جرعه 25: عقل سرشت زنانه دارد

 

شوپنهاور در کتاب جهان همچون اراده و تصور می‌گوید « عقل سرشت زنانه دارد ». آیا شما با این جمله موافق هستید؟ موافقت یا مخالفت با این گزاره نیازمند طرح دلیل است. نیمه دوم جرعه بیست و پنجم به این بحث پرداخته‌ام و در نیمه نخست اصطلاح «سوال‌باختگی» را طرح کرده‌ام.

منابع
در باب حکمت زندگی صفحه 24
جهان همچون اراده و تصور صفحه 73 و 141

 

متن کامل جرعه‌ی بیست و پنجم

رفقای من سلام!

امیدوارم که در صحت و سلامت رسیده باشید به شنیدن این جرعه؛ بیست و پنجمین جرعه از می رو با هم همراه هستیم و در دقایق پیش رو که روزهای پایانی مهرماه سال صفر هم ضبط می‌شه؛ دو دامنه‌ی بحث داریم. اول: مطالعه و تامل در صفحه‌ی 24 کتابمون، یعنی کتاب در باب حکمت زندگی. و بعد هم همونطور که در جرعه قبل وعده دادم و بازارگرمی کردم؛ گفتم که حضرت آقای شوپنهاور یک جمله دارند که جمله‌ی قابل تاملی است. میگه عقل ماهیت زنانه دارد و من در حاشیه‌ی این جمله تاملاتی دارم که تا دقایق آینده خدمت شما تقدیم می‌کنم.

برای اینکه یکمی خودمون رو گرم بکنیم و بعد وارد گود تفکر بشیم من دوتا یادآوری خدمت شما عرض می‌کنم. یادآوری اول، اصلا موضوع کتاب چیه؟ چرا داریم دورهم حرف میزنیم؟. غرض، دست‌یابی به هنر است؛ چه هنری؟ هنری که براساس اون بتونیم تا حد ممکن زندگی رو برای خودمون دلپذیر بکنیم و برسیم به سعادت. شوپنهاور اسم این هنر رو گذاشته حکمت زندگی و تو پیشگفتار درموردش صحبت کرده و صحبت کردیم. کمی باهم پیش اومدیم، رسیدیم به منزل بعدی. شوپنهاور طرحی افکند. گفت، آقا یا خانم من میخواهم این منی به سعادت برسد وقتی می‌گم من سه پارتیشن، سه دسته رو، کنار هم می‌آرم. دسته‌ی اول آنچه که من هستم. دسته‌ی دوم آنچه که من دارم . دسته سوم آنچه که من می‌نمایم. چند جرعه درباب این دسته‌بندی فکر کردیم؛ انتقادی هم فکر کردیم. حالا با این پیش درآمدها می‌خوام برسم به صفحه‌ی 24 کتاب. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

سعادت و سرنوشت

متن رو از رو می‌خونم، پاراگراف اول

بعد روش تامل می‌کنیم .اینطوری شروع می‌کنه ” بنابراین واضح است که سعادت ما چقدر به آنچه هستیم یعنی به فردیت مان  وابسته است. حال آنکه غالبا فقط سرنوشت را یعنی آنچه را که داریم یا آنچه را که می‌نماییم به حساب می آوریم.”

خب تو اون چیزایی که خوندیم چی نظرتون رو جلب کرد؟ من از نگاه خودم میگم، یک تفکیک ظریفی انجام داد آقای شوپنهاور، اومد بین سعادت و سرنوشت تفکیک قائل شد. حالا این سعادت و سرنوشت ترجمه‌ی چیست ؟چون متن برگردان شده از انگلیسی است من از انگلیسی عرض می‌کنم.

سعادت ترجمه‌‌ی فارسی است که مترجم برای happiness انتخاب کرده و سرنوشت ترجمه‌ی فارسی است که مترجم برای کلمه Destiny انتخاب کرده. از باب لغت Destiny اونچیزی است که اتفاق خواهد افتاد . شما به فرهنگ لغت کمبریج هم نگاه کنید در تعریفش گفته :

The things that will happen in the future

اون چیزی که خواهد شد در آینده.

فردیت در سعادت

اما سعادت اتفاق افتادنی نیست ما هم در اون نقش داریم که تدریجا داریم هی درموردش بحث می‌کنیم و این کلمه وضوحش برای ما هی داره بیشترو بیشتر می‌شه. در این پاراگرافی که خوندم شوپنهاور داره می‌گه سعادت ما بیشتر، نه که صرفا، بلکه بیشتر وابسته است به فردیت مون. وقتی می‌گه فردیت داره راجع به چی صحبت می‌کنه؟ داره راجع به آنچه که هستیم اما وقتی راجع به سرنوشت حرف می‌زنه داره از دسته‌های بعدی حرف میزنه؛ یعنی چی، یعنی آنچه داریم و آنچه می‌نماییم.

ابدا آنچه داریم و آنچه می‌نماییم بی اهمیت نیست یعنی شوپنهاور هم اثرگذاری اینا رو صفر ندیده ما هم در تجربه زیسته خودمون می‌دونیم که اینا مهمه. مهم است که من چی دارم، مهم است که من در جامعه چی دیده می‌شم و از جانب دیگران چگونه توصیف می‌شم. اما نه مهمتر از آنچه که من هستم.

این کلمه فردیت رو هم بهش توجه داشته باشید. دیدید تو سفر که به سمت دریا می‌ریم یه وقتایی یه نهر باریکی بین جاده به چشم می‌آد که همینطور که به موازات این نهر می‌ریم این نهر هی بزرگ میشه . کم کم رود میشه و سرانجام میرسه به دریا و هی وسعت پیدا میکنه. این کلمه، همان نهر باریکی است که سال ها بعد میرسه به دریا اگزیستانسالیسم.

حالا نکته جالب اینجاست که ما به رغم اینکه بسیار تاثیر پذیریم از آنچه که هستیم یعنی سهم حداکثری داره تو سعادت ما. عمدتاً آنچه هستیم رو نمی‌بینیم؛ یعنی ما همش توجه‌ مون به دیگر چیزهاست. به آنچه که داریم و آنچه که می‌نماییم و اینی که همواره با ما هست و رکن اساسی است، از چشم ما پنهون می‌مونه.

پرسش باختگی

من تو حاشیه‌ی کتاب برای خودم یادداشت کردم؛ یک صفحه‌ایی از کتاب جهان همچو اراده و تصور رو که اون رو هم براتون می‌خونم شاید وضوح این سطرها براتون بیشتر بشه. ارجاع دقیق هم میدم که اگه خواستید بخونید؛ دفتر دوم صفحه 141 پاراگراف2. متن این‌طور است” یک خطای بسیار رایج و به همان اندازه عظیم این است که کثیرالوقوع ترین عمومی ترین و ساده ترین پدیدارها آنهایی هستند که بهتر از همه فهم می‌کنیم اما برعکس آنها پدیدارهایی هستند که تنها به دیدنشان عادت کرده‌ایم و معمولاً بیش از همه، نسبت به آنها نادانیم.”

از این سطرها چه می‌فهمیم؛ من می‌خوام برداشت خودم رو به شما تقدیم کنم، یک کلمه‌ایی رو هم می‌گم درواقع یک ترکیبه و این ترکیب تالیفی است. ما با یه حادثه‌ایی روبه‌رو می‌شیم که من بهش می‌گم پرسش-باختگی، یعنی نسبت به بعضی از رخدادها بی‌پرسش می‌شیم. پرسش از دستمون در می‌ره. چه اتفاقی ما رو به پرسش-باختگی می‌رسونه؟ تکرار، شیوع بسیار، دسترسی زیاد. وقتی یه اتفاقی دائم در مقابل چشم ما رخ میده ما دیگه نسبت به اون سوال پیدا نمی‌کنیم. شوپنهاور میگه که ما فکر می‌کنیم فهمیدیمشون، من با یکم دوز بالاتر می‌گم : اصلا مسئله‌مون نیست که بفهمیم‌شون؛ از دامنه سوال‌های ما خارج می‌شه. این هست دیگه، چنین هست که است یا اگر بخوایم براش پاسخ بگیم که این، چرا اینگونه است؟ خیلی پاسخ‌های ساده و دم دستی بهش می‌دیم آنچنانی که اگر سوالی هم باشه این سوال سوال عمیقی نیست.

برای خیلی از ما تنفس شاید سوال نباشه. من اصلا نمی‌پرسم که چرا راحت دارم نفس می‌کشم؟ این سوال برام وجود نداره. خب هست دیگه دارم نفس می‌کشم. چرا قلبم دارم منظم می‌زنه؟ خب داره می‌زنه دیگه، باید بزنه دیگه. چنین است که هست. سوال چیه؟ سوال در لحظه‌ایی پیش می‌آد که ما این چیزی که باهاش رو به رو هستیم رو با ضدش مقابله کنیم. یعنی یبار نفس تنگی بگیریم ببینیم این ریه دیگر پر نمی‌شه، نفس نداریم. اونوقته که پرسش از تنفس برای ما پدید می‌آید. بی پرسش بودن نسبت به مباحث هم اسمش یقین نیست. بی پرسشیم، سوال ندارم چون به زمین سفت نخورده. مقابلش برای من رخ نداده.

تو سطرهای بعدی شوپنهاور مثال سنگ بر زمین افتادن رو می‌زنه و میگه اتفاقا این خیلی مقوله‌ی پیچیده و غیرقابل توضیحی است که من نمی‌خوام به صحبت او وارد شم ولی می‌خوام بگم که این سنگ که بسیار بسیار در تاریخ حیات بشر همین انسان خردمند دیده که میوفته روی زمین. چرا پرسش براش ایجاد نشه، چرا گذاشته این همه قرن گذشته تا بشود مساله نیوتن. برای اینکه اتفاق پرتکراری بوده. حالا بیایید این رو معکوس بکنیم اگر ما بخواهیم انسان عمیقی بشیم و دسترسی پیدا کنیم به معارف و به آگاهی هایی که عمدتاً آدمیان از آنها دورند چه باید بکنیم؟ باید آشنا زدایی بکنیم؛ چیزها رو اینگونه نبینیم که بسیار اتفاق افتاده است پس قابل پرسش نیست و ذره‌بین پرسش رو ببریم به سمت اون حوزه‌هایی که در نگاه اکثریت آدم‌ها بی سوال باقی مونده.

اصل سعادت

خب برگردم به کتاب درباب حکمت زندگی. در صفحه‌ی 24 کتاب که موضوع بحث ما هست. شوپنهاور برمیگرده میگه که اصل سعادت ما برمی‌گرده به چیزی که ما هستیم حالا جمعش کنید با اون چیزی که در صفحه‌ی 14‌ کتاب جهان همچو اراده و تصور خوندم. برایند این دو چنین میشه که اتفاقا آنچه من هستم به قدری  پرتکراره برای من که در ذهن من سوال-باخته میشه و من از خودم سوال نمی‌پرسم.

این سوال-باختگی رو بعدها اگر عمری بود و با هم هم‌صحبت بودیم در اندیشه‌های هایدگر خیلی میتونیم بریم سراغش و بهش تامل کنیم. هایدگر میگه که ” ما اساساً نسبت به هستی پرسشی مطرح نمی‌کنیم”. حالا او تعبیر پرسش-باختگی رو نمی‌گه ولی منظورش همینه. میگه صدها ساله که فیلسوفان ما دارن میفلسفند اما به هستی و پرسش از هستی نمی‌رسند. حالا شوپنهاور میگه که ما درمورد خودمون کم توجه‌ایم . یعنی ساده فکر می‌کنیم که خودمون رو فهمیدیم بعد مثالی که تو صفحه‌ی 24 می‌زنه، میگه مثل سلامتی. متن رو بخونم براتون. میگه ” به ویژه سلامت بر همه‌ی موهبت‌های بیرونی چنان برتری دارد که گدای تندرست سعادتمند‌تر از پادشاه بیمار است”. این توجه شوپنهاور به بدن رو می‌تونیم متاثر از تعالیم بودا هم بدونم چون می‌دونیم که شوپنهاور به آیین های شرقی و بالاخص بودا توجه داشته. در ادامه‌اش چنین می‌گه”به ویژه مزاجی آرام و شاد که حاصل تندرستی کامل و ساختمانِ بدنی خوب باشد؛ شعوری که روشن، زنده و نافذ باشد که درست درک کند. اراده‌ایی که متعادل و نرم  باشد و وجدانی آسوده به بار آورد. همه‌ی این‌ها امتیازاتی هستند که مقام و ثروت ممکن نیست جای آنها را بگیرد.”

اندیشه و تفکر در مسیر سعادت

پس تا اینجا شوپنهاور می‌گه اون حکمت زندگی بود که اون اول اول گفتم بریم دنبالش و درنهایت ما رو می‌رسونه به جایی که امکان سعادتمندی رو برای خودمون تدارک ببینیم؛ زندگی را تا حد ممکن دلپذیر کنیم برای خودمون، سهم زیادیش وابسته است به آنچه که من هستم. آنچه که من هستم یک بخشی از آن یا مثال بیرونی و ظاهری سلامتی است، مزاج و ارامش جسم است و … . بعد از بدن و امثال ان، آچیزی که بسیار موثر در سعادت یافتن و قسمتی از همین آنچه که من هستم است، ذهن ماست، اندیشه و تفکر ماست. می‌گه همه چیز این واقعیت رو تصدیق می‌کنه که عنصر ذهنی خیلی خیلی بیشتر از عنصر عینی برای درک سعادت کارکرد داره. (دیگه الان شما می‌دونید که وقتی داریم عنصری عینی یا عنصر ذهنی می‌گیم منظورمون چیه. تو جرعه های قبل شنیدید. این عنصر عینی یا ذهنی رو اگر احیانا بهش مسلط نیسیتد؛ جرعه‌های قبل رو یکبار بازشنوی بکنید چون تو جرعه‌ی آینده می‌خوام درباب خیال و تنهایی صحبت کنم و نیاز داریم که این پیش گفته ها در ذهن شما تثبیت شده باشه. )

نیمه‌ی اول بحث رو همین‌جا به پایان می‌برم و برسیم به بحث عقل و سرشت زنانه.

سرشت عقل

ارجاع می‌دم به کتاب جهان همچو اراده و تصور ، جلد اول،دفتر اول، صفحه‌ی 73. متن رو از روی کتاب می‌خونم. شوپنهاور می‌گه ” سرشت عقل زنانه است یعنی تنها هنگامی که گرفته باشد قادر به دهش است و از خود به تنهایی چیزی ندارد جز صورت‌های تهی عملکردش. هیچ شناخت عقلایی سراسر نابی جز چهار اصل که من صدق فرامنطقی را به آنها نسبت داده‌ام وجود ندارد. یعنی اصول اینهمانی، تناقض، طرد شق ثالث و دلیل کافی شناسایی.”

از این همه‌ایی که شوپنهاور گفته موضوع عرض من سطر اول است یعنی سرشت زنانه برای عقل. خب آقای شوپنهاور استدلال شما چیه برای اینکه می‌گید عقل سرشت زنانه داره ؟ می‌گه واسه اینه که فقط وقتی که گرفته باشه پس می‌ده. ( عین متن چی بود می‌گفت وقتی گرفته باشد قادر به دهش است.” ازخود به تنهایی چیزی نداره. یک بخشی از صحبت راجع به عقل است  و ما پیش از این هم در جرعه‌های ابتدایی “می” درموردش صحبت کردیم که اساساً عقل پردازشگر تجربه است و اگر از تجربه چیزی عایدش نشده باشه این کارخانه چیزی برای حذف یا تولید نداره. این رو پیش از این بحث کردیم و من امروز نمی‌خوام دوباره وارد این گفت‌‌وگو بشم. آنچیزی که بیش از پیش برای ما سواله اینه که چه وجه شبه‌ایی بین عقل و زنانگی شناسایی کرده آقای شوپنهاور. ببینید رفقا غرض من و شما از خوندن این متن و تامل در این سطرها توسعه‌ی تفکر در خودمون است وگرنه ما مرید شوپنهاور که نیستیم؛ پامنبری او نیستیم که هرچی گفت، بگیم: گل گفتی، ای گل گفتی. اصل مطلب رو تو گفتی.)) استاد من جناب آقای شوپنهاور اینکه می‌فرمایید عقل از خودش چیزی نداره بلکه پردازشگر ورودی‌ هاست؛ این رو چشم ما. حرف درستی است و قبلتر هم گفتی. می‌تونستی بگی این یه فانکشنی است که اگر اینپوت بهش ندیم اوتپوت بهمون نمی‌ده؛ خیلی خب، این اوکیه. منتها وجه شبه ات با زنانگی چیه؟

من خیلی دوست دارم بگم که آقا این یک حرف عمیقی است و درحد شوخی‌های دم دستی و مبتذل مهمونی‌های خودمون نیست که بگیم (متاسفانه) زن است دیگر. ولی وقتی سراغ متن می‌رم انگار همینه. اگر این جمله در این سطر باشه که ظاهرا جز این نیست ارزندگی نداره که خیمه بزنیم کنارش و بخوایم تامل کنیم. پس حسام خب چی کارش داری؟ آقا یا خانم در کمال خاکساری، من فکر می‌کنم که به بهانه‌ی این سطر حرفی برای گفتن دارم که ارزنده‌تر از اون چیزی است که شوپنهاور گفته. در حاشیه‌اش هم نوشتم که من نظر شوپنهاور رو می‌پذیرم که عقل، ماهیت زنانه داره؛ منتها با یک مسامحه و با یک استدلال متفاوت.

مسامحه‌ام در این است که تا به اینجا، تا به اینجا، من در متن‌هایی که شوپنهاور نوشته؛ ندیدم که بین فکر و عقل تمایز قائل بشه. پیدا نکردم. درصورتی که ما بخوایم دقیق بشیم این دو رو میشه از هم جدا کرد. اگه شما مطالعه دارید در آثار شوپنهاور و این تمایز رو جایی دیدید از او؛ لطفا به من هم خبر بدید که تصحیح بکنم ذهنیتم رو. این مسامحه.

اما استدلالم چیست؟ استدلالم رو با یک سوال می‌خوام خدمت شما طرح کنم. سوالم چنین است؛ آقا یا خانم، ما وقتی می‌گیم زنانگی، آیا انحصاراً غرضمون این جنسی از گونه‌ی انسان که در مقابل مرد قرار می‌گیرد است؟ یعنی آنچیزی که من مرد نیستم؛ آن چیزی که توی زن هستی و ما دو جنس مقابل همیم. و در گونه‌ی انسانی حاصل آمیزش این دو گونه‌ی مقابل می‌شود فرزندآوری. به نظر می‌آد که نه ! از این وسیع‌تر است. چون ما در سایر پستاندارانن ، در سایر حیوانات هم همین تفکیک رو داریم. فقط همین ؟ نه؛ در حشرات هم داریم. فقط همین؟ نه در گیاهان هم همین رو داریم. فقط همین؟ اجازه می‌دید یکمی تردید کنیم به این‌که شاید معنای وسیع‌تری در عالم هست که نامش زنانگی است. منتها حداکثر آشکارگیش یا بارزترین مصداقش دربرابر من، زنی است از جنس خودم. بنابراین وقتی من می‌گم زنانگی، ذهنم معطوف است به جنس زن در انسان، جنس مقابل منِ مردِ متکلم. اما اگر اون معنای وسیع مدنظر باشه، اون معنا چیست؟ این سواله.

تونستم سوال رو برسونم ؟ آن چیست، آن حقیقت چیست که بارزترین مصداقش توی زن هستی؟. ما اول باید اون معنا رو پیدا کنیم، وقتی می‌گیم، زنانگی باید تعریفمون مشخص باشه از زنانگی. تو نیمه‌ی اول جرعه یادتونه عرض کردم ما به سوال-باختگی مبتلا می‌شیم؛ یعنی یک چیزی به قدری دربرابر ما تکرار شده و ما به دیدنش عادت کردیم که پرسش از آن چیز رو باختیم؛ دیگه سوال نداریم. اتفاقا اینجا شوپنهاور دچار پرسش-باختگی در زنانگی شده . او چون تجربه‌ایی از مادر داره یا زن همسایه داره و اونها رو شناخته، دیگه خودش رو ملزم بر این ندیده که استاد من اول زنانگی رو تعریف کن و بعد بگو در این وجه شبه عقل همچون زنانگی است. نه اینکه طعنه بزنی در حد غرغر پیرمردها.

خب، مشخص شد پس حالا حوزه‌ی صحبت؛ من میخوام کمک بگیرم از ادبیات عرب (یه جاهایی لازم است می‌ریم سراغ آلمانی، یه جاهایی لازم است می‌ریم سراغ انگلیسی و اینجا عربی به کار ما می‌آد.) حالا رو این‌که فلسفه‌ی زبان چیست و این جابجایی بین زبان‌ها  برای فهم معانی آیا کارکرد درستی است یا نیست ؟ می‌تونیم تامل کنیم. من قائلم بر اینکه شما هرچه زبان‌های بیشتری رو در این عالم به خدمت بگیرید با وضوح بیشتر و از مناظر بیشتری می‌تونید به حقیقت بنگیرید.

در ادبیات عرب زنانگی رو با لفظ مونث می‌شناسیم. بهش میگن مونث، در برابر مذکر با سه حرف اصلی ((ء)) ، ((ن))، ((ث)). حالا ما که می‌نویسیم مونث و با ((و)) می‌نویسیم اون ((و)) پایه‌ی ((ء)) است. در ادبیات خودشون صرفا این لفظ رو برای خطاب قرار دادن زن یا ماده استفاده نمی‌کنند بگن این مادگیش است. کارکرد دیگری هم دارد. این ئَنَثَ رو در نسبت با آن به کار می‌برن، در نسبت به زمین به کار می‌برن و معنیش، معنی قابل تاملی است. مثل چی؟ مثلا می‌گن “اَنَثَ الحدید”، یعنی چی؟ آهن نرم شد. برای این‌که بتونن از آهن شئ بسازند، شمشیر بکنند یا قطعه بکنند یا هرکاری که می‌خوان بکنن این باید نرم بشه. به این نرم شدگی که می‌کنه می‌گن اَنَثَ. یا به طور مثال درمورد زمین، شما می‌دونید که زمین اگه خیلی“useable”اون رو قابل استفاده می‌کنه یا
چیزی توش سبز نمی‌شه. یعنی اگر یه جایی باشه که این زمین مثل کلوخ سفت باشه شما توش بذر بکارید این رشد پیدا نمی‌کنه؛ چرا ؟ چون خاک به ریشه مجال توسعه نمی‌ده؛ اون ایستاده همون‌جا، مثل سنگ است. پس برای اینکه بتونن تو زمین کشاورزی بکنن، خاکش رو نرم می‌کنن. مثل همینا که خاک نرم استفاده می‌کنیم خودمون برای اینکه بذر بکاریم یا بالاخص جوانه بکاریم. عرب به این کار میگه “المِعناث”، المعناث من الارض که از همون ریشه انث و مونث هستش. خب پس این انث چی می‌شه تکلیفش ؟ به نظر می‌آد حقیقتی است که گوهر او نرمش ، پذیرش و انعطاف نسبت به رخدادهاست. او از ان جهت که منعطف است و پذیرنده است؛ فرصت تعالی و رشد می‌دهد. این حقیقت پذیرنده‌ی نطفه است و خودش رو در مضیقه میذاره تا نطفه در او فرصت رشد پیدا کنه؛ اینجا درگونه‌ی انسانی بهش می‌گیم مونث. این حقیقت پذیرنده‌ی بذر است در خاک خودش شکستگی ایجاد می‌کنه تا فرصت جولان به ریشه‌ی گیاه بده. اینجاست که می‌گیم المعناث من الارض، حالا دیگه  این ارض ، این خاک هم اون گوهرو اون نرمش رو در خودش داره. آهنی که دیگه یاغی بود، آن‌چیزی که آهن رو کرد مبنای توسعه‌ی تمدن بشری آن گوهری بود که آهن رو به نرمش کشوند؛ آن آگاهی بود که آهن رو شکل‌پذیر کرد. به اون قابلیت است که میگن اَنث الحدید. اینجا گرچه آشکارترین مصداقش برای من انسان این  زنانگی است که از جنس خودم و در برابر من است اما در حقیقت این یک گوهری است که من مرد هم می‌تونم تجربه کنم. اونجایی که نرمش، انعطاف و پذیرندگی نسبت به چیزی رو دارم در خودم شکل می‌دم دارم این زنانگی خودم رو زندگی می‌کنم اما خب مصداق آشکار و بارزش همون چیزی است که به اسم جنس زن می‌شناسیم.

حالا با این استدلال من به معنای دیگری، جمله شوپنهاور رو تکرار می‌کنم. من می‌گم فکر مونث است چون فکر نرمش عقل است دربرابر رخداد بیرونی. اصلا اگر زنانگی در عقل پدید نیاد این سنگ نرم نمی‌شه که بخواد پذیرنده‌ی یک تجربه‌ی بیرونی باشه و فرآیند تحلیل و شناخت رو طی بکنه. به همین خاطر ما به آدم نفهم می‌گیم، عقلش پاره سنگ برداشته چون سنگ منعطف نیست، این مخش منجمد است. عقلی که مثل زمین سفت باشه فرصت رشد بذر رو نمی‌ده. متعصب چرا نمی‌فهمه ؟ چون عقلش به جمود رسیده، انعطاف نداره. بله، فکر سرشت زنانه دارد؛ چون پذیرنده است و در رحم خودش فرصت تعالی دیگر چیزی رو می‌ده. برخلاف شوپنهاور من نمی‌گم عقل زنانه است، چون از خود به تنهایی چیزی نداره به جز صورت‌های تهی عملکردش. بالعکس من می‌گم عقل زنانه است، چون در زنانگی فضیلتی است که مجال رشد غیر از خودش رو در خودش می‌ده. وقتی که تو می‌گی که من سوژه‌ام و می‌خوام یک ابژه‌ی بیرونی رو درک کنم. خب بزرگوار اون ابژه رو در چی داری می‌پذیری ؟ باید در تو چیزی نسبت به او منعطف باشه تا بتونی ان را از آن خود کنی. به گمان من این تعریف از زنانگی مجال گسترش و توسعه‌ی بیشتر هم داره؛ چون هویت اصیلی از زنانگی در اون نهفته است. اینجا دیگه زنانگی جنس دوم نیست، استخوان کج نیست؛ بلکه خودش گوهری است که اگر این  گوهر نبود فرصت تعالی، استعلا، رشد کردن نه به بذر می‌رسید، نه به دانه می‌رسید، نه به نطفه میرسید، نه به پدیده ها.

والباقی بحث تا بعد … [/restrict]


Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
14 پاسخ
  1. کاوه
    کاوه گفته:

    درود بر حسام خان ایپکچی، عارضم خدمتتون که بسیار شگفت زده شدیم از فراگیریِ معنای زنانگی از نظر ادبیاتِ عرب، پذیرش و انعطاف، صفات مورد توجهِ هر انسان خردمندیست، اما بیشتر بنظر میرسید هدف از ارتباطی که برقرار شد ، معنا بخشیدن به واژه ی مورد استفاده ی شوپنهاور باشه، اگر در مورد خاصی اساسا با عبارات و دیدگاه های ایشان موافقت نداریم، دلیل نمیشه به هر راه و روشی با استدلال زبانی، از جمله ی متنِ کتاب دفاع کنیم و حتی در صورت بیانِ مخالفت، باز هم جمله ی کتاب رو توجیه یا حمایت کنیم، بنظرتون بهتر نیست در صورتِ مخالفت، فقط مخالفت کنیم و عناوین و عباراتی که از نظر خود ما صحیح تر میاد رو بکار ببریم؟ بی شک وقتی با نظر ایشان در حوزه ی معنای زنانگی، و به طبع با نسبت دادنِ عقل به آن معنای مورد استفاده مخالفت کردیم، عقل هم ویژگی های بسیارِ دیگری برای برشمردن داره، البته که پذیرش و انعطاف و تغییرپذیری از ویژگیهای برجسته ی هم عقل و هم جنس مؤنث هست، اما به عقیده ی من دلیلی برای چنگ آویختن به زبانها برای برقراری ارتباط میان کلمات این جمله وجود نداره، بازهم میگم این ارتباط و این معنا در زبان عرب برای من جالب و آموزنده بود، سپاس بیکران

    پاسخ
  2. علی نمازی
    علی نمازی گفته:

    تا حالا شده تو این مسیر تفکرتون و مخصوصاً تو اون یک دهه سکوت، تسلیم بشین یا اصلاً فکر تسلیم به سرتون بزنه و بگین «دیگه بسه»، «دیگه نمی‌تونم»، «اصلاً برا چی وقتمو بذارم و زحمت بکشم؟» یا بخواین مدتی فاصله بگیرین؟ یا بخواین مثل بقیه به زندگی عادی و روزمره و خالی از کشف برگردین و دغدغه‌تون بشه همون نون و آب؟
    و البته چه کنیم که اکثریت اعظم هیچ علاقه‌ای به این مباحث و فلسفه و تفکر پیرامون هستی ندارن؟ و البته جواب سؤال کنهٔ «که چی؟» که هر از گاهی خود نشون می‌ده رو چی بدیم؟
    من خودم که گاهی می‌رم پای کاری و زور می‌زنم فاصله بگیرم، می‌بینم دلم آروم نمی‌گیره و دوباره باید برگردم غرق شم تو مسئلهٔ زندگی و یافتن نسبت‌ها و پاسخ‌ها…

    پاسخ
  3. آیدا میرزامحمدی
    آیدا میرزامحمدی گفته:

    جناب ایپکچی جدا از این که به عنوان یک زن تعابیر شما برام لذت بخش و آگاهی بخش بود کم کم دارم با این نوع خوانش مسیر دیگری رو برای مطالعه طی میکنم…هیچوقت اعتماد بنفس این رو نداشتم که اندیشه و نظر یک اندیشمند بزرگ رو زیر سوال ببرم و همیشه صرف بزرگی اون فرد برام کافی بود که بگم هرچی که هست درسته شاید تو نمیفهمی! اما این نوع خوانشِ آفرود، جدا از متن کتاب به من بسیار آموخت…از طرفی من خودم خوانش فلسفی آن چنانی نداشتم اما از افرادی میشندیدم که شوپنهاور زن ستیزه…وقتی از طریق پادکست شما فهمیدم که در کودکی مادر ترکش کرده شاید تا حدودی تونستم شوپنهاور رو به عنوان یک انسان درک کنم که نوع جهان بینیش نسبت به زن انقدر بی رحمانه باشه…اما به عنوان یک فیلسوف انتظار داشتم دیدگاهش نسبت به رنج رو به همین قضیه تعمیم بده…مگر نه اینکه معتقده پیش نیاز لذت و سعادت رنج و کمبود هستش؟!

    پاسخ
  4. ارسلان حاجی نیلی
    ارسلان حاجی نیلی گفته:

    سلام خدمت شما
    من تصور می‌کنم اگر که مفهوم ‌‌«یین و یانگ » در تائو را مبنا قرار بدیم، واژه زنانگی در گفتار شوپنهاور معنادار می‌شود.
    در تائو معتقدند که در اصل قطبیت عامل اصلی وجود، در جهان‌اند. قطبیت اولین قانون جهان هستی است. قطبیت‌ها شکل‌دهنده همه پدیده ها در جهان هستی‌اند.
    هیچ چیزی در جهان وجود ندارد که از وضع و قانون دوقطبی‌ها تبعیت نکند. قطبیت‌ها هستند که عامل حرکت و تغییر هستند.
    یین و یانگ، سمبل این قطبیت‌اند. خودشان جوهره وجودی ندارند، صرفا بیان کننده دو حالت و یا دو ویژگی نسبی‌اند.

    یین سمبل : منفعل، بالقوه، پذیرا، دریافت کننده و بدون حرکت است.
    یانگ سمبل : فعال، بالفعل، حرکت، اثرگذار، احاطه کننده است.

    این دو فقط و فقط و در تضاد و مقایسه با همدیگر تعریف و بیان می شوند. در همین فلسفه زنانگی نوعی رفتار از جنس «یین» است و مردانگی نوعی رفتار از جنس «یانگ». در برخی جاها به اشتباه زن را مساوی یین و مرد را مساوی یانگ معرفی می‌کنند که از اساس اشتباه است. ولی اگر که به معنای اصلی برگردیم، این جمله «عقل ماهیت زنانه دارد » را می‌توان این شکلی بیان کرد « عقل ماهیت یین‌ دارد » در ادامه می‌توان توضیح داد که عقل در مقایسه و در مقابل با جهان بیرون، یک ماهیت بالقوه و پذیرنده دارد. دریافت‌کننده و پذیرای محرک‌ها از جهان بیرون است.

    پاسخ
  5. مهسا
    مهسا گفته:

    با سلام خدمت شما

    اول از همه تشکر فراوان از اینکه با “می” فرصتی رو برای تفکر عمیق در اختیارمون گذاشتین:)
    همزمان با شنیدن این اپیزود از می به عملکردی درباره ی بدن انسان برخوردم( می زمان مطالعه برای امتحانم هم دست از سر ما برنمیداره:) ) که خواستم با شما هم به اشتراک بزارم.
    در این اپیزود صفت زنانگی رو از نگاه شوپنهاور و همچنین ریشه ی لغت مونث در زبان عربی بررسی کردید.
    شوپنهاور به عقل سرشتی زنانه نسبت داده بود و شما هم با بررسی در زبان عربی و ریشه ی لغت مونث،( انَثَ به معنی نرم شدگی و انعطاف پذیری) مقایسه ای انجام دادید که بسیار قابل تامل بود. اما چیزی که من به آن برخوردم و در تایید سرشت زنانه عقل از نگاه شوپنهاور و همچنین ریشه معنایی لغت مونث بود، بسیار جالب بود.
    هورمون( پیامبر شیمیایی هستش که با اثر بر سلول های مختلف در تنظیم عملکرد آنها نقش دارد) اکسی توسین در زنان ترشح میشه (البته به مقدار کمی در مردان هم ترشح میشه) . این هورمون در فرآیند های مختلفی تاثیر داره و یکی از بحث برانگیز ترین و جالب ترین آنها ، فرآیندی به نام cognitive flexibility (انعطاف شناختی) که به معنی توانایی جابه جایی در تفکر همزمان بین دو مفهوم و توانایی تطابق با تغییر شرایط هستش(https://www.sciencedirect.com/topics/neuroscience/cognitive-flexibility). در مطالعات مختلفی نشان داده شده که اکسی توسین انعطاف پذیری شناختی رو افزایش میده(https://elifesciences.org/articles/61844) و هم چنین چون در زنان باردار، در حین و بعد از بارداری مقدار این هورمون افزایش پیدا میکنه، انعطاف پذیری شناختی هم افزایش پیدا میکنه https://doi.org/10.1016/j.yhbeh.2016.12.015)).
    مفاهیم یکسانی که زبان عربی و فلسفه شوپنهاور و فیزیولوژی بدن انسان برداشت میشه بسیار قابل تامل هستش.

    پاسخ
  6. محمدرضا
    محمدرضا گفته:

    با سلام و درود به شما بابت به اشتراک گذاشتن دانسته هایتان
    از شما اجازه می خواهم تا در این مورد منظور شاپن هاور در مورد اینکه عقل سرشت زنانه دارد با شما موافق نباشم به نظر من منظور این است که عقل نیز همانند زن از میان خواستگارانش (از میان موارد در دسترسش) یکی را که از همه بهتر است انتخاب می کند و بعد با ترکیب با آن زایش و خلقت جدید ایجاد می کند و تاکید او بر روی جنسیت نیست

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *