جرعه 27: میم ِ مینیمالیسم
مینیمالیسم به رغم شهرت در فضای هنری یا چیدمان منزل و مد و پوشاک؛ در حوزه اندیشه و تفکر چندان که شایسته است مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته. این جرعه کوشش مختصری است در وسعت مباحث قابل طرح در این قلمرو. توضیح دادهام که چرا ترجمه «گزیدهگرایی» را بهترین ترجمه برای مینیمالیسم میدانم.
در جرعه سابق نگاه شوپنهاور به جناب سقراط را عرض کردم. آنچه در جرعه بیست و هفتم پادکست می موضوع صحبت ماست، متکی به نقل قول جملهای است از سقراط و به همین بهانه نگاهی انتقادی به داوری شوپنهاور نسبت به سقراط هم عرض کردم.
جرعه بیست و هفتم را میتوان پیشدرآمدی بر بحث مینیمالیسم دانست و در چند دقیقه ضرورت و مبانی آن به اختصار اشاره شده است. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
متن کامل جرعهی بیست و هفتم
پادکست مِی جستارکهای شفاهی با طعم حکمت زندگیست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
اهل مِی سلام. به بیست و هفتمین جرعه از همپیالهگی خود رسیدیم و همچنان در حکمت زندگی میاندیشیم. تو جرعهی سابق صحبتمون رسیده بود به بحث جناب سقراط. اونجا من نقد شوپنهاور نسبت به سقراط رو خدمت شما عرض کردم، شوپنهاور نظرش بر اینه که اگر کسی میخواد بیاندیشه و اندیشهی مدوّنی داشته باشه باید اونو کتابت کنه. پس از اونجایی که سقراط اثر فلسفی مدوّنی نداره و قلمی در باب تفکر روی کاغذ نذاشته که بگه منظومهی تفکر من اینه، با معیارهای شوپنهاور از یک فیلسوف تراز فاصله داره، برخلاف افلاطون که مورد تمجید شوپنهاوره. نظر شوپنهاور رو من در جرعهی قبل عرض کردم در این جرعه میخوایم صحبتمون رو با یک تفکر انتقادی پیرامون نظر شوپنهاور یعنی قسمت پایانی جرعهی قبل آغاز کنیم.
وقتی میگیم تفکر انتقادی، منظورمون چیه؟ به زبان ساده و تعبیری که من میفهمم، من به تفکر انتقادی میگم مهارت شک کردن. شاید این تعبیر خیلی ملموس و رایج نباشه ولی به فهم من شک خودش مهارته و ما باید توانمند باشیم برای تردید کردن والا فک میکنیم داریم شک میکنیم ولی به واقع بهانه تراشی میکنیم مثل داوری که بهش یک متن علمی رو دادن به جای اینکه بیاد در محتوا تأمل و تردید بکنه سطر رو بشماره به فونت و حاشیه گیر بده، این یعنی بهانهتراشی اما شک اصولی متدولوژیکه یعنی با شناختن روش ارزیابی میآد توی موضوع وارد میشه و تردید میکنه حالا با این مقدمه اگر بخوایم به فرمایش آقای شوپنهاور تردید بکنیم راهمون چیه؟ بریم سراغ نحوه و متد ارزیابی شوپنهاور. بگیم که حضرت استاد شما اومدی گفتی که شاخص فیلسوف بودن یا فیلسوفانه اندیشیدن اینه که اندیشه رو به شکل کتبی و مدوّن ارائه کنیم حرفت هم به جاست میگی وقتی تو اندیشهتو مکتوب نکردی دیگرانی که دارن گمانهزنیشون و برداشتشون از تو رو توصیف میکنند در واقع شارح فهم خودشون هستند نه بیانگر حقیقت تفکر سقراط. حالا اگه ما متد رو عوض کنیم چی؟ عوض کنیم یعنی چیکار کنیم؟ بیایید اینطوری فکر کنیم که ما در مورد چه کسی داریم صحبت میکنیم؟ در مورد کسی به نام سقراط که قریب به ۵ قرن قبل از میلاد مسیح زندگی میکرده و در دورهی خودش در یونان باستان که البته یونان باستان به نسبت کشورها و سرزمینهایی که در اون عصر بودن دیار فرهیختگان بوده. همین که در یک جامعهای دغدغهی گفتگو هست، دغدغهی منطق است، زندگی هست، معنا هست این یعنی اینکه ما با یک طایفهی وحشی روبرو نیستیم اما در همین جمع سقراط بیش از معدل فهم جامعهی خودش بوده در فهم عرفی هم هضم نشده اینجوری نبوده که بگیم یک عرفی دور اونو گرفته و اونو جویده و او هم یکی شده مثل من. آدم اهل زندگی بوده، اهل جنگ و سرباز غیوری بوده وقتی هم که تشکیل زندگی زناشویی میده اونم یه رزمی بوده برای خودش چون میخوره به پست یک زن کجخلقی که خلقِ بدِ او در تاریخ ثبت شده او با این همسر هم مدارا کرده، مناظرههایی که از سقراط کتابت شده نشون میده که فرد خاضع و اهل ادبی بوده از آگاهی خودش برای تحقیر دیگران استفاده نمیکرده روزی هم که علمای جاهل و قُضّات درباری اونو گرفتار و محاکمه میکنن در محکمه به انصاف صحبت میکنه و حتی وقتی که محکوم به مرگ میشه مرگ گریز نیست؛ چنین کسی با این گونه زیستنش چنان بودن رو معنا کرده که حضّاری تماشاچیهای اهل فکری که بودن اونو تماشا میکردن و نحوه زندگی او را میدیدن از روی زیستن او کتابت کردن و شده فلسفه. خوب دقت کنید به نظر شما کدام فیلسوفتره؟ کسی که جزوه نوشته و توی دانشگاه لکچر گفته و درس داده، یا کسی که چنان زیسته که از روی زیستن او درسها برداشتند و کتابت کردند اگر شاخص این باشه که اونی که بیشتر کتاب و جزوه نوشته فیلسوفتره، بسیار خوب جناب شوپنهاور شما درست میگید کسی مثل جناب کانت که شده فیلسوف تراز و مورد اتکا برای شما قطعاً فیلسوفتر از سقراطه اما اگر نحوهی زیستن یک فرد و حکیمانه بودن او برای ما معیار باشه خب در این شاخص سقراط بسیار برای ما محترمتر از فیلسوفیست که کل قیامش این بوده که عصرها سرساعت ثابتی میرفته قدم میزده. این صرفاً یک نگاه انتقادی به فرمایش جناب شوپنهاور برای اینکه مقدمه بشه بپردازیم به جملهای که از سقراط نقل شده در کتاب در باب حکمت زندگی.
من برای خودم این جور تعبیر میکنم و میگم: تفکر مثل پیمودن پله است، رفتن از نردبان به بالاست، هر پلهای رو باید پا بگذاری و ازش عبور کنی که به افق بعدی برسی؛ چنین تعبیر میکنم بهش میگم که نقض دمادم خویشتن و امیدوارم که این نقض هموارهی خود برای شما هم لذت بخش باشه. تجربشو داریم توی جرعههای می میبینیم مثلاً جرعه ۲۵ راجب عقل سرشته زنانه دارد میگیم شوپنهاور اینطور میگه بعد چند هفته میگذره فکر میکنیم میبینیم نه چیزهایی بود نمیدونستیم نقض میکنیم. تو جرعهی ۲۶ میگیم که سقراط در نگاه شوپنهاور اینطوره و شوپنهاور راست میگه باز چند هفته تامل میکنیم و میبینیم که قابل تردیده، لااقل میشود طور دیگری هم دید. به همین خاطر من مدام این جمله رو تکرار میکنم میگم این به فهم من است تا به امروز حالا تا فردا ممکنه چیزهای دیگری بفهمیم. حالا این ذکر خیری که از سقراط کردیم به چه بهانه بود؟ به خاطر اینکه جملهای رو شوپنهاور از او نقل میکنه که برمیگرده به تجربهی زیستهی سقراط. سقراط روزی از روزها در دیار خودش قدم میزده میرسه به بازار و میبینه مردم مشغول شاپینگ درمانیاند، رفتند چیز میخرند و وقتی مردم را میبینه که در هولوولای خرید کردن چیزها هستند یه جمله میگه این جمله ماندگار میشه. این جمله رو شوپنهاور در کتاب در باب حکمت زندگی آورده که شما تو ترجمهی فارسیش میتونید تو صفحهی ۲۵ پاراگراف چهارم بخونید. جمله چنینه: سقراط میگه که چه بسیار است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم. من به چه چیزی نیاز دارم؟ تو به چه چیزی نیاز داری؟ اصلاً این نیاز رو با چه شاخصی تعریف میکنیم؟ چطور میفهمیم این اندازه نیاز، نیاز درستیست؟ اضافه خواهی نیست، کم خواهی هم نیست. اگر این نیاز رو نتونیم تعریف کنیم فقر رو هم نمیتونیم تعریف کنیم چون فقر نیافتن نیازه. اگر ما مفروضمون این باشه که نیاز همهی انسان ها ثابته اونوقت بدون تعریف نیاز میتونیم بریم سراغ فقر، اما واقعاً این روش دقیق و عمیقی برای بحث نیست هرکسی نیافتن نیاز خودش رو میگه فقر. به عنوان مثال این سوال قابل طرحه: کسی که یه خونهی مجلل و لوکس داره ثروتمندتره یا کسی که به خونهی مجلل و لوکس اصلاً نیاز نداره؟ اونی که یه دونه ماشین آخرین مدل و گران قیمت داره ثروتمندتره یا اون کسی که در زندگی به چنین ماشینی نیاز نداره ثروتمندتره؟ ممکنه من الان یه ماشین داشته باشم قیمتش یک میلیارد باشه و آرزوی ماشین ۴ میلیاردی داشته باشم اینجا من فقیرم یا ثروتمند؟ ممکنه یک آدمی با یه ماشین ۲۰۰ میلیون تومانی هم باهاش کامله و نیازی به بیشتر نداره این آدمی که ماشین ارزون تری داره غنیتر از اون آدمیه که ماشین گرونتر رو داره چرا؟ چون نیازشو کوچیک کرده. اگه نیاز رو جزء معادلهمون نیاریم استنتاجهای غیردقیق میکنیم و میگیم فقر است که احمق میکند، این استنتاج دقیقی نیست، این کار رو فقر نمیکنه نیاز میکنه. فقر مفهوم نسبیه یعنی اون کسی که داراست و توانمنده ولی ولع و حرص بیشتری داره اونم میتونه احمق بشه چون کاسهی نیاز بزرگه. اینجاست که سقراط میگه به جای اینکه بیای ابزار جمع کنی چیز در زندگی جمع کنی حدود نیازت را بازتعریف بکن. خب رسیدم به کلمهی ابزار، میخوام با یک مثال اهمیت ابزار رو در زندگی بگم؛ ابزار باید معرف قصد و نحوهی بودن صاحب ابزار باشه. یعنی چی؟ الان شما یه کیفو باز میکنی میبینی توش چند قلم قیچیه شونه و برسهای مختلف هست میتونی تشخیص بدی این کیف یک آرایشگره، یک کیفی باز میکنی میبینی توش مثلاً شیشهی شیر خشکه قوطی شیرخشکه دوتا پوشکه میگی این کیف یک مادره، یا یه کیف دیگهای رو باز میکنی میبینی توش پیچ گوشتیه چسب چوبه اره هست سنباده هست از این تشخیص میدی این کیف از آن یک نجاره. همینجوری کیفهای مختلف رو تجسم کنید کیف امداد کیف پزشک کولهی یک کوهنورد و….
میبینید ابزار داره تعریف میکنه برای ما که این کیست و حالا با این فرض بیایم اون چیزهایی که ما تو زندگی دور خودمون جمع کردیم رو مرور کنیم
چقدر از اون چیزهایی که ما دور خودمون جمع کردیم با هدف ما متناسبه؟ یعنی کسی فقط وسایل ما رو نگاه کنه به این میرسه که من کیستم چه جوابی میده براش؟ این کیف کدام انسانه؟ این ابزار کدام آدمه؟ اصلاً میتونه جوابی به این سوال بده یا سردرگم میشه؟ ما آدمهای متفاوتی هستیم ولی یک عالمه ابزارهای ثابتی رو داریم دور هم جمع میکنیم وقتی در این سوال نیاز چیست یا به چه چیزی نیاز دارم هم تامل میکنم میبینم یک سوال مهم تری هم در پسش هست یعنی این باز خودش هم یک مغزی داره. مقصد زیستنم چیه؟ مقصد زیستنه که نیازهای منو تعریف میکنه. نیاز نجار و کوهنورد و مادر و پزشک با هم فرق داره من اگر ندونم که چه مقصدی دارم نمیتونم نیازم رو هم تعریف کنم. اما تو زندگی داره یک اتفاق دیگهای میوفته من قبل از اینکه به تعریفی از چه کسی میخواهم باشم برسم یه لیستی جلوی من میزارن میگن این نیازهای توعه تو باید ابزارها را جمع کنی و عجب اینکه من متناسب با اون ابزارها میرم و چیزی میشوم یعنی برعکس داره مسیر طی میشه ابزار به ما هدف میده به جای اینکه این هدف باشه که ابزارها رو برامون تعریف کنه. زندگی به من اینجوری میگه که حسام تو یک خونه میخوای که ۳۰ درصد فضای خونت رو بزاری برای میزبانی از مهمان در حالی که شاید تو اصلاً در زندگیت به این نیاز نداری که کسانی را در خونت میزبانی کنی یه وقتایی هم اگه مهمون بیاد میتونی توی یک هتل یا یک رستوران میزبانشون باشی. من نیاز دارم به یک اتاق مطالعه بزرگ ولی از قبل به من گفتن که نه تو یک اتاق خواب میخوای یک یا دو تا سرویس میخوای بقیه شو باید بری توی حال پذیرایی. اصالت ابزار ما رو به کجا میرسونه؟ ما اصلاً یک جاهایی نمیتونیم به هدف برسیم اما خودمون رو با تجمیع ابزارها تسلا میدیم. آقا تو برو عکاس بشو بعد برو دوربین فول فریم با شش تا لنز بخر اصلاً شاید تو مسیر عکاسی تو تا سالها این ابزار مورد نیاز نباشه و این همه ابزارها رو جمع میکنه ولی عکاس نمیشه. یک تجربهی جالب برای من پیش اومده که شاید خیلی از دوستای دیگه هم که پادکست دارن تجربه کردن، دیگران وقتی میآن سراغ من و میخوان ازم مشورت بگیرن از تاثیر پادکست بر بودنم یا ضرورتش و اینکه چه هدفی را باید از پادکست ساختن دنبال کرد و یا من چه هدفی رو دنبال میکنم سوال نمیکنن قریب به اتفاق سوالها اینه که با چه میکروفونی ضبط میکنی؟ با چه نرم افزاری ادیت میکنی؟ ابزارها رو میپرسند در صورتی که این اصلاً چیز مهمی نیست موضوع اینه که تو چه حرف گفتنیایی رو میخوای بگی و برای چی میخوای بگی؟ چه چیزی رو در تو میخواد پوشش بده؟ چه نیازتو میخواد مرتفع کنه؟ خیلی از ماها روزی که مستقل شدیم تشکیل خانواده دادیم ازدواج کردیم بالاخص دخترا توی جهیزیهشون چند دست رختخواب و تشک دارند که لااقل تو نسلهای ماها خیلیامون سالهای سال اونا را پهن نکردیم چون اصلاً مهمونی نداشتیم که شب بخواد بمونه. ابزار متناسب با نحوهی زیست ما تدارک دیده نشده. یک نسلی بر اساس فهم خودش از بودن و نیازهای خودش اومده برای ما ابزار تامین کرده. مشکل سیستم آموزشی ما چیه؟ اینه که اصلاً فکر نمیکنه که ما شاید آدمهایی هستیم با فهم متفاوت از فهم مولف اصلاً من نمیخوام اونی بشم که آموزش و پرورش میخواد، شوراب عالی انقلاب فرهنگی میخواد، من میخوام یه چیز دیگهای بشم ولی تو داری به من تکلیف میکنی میگی ابزارهایی که تو لازم داری ایناس و به همین جهت من وارد زندگی میشم میبینم اونی که دوست دارم بشم ابزار شو ندارم ولی یه مشت اطلاعاتی تو دستمه که اصلاً به درد هدف من برای زندگی نمیخوره.
این سوالی که چیز چیست یعنی وقتی میگی ما چیزهای زیادی دورمونه اصلاً خود چیز چیست این سوال رو من ندیدم که شوپنهاور بهش بپردازه ولی چند دهه بعد کسی مثل هایدگر در این سوال تامل میکنه و تعملاتش هم خیلی خواندنی و شنیدنیه اما فعلاً وقتی میگیم چیز همون فهم عرفی رو بهش اکتفا میکنیم؛ همینایی که ما دور و برمون جمع میکنیم و بهش میگیم خیلی چیزا دارم آدما چیزهای مختلفی دور خودشون جمع کردن جمع کردن بالاخره یک روزی کلافه شدند و بعضی نه همه. بعضی سوال کردند که آخه چقد چیز داریم؟ مگه برای زندگی چقدر چیز لازمه؟ مگه من چیکار میخوام بکنم که باید این همه چیز داشته باشم؟ چرا من باید تو خونم چهل تا لیوان داشته باشم سه نفر آدم زندگی میکنیم سی تا ظرف بشقاب برای چی؟ هر جایی رو که به من دادن رو پر کردم استوریج ۵۱۲ بهم دادن پر شده هارد یک ترا خریدم پر شده سه ترا خریدم پر شده هرچی به من میدن پر میکنم همه چیزو. همون جملهی سقراطی احیا شده که من به چیزهای کمی نیاز دارم اصلا همین کم هم زیاده کم هم خوبه این شده شعار یک تفکر.
شما این رو شنیدید
less is more
کم هم خیلیه. این جمله چه کسایی بوده؟ کسایی که اومدن نسبت به این همه مادهگرایی و شیگرایی طغیان کردند در برابر آنهایی که هی دارن ماده به این زندگی اضافه میکنند هی متریال بیشتری میخوان و ما در جعبهی متریالیستیک این ها را میبینیم. یک گروهی طغیان کردند گفتند چه خبره دیگه من کم میخوام و ما به اینها مینیمالیست میگیم؛ بیشتر داره خودشو تو یک سری از مولفههای ظاهری نشون میده یه خونه رو میخوای دیزاین بکنی کم وسیله میذاری، یه گلدون قرمز میذاری گوشه این میشه مینیمالیسم یا داری مثلاً روی یک بک گراند سفید شئایی رو عکاسی میکنی به این میگن عکس مینیمالیستی. اکثراً داریم مصادیقی هنری ازش میبینیم ولی وقتی بهش فکر کنیم قصه به همینجا برمیگرده که ما برسیم به اینکه برای زندگی با کیفیت ما به چیزهای کمی نیاز داریم کم هم کافیه. اما چه جوری میتونیم به همچین چیزی برسیم؟ من راجب مینیمالیست خیلی خیلی گفتنی دارم که تازه اون خیلی گفتنیها هم در برابر اون همه چیزهایی که نمیدونم ناچیزه. توی این چند دقیقه فقط میخوام به اندازه مینی مینیمالیسم یه تلنگر بگم یه فرمول بگم شما ببینید تو زندگیاتون صدق میکنه اون چیزی که پیرامونتون هست یا نه. ما یه چیزهایی رو نیاز نداریم اما داریم یعنی خود نیازه نیست ولی نگهش داشتیم چرا؟ بر اساس این فکری که در آینده لازممون میشه مثال اون رختخوابی که مهمون نداریم شب بمونه ولی رختخوابشو داریم این مال آینده است یعنی یک تعریفی از آینده داریم که در ما احتمال نیاز ایجاد میکنه نه خود نیاز. گذشته هم همینطوره ما یه چیزهایی رو از گذشته نگه داشتیم که زمانی سپری شده الان هم دیگه به کارمون نمیآد ولی من فکر میکنم الان بهش نیاز دارم بهش لیبل های مختلفی میزنیم اینا خاطره هست اینا یادگاریه حیفه بلاخره هر چیزی که خاره یه روز به کاره و از این ضرب المثل ها که میگیم و از گذشته نگه میداریم پس نتیجه چی میشه؟ ما انبوهی چیز داریم مال آیندست انبوهی چیز داریم مال گذشتهست و اینا رو بریم تو زندگیمون مراجعه کنیم ببینیم چند درصد چیزهایی که ما نگه میداریم تو این دوتا کفه جا میشه؟ و چقدر از اینها قابل حذفه؟ خب تا اینجا همه چیز خوبه استدلالها استدلالهای قابل تاملی هستند و من هم با این نگاه هم عقیده ام و خیلی سعی میکنم لااقل تو می رعایت کنم که اگه یه چیزی رو میتونم توی ۲۰ دقیقه بگم ۵۰ دقیقهای نگم اگه کاور اپیزود میتونه بدون عکس باشه و فقط یه عنوانی بنویسم فقط یه عنوان بنویسم اگه وبسایت may.ir میتونه یک ایندکس ساده داشته باشه و کلمات رو ارائه بده و کارش تموم میشه این بسه دیگه احتیاجی نیست شیش تا اسلاید هم بره بیاد یه دونه بنر هم جیغ بزنه کنارش. اما به عنوان یک موافق با این شیوهی زندگی و اینکه دارم با زبان حمایت ازش صحبت میکنم یه نگرانی هم دارم اونم تبدیل شدنش یک تیپ ثابت و مده. باز دوباره آدما را بخوایم یه شکل کنیم یعنی بگیم یه استانداردی داریم بهش میگیم مینیمالیسم هممون باید از فردا همین شکلی زندگی کنیم.
من برای اینکه چالش های ذهنیم رو با شما در میان بگذارم یه چند دقیقهی دیگه عرض دارم و بعد خداحافظی میکنم باهاتون.
در سبک زندگی مینیمال یک کلمهی کلیدی وجود داره که مثل کاغذ تورنسل میمونه میزنیم ببینیم که این اسیدیه یا بازی؟ با این تشخیص میدیم که چیزی که هست از آن ما هست یا نه؟ اونم مسئلهی استفاده هست یعنی میگن اگر چیزی useless بود( کلمه انگلیسیشو مخصوصاً میگم چون میخوام جلوتر ازش استفاده کنم) اگر فاقد استفاده و بیمصرف بود این رو بزارید کنار. اصلاً یکی از شاخصها و روشها اینه که میگن همهی وسایلی که داری رو تو یه جعبه یا چمدان بزار اونی که میبینی که مدتهاست نرفتی سراغش میفهمی که این میتونه اصلاً نباشه، خب این شاخص شاخص خوبیه ولی روی کلمهی استفاده و یا use من عرض دارم. دلنگران زیستن در جامعه و جهانی هستم که ماها مردمش نیستیم انسان نیستیم ما user ایم، ما امروز در این جهان user ایم ما داریم استفاده میکنیم ما حتی خود زمین رو هم داریم مصرف میکنیم ما به اندازهای که قابل استفاده هستیم توی جامعه مورد توجه قرار میگیریم و این استفاده یعنی اینکه میتونیم مصرف دیگران رو دستخوش تغییر قرار بدیم. اینفلوئنسر جامعه کسیست که مردم رو به مصرف دعوت میکنه. خب عزیزای من شما ازم پرسیده بودید که کفشتو از کجا خریدی خواستم بگم از چیچی جون خریدم ببین کفشاش چقدر قشنگه برو مصرف کن. فلان چیزتو از کجا خریدی؟ اونو از کجا خریدی؟ بخر بخر بخر. اینجا همه یوزرن و ما برای اینکه یوزرهای خوبی باشیم باید شبیه هم بشیم باید یه چیزهای ثابتی را بخوایم لباسهای ثابتی رو بپوشیم چون صنعت داره در کثرت تولید میکنه و در تولید کثیر باید مشابه تولید بکنه پس ما باید مشابه مصرف کنیم ما حتی باید قیافههامون شبیه هم بشه دماغ هامون مثل هم بشه دهنهامون مثل هم بشه رنگ چشمها رنگ موها، ما باید خیلی مثل هم بشیم اینا همه مشخصات یوزر بودنه در برابر یوزر بودن اون چیزی که باید باشیم و نیستیم انسان اصیله، مردم و انسان بودنه. مصرف کننده بودن جهان، فرصت تماشای جهان رو از ما میگیره. ببینید اونی که برای من دغدغه هس و فکر میکنم که باید به سمتش حرکت بکنیم آموختن نحوهی مشاهده گری جهانه و اصلا من انسان رو موجودی میدونم که قابلیت بهره مندی از انسانک داره مردم کسیست که میتواند مردمک هستی باشد یعنی اون روزنهی تهی که چیزی توش نیست جزاینکه میتونه هستی رو درک کنه. این مردم و مردمک اگر در فارسی تکرار میشه به تعبیر من انسان و انسانک در انگلیسی هم میبینید people و pupil مردم و مردمک شبیه هم میآد. در پس این واژهها شاید قصهای گفتنی است و وقتی ما میخواهیم مردم بودن مردم رو ازشون بگیریم و تبدیلشون بکنیم به یوزر و بر اساس useless بودن بیایم بگیم حالا مینیمالیست بشید پس اینجا خود مینیمالیسم هم در معنای کنونیش داره تو زمین مصرف بازی میکنه اینجاست که صنعت میآد براش تیشرتهای مخصوص مینیمالیستها رو تولید میکنه محصولات مینیمال تولید میکنه باز تو داری تو همون زمین بازی می کنی بنابراین من ترجمهی مینیمالیسم رو کم برداشتن از چیزها نمیگم میگم گزیده بردارید مینیمالیست بودن بر اساس هدف آدمها چهرههای متنوعی میسازه. برای منی که نقاش نیستم داشتن ده تا قلمو انواع کاغذ و ۱۰۰ قلم رنگ میشه اضافه خواهی ولی برای یک نقاش که کارش نقاشیه داشتن همهی اینها ابزاره و ضرورتی نداره اگر داره یه تابلو نقاشی میکنه حتماً بیاد یه بک گراند سفید تحویل من بده که بشه مینیمالیسم موضوع اینه که همه چیز رو گزیده استفاده کرده باشه ولا این که ۴۰ تا رنگ استفاده کرده اما یک دونه از این رنگها اضافه نیست یا متقابلاً برای آدمی که کارش تحقیق و پژوهش نیست نگهداری انبوهی از کتاب بدون خوندن خلاف مینیمالیست بودنه اما ممکنه برا یه آدم پژوهشگری اتفاقاً باید از دیگر چیزها کم کنه که صدها کتاب داشته باشه تو خونش. پس این طور نیست که تو یه اتاق اگر یه شلف گذاشتی چهار تا کتاب تزئینی گذاشتی این شد مینیمالیست این اداس این اون عمق تفکر را نداره. موضوع مد ساختن نیست موضوع اینه که ما بدونیم چه چیزی نیاز داریم و اندازهی اونی که نیاز دارم بردارم. یادمون باشه که ابزار میتونه معرفی مقصدمون باشه معرفی کارمون در این هستی باشه شما اگر کیف یه نفر رو باز کنید ببینید که توش اره و چسب چوب و میخ و سمباده هست نتیجه میگیریم نجاره، اگه یه کیفی رو باز کنین ببینین توش شیشه شیره قوطی شیرخشکه پوشکه میگید این کیف یک مادره همینطوری کیفها و کولههای مختلف رو اگر باز کنید میتونید تصویری حتی اجمالی از قصد و کار آدم صاحب کیف به دست بیارید.
ما باید هر از گاهی ابزار خودمون رو نگاه کنیم و بگیم که این ابزار از آن چه قصدیست؟ یه کسی توشهی مارو نگاه کنه میگه مقصدش کجاست؟ آیا اصلاً مقصد قابل شناسایی داره یا انقدر درهم برهم و هرز همه چیز دور هم جمع شده که بیشتر از مقصد داشتن مبیّن حیرانیه صاحب کیفه؟ و دوباره جملهی سقراط رو تکرار میکنم به عنوان حسن ختام جرعهی ۲۷:
چه زیاد است چیزهایی که من به آن نیاز ندارم و چه کم است آنچه که من به آن نیاز دارم.
[/restrict]Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-12-16 11:37:532023-02-24 21:53:34جرعه 27: میم ِ مینیمالیسم

جناب ایپکچی گرامی
ابتدائا بابت این جرعه های به راستی حکیمانه شما عمیقا سپاسگذارم. خیلی دوست داشتم در جاهایی که خصوصا خودتون تاکید کرده بودید مشارکت می داشتم، ولی متاسفانه به تازگی با این پادکست آشنا شدم و فعلا مشتاقم به دقت هر اپیزود رو حداقل دویا سه بار گوش بدم. همچنین به دغدغه های بسیار دردناکتون تا حد زیادی آگاهم (دردناک از این بابت که شاید عده خیلی خیلی کمی بتونن بفهمن واقعا شما چی می گید).
اگر اسباب زحمت نباشه یه سوالی هم داشتم: آیا جنابعالی قصدی مبنی بر برگذاری دوره های آموزشی فلسفه (بیشتر در حد اصول و مقدمات فلسفه و منطق) در فضای مجازی دارید؟ چون من هم مثل خیلی از علاقمندهای واقعی فلسفه درابتدا رشته دانشگاهی دیگه ای خوندم و دردا که از چنین آموزش هایی محروم بودم.
با سپاس
سلام بر شما
تدریس دروس فلسفه و منطق به سبک و سیاقی که در دانشگاهها تدریس میشه، اساتید مبرز و به نامی داره که تکرار مباحث عرضه شده توسط اونها خیلی ضرورتی نداره. مهمتر از تدریس رسیدن به طرح درسی خلاقلانه است که اگر فرصت و سواد پیاده سازیاش رو داشته باشم به ادامه ماجرا – یعنی درس گفتن و تشکیل کلاس – خواهد رسید