قبل شنیدیم؛ شوپنهاور داره تو صفحه‌ی 20 کتابی که مطالعه می‌کنیم، درباب حکمت زندگی، چی گفت(بذارید از رو بخونم) “آدمیان حتی در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند”. از این جمله خیلی چیزها می‌شه فهمید اولیش اینه که جهان‌های ما به اعتبار خودمون متفاوته پس شاید زندگی اصیل این است که من آن جهانی را دریابم  که لااقل من درمیابم . لااقل یه حدی از روز یا عمر رو صرف اون چیزی بکنم که آن جهانی که از آن من است رو کشف بکنم و به فهم بیارم.چه بسا اصالت زندگی من در پی همین جهان من، یافتن باشه. اگرچه من ناگزیرم به با دیگری بودن و قابل تفکیک نیستم ازجهان پیرامون خودم.

اینگونه است که فکر می‌کردم این می(اقا یا خانم) تطهیرکننده است و مطهر است چون از جنس تفکره. ما رو از میان مایگی پاک می‌کنه و فرصت زندگی اصیل می‌ده، لااقل ما رو در مسیر اصالت قرار می‌ده.

این مقدمه‌ی مفصل پیش‌درآمد جرعه‌ی بیست و سوم تقدیم شما. گفتنیه این جرعه موضوعی است که خودم زیاد سرش معطل و گرفتارش بودم.

شناختنِ شناختن

در تاریخ تفکر، اهل تفکر، این اندیشمندان  یا فلاسفه یا هرچیزی که شما می‌گین بهش و نامش خیلی هم اهمیت نداره؛ به موضوعات متعددی مشغول بودن و بهش فکر می‌کردن شاید شسته، رفته‌ترین حالتی که می‌شه بهش پرداخت همین نظمی است که شنیده‌اید (زکجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم) اما همه‌ی سوال‌ها به این سوال خلاصه نمی‌شه یک سوال دیگری که عمرها در اون سپری شده و قرن‌ها توش صرف شده اینه که می‌گه شناخت چیست؟ خود شناختنِ شناختن مسئله‌ی مهمیه. خیلی در این مورد اندیشیدن که کی می‌شناسد و فرایند شناختن چیست یا آن چیز، به چه توصیفی یا مقامی برسد قابل شناختن می‌شه. این شناخت چقدر دوام داره با چی زدوده می‌شه؟ با تردید، با انکار. بعد اگر آن چیزی که من شناختم با تردید روبه‌رو شد؛ آخرش چی دستم می‌مونه ؟ اینکه مثل حوضی است که زیرآبش رو کشیده باشن. اگر قراره ما هی شناخت بسازیم بعد هی یکی بگه شک کردم، (نمی‌دونم تو بچگی تون از این بازی ها داشتید یا نه ما تو بچگی باید گردو شکستن می‌کردیم، حالا برای اینکه تیمی که توپ دستشه، توپ رو از دستش دربیاریم و …،چی بود گردو شکستن؟یکیمون از سمت راست و دیگری از سمت چپ ؛یکی یکی می‌گفتیم گردو شکستم ، گردو شکستم. قدم قدم می‌اومدیم سمت هم ، آخرش هم می‌گفتیم سرت رو زدم شکستم. تو رو خدا می‌بینید تفریحات بچگی ما رو، من احساس می‌کنم مال سه قرن پیش رو دارم تعریف می‌کنم.) اگه قرار باشه مدل تفکری ما هم این باشه؛ یافتم، شناختم. اون یکی بگه شک کردم. هی ما شیشه بسازیم او سنگ. هی من بیابم او برباید. خب این دیگه چه بساطیه؟ تهش چیزی نمی‌مونه.

بعضی ها همین توهم رو درمورد تاریخ فلسفه دارند، فکر می‌کنن فلاسفه(دور از جون شما) یه سری آدم‌های زائل العقلی بودند تو تیمارستان به نام جهان. بعد هی این می‌اومد یک چیزی میافته بعد اون یکی می‌زده خراب می‌کرده، می‌گفته: دیدی خراب شد. بعد، بعدی میومد اون رو می‌زده خراب می‌کرده. این روایت صحیحی از تاریخ فلسفه نیست.(اینکه پیشرفت رو نمی‌سازه اخه) خشت های هم رو نترکوندن، خشت بر روی خشت گذاشتند. یعنی همین الان من و شما که داریم حرف می‌زنیم عصاره‌ی چندهزار سال اندیشه در دست رس ماست.(یجایی تو انسانک گفته بودم ما چند هزار سال بشریم در قامت یک تن) پس اینطور نیست که بشود هی شناخت رو با شک از دست داد. اما به هر حال شک و شکاکیت مسئله‌ای جدی بوده. اساساً خیلی از اون چیزی هایی که ما امروزه می‌بینیم تو فلسفه و منطق، حاصل تکاپوی خیلی از کسانی بوده که می‌خواستن پاسخ شکاک‌ها رو بدن. ارسطو پنجه تو پنجه‌ی شکاک‌های سوفسطایی انداخت، کانت پنجه تو پنجه‌ی شکاک هیومی ولی به هر حال ما قراره به شناخت برسیم.

آغاز تفکر

اقا ، خانم یک لحظه روش فکر بکنید. من اگه قرار باشه از یک جایی شروع بکنم به تفکر؛ یعنی بخوام بگم این نقطه رو قرار می‌دم به عنوان نقطه‌ی مرکزی یا ابتدایی ، این نقطه ابتدایی باید یقینی باشه. ما نمی‌تونیم به شک بند رخت آویزان کنیم بلکه یه دیوار سفتی لازم است که یک میخ محکمی توش فرو کنیم بگیم دیگه آغاز شد، بندمون بهش ببندیم، بقیه اش رو پیش بریم. شناختن مثل صخره نوردی است تو باید این ریسمانت رو یجایی محکم کرده باشی، فیکس کرده باشی. محکم ما کجاست؟

چنین است که هست و چنین هست که است این رو من اینجا فیکس می‌کنم؛ مو لای درزش نمی‌ره. بقیه‌ی شک‌هامون رو شروع می‌کنم یک به یک تبدیل کردن به شناخت و دانایی. گزاره‌ی اول کجاست؟ میخ رو کجا بکوبیم. عالیجناب دکارت به این سوال اندیشید و یک پاسخی رو مطرح کرد که پاسخ مقبولی هم افتاد به هر حال دنبال این بود که بگه ازکجا شروع کنیم به اندیشیدن. اگه می‌خواست بگه از حقیقت شروع می‌کنیم که اصلا خود شناخت حقیقت مساله‌ی ماست. اگه بگیم از خدا شروع می‌کنیم آنچنان‌که تعبد ایجاب می‌کنه باید بگیم که رخصت می‌دید، بپرسیم تعبد چی است یا نه؟. اگر قراره از خدا شروع کنیم بگو ببینم خدا چه نیست؟ می‌تونیم به یک تعریفی برسیم؟ می‌تونیم اصلا درباره‌ی او فکر بکنیم؟ خب روی همه‌ی اینا تاریخی سپری شده و مدعیانی داشته و دعواها کردند. دکارت گفت من یک گزاره‌ایی دارم که نمی‌تونی باطلش کنی؛ آن چیزی که درش یقین هست؟ چه چیزی هست ؟ یقین! یقین چیه؟

یقین چیست؟

رفیقم این سوال یقین چه چیزی هست؟ خیلی برام وقت گیر بوده، خیلی گرفتارم سرش. یقین چیه؟ همه بهم می‌گن که باید حرکت کنی تا به یقین برسی، به یقین برسم یعنی به چه چیزی برسم؟؛ من با یک عده آدم‌هایی در زندگیم روبه رو هستم که اینا از نظر فکری سنگ فکرند، منجمدن. تحولی در اندیشه شون نیست، کسی که در پنجاه سال اخیر، 5 تا سوال جدید به ذهنش نیومده. اون سوال‌هایی رو هم که داشته از قبل جواب هاش رو بهش گفتن، اونم توش تحولی ایجاد نشده. بعد بهش می‌گی که سختت نیست این زندگی بی سوال، اونم می‌گه من به یقین رسیدم. این یقین است؟ ایا یقین کاوری است برای تعصب، برای انجماد؟ ما به چی می‌گیم یقین ؟ من به سمت چی حرکت کنم که بدونم دارم به سمت کمال حرکت می‌کنم و بهش یقین پیدا کنم. حالا تو فلسفه‌ی مدرن یقین خیلی مسئله شون نیست، دغدغه شون نیست. ولی ما که سبز شده‌ی خاک این دیاریم یقین دغدغه مون است ، سودامون است.

شما تو عرفان نظری بخونید، ببینید تقسیم شده : علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین. بعد برای هرکدوم از اینا انبوهی توضیحات هست. من که این توضیحات رو نمی‌چشم چون خودم نرسیدم به یقین. من چه گلی به سرم بزنم با انبوهی از این تئوری و تفاسیر. دغدغه‌ی من بوده بهش فکر کردم. سرانجام همین جواب دکارت برام رضایت بخش بوده و فعلا باهاش در صلحم لااقل. چرا از زبان دکارت می‌گم چون فلسفه‌ی غرب این رو با زبان دکارت باور کرده است، خیلی بعیده که شما بگین این یک جوابیه که اولین بار دکارت داده این رو بوعلی سینا هم گفته، دعوا سر این نداریم که اولین بار کی گفت، به نظرم قابل اثبات هم نیست که بگیم اولین بار دکارت گفت. به همین خاطر به کلماتم دقت بکنید با موچین این کلمات رو انتخاب کردم. جامعه‌ی اندیشمندان اون زمان این جمله رو با همین کلمات از دکارت پذیرفتند و قبول کردند.

من هستم…

چه بوده آن جمله؟ ” من هستم.” دکارت می‌گه : ((من هستم سرآغاز اندیشیدن است.)) بعد شما شاید این تعبیر رو هم شنیدید می‌گه من می‌اندیشم پس هستم. بعد یه عده‌ای تردید کردند که این اصلا استدلال صحیحی نیست. فهم من اینه که اصلا دکارت اقامه‌ی دلیل نکرده ، ادله‌ای ارائه نکرده برای  من هستم. تو می‌خوای بگو من می‌اندیشم پس هستم، من می‌پرسم پس هستم من عاشق می‌شم پس هستم و …. . اینها کلمه آرایی است استدلال نیست اصلا؛ اقامه دلیل نیست. همین که تو از من بخوای ثابت کنم، من هستم. یعنی تو من رو شناختی؛ من با این یقین به فهم می‌رسم، چشم  بازمی‌کنم. سرآغاز فهم من، یقین براین است که من هستم. اینجا بود که احساس کردم؛ آهان فهمیدم. بقول این بازاریاب ها که می‌گن: آهان مومنت باید بسازی.)) آها مومنتم شد.

اره دیگه راست می‌گه، یقینه دیگه؛ از کجا فهمیدی یقین است حسام؟ از اونجا که اگه فردا صبح تمام خبرگزاری‌ها بگن که من حسام ایپکچی نیست انگونه که نبوده، همه‌ی آدم‌های عالم بیان بگن حسام نیست. آیا لحظه‌ایی تردید می‌کنی تو در بودن خودت؟ درمورد من، کسی هرگز نمیتونه یقینم به من هستم رو از دستم دربیاره، هیچ p قابل تصور نیست برام اگر به میدان بیاد آنگاه Q بشود من نیستم. یعنی بگم اگر کسی این شروط رو بتونه ثابت کنه می‌پذیرم که من نیستم؛ آقا هرکاری بکنی، خانم هرکاری بکنی، من هستم. این می‌شه یقین، یقین آن چیزی است که هیچ چیز دیگری نتونه اون رو از دستت خارج بکنه.

تا اینجا داشته باشید، دو سه تا نکته‌ی دیگه راجع به من هستم دارم که خدمت شما، من عرض کنم.

ساحت یقین

با این تجربه‌ایی که از گزاره‌ی یقینی داریم، یعنی همین جمله‌ی من هستم رو اگر بپذیریم بعنوان یک نمونه از امر یقین شده، یه چیزایی درمی‌آد. از جمله اینکه یقین مترادف، توقف نیست. من بر من هستم یقین دارم اما بر من چگونه هستم که یقین ندارم. من این رو دارم تماشا می‌کنم تو جرعه‌ی 21 درموردش صحبت کردیم، ما خودمون اولین تماشاچی خودمون هستم تا ببینیم چی از آب درمی‌آییم‌‌. پس یقین برچیزی به معنای توقف در آن چیز نیست، حرکت ادامه داره. اگر شما توقف رو بپذیرید یعنی برای علم یک پایان رو قائل هستید.

یک چیز دیگه که می‌شه درموردش فکر کرد اینه که من هستم حاصل استدلال نیست. یه جور دیگه هم می‌تونیم بگیم، هر آنچه با استدلال ثابت شده است می‌تواند با استدلال دیگری، استدلال بالاتری نقض شود. اساساً ساحت استدلال ساحت یقین وفرینی نیست. یحتمل تنها مستثنایی هم که می‌خواید برید سراغش اینه که برید سراغ چندتا بدیهیات ریاضی دست بندازید. اینکه کل اعم از جز. این استدلال است و هرگز قابل نقض نیست پس این یقینی است. اما اگر به هر طریقی یکی این مثال رو از ما بگیره بگه غیر این آیا چیز دیگری هم داریم که بگیم؟؛ بیاد بگه من بدیهیات رو می‌پذیرم اما دارم از یقینیات صحبت می‌کنم و یقینیات آن چیزی است که برتو چنان که فقط برتو است حاصل شده. یقین رو که نمی‌شه باطری به باطری کرد و گفت من یک یقین دارم بیا برای تو. بدیهیات ریاضی  رو تو داری به من می‌دی، محاسبه می‌کنی بهم نشون می‌دی. این بدیهیاته. یقین آن چیزی است که در تو می‌شود.

پدیدار شناسی روح

خب من بیشتر از این گردوخاک نکنم دربحث یقین، مزاحم آرامش ذهنی شما شدم. حالا برای اینکه یه حالی به روان، شادروان جناب آرتور شوپنهاور بدیم، می‌خوام یه مثالی بگم از جناب هگل.(بذارید اینجا از روی یادداشت بگم) ببینید اقای هگل کتابی داره به نام پدیدارشناسی روح تو یکی از جرعه هام سراغش رفتم؛ خب این کتاب منبع ما نیست تو پادکست می و من پیشنهاد هم نمی‌کنم شما بخرید، اما اگه خواستید بخرید اول چند ورقش رو بخونید ببینید به کار شما می‌آد یا نه.(بسیار بسیار کتاب دشواری است و دم آقایان اردبیلی و حسینی گرم که زحمت کشیدند و ترجمه کردند، این کتاب پدیدارشناسی رو هگل وقتی نوشته که 38 ساله بود؛ یعنی هم سن و سال ماها بوده، یعنی به سن فعلی من نزدیکتر بوده) کتاب هگل شش وجهی است یعنی شش تا ستون داره. ستون1: آگاهی، ستون2: خودآگاهی، ستون3: عقل، ستون4: روح، ستون5: دین و ستون6: دانش مطلق. بیشتر از این هم بلد نیست هم بگم (خیلی باهاش کشتی گرفتم ولی هنوز با ادبیات اندیشه‌ی هگل آشنا نیستم) یه جمله‌ایی رو یادداشت کردم از صفحه‌ی 150 این کتاب(چرا گفتم برای شادی روح شوپنهاور، برای اینکه می‌دونیم شوپنهاور بسیار کل کل داشته با هگل و اون رو یک شیاد می‌دونسته نه فیلسوف، اما این واقعا گزاره‌ی منصفانه‌ایی نیست. هگل رو باید فهمید به عنوان یک فیلسوف، ما لااقل شاگرد هردو هستیم.)

یقین به خویشتن

گزاره اینه، توی زیر فصل خودآگاهی هگل می‌فرماد: ” ما با خودآگاهی وارد موطن حقیقت شده ایم” (اصلا تیتر این بخش هم یقین به خویشتن ترجمه شده است. من نمی‌دونم آلمانی این کلمه چی بوده ولی می‌دونم که اقای اردبیلی مترجم دقیق و پروسواسی است اگر گفته یقین یعنی کلمه بهتر دیگری نداشتیم براش تو فارسی. به همین خاطربا قطعیت بیشتری می‌تونم استفاده کنم از کلمه یقین) یقین من هستم همون میخ محکمی است که باید به دیوار حقیقت بزنیم و بند رختمون رو بهش بیاویزیم و بعد بیاندیشیم. یک به یک سعی بکنیم شک های پیش رویمون رو به این یقین تا حد ممکن نزدیک بکنیم و به این فرآیند بگیم شناخت. شناخت حداقل دو عنصر نیاز داره یکی شناسا، آن کسی که می‌تواند بشناسد. دوم موضوع شناخت، آن چیزی که قابل شناختن است. جناب دکارت اومد گفت این من هستم، منی است که استطاعت آگاهی دارد اول بر من بودن خودش آگاه می‌شه و چون من رو شناخت این می‌شه خشت اول و مبنای بقیه‌ی شناخت‌های او. به این من شناسنده هم می‌گیم سوژه.(اینکه شما دیدید خیلی جاها درمورد سوژه‌ی دکارتی صحبت می‌کنن این منظورشونه به فهم عامیانه‌ی من) آن چیزی که به شناخت درمیاد رو بهش می‌گیم ابژه.

ذهن و عین

حالا همه‌ی اینها رو گفتیم تا برسیم به صفحه‌ی 21 کتاب ، تو صفحه 21 کتاب لطف کنید خودتون مطالعه کنید در سطر 15 و 16، شوپنهاور این کلمات رو می‌گه ” براین اساس است که هر واقعیتی که شناخته و ادراک می‌شه از تعامل دو نیمه ادراک می‌گردد، ذهن و عین، درست همانطور که آب الزاماً از اتصال تنگاتنگ اکسیژن و هیدروژن تشکیل می‌گردد. بنابراین اگر نیمه‌ی عینی کاملا یکسان،(نیمه عینی مثل چی؟ مثل محیط پیرامون) و نیمه‌ی ذهنی متفاوت باشد(یعنی آن چیزی که در ذهن تو است متفاوت باشه) ، چناچه عکس این نیز صادق است یعنی ذهن‌ها برابر باشه اما عین روبه‌رو تغییر بکنه آنگاه واقعیت موجود چیز کاملاً دیگری است.” این رو برای چی می‌گه ؟برای اون چیزی که تو جرعه‌ی قبل درموردش صحبت کردیم، آدمیان در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند که این جمله ادعا بود و استدلالاش رو در صفحه‌ی 21 خوندیم باهم.

شوپنهاور جان چرا همچین چیزی می‌گی؟ می‌‌گه چون محیط یکسان است این شد یکی از رکن‌های شناخت، فرض کن عین برابر باشه؛ رکن دوم که ذهن است نابرابر است. من با ذهن حسام دارم این عین رو می‌بینم تو با ذهن خودت جهان رو داری می‌بینی. پس شد جهان مساوی با محیط نیست. این خیلی برداشت مهمی است که توجلسه‌ی قبل پاس گلش رو دادیم که این جلسه گلشو بزنیم. وقتی داره جهان رو با محیط متفاوت می‌کنه ما باید بدونیم که در ادبیات شوپنهاور محیط با جهان یکسان نیست، این اولاً. ثانیاً آنچه که جهان است در ذهن من شکل می‌گیره پس هر انسانی جهانی متفاوتی با انسان دیگر دارد، این خیلی گزاره‌ی مهمی است که من و تو دریابیم جهان انگونه است که من درمیابم نه اینکه یک جهانی است و من دربیابم.

شناخت شناسی

پس جرعه‌ی 23 رو به یک جمع‌بندی مهم منتهی می‌کنیم که جهان یک چیز یا یک شئ نیست که وقتی ما می‌گیم جهان یک  چیز رو برداشت کنیم بلکه میان من و جهان مناسبتی است که هر من جهانی رو ادراک می‌کنه. اینکه نسبت من و جهان چیست محل فکر است. این تقسیم به سوژه و ابژه جای فکر داره. این تصویری که شما در این دقایق شنیدید ساحل بحث اپیستمولوژی است یا شناخت شناسی است؛ و یادمون هست که داریم تفکرات اندیشمندی رو مطالعه می‌کنیم که مهم‌ترین دغدغه‌اش این بوده که جهان رو بررسی کنه وآن کتابی که نوشته اسمش هست جهان همچو اراده و تصور.

بحث مون تا به اینجا رو نگه داریم، به شرط بودن و بقا ادامه‌ی گفت‌وگوی ما باشد تا جرعه‌ی 24 . [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

شوپنهاور از اصطلاحی استفاده کرده است که مترجم انگلیسی آن را genuine personal advantages ترجمه کرده و در این ترجمه تاملاتی قابل عرض بود که تقدیم شد. مهمتر اینکه در دسته بندی نخست شوپنهاور (از دسته بندی‌های سه‌گانه مطرح شده در جرعه قبل) نیز تقسیم جدیدی قابل طرح است. به عبارت دیگر، همان عنوان نخست به دو بخش تقسیم می‌شود که در جرعه بیست و دوم به آن پرداخته‌ام.

منبع
در باب حکمت زندگی صفحه 20

متن کامل جرعه‌ی بیست و دوم

هم پیاله‌های من سلام

امیدوارم خوب و تندرست باشید ؛ رسیدیم به جرعه‌ی بیست ودوم .برای این که وقت شما رو صرف امر بی‌جا نکنم، بی مقدمه می‌ریم سراغ متن کتاب، صفحه‌ی بیست کتاب درباب حکمت زندگی شوپنهاور هستیم. پاراگراف اول رو اینجور شروع می‌کنه شوپنهاور:

تفاوت‌هایی که تحت عنوان اول مشاهده می‌کنیم -الان دیگه عناوین رو شما حضور ذهن دارید؛ یعنی فرض ما این است که در اپیزود قبلی شنیدید. سه عامل رو شوپنهاور تفکیک کرد و گفت سرنوشت من انسان فانی متاثر از این سه آیتم یا تیتر است. درمورد عنوان سوم به تفصیل صحبت کردیم. اینجا در مورد عامل اول صحبت می‌کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

برگردیم به صحبت های شوپنهاور- میگه تفاوت‌هایی که تحت عنوان یعنی آنچه هستم مشاهده می‌کنیم، تفاوت‌هایی هستند که طبیعت میان انسان ها نهاده و از این واقعیت می‌توان نتیجه گرفت که تاثیر این‌ها بر سعادت یا شوربختی انسان بسیار اساسی‌تر و پردامنه‌تر از تاثیر تفاوت‌هایی است که صرفاً توسط خود انسان‌ها تعیین می‌شوند و در دو عامل بعدی آمده است.” خب تو این پاراگراف شوپنهاور موضوع بسیار بسیار مهمی داره مطرح می‌کنه و البته به فهم من موضوع خیلی مهمی رو هم اشاره نمی‌کنه یا با وضوح کافی نمی‌گه که من می‌خوام خدمت شما عرض کنم.

قبل از اینکه به عرض خودم برسم دقت بکنید به سطر پایانی پاراگراف ، می‌گه: تیتر دوم و سوم یعنی آنچه من دارم و آنچه من می‌نمایم توسط خود انسان ایجاد می‌شه اما دسته‌ی اول آن چیزی است که خودِ من توش نقشی ندارم. پس تا همین الان که داریم صحبت می‌کنیم اون تقسیم‌بندی سه گانه‌ی جرعه‌ی قبل به یه تقسیم‌بندی جدید در دو بخش تفکیک می‌شه. تیتر اول به تنهایی می‌شه یک دسته یعنی آنچه هستم خودش می‌شه یک دسته؛ آنچه می نمایم و آنچه دارم می‌آد تو دسته‌ی دوم چرا؟ چون توسط خود انسان‌ها تعیین می‌شود. این دسته‌بندی پنهان رو ازکجا آوردی حسام؟ از سطر پایانی پاراگرف اول صفحه‌ی 20، یعنی اگه بخوایم سطرشماری بکنیم میشه سطر 6.

تا به اینجا رو شما داشته باشید من درمورد دسته‌ی اول هم عرضی دارم که بهتون می‌گم؛ شوپنهاور اینجا یه بحثی رو مطرح می‌کنه با کلماتی که یکم ما رو سردرگم می‌کنه که آیا واقعا داری به دوچیز مختلف اشاره می‌کنی یا یک مقوله را داری با کلمات متفاوتی توضیح می‌دی. می‌گه آقاجون، خانم جون؛ اگه تو به خوشبختی و بدبختی یا سعادت و ناسعادتی می‌رسی این وضعیت بیشتر از آن‌که متاثر باشه از آن چیزهایی که به دست می‌آری یا نمایش می‌دی، تحت تاثیر آن امکاناتی است که طبیعت در اختیار تو قرار می‌ده.

طبیعت اولین کلمه‌ایی است که توجه من رو جلب کرده تو متن انگلیسی هم می‌گه Nature. بعد میاد جلوتر می‌گه من از این واقعیت نتیجه می‌گیرم که تاثیر اینها بر زندگی ما ، بیشتر از تاثیر دو دسته‌ی بعدی است. اینجا که کلمه واقعیت رو می‌گه داره به چیز متفاوتی اشاره می‌کنه، کلمه‌ایی که در انگلیسی Fact است. ما نمی‌دونیم که آیا شوپنهاور هر دوی این کلمات رو مترادف فرض می‌کنه یا یک منظور متمایزی تو ذهنش بود که از اینها استفاده کرده. اما به‌هرحال می‌خوایم تو این زاویه بیشتر تامل کنیم.

داستان زیسته‌ی نوزاد

میایم درحد یک دقیقه از زاویه‌ی دید یک نوزاد جهان رو تماشا بکنیم. کمی فانتزیه اینی که دارم تعریف می‌کنم ولی کمک می‌کنه که شدت این اثرگذاری واقعیت برخودمان رو بتونیم درک کنیم. نوزادی امروز متولد شده با چشم‌های نگران داره این جهان بیگانه‌ایی که در میان او افتاده رو نگاه می‌کنه. یه سری موجوداتی رو داره می‌بینه که دارن به او احساساتی رو ابراز می‌کنن البته که او معنای کلمه‌ی احساسات رو نمی‌دونه؛ براش غریبه است. اشک می‌ریزه، به آغوش می‌ره، احساس گرما و امنیت می‌کنه، صدای ضربان قلبی هست که اون رو می‌شنوه. آهسته آهسته می‌بینه که اون رو دارن به اسمی صدا می‌کنن، هربار می‌بینه که بهش میگن فلانی، فلانی بخند. فلانی ببین. کم کم یاد می‌گیره که این نام من است و بین من و کلمه یک مناسبتی وجود داره. آدم‌ها رو براساس پرتکرار بودن دسته‌بندی می‌کنه؛ یک خانم هست که همش هست(تازه خود کلمه‌ی خانم رو هم معناش رو نمی‌دونه). یک آقایی هست ولی گشنم میشه بهم غذا نمی‌ده. هویت‌های متمایزی رو می‌بینه. این آغوش برام خیلی امن است. پس هرآن چیزی که می‌تونم صرف بکنم تا به این آغوش برسم؛ گریه می‌کنه ، تقلا می‌کنه و بی تابی می‌کنه. در یک جنسیتی متولد شده، در یک برهه‌ایی از تاریخ، در یک نقطه‌ایی از جغرافیا متولد شده، میان یک فرهنگ و آدابی که پیش از وجود داشته. اصلا اون رو براساس آیینی به انسانیت ، آدمیت، فردیت می‌شناسند و براش نام می‌ذارن، غسلش می‌دن ، شناسنامه براش صادر می‌کنن و از همان نقطه‌ی آغازین یک عالمه شریعت و قانون و احکام بر او بار شده. این داستان زیسته‌ی همه‌ی ماست و سوال اینه که ما چه تاثیری روی اینا داریم؟ هیچ. اینها بودند و ما به این جهان وارد شدیم. حالا اینها چه تاثیری برما دارند؟ بسیار زیاد. یعنی ما در این میانه و گود است که فرصت بودن پیدا کردیم.

تاثیر واقیت بر انسان

شوپنهاور راست می‌گه و این قسمت از صحبتش بسیار دقیقه، می‌گه: این تاثیری که واقعیت بر تو می‌گذاره یا طبیعت بر تو می‌گذاره بسیار جدی‌تر از تمام کارهایی است که تو بعداً انجام می‌دی . من می‌خوام این جمله رو به بیان دیگری بگم؛ می‌خوام بگم: ای انسان؛ تمام آن چیزی که تو بعد از این به کار می‌گیری، کسب می‌کنی و نمایانده می‌شی برای اینه که بتونی این واقعیت رو برای خودت تحمل پذیر بکنی، بتونی با این واقعیت روبه رو بشی ودر این واقعیت برای خودات فرصت بودن ایجاد بکنی. یعنی آن دو آیتم دوم ، که می‌شه آنچه داریم و آنچه می‌نماییم و آنچه کسب می‌کنیم خودش فرع بر واقعیتی است که ما در ان متولد شده‌ایم اما واقعیت چیه؟

واقعیت چیست؟

پرسش واقعیت چیست، به فهم من از مهم‌ترین پرسش‌هایی است که آدمی می‌تونه بهش فکر کنه. عجیب اینه که این واقعیت رو بسیاری از نخبگان و اندیشمندان ما بدیهی فرض کردند؛ همه میدونیم واقعیت چیه، واقعیت اون‌ چیزی است که همه بهش می‌گیم واقعیت. اما مگه ما همه به یک چیز می‌گیم واقعیت. جناب پروفسور ویلیام گلسرف تئوریسن تئوری انتخاب، کتابی مرقوم فرمودند که به زحمت آقای دکتر صاحبی ترجمه شده به نام واقعیت درمانی. بفرمایید برید این کتاب رو مطالعه کنید، ببینید در این کتاب واقعیت درمانی چندصد صفحه‌ایی ، دو ورق استدلال در باب اینکه واقعیت چیست پیدا می‌کنید؟ ببینید اش چقدر شور است که کسی می‌آد چیزی ارائه میده به اسم واقعیت درمانی. اصلا تفکیک می‌کنه انسان‌ها رو به آن‌هایی که واقعیت شون رو می‌پذیرند و مسئولیت شون در برابر واقعیت رو عمل می‌کنن با کسایی که واقعیت رو نمی‌پذیرند. یعنی هم درمان مبتنی بر مفهوم واقعیت است و هم تفکیک اونایی که به درمان نیاز دارند یا ندارند براساس موضع شان نسبت به واقعیت مشخص می‌شه. دیگه ما جا مهم تر از اینجا داریم که شما بخواید به واقعیت اشاره کنید و بگید: واقعیت، چنین است. من نیافتم .

گویی واقعیت اونیه که اکثریت مردم بهش می‌گن واقعیت؛ این میل به جامعه است که تعریف می‌کنه چه چیزی واقعیته ولی حتی همینی هم که من دارم می‌گم هم نیست تو اون کتاب، برداشت من است، آخرین چیزی که به ذهن من رسیده اینه که مفروض داشتند که واقعیت چنین هست.

حالا آقای شوپنهاور شما که میگی واقعیت و fact مهمه! مهمه که من بدونم تو به چی میگی واقعیت؟ به نظر می‌رسه شوپنهاور در این قسمت از رویکرد طبیعت گرایانه صحبت کرده. می‌گه : واقعیت در این قسمت از صحبت آن چیزی است که طبیعیت در اختیار ما قرار داده و شامل یک سری از مفاهیم بنیادین می‌شه مثل اینکه من زن آفریده شده ام یا مرد، مثل اینکه من در تهران متولد شده‌ام یا در منهتن یا سیدنی یا کابل. طبیعت چنین کرده که من در دهه‌ی 60 متولد شدم، در دهه‌ی 70 متولد شدم. اینها می‌شه طبیعت. اما اینکه برای یک مرد متولد در دهه‌ی 60 در ایران، این مفاهیم پیشفرض گرفته شده به عنوان بایدها و نبایدها، طبیعت نیست که دیگه . اینکه سه سال قبل از تولد من در این سرزمین انقلاب شده که طبیعت نیست که دیگه ولی واقعیت است. واقعیت می‌تواند انشاء بشری باشه عملکرد گذشتگان من باشه ولی لزوماً ربطی به طبیعت نداشته باشه . بنابراین دایره‌ی واقعیت بزرگتر از دایره‌ی طبیعت می‌شه. اینکه اسم من حسام هست کارکرد طبیعت نبود که واقعیت است. واقعیت این بوده که پدر و مادر من این اسم رو برای من انتخاب کردند.

واقعیت آن چیزی است که ما در آن متولد می‌شویم، ما در ان هست می‌شویم. حالا یک نکته‌ی دیگه‌ایی هم داریم راجع به اون بند اول، یه‌بار دیگه برگردید به صفحه‌ی قبل، شوپنهاور اونجا می‌گه آنچه هستیم؛ دقیق تر این بود که همانطورکه بخش دوم به دو قسمت آنچه داریم و آنچه می‌نماییم تفکیک شده، بخش اول نیز به دو قسمت تقسیم بشه یکی به آنچه هستیم و دیگه آنچه در آن هست می‌شویم تقسیم بشه. آنچه هستیم قابل توسعه است؛ یعنی ما در مسیر بودن، هست خودمون رو می‌تونیم تغییر بدیم، رشدش بدیم. اصلا اگر ما آنچه هستیم رو تغییر ناپذیر و متعالی ببینیم تفکر معنا نداره، آموزش معنا نداره. اما آنچه ما در او هست می‌شویم یه سری از حقیقت‌هایی است که پیرامون ما رو فرا گرفته . اینم یه پیشنهاد یعنی اگه بعدا آقای شوپنهاور دیدید بهش پیشنهاد بدید که بند اول رو فلانی گفتش که می‌شه اینجوری هم نوشت. یه نفس تازه کنیم باز عرضم ادامه دارد.

خب به توضیحی که عرض کردم خدمت تون من پیشنهاد می‌کنم برای اینکه فهم مطلب رو بتونیم راحت‌تر سپری کنیم؛ آنچه که هستیم رو جدا کنیم از آنچه در آن هست می‌شویم. پاراگراف اولی که صحبت کردیم دررابطه با آن چیزی بود که در آن هست می‌شویم. مجموعه‌ایی از واقعیت‌ها که بخشیش حاصل طبیعت است و بخشیش حاصل اراده‌ی پیشینیان ما. اگه این تفکیک رو انجام ندیم فهم پاراگراف دوم برامون سخت می‌شه. همینطوریش هم بخاطر ترجمه‌ی فارسی و کلمه گزینی دقت در متن دشوار خواهد شد. چرا؟ چون اینجا داره میگه امتیازات واقعی ، بالادست هم گفته بود واقعیت ، سطر قبلش هم طبیعت. اینها کلمات ثابتی درمتن اصلی نبود ولی داره نزدیک به هم ترجمه می‌شه. اون چیزی که شوپنهاور داره صحبت می‌کنه براساس متن انگلیسی اینه : genuine personal advantages

یعنی مزیت‌های اصیل فردی. اینجا کلمه‌ی اصیل ما رو به معنا نزدیک‌تر می‌کرد تا کلمه‌ی واقعی چون قبلش مترجم محترم جناب آقای مبشری کلمه‌‌ی واقعی رو معادل Fact آورده و دوباره نمیشه که خط بعدیش بیایم از همون کلمه استفاده کنیم بعد بگیم منظورمون چیز دیگه‌ایی هش. گرچه تو دیکشنری معادل اصیل و واقعی رو هم نوشتند ولی پیشنهاد من اینه از کلمه‌سی اصیل استفاده کنیم، بگیم یک امتیازهای اصیل و فردی وجود داره که اینها نقش اساسی دارند در آنچه که هستیم. پس “هر آنچه هستیم” رو از آنچه که”در آن هست می‌شویم” جدا کردیم هم داریم می‌گیم که آنچه که هستیم اصلی‌ترین رکن رو داره در واقعیتی که پیدا خواهیم کرد.

خب شوپنهاور چطور برای ما مثال زده؟ این امتیاز اصیلی که می‌گی چیه آقای شوپنهاور؟ می‌گه عقل بزرگ ، فکر بزرگ Great mind

بعد چطور توضیح می‌ده!؛ می‌آد، می‌گه که چقدر فرق هست بین کسی که واقعا پادشاه است با کسی که روی استیج داره نقش یک پادشاه رو بازی می‌کنه ؟ خب خیلی فرق است بین سلطان واقعی و با بازیگر نقش سلطان. میگه اگر کسی بود که در آن دو دسته‌ی پایانی(یعنی آنچه که تملک می‌کند و آنچه که می‌نمایاند) پادشاه دیده بشعه، این پادشاه روی استیج هستش. این براساس رخت و لباسش و براساس باور تماشاچی‌ها هست که او را پادشاه کردند. اما اونی که واقعا پادشاه است این مقام رو از کسی نگرفته که، این مقام فردی خودش است. اصالت خودش است. اصالت با اون فکری هست که تو به اون متکی هستی. در ادامه می‌آد این مثال رو می‌زنه از متدوروس (جزء اولین شاگردان اپیکور) ،جمله‌اش هم جمله‌ی جالبیه من از رو می‌خونم، می‌گه :” زخم‌هایی که بر سعادت ما از درون وارد می‌شوند بسیار عمیق‌تر زخم‌هایی است که از بیرون به ما وارد می‌شوند.”)

مخالف مفهوم این جمله هم صادق است یعنی تو می‌تونی بگی مرهم‌هایی که برای آرام گرفتن و تسلا از درون برای ما کار می‌کنه بسیار کارگشاتر از مرهم‌هایی است که از بیرون به ما می‌رسه . اما چرا آن چیزی که درون ما هست بر سعادت ما موثر‌تر است. سطر 6 پاراگراف 3 پاسخ به این سوال است” زیرا سرچشمه‌ی مستقیم خرسندی یا ناخرسندی عمیق او که نخست از احساس، خواست و تفکر او حاصل می‌شود در اینجاست(درون ما) حال آنکه هر آنچه بیرون از اوست، فقط بصورت غیر مستقیم بر او تاثیر می‌گذارد.”

این جمله رو فقط درک  بکنید رسالت جرعه‌ی بیست و دوم حاصل شده. خوب عنایت بکنید تمام اتفاقات بیرونی چه وقتی برای شما تبدیل می‌شه به رضایت یا نارضایتی؟ تمام رخدادها و تمام این اتفاق‌هایی که امروز پیش روی ما هست تو جامعه یا تو خانواده یا توی زندگی یا توی کسب و کار، چه وقتی ما رو خوشحال یا ناراحت می‌کنه؟ آیا جز اینه که لحظه‌ایی بر ما موثر واقع می‌شه که فکر و احساس ما رو تحت تاثیر قرار بده ، رضایت یک نوع برداشت از واقعیت است. خرسندی و خوشحالی یک احساس نسبت به رخداد بیرونی است. رضایت که یک چیز بیرونی نیست که رضایت یک موضع درونی نسبت به یک اتفاق بیرونی است تو از چیزی راضی یا ناراضی می‌شوی ، کی راضی یا ناراضی می‌شه ؟ تو. پس این در درون توست. من نسبت به چیزی حس خوب دارم یا ندارم. حس کجا تشکیل می‌شه درمن‌.

آنچه بیرون است فقط محرکی‌ست برای اینکه درون من رو به یک استنباط برسونه. پس حرف بی‌حساب نیست می‌گه هر اتفاقی که بیرون است صرفاً محرکه؛ معنا در تفکر و حس آدمی شکل می‌گیره ،بعد متن رو ادامه می‌ده” به این علت وقایع یا روابط بیرونی یکسان بر هر کسی تاثیر کاملاً متفاوت دارند و عالمیان حتی در محیطی یکسان در جهانی متفاوت زندگی می‌کنند”. چون جهان در واقع برداشتی است که تو محرک ها و رخدادهای بیرونی داری. چون جهان تو ، تویی و این تویی که چیزی به اسم جهان رو برای خودت به رسمیت می‌شناسی و تعریف می‌کنی.

پس مفهوم واقعیت بدیهی نیست اگر هرکسی جهان متفاوتی داره پس چطور آقای اندیشمند آقای نظریه پرداز داری واقعیت من رو بر اساس فهم خودت تعریف میکنی حداقل بپذیر که مفهوم واقعیت بدیهی نیست تا خودت رو ملتزم به اندیشیدن پیرامون معنای واقعیت بدونی.

ادامه‌ی متن تصدیق همون گفته‌های پیشینی هستش.” زیرا انسان فقط تصورات، احساسات و اراده‌ی خود را بی‌واسطه درک می‌کند و عوامل بیرونی تنها از طریق اینها بر او تاثیر می‌گذارند.” جهانی که هر کس در آن زندگی میکند عمدتاً به شیوه‌ی نگرش خود او وابسته است.

خب صحبت ما تا پایان صفحه‌ی 20 باشه و الباقی برای جرعه‌ی آتی. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87