جرعه 33: حکمت پیادهروی
شوپنهاور در کتاب در باب حکمت زندگی، بیشتر متوجه «حکمت عملی» بوده و مباحثی را به میان آورده که در زندگی روزانه برای ما کارآمد است؛ اما در همین میان، آنچه در اپیزود سی و سوم مورد بحث قرار گرفته به مراتب از اپیزودهای قبلی به عمل نزدیکتر است.
چهار سرفصل در این اپیزود مورد بحث قرار گرفته است:
- اول: اشارهای به زندگی شوپنهاور
- دوم: توازن در حرکت
- سوم: اهمیت سلامتی و تجویز عملی شوپنهاور
- چهارم: حکمت پیادهروی
- کتاب در باب حکمت زندگی: صفحه 33 الی 35
- فلسفه شوپنهاور – برایان مگی: صفحه 16 و 17
- واژهنامه تاریخی فلسفه شوپنهاور: صفحه 33
متن کامل جرعهی سی و سوم
مِی میشنوید مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
همپیالههای من سلام. امیدوارم که در سلامتی، تندرستی و عافیت این جرعه که جرعهی سی و سوم مِی هست رو بشنوید و با هم دیگه همسفره و همپیاله باشیم. اتفاقاً موضوع این جرعه هم مرتبطه با مسئلهی سلامتی و بدن که به قراری که خواهید شنید خدمتتون تقدیم میکنم اما قبل از اینکه وارد بشیم در اصل صحبت دو تا پیشدرآمد رو خدمت شما بگم: [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
پیشدرآمد اول اینکه فاصلهی بین جرعهی ۳۲ و ۳۳ خیلی طولانی شد کمابیش حوالی دوماه و سعی میکنم که این فاصله بعد از این کمتر بشه و با وقفههای کمتری با هم بتونیم همفکر و همصحبت باشیم. دلایل وقفه مرکبه از چیزهای گفتنی و نگفتنی. اما اون بخشش که گفتنیه و میارزه که عمر شما رو صرف کنم مربوط به اینه که چند تا کتاب رو باید مطالعه میکردم و این وقفه فرصتی شد تا به منابع مِی اضافه بشه. مواردی که خوندم رو از این به بعد هم استناد میکنم بهشون و کتابها رو جرعه به جرعه فراخور بحث ارجاع خواهم داد ولی پیرو برنامهای که از پیش هم داشتیم کتابنامهی سایت رو به روز کردم یعنی شما در وب سایت mey.ir که تشریف ببرید کتابنامه که ملاحظه بکنید منابع قبل از این هم نوشته شده بود این مواردی که اخیراً ورق زدم رو هم اضافه کردم البته که اصلاً تاکیدی به خرید کتابها نیست اگر تمایل دارید، میل دارید، خودتون بخرید من نه سفارش به خرید دارم نه متاسفانه کد تخفیف دارم که بهتون پیشنهاد بدم ولی اگر به کارتون بیاد پژوهشگر این حوزه هستید خریدن این کتابها خالی از لطف نیست. اما اون اندازهای که من بهش نیاز دارم در بحث و نیازمند گفتگوی ماست هر جایی که برسه من اون تکه از متن رو روخوانی میکنم و شما نیازی نیست که حتماً کتاب مقابلتون باز باشه، این پیشدرآمد اول.
اما پیشدرآمد دوم این که پادکست می در حال شدنه یعنی من هم همپای شما دارم فکر میکنم، مطالعه میکنم، میاندیشم و تجربه میکنم و قدم به قدم چیزهایی رو میتونیم یاد بگیریم و تصمیم بگیریم که در محتوا و فرم تغییر ایجاد کنه. من یک تغییری در فرم هم از این جرعه سعی میکنم بهش پایبند باشم اونم اینکه ابتدای کلام که همین نقطه هست منابع اون جرعه رو بگم که در این جرعه دقیقاً به کجاها ارجاع میدیم چون مستحضرید که ما گفتگومون اینجا متکی به متنه و ارجاعات دقیقمون رو همون ابتدای کلام مشخص کنیم و بعد اینکه فهرست بگم؛ بگم توی این دقایقی که میشنوید من راجع به این چند تا موضوع میخوام با شما صحبت کنم که هم شما حضور ذهن داشته باشید و اگر احیاناً یادداشت برمیدارید سرفصلها براتون مشخص باشه، درخت وارهی بحث روشن باشه و من هم با انضباط بیشتری بتونم مطلب رو خدمت شما بگم.
در وفای به این عهد در جرعهی سی و سوم منبع اصلیمون که همان کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور به ترجمهی محمد مبشریست. جرعهی قبل تا پاراگراف دوم صفحهی ۳۳ اومدیم ادامهش رو الان خدمتتون عرض میکنم و پیشبینیم اینه که تا نیمههای صفحهی ۳۵ پیش بریم، این منبع اصلی. دوتا منبع تکمیلی هم توی این جرعه استفاده خواهم کرد یکی کتاب فلسفهی شوپنهاور برایان مگی صفحهی ۱۶ و ۱۷ اش رو ارجاع میدم یکی هم کتاب واژه نامهی تاریخی فلسفهی شوپنهاور، نوشتهی دیوید ایکارت رایت، که این رو هم صفحهی ۳۱ اش رو ارجاع میدم. خب این از منابع. اما سرفصلهایی که باهم صحبت میکنیم یک گریزی میخوام بزنم به زندگی شوپنهاور و راجب تحصیلش صحبت بکنم به نظرم موضوع خیلی جذابیه خودم دوسش دارم این بخش رو، بعد در مورد توازن در حرکت بگم. اینم اینجا داخل پرانتز عرض کنم من منبع اصلی رو که میگم اگر از صفحهی ۳۳ تا ۳۵ هست من به ترتیب صفحه رو نمیرم و بر اساس ساختار و مدل ذهنی خودم موضوع رو ارائه میدم ولی محتوای این چند صفحه رو خدمت شما میگم، اگه پس و پیش شد دچار سردرگمی نشید .بعد از توازن در حرکت موضوع سومی که خدمت شما میگم در مورد ضرورت سلامتی، اهمیت سلامتی و نسخهی عملی شوپنهاوره. مطلب چهارم هم میخوام از حکمت پیادهروی بگم، یه عرض ذوقیه گرچه که من در می پرهیز دارم از اینکه فاصلهام با متن زیاد بشه و موارد ذوقی بگم ولی اینو دلم نیومد نگم گذاشتم توی موخره و اتمام این جرعه خدمت شما تقدیم کنم. این از مقدمات و بریم که وارد اصل کلام بشیم.
همونطوری که میدونید این خیلی متداوله که ما وقتی میخوایم در مورد اندیشههای یک متفکر بحث بکنیم و مطالعه بکنیم موضوع رو از زندگی او آغاز کنیم خیلی از کتابهایی هم که در تفسیر و تبیین اندیشهی بزرگان نوشته شده با همین سنت حرکت کردند یعنی اول زندگی اون فرد رو مورد بحث قرار دادند بعد رفتند سراغ اندیشهاش. سنت معقول و قابل دفاعی هم هست چون تفکر در تجربهی زیسته هست که شکل میگیره، ما مشغول زندگی در برههای از زمان و قطعهای از مکانی رخدادهایی بر ما آشکار میشه تجربیاتی رو میچشیم در این مساف و سرد و گرم و بالا و پایین تفکری در ما شکل میگیره، بزرگان هم همین قاعده رو رفتن و بنابراین خارج از استدلال نیست که ما تفکرات یک اندیشمند رو از دل زندگینامهی او بفهمیم منتها در مورد شوپنهاور این موکداً صادقه به همین جهت میبینید که تقریباً هر کتابی که من دیدم در مورد فلسفهی شوپنهاور نوشته شده، لااقل کتابهای مرجع، اینا اول از زندگی او آغاز کردند به خاطر اینکه زندگی پر تلاطمی داشت یعنی فراز و فرودهای زندگی زیاد بوده از جمله سرفصلهای جذاب زندگی شوپنهاور روش مطالعه و تحصیل اوست. خیلی فرمال درس نخونده یعنی اینجوری نیست که رفته باشه کلاس اول دبستان همینجوری مدرسه رو ادامه بده بعد بره دانشگاه بعد بره دکترا بعد پایان نامهاش رو دفاع کنه و بیاد بیرون بگه من دیگه دکتر شوپنهاورم از قضا بعد هم بره سر کلاسهای دانشگاه درس دادن رو شروع کنه؛ فضای شوپنهاور این نیست. من خیلی مشتاقم بعداً یک فرصت و بهانهای پیدا بشه راجب شوپنهاوری درس خوندن و روش تعلیم و تربیت شوپنهاور باهم صحبت کنیم که ببینیم خود این شخصیت برآمده از چه مدل مطالعه و تحصیلیه. الان نمیخوام توی این قسمت وارد شم، یک لخته و تکهای از این مبحث تحصیل شوپنهاور رو انتخاب کردم که الان بهش اشاره کنم احتمالا اگر از ماها بپرسند که به نظرتون شوپنهاور مطالعاتش رو از کجا آغاز کرده خیلیهامون بگیم که مثلاً رفته فلسفه خونده، فلسفهی کانت خونده، فلسفهی افلاطون خونده، این منابع درسته ولی سرآغاز مطالعات شوپنهاور نیست میدونید که شوپنهاور تاجرزادهست پدرش اهل تجارت بوده تجارتخانهی معروفی داشته و این خانواده خانوادهی معروف و متمولی بودند و پدرش هم از ابتدا این بچه رو برای همین تربیت کرده بود که کسب و کارش رو بهش بسپره، اینقدر هم تفکر و اندیشهاش فراتر از مرزها بوده میگن حتی در انتخاب نام پسرش هم وسواس به خرج داده و تعمداً اسم بچه رو گذاشته آرتور که اگر اگر در آینده فرانسه رفت اگر آلمان رفت اگر انگلیس رفت همه جا اسمش رو یک طور تلفظ بکنند و این بچهاش سردرگم نشه و همین اتفاق هم میافته یعنی تا قبل از مرگ پدر شوپنهاور در حجرهی پدری مشغول به کار بوده وتجارتخانه رو اداره میکرده که البته این سهم زیادی از عمر شوپنهاور نیست تا اینکه یک مبحثی آغاز میشه و او به قول خودمون کسب و کار و دکون و حجره رو میپیچونه که بره این کلاس رو شرکت بکنه و یاد بگیره. چی بوده اون مبحث؟ یه آقایی بوده به نام Gall این آقای گال جمجمه شناسی درس میداده؛ جمجمه شناسی یعنی چی؟ یعنی بر اساس فرم جمجمهی انسانها در مورد تیپ شخصیتی آنها مفروضات و دستهبندی رو ارائه بده. همین الانم که ما میشنویم به نظر میآد که موضوع جذابیه؛ چرا این توضیح رو دادم؟ چون که شاید اگر امروز بخوایم این جمجمه شناسی رو ببریم زیر شاخهی یک علمی بزاریم زیر مجموعهی انسان شناسی آنتروپولوژی قرار بگیره ولی به هر حال در کتاب اومده که جمجمه شناسی. بریم به سراغ منبع مون، برایان مگی تو صفحهی ۱۶ کتابش پاراگراف اول اینطوری تعریف میکنه، میگه که: به همین جهت یکی دو سال دیگر نیز به کار در تجارتخانه ادامه داد (اینجا داره در ادامهی توصیف اینکه شوپنهاور میرفته در حجرهی پدرش کار میکرده متن رو ادامه میده) اما رفته رفته تمایلات فکری او شروع به خودنمایی کرد از زیر کار در میرفت تا در کلاسهای جمجمه شناسی گال حاضر شود و به بهانهی مشغول بودن به حساب و کتاب تجارتخانه شروع به نوشتن افکار خود کرد.
علاقهی شوپنهاور به طبیعیات به بدن به فیزیولوژی به اینجا ختم نمیشه و این همینجوری ادامهدار پیش میره تا میرسه به یک نکتهای که احتمالا خیلی از شما نشنیدید و اونم اینه که شوپنهاور میره و در دانشگاه پزشکی گوتینگن ثبت نام میکنه. این مال حوالی ۲۱ سالگیش هست. به همین دلیله که بعدها هم وقتی که در آثار او جستارهای فلسفی او نگاه میکنی میبینی که بسیاری معلومات قابل توجهی داره در حوزهی فیزیک، در حوزهی طبیعیات، در حوزهی فیزیولوژی و فلسفهاش آمیخته است به بدن انسان. او چون بدن رو میشناسه خیلی از چیزها براش رازآلود نیست یعنی مثلاً تفکر کردن رو عملکرد مغز میدونه. یکی از درگیریهاش با هگل اینه که چرا یک موضوعی به اسم روح رو مطرح میکنی این عملکرد مغزه، ما با مغزمون داریم اندیشه میکنیم، صرف نظر از اینکه بخوام قضاوت بکنم ببینه هگل و شوپنهاور میخوام بگم او چون بدن رو میشناسه کمتر براش رازآلودگی موکول کردنی به امر فراماده پیش میآد، این تیکه البته برداشت منه از معلومات شوپنهاور، حالا یه سوالی هم اینجا مطرح میشه که وقت جوابش نیست فقط میگم که هم شما یادداشت کنید هم من یک وقتی بهش برسیم چون میدونیم که فلسفهی شوپنهاور آمیخته است به متافیزیک و لازمه که ما بدونیم که متافیزیک شوپنهاوری یعنی چی؟ این سوال یک گوشهی ذهنمون باشه تا به وقتش بهش برسیم. القصه اینکه شوپنهاور به عنوان دانشجوی پزشکی درسش رو ادامه میده تا میرسه به یک فردی که او مسیرش رو به راه راست فلسفه خواندن منحرف میکنه. کی بوده این آقا؟ اسمش رو من در کتاب برایان مگی ندیدم تو کتاب دیگهای خوندم که الان خدمتتون میگم. بریم به سراغ واژه نامهی تاریخی فلسفهی شوپنهاور صفحهی ۳۱، دیوید ایکارت رایت هم مثل بقیهی شوپنهاور پژوهها با زندگی شوپنهاور و بررسی تاریخچهی او مطلبش رو شروع آغاز میکنه، حالا این ترجمهای که من دارم ترجمهی آقای اکبری، دیگه من دیتیل معرفی نمیکنم تو کتابنامه ریز به ریز جزئیات کتابی که دارم میخونم و حتی اینکه من چاپ چندمش دستمه اینها رو همه رو اونجا آوردم mey.ir تشریف ببرید ببینید. کتاب رو از رو میخونم براتون، پیشاپیش هم بگم ترجمهاش برای من ترجمهی روانی نیست ولی سعیم رو کردم یه جایی هم برای مترجم به شوخی نوشتم البته من مترجم رو نمیشناسم در حاشیهی کتاب برای خودم نوشتم که به رغم تلاش مترجم برای اینکه متن را نفهمم انگار مشغول فهمیدنم، حالا بخونم این پاراگراف رو: شوپنهاور پاییز ۱۸۰۹ به عنوان دانشجوی پزشکی در دانشگاه گوتینگن پذیرفته شد کلاسهای درسی او در تاریخ طبیعی فیزیک گیاهشناسی آناتومی مقایسهای و فیزیولوژی به پرورش علاقهی مادامالعمرش به علوم طبیعی کمک کرد. این دروس او را به پافشاری بر این ادعا سوق داد که هر آنچه شایستهی فلسفه خواندن خود است باید بهین یافتههای علم را به رسمیت شناسد. این جمله رو منم به اندازهی شما فهمیدم ولی به نظرم میآد که به زبان ساده نویسنده و یا مترجم سعی دارند که با حداکثر دشواری به ما این رو بگن که به همین خاطر فلسفهی شوپنهاور ارتباط تنگاتنگی با علم داره و پشت به علم مشغول فلسفه ورزی نیست. شوپنهاور یک سال دانشجوی پزشکی بوده منتها این مطالعه معلومه که برای او ادامهدار میشه. ۱۸۱۰ فیلسوفی به اسم شولتسه شوپنهاور رو ترغیب میکنه به فلسفه خوانی و اتفاقاً به او میگه که افلاطون و کانت رو دقیق بخون شوپنهاور هم به این توصیه عمل میکنه و فلسفهی شوپنهاور به شدت آمیخته و برآمده از فلسفهی افلاطون و کانته. من این قسمت رو به همین اکتفا میکنم. پس غرض چی بود؟ این که آقا خانم شوپنهاور فیلسوفیست که به طبیعیات آگاهه و مقولهی بدن بسیار براش حائز اهمیته. از اینجا برم در تیتر دوم صحبتم یعنی توازن در حرکت.
اما قبل از اینکه از توازن در حرکت براتون بگم ذربین بگیرم روی خود کلمهی حرکت، این حرکت خیلی مهمه. اگر در متون عمیق، متونی که برآمده از تامله، یک متفکر قلم رو کاغذ گذاشته و نوشته به این کلمه رسیدید حواستون جمع باشه مستعدّه برای اینکه گنجی در او نهفته باشه. از خود فکر که وقتی میخواد تعریف بشه اگر ملاحظه کرده باشید احتمالاً خیلیاتون خوندید، تو کتاب مدرسهایهای منطق هم بود، فکرو چی تعریف میکردند؟ میگفتند حرکت عقله دیگه، حرکت از مبادی معلوم برای کشف مجهول. این میشه فکر، یعنی خود فکر با حرکت آغاز میشه تا زندگی. الان توی پاراگراف دوم صفحهی ۳۴ همین کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور یک جملهای رو صاز ارسطو نقل کرده از رو میخونم: از این رو ارسطو به درستی میگوید زندگی عبارت است از حرکت و ماهیت زندگی در حرکت نهفته است. پس الان ما میتونیم بگیم که شوپنهاور هم که داره حکمت زندگی میگه حکمت حرکت داره میگه. وقتی داریم به حرکت فکر میکنیم از ملزوماتش اینه که چند چیز دیگر هم در ذهن ما برجسته میشه، حرکت بی متحرک که نداریم، پس به این فکر میکنم که چه چیزی حرکت میکند؟ چه کسی حرکت میکند؟ حرکت بی مبدا که نداریم، از کجا حرکت میکند؟ حرکت بی مقصد هم نداریم، به کجا حرکت میکند؟ بعد هم شئایی که در خودش قوهی حرکت داره این قوه به فعلیت نمیرسه مگر اینکه درمجاورت دیگر چیزی قوهی حرکت او جنبشی بشه، تو فیزیک خوندیم دیگه برای اینکه از این اینرسی سکون دربیایم اینجا مقولهی جدیدی برای ما راهنمایی میکنه چه مقولهای؟ محرک. ما حرکت بیمحرک هم نداریم خب پس متحرک رو باید فکر کنم مبدا رو باید فکر کنم مقصد رو باید فکر کنم متحرک هم باید فکر کنم بازم شخم بزنیم بازم هست از حرکت جوهری صدرالمتألهین میتونید مطالعه بکنید تا حرکتی که ارسطو میگه و حرکتی که الان شوپنهاور میگه. پس این تا اینجا در اهمیت واژهی حرکت، حالا شوپنهاور داره یک دوگانهای از حرکت رو جلوی چشم ما میآره میگه حواست به این باشه این دوتا رو باید متعادل با هم نگهداری یکی حرکت ذهنیست و یکی حرکت برونی، یا من بهش میگم حرکت جوارحی. الان اون چیزایی که تو دقایق قبل شنیدید رو در ذهن حاضر کنید داریم در مورد کی صحبت میکنیم؟ معلممون کیه؟ این جناب آقای شوپنهاور طبیعیات از حوزههای جدی مطالعهاش بوده. شروع میکنه در پاراگراف دوم صفحهی ۳۴ برای ما انبوهی مثال میزنه، از حرکتهایی که در بدنه، گوارش رو مثال میزنه میگه این حرکت، ضربان قلب و گردش خون رو مثال میزنه میگه این حرکت، تنفس رو مثال میزنه میگه این حرکت و میگه حاصل این حرکتهاست که به ما میگن موجود زنده. همهی اینها شد حرکتهای جوارحی. میگه به جز این ما یک حرکت دیگری هم در ذهن داریم، تو فکر میکنی این حرکته، اندیشه حرکته، تخیل حرکته. میگه هر وقت توازن این دو حرکت به هم خورد، یعنی کسی بیشتر از اینکه فکر بکنه بدوعه (حالا این قسمتش زیاد مورد توجه شوپنهاور نیست من دارم میگم)، هی داره فعالیت میکنه هی داره جنب و جوش میکنه ازش هم میپرسی روزی چقدر کار میکنی؟ میگه روزی دوازده ساعت دارم کار میکنم ولی به نتیجه نمیرسم؛ چون همش داره این بدن کار میکنه این بالانس رو به هم زده، توازن رو به هم زده. یک سمت دیگهی ماجرا هم که احتمالا این در بین مخاطبین می خیلی مبتلا به داشته باشه از صبح تا شب قوز و هلال روی کتاب، اینو بخون اونو بخون، مقاله بخون، کتاب بخون، ورق بزن، بعضاً پشت به جهان رو به کتابخونه، مطالعهی میدانی و پیمایش محیطی رو ول بکنیم اسنادی و کتابخانهای بخوایم حقیقت کشف کنیم، شوپنهاور به این هم ایراد میگیره یعنی این فیلسوفی که خودش اهل کتابه اهل مطالعه است به این ایراد میگیره. براتون از رو میخونم، میانههای پاراگراف دوم: حال اگر حرکت بیرونی اصلاً وجود نداشته باشد مانند نحوهی زندگی انسانهای بی شماری که همیشه نشستهاند عدم تناسب فاحش و ضایع کنندهای میان آرامش بیرونی و جنب و جوش درونی ایجاد میگردد زیرا این حرکت دائمی درون را باید حرکت بیرون پشتیبان باشد، این عدم تناسب به این میماند که درونمان از شدت هیجان بجوشد اما ما مجاز نباشیم که این هیجان را بروز دهیم. مریض میشی بیچاره، تلنگر بزن به خودت، با خودت جدی حرف بزن. باید متناسب با وقتی که میزاری برای مطالعه و جنب و جوش درونی و برای فکر پردازی فرصت بزاری برای اینکه این هیجان از تو به بیرون بره، ابراز بشه، بیرون و درونت باهم تراز بشه. اینجاست که فلسفهی شوپنهاور مزهاش رو به ما نشون میده، من یک وقتایی دلم میسوزه که این مرد بزرگ و این کسی که جهان همچون اراده و تصور رو در زیر ۳۰ سال نوشته. شما با سن و سال خودتون مقایسه کنید و ببینید با کی روبه رو هستید. این آدم رو به عنوان فیلسوف عبوس معرفی کنند من نمیخوام بگم فلسفهاش تلخیهایی نداره، داره، اما مزههایی داره که جز اینجا جای دیگهای به این راحتی گیرمون نمیآد از جمله اینکه این جزء معدود فیلسوفانی است که بدن میشناسد، این جزء معدود فیلسوفانی است که تن آدمی خرش نیست، ما رو نمیبره توی دوآلیتهای بگه که ببین یه سمت روحه که اصلشه یه خری هم داره سوار میشه این هم تنشه. با تخفیف بدن ماجرا شروع نمیشه، این حکیمیست که نسخهی عملی داره و تجویز مکتوب داره در مورد این که خب حالا چیکار کنیم با بدنمون. یک تلنگر دیگه بزنم، توی جرعهی قبل اگر به خاطرتون باشه گریزی زدم به فلسفهی ابوعلی سینا، اون هم مرد عجیبیست. بوعلی سینا در جامعیت به قدری که من کتاب ورق زدم که زیاد نیست ولی به همین اندازهای که من تماشاچی فهرست کتابها بودم، رفیق کم نظیره، کم نظیره. ما یه وقتایی سر خودمون رو کلاه میذاریم میگم آخه میدونی زمان قدیم دانش انقدر تخصصی که نبوده که، بنابراین یه کسی میتونسته هم منطق بفهمه هم تشریح بفهمه. عه اینجوریه؟ تصور میکنی که چهارتا کتاب دبیرستانی خوندن اینا که بهشون میگن حکیم؟! بسم الله برو قانون بخون ببینم چقدر میفهمی اشارات بخون ببین چقدر میفهمی. اینا سطحی حرف زدند وسعت داشتند؟ چرا میخواهیم القا کنیم که اونا اقیانوس یک وجبی بودن؟ به قدر زمانهای خودش خیلی زحمت کشید. حالا! بوعلی سینا تقسیمی داشت در باب لذت جرعهی قبل گفتم که حتما شنیدید، نشنیدید هم برید بشنوید، تو حاشیهاش به سبک زندگی او اشارهای کردم و گفتم اتفاقاً، چون بحث شده بود راجب لذت جنسی، گفتم اتفاقاً بوعلی از اون اندیشمندان و متفکرینیه که رهبانیت نگزیده نرفته یک گوشهای از دنیا ببره و اتفاقاً معروفه به بیش فعالی جنسی و بعضاً بابت همین هم ملامت شده در بعضی از سیرهنویسیها هم گفتند به همین خاطر بدنش ضعیف شده و مرگ رو تجربه کرده. حالا اینجا میخوام یک چیزی بگم بعد همه در رم. یواشکی دم گوشتون. گاهی اندیشمندانی که متفکرینی که ما در زندگیشون میخونیم و میبینیم که بیش از حد متعارف فعالیت جنسی داشتند این فعالیت ابراز جوارحی و بیرونی بوده برای بیش فعالی ذهنی. یعنی بلاخره اون ذهنی که هی داره دست و پا میزنه این تن هم باید در تعادل با اون حرکتی نشون بده اگر تو برای تن برنامه نریخته باشی اون برای تو برنامه میریزه پرانتز بسته من دیگه راجع به این موضوع چیزی نگم. خب اینجا من برم برای تیتر سوم.
ضرورت سلامتی و نسخه عملی شوپنهاور. حالا براتون بگم، صفحهی ۳۳ پاراگراف پایانی که تشریف بیارید اتفاقاً اینجا میبینید که شوپنهاور از اندیشمندان و فیلسوفانیست که توجه به بدن داره، آدم دنیا گریزی هم نیست اما تذکر و پرهیز میده میگه برای حفظ سلامتی نباید عیاش بود، نباید خوشگذران بود. تیتر سوم رو برم نسخهی عملی شوپنهاور رو براتون بگم: پس بهتر آن است که در حد امکان بکوشیم درجهی بالای سلامت کامل را حفظ کنیم که شادی مانند شکوفهی آن است. یعنی درخت سلامتیه که شکوفهی شادی میده. (تو اگه تن رو نداشته باشی به میوه هم نمیرسی، من راجب این تذکر دارم اینجا یک دینگ بزارید برای پاورقی بعداً جلوتر میگم.) چنان که همه میدانند لازمهی سلامتی پرهیز از هر گونه افراط و زیاده روی در خوشگذرانی و هیجانهای شدید و ناخوشایند و نیز دوری از فعالیتهای طاقتفرسای ذهنی بیش از اندازه و مستمر است. این هم معلممون، آدم اهل کتاب و درس، تذکر میده میگه فعالیت ذهنی هم اندازه داره. حالا بیا نسخهی عملی شوپنهاور رو گوش کن: لوازم دیگر آن قدم زدن سریع هر روزه دست کم دو ساعت در هوای آزاد، حمامهای مکرر با آب سرد و اقدامات بهداشتی از این قبیل. بزرگوار یه ذره دیگه بهش جولون میدادی برامون رژیم کالری هم نوشته بود. پس نسخهی عملی میده میگه پیاده روی میکنید پیاده روی هم نه شاپینگها! از این ویترین به اون ویترین قدم زنون و سلونه سلونه! پیاده روی سریع بزرگوار پزشکی هم خونده، ضربان قلب براش مهمه، بعد هم نه پنج دقیقه ده دقیقه! دو ساعت مستمر. حالا ما دو ساعت برامون سخته من که نمیرسم به این عددها ولی لااقل سعیمون رو بکنیم بعد هم نه تردمیل زیر سقف خونه در هوای آزاد، اگه میخوای نسخه شوپنهاوری عمل کنی. خب! این از نسخه آقای شوپنهاور. یه دینگی اونجا بهتون گفتم و عرض کردم که پاورقی دارم این تیکه رو داخل پرانتز اختصاصی برای دوستانی عرض میکنم که دچار معلولیت جسمی یا بیماری مزمن هستند. شوپنهاور خیلی تاکید میکنه بر اینکه شادمانی در سلامتی ممکنه و ما وقتی مفهوم مخالف این گزاره رو فکر میکنیم به این جمعبندی میرسیم که پس من اگر تن و بدن سالمی ندارم فرصت چشیدن شادمانی کامل هم ندارم. چند تا تذکر غیرمنسجم راجب این نکته بگم، چرا میگم غیر منسجم؟ چون موضوع اپیزود نبوده براش یادداشتی ندارم دارم ذهن میگم خدمت شما، بر اساس چیزهایی که خودم بهش فکر کردم. اول اینکه شوپنهاور داره بر اساس تجربهی زیستهی خودش میگه او فهم زیستن با معلولیت رو نداره اگر میداشت حتماً میتونست چیزهای دیگری از اون سوی بازار هم برامون بگه. نکتهی دوم اینکه اتفاقاً خودش تربیت یافته از ناملایمات زندگیه، مثل اینکه کسی بره چشم تو چشم شوپنهاور بگه اگه کسی پدر مادر خوب و نداشته باشه تو خونهی امن و آرام زندگی نکنه ازش چیزی در نمیآد. خب خود وشوپنهاور توی این چارچوب نباید آدم حسابی درمیاومد، اتفاقاً او خودش رشد یافتهی محیط ناملایمه بنابراین ناملایمات انسان سازه، باد مخالفه که در بادبان میوفته قایق رو حرکت میده؛ این هم نکتهی دوم. نکتهی سوم برای دوستانی که معلولیت جسمی دارند حسی از آنها همچون حواس جمعیت عمومی آدمها فعال نیست یا در شنوایی یا در بینایی. من در تجربهی زیستن، درس خوندن، کار کردن با کسانی که به ظاهر کمتوان بودند یه چیزی عایدم شده، یه چیزی فهمیدم، اونم اینکه ما یک قوهی انسانی داریم تقسیم میشه به درگاههای مصرفی که این درگاههای مصرف همین جوارح ما هستند وقتی یکی از این مصرف کنندهها حذف میشه قوهی اصلی یعنی صورت کسر کم نمیشه مخرج کسر کوچیک میشه. شما درس و مشق خوندهاید میدونید وقتی مخرج کسر رو کوچیک میکنید صورت کمتر تقسیم میشه بنابراین عدد بالاتره. اونی که چشم نداره که ببینه شنوایی و بیان قوی تری داره، اونی که پا نداره بدوه دست قوی تری داره، یعنی اون قوهی کل کم نمیشه مخرج کسر کوچیک میشه. بنابراین این لزوماً کمتوانی نیست، این دگر توانیه. توان در توزیع متفاوتی داره ابراز میشه؛ این هم نکتهی سوم. خب من این قسمت عرض رو ببندم یک نفس تازه کنم و یک موخرهی کوتاه دارم ذوقی که بعدش میگم خدمت شما.
یک نکتهی ذوقی بگم به عنوان حکمت پیاده روی میخوام خدمت شما عرض کنم، این تهدیگ بحثه آخرش میخوام اینو بزارم سر سفره و خداحافظی کنم با شما. من این تجویز شوپنهاور رو عمل میکنم مشخصاً از ابتدای قرنطینه که مقیدم به پیاده روی روزانه، منتها همیشه موقع راه رفتن هدفون تو گوشمه و حالا یا دارم درس گوش میدم و چیزی میشنوم یا اینکه یک راضی هم هست که اینو بگم بین خودمون چند هزار نفر میمونه دیگه شما به کسی نگید، اینه که دوست دارم موقع راه رفتن بلند حرف بزنم وقتی که بلند بلند حرف میزنم میگن دیوونه هست یعنی میگن که میفهمند دیوونه هست طرف، برای اینکه دیوانگیم رو نفهمند نشیم مصداق اینکه کار جنون ما به تماشا رسیده است هدفون میذارم تو گوشم بعد بلند بلند حرف میزنم بعد طرف که نمیدونه که اونور خالیه میگه خب داره با کسی حرف میزنه. خیلی مزه میده حالا اگه تجربه کردید نوش جونتون. اما یه روز تجربهی متفاوتی چشیدم به خودم گفتم که ببین حسام تو چون به صدای هستی ناشنوایی با سمعک داری زندگی میکنه این هدفونه، این هندزفریه، مثل سمعکه گذاشتی تو گوشت آنچه که بضاعت شنیدنش رو داری بشنوی این رو در بیاری صدای هستی رو گوش بدی شاید اون هم حرفی برای گفتن داشت. خدایی یه جاهایی جواب نمیده وقتی که تو در بین جمعیتی همه دارند همهمه میکنند و صدای بوق میآد و صدای تیشه و چکش بنایی میآد و اینا که تو نمیتونی بهش بگی صدای هستی، این صدای مزاحم هم خیلی روی اعصاب شوپنهاور میرفته. شاید یه روزی براتون تعریف کردم یه بار میگیره یه خانم فضول همسایه رو چنان میزنه که تا اواخر عمر اون پیرزن داشته تاوان حقوقی پس میداد حالا براتون تعریف میکنم به وقتش. خب تصمیم گرفتم این هدفون رو از گوشم در بیارم و متوجه خود پیاده روی باشم. این پند رو جاهای دیگه هم شنیدید میگن موقعی که غذا میخورید به دیگر چیزی فکر نکن به خود غذا فکر کن، خود اون حکمت داره به تو بگه؛ در این اندیشیدن به پیادهروی یه مزه و طعمی برام آشکار شد همهی سعیم رو میکنم با شما تقسیمش کنم. خیلی از شما پروژکت پلن نوشتید وقتی میخواین تسک بنویسید یا شکست کار بنویسید تو WBS نوشتن چه میکنید؟ سعی میکنید حرکت به حرکت قدم به قدم گویی که اون سازمانی که شما میخواین بهش سازماندهی بکنید یک رباته، حرکت به حرکتش رو تسک تعریف میکنید دیگه درسته؟ بیاید راه رفتن رو به تسک تبدیل کنید تو ذهنتون ببینید چه اتفاقی میوفته! ای کاش الانی که دارید این دقایق رو میشنوید بایستید و در حین راه رفتن و حرکت اینایی که من بهتون میگم رو بهش تأمل کنید. نقطهی آغازین حرکت قصدیست که شما را از سکون خارج میکنه، یعنی رو دو پا میایستید این نقطهی آغازینیه که شما قصد کردید،قیام کردید، بر حرکت. این نقطه رو داشته باشید، اتفاق بعدی که میوفته چیه؟ شما ثقل بدنتون رو از ایستایی و امن کنونی خارجش میکنید چه جوری میتونیم ثقل بدن رو از تعادل خارج کنیم؟ باید ثقل بدن ما مصاحب و مخاطب جذبهی بیرونی بشه. راه رفتن مگه جز اینه؟ ثقل بدن شما رو جاذبه میبینه، سینه رو به جلو میدید، شکم رو به جلو میدید، تنهی بالایی که در افق دید جاذبه قرار میگیره این آغاز حرکت پس از نیته. پس بعد از نیت گام بعدی اینه که ثقل بدن شما متوجه جاذبه میشه جاذبه که شما رو بگیره اتفاق بعدی سقوطه، شما خودتون رو در معرض سقوط قرار میدید یعنی راه رفتن و حرکت زمانیست که شما با سقوط مانوس میشید، تن به شک میدید، آمادهی ویرانی میشید، بدن دیگه داره میوفته چیکار میکنی حالا؟ از اندوختههای گذشتهات چیزی رو حائل میکنیها، حائل سقوط. اینجاست که یک پا میشه تکیهگاه، یعنی حرکت بعد از رخنمایی جاذبه و جذبهی بیرونی منوط به اینه که ما غلبه بکنیم به ترس بر سقوط، تا این نباشه حرکت اتفاق نمیافته. بعد که در معرض سقوطیم پیش از افتادن، قابلیتی و استعدادی در ما فعال میشه این پا ستون میشه که ما رو نگه داره. اگر استعدادهای ما قوهی نگه داشتن ما رو نداشته باشه که سقوط کردیم، نیازمند عصا میشیم، نیازمند جوارح تصنعی و امداد بیرونی میشیمگ اما اگر که قوهی درونی ما و استعداد ما نگهدارنده و بازدارنده از سقوط باشه ما رو نگه میداره، پای تکیهگاه میشه و اینجا اگر کسی شوق استمرار حرکت رو داشته باشه پابند به این ایستایی کوتاه اکنون نمیشه و خودش رو در معرض سقوط بعدی قرار میده. یعنی راه رفتن از افتادن آغاز میشه، افتادن نارس، خودت رو به جلو پرت میکنی قبل از اینکه بیوفتی پایی رو تکیهگاه میکنی دوباره خودت رو به جلو پرت میکنی دوباره تکیهگاه میرسه دوباره خودت رو به جلو پرت میکنی، در هر پرتاب خویشتن به جلو انگار تو به پیشواز این سقوط رفتی ولی این سقوط نیست، تکیهگاهی داری پای میزنی بر زمین صعودی رو تجربه میکنی. این که من تو اپیزود سقود انسانک گفتم که ما همیشه در تلاطم بین صعود و سقوط زندگی میکنیم که من بهش میگم صقود. این حرکت دمادم زندگیست. آیا این قانون حرکت فقط برای پیادهروی جوارحی در خیابان کار میکنه؟ آیا در اندیشه هم این مسیر رو نمیریم؟ آیا در خروج از نقطهی امن فکر و پا گذاشتن به سرزمینهای ناشناخته برای خودمون همین مسیر رو پیش نمیریم؟ آیا در کسب و کار برای راه اندازی یک ایده، برای تحقق یک آرزو در بیرون همین مسیر رو پیش نمیریم؟ این دیگه الباقیش بر عهدهی شما که فکر بکنید حتماً در فکر و ذوق شما موضوع پخته تر و به از اینی که من عرض کردم نمایان میشه.
و مراقب سلامتیتون باشید تا جرعهی بعد، خیلی مراقب باشید، خیلی نخونده داریم، خیلی نیاموخته داریم، خیلی نچشیده داریم، تا حد ممکن لطفاً دیرتر بمیرید. خدانگهدارتون. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2022-07-14 23:58:392023-02-24 20:56:04جرعه 33: حکمت پیادهروی

بسيار عالي
درود
هر جرعه از جرعه قبلی زیبا تر
بسیلر ممنون
حسام جان مثل همیشه عالی بود و پُر از آموختنی. ملالی نیست جز فاصله های خیلی طولانی بین اپیزودها. ببخشید که اینطور میگم ولی شما به مخاطبینت بدهکاری، چون عادت کردیم ژرف اندیشی و ژرف گوئیهای شما. این توقعی هست که خودت با کارزیبات ایجاد کردی پس لطفاً بیشتر وقت بگذار و اینقدر مارو تشنه ی مطالب قشنگی که از روزمرگی ها استخراج میکنی نگذار.
پاینده باشی
سلام محمدجان
سعی میکنم با فاصله کوتاهتری انجام وظیفه کنم