مواد لازم برای تهیه شادی چیست؟ ما چه چیزهایی نیاز داریم که بتوانیم از زندگی لذت ببریم؟ این سوال بهانه‌ای است برای آغاز پیاله سوم از هم‌سفرگی و هم‌سفری در خوانش کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. با این جرعه فصل دوم کتاب را شروع می‌کنیم و اولین جرعه به مساله شادی خواهیم پرداخت.

منبع

– کتاب در باب حکمت زندگی، صفحات ۳۱‌ تا ۳۳

متن کامل جرعه‌ی سی و یکم

خیلی از ما برای لذت بردن از زندگی یک فهرست ملزومات داریم می‌گیم اینا رو به من بده به عنوان ابزار و داشته‌هایی که من بتونم از زندگی لذت ببرم. این ماشین این شغل این خونه این یار و همسر و همسفر و مجموعه‌ی اینا کنار هم جمع بشه که لذت بردن از زندگی برام ممکن بشه خیلی هم خوب اما یه تردیدی اینجا پیش می‌آد اونم اینکه کسانی هستند که این ملزوماتی که آرزوی ما هست برای آنها جزء داشته هاشونه یعنی دارند اکنون، اما آنچنانی که باید از زندگی لذت نمی‌برند تردید یا سوال اینجاست که اگر این ملزومات لزوماً قرار است که منتهی به لذت از زندگی بشه چرا در دیگرانی به این نتیجه ختم نشده؟ دستم به دامن گل گلی‌تون حرف از این جنس های دم دستی نیست که بگم پول چرک کف دسته آقا اصلاً مهم نیست، نه خیلی هم مهمه سوال اینه که اگر چیزی علت باشه با تحقق علت باید معلول هم محقق بشه اگر اینها می‌توانست علت لذت از زندگی باشد باید هر کسی که اینها رو داشت از زندگی لذت می‌برد وقتی این چنین نیست حداقل استنباط ما اینه که یک متغیر دیگری به جز این ملزومات وجود داره که اگر اون نباشه با داشتن تمام این ثروت‌ها و نیازمندی‌ها باز هم ما به لذت زندگی نمی‌رسیم. توی این جرعه می‌خواهیم در مورد این متغیر صحبت کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

می‌ می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام. امیدوارم که خوب و تندرست باشید، رسیدیم به پیاله‌ی سوم از همسفرگیمون در تامل به کتاب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. در پیاله‌ی اول پیشگفتار رو باهم صحبت کردیم خیلی هم به دقت و به اندازه‌ی وسع صحبت کردیم و سعی کردیم که از هیچ کلمه‌ای به سادگی نگذریم. علتش هم اینه که پیشگفتارها در کتاب‌های حکمی‌ و فلسفی خیلی مهم هستند و معمول این طوره که اندیشمند آخرین متنی که می‌نویسه پیش گفتاره یعنی گرچه که در ابتدای کتاب می‌آد ولی معمولاً پس از نوشتن کل کتاب یک عصاره و چکیده‌ای رو در ابتدا برای ما می‌آره به همین جهت سعی کردیم پیشگفتار رو با دقت کافی بخونیم. بعد از اون رفتیم به سراغ پیاله‌ی دوم که می‌شد فصل اول کتاب گفتیم شوپنهاور من رو در سه زاویه داره تحلیل می‌کنه اول آنچه که هستم دوم آنچه که دارم و سوم آنچه که می‌نمایم؛ این سه دسته از اینجا به بعد هر کدوم مستقلاً موضوع یک فصل هست یعنی در سه فصل به هر کدام از این‌ها پرداخته. فصلی که الان و با این جرعه آغاز می‌شه موضوعش آنچه هستم است که از نگاه شوپنهاور مهمترین بعدی است که ما در خصوص خودمون باید بهش توجه داشته باشیم.

صحبتم رو با یک پرسش آغاز می‌کنم، الان تو هفته‌های آغازین سال ۱۴۰۱ هستیم خیلی از شما ها در تعطیلات ابتدایی سال سفر رو تجربه کردید به سیاهت رفتید و عمدتاً هم گروهی یعنی خوشحالی جمعیش می‌چسبه برخلاف غصّه که فردی سپری می‌شه، خب به عنوان مثال وقتی تشریف بردید لب دریا تشریف بردید به دشت و دمن و کوه و روستایی از چه لذت بردید؟ چه چیزی بوده که در شما احساس رضایت و خشنودی فراهم کرد؟ حسب اون چیزی که متداول هست و در ادبیات عمومی‌ هم به زبان می‌آریم می‌گیم که من از دریا لذت بردم من از جنگل لذت بردم یعنی اون چیزی که مبنای حظ بردگی ما هست یک چیز بیرونی‌ست می‌گیم من از مواجهه‌ی با این چیز لذت بردم. اما آیا این دقیق‌ترین تعبیری است که ما می‌تونیم در توصیف حظ بردگی و خوشنودگی خودمون به کار ببریم؟ آیا واقعاً تجربیاتی که ما در زندگی داریم اگر با کمی‌ تأمل بیشتر بهشون نگاه کنیم گواه بر اینه که چیزی از بیرون ما رو به خشنودی و رضایت می‌رسونه؟ رسالت یک فیلسوف اینه که عمدتاً ما رو با منظره‌ی جدیدی روبرو می‌کنه، از تعابیر و فهم‌های آشنایی که داریم فاصله می‌گیریم مهیا می‌شیم برای اینکه یک چیز جدیدی بشنویم یک چیز جدیدی بخونیم شوپنهاور به این رسالت عمل می‌کنه یک عبارتی که در ادبیات انگلیسی برای تبیین و توصیف لذت بردن و خوشحالی استفاده می‌شه به ترازوی فلسفی پر وزن‌تر و قابل دفاع‌تر می‌آد، یعنی چی؟ می‌گه به عنوان مثال در ادبیات انگلیسی کسی که مسافره و رفته به پاریس و لذت برده از آنجا چگونه داره لذت بردنش رو توصیف می‌کنه یا ما چه جوری در مورد او می‌گیم که خیلی لذت برد؟ می‌گیم He enjoy himself at Paris  او از خودش در پاریس لذت برد، متوجه شدید چجوری شد؟ چی تغییر کرد؟ نمی‌گه من از پاریس لذت بردم می‌گه من از خودم در پاریس لذت بردم اگر بخواهیم تعابیر من رو در ابتدای همین جرعه بازگویی بکنیم و با این منطق ادیت بکنیم باید اینطور بگم من از خودم در جنگ لذت بردم من از خودم در ساحل دریا لذت بردم؛ آن چیزی که مبنای خشنودی و رضایته، من هستم منه، من از بودگی خودم در جنگل از بودگی خودم در این موقعیت حظ می‌کنم بنابراین ادعای  شوپنهاور اینه که مبنای خشنودی و رضایت، من هستم ماست. از ابتدای کتاب از همون پیشگفتار هم اینو دیدیم اون چیزی که برای شوپنهاور دغدغه هست و داره به دنبالش این سطرها رو می‌نویسه اینه که ما چجوری می‌تونیم به سعادت برسیم؛ تعریف سعادت رو هم تو پیشگفتار با هم حرف زدیم. اینجا همه‌ی مقدمات قبلی رو جمع می‌کنه و می‌گه که من هستم ماست که امکان لذت بردن و خشنودی از زندگی رو می‌ده چه استدلالی داره برا این ادعا؟ چند دقیقه‌ای در این مورد عرض دارم خدمتتون که تقدیم می‌کنم.

فرض ما این هست که شمایی که الان رسیدید به جرعه‌ی سی‌ویکم جرعه‌های قبل رو به دقت شنیدید بنابراین من برای اینکه اختصار کلام حفظ بشه تکرار نمی‌کنم حرف های گذشته رو صرفاً از باب ارجاع یادآوری می‌کنم خدمتتون که در سطر هفتم پیشگفتار ما به این اشاره کردیم که از نگاه شوپنهاور سعادت یک موضوع ذهنی است اینکه موضوع ذهنی چیه رو سابق بر این با هم حرف زدیم. مثالش هم اینطوره که ما بیرون چیزی نداریم نشونش بدین بگیم ایناها سعادته، سعادت چیزیست که در ذهن من شناسنده شکل می‌گیره حالا حرفی که شوپنهاور داره می‌زنه اینه که من بر اساس ذهنیات و فکر خودم در یک موقعیتی برداشتی دارم که برام لذیذه و بهش می‌گم خوشنودی و لذت و رضایت. آیا واقعاً ما در تجربه‌ی زیسته‌مون همین‌گونه زندگی کردیم؟ یعنی این چیزی که داره می‌گه موافق هست با تجربیاتی که ما زیسته‌ایم یا نه؟ یه قرائنی وجود داره که ما رو نزدیک می‌کنه به اینکه حرفش حرف بیراهی نیست؛ مثل چی؟ مثل اینکه شما در همین ایامی ‌که به سفر رفتید احتمالاً در موقعیت‌هایی قرار گرفتید که از جمع شما کسانی در اون موقعیت ثابت احساس خوشحالی و رضایت داشته‌اند اما دقیقاً یک فرد دیگری در همین موقعیت احساس کسالت یا بطالت داشته‌. مثلاً مواجه‌ی آدم‌ها با ترافیک جاده یکی نیست مواجهه‌ی آدم‌ها با باران تند یکی نیست یکی این باران تند رو هم اسباب لذت می‌دونه یکی همین فرصت ترافیک رو هم یک بنایی داره براش برنامه‌ای ریخته از آهستگی لذت می‌بره یکی نه خودش رو در جنگ و تقابل با این موقعیت می‌بینه و کلافه می‌شه؛ تمایز در کجاست؟ واقعه‌ی بیرونی که ثابته، یه بارونه یه ترافیکه یه جادست چرا یه کسی با لذت سپری می‌کنه یه کسی با نخوت و کسالت؟ متغیر کجاست؟ این ما رو نزدیک می‌کنه به حرف شوپنهاور که ظاهراً اون چیزی که اسباب تفاوت در برداشت می‌شه در ذهن من شناساست، همین الان ممکنه من حسام گرفتار بلا و کسالت باشم و ناله بکنم که آخه این چه بلایی بود سر من اومد من الان جوانم دوست دارم از قوه‌ی خودم استفاده کنم عمرم رو صرف کار دیگری بکنم به جای اینکه گرفتار دوا و درمان و دکتر و این حرفا باشم یا من چرا ورشکست شدم یا هزار تا من چرای دیگه اما در نقطه‌ی مقابلش می‌تونم با همون مثل قدیمی‌ برم به جایی که از منظر استحقاق نگاه کنم بگم که من مستحق چنین بلایی نبودم، از منظر استعلا نگاه کنم بگم این بلا اسباب تعالی من می‌شه و اون شعر معروف اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی. بلا ثابته نگرش و ذهنیت من نسبت به اون بلاعه که اونو برای من تحمل پذیر یا سخت‌تر از اون چیزی که هست می‌کنه. شوپنهاور دقیقا با همین مبنا بحث فصل دوم خودش رو شروع می‌کنه می‌گه هر نوع لذت اساساً وابسته به خود شخص هست، جالب‌تر اینه که در ادامه می‌گه که این امر در مورد لذت‌های جسمانی صادق است چه رسد به لذت‌های روحی. حالا لذت‌های روحی اتفاقاً به نظر من قابل پذیرش‌تره چون امر ذهنیه شما دارید چیزی رو برا خودت تعویر می‌کنی، من نمی‌دونم منظورش دقیقاً از لذت روحی چیه ولی چه بسا مثلاً مواجهه با یک اثر هنری رو بتونیم بگیم، بگیم یه حظ معنویه، خب این برای ما قابل فهمه، بگیم اصلاً برداشت من نسبت به اثر هنری بر مبنای تعریفی که در ذهنم نسبت به هنر دارم متفاوته، این قابل پذیرشه اما لذت جسمی ‌رو چطوری به ذهن گره می‌زنی؟ بریم با هم به سراغ لذتی که هم جنبه‌ی جسمانی و تنانه داره هم تجربش عمومیت داره همه تجربش کردیم به نام لذت جنسی، یک تعبیر رایج و تقریباً پذیرفته شده نزد همگان وجود داره در مورد انسان که انسان رو یک مکانیزم می‌بینن یعنی انسان رو یک موجود مکانیکی می‌بینن که حاصل تعامل تمام چرخ دنده‌های این ماشین یا مکانیزم می‌شه حیات. در این فصل حتی رابطه‌ی جنسی هم یک رابطه‌ای است که مکانیکی داره عملی می‌شه و از نگاه خیلی‌ها مشترک بین انسان و حیوانه. من البته نمی‌گم منتقد ولی لااقل مردد به این نگاهم. در همین جا یک تلنگری بهش عرض می‌کنم ولی جلوتر مشخصاً در مورد رابطه‌ی جنسی شوپنهاور صحبت داره و ما بهش می‌رسیم. اون چیزی که حقیقتاً اسباب لذت می‌شه و چه بسا اسباب تمایز بین انسان و حیوانه اینه که مکانیک رابطه کفایت نداره بلکه خیال ورزی و معنای ذهنی که ما در رابطه می‌بینیم اثربخشه و چه بسا اثر اصلی رو داره، مصداقی که من البته امیدوارم شما تجربه نکرده باشید ولی یا تجربه کردید یا شنیدید بین کسانی‌ست که ناگزیر به رابطه ای می‌شوند که این رابطه متکی به علقه‌ی عاطفی نیست وضعیت خیلی بدش که دور از شما باشه رابطه‌ی ناشی از تجاوزه یک رابطه‌ی به عنفه به زور دیگری رو مجبور به رابطه می‌کنه، وجهه ملایم‌ترش که عمومیت داره و خیلی‌ها باهاش رو‌به‌رو بودن زوجینی هستند که به عنوان تکلیف اجتماعی قانونی و عرفی در کنار هم نگاه داشته شده‌اند اما از حیث قلبی معطوف به هم نیستند هم‌خوابه‌ی هم هستند اما همدل و همسر هم نیستند در این رابطه خودشون می‌تونن قضاوت بکنن یا قضاوتشون را روایت کنند آیا چنین رابطه‌ای از حیث لذت و رضایت‌مندی برابره با رابطه‌ای که متکی به شوق و تمایل قلبی و ذهنیت مساعد نسبت به شریک جنسی است یا اینجا متفاوت می‌شه؟ چه چیزی متغیر بوده که لذت رو متفاوت می‌کنه؟ اون چه که تغییر کرده ذهنیته. پس تا به اینجا می‌تونیم بپذیریم که واقعاً آنچه که در ذهن ما رخ می‌ده معنادهیِ می‌کنه و یک رخداد رو به‌عنوان یک رخداد لذیذ می‌پذیره یا رخداد دیگه‌ای رو به عنوان رخداد نامقبول رد می‌کنه. اگر عنایت بکنیم به سطرهای پایانی صفحه‌ی ۳۱‌ شوپنهاور همین رو می‌گه، می‌گه: شخصیت ما تنها وسیله‌ی بی‌واسطه‌ای است که برای سعادت و خوشنودی داریم همه‌ی چیزهای دیگه با واسطه هست می‌شه اونها رو کم و زیاد کرد می‌شه اونها رو به خدمت گرفت یا دفن کرد اما ما از شخصیت خودمون نمی‌تونیم فاصله بگیریم همه‌ی آن چیزهای دیگه، آن چیزهای دیگه می‌شه آن چیزهایی که دارم‌های ما و آن چه می‌نمایم‌های ما، همه‌ی اینها متاثر از شخصیت ما تعبیر می‌شه. اینجا یه سوال دیگه هم همیشه مطرح کرد ضرورت ذهنیت را قبول کردیم باشه، خیلی مهمه، اما آیا کفایت داره؟ می‌دونید فرق داره بین اینکه بگیم یه چیزی ضرورت داره یا بگیم یه چیزی کفایت داره وقتی می‌گیم کفایت داره یعنی همین یک دونه عامل کافیه ما ضرورتش رو قبول کردیم اما می‌تونیم بگیم شخصیت ما برای لذت بردن از زندگی کافیست؟ در پاسخ به این سوال که آیا شخصیت ما برای لذت بردن از زندگی کفایت داره یا نه گرچه جواب نه هست و شوپنهاور چیز دیگری رو هم لازم می‌دونه ولی واقعا اینقدر سهم این شخصیت بزرگه که می‌تونیم بگیم زورش بر تمام نداشته‌های دیگه می‌چربه، آن نیازمندی دیگه‌ای که شوپنهاور بهش اشاره می‌کنه و می‌گه اگه اینو داری و از زندگی لذت نمی‌بری دیگه بقیه‌ش مربوط به شخصیت توست که نمی‌تونه برای تو لذت ایجاد کنه چیه؟ سلامتی و تندرستی. می‌گه اگه تن و بدن سالم داری و دیگه از زندگی لذت نمی‌بری این لذت نبردن به خاطر نوع شخصیت توئه؛ ابداً قانع نمی‌شه اگر کسی بگه من چون پول ندارم لذت نمی‌برم در مقابل این فرض رو صحبت می‌کنه که کسی مال و مکنت و ثروت داره اما از زندگی حظ نمی‌بره. توی پاراگراف پایانی صفحه‌ی ۳۲ یه مثال می‌زنه می‌گه یه جوانی رو نشون دادن گفتن ببین این هم زیباست هم برو رو داره هم ثروت داره هم احترام داره باید ازش بپرسیم بگیم شاد هم هست یا نه؟ یعنی چه بسا که همه‌ی اونها رو داشته باشه اما شادمانی نداشته باشه. راجب تن و بدن سالم خیلی تاکید داره اونو می‌خوام توی جرعه دیگه صحبت کنم حتی دستورالعمل پیاده‌روی می‌ده خیلی جالبه این هم در موردش می‌گم براتون اما الان می‌خوام به اختصار این جرعه رو تمام کنم و از اینجا به بعد رو به شما بسپارم که راجع بهش فکر کنید. خیلی ادعای بزرگیه که اگر تنت سالمه و از زندگی لذت نمی‌بری برو پیدا کن ببین این کجای شخصیت توعه که داره فرصت لذت بردن از زندگی رو ازت می‌گیره. شوپنهاور یه خاطره‌ای هم تعریف می‌کنه می‌گه یه بار یه کتاب قدیمی رو همین جوری باز کردم یه جمله‌ای نوشته بود که به نظرم خیلی ساده لوحانه هست ولی انقدر راست بود که تو ذهنم مونده، جمله هم این بود که کسی که زیاد می‌خنده خوش‌حاله کسی هم که خیلی گریه می‌کنه شوربخته؛ می‌گه به نظرم این خیلی شاخص دم دستی و ساده لوحانه‌ایه ولی درسته دیگه. بعد یه جمله می‌آره که خیلی قابل تأمله، من اینجوری تعبیر می‌کنم می‌گم شادی کوچیک هم اومد سراغت ازش استقبال کن انگولکش نکن به پر و پاش نپیچ ما خیلی اوقات موضوعی که می‌تونیم باهاش شاد باشیم برامون پیش می‌آد بهش تردید می‌کنیم قبولش نمی‌کنیم هی شروع می‌کنیم زیر دندون امتحان کردن که آیا واقعیه؟ اما اگر پذیرفته باشیم که اصلاً واقعی‌ای در کار نیست همه چیز آن چیزی است که در ذهن تو به عنوان شادی پذیرفته شده. توی پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۳ یه شاخص جالبی می‌گه، می‌گه: تنها سکه‌ی نقدی که ما برای سعادت داریم شادیه، ما تب‌سنجی نداریم که بزاریم رو پیشونی‌مون به ما بگه درجه‌ی سعادتمندی‌مون امروز چقدره خود تعریف سعادت هم دشواره ولی اگر واقعاً داریم خوشحال زندگی می‌کنیم می‌تونیم این گونه تعبیر کنیم که ما سعادتمندیم. و اما اختتام جرعه‌ی سی و یکم سطرهای سهمگین در پاراگراف دوم صفحه‌ی ۳۳ براتون از رو می‌خونم: فقط شادی زمان حال را پر سعادت می‌کند و این امر برای موجوداتی چون ما که هستی‌مان لحظه‌ای بسیار کوتاه میان دو ابدیت است بزرگترین موهبت است خیلی به این تعبیر شوپنهاور دقت بکنیم، لحظه ای بسیار کوتاه میان دو ابدیت.

الباقی بحث رو در جرعه‌های بعد پی می‌گیریم. [/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

ثروت داشتن چه نسبتی با حکیمانه زیستن دارد؟ آیا ثروت مترادف پول است یا می‌توانیم انواعی از ثروت را با مراتب مختلفی از اهمیت دسته‌بندی کنیم؟ اگر امکان دسته‌بندی ثروت وجود دارد، معیار ما برای طبقه‌بندی چیست؟ در این جرعه سعی کرده‌ام پاسخ این سوالات را از نگاه شوپنهاور بیابم و ارائه کنم

منبع

– در باب حکمت زندگی، صفحات ۲۶ تا ۲۹

متن کامل جرعه‌ی سی‌ام

انسان متفکر بر اساس طرح قبلی زندگی می‌کنه یعنی چی؟ یعنی با یک اراده و برنامه روزش رو به شب می‌‌بره و شبش رو به روز. حالا سوال اینه اگر کسی خواست متفکرانه و گزیده زندگی کنه چه نسبتی با ثروت داره؟ آیا زمانی که سپری می‌شه برای کسب ثروت و پول جزء بطالت ها و انحرافات از مسیر تفکره؟ در مقابل اگر وقت نگذاریم و سرمایه و ثروت کافی نداشته باشیم آیا اصلاً می‌‌تونیم آزادانه فکر کنیم؟ یا حتی اگر فکر کردیم می‌‌تونیم به چیزی که با فکر بهش رسیدیم در عمل هم اون رو زندگی کنیم یا نه؟

در این جرعه می‌خواهیم مختصری پیرامون این سوال بسیار مهم و اساسی با هم دیگه گپ بزنیم و همفکری کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

می می‌شنوید مجموعه جستارک‌هایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

گرچه حقیقت ایام من و شماییم اما به رسم ادب سرآغاز سال ۱۴۰۱ هجری شمسی را خدمت شما تبریک عرض می‌کنم. این جرعه در هفته‌ی دوم از سال یک ضبط می‌شه، آخرین جرعه از فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی است و اولین جرعه‌ای که در سال جاری تقدیم حضور شما می‌شه.

در سال گذشت قدم قدم و جرعه جرعه پیرامون کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور تامل کردیم گرچه به جهت مشغله‌ها و گرفتاری‌های من و کسالت‌هایی که این وسط پیش اومد فاصله جرعه‌ها بیشتر از اونی بود که تصور من هست اما اصل تدریجی خوندن و با تأمل خوندن یک کتاب تمرینی است که اراده شده و مطابق با برنامه داره پیش می‌ره عجله نداریم که سرسری کتاب رو به پایان ببریم یا مرور بکنیم. اون چیزی که امروزه ما به عنوان مطالعه باهاش رو به رو هستیم عمدتاً اسکرول کردن متنه یعنی متنی را از بالا تا پایین چشممون می‌خونه و کلماتی به ذهنمون می‌ره اما مطالعه باید مطلع فهم باشه آفتابی باید در ما روشن بشه و من سعیم بر این بوده که به حد بضاعت مدلسازی بکنم یعنی این خوانش که اسمش رو گذاشتیم خوانش تالیفی به عنوان یک روش مطالعه خدمت شما تقدیم بشه. و اما بریم به سراغ بحثی که در ابتدای جرعه خدمتتون معرفی کردم. کم و بیش با زندگی آرتور شوپنهاور آشنایید چون چیزی‌ست که شما می‌‌تونید سرچ کنید و مطالعه کنید و من روش خیلی روش وقت نمی‌‌زارم. شوپنهاور انسان سختی چشیده‌‌ای است با رنج مانوسه، تقریباً رو هر رنجی که دست بزاری یه مزه‌ای ازش برده؛ بیماری عمومی و اپیدمی رو دیده جنگ رو دیده مهاجرت رو دیده جدایی رو دیده جدایی از مادر را تجربه کرده بد والد و بدسرپرست بودن را چشیده مرگ والد رو دیده چون پدرش در کودکی خودکشی کرده و خلاصه یک معجونی‌ست از انبوه رنج‌ها و دردها که این رنج کشیدگی در فلسفیدنش هم بازتاب داشته اما دست بر قضا این معلم پرتوان و اندیشمند من و شما یه رنج رو نکشیده واقعاً اونم رنج فقره، شوپنهاور خانواده‌ی متمولی داشته، پدر پولداری داشته و چنان ارثی برای او باقی گذاشته که تا پایان عمر از همون ارث ارتزاق کرده گرچه که زندگی مقتصدی داره ابداً آدم عیاش و اهل ریخت و پاشی نیست اما به هر حال اون زندگی متعارفی که مدنظرش بوده رو توانسته به خوبی سپری کنه. کتاباش کتاب‌های کم طرفداری بوده یعنی ناشرین سرمایه و پول نمیذاشتن کتاب رو منتشر کنند اما خودش از محل سرمایه‌ی شخصی می‌‌تونست کتاب‌هاش رو منتشر کنه و تجدید چاپ بکنه و بی نیاز بود از پول. این یکمی کار ما رو سخت می‌کنه یعنی شنیدن از ثروت و کار و پول از زبان کسی که نیازمند نبوده و مستحق نیست کار دشواری است و این البته جزء مناطقی است که منطقه الفراغه یعنی چیزیه که ما راحت نمی‌تونیم از زبان حکما و فلاسفه ازش متن دربیاریم چرا؟ چون ما کم داریم در تاریخ فیلسوفی که آستین کار بالا زده باشه تاریک دنیا داریم که کلاً می‌‌گه نمی‌خوام تو چند تا جرعه‌ی قبل مصداق‌شو عرض کردم دیگه سقراط می‌ره توی بازار می‌‌بینه مردم مشغول خریدند می‌‌گه چه بسیار است آن چیزی‌هایی که من به آن نیاز دارم. فیلسوف ارث برده و بچه پولدار هم زیاد داریم تقریبا همه‌ی اونایی که فلسفه‌شون به دست ما رسیده یا خوب پول داشتند مثل جناب راسل مثل جناب شوپنهاور یا اگر هم خوب پول نداشتند به هر حال یه کس دیگه‌‌ای خرجشون رومی داده مثل هایدگر که شما تو نامه‌هاش (نامه‌های بین هایدگر و همسرش) منتشر شده تو کتاب نام نازنین من، اونجا هست مثلاً خانم کار می‌کنه آقا تو کلبه مشغول مطالعه هست خرجی هم می‌‌گیره، موارد اکازیونی بوده یا همسر پولدار داشتند حالا مثلا زندگی یونگ رو شما می‌‌تونید مطالعه کنید. خب کسی در این سطح اگر مثل جناب راسل در یک خانواده‌ی متمولی به دنیا آمده و زندگی کرده قاعدتاً کتاب هم بنویسه در ستایش و بطالت می‌نویسه یعنی این تجربه‌ی زیسته در کارشون منعکسه بقیه هم که به نور معلمی اکتفا کردند، کانت درس می‌‌داده حقوقشو می‌‌گرفته معلم سر خونه بوده بعد هم که معلم دانشگاه بوده پولش رو می‌‌گرفته، هگل به همین ترتیب استاد دانشگاه بوده، هایدگر استاد دانشگاه بوده یعنی می‌خوام بگم اینکه برن کار کنند کسب داشته باشند و متفکر هم باشند نمونه‌ایه که ما کم می‌‌تونیم راجبش مصداق موفق پیدا بکنیم از اون ور هم داریم آنچنان داریم در فقر مطلق بوده باز هم این در زندگیش بازتاب داشته مثل جناب مارکس چنان تنیده در فقر زیسته و اقتصاد براش موضوع مهمی بوده یا سرمایه  موضوع مهمی بوده که تقریبا همه‌ی فلسفه‌ش رو دربرگرفته و همه چیز رو از همین دریچه‌ی کار و کارگر و سرمایه مرور کرده. من الان برحسب حضور ذهن می‌‌گم یعنی این واقعاً حاصل یک تحقیق نیست که بخوام به عنوان یک لکچر به شما ارائه بدم ولی فکر می‌کنم تنها کسی که الان به ذهنم می‌آد که واقعاً کار می‌کرده و کارش مستقل از فلسفیدن‌ش بوده و ازش امرار معاش می‌کرده و اتفاقاً فیلسوف بسیار مورد احترامی‌ست یعنی شاید کم داریم و الان نظیر او به ذهنم نمی‌آد فیلسوفی که موافق و مخالف خیلی بهش احترام گذاشتند و او جناب اسپینوزاست مرد عجیبیه و اصلاً زندگی عجیب غریبی داره؛ اسپینوزا عدسی تراش بوده، عدسی عینک می تراشیده و کارش این بوده ولی چنان فیلسوفی‌ست که بعدها هگل می‌‌گه هرکی می‌خواد فیلسوف بشه باید یا نشه یا مثل اسپینوزا بشه. این مقدمه‌ی طولانی رو گفتم که عرض بکنم خدمت شما واقعاً ما نیاز داریم که در مورد مقوله‌ی ثروت کار مشغله‌ها و روزمرگی‌ها از زبان فیلسوفان مطلب بگیریم ولی در مقابل این جزء مواردیه که انگار خیلی دغدغه‌شون نبوده و ما کم ازش شنیدیم به همین جهت من این دو صفحه‌‌ای که می‌خوایم در کتاب حکمت زندگی پیرامونش بحث بکنیم رو با تمرکز با مقوله‌ی ثروت دارم خدمت شما ارائه می‌‌دم. ثروت رو می‌خواهیم شوپنهاوری ببینیم، شوپنهاوری دیدن یعنی چه؟ در ابتدای همین فصل که با هم آغاز کردیم حضور ذهن داریم یک دسته‌بندی سه گانه داره از آنچه هستیم آنچه داریم و آنچه می‌نماییم من می‌خوام ثروت را در همین سه طبقه تفکیک کنم و خدمت شما بحث بکنم. قبل از اینکه وارد بشیم به صحبت شوپنهاور، به عنوان اختتامیه‌ی بند اول از صحبتمون می‌خوام یک ارجاع ناقصی بدم یعنی فقط اسم می‌‌برم و نقل قول می‌کنم که انگیزه بشه هم برای خودم و هم برای شما بریم بعدا مطالعه بکنیم و بیاندیشیم ما اندیشمند دیگری داریم که در دوره‌ی نزدیکتر به ما زیسته و او یک تقسیم‌بندی دوگانه‌ی بسیار قابل تأمل داره جناب گابریل مارسل. گابریل مارسل می‌آد دو دستی می‌کنه و می‌‌گه که ما در زندگی‌مون دو نوع ارتباط با هستی برقرار می‌کنیم یک ارتباط از جنس بودنه و یک ارتباط از جنس داشتن. یکی از مشکلات امروز جامعه‌ی ما و مشکلات بسیاری از ما اینه که این تفکیک رو بهش توجه نمی‌کنیم داشته‌های یک انسان رو مترادف می‌‌گیریم با بودگیش در صورتیکه این که من چی هستم فرق می‌کنه با اینکه من چی دارم گابریل مارسل در این مورد هم کتاب داره هم مقالات متعددی پیرامون این موضوع نوشته شده که قابل مطالعه است و اگر تمایل داشته باشید می‌‌تونید سرچ کنید. اگر بخواهیم گابریل مارسلی نظرات شوپنهاور رو دسته‌بندی بکنیم آنچه هستم می‌شه بودن من، آنچه دارم و آنچه می‌نمایم می‌شه داشته‌های من این تفکیک را در ذهن داشته باشید تا من در ادامه بحثم رو خدمت شما تقدیم کنم.

یک نکته رک یادآوری بکنم و بعد برم به سراغ ادامه‌ی حرفم. در این جرعه وقتی از کار صحبت می‌کنم غرضم کار به معنای عام نیست، کار به معنای عام فعل انسانی است یعنی شما نشسته باشید تفکر کنید هم می‌‌تونید بهش بگید کار، مطالعه کار، خواب استراحت غذا خوردن کار، و دربرگینده‌ی آن کنشی‌ست که از من انسان سر می‌‌زنه. من الان دارم کار به معنای خاص رو استفاده می‌کنم یعنی آن پیشه‌ای که در ازاش مزد دریافت می‌کنم و غرضم امرار معاشه به این معنی عرض کردم که اسپینوزاس که کار می‌کنه عدسی سازی می‌کنه و اتفاقاً بهش می‌‌گن پاشو بیا درس بده و نمی‌پذیره مدرس بودن نظام فکری که با او موافق نیست رو نمی‌پذیره و شرافتمندانه می‌ره به یک شغل دیگه‌ای مشغول می‌شه. اما بیایم به سراغ کار ببینید شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف کار یعنی ما می‌خوایم در سه دسته، شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف ثروت یا لااقل ما می‌خوایم در سه دسته نگاه شوپنهاور به ثروت رو توضیح بدیم که من از مبتذل‌ترینش شروع می‌کنم. مبتذل‌ترین و بی‌اعتبارترین ثروت از نگاه شوپنهاور اون ثروتیه که در ذهن آدم‌ها ذخیره سازی می‌شه، خیلی شاخص جالبیه، می‌‌گه برای اینکه بفهمیم چه ثروتی ثروت مناسبی است و چه ثروتی پایین دست دیگران قرار می‌‌گیره ببینید چه جوری ذخیره سازی می‌شه؟ به عنوان مثال ما برگه‌ی اسکناس رو مجبوریم یا تو صندوق نگه داریم یا تو کیف پولمون نگه داریم یا ببریم تو حساب بانکی‌مون نگه داریم پول کش رو باید اینگونه نگه می‌‌داشتیم، برای اینکه بر ارزش این ثروت افزوده بشه ناگزیر شدند تبدیلش کنند به داده‌ی الکترونیکی حالا بر روی دیتاسنترهای بانکی یه دیتایی ذخیره می‌شه که شامل است بر میزان دارایی من بر اساس یک سری اعداد و رقمه. باز در نسل‌های بعدی حتی از روی این دیتاسنتر های بانکی هم اومدیم کنار و دیسنترالایز می‌شه و حالا ثروت من می‌شه دیجیتال استی که ممکنه رو یک کول‌دیسک ذخیره بشه روی فلش، چه چیزی داره متحول می‌شه؟ نحوه‌ی ذخیره سازی. مبتذل‌ترین ثروت اون ثروتیه که در جایی ذخیره سازی می‌شه که تو بهش دسترسی نداری ولی در عوض دیگران راحت بهش دسترسی دارند می‌شه کجا؟ می‌شه ذهن مردم. چه ثروتی رو تو ذهن مردم می‌شه ذخیره سازی کرد؟ سه تاشو شوپنهاور نام می‌‌بره کجا؟ در صفحه‌ی ۲۹ کتاب در باب حکمت زندگی. من توضیح می‌‌دم روش تقسیم‌بندی موضوعیم رو ولی این بار دارم از انتها به ابتدا میام برای اینکه به نظرم اینجوری بهتر می‌‌تونم تبیین کنم. چیه اون مصادیقی که در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه؟ اول آبرو؛ آبرو رو شوپنهاور بعدها صحبت می‌کنه ما هم بعدها بهش فکر می‌کنیم و راجبش بحث می‌کنیم فعلاً داره در قالب خوشنامی باهاش رو به رو می‌شه. می‌‌گه ما نیاز داریم برای اینکه در یک جامعه‌‌ای زندگی بکنیم از سمت اونا پذیرفته بشیم به این می‌‌گیم خوشنامی بهش می‌‌گیم آبرو در این حد عمومی‌ش نیاز همه‌ی ماست برای زیست اجتماعی. پس اسمش ثروته اسمش داراییه فقط اشکالش اینه که این دارایی در ذهن آدم‌ها داره ذخیره سازی می‌شه یعنی اگر یک روزی کسی بتونه ذهن دیگران رو هک بکنه دارایی ما رو می‌‌تونه منقلب کنه ما آدم آبرومندی بودیم ولی یک کسی که خیلیا می‌شناسنش می‌آد علیه ما بدگویی می‌کنه تو محل یا در حد بزرگترش، رسانه‌ها میان علیه ما یک سم‌پاشی و بدگویی می‌کنند و ذهن مخاطب رو هک می‌کنند و دیگه اون دارایی سابق رو من ندارم. حسن شهرت و خوش نامی منو تبدیل می‌کنند به بدنامی. بله این ثروته ولی خیلی ثروت مبتذلیه چون تو صندوقیه که من بهش دسترسی ندارم اما از اون ور در برابر دیگران درهای این صندوق بازه. دیگه چه مصداقی داره ثروتی که در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه؟ قدرت، قدرت صلاح نیست زرات‌خانه نیست سرباز نیست سرنیزه و تفنگ نیست اگر تمام سلاح های جهان در زرات‌خانه یک حاکمیتی و سلطانی باشه که همه‌ی مردم جهان تصمیم بگیرند که به حرف اون سلطان عمل نکنند اون سلطان دیگه سلطان نیست قدرت سلاطین و اعتبار حاکمان ثروتی است که در ذهن مردمان ذخیره سازی شده، ما تصمیم گرفتیم از تو تبعیت کنیم چرا در جوامع توتالیتر این همه نگران رسانه‌اند این همه نگران ارتباطات اطلاعات و مبادله‌ی داده بین مردم هستند؟ چون قدرتشون در ذهن تابعان‌شون ذخیره سازی شده وقتی شما می‌‌تونید با این تابعان صحبت بکنید انگار کلید صندوق رو دارید خب تن و بدنشون میلرزه دیگه. تصمیم می‌‌گیرن از قدرتشان صیانت بکنند چطور صیانت بکنند با قفل کردن صندوق ذهن مردم که کسی نتونه بره این داده‌های ذهنی رو تغییر بده مشروعیت منو در ذهن اون‌ها به نامشروعیت بدل کنه. شوپنهاور نسبت به قدرت موضع خصمانه نداره می‌‌گه قدرت لازم است ولی فقط برای آنهایی که می‌خوان به جامعه و مردم و انسان خدمت بکند از نگاه شوپنهاور به جز این هیچ دلیل مشروعی برای قدرت‌دهی به یک انسان نداریم. به نظر می رسه نگاهش هم درسته، همین که هر کسی می‌خواد بلیط قدرت رو از ما بگیره می‌‌گه من نوکر شمام من اومدم به شما خدمت کنم، نشان دهنده‌ی اینه که حتی دزد قدرت هم در لباس مشروع می‌آد به سراغش و اون مشروعیت چیست؟ خدمت به مردم. می‌‌گه اگه قصد خدمت نداری دیگه به سراغ قدرت رفتن دارایی غیر ضروریه که دیگه هدرش می‌‌دی و اسباب تباهی می‌شه. اما دارایی سوم که در ذهن مردمان ذخیره می‌شه و شریف‌ترین موهبتی است که در ذهن مردم می‌شه ذخیره کرد شهرته، شوپنهاور می‌‌گه شهرت ثروت بزرگی است گرچه که در همین دسته‌ی دارایی‌های مبتذله چون در ذهن آدم هاست ولی در همین رنج شریف‌ترین دارایی است که می‌شه داشت و می‌گه فقط برگزیدگان شایستگی این دارایی رو دارند ما باید این دارایی را به کسی بدهیم که قدمی در راه سعادت جامعه بتونه برداره و این دقیقا کاری است که امروزه جوامع انسانی انجام نمی‌‌دن به همین جهت شهرت باسن خانم کیم کاردشین از مغز انبوهی از متفکرین معاصر ما بیشتره چون ما در ذهن خودمون او رو ذخیره کردیم نه آگاهی و دانش فلان اندیشمند و متفکر رو بنابراین جامعه به سمتی حرکت می‌کنه که افراد این جامعه ذهنشان رو از آن فرد پر کردند و این می‌شه شهرت هیچ راهی وجود نداره جز این که سوی شهرت رو تغییر بدیم یعنی اگر ما تصمیم بگیریم که حالا این بلیت شهرت که در ذهن تک تک ما هست رو تقدیم بکنیم به کسی که شایستگیش رو داره ما که داریم شیر می‌کنیم یک داده‌ای رو، ما که داریم به هم معرفی می‌کنیم کسانی رو، ما که در پچ‌پچ‌هامون بهم خبر می‌‌دیم که فلانی رو دیدی راستی! هر وقت بتونیم این موهبت شهرت رو به فرد شایسته بدیم جامعه به سعادت میل می‌کنه اگر هم نه خرج اباطیل بکنیم خب جامعه میل می‌کنه به همون سمتی که بهش بلیط شهرت دادیم هرچی که هست مجموعه‌ی این ثروت‌هایی که برای شما توضیح دادم به این جهت در ردیف مبتذل‌ترین ثروت بسته بندی شده که همش مربوطه به اون سطح سوم یعنی چی؟ یعنی آنچه می‌نماییم، از این اگر بخواهیم یک پله بیایم بالاتر می رسیم به آنچه که داریم. در مورد آنچه که داریم شوپنهاور می‌‌گه که قریب به اتفاق مردمان همچون مور از صبح تا شب در هم میلولند ما یافتیم که چیزی کمه برای اینکه این کمبود رو بتونیم جبران بکنیم چه راهی رو برگزیدیم؟ اینکه پول جمع کنیم. پول برای ما یک‌سری لذت تامین می‌کنه و در واقع ما اگر به دنبال پول هستیم چون به دنبال لذت هستیم منتها از قضا این لذت‌ها فراره چون می‌خواهم این لذت فرار رو مستمر تجربه بکنیم باید بیشتر دنبالش بدوییم. فرض بکنید که مثلاً شما روی دوچرخه‌ی ثابتی سوارید که بر اساس سرعت پدال زدن شما چراغ روشن می‌شه شما اگر بخواهید این چراغ دائم روشن باشه باید دائم پدال بزنید وقتی لذتی متصل می‌شه به پول شما همچنان که دارید لذت می‌برید این پول رو دارید مصرف می‌کنید پس برای اینکه اینو شارژ نگه دارید هی باید پول بیشتری کسب کنید. شوپنهاور می‌‌گه اگر در این مسیر حرکت کردید بخت باهاتون یاری بکنه سرانجام یه تلّی از ثروت باقی می‌‌زارید برای ورّاث‌تون؛ در دوره‌ای هم که دارید زندگی می‌کنید ناگزیرید با کسانی از جنس خودتون انس بگیرید اصلاً این اقتضای زندگی انسانی‌ست، آدم می‌ره سراغ اون کسایی که مثل خودشن و قشنگ مثال می‌‌زنه می‌‌گه علت اسراف بی حساب یه جوانی که توی خونواده‌ی ثروتمندی زندگی می‌کنه اینه که می‌خواد از زندگی کسالت‌بار خودش فاصله بگیره به همین خاطر هی به دنبال پول خرج کردن عیش و نوش کردن و لولیدن در جمع کسانیست که اونا هم مثل خودشن یعنی اونا هم به همون درد مبتلا‌ن تا وقتی می‌خوای عیش‌ و نوش بکنی که نمی‌ری وسط کتابخونه این کارو بکنی که چون تو کتابخونه آدم‌هایی نشستند دارند کتاب می‌خونن که دردشون با درد تو فرق دارعه مجبوری بری به پارتی به بساطی به یک محفل خوشگذرونی که یه آدم‌های دیگه‌ای مثل خودت با درد خودت اونجا حضور دارند و از این مجمع عیاشی چیزی جز همون لذت های فرار حاصل نمی‌شه اما ته ته ماجرا یک عدم رضایتی باقی است و حالا سوال اینجاست که چرا با همه‌ی ثروت و همه‌ی دارایی باز جای یه چیزی کمه؟ اونی که جاش کمه چیه؟ من قبل از اینکه برم به سراغ پاسخ این، اینو باید یادآوری بکنم که ابداً شوپنهاور در اهمیت ثروت مادی تردیدی نداره چون خودش ازش بهره‌منده؛ اتفاقاً شوپنهاور این‌ رو پذیرفته که نداشتن پول به عنوان فقر مانع از اینه که ما بتونیم آنچنانی که شایسته‌ی زندگی حکیمانه هست زندگی کنیم یعنی اصلش رو انکار نکرده فقط داره چیکار می‌کنه؟ داره این رو مقایسه می‌کنه با یک ثروت بالادستی. فعلاً در این مرحله می‌‌گیم این ثروتی که تو داری اوکی این سرجاش این فقط مشکلش اینه که تو اگه قرار باشه یک حضّی رو باهاش تجربه کنی باید با هزینه‌ی زیاد لذت کوتاه مدتی رو تجربه کنی و چون این لذت، لذت فرّاری‌ست تو دائم ناگزیر می‌شی که به سمتش بدوی و بدوی و بدوی ولی در واقع اون کاستی اصلی که ما نتونستیم مرتفع بکنیم یه فقر دیگس. این ثروت تا به اینجا می‌آد تو طبقه‌ی دوم دسته‌بندی شوپنهاور یعنی آنچه که داریم اما فقر اصلی از نگاه شوپنهاور فقر ذهنی‌ست اون چیزی که مارو امروز مشتاق می‌کنه که بشینیم وسط این همه کار و گرفتاری‌های  روزمره و معاشی بریم حکمت زندگی بخونیم چیه؟ ما سعی می‌کنیم از کاری که داریم بابتش پول درمی‌آریم هزینه بکنیم کتاب بخریم زمان آزاد بکنیم و چیزی بخونیم، چه دردی رو می‌خوایم باهاش تسلی بدیم؟ شوپنهاور می‌‌گه اون دردی که می‌خواهیم باهاش تسلی بدیم فقر ذهنیه چون فقر ذهنی از فقر مال سخت تره در مقابل ثروت ذهنی داشتن عالی‌ترین سطح ثروته، اینجا ثروتیه که دیگه نه در ذهن دیگران ذخیره سازی می‌شه نه در دسته‌ی آنچه دارمه که قابلیت سرقت تنزل و افول داشته باشه بلکه این در ذهن منه پس عالی‌ترین سطح ثروت اونیه که بر بودن من بیافزاید و آنچه هستم منو متحول کند حالا ما چطور می‌‌تونیم به این سطح ثروت برسیم؟ باشه دسته بندی که گفتی درست ناز شستت منم قانع شدم. یعنی آنچه مینماییم سافل‌ترین حد بود، حد میانه شد آنچه داریم عالی‌ترین سطح ثروت می‌شود آنچه که هستیم. باشه، من می‌خوام برم بر آنچه هستم بیفزایم چه جوری ثروت کسب کنم؟ اینجا می‌رسیم به یک کلمه‌ی کلیدی در متنی که داریم باهم بررسی می‌کنیم به نام آموزش. شوپنهاور می‌‌گه ثروتی که به آنچه هستم ما بیفزاید اسمش می‌شه آموزش اما من چیو آموزش ببینم؟ خیلی خوب دقت کنید، ما داریم در مورد فیلسوفی صحبت می‌کنیم که در جرعه‌های قبل گفتیم که معتقده که نمی‌شه از بیرون به داد کسی رسید جمله‌‌ای را از گوته نقل می‌کنه در صفحه‌ی ۲۶ کتاب در باب حکمت زندگی می‌‌گه روند تکامل انسان از بدو پیدایش او مقدر است این خیلی نگاه عجیبیه، خب اگه از قبل مشخصه و از بیرون هم نمی‌شه به داده آدم‌ها رسید من برم چیو آموزش ببینم بلاخص تو روزگار ما که آموزش دیدن پیچیده نیست یعنی شما هر آن چیزی که اراده بکنید یاد بگیرید یوتیوب هست انواع کلاس‌ها و کورس‌های آنلاین هست و انبوهی از کتاب‌ها ( سرچ اینترنتی هم هست که اونو من نیاوردم ولی به جای خود) یعنی آن چیزی که در طول سال‌ها در دسترس علمای چند قرن قبل بود الان در کسری از ثانیه در اختیار کودکان ماست، پس آموختن سخت نیست اما چی رو باید یاد بگیریم؟ شوپنهاور می‌‌گه فقط باید اون چیزی رو یاد بگیریم که با شخصیت ما تطابق داره به سراغ آموزش های دیگه نریم ببینیم چه چیزی با سرشت من منطبقه چه چیزی با شاکله‌ی من منطبقه، همین فهم کافیه که ما پنبه‌ی آموزش عمومی را بزنیم یعنی آموزش یکسان برای مخاطبان ناهمسان، آدما رو مثل آجر فرض کنی قالب بزنی دستگاه تولید تابع داشته باشی بگی من آدم‌هایی رو می‌خوام تربیت کنم تابع این جامعه باشه و حرف گوش بده، همون جمله‌ی همیشگی، بچه‌ی خوب حرف گوش کن تحویل جامعه بدم کارمند پرور و سرباز پرور و نیروی خدماتی پرور و خشت خشت آجرهای دیوار این جامعه باشه هر کدومشون هم کنار و گوشه‌اش زدگی داشت از این  قالب خواست بره بیرون بهش می‌‌گیم مخالف بهش نمی‌‌گیم متفاوت، یه چیزه به درد نخوریه بزارش اون زیر که کسی نبینه مثل سیب لک دار که می‌‌زارن زیر شوپنهاور می‌‌گه نه این راهش نیست عین جمله اش رو می‌‌گم، می‌‌گه:  بهتره در سن جوانی از گستاخی پرهیز بکنیم خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود. به هر جا رسید نگه آهان این خوبه بدو بدو دنبال جوهای روزگار رفتن، می‌خوام برم آرایش‌گر بشم نه اونو ولش کن می‌خوام برم ورزشکار حرفه‌‌ای بشم نه نه اینم ولش کن می‌خوام برم تریدر بشم نه اونو ولش کن می‌خوام برم استاد دانشگاه بشم هی داریم می‌چرخیم بین گزینه‌ها چون داریم با نگاه به دیگران برای خودمون سرفصل آموزشی انتخاب می‌کنیم شوپنهاور می‌‌گه خودتو نگاه کن ببین اقتضای وجود تو چیه؟ تو چه مصالح و ابزاری در خودت داری؟ بعد بررسی کن کسی که این ابزار رو داره قاعدتاً باید چه چیزهایی رو یاد بگیره آموزش قرار نیست تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنه آموزش قراره تو رو در آن چیزی که هستی شکوفا کنه و به فعلیت برسونه در واقع در آن چیزی که می‌‌توانی باشی تو رو شدنی کنه. ما با آموزش می‌‌تونیم اشتغال ذهنی پیدا کنیم خیلی این تعبیر تعبیر مهمیه دستم به دامنتون ببینید ما هممون درگیر مقوله‌ی اشتغال به معنی آنچه داریم و آن چی می‌نماییم هستیم یعنی از طرف می‌پرسیم چه کاره‌ایی به این معنی که چه شغلی رو کسب کردی چه پولی رو ازش حاصل می‌کنی و با چه عنوانی در جامعه دیده می‌شی؟ اینا همه در لایه‌ی آنچه داریم و آنچه می‌نمایمه. شوپنهاور می‌‌گه شغل آن چیزی است که ذهن تو به اون مشغوله تو اگر مشغولیت ذهنی نداشته باشی بقیه رو هم که داشته باشی هلاک می‌شی این دیگه تعبیر منه من می‌‌گم بگو مسئلت چیه تو مسئلتو تعریف کن من میفهمم تو چگونه انسانی هستی حالا آنچه داریم و آنچه می‌نمایم باشه دو سطوح بعدی. آنچه که در این جرعه صحبت شد حد فاصل صفحه‌ی ۲۶ تا ۲۹ کتابه ولی من برای اینکه بتونم روان‌تر موضوع رو تبیین کنم از آخر به اول اومدم یعنی از سافل‌ترین سطح ثروت شروع کردم و به آموزش ختم کردم. جرعه‌ی ۳۰ام همچنان‌ که آغازین جرعه‌ی سال جدیده جرعه‌ی پایانی فصل اول کتاب در باب حکمت زندگیه ما از جرعه بعد می‌ریم سراغ فصل دوم تعمداً در ابتدای سال این جرعه رو تقدیم شما کردم با این چینش محتوایی. خیلی از ما الان در مرحله و ایامی هستیم که داریم برای سال برنامه‌ریزی می‌کنیم برنامه‌ریزی که شما می‌کنید اقتضای شرایط زندگی خودتونه و استعدادهای خودتونه و هر آنچه که هست محترم اما از این کلام شوپنهاور هم ایده بگیرید و لطفاً بیایید در سال جاری برنامه‌ای جدی داشته باشیم برای آموزش خودمون در هر آن چیزی که فکر می‌کنیم استعداد داریم در آن چیزی که فکر می‌کنیم ما برای آن چیزی است که مشغول زندگی هستیم همون رو بریم یاد بگیریم نه لزوماً آموزش برای پول درآوردن نه آموزش برای به شهرت رسیدن، آموزش برای دستیابی به اشتغال با کیفیت ذهنی. ما همه ذهنامون را با هله هوله پر کردیم به همین خاطر من قید با کیفیت رو اضافه کردم، اشتغال با کیفیت ذهن. برای خودم و شما در سال پیش رو ذهن شاغل به تفکر توسعه رشد و تعالی آرزو دارم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

ما گاهی وقت‌ها بجای اینکه روی «آنچه هست» آدمها حساب کنیم، روی آنچه «می‌خواهیم باشند» حساب می‌کنیم! شوپنهاور نظر قطع و شاید تلخی نسبت به این نگرش داره اما جملات او بهانه‌ای شد برای اندیشیدن در مفهوم دشوار و عمیق «زمان». در این جرعه زمان رو شوپنهاوری تماشا کردیم، با شنیدن این چند دقیقه متوجه خواهید شد که منظور از «شوپنهاوری دیدن» چیست

منبع

– در باب حکمت زندگی صفحه ۲۵ و ۲۶

متن کامل جرعه‌ی بیست و نهم

ما گاهی وقت‌ها به جای  اینکه روی آنچه هستند آدم‌ها حساب بکنیم روی آن چه می‌خواهیم باشندشون حساب می‌کنیم دیدید یه وقتایی از کسی می‌پرسی که آقا خانوم مگه تو نمی‌شناختی این فلانی رو؟ مگه از روز اول نمی‌دونستی که این آدم اهلی نیست سر به حق نیست؟ پس چرا باهاش وصلت کردی؟ چرا باهاش تجارت کردی؟ چرا باهاش شراکت کردی؟ جواب می‌شنوی که چرا، می‌دونستم، فکر می‌کردم که می‌تونم تغییرش بدم این جا می‌گیم آنچه که هست رو ندیدیم اما حساب می‌کنیم روی این که این فرد تغییر می‌کنه و به آنچه ما می‌خواهیم تبدیل می‌شه. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

شوپنهاور آب پاکی رو می‌ریزه رو دستمون؛ نظرات خیلی شفافی داره در خصوص تغییرپذیری آدم‌ها که براتون می‌خوام توی این جرعه می‌خوام تعریف کنم به علاوه تلنگر جدی هم می‌زنه به ما در خصوص موضوع زمان که دعوت می‌کنم ازتون هم‌پیاله‌ی من باشید در چند دقیقه‌ی پیش‌رو.

پادکست ‏می جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما بسیار خوشحالم که جرعه‌ی دیگری هم‌پیاله‌ایم و نفسی هست برای اینکه دقایقی از باب معرفت و حقیقت با هم صحبت کنیم یا لااقل جستجو کنیم. پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم بابت صدای نارسی که دارم در این جرعه به رغم اینکه چند هفته‌ای از نقاهتم گذشته فقط سرفه بند اومده دیگه هنوز صدا به به از این نرسیده اما روا ندیدم بیش از این تاخیر باشه گرچه این جرعه کوتاه خواهد بود البته شاید هم نفس یاری کرد و به اندازه شد ولی دلم نیومد آن چیزی که در ذهنم هست رو با شما تقسیم نکنم.

رسیدیم به صفحه‌ی ۲۵ کتاب در باب حکمت زندگی سطرهای پایانی صفحه. در جرعه‌‌های قبل این رو عرض کردم که شوپنهاور آن چه من هستم رو ترجیح می‌ده و اصالت قائل می‌شه به نسبت آنچه می‌نمایم یا آنچه دارم و می‌گه آنچه من هستم ماست که عمدتاً تاثیر قاطع دارد در اوضاع و احوال. حالا بر‌گردم به اون دقیقه‌ی ابتدایی جرعه، آیا می‌شود آدم‌ها را تغییر داد؟ آیا می‌شود انسان‌‌های بالاخص بالغ و تربیت یافته رو به چیزی جز آنچه که هستند تبدیل کرد؟ سه سطر پایانی صفحه‌ی ۲۵ رو از رو می‌خونم: نتیجه اینکه بسیار کمتر از آنچه می‌پندارند می‌توان از بیرون حریف کسی شد اما، این اما را دقت کنید خیلی مهمه، اما زمان که قادر مطلق هست در اینجا هم قانون خود را اجرا می‌کند و به تدریج بر امتیازات فکری و بدنی چیره می‌شود. خب جوابش روشن بود می‌گه از بیرون عمدتاً نمی‌شود به داد کسی رسید، همین تاکید به از بیرون معنای مخالف یا مفهوم مخالفش این می‌شود که پس از درون می‌شود امیدوار به تغییر بود، درسته؟ وقتی که در یک بیان فیلسوفانه یک حکمی را به ما ارائه می‌کنند که گرچه ما اینجا شوپنهاور به روش استدلالی بحث نکرده و فقط جستارگونه داره اظهارنظر می‌کنه اما وقتی یک حکم در میان هست ما به مفهوم مخالف آن هم می‌توانیم استناد کنیم به هر حال  از بیرون نمی‌شه به داد کسی رسید و تغییرش داد اما صحبت از یک چیزی داره به میون می‌آره که گویی این اکسیر کوبنده و دگرگون کننده هست؛ بهش می‌گه قادر مطلق و اون چیه؟ زمان. می‌گه زمان حتی می‌تونه بر امتیازات فکری و بدنی هم چیره بشه. شوپنهاور از چی داره صحبت می‌کنه؟ وقتی می‌گه زمان، همین تیک تیک ساعت روی مچ مارو می‌گه یا همین آلارم روی گوشی یا این ارقام دیجیتالی روی گوشی رو می‌گه؟ خب این چیش قادر مطلقه؟ این چه چیز دیگرگون کننده‌ای داره که می‌تواند یک آدم رو از آنچه هست به دیگر چیزی تبدیل بکنه؟ در این جرعه می‌خوام به قدر وسع و توان ناچیز خودم سعی کنم معقوله‌ی زمان رو شوپنهاوری ببینم چند هفته‌ای فکر کردم به این جمله و ماه عسل ناقابل فکرم رو با شما تقسیم می‌کنم.

خب رفقای من به استناد همراهی‌ایی که تا حالا با هم داشتیم و ارجاع مکرّری که من به کتاب جهان همچون اراده و تصور کردم می‌دونیم تا الان که شوپنهاور جهان رو در دو سطح یا در دو تعبیر توصیف می‌کنه که من نمی‌خوام طوری بگم که به یک دوگانگی برگردیم ولی چه بسا ناگزیره که جهان از نگاه شوپنهاور دو تعبیر داره، جهان همچون تصور و جهان همچون اراده. این دوگانگی میراث افلاطونی‌ست همانطور که او علاوه بر آن چیزی که در پیرامون ما هست به عنوان جهان داره صحبت می‌کنه به یک عالم ایده هم باور داره که ما تحت عنوان موصول ترجمه‌ش رو شنیدیم. همین دوگانگی رو باز به ادبیات دیگر و استدلال دیگری در تفکر کانت هم می‌بینیم کانت هم به عنوان شارح افلاطون اینو نمی‌گه به عنوان یک شناخت شناس یا یک اپیستمولوژ داره می‌گه: جهان یک آن چیزی است که ما ادراک می‌کنیم و یک آن چیزی است که فی نفس خودش هست مثلاً اگه یک درختی رو من و تو می‌بینیم ما به عنوان بشر در چهارچوب شناخت یا مختصات فهم خودمون چیزی رو درخت می‌نامیم اما بیرون از شناخت ما هم یک درخت واقعی وجود داره که اون لزوماً و کاملاً منطبق با شناخت ما نیست که او می‌گه شیء فی‌نفسه.

می‌خوام بگم این دوگانگی رو ما تحمیل نمی‌کنیم به شوپنهاور بلکه شوپنهاور به عنوان یک فیلسوف پساکانتی داره دو جهان رو برا ما توصیف می‌کنه یکی جهان همچون تصور و یکی جهان همچون اراده. چرا این مقدمه ضرورت داشت بگم؟ چون من می‌خواهم زمان رو به همین دو تفکیک برای شما تبیین کنم یعنی زمان همچون تصور و زمان همچون اراده. تاکید می‌کنم که این تفکیک به این بیان کلام شوپنهاور نیست به همین خاطر در توضیحاتم گفتم من می‌خواهم شوپنهاوری توضیح دهم اگر جایی ایرادی دیدید نفسی دیدید گردن من حسامه. شوپنهاور نیومده بگه زمان همچون تصور یا زمان همچون اراده، او از جهان همچون تصور و اراده صحبت می‌کنه. این یک تبیین ابتکاری‌ست پیشکش شما

اول برم به سراغ زمان همچون تصور. عرضم رو با مثال خدمتتون می‌گم؛ با این دوربین‌های دوچشمی حرفه‌ای تجربه کردید منظره‌ای رو تماشا کنید؟ یا تجربه‌ی عکاسی با دوربین‌های حرفه‌ای داشتید؟ موقعی که از دو چشمی نگاه می‌کنید روی اون صفحه‌ی نمایه‌ی شما، اون دوتا حلقه ای که شما دارید می‌بینید، که تصویر منظره رو برای شما به همراه با یک سری اطلاعات داره نشون می‌ده یعنی درجه بندی روی عدسی دوربین شما انگار هست توی دوربین هم وقتی می‌خواید عکاسی کنید از ویزور نگاه می‌کنید پایین تصویری که توی کادر می‌بینید یک سری اطلاعات هست مثلاً شما از توی ویزور علاوه بر اینکه تصویر روبرو رو دارید می‌بینید دارید ایزو رو می‌بینید باتری رو می‌بینید نقطه‌ی فوکس تصویر رو می‌بینید خب یه سری اطلاعات اضافه هست. حالا این مثال رو برای چی زدم؟ سوالم اینه اون اطلاعات و اون درجه بندی شده‌گی، اون نقطه‌ی تمرکز، این‌هایی که شما دارید می‌بینید، این‌ها در منظره‌ای است که شما دارید تماشا می‌کنید یا در ابزاری است که شما دارید با آن تماشا می‌کنید؟ تونستم برسونم سوالم چیه؟ یعنی اون دشت و دمنی که در مقابل تو هست درجه درجه شده یا ابزاری که تو داری  باهاش تماشا می‌کنی یا تصویر برداری می‌کنی‌ست که این مدارج و اوصاف رو داره نشون می‌ده؟ من همیشه با دو تا سوال مفهوم زمان رو سعی می‌کنم مثال بزنم و تبیین کنم البته می‌شه اینو از دو تا به چند سوال هم افزایش داد ولی حداقل دو تا. سوال اولی که می‌پرسم اینه که زمان چیه؟ هر جوابی که به این سوال زمان چیست دارید رو برای خودتون نگه دارید یا یادداشت کنید. حالا ادامه‌ی عرض من رو گوش کنید. اونجا که مثال دوربین رو براتون گفتم سوال اصلیم در واقع این بود که می‌خواستم با مثال خدمت شما بگم. وقتی شما دارید یک منظره ای رو مدرج و با یک سری اطلاعات اضافه‌ای می‌بینید این‌ها اوصاف منظره هست؟ واقعا اون دشت و دمن روبروی توئه که درجه درجه هست؟ یا اینا آثار ابزاری است که تو داری باهاشون منظره رو می‌بینی؟ قاعدتاً اینا مال ابزاره دیگه. یعنی تو دوربین رو اگر بزاری کنار و منظره رو نگاه کنی دیگه روش این درجه و علائم و اطلاعات نیست منظره رو می‌بینی اما به محض اینکه چشمت رو ببری رو ویزور یا از دو چشمی نگاه کنی باز دوباره اون درجه‌ها برمی‌گرده سر جاش. پس این‌ها افزوده‌های ابزار تماشاست. خب این مثال رو برای چی گفتم؟ دارم فعلاً توی این مرحله از زمان همچون تصور صحبت می‌کنم و می‌خوام اینو عرض بکنم که آقا خانوم ما داریم یک جهانی رو تماشا می‌کنیم با چی تماشا می‌کنیم؟ با یک ابزار ادراک. ما یک چیزهایی داریم که باهاش می‌شه این جهان پیرامون رو ادراک کرد؟ حواسّی داریم، اعضایی داریم، قوایی داریم که به ما با ابزار بینایی چشایی شنوایی لامسه حتی خیال، امکان ادراک جهان رو می‌ده یکسری محفوظاتی هم از قبل داریم؛ کانت اینو می‌گفت دیگه، می‌گه یک چیزهای پیشینی داری و یک چیزهایی رو بعدا کسب می‌کنی اینا در کنار هم جمع می‌شه و تو قوه‌ی درک جهان پیرامونت رو پیدا می‌کنی. خب؟ حالا نکته‌ای که باید بهش توجه کنیم اینه که آیا این جهان است که زمان‌مند است یا روی ابزار ادراکی ما وقتی می‌خوایم این جهان رو تصور بکنیم ناگزیریم که با یک درجه درجه‌هایی اونو تماشا بکنیم و ما داریم جهان رو زمانمند می‌بینیم؟ این سوال خیلی مهمه. من متوجه می‌شم به عنوان مثال الان که شامگاه پنجم اسفندماه سال صفره دیگه خورشید در آسمان نیست اما تدریجا و در حرکت اتفاقی میافته که کمی بعد دوباره خورشید در آسمان طلوع می‌کنه و من متوجه می‌شم که آنجایی که خورشید برای من نیست بود دوباره هست می‌شه و در همان آسمانی که هست هست همواره در آنجا یا آن طوری که قبلا بوده نیست، یه وقتی در مشرقه، یه وقتی در وسط آسمانه و یک وقتی هم می‌آد در مغرب می‌نشینه. هستی به هستیدن خودش مشغوله، اون چیزی که به من کمک می‌کنه که این حرکت رو بتونم تصور بکنم و ادراک بکنم چیزی در ذهن منه که من اونو زمان نامیدم به همین خاطره که سال‌های سال بعد از شوپنهاور اندیشمندی همچون جناب هایدگر وقتی می‌خواد از زمان بگه توأمان با هستی از زمان می‌گه، کتابش هم همینه، نخستین اثر مشهور هایدگر هستی و زمانه. اونجا زمان یک امر قراردادی که ما انسان‌ها تصمیم گرفتیم که شبانه روز رو به ۲۴ واحد تقسیم کنیم این ۲۴ واحد را به ۶۰ واحد اون ۶۰ واحد رو دوباره به ۶۰ واحد تقسیم کنیم دیگه بحث این نیست بلکه زمان خود خود هستی‌ست اما آنطور که بر من آشکار پدیدار می‌شه. دقیقا مثل مثال دوربین یعنی بر روی ابزار ادراکی من این زمان حضور داره و اصلا من قبل از این که برسم به اینکه بخوام راجب ابزار ادرا کم صحبت کنم در مورد زمان صحبت می‌کنم، خارج از بحث الانمونه یادگاری می‌گم بعد بیشتر راجبش هم من فکر می‌کنم هم شما. یکی از سوال‌های ناب هایدگری از کانت اینه که کانت موقعی که داره ابزارهای شناخت رو می‌گه، می‌گه بعضی‌هاش پیشینی‌ست بعضی‌هاش پسینی‌ست خب یعنی یه چیزهایی از قبل داریم که همچون که انسان متولد می‌شه اینا با ما هست بعضیا هم که تجربه هست کسب می‌کنیم همین‌جا هایدگر یه سوال می‌پرسه اندیشمندان ناب به سوال‌های نابه که اندیشمند می‌شوند و ببینید سوال چقدر سوال زیبا و ظریفیه. می‌گه که استاد همین این‌جا که داری پیش و پس رو صحبت می‌کنی یعنی اینکه تو قبل از اینکه راجب هر چیزی حرف بزنی داری راجب زمان حرف می‌زنی. بعضی جاها من دیدم که در ادبیات اساتیدمون می‌گن که ، اگر تقدم و تأخر صحبت می‌کنیم تقدم و تأخر وجودی صحبت می‌کنیم نه زمانی‌ها. اینا به خاطر اینه که وجود رو از زمان تفکیک کردند چه بسا این طوره که من اساساً وجود رو دارم زمانمند می‌بینم. یادتونه گفتم با دو تا سوال می‌شه به موضوع زمان پی برد؟ سوال اول این بود که زمان چیست و گفتم که پاسخش را بنویسید و یا در ذهن‌تون نگه دارید حالا می‌رسم به سوال دوم. دقت کنید سوال دوم خیلی مهمه و اون اینه که زمان چیست؟ آیا الان که داری به این سوال زمان چیست فکر می‌کنی با نوبت قبل که به سوال زمان چیست فکر می‌کردی داری به یک سوال فکر می‌کنی و زمان برای تو در هر دو پرسش یک معنا داره؟ چیزی عوض شد؟ عیار مفهوم زمان در ذهن تو عوض شد؟ زمان همین تصوری است که تغییر کرد. یعنی خود زمان در سوال قبلی یه چیز بود حالا انگار من اشراف بیشتری دارم. خب این دور و بر جهان من که چیزی تغییر نکرده، در من یک چیزی تغییر کرده در مورد زمان و با این حرکت ما می‌تونیم به حقیقت زمان پی ببریم. وقتی اینجوری زمان رو نگاه می‌کنیم دیگه زمان لزوماً و فقط یک مغوله‌ی کمّی نیست بلکه زمان کیفیت هم داره. اینو تا به اینجا داشته باشید یک تیکه‌ی دیگه هم عرض دارم که می‌گم خدمتتون.

می‌دانیم و می‌دانید که کلمه‌ی مرکزی و اساسی در نظام فلسفی آرتور شوپنهاور که اتفاقاً نظام فلسفی خیلی گزیده  و متقنی‌ست یعنی توی سی سالگیش اظهار نظری کرده و نظام فلسفیش رو عرضه کرده تا دم مرگ هم گفته حرف من همونیه که گفتم؛ گرچه که بعدها کمی بیشتر تبیینش کرده ولی به مدل ویتگنشتاینی نیست که بگیم که قبلش یه چیز می‌گه بعداً کلاً زد و یه چیز دیگه گفت و یا مدل ملاصدرایی نیست که بگیم اصالت رو در یه جا می‌‌دید بعداً رفت یه چیز دیگه گفت یک نظام خیلی منضبطی داشته، به نسبت سایر فیلسوفان هم بخواهیم نگاه کنیم خیلی گزیده گوعه، یک جلد کتاب داده گفته این منابع نظام فلسفی من. در این نظام فلسفی کلمه‌ی کلیدی اراده است. کلمه‌ی اراده برای شوپنهاور همونقدر مهمه که شیء فی نفس برای کانت مهمه که موصول برای افلاطون مهمه و ما اگر این اراده رو خوب بفهمیم بعدش می‌تونیم بریم فلسفه‌ی نیچه رو بفهمیم چون نیچه اون اراده‌ی معطوف به قدرت رو از شوپنهاور برداشته که در واقع اراده‌ای که شوپنهاور گفته که البته در نظام فلسفی شوپنهاور معطوف به حیاته توی فلسفه نیچه هم بحث می‌شه این که می‌بینیم خیلیامون می‌ریم سراغ نیچه ولی نیچه رو کافه‌ای بحث می‌‌کنیم به خاطر اینه که رکن‌های نظام فلسفی نیچه خودش جای دیگری داره شکل می‌گیره و می‌دونید که نیچه همین کتاب جهان همچون اراده و تصور رو می‌خونه و باورهای فکری در او شکل می‌گیره. خب حالا که دانستیم کلمه‌ی اصلی شوپنهاور اراده هست دوباره این جمله‌ی آخر صفحه‌ی ۲۵ کتاب در باب حکمت زندگی رو براتون می‌خونم خوب دقت بکنید لطفاً. گفت نتیجه این که بسیار کمتر از آنچه می‌پندارم می‌توان از بیرون حریف کسی شد اما زمان که قادر مطلق است در اینجا قانون خود را اجرا می‌کند. حالا شما به من بگو رفیق من اینجا که داره از قادر مطلق صحبت می‌کنه آیا از چیزی به جز اراده داره صحبت می‌کنه؟ من از اینجا برداشت اراده‌ای دارم یعنی گویی که شوپنهاور می‌گه اون اراده همین زمان است یا لااقل این زمان اراده‌ی مطلق است هر کاری بخواد می‌کنه، پس اینجا یک مفهوم دیگری از زمان هم قابل طرحه که با آن مفهوم قبلی که تصور بود متفاوته. اونجا من عرضم این بود که زمان‌مند دیدن جهان مشخصه‌ی ابزار ادراک ماست با این تفاوت که تو مثالی که من گفتم ما می‌تونیم دوربین رو بزاریم کنار جهان رو بی دوربین ببینیم ولی در حقیقت زیست انسانی نمی‌تونیم ابزار ادراک‌مون رو بذاریم کنار لاقل اونقدری که تا الان من سواد پیدا کردم نمی‌تونیم، شاید هم راه‌هایی هست که ابزار ادراک مون رو بزاریم کنار و بدون زمان جهان رو تماشا بکنیم اونجا داریم زمان همچون تصور رو می‌گیم. الان یه بحث دیگه‌ای هم مطرحه می‌گه این زمان قادر مطلق است و او است که پدید می‌آره. حالا صفحه‌ی ۲۶ هم دوباره یه تلنگری به این قدرت مطلق می‌زنه صفحه‌ی ۲۶ تو ترجمه آقای محمد مبشری کلا دو پاراگرافه؛ پاراگراف اول سطرهای پایانیش رومن از رو براتون می‌خونم می‌گه: حال آنکه توانایی‌های ذهنی اصلاً در حیطه‌ی قدرت ما نیست، وجه اشتراکش با اون صفحه‌ی قبلی همین قدرته اونجا می‌گه قادر مطلق اینجا هم داره قدرتی به جز قدرت من رو توصیف می‌کنه، خب استاد آرتور قدرت چیو داری می‌گی؟ ادامش خیلی لااقل برای من عجیب بود. دوباره از اول سطر رو بخونم: حال آنکه توانایی‌های ذهنی اصلاً در حیطه‌ی قدرت ما نیستند بلکه بر حسب حق الهی پدید آمده‌‌اند و در تمام عمر تغییرناپذیر و ثابت‌اند. حق الهی؟ استاد الهیات داری درس می‌دی؟ حق الهی چی بود توی این وسط؟ اینجا عجالتاً اینکه اله چیه خدا چیه شوپنهاور و این حرف‌ها؟ اینو فعلاً بزاریم کنار با یک تلنگر که ما نیاز داریم بدانیم که وقتی یک فیلسوف کلمه‌ی خدا رو به زبون می‌آره داره از چی صحبت می‌کنه. من این کلمه‌ی خدا را می‌خوام پرانتزشو ببندم بعدا بریم بهش فکر کنیم به هر حال برای ما به عنوان پژوهشگر و به عنوان کسی که می‌خواهد بیاندیشد این کلمه قابل حذف نیست من باید تکلیفمو رو باهاش روشن کنم حداقل بفهمم این کلمه در ادبیات فیلسوفانه یعنی چه؟ آخه بابا چند ۲۰:۰۷ داریم جلوتر بعد نیچه هم می‌آد راجب این کلمه صحبت می‌کنه در کتاب چنین گفت زرتشت می‌گه خدا مرده است. یعنی کی مرده است؟ من باید بفهمم چی در ذهن توست؟ تو به چی می‌گی خدا که بعد می‌گی خدا مرده است؟ نمی‌شه مرگ رو به عدم نسبت داد مگه می‌شه چیزی نباشد و بمیرد؟ اصلا مگه می‌شه یه چیز زنده نباشد و بمیرد؟ مرگ موهبتی است که فقط زنده او را ادراک می‌کند حال موضوع این نیست می‌بندیم این پرانتز رو. چی موضوع ماست؟ اینکه ببینید شوپنهاور وقتی از زمان داره صحبت می‌کنه گویی که از یک اراده داره صحبت می‌کنه از یک اراده‌ای که او را با وصف مطلق به ما می‌گه، می‌گه این قادر مطلق است هر‌ کاری بخواد می‌کنه. جلوتر همین قدرت مطلق خارج از من رو می‌بره می‌زاره گردن یک کلمه‌ی دیگری و اونجا می‌گه که قدرت الهیه که یه چیزهایی رو برای ما تحکم می‌کنه خیلی خب. فعلاً در حد این جرعه می‌تونیم به یک جمع‌بندی برسیم بگیم که چیزی از بیرون نمی‌تونه انسان رو تغییر بده الّا یک قادر مطلق که این قادر مطلق اسمش زمانه. زمان رو ما در این چند دقیقه به دو سطح بحث کردیم گفتیم زمان هم در مقام تصور قابل تعبیره یعنی زمان همچون تصور که به عنوان وصفی در ابزار ادراک منه هم زمان در مفهوم اراده قابل تبیینه یعنی چیزی بیرون از ابزار ادراک من که اتفاقاً حاکم بر منه. یک پیش‌درآمدی بگم نمی‌دونم شاید در جرعه‌ی بعد منم چیزی داشتم اضافه کنم و موضوع جرعه بعدمون این شد شایدم ازش گذشتم شما هم فکر کنید من هم بهش فکر کنم در ادامه بهش برسیم. شوپنهاور می‌گه خیلی خب حالا این قادر مطلق که داره خودش رو بر ما تحمیل می‌کنه و همه چیز رو دگرگون می‌کنه برای در امان ماندن از او یک راه وجود داره اون راه چیه؟ سطر اول صفحه‌ی ۲۶، فقط شخصیت اخلاقی از گزند زمان در امان می‌ماند. حالا این سوال برای ما باقی می‌مونه که شخصیت اخلاقی از نظر شوپنهاور یعنی چه؟ خب اونقدری هم که فکر می‌کردم این جرعه کوتاه نشد و گرم شدم به هم‌صحبتی با شما. امیدوارم که عافیت و سلامتی باشه هم برای من هم برای شما و در ادامه‌ی جرعه‌ها با هم بیشتر فکر بکنیم و این کتاب رو پیش ببریم تا بعد تندرست باشید. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87