جرعه 23: یقین چیست؟

متن کامل جرعه‌ی بیست و سوم

سلام هم پیاله‌های من

رسیدیم به جرعه‌ی بیست و سوم ، قبل از اینکه برسم به اصل حرفم ، اصل‌ترش رو می‌خوام به عرض شما برسونم. من فکر می‌کردم این مِی که میان من و شماست هم مطهر و هم پاک و هم پاک کننده است و این نوشیدنی‌ترین و زلال‌تری مِی‌ای است که می‌شه سر سفره آورد.

اما کدام مِی؟ کدام مِی هست که این خاصیت پاک کننده رو داشته باشه؟ و پاک کننده از چه؟ [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

حد متوسط بودن

(اول آخرین سوال رو پاسخ می‌دم) از میان مایگی. میان مایگی کجاست؟ جایی که من و تو ازش ارتزاق می‌کنیم. حد متوسط زیستن‌‌. اونجایی که پاخورش خوبه جمعیتش خوبه. دکان بخوای بزنی که نمیای ته کوچه بن بست خلوت بزنی؛ میای وسط غلغله جمعیت میان هیاهو می‌زنی. جنس می‌خوای تولید کنی که نمی‌ری آنچیزی که عشقته تولید کنی؛ می‌ری آنچیزی که عشقشه تولید می‌کنی، اون چیزی مشتری داره تولید می‌کنی. پروژه می‌خوای انجام بدی به میل کارفرما. پایان نامه می‌خوای بنویسی به فهم مدیرگروه، رییس گروه، استاد راهنما و قس علی هذا. مقاله می‌خوای بنویسی اونی که تایید می‌شه چاپ می‌شه. هرچیزی رو داری به فراخور میل دیگری کوک می‌کنی. این میان مایگی است.

اونجایی که تو داری آحادی از مردم رو متقاعد می‌کنی که تو رو در میان خودشون بپذیرند و این منِ تو رو تحویل بگیرن ما تحویلت بدن، میان مایگی است. از میان مایگی مختصری نوشتم هم تو صفحه‌ی اینستاگرامم و هم تو وبلاگم می‌تونید سرچ کنید، پیدا کنید و بخونید؛ سرچ بکنید پیدا می‌شه پیدا هم نشد فدا سرتون خودتون بهش فکر بکنید به چیزهایی بیشتر از اینا که من گفتم می‌رسید. این میان مایگی فحش نیست، اقتضای اجتماعی شدنمون است و جامعه پذیر شدن، جامعه کی رو می‌پذیره؟ از خودشون رو ، از خودشون کیه؟ حد متوسط بودن.

ما در این بساط میان مایگی سفره پهن کردیم و داریم ارتزاق می‌کنیم لازم نیست مصادیقش رو من بگم، شما هم می‌دونید دیگه. ما تب کرده‌ی همین زمستانیم. من بعضی وقتها می‌گم، آخه این چه شعریه فرموده ( ماه و خورشید و فلک درکارند/ تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری) آخه این چه نونی هستش؟ خود نون را دارن وسط بازار غفلت می‌دن. گاهی به خودم می‌گم، حسام این چه کاریه چهارساعت از عمرت رو گذاشتی تو جلسه تا به یکی، یک سوال غلط رو جواب درست بدی. به یک نفری که نمی‌فهمه بگی تو می‌فهمی حالا که حکم زدن، تو رییسی. خب این رو مثال می‌گم نرید به رییس های من گیر بدید.

اصالت زندگی

می‌خوام بگم همه مون حاصل همین فضاییم. اونی که دلمون براش تنگ می‌شه اصالت، فردیت است. اصلت چیه؟ پاسخ به سوال اصالت چیست راهیه گه باید دنبالش کنیم ببینیم تهش چیه، البته اگر ته-یی- داشته باشه. اصلا دنبال جواب فست فودی بودن، اینکه بری دکه‌ی یه نفر بری بگی جواب بگو من می‌خوام برم . چهارتا گزینه بگو یکی از آنها را انتخاب کنم. اینها مال جهان میان مایگی است. ادبیات اینجا نیست این آچار به پیچی که اینجا نیاز داریم نمی‌خوره. زندگی اصیل زیسته می‌شه تا فهمیده بشه، تدریجی الحوصولی است، آهسته آهسته می‌شود.

حداقل به اندازه اون چیزایی که تا الان خوندیم ، لااقل اونی که تو جرعه‌ی قبل شنیدیم؛ شوپنهاور داره تو صفحه‌ی 20 کتابی که مطالعه می‌کنیم، درباب حکمت زندگی، چی گفت(بذارید از رو بخونم) “آدمیان حتی در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند”. از این جمله خیلی چیزها می‌شه فهمید اولیش اینه که جهان‌های ما به اعتبار خودمون متفاوته پس شاید زندگی اصیل این است که من آن جهانی را دریابم  که لااقل من درمیابم . لااقل یه حدی از روز یا عمر رو صرف اون چیزی بکنم که آن جهانی که از آن من است رو کشف بکنم و به فهم بیارم.چه بسا اصالت زندگی من در پی همین جهان من، یافتن باشه. اگرچه من ناگزیرم به با دیگری بودن و قابل تفکیک نیستم ازجهان پیرامون خودم.

اینگونه است که فکر می‌کردم این می(اقا یا خانم) تطهیرکننده است و مطهر است چون از جنس تفکره. ما رو از میان مایگی پاک می‌کنه و فرصت زندگی اصیل می‌ده، لااقل ما رو در مسیر اصالت قرار می‌ده.

این مقدمه‌ی مفصل پیش‌درآمد جرعه‌ی بیست و سوم تقدیم شما. گفتنیه این جرعه موضوعی است که خودم زیاد سرش معطل و گرفتارش بودم.

شناختنِ شناختن

در تاریخ تفکر، اهل تفکر، این اندیشمندان  یا فلاسفه یا هرچیزی که شما می‌گین بهش و نامش خیلی هم اهمیت نداره؛ به موضوعات متعددی مشغول بودن و بهش فکر می‌کردن شاید شسته، رفته‌ترین حالتی که می‌شه بهش پرداخت همین نظمی است که شنیده‌اید (زکجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود / به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم) اما همه‌ی سوال‌ها به این سوال خلاصه نمی‌شه یک سوال دیگری که عمرها در اون سپری شده و قرن‌ها توش صرف شده اینه که می‌گه شناخت چیست؟ خود شناختنِ شناختن مسئله‌ی مهمیه. خیلی در این مورد اندیشیدن که کی می‌شناسد و فرایند شناختن چیست یا آن چیز، به چه توصیفی یا مقامی برسد قابل شناختن می‌شه. این شناخت چقدر دوام داره با چی زدوده می‌شه؟ با تردید، با انکار. بعد اگر آن چیزی که من شناختم با تردید روبه‌رو شد؛ آخرش چی دستم می‌مونه ؟ اینکه مثل حوضی است که زیرآبش رو کشیده باشن. اگر قراره ما هی شناخت بسازیم بعد هی یکی بگه شک کردم، (نمی‌دونم تو بچگی تون از این بازی ها داشتید یا نه ما تو بچگی باید گردو شکستن می‌کردیم، حالا برای اینکه تیمی که توپ دستشه، توپ رو از دستش دربیاریم و …،چی بود گردو شکستن؟یکیمون از سمت راست و دیگری از سمت چپ ؛یکی یکی می‌گفتیم گردو شکستم ، گردو شکستم. قدم قدم می‌اومدیم سمت هم ، آخرش هم می‌گفتیم سرت رو زدم شکستم. تو رو خدا می‌بینید تفریحات بچگی ما رو، من احساس می‌کنم مال سه قرن پیش رو دارم تعریف می‌کنم.) اگه قرار باشه مدل تفکری ما هم این باشه؛ یافتم، شناختم. اون یکی بگه شک کردم. هی ما شیشه بسازیم او سنگ. هی من بیابم او برباید. خب این دیگه چه بساطیه؟ تهش چیزی نمی‌مونه.

بعضی ها همین توهم رو درمورد تاریخ فلسفه دارند، فکر می‌کنن فلاسفه(دور از جون شما) یه سری آدم‌های زائل العقلی بودند تو تیمارستان به نام جهان. بعد هی این می‌اومد یک چیزی میافته بعد اون یکی می‌زده خراب می‌کرده، می‌گفته: دیدی خراب شد. بعد، بعدی میومد اون رو می‌زده خراب می‌کرده. این روایت صحیحی از تاریخ فلسفه نیست.(اینکه پیشرفت رو نمی‌سازه اخه) خشت های هم رو نترکوندن، خشت بر روی خشت گذاشتند. یعنی همین الان من و شما که داریم حرف می‌زنیم عصاره‌ی چندهزار سال اندیشه در دست رس ماست.(یجایی تو انسانک گفته بودم ما چند هزار سال بشریم در قامت یک تن) پس اینطور نیست که بشود هی شناخت رو با شک از دست داد. اما به هر حال شک و شکاکیت مسئله‌ای جدی بوده. اساساً خیلی از اون چیزی هایی که ما امروزه می‌بینیم تو فلسفه و منطق، حاصل تکاپوی خیلی از کسانی بوده که می‌خواستن پاسخ شکاک‌ها رو بدن. ارسطو پنجه تو پنجه‌ی شکاک‌های سوفسطایی انداخت، کانت پنجه تو پنجه‌ی شکاک هیومی ولی به هر حال ما قراره به شناخت برسیم.

آغاز تفکر

اقا ، خانم یک لحظه روش فکر بکنید. من اگه قرار باشه از یک جایی شروع بکنم به تفکر؛ یعنی بخوام بگم این نقطه رو قرار می‌دم به عنوان نقطه‌ی مرکزی یا ابتدایی ، این نقطه ابتدایی باید یقینی باشه. ما نمی‌تونیم به شک بند رخت آویزان کنیم بلکه یه دیوار سفتی لازم است که یک میخ محکمی توش فرو کنیم بگیم دیگه آغاز شد، بندمون بهش ببندیم، بقیه اش رو پیش بریم. شناختن مثل صخره نوردی است تو باید این ریسمانت رو یجایی محکم کرده باشی، فیکس کرده باشی. محکم ما کجاست؟

چنین است که هست و چنین هست که است این رو من اینجا فیکس می‌کنم؛ مو لای درزش نمی‌ره. بقیه‌ی شک‌هامون رو شروع می‌کنم یک به یک تبدیل کردن به شناخت و دانایی. گزاره‌ی اول کجاست؟ میخ رو کجا بکوبیم. عالیجناب دکارت به این سوال اندیشید و یک پاسخی رو مطرح کرد که پاسخ مقبولی هم افتاد به هر حال دنبال این بود که بگه ازکجا شروع کنیم به اندیشیدن. اگه می‌خواست بگه از حقیقت شروع می‌کنیم که اصلا خود شناخت حقیقت مساله‌ی ماست. اگه بگیم از خدا شروع می‌کنیم آنچنان‌که تعبد ایجاب می‌کنه باید بگیم که رخصت می‌دید، بپرسیم تعبد چی است یا نه؟. اگر قراره از خدا شروع کنیم بگو ببینم خدا چه نیست؟ می‌تونیم به یک تعریفی برسیم؟ می‌تونیم اصلا درباره‌ی او فکر بکنیم؟ خب روی همه‌ی اینا تاریخی سپری شده و مدعیانی داشته و دعواها کردند. دکارت گفت من یک گزاره‌ایی دارم که نمی‌تونی باطلش کنی؛ آن چیزی که درش یقین هست؟ چه چیزی هست ؟ یقین! یقین چیه؟

یقین چیست؟

رفیقم این سوال یقین چه چیزی هست؟ خیلی برام وقت گیر بوده، خیلی گرفتارم سرش. یقین چیه؟ همه بهم می‌گن که باید حرکت کنی تا به یقین برسی، به یقین برسم یعنی به چه چیزی برسم؟؛ من با یک عده آدم‌هایی در زندگیم روبه رو هستم که اینا از نظر فکری سنگ فکرند، منجمدن. تحولی در اندیشه شون نیست، کسی که در پنجاه سال اخیر، 5 تا سوال جدید به ذهنش نیومده. اون سوال‌هایی رو هم که داشته از قبل جواب هاش رو بهش گفتن، اونم توش تحولی ایجاد نشده. بعد بهش می‌گی که سختت نیست این زندگی بی سوال، اونم می‌گه من به یقین رسیدم. این یقین است؟ ایا یقین کاوری است برای تعصب، برای انجماد؟ ما به چی می‌گیم یقین ؟ من به سمت چی حرکت کنم که بدونم دارم به سمت کمال حرکت می‌کنم و بهش یقین پیدا کنم. حالا تو فلسفه‌ی مدرن یقین خیلی مسئله شون نیست، دغدغه شون نیست. ولی ما که سبز شده‌ی خاک این دیاریم یقین دغدغه مون است ، سودامون است.

شما تو عرفان نظری بخونید، ببینید تقسیم شده : علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین. بعد برای هرکدوم از اینا انبوهی توضیحات هست. من که این توضیحات رو نمی‌چشم چون خودم نرسیدم به یقین. من چه گلی به سرم بزنم با انبوهی از این تئوری و تفاسیر. دغدغه‌ی من بوده بهش فکر کردم. سرانجام همین جواب دکارت برام رضایت بخش بوده و فعلا باهاش در صلحم لااقل. چرا از زبان دکارت می‌گم چون فلسفه‌ی غرب این رو با زبان دکارت باور کرده است، خیلی بعیده که شما بگین این یک جوابیه که اولین بار دکارت داده این رو بوعلی سینا هم گفته، دعوا سر این نداریم که اولین بار کی گفت، به نظرم قابل اثبات هم نیست که بگیم اولین بار دکارت گفت. به همین خاطر به کلماتم دقت بکنید با موچین این کلمات رو انتخاب کردم. جامعه‌ی اندیشمندان اون زمان این جمله رو با همین کلمات از دکارت پذیرفتند و قبول کردند.

من هستم…

چه بوده آن جمله؟ ” من هستم.” دکارت می‌گه : ((من هستم سرآغاز اندیشیدن است.)) بعد شما شاید این تعبیر رو هم شنیدید می‌گه من می‌اندیشم پس هستم. بعد یه عده‌ای تردید کردند که این اصلا استدلال صحیحی نیست. فهم من اینه که اصلا دکارت اقامه‌ی دلیل نکرده ، ادله‌ای ارائه نکرده برای  من هستم. تو می‌خوای بگو من می‌اندیشم پس هستم، من می‌پرسم پس هستم من عاشق می‌شم پس هستم و …. . اینها کلمه آرایی است استدلال نیست اصلا؛ اقامه دلیل نیست. همین که تو از من بخوای ثابت کنم، من هستم. یعنی تو من رو شناختی؛ من با این یقین به فهم می‌رسم، چشم  بازمی‌کنم. سرآغاز فهم من، یقین براین است که من هستم. اینجا بود که احساس کردم؛ آهان فهمیدم. بقول این بازاریاب ها که می‌گن: آهان مومنت باید بسازی.)) آها مومنتم شد.

اره دیگه راست می‌گه، یقینه دیگه؛ از کجا فهمیدی یقین است حسام؟ از اونجا که اگه فردا صبح تمام خبرگزاری‌ها بگن که من حسام ایپکچی نیست انگونه که نبوده، همه‌ی آدم‌های عالم بیان بگن حسام نیست. آیا لحظه‌ایی تردید می‌کنی تو در بودن خودت؟ درمورد من، کسی هرگز نمیتونه یقینم به من هستم رو از دستم دربیاره، هیچ p قابل تصور نیست برام اگر به میدان بیاد آنگاه Q بشود من نیستم. یعنی بگم اگر کسی این شروط رو بتونه ثابت کنه می‌پذیرم که من نیستم؛ آقا هرکاری بکنی، خانم هرکاری بکنی، من هستم. این می‌شه یقین، یقین آن چیزی است که هیچ چیز دیگری نتونه اون رو از دستت خارج بکنه.

تا اینجا داشته باشید، دو سه تا نکته‌ی دیگه راجع به من هستم دارم که خدمت شما، من عرض کنم.

ساحت یقین

با این تجربه‌ایی که از گزاره‌ی یقینی داریم، یعنی همین جمله‌ی من هستم رو اگر بپذیریم بعنوان یک نمونه از امر یقین شده، یه چیزایی درمی‌آد. از جمله اینکه یقین مترادف، توقف نیست. من بر من هستم یقین دارم اما بر من چگونه هستم که یقین ندارم. من این رو دارم تماشا می‌کنم تو جرعه‌ی 21 درموردش صحبت کردیم، ما خودمون اولین تماشاچی خودمون هستم تا ببینیم چی از آب درمی‌آییم‌‌. پس یقین برچیزی به معنای توقف در آن چیز نیست، حرکت ادامه داره. اگر شما توقف رو بپذیرید یعنی برای علم یک پایان رو قائل هستید.

یک چیز دیگه که می‌شه درموردش فکر کرد اینه که من هستم حاصل استدلال نیست. یه جور دیگه هم می‌تونیم بگیم، هر آنچه با استدلال ثابت شده است می‌تواند با استدلال دیگری، استدلال بالاتری نقض شود. اساساً ساحت استدلال ساحت یقین وفرینی نیست. یحتمل تنها مستثنایی هم که می‌خواید برید سراغش اینه که برید سراغ چندتا بدیهیات ریاضی دست بندازید. اینکه کل اعم از جز. این استدلال است و هرگز قابل نقض نیست پس این یقینی است. اما اگر به هر طریقی یکی این مثال رو از ما بگیره بگه غیر این آیا چیز دیگری هم داریم که بگیم؟؛ بیاد بگه من بدیهیات رو می‌پذیرم اما دارم از یقینیات صحبت می‌کنم و یقینیات آن چیزی است که برتو چنان که فقط برتو است حاصل شده. یقین رو که نمی‌شه باطری به باطری کرد و گفت من یک یقین دارم بیا برای تو. بدیهیات ریاضی  رو تو داری به من می‌دی، محاسبه می‌کنی بهم نشون می‌دی. این بدیهیاته. یقین آن چیزی است که در تو می‌شود.

پدیدار شناسی روح

خب من بیشتر از این گردوخاک نکنم دربحث یقین، مزاحم آرامش ذهنی شما شدم. حالا برای اینکه یه حالی به روان، شادروان جناب آرتور شوپنهاور بدیم، می‌خوام یه مثالی بگم از جناب هگل.(بذارید اینجا از روی یادداشت بگم) ببینید اقای هگل کتابی داره به نام پدیدارشناسی روح تو یکی از جرعه هام سراغش رفتم؛ خب این کتاب منبع ما نیست تو پادکست می و من پیشنهاد هم نمی‌کنم شما بخرید، اما اگه خواستید بخرید اول چند ورقش رو بخونید ببینید به کار شما می‌آد یا نه.(بسیار بسیار کتاب دشواری است و دم آقایان اردبیلی و حسینی گرم که زحمت کشیدند و ترجمه کردند، این کتاب پدیدارشناسی رو هگل وقتی نوشته که 38 ساله بود؛ یعنی هم سن و سال ماها بوده، یعنی به سن فعلی من نزدیکتر بوده) کتاب هگل شش وجهی است یعنی شش تا ستون داره. ستون1: آگاهی، ستون2: خودآگاهی، ستون3: عقل، ستون4: روح، ستون5: دین و ستون6: دانش مطلق. بیشتر از این هم بلد نیست هم بگم (خیلی باهاش کشتی گرفتم ولی هنوز با ادبیات اندیشه‌ی هگل آشنا نیستم) یه جمله‌ایی رو یادداشت کردم از صفحه‌ی 150 این کتاب(چرا گفتم برای شادی روح شوپنهاور، برای اینکه می‌دونیم شوپنهاور بسیار کل کل داشته با هگل و اون رو یک شیاد می‌دونسته نه فیلسوف، اما این واقعا گزاره‌ی منصفانه‌ایی نیست. هگل رو باید فهمید به عنوان یک فیلسوف، ما لااقل شاگرد هردو هستیم.)

یقین به خویشتن

گزاره اینه، توی زیر فصل خودآگاهی هگل می‌فرماد: ” ما با خودآگاهی وارد موطن حقیقت شده ایم” (اصلا تیتر این بخش هم یقین به خویشتن ترجمه شده است. من نمی‌دونم آلمانی این کلمه چی بوده ولی می‌دونم که اقای اردبیلی مترجم دقیق و پروسواسی است اگر گفته یقین یعنی کلمه بهتر دیگری نداشتیم براش تو فارسی. به همین خاطربا قطعیت بیشتری می‌تونم استفاده کنم از کلمه یقین) یقین من هستم همون میخ محکمی است که باید به دیوار حقیقت بزنیم و بند رختمون رو بهش بیاویزیم و بعد بیاندیشیم. یک به یک سعی بکنیم شک های پیش رویمون رو به این یقین تا حد ممکن نزدیک بکنیم و به این فرآیند بگیم شناخت. شناخت حداقل دو عنصر نیاز داره یکی شناسا، آن کسی که می‌تواند بشناسد. دوم موضوع شناخت، آن چیزی که قابل شناختن است. جناب دکارت اومد گفت این من هستم، منی است که استطاعت آگاهی دارد اول بر من بودن خودش آگاه می‌شه و چون من رو شناخت این می‌شه خشت اول و مبنای بقیه‌ی شناخت‌های او. به این من شناسنده هم می‌گیم سوژه.(اینکه شما دیدید خیلی جاها درمورد سوژه‌ی دکارتی صحبت می‌کنن این منظورشونه به فهم عامیانه‌ی من) آن چیزی که به شناخت درمیاد رو بهش می‌گیم ابژه.

ذهن و عین

حالا همه‌ی اینها رو گفتیم تا برسیم به صفحه‌ی 21 کتاب ، تو صفحه 21 کتاب لطف کنید خودتون مطالعه کنید در سطر 15 و 16، شوپنهاور این کلمات رو می‌گه ” براین اساس است که هر واقعیتی که شناخته و ادراک می‌شه از تعامل دو نیمه ادراک می‌گردد، ذهن و عین، درست همانطور که آب الزاماً از اتصال تنگاتنگ اکسیژن و هیدروژن تشکیل می‌گردد. بنابراین اگر نیمه‌ی عینی کاملا یکسان،(نیمه عینی مثل چی؟ مثل محیط پیرامون) و نیمه‌ی ذهنی متفاوت باشد(یعنی آن چیزی که در ذهن تو است متفاوت باشه) ، چناچه عکس این نیز صادق است یعنی ذهن‌ها برابر باشه اما عین روبه‌رو تغییر بکنه آنگاه واقعیت موجود چیز کاملاً دیگری است.” این رو برای چی می‌گه ؟برای اون چیزی که تو جرعه‌ی قبل درموردش صحبت کردیم، آدمیان در محیطی یکسان در جهان متفاوت زندگی می‌کنند که این جمله ادعا بود و استدلالاش رو در صفحه‌ی 21 خوندیم باهم.

شوپنهاور جان چرا همچین چیزی می‌گی؟ می‌‌گه چون محیط یکسان است این شد یکی از رکن‌های شناخت، فرض کن عین برابر باشه؛ رکن دوم که ذهن است نابرابر است. من با ذهن حسام دارم این عین رو می‌بینم تو با ذهن خودت جهان رو داری می‌بینی. پس شد جهان مساوی با محیط نیست. این خیلی برداشت مهمی است که توجلسه‌ی قبل پاس گلش رو دادیم که این جلسه گلشو بزنیم. وقتی داره جهان رو با محیط متفاوت می‌کنه ما باید بدونیم که در ادبیات شوپنهاور محیط با جهان یکسان نیست، این اولاً. ثانیاً آنچه که جهان است در ذهن من شکل می‌گیره پس هر انسانی جهانی متفاوتی با انسان دیگر دارد، این خیلی گزاره‌ی مهمی است که من و تو دریابیم جهان انگونه است که من درمیابم نه اینکه یک جهانی است و من دربیابم.

شناخت شناسی

پس جرعه‌ی 23 رو به یک جمع‌بندی مهم منتهی می‌کنیم که جهان یک چیز یا یک شئ نیست که وقتی ما می‌گیم جهان یک  چیز رو برداشت کنیم بلکه میان من و جهان مناسبتی است که هر من جهانی رو ادراک می‌کنه. اینکه نسبت من و جهان چیست محل فکر است. این تقسیم به سوژه و ابژه جای فکر داره. این تصویری که شما در این دقایق شنیدید ساحل بحث اپیستمولوژی است یا شناخت شناسی است؛ و یادمون هست که داریم تفکرات اندیشمندی رو مطالعه می‌کنیم که مهم‌ترین دغدغه‌اش این بوده که جهان رو بررسی کنه وآن کتابی که نوشته اسمش هست جهان همچو اراده و تصور.

بحث مون تا به اینجا رو نگه داریم، به شرط بودن و بقا ادامه‌ی گفت‌وگوی ما باشد تا جرعه‌ی 24 . [/restrict]


Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
4 پاسخ
  1. آیدا میرزامحمدی
    آیدا میرزامحمدی گفته:

    سلام جناب ایپکچی…با تشکر از زحمات فراوان شما عرضی داشتم: به زعم من در این جرعه میزبان گشاده رویی نبودید…در لحن شما عصبانیت شنیده می شد و جسارتا ما میهمانان‌ِ همیشگیِ این سفره پربرکت،معذب شدیم از این هم پیالگی…امیدوارم پیاله های بعدیمان را با حال خوبِ همیشگی پر کنید و عرض بنده را خارج از ادب تلقی نکنید…روزگارتان شاد

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *