جرعه 22: مزیتهای اصیل فردی
شوپنهاور از اصطلاحی استفاده کرده است که مترجم انگلیسی آن را genuine personal advantages ترجمه کرده و در این ترجمه تاملاتی قابل عرض بود که تقدیم شد. مهمتر اینکه در دسته بندی نخست شوپنهاور (از دسته بندیهای سهگانه مطرح شده در جرعه قبل) نیز تقسیم جدیدی قابل طرح است. به عبارت دیگر، همان عنوان نخست به دو بخش تقسیم میشود که در جرعه بیست و دوم به آن پرداختهام.
منبع
در باب حکمت زندگی صفحه 20
متن کامل جرعهی بیست و دوم
هم پیالههای من سلام
امیدوارم خوب و تندرست باشید ؛ رسیدیم به جرعهی بیست ودوم .برای این که وقت شما رو صرف امر بیجا نکنم، بی مقدمه میریم سراغ متن کتاب، صفحهی بیست کتاب درباب حکمت زندگی شوپنهاور هستیم. پاراگراف اول رو اینجور شروع میکنه شوپنهاور:
تفاوتهایی که تحت عنوان اول مشاهده میکنیم -الان دیگه عناوین رو شما حضور ذهن دارید؛ یعنی فرض ما این است که در اپیزود قبلی شنیدید. سه عامل رو شوپنهاور تفکیک کرد و گفت سرنوشت من انسان فانی متاثر از این سه آیتم یا تیتر است. درمورد عنوان سوم به تفصیل صحبت کردیم. اینجا در مورد عامل اول صحبت میکنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
برگردیم به صحبت های شوپنهاور- میگه تفاوتهایی که تحت عنوان یعنی آنچه هستم مشاهده میکنیم، تفاوتهایی هستند که طبیعت میان انسان ها نهاده و از این واقعیت میتوان نتیجه گرفت که تاثیر اینها بر سعادت یا شوربختی انسان بسیار اساسیتر و پردامنهتر از تاثیر تفاوتهایی است که صرفاً توسط خود انسانها تعیین میشوند و در دو عامل بعدی آمده است.” خب تو این پاراگراف شوپنهاور موضوع بسیار بسیار مهمی داره مطرح میکنه و البته به فهم من موضوع خیلی مهمی رو هم اشاره نمیکنه یا با وضوح کافی نمیگه که من میخوام خدمت شما عرض کنم.
قبل از اینکه به عرض خودم برسم دقت بکنید به سطر پایانی پاراگراف ، میگه: تیتر دوم و سوم یعنی آنچه من دارم و آنچه من مینمایم توسط خود انسان ایجاد میشه اما دستهی اول آن چیزی است که خودِ من توش نقشی ندارم. پس تا همین الان که داریم صحبت میکنیم اون تقسیمبندی سه گانهی جرعهی قبل به یه تقسیمبندی جدید در دو بخش تفکیک میشه. تیتر اول به تنهایی میشه یک دسته یعنی آنچه هستم خودش میشه یک دسته؛ آنچه می نمایم و آنچه دارم میآد تو دستهی دوم چرا؟ چون توسط خود انسانها تعیین میشود. این دستهبندی پنهان رو ازکجا آوردی حسام؟ از سطر پایانی پاراگرف اول صفحهی 20، یعنی اگه بخوایم سطرشماری بکنیم میشه سطر 6.
تا به اینجا رو شما داشته باشید من درمورد دستهی اول هم عرضی دارم که بهتون میگم؛ شوپنهاور اینجا یه بحثی رو مطرح میکنه با کلماتی که یکم ما رو سردرگم میکنه که آیا واقعا داری به دوچیز مختلف اشاره میکنی یا یک مقوله را داری با کلمات متفاوتی توضیح میدی. میگه آقاجون، خانم جون؛ اگه تو به خوشبختی و بدبختی یا سعادت و ناسعادتی میرسی این وضعیت بیشتر از آنکه متاثر باشه از آن چیزهایی که به دست میآری یا نمایش میدی، تحت تاثیر آن امکاناتی است که طبیعت در اختیار تو قرار میده.
طبیعت اولین کلمهایی است که توجه من رو جلب کرده تو متن انگلیسی هم میگه Nature. بعد میاد جلوتر میگه من از این واقعیت نتیجه میگیرم که تاثیر اینها بر زندگی ما ، بیشتر از تاثیر دو دستهی بعدی است. اینجا که کلمه واقعیت رو میگه داره به چیز متفاوتی اشاره میکنه، کلمهایی که در انگلیسی Fact است. ما نمیدونیم که آیا شوپنهاور هر دوی این کلمات رو مترادف فرض میکنه یا یک منظور متمایزی تو ذهنش بود که از اینها استفاده کرده. اما بههرحال میخوایم تو این زاویه بیشتر تامل کنیم.
داستان زیستهی نوزاد
میایم درحد یک دقیقه از زاویهی دید یک نوزاد جهان رو تماشا بکنیم. کمی فانتزیه اینی که دارم تعریف میکنم ولی کمک میکنه که شدت این اثرگذاری واقعیت برخودمان رو بتونیم درک کنیم. نوزادی امروز متولد شده با چشمهای نگران داره این جهان بیگانهایی که در میان او افتاده رو نگاه میکنه. یه سری موجوداتی رو داره میبینه که دارن به او احساساتی رو ابراز میکنن البته که او معنای کلمهی احساسات رو نمیدونه؛ براش غریبه است. اشک میریزه، به آغوش میره، احساس گرما و امنیت میکنه، صدای ضربان قلبی هست که اون رو میشنوه. آهسته آهسته میبینه که اون رو دارن به اسمی صدا میکنن، هربار میبینه که بهش میگن فلانی، فلانی بخند. فلانی ببین. کم کم یاد میگیره که این نام من است و بین من و کلمه یک مناسبتی وجود داره. آدمها رو براساس پرتکرار بودن دستهبندی میکنه؛ یک خانم هست که همش هست(تازه خود کلمهی خانم رو هم معناش رو نمیدونه). یک آقایی هست ولی گشنم میشه بهم غذا نمیده. هویتهای متمایزی رو میبینه. این آغوش برام خیلی امن است. پس هرآن چیزی که میتونم صرف بکنم تا به این آغوش برسم؛ گریه میکنه ، تقلا میکنه و بی تابی میکنه. در یک جنسیتی متولد شده، در یک برههایی از تاریخ، در یک نقطهایی از جغرافیا متولد شده، میان یک فرهنگ و آدابی که پیش از وجود داشته. اصلا اون رو براساس آیینی به انسانیت ، آدمیت، فردیت میشناسند و براش نام میذارن، غسلش میدن ، شناسنامه براش صادر میکنن و از همان نقطهی آغازین یک عالمه شریعت و قانون و احکام بر او بار شده. این داستان زیستهی همهی ماست و سوال اینه که ما چه تاثیری روی اینا داریم؟ هیچ. اینها بودند و ما به این جهان وارد شدیم. حالا اینها چه تاثیری برما دارند؟ بسیار زیاد. یعنی ما در این میانه و گود است که فرصت بودن پیدا کردیم.
تاثیر واقیت بر انسان
شوپنهاور راست میگه و این قسمت از صحبتش بسیار دقیقه، میگه: این تاثیری که واقعیت بر تو میگذاره یا طبیعت بر تو میگذاره بسیار جدیتر از تمام کارهایی است که تو بعداً انجام میدی . من میخوام این جمله رو به بیان دیگری بگم؛ میخوام بگم: ای انسان؛ تمام آن چیزی که تو بعد از این به کار میگیری، کسب میکنی و نمایانده میشی برای اینه که بتونی این واقعیت رو برای خودت تحمل پذیر بکنی، بتونی با این واقعیت روبه رو بشی ودر این واقعیت برای خودات فرصت بودن ایجاد بکنی. یعنی آن دو آیتم دوم ، که میشه آنچه داریم و آنچه مینماییم و آنچه کسب میکنیم خودش فرع بر واقعیتی است که ما در ان متولد شدهایم اما واقعیت چیه؟
واقعیت چیست؟
پرسش واقعیت چیست، به فهم من از مهمترین پرسشهایی است که آدمی میتونه بهش فکر کنه. عجیب اینه که این واقعیت رو بسیاری از نخبگان و اندیشمندان ما بدیهی فرض کردند؛ همه میدونیم واقعیت چیه، واقعیت اون چیزی است که همه بهش میگیم واقعیت. اما مگه ما همه به یک چیز میگیم واقعیت. جناب پروفسور ویلیام گلسرف تئوریسن تئوری انتخاب، کتابی مرقوم فرمودند که به زحمت آقای دکتر صاحبی ترجمه شده به نام واقعیت درمانی. بفرمایید برید این کتاب رو مطالعه کنید، ببینید در این کتاب واقعیت درمانی چندصد صفحهایی ، دو ورق استدلال در باب اینکه واقعیت چیست پیدا میکنید؟ ببینید اش چقدر شور است که کسی میآد چیزی ارائه میده به اسم واقعیت درمانی. اصلا تفکیک میکنه انسانها رو به آنهایی که واقعیت شون رو میپذیرند و مسئولیت شون در برابر واقعیت رو عمل میکنن با کسایی که واقعیت رو نمیپذیرند. یعنی هم درمان مبتنی بر مفهوم واقعیت است و هم تفکیک اونایی که به درمان نیاز دارند یا ندارند براساس موضع شان نسبت به واقعیت مشخص میشه. دیگه ما جا مهم تر از اینجا داریم که شما بخواید به واقعیت اشاره کنید و بگید: واقعیت، چنین است. من نیافتم .
گویی واقعیت اونیه که اکثریت مردم بهش میگن واقعیت؛ این میل به جامعه است که تعریف میکنه چه چیزی واقعیته ولی حتی همینی هم که من دارم میگم هم نیست تو اون کتاب، برداشت من است، آخرین چیزی که به ذهن من رسیده اینه که مفروض داشتند که واقعیت چنین هست.
حالا آقای شوپنهاور شما که میگی واقعیت و fact مهمه! مهمه که من بدونم تو به چی میگی واقعیت؟ به نظر میرسه شوپنهاور در این قسمت از رویکرد طبیعت گرایانه صحبت کرده. میگه : واقعیت در این قسمت از صحبت آن چیزی است که طبیعیت در اختیار ما قرار داده و شامل یک سری از مفاهیم بنیادین میشه مثل اینکه من زن آفریده شده ام یا مرد، مثل اینکه من در تهران متولد شدهام یا در منهتن یا سیدنی یا کابل. طبیعت چنین کرده که من در دههی 60 متولد شدم، در دههی 70 متولد شدم. اینها میشه طبیعت. اما اینکه برای یک مرد متولد در دههی 60 در ایران، این مفاهیم پیشفرض گرفته شده به عنوان بایدها و نبایدها، طبیعت نیست که دیگه . اینکه سه سال قبل از تولد من در این سرزمین انقلاب شده که طبیعت نیست که دیگه ولی واقعیت است. واقعیت میتواند انشاء بشری باشه عملکرد گذشتگان من باشه ولی لزوماً ربطی به طبیعت نداشته باشه . بنابراین دایرهی واقعیت بزرگتر از دایرهی طبیعت میشه. اینکه اسم من حسام هست کارکرد طبیعت نبود که واقعیت است. واقعیت این بوده که پدر و مادر من این اسم رو برای من انتخاب کردند.
واقعیت آن چیزی است که ما در آن متولد میشویم، ما در ان هست میشویم. حالا یک نکتهی دیگهایی هم داریم راجع به اون بند اول، یهبار دیگه برگردید به صفحهی قبل، شوپنهاور اونجا میگه آنچه هستیم؛ دقیق تر این بود که همانطورکه بخش دوم به دو قسمت آنچه داریم و آنچه مینماییم تفکیک شده، بخش اول نیز به دو قسمت تقسیم بشه یکی به آنچه هستیم و دیگه آنچه در آن هست میشویم تقسیم بشه. آنچه هستیم قابل توسعه است؛ یعنی ما در مسیر بودن، هست خودمون رو میتونیم تغییر بدیم، رشدش بدیم. اصلا اگر ما آنچه هستیم رو تغییر ناپذیر و متعالی ببینیم تفکر معنا نداره، آموزش معنا نداره. اما آنچه ما در او هست میشویم یه سری از حقیقتهایی است که پیرامون ما رو فرا گرفته . اینم یه پیشنهاد یعنی اگه بعدا آقای شوپنهاور دیدید بهش پیشنهاد بدید که بند اول رو فلانی گفتش که میشه اینجوری هم نوشت. یه نفس تازه کنیم باز عرضم ادامه دارد.
خب به توضیحی که عرض کردم خدمت تون من پیشنهاد میکنم برای اینکه فهم مطلب رو بتونیم راحتتر سپری کنیم؛ آنچه که هستیم رو جدا کنیم از آنچه در آن هست میشویم. پاراگراف اولی که صحبت کردیم دررابطه با آن چیزی بود که در آن هست میشویم. مجموعهایی از واقعیتها که بخشیش حاصل طبیعت است و بخشیش حاصل ارادهی پیشینیان ما. اگه این تفکیک رو انجام ندیم فهم پاراگراف دوم برامون سخت میشه. همینطوریش هم بخاطر ترجمهی فارسی و کلمه گزینی دقت در متن دشوار خواهد شد. چرا؟ چون اینجا داره میگه امتیازات واقعی ، بالادست هم گفته بود واقعیت ، سطر قبلش هم طبیعت. اینها کلمات ثابتی درمتن اصلی نبود ولی داره نزدیک به هم ترجمه میشه. اون چیزی که شوپنهاور داره صحبت میکنه براساس متن انگلیسی اینه : genuine personal advantages
یعنی مزیتهای اصیل فردی. اینجا کلمهی اصیل ما رو به معنا نزدیکتر میکرد تا کلمهی واقعی چون قبلش مترجم محترم جناب آقای مبشری کلمهی واقعی رو معادل Fact آورده و دوباره نمیشه که خط بعدیش بیایم از همون کلمه استفاده کنیم بعد بگیم منظورمون چیز دیگهایی هش. گرچه تو دیکشنری معادل اصیل و واقعی رو هم نوشتند ولی پیشنهاد من اینه از کلمهسی اصیل استفاده کنیم، بگیم یک امتیازهای اصیل و فردی وجود داره که اینها نقش اساسی دارند در آنچه که هستیم. پس “هر آنچه هستیم” رو از آنچه که”در آن هست میشویم” جدا کردیم هم داریم میگیم که آنچه که هستیم اصلیترین رکن رو داره در واقعیتی که پیدا خواهیم کرد.
خب شوپنهاور چطور برای ما مثال زده؟ این امتیاز اصیلی که میگی چیه آقای شوپنهاور؟ میگه عقل بزرگ ، فکر بزرگ Great mind
بعد چطور توضیح میده!؛ میآد، میگه که چقدر فرق هست بین کسی که واقعا پادشاه است با کسی که روی استیج داره نقش یک پادشاه رو بازی میکنه ؟ خب خیلی فرق است بین سلطان واقعی و با بازیگر نقش سلطان. میگه اگر کسی بود که در آن دو دستهی پایانی(یعنی آنچه که تملک میکند و آنچه که مینمایاند) پادشاه دیده بشعه، این پادشاه روی استیج هستش. این براساس رخت و لباسش و براساس باور تماشاچیها هست که او را پادشاه کردند. اما اونی که واقعا پادشاه است این مقام رو از کسی نگرفته که، این مقام فردی خودش است. اصالت خودش است. اصالت با اون فکری هست که تو به اون متکی هستی. در ادامه میآد این مثال رو میزنه از متدوروس (جزء اولین شاگردان اپیکور) ،جملهاش هم جملهی جالبیه من از رو میخونم، میگه :” زخمهایی که بر سعادت ما از درون وارد میشوند بسیار عمیقتر زخمهایی است که از بیرون به ما وارد میشوند.”)
مخالف مفهوم این جمله هم صادق است یعنی تو میتونی بگی مرهمهایی که برای آرام گرفتن و تسلا از درون برای ما کار میکنه بسیار کارگشاتر از مرهمهایی است که از بیرون به ما میرسه . اما چرا آن چیزی که درون ما هست بر سعادت ما موثرتر است. سطر 6 پاراگراف 3 پاسخ به این سوال است” زیرا سرچشمهی مستقیم خرسندی یا ناخرسندی عمیق او که نخست از احساس، خواست و تفکر او حاصل میشود در اینجاست(درون ما) حال آنکه هر آنچه بیرون از اوست، فقط بصورت غیر مستقیم بر او تاثیر میگذارد.”
این جمله رو فقط درک بکنید رسالت جرعهی بیست و دوم حاصل شده. خوب عنایت بکنید تمام اتفاقات بیرونی چه وقتی برای شما تبدیل میشه به رضایت یا نارضایتی؟ تمام رخدادها و تمام این اتفاقهایی که امروز پیش روی ما هست تو جامعه یا تو خانواده یا توی زندگی یا توی کسب و کار، چه وقتی ما رو خوشحال یا ناراحت میکنه؟ آیا جز اینه که لحظهایی بر ما موثر واقع میشه که فکر و احساس ما رو تحت تاثیر قرار بده ، رضایت یک نوع برداشت از واقعیت است. خرسندی و خوشحالی یک احساس نسبت به رخداد بیرونی است. رضایت که یک چیز بیرونی نیست که رضایت یک موضع درونی نسبت به یک اتفاق بیرونی است تو از چیزی راضی یا ناراضی میشوی ، کی راضی یا ناراضی میشه ؟ تو. پس این در درون توست. من نسبت به چیزی حس خوب دارم یا ندارم. حس کجا تشکیل میشه درمن.
آنچه بیرون است فقط محرکیست برای اینکه درون من رو به یک استنباط برسونه. پس حرف بیحساب نیست میگه هر اتفاقی که بیرون است صرفاً محرکه؛ معنا در تفکر و حس آدمی شکل میگیره ،بعد متن رو ادامه میده” به این علت وقایع یا روابط بیرونی یکسان بر هر کسی تاثیر کاملاً متفاوت دارند و عالمیان حتی در محیطی یکسان در جهانی متفاوت زندگی میکنند”. چون جهان در واقع برداشتی است که تو محرک ها و رخدادهای بیرونی داری. چون جهان تو ، تویی و این تویی که چیزی به اسم جهان رو برای خودت به رسمیت میشناسی و تعریف میکنی.
پس مفهوم واقعیت بدیهی نیست اگر هرکسی جهان متفاوتی داره پس چطور آقای اندیشمند آقای نظریه پرداز داری واقعیت من رو بر اساس فهم خودت تعریف میکنی حداقل بپذیر که مفهوم واقعیت بدیهی نیست تا خودت رو ملتزم به اندیشیدن پیرامون معنای واقعیت بدونی.
ادامهی متن تصدیق همون گفتههای پیشینی هستش.” زیرا انسان فقط تصورات، احساسات و ارادهی خود را بیواسطه درک میکند و عوامل بیرونی تنها از طریق اینها بر او تاثیر میگذارند.” جهانی که هر کس در آن زندگی میکند عمدتاً به شیوهی نگرش خود او وابسته است.
خب صحبت ما تا پایان صفحهی 20 باشه و الباقی برای جرعهی آتی. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-09-15 10:12:582023-02-24 22:24:53جرعه 22: مزیتهای اصیل فردی

با سلام
حسام عزیز
با توجه به نگرش من البته تا این لحظه، معتقدم که سرنوشت و مسیر زندگی ما کاملا در حدود اختیارات خودمونه و ما مسئول کامل سرنوشتمون هستیم.
شما توی صحبت هایی که در جرعه ۲۱ توی پادکست داشتیم این نگرش رو رد کردید اما با توجه به فرمایشاتتون تو جرعه ۲۲
سه عامل موثر بر سرنوشت ما وجود داره.
عوامل ۲ و ۳ که آنچه دارم و آنچه می نمایم هست که در اختیار خودمونه و ما تعیینشون میکنیم.
عامل اول که فرمودید مهمترین عامل هست و من هم قبول دارم فرمایشتون رو آنچه هستمه. و این عامل رو به ۲ بخش تقسیم کردید. آنچه هستم و آنچه در آن هست می شوم.
آنچه در آن هست میشویم رو معادل واقعیات گرفتید و گفتید هر فرد با توجه به احساسات و تفکر خودش برداشت متفاوتی از واقعیت یکسان داره که من هم کاملا موافقم. و این برداشت ها جهان برساخته ما رو تشکیل میدن. در واقع حتی هر فرد هم بی نهایت جهان برساخته در گذر زندگیش داره با توجه به تجربیاتش و ….
همچنین میشه گفت شاید ما رو واقعیاتی که پیش از ما بودن تاثیری نداشته باشیم ولی قطعا میتونیم با ایجاد تغییر واقعیت رو در آینده برای خودمون تغییر بدیم و حتی برای آیندگان
پس اگه فردی بتونه به حدی برسه که بعضا بهش فرزانگی گفته شده میتونه برداشتش از واقعیت ها رو کنترل کنه و تغییر بده و ازشون تاثیر نگیره.
پس یه جورایی سرنوشتمون دست خودمونه
سلام عباس جان
1) استدلال شما بر این ادعا که «سرنوشت ما کاملا در حدود اختیار خودمونه» چیه؟
از توضیحی که فرمودید «تاثیر» ما بر جهان و آینده و سرنوشت استنباط میشه و حتما ما بر سرنوشت خودمان موثریم. اگر جز این بود که تمام گفتگو و تقلای ما برای درک حقیقت بی معنا بود. ما چون بر سرنوشت خودمان موثر هستیم، در جستجوی «حکمتی» برای زیستن و حکیمانه زیستن هستیم. اما از این مقدمات، اینکه سرنوشت ما «کاملا» در اختیار خودمان هست بر نمیاد. آنچه محل اختلاف نظر بنده با شماست، مطلق گویی عبارت است گرچه به نظرم شما هم به مطلق بودن اختیار معتقد نیستید و از حدود اختیارات گفتید. پس میرسیم به سوال دوم:
2) همین عبارت «حدود ِاختیار» یعنی در اختیار حدی قائل هستید. این حد کجاست؟
بله حتما ما در فهم از واقعیت موثریم، حتما در آینده خودمان و آیندگان موثریم. اما آیا شما در این «توانستن» مطلقا مختارید؟ اگر شما مطلقا مختار باشید یعنی دیگران مجبورند بر اختیار شما تمکین کنند و ادعای اختیار شما توامان جبر زندگی دیگران رو اثبات خواهد کرد
سلام وخسته نباشید
شاید گفتنش تکرار باشد ولی اگر روزی علم انچنان پیشرفتی کند که. نامیرایی محقق شود ، انتخاب پسر و یا دختر محقق شود چه قبل یا بعد از تولد و دیگر واقعیات تغییر ماهیت دهند …. انگاه چقدر واقعیت ها انتخابی میشود ، پیشرفت علم که قبلا تدریجی بود الانه پلکانی از نوع شتابدار شده و واقعا ایا سرعت فلسفه به ان میرسد ؟ نظر من این است که عقب میماند و نمیرسد مگر خودش را احیا کند و بسط دهد و شاید خانه تکانی اساسی نیاز شود …
سلام و وقت بخیر
این یک جمله «انسان نامیرایی که در هر برهه از زندگی میتواند جنسیت خود را انتخاب کند و ماهیت خود را تغییر بدهد» همه اش سرفصل فلسفه است. علم حتی تعریف خودش را از فلسفه علم میپرسد. اگر روزی چنان انسانی بزیّد حتما مسائل فلسفی روزگار خود را دارد که من امروز از فهم آن عاجزم چنانکه بوعلی سینا و کنفسیوس از فهم برخی مسائل روز ما عاجز بوده
سلام مجدد
در مورد فلسفه علم از نوع بیطرفانه درست میفرمایید ولی قرائت های دیگر فلسفه درجا میزنند و متعصب بر تعاریف خویشند و در تعارض با دیگر نظریات …
سوالی داشتم :
به نظر شما اول علم بوده یا فلسفه علم ؟
فرض شما در این سوال «تفکیک» مطلق علم و فلسفه است چنانکه یکی میتوانسته بدون دیگری باشه.
یعنی آنچه علم است، فلسفه نیست و آنچه فلسفه است علم نیست
اول باید در اثبات این فرض اگر ادلهای دارید بفرمایید بعد که براتون محرز شد بر اساس اون سوال از «تقدم» بپرسید
بله درست میفرمایید …دلیلی که به ذهنم میرسد این است : علم قائم بذات خویش وجود داشته حتی قبل از کشف وقبل از هست شدن انسان خردمند ،لذا مقدم بر هست شدن فلسفه است ، البته شاید قرائت من و شما از فلسفه مختلف باشد ولی فرض کنیم فلسفه امروزی .
دیگر اینکه رشد و تعالی علم و کلمه افزایی آن در زندگی و ادبیات ما که به زعم بنده شتابدار و نمایی شده انچنان فاصله ی معنا داری با رشد فلسفه پیدا کرده که شاید تا چندی دیگر فلسفه موخر بر علم سخن بگوید …. به عبارت دیگر علم بنیان های فلسفی را دگر گون کند و تابو شکنی های زیادی رخ دهد . … انگاه این علم است که پیشتاز نظریه و شرح دهنده واقعیات و یا تغییر در انها خواهد بود ….
سلام امير عزيز
آنچه به نظرِ من ناظر بر اين گفتگو ميرسه اين هست كه شما قبل پرداختن به سوال زيربنايي چيستيِ علم يا فلسفه دنبال يافتن تقدم و تاخر يكي از اين دو هستين. تا تعريفي از چيستي علم يا فلسفه نداشته باشيم چطور ميتونيم وجودشون رو اثبات كنيم چه برسه به تقدم و تاخرشون؟
بعبارت ديگه بدون ارائه تعريف علم يا فلسفه و چيستيشون، چطور ميشه مدعي شد كه سرعت رشد يكي بيش از ديگري هست؟ و اساسا اين سرعت رشد بر چه مبنا و با چه مقياسي از ديد شما سنجيده ميشه؟
نكته پايان عرايضم در ارتباط با سرعت رشد علم اينكه به برداشت من هرچه بر دانش بشر افزوده ميشه به همون ميزان بر دامنه سوالاتش در زمينه دانش مد نظر هم افزوده ميشه و اساسا رشد دانش، وابسته به افزايش سوال مرتبط با اون دانش هست و افزايش سوال به معناي افزايش حوزه ندانسته هاست. با اين توصيف اساسا شتابي در ارتباط با دانسته ها(“علم “به گويش شما) نسبت به ندانسته ها نميشه متصور شد بلكه هرچه دانسته ها بيشتر بشه بصورت نمايي بر نادانسته ها افزوده ميشه و ميشه شتاب معكوسي بر علم متصور شد و به جايي رسيد و گفت:”تا بدانجا رسيد دانش من كه همي دانم كه نادانم.”
آنچه هستیم متأثر از آنچه هست میشویمِ ؛ اگر شما در جایی هست شوید که آگاهی که امروز دارین بهتون نرسه و فرصتش پیش نیاد نمیتونستید این چیزی ک امروز هستید باشید و بلعکس؛ اگر در جایی بودید ک آگاهی بیشتری به شما میرسید شما امروز شاید آگاه تر از اینی ک هستید بودین؛ نظر من اینه ک همه این سه مرحله زیر مجموعه و متأثر از آنچه هست میشویمه
سلام و بيكران سپاس از سفره ميگوني كه ما رو هم ازش متنعم ميكني حسام جان. در قسمت پاياني اين جرعه در ارتباط رضايت من شناسنده با رخدادها نكته اي به ذهنم رسيد كه خواستم در معرض محك انديشه شما و دوستان قرار بدم.
بنظر ميرسه رضايت و عدم رضايت من در ارتباط با رخدادهاي پيرامون من نسبت داره با ميل و خواسته من كه تحت لواي اراده قرار ميگيرن تا به فهم الانم. رنج حاصل از جهان اراده هم كه در جرعه هاي پيشين اشاره كردي از اونجا حاصل ميشه كه جهان در بيشتر اوقات عمرم بر اساس اراده من نميچرخه.
اضافه كنم كه تا به الان نميدونم تعريف اراده در زبان شوپنهاور دقيقا چيه كه به قول شما براي رسيدن بهش بايد استخونمون خورد بشه پاي انديشه شوپنهاور، اما در تعريف ذهني خودم كه نميدونم درست هست يا نه و صرفا با مراجعه به معناي كلمه و كنار هم گذاشتن بعضي افكار و عبارات موجود در كاسه كنوني تجربه م بدست اومده “هر آنچه در حيطه اندروني من اعم از فكر و احساس كه در من ميل و كشش براي شناخت ،بدست آوردن، داشتن و استفاده از يك چيز(ابژه) ايجاد ميكنه رو با عنوان اراده ميشناسم.” اين ميل و كشش خودش تحت تاثير آنچه من در آن هستم هم قرار داره طبعا.