جرعه 30: مراتب ثروت
ثروت داشتن چه نسبتی با حکیمانه زیستن دارد؟ آیا ثروت مترادف پول است یا میتوانیم انواعی از ثروت را با مراتب مختلفی از اهمیت دستهبندی کنیم؟ اگر امکان دستهبندی ثروت وجود دارد، معیار ما برای طبقهبندی چیست؟ در این جرعه سعی کردهام پاسخ این سوالات را از نگاه شوپنهاور بیابم و ارائه کنم
– در باب حکمت زندگی، صفحات ۲۶ تا ۲۹
متن کامل جرعهی سیام
انسان متفکر بر اساس طرح قبلی زندگی میکنه یعنی چی؟ یعنی با یک اراده و برنامه روزش رو به شب میبره و شبش رو به روز. حالا سوال اینه اگر کسی خواست متفکرانه و گزیده زندگی کنه چه نسبتی با ثروت داره؟ آیا زمانی که سپری میشه برای کسب ثروت و پول جزء بطالت ها و انحرافات از مسیر تفکره؟ در مقابل اگر وقت نگذاریم و سرمایه و ثروت کافی نداشته باشیم آیا اصلاً میتونیم آزادانه فکر کنیم؟ یا حتی اگر فکر کردیم میتونیم به چیزی که با فکر بهش رسیدیم در عمل هم اون رو زندگی کنیم یا نه؟
در این جرعه میخواهیم مختصری پیرامون این سوال بسیار مهم و اساسی با هم دیگه گپ بزنیم و همفکری کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
می میشنوید مجموعه جستارکهایی با طعم حکمت زندگی که جرعه جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.
گرچه حقیقت ایام من و شماییم اما به رسم ادب سرآغاز سال ۱۴۰۱ هجری شمسی را خدمت شما تبریک عرض میکنم. این جرعه در هفتهی دوم از سال یک ضبط میشه، آخرین جرعه از فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی است و اولین جرعهای که در سال جاری تقدیم حضور شما میشه.
در سال گذشت قدم قدم و جرعه جرعه پیرامون کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور تامل کردیم گرچه به جهت مشغلهها و گرفتاریهای من و کسالتهایی که این وسط پیش اومد فاصله جرعهها بیشتر از اونی بود که تصور من هست اما اصل تدریجی خوندن و با تأمل خوندن یک کتاب تمرینی است که اراده شده و مطابق با برنامه داره پیش میره عجله نداریم که سرسری کتاب رو به پایان ببریم یا مرور بکنیم. اون چیزی که امروزه ما به عنوان مطالعه باهاش رو به رو هستیم عمدتاً اسکرول کردن متنه یعنی متنی را از بالا تا پایین چشممون میخونه و کلماتی به ذهنمون میره اما مطالعه باید مطلع فهم باشه آفتابی باید در ما روشن بشه و من سعیم بر این بوده که به حد بضاعت مدلسازی بکنم یعنی این خوانش که اسمش رو گذاشتیم خوانش تالیفی به عنوان یک روش مطالعه خدمت شما تقدیم بشه. و اما بریم به سراغ بحثی که در ابتدای جرعه خدمتتون معرفی کردم. کم و بیش با زندگی آرتور شوپنهاور آشنایید چون چیزیست که شما میتونید سرچ کنید و مطالعه کنید و من روش خیلی روش وقت نمیزارم. شوپنهاور انسان سختی چشیدهای است با رنج مانوسه، تقریباً رو هر رنجی که دست بزاری یه مزهای ازش برده؛ بیماری عمومی و اپیدمی رو دیده جنگ رو دیده مهاجرت رو دیده جدایی رو دیده جدایی از مادر را تجربه کرده بد والد و بدسرپرست بودن را چشیده مرگ والد رو دیده چون پدرش در کودکی خودکشی کرده و خلاصه یک معجونیست از انبوه رنجها و دردها که این رنج کشیدگی در فلسفیدنش هم بازتاب داشته اما دست بر قضا این معلم پرتوان و اندیشمند من و شما یه رنج رو نکشیده واقعاً اونم رنج فقره، شوپنهاور خانوادهی متمولی داشته، پدر پولداری داشته و چنان ارثی برای او باقی گذاشته که تا پایان عمر از همون ارث ارتزاق کرده گرچه که زندگی مقتصدی داره ابداً آدم عیاش و اهل ریخت و پاشی نیست اما به هر حال اون زندگی متعارفی که مدنظرش بوده رو توانسته به خوبی سپری کنه. کتاباش کتابهای کم طرفداری بوده یعنی ناشرین سرمایه و پول نمیذاشتن کتاب رو منتشر کنند اما خودش از محل سرمایهی شخصی میتونست کتابهاش رو منتشر کنه و تجدید چاپ بکنه و بی نیاز بود از پول. این یکمی کار ما رو سخت میکنه یعنی شنیدن از ثروت و کار و پول از زبان کسی که نیازمند نبوده و مستحق نیست کار دشواری است و این البته جزء مناطقی است که منطقه الفراغه یعنی چیزیه که ما راحت نمیتونیم از زبان حکما و فلاسفه ازش متن دربیاریم چرا؟ چون ما کم داریم در تاریخ فیلسوفی که آستین کار بالا زده باشه تاریک دنیا داریم که کلاً میگه نمیخوام تو چند تا جرعهی قبل مصداقشو عرض کردم دیگه سقراط میره توی بازار میبینه مردم مشغول خریدند میگه چه بسیار است آن چیزیهایی که من به آن نیاز دارم. فیلسوف ارث برده و بچه پولدار هم زیاد داریم تقریبا همهی اونایی که فلسفهشون به دست ما رسیده یا خوب پول داشتند مثل جناب راسل مثل جناب شوپنهاور یا اگر هم خوب پول نداشتند به هر حال یه کس دیگهای خرجشون رومی داده مثل هایدگر که شما تو نامههاش (نامههای بین هایدگر و همسرش) منتشر شده تو کتاب نام نازنین من، اونجا هست مثلاً خانم کار میکنه آقا تو کلبه مشغول مطالعه هست خرجی هم میگیره، موارد اکازیونی بوده یا همسر پولدار داشتند حالا مثلا زندگی یونگ رو شما میتونید مطالعه کنید. خب کسی در این سطح اگر مثل جناب راسل در یک خانوادهی متمولی به دنیا آمده و زندگی کرده قاعدتاً کتاب هم بنویسه در ستایش و بطالت مینویسه یعنی این تجربهی زیسته در کارشون منعکسه بقیه هم که به نور معلمی اکتفا کردند، کانت درس میداده حقوقشو میگرفته معلم سر خونه بوده بعد هم که معلم دانشگاه بوده پولش رو میگرفته، هگل به همین ترتیب استاد دانشگاه بوده، هایدگر استاد دانشگاه بوده یعنی میخوام بگم اینکه برن کار کنند کسب داشته باشند و متفکر هم باشند نمونهایه که ما کم میتونیم راجبش مصداق موفق پیدا بکنیم از اون ور هم داریم آنچنان داریم در فقر مطلق بوده باز هم این در زندگیش بازتاب داشته مثل جناب مارکس چنان تنیده در فقر زیسته و اقتصاد براش موضوع مهمی بوده یا سرمایه موضوع مهمی بوده که تقریبا همهی فلسفهش رو دربرگرفته و همه چیز رو از همین دریچهی کار و کارگر و سرمایه مرور کرده. من الان برحسب حضور ذهن میگم یعنی این واقعاً حاصل یک تحقیق نیست که بخوام به عنوان یک لکچر به شما ارائه بدم ولی فکر میکنم تنها کسی که الان به ذهنم میآد که واقعاً کار میکرده و کارش مستقل از فلسفیدنش بوده و ازش امرار معاش میکرده و اتفاقاً فیلسوف بسیار مورد احترامیست یعنی شاید کم داریم و الان نظیر او به ذهنم نمیآد فیلسوفی که موافق و مخالف خیلی بهش احترام گذاشتند و او جناب اسپینوزاست مرد عجیبیه و اصلاً زندگی عجیب غریبی داره؛ اسپینوزا عدسی تراش بوده، عدسی عینک می تراشیده و کارش این بوده ولی چنان فیلسوفیست که بعدها هگل میگه هرکی میخواد فیلسوف بشه باید یا نشه یا مثل اسپینوزا بشه. این مقدمهی طولانی رو گفتم که عرض بکنم خدمت شما واقعاً ما نیاز داریم که در مورد مقولهی ثروت کار مشغلهها و روزمرگیها از زبان فیلسوفان مطلب بگیریم ولی در مقابل این جزء مواردیه که انگار خیلی دغدغهشون نبوده و ما کم ازش شنیدیم به همین جهت من این دو صفحهای که میخوایم در کتاب حکمت زندگی پیرامونش بحث بکنیم رو با تمرکز با مقولهی ثروت دارم خدمت شما ارائه میدم. ثروت رو میخواهیم شوپنهاوری ببینیم، شوپنهاوری دیدن یعنی چه؟ در ابتدای همین فصل که با هم آغاز کردیم حضور ذهن داریم یک دستهبندی سه گانه داره از آنچه هستیم آنچه داریم و آنچه مینماییم من میخوام ثروت را در همین سه طبقه تفکیک کنم و خدمت شما بحث بکنم. قبل از اینکه وارد بشیم به صحبت شوپنهاور، به عنوان اختتامیهی بند اول از صحبتمون میخوام یک ارجاع ناقصی بدم یعنی فقط اسم میبرم و نقل قول میکنم که انگیزه بشه هم برای خودم و هم برای شما بریم بعدا مطالعه بکنیم و بیاندیشیم ما اندیشمند دیگری داریم که در دورهی نزدیکتر به ما زیسته و او یک تقسیمبندی دوگانهی بسیار قابل تأمل داره جناب گابریل مارسل. گابریل مارسل میآد دو دستی میکنه و میگه که ما در زندگیمون دو نوع ارتباط با هستی برقرار میکنیم یک ارتباط از جنس بودنه و یک ارتباط از جنس داشتن. یکی از مشکلات امروز جامعهی ما و مشکلات بسیاری از ما اینه که این تفکیک رو بهش توجه نمیکنیم داشتههای یک انسان رو مترادف میگیریم با بودگیش در صورتیکه این که من چی هستم فرق میکنه با اینکه من چی دارم گابریل مارسل در این مورد هم کتاب داره هم مقالات متعددی پیرامون این موضوع نوشته شده که قابل مطالعه است و اگر تمایل داشته باشید میتونید سرچ کنید. اگر بخواهیم گابریل مارسلی نظرات شوپنهاور رو دستهبندی بکنیم آنچه هستم میشه بودن من، آنچه دارم و آنچه مینمایم میشه داشتههای من این تفکیک را در ذهن داشته باشید تا من در ادامه بحثم رو خدمت شما تقدیم کنم.
یک نکته رک یادآوری بکنم و بعد برم به سراغ ادامهی حرفم. در این جرعه وقتی از کار صحبت میکنم غرضم کار به معنای عام نیست، کار به معنای عام فعل انسانی است یعنی شما نشسته باشید تفکر کنید هم میتونید بهش بگید کار، مطالعه کار، خواب استراحت غذا خوردن کار، و دربرگیندهی آن کنشیست که از من انسان سر میزنه. من الان دارم کار به معنای خاص رو استفاده میکنم یعنی آن پیشهای که در ازاش مزد دریافت میکنم و غرضم امرار معاشه به این معنی عرض کردم که اسپینوزاس که کار میکنه عدسی سازی میکنه و اتفاقاً بهش میگن پاشو بیا درس بده و نمیپذیره مدرس بودن نظام فکری که با او موافق نیست رو نمیپذیره و شرافتمندانه میره به یک شغل دیگهای مشغول میشه. اما بیایم به سراغ کار ببینید شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف کار یعنی ما میخوایم در سه دسته، شوپنهاور سه دسته داره برای تعریف ثروت یا لااقل ما میخوایم در سه دسته نگاه شوپنهاور به ثروت رو توضیح بدیم که من از مبتذلترینش شروع میکنم. مبتذلترین و بیاعتبارترین ثروت از نگاه شوپنهاور اون ثروتیه که در ذهن آدمها ذخیره سازی میشه، خیلی شاخص جالبیه، میگه برای اینکه بفهمیم چه ثروتی ثروت مناسبی است و چه ثروتی پایین دست دیگران قرار میگیره ببینید چه جوری ذخیره سازی میشه؟ به عنوان مثال ما برگهی اسکناس رو مجبوریم یا تو صندوق نگه داریم یا تو کیف پولمون نگه داریم یا ببریم تو حساب بانکیمون نگه داریم پول کش رو باید اینگونه نگه میداشتیم، برای اینکه بر ارزش این ثروت افزوده بشه ناگزیر شدند تبدیلش کنند به دادهی الکترونیکی حالا بر روی دیتاسنترهای بانکی یه دیتایی ذخیره میشه که شامل است بر میزان دارایی من بر اساس یک سری اعداد و رقمه. باز در نسلهای بعدی حتی از روی این دیتاسنتر های بانکی هم اومدیم کنار و دیسنترالایز میشه و حالا ثروت من میشه دیجیتال استی که ممکنه رو یک کولدیسک ذخیره بشه روی فلش، چه چیزی داره متحول میشه؟ نحوهی ذخیره سازی. مبتذلترین ثروت اون ثروتیه که در جایی ذخیره سازی میشه که تو بهش دسترسی نداری ولی در عوض دیگران راحت بهش دسترسی دارند میشه کجا؟ میشه ذهن مردم. چه ثروتی رو تو ذهن مردم میشه ذخیره سازی کرد؟ سه تاشو شوپنهاور نام میبره کجا؟ در صفحهی ۲۹ کتاب در باب حکمت زندگی. من توضیح میدم روش تقسیمبندی موضوعیم رو ولی این بار دارم از انتها به ابتدا میام برای اینکه به نظرم اینجوری بهتر میتونم تبیین کنم. چیه اون مصادیقی که در ذهن دیگران ذخیره سازی میشه؟ اول آبرو؛ آبرو رو شوپنهاور بعدها صحبت میکنه ما هم بعدها بهش فکر میکنیم و راجبش بحث میکنیم فعلاً داره در قالب خوشنامی باهاش رو به رو میشه. میگه ما نیاز داریم برای اینکه در یک جامعهای زندگی بکنیم از سمت اونا پذیرفته بشیم به این میگیم خوشنامی بهش میگیم آبرو در این حد عمومیش نیاز همهی ماست برای زیست اجتماعی. پس اسمش ثروته اسمش داراییه فقط اشکالش اینه که این دارایی در ذهن آدمها داره ذخیره سازی میشه یعنی اگر یک روزی کسی بتونه ذهن دیگران رو هک بکنه دارایی ما رو میتونه منقلب کنه ما آدم آبرومندی بودیم ولی یک کسی که خیلیا میشناسنش میآد علیه ما بدگویی میکنه تو محل یا در حد بزرگترش، رسانهها میان علیه ما یک سمپاشی و بدگویی میکنند و ذهن مخاطب رو هک میکنند و دیگه اون دارایی سابق رو من ندارم. حسن شهرت و خوش نامی منو تبدیل میکنند به بدنامی. بله این ثروته ولی خیلی ثروت مبتذلیه چون تو صندوقیه که من بهش دسترسی ندارم اما از اون ور در برابر دیگران درهای این صندوق بازه. دیگه چه مصداقی داره ثروتی که در ذهن دیگران ذخیره سازی میشه؟ قدرت، قدرت صلاح نیست زراتخانه نیست سرباز نیست سرنیزه و تفنگ نیست اگر تمام سلاح های جهان در زراتخانه یک حاکمیتی و سلطانی باشه که همهی مردم جهان تصمیم بگیرند که به حرف اون سلطان عمل نکنند اون سلطان دیگه سلطان نیست قدرت سلاطین و اعتبار حاکمان ثروتی است که در ذهن مردمان ذخیره سازی شده، ما تصمیم گرفتیم از تو تبعیت کنیم چرا در جوامع توتالیتر این همه نگران رسانهاند این همه نگران ارتباطات اطلاعات و مبادلهی داده بین مردم هستند؟ چون قدرتشون در ذهن تابعانشون ذخیره سازی شده وقتی شما میتونید با این تابعان صحبت بکنید انگار کلید صندوق رو دارید خب تن و بدنشون میلرزه دیگه. تصمیم میگیرن از قدرتشان صیانت بکنند چطور صیانت بکنند با قفل کردن صندوق ذهن مردم که کسی نتونه بره این دادههای ذهنی رو تغییر بده مشروعیت منو در ذهن اونها به نامشروعیت بدل کنه. شوپنهاور نسبت به قدرت موضع خصمانه نداره میگه قدرت لازم است ولی فقط برای آنهایی که میخوان به جامعه و مردم و انسان خدمت بکند از نگاه شوپنهاور به جز این هیچ دلیل مشروعی برای قدرتدهی به یک انسان نداریم. به نظر می رسه نگاهش هم درسته، همین که هر کسی میخواد بلیط قدرت رو از ما بگیره میگه من نوکر شمام من اومدم به شما خدمت کنم، نشان دهندهی اینه که حتی دزد قدرت هم در لباس مشروع میآد به سراغش و اون مشروعیت چیست؟ خدمت به مردم. میگه اگه قصد خدمت نداری دیگه به سراغ قدرت رفتن دارایی غیر ضروریه که دیگه هدرش میدی و اسباب تباهی میشه. اما دارایی سوم که در ذهن مردمان ذخیره میشه و شریفترین موهبتی است که در ذهن مردم میشه ذخیره کرد شهرته، شوپنهاور میگه شهرت ثروت بزرگی است گرچه که در همین دستهی داراییهای مبتذله چون در ذهن آدم هاست ولی در همین رنج شریفترین دارایی است که میشه داشت و میگه فقط برگزیدگان شایستگی این دارایی رو دارند ما باید این دارایی را به کسی بدهیم که قدمی در راه سعادت جامعه بتونه برداره و این دقیقا کاری است که امروزه جوامع انسانی انجام نمیدن به همین جهت شهرت باسن خانم کیم کاردشین از مغز انبوهی از متفکرین معاصر ما بیشتره چون ما در ذهن خودمون او رو ذخیره کردیم نه آگاهی و دانش فلان اندیشمند و متفکر رو بنابراین جامعه به سمتی حرکت میکنه که افراد این جامعه ذهنشان رو از آن فرد پر کردند و این میشه شهرت هیچ راهی وجود نداره جز این که سوی شهرت رو تغییر بدیم یعنی اگر ما تصمیم بگیریم که حالا این بلیت شهرت که در ذهن تک تک ما هست رو تقدیم بکنیم به کسی که شایستگیش رو داره ما که داریم شیر میکنیم یک دادهای رو، ما که داریم به هم معرفی میکنیم کسانی رو، ما که در پچپچهامون بهم خبر میدیم که فلانی رو دیدی راستی! هر وقت بتونیم این موهبت شهرت رو به فرد شایسته بدیم جامعه به سعادت میل میکنه اگر هم نه خرج اباطیل بکنیم خب جامعه میل میکنه به همون سمتی که بهش بلیط شهرت دادیم هرچی که هست مجموعهی این ثروتهایی که برای شما توضیح دادم به این جهت در ردیف مبتذلترین ثروت بسته بندی شده که همش مربوطه به اون سطح سوم یعنی چی؟ یعنی آنچه مینماییم، از این اگر بخواهیم یک پله بیایم بالاتر می رسیم به آنچه که داریم. در مورد آنچه که داریم شوپنهاور میگه که قریب به اتفاق مردمان همچون مور از صبح تا شب در هم میلولند ما یافتیم که چیزی کمه برای اینکه این کمبود رو بتونیم جبران بکنیم چه راهی رو برگزیدیم؟ اینکه پول جمع کنیم. پول برای ما یکسری لذت تامین میکنه و در واقع ما اگر به دنبال پول هستیم چون به دنبال لذت هستیم منتها از قضا این لذتها فراره چون میخواهم این لذت فرار رو مستمر تجربه بکنیم باید بیشتر دنبالش بدوییم. فرض بکنید که مثلاً شما روی دوچرخهی ثابتی سوارید که بر اساس سرعت پدال زدن شما چراغ روشن میشه شما اگر بخواهید این چراغ دائم روشن باشه باید دائم پدال بزنید وقتی لذتی متصل میشه به پول شما همچنان که دارید لذت میبرید این پول رو دارید مصرف میکنید پس برای اینکه اینو شارژ نگه دارید هی باید پول بیشتری کسب کنید. شوپنهاور میگه اگر در این مسیر حرکت کردید بخت باهاتون یاری بکنه سرانجام یه تلّی از ثروت باقی میزارید برای ورّاثتون؛ در دورهای هم که دارید زندگی میکنید ناگزیرید با کسانی از جنس خودتون انس بگیرید اصلاً این اقتضای زندگی انسانیست، آدم میره سراغ اون کسایی که مثل خودشن و قشنگ مثال میزنه میگه علت اسراف بی حساب یه جوانی که توی خونوادهی ثروتمندی زندگی میکنه اینه که میخواد از زندگی کسالتبار خودش فاصله بگیره به همین خاطر هی به دنبال پول خرج کردن عیش و نوش کردن و لولیدن در جمع کسانیست که اونا هم مثل خودشن یعنی اونا هم به همون درد مبتلان تا وقتی میخوای عیش و نوش بکنی که نمیری وسط کتابخونه این کارو بکنی که چون تو کتابخونه آدمهایی نشستند دارند کتاب میخونن که دردشون با درد تو فرق دارعه مجبوری بری به پارتی به بساطی به یک محفل خوشگذرونی که یه آدمهای دیگهای مثل خودت با درد خودت اونجا حضور دارند و از این مجمع عیاشی چیزی جز همون لذت های فرار حاصل نمیشه اما ته ته ماجرا یک عدم رضایتی باقی است و حالا سوال اینجاست که چرا با همهی ثروت و همهی دارایی باز جای یه چیزی کمه؟ اونی که جاش کمه چیه؟ من قبل از اینکه برم به سراغ پاسخ این، اینو باید یادآوری بکنم که ابداً شوپنهاور در اهمیت ثروت مادی تردیدی نداره چون خودش ازش بهرهمنده؛ اتفاقاً شوپنهاور این رو پذیرفته که نداشتن پول به عنوان فقر مانع از اینه که ما بتونیم آنچنانی که شایستهی زندگی حکیمانه هست زندگی کنیم یعنی اصلش رو انکار نکرده فقط داره چیکار میکنه؟ داره این رو مقایسه میکنه با یک ثروت بالادستی. فعلاً در این مرحله میگیم این ثروتی که تو داری اوکی این سرجاش این فقط مشکلش اینه که تو اگه قرار باشه یک حضّی رو باهاش تجربه کنی باید با هزینهی زیاد لذت کوتاه مدتی رو تجربه کنی و چون این لذت، لذت فرّاریست تو دائم ناگزیر میشی که به سمتش بدوی و بدوی و بدوی ولی در واقع اون کاستی اصلی که ما نتونستیم مرتفع بکنیم یه فقر دیگس. این ثروت تا به اینجا میآد تو طبقهی دوم دستهبندی شوپنهاور یعنی آنچه که داریم اما فقر اصلی از نگاه شوپنهاور فقر ذهنیست اون چیزی که مارو امروز مشتاق میکنه که بشینیم وسط این همه کار و گرفتاریهای روزمره و معاشی بریم حکمت زندگی بخونیم چیه؟ ما سعی میکنیم از کاری که داریم بابتش پول درمیآریم هزینه بکنیم کتاب بخریم زمان آزاد بکنیم و چیزی بخونیم، چه دردی رو میخوایم باهاش تسلی بدیم؟ شوپنهاور میگه اون دردی که میخواهیم باهاش تسلی بدیم فقر ذهنیه چون فقر ذهنی از فقر مال سخت تره در مقابل ثروت ذهنی داشتن عالیترین سطح ثروته، اینجا ثروتیه که دیگه نه در ذهن دیگران ذخیره سازی میشه نه در دستهی آنچه دارمه که قابلیت سرقت تنزل و افول داشته باشه بلکه این در ذهن منه پس عالیترین سطح ثروت اونیه که بر بودن من بیافزاید و آنچه هستم منو متحول کند حالا ما چطور میتونیم به این سطح ثروت برسیم؟ باشه دسته بندی که گفتی درست ناز شستت منم قانع شدم. یعنی آنچه مینماییم سافلترین حد بود، حد میانه شد آنچه داریم عالیترین سطح ثروت میشود آنچه که هستیم. باشه، من میخوام برم بر آنچه هستم بیفزایم چه جوری ثروت کسب کنم؟ اینجا میرسیم به یک کلمهی کلیدی در متنی که داریم باهم بررسی میکنیم به نام آموزش. شوپنهاور میگه ثروتی که به آنچه هستم ما بیفزاید اسمش میشه آموزش اما من چیو آموزش ببینم؟ خیلی خوب دقت کنید، ما داریم در مورد فیلسوفی صحبت میکنیم که در جرعههای قبل گفتیم که معتقده که نمیشه از بیرون به داد کسی رسید جملهای را از گوته نقل میکنه در صفحهی ۲۶ کتاب در باب حکمت زندگی میگه روند تکامل انسان از بدو پیدایش او مقدر است این خیلی نگاه عجیبیه، خب اگه از قبل مشخصه و از بیرون هم نمیشه به داده آدمها رسید من برم چیو آموزش ببینم بلاخص تو روزگار ما که آموزش دیدن پیچیده نیست یعنی شما هر آن چیزی که اراده بکنید یاد بگیرید یوتیوب هست انواع کلاسها و کورسهای آنلاین هست و انبوهی از کتابها ( سرچ اینترنتی هم هست که اونو من نیاوردم ولی به جای خود) یعنی آن چیزی که در طول سالها در دسترس علمای چند قرن قبل بود الان در کسری از ثانیه در اختیار کودکان ماست، پس آموختن سخت نیست اما چی رو باید یاد بگیریم؟ شوپنهاور میگه فقط باید اون چیزی رو یاد بگیریم که با شخصیت ما تطابق داره به سراغ آموزش های دیگه نریم ببینیم چه چیزی با سرشت من منطبقه چه چیزی با شاکلهی من منطبقه، همین فهم کافیه که ما پنبهی آموزش عمومی را بزنیم یعنی آموزش یکسان برای مخاطبان ناهمسان، آدما رو مثل آجر فرض کنی قالب بزنی دستگاه تولید تابع داشته باشی بگی من آدمهایی رو میخوام تربیت کنم تابع این جامعه باشه و حرف گوش بده، همون جملهی همیشگی، بچهی خوب حرف گوش کن تحویل جامعه بدم کارمند پرور و سرباز پرور و نیروی خدماتی پرور و خشت خشت آجرهای دیوار این جامعه باشه هر کدومشون هم کنار و گوشهاش زدگی داشت از این قالب خواست بره بیرون بهش میگیم مخالف بهش نمیگیم متفاوت، یه چیزه به درد نخوریه بزارش اون زیر که کسی نبینه مثل سیب لک دار که میزارن زیر شوپنهاور میگه نه این راهش نیست عین جمله اش رو میگم، میگه: بهتره در سن جوانی از گستاخی پرهیز بکنیم خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود. به هر جا رسید نگه آهان این خوبه بدو بدو دنبال جوهای روزگار رفتن، میخوام برم آرایشگر بشم نه اونو ولش کن میخوام برم ورزشکار حرفهای بشم نه نه اینم ولش کن میخوام برم تریدر بشم نه اونو ولش کن میخوام برم استاد دانشگاه بشم هی داریم میچرخیم بین گزینهها چون داریم با نگاه به دیگران برای خودمون سرفصل آموزشی انتخاب میکنیم شوپنهاور میگه خودتو نگاه کن ببین اقتضای وجود تو چیه؟ تو چه مصالح و ابزاری در خودت داری؟ بعد بررسی کن کسی که این ابزار رو داره قاعدتاً باید چه چیزهایی رو یاد بگیره آموزش قرار نیست تو رو به چیزی که نیستی تبدیل کنه آموزش قراره تو رو در آن چیزی که هستی شکوفا کنه و به فعلیت برسونه در واقع در آن چیزی که میتوانی باشی تو رو شدنی کنه. ما با آموزش میتونیم اشتغال ذهنی پیدا کنیم خیلی این تعبیر تعبیر مهمیه دستم به دامنتون ببینید ما هممون درگیر مقولهی اشتغال به معنی آنچه داریم و آن چی مینماییم هستیم یعنی از طرف میپرسیم چه کارهایی به این معنی که چه شغلی رو کسب کردی چه پولی رو ازش حاصل میکنی و با چه عنوانی در جامعه دیده میشی؟ اینا همه در لایهی آنچه داریم و آنچه مینمایمه. شوپنهاور میگه شغل آن چیزی است که ذهن تو به اون مشغوله تو اگر مشغولیت ذهنی نداشته باشی بقیه رو هم که داشته باشی هلاک میشی این دیگه تعبیر منه من میگم بگو مسئلت چیه تو مسئلتو تعریف کن من میفهمم تو چگونه انسانی هستی حالا آنچه داریم و آنچه مینمایم باشه دو سطوح بعدی. آنچه که در این جرعه صحبت شد حد فاصل صفحهی ۲۶ تا ۲۹ کتابه ولی من برای اینکه بتونم روانتر موضوع رو تبیین کنم از آخر به اول اومدم یعنی از سافلترین سطح ثروت شروع کردم و به آموزش ختم کردم. جرعهی ۳۰ام همچنان که آغازین جرعهی سال جدیده جرعهی پایانی فصل اول کتاب در باب حکمت زندگیه ما از جرعه بعد میریم سراغ فصل دوم تعمداً در ابتدای سال این جرعه رو تقدیم شما کردم با این چینش محتوایی. خیلی از ما الان در مرحله و ایامی هستیم که داریم برای سال برنامهریزی میکنیم برنامهریزی که شما میکنید اقتضای شرایط زندگی خودتونه و استعدادهای خودتونه و هر آنچه که هست محترم اما از این کلام شوپنهاور هم ایده بگیرید و لطفاً بیایید در سال جاری برنامهای جدی داشته باشیم برای آموزش خودمون در هر آن چیزی که فکر میکنیم استعداد داریم در آن چیزی که فکر میکنیم ما برای آن چیزی است که مشغول زندگی هستیم همون رو بریم یاد بگیریم نه لزوماً آموزش برای پول درآوردن نه آموزش برای به شهرت رسیدن، آموزش برای دستیابی به اشتغال با کیفیت ذهنی. ما همه ذهنامون را با هله هوله پر کردیم به همین خاطر من قید با کیفیت رو اضافه کردم، اشتغال با کیفیت ذهن. برای خودم و شما در سال پیش رو ذهن شاغل به تفکر توسعه رشد و تعالی آرزو دارم. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2022-04-01 23:36:562023-02-24 21:09:44جرعه 30: مراتب ثروت

اتفاقاً از همون اوایل که با شما آشنا شدم با خودم میگفتم: «باید به حال دنیایی که درش «امیر تتلو»ها بیشتر از «حسام ایپکچی»ها شنیده میشن تأسف خورد.» به قول شما شهرت رو اشتباه پخش کردیم…
عالی بود حسام ، دمت گرم
گوشی م سوخت- نمیتونم بشنومت-سرکارم دارم با سیستم شرکت میشنوم تورو-سپاس
سلام-(حقیقت ایام من و شماییم)
جمله نخست این پادکست منو به فکر برد-آقاحسام این جمله رو برام توضیح بدید.شاید منظورتون اینه که زمان =من یا هستی=زمان آنگاه زمان = من؟
چیزی که اول اپیزود گفتید در مورد زندگی انسان متفکر بر اساس طرح قبلی و برنامه مشابه حالت «معتاد به کار» تو کتاب یالوم نمیشه؟ کسی که میخواد همیشه نمودار زندگیش رو صعودی نگه داره و زمان دشمنشه و هر لحظهای که به «شدن» نگذره براش زندگی نیست.