جرعه 20: سطحی‌ نگر

 

از جرعه بیستم وارد در فصل اول کتاب در باب حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور شده ایم. این جرعه شامل است بر توضیحی کوتاه از جایگاه ارسطو در نگاه شوپنهاور و تاملی در معنای سطحی نگری با توجه به مزایا و معایب آن. بله، حتی مزایا!

منابع

  • متعلقات و ملحقات صفحه 22
  • در باب حکمت زندگی صفحه 19

متن كامل جرعه بیستم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من، سلام هم پیاله‌ها

امیدوارم تندرست باشید. جرعه‌ی بیستم پادکست می رو با همدیگه همسفره ایم.

در پیاله‌ی اول مقدمه‌ی کتاب رو با‌هم خوندیم. مقدمه‌ی کتاب حکمت زندگی در 19 جرعه تقدیم شد. جرعه‌ی بیستم سرآغاز پیاله‌ی دوم است.

امیدوارم که برای همدیگه مشوق باشیم. همدلی ایجاد بکنیم که بتونیم شمع حکمت رو در زندگیامون روشن نگه داریم.

دیدید نگه داشتن آتش وسط طوفان و بوران به شدت دشوار است، راه چیست؟ کومه ساختن. سر چوب‌ها رو به هم نزدیک کنیم. ما اگه بتونیم در هم‌اندیشی و هم‌صحبتی کومه بشیم برای همدیگه حتما اون میون شعله‌ی حکمت رو هم گرم و روشن نگه می‌داریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

فصل اول: تقسیم‌بندی موضوع

ارسطو موهبت‌های زندگی انسان رو به سه گروه تقسیم‌بندی کرده است؛ موهبت‌های جهان خارج، موهبت‌های روحی و موهبت‌های جسمی. از این تقسیم‌بندی فقط عدد سه را به عاریت می‌گیرم و می‌گویم

از اینجا به بعد رو می‌ذاریم برای یک جرعۀ دیگه و در موردش با هم صحبت می‌کنیم. الان شوپنهاور چیکار کرد؟ تشریف برد به یک گالری، تو یک نمایشگاه، دید یه تابلوی بسیار فاخری وجود داره. پرسید این هنر دست کیه؟ گفتند: ارسطو. شوپنهاور به به گویان و سرخوش برگشت گفت عجب تابلویی، من از این تابلو قابش رو خریدارم!

رفت سراغ جمله و تقسیم‌بندی ارسطو. گفت خیلی خوب گفتی من از این جمله‌ای که گفتی عدد سه رو بر می‌دارم و میام بیرون.

اینجا یه بهانه‌ای درست بکنم. راستش یه تلنگری به ذهنم خورد که می‌خوام تو این جرعه با شما تقسیم کنم. این تلنگر بر یک مقدمه‌ای استوار است، اینکه نگاه شوپنهاور نسبت به ارسطو رو بدونیم.

البته تو کتاب در باب حکمت زندگی ارجاعی وجود نداره، شما هم احتمالا با من هم رأی هستید. یعنی وقتی شوپنهاور داشته این کتاب رو می‌نوشته خیلی درگیر این کار نبوده که اثر فلسفی- تکنیکالی بنویسه، به همین جهت ارجاعات دقیق نیست؛ به همین خاطر اسم کتابی رو می‌بره، نمی‌گه کدوم صفحه، کدوم مجلد رو دارد استفاده می‌کند. به نوعی داره یک خطابه‌ای کتبی میگه یک منبری برای ما می‌نویسه.

برای شناخت ارسطو از دید شوپنهاور سراغ کتاب متعلقات و ملحقات می‌روم که از منابع اصلی پادکست می هستش. صفحه‌ی 22 کتاب، سطر اول، شوپنهاور می‌گوید: “می‌توان گفت خصوصیت اصلی ارسطو ذکاوت، دانایی بی اندازه، دور اندیشی، قوه‌ی مشاهده، تطبیق پذیری و نداشتن عمق است.”

من یه داستان کوتاه از تجربه زیسته و شخصی خودم تعریف کنم. این کتاب رو من وقتی خوندم که مشغول ساخت پادکست انسانک بودم و انگار یه پس گردنی از غیب نصیبم شد. چرا؟ چون آن چیزی که شوپنهاور به عنوان خصایص یا نمود‌های سطحی نگری در مورد ارسطو می‌گفت رو من به در خودم یافتم که انگار در مورد من داشت صحبت می‌کرد و من رو داشت توصیف می‌کرد. من خودم رو مصداق انسان سطحی نگر دیدم و در وضعی یافتم خودم رو که داشتم پادکستی می‌ساختم که درمورد عمق صحبت می‌کردم و این انگیزه‌ای شد که پادکست می رو ساختم تا در اون جرعه اندیشی کنم.

اما شوپنهاور چی گفت که چنین تلنگری به من خورد؟ برای اینکه وقت ما گرفته نشه کتاب رو خط به خط نمی‌خونم و خلاصه‌ای ازش می‌دم اما تعابیر و کلماتی که استفاده می‌کنم، کلمات شوپنهاور هست.

دو تا مشخصه‌ی ابتدایی میگه که ارسطو رو به جهت این خصایص، سطحی نگر می‌نامه: 1- به خاطر اینکه روده درازی می‌کنه، راجع به چیزی که می‌خواد صحبت کنه مفصل و زائد حرف می‌‌زنه. 2- خیلی پراکنده حرف می‌زنه؛ امروز سر این شاخه است، فردا سر یه شاخه دیگر. تقریبا نمی‌تونه هیچ مسیر رو مستمر ادامه بده. پیش می‌ره، پیش می‌ره دقیقا میرسه اونجایی که تو میگی الان هستش که یه حقیقت نابی رو ارائه بده اما نمیگه، چون حقیقت نابی رو نداره باز دوباره می‌ره کار دیگه‌ای رو انجام می‌ده.{تقریبا نمی‌تواند هیچ مسیری را برای مدت طولانی و تا انتها دنبال کند در حالی که تفکر ژرف دقیقاً عبارت است از همین. او مسائل را فقط آغاز می‌کند بدون آنکه حلشان کند، یا فقط به آن‌ها اشاره می‌کند بدون آنکه به آن‌ها بپردازد یا آن‌ها را دنبال کند، ناگهان می‌رود سراغ چیز دیگر….} ابتدای صفحه 23 کتاب هستش اینا. بعد نقطه مقابلش رو هم تعریف می‌کنه، افلاطون. می‌دونید افلاطون و ارسطو نسبت معلم و شاگردی با هم داشتند. ارسطو شاگرد افلاطون بوده. اما آن شاگرد هم‌نظر با افلاطون نیست در بعضی موارد بعد شوپنهاور معتقد بوده که ارسطو تو چیزهایی مخالف افلاطون بوده که حق با افلاطون بوده. شوپنهاور می‌گه افلاطون وقتی می‌ره سراغ یک موضوعی انگار با چنگال آهنین اصل مطلب رو چسبیده و رشته‌ی کلام از دستش نمی‌ره حتی اگه به شاخه‌های مختلف سری هم بزنه، آخر می‌بینه این شاخه وصل به همین تنه‌ی اصلی است. بذارید از روی متن بخونم {افلاطون همواره به کامل ترین معنای کلمه‌ی دانستن، می‌داند چه می‌خواهد و چه مقصدی دارد. هرچند در بیشتر موارد راه‌ حل قطعی ارائه نمی‌کند بلکه به بحثی جامع اکتفا می‌کند.}

ببینید فلسفیدن، چیدن جدول کلمات نیست که ما بگیم خب رسیدیم به این کلمه ازش جواب بگیریم و بگذریم. مسئله این نیست که ما راحت الحلقومی یا غذایی اماده رو روی میز قرار دهیم. اون نقدی که شوپنهاور به ارسطو می‌گه اینه که چرا در مسیری که داری طی می‌کنی ثبات قدم نداری؟

پاراگراف آخر صفحه‌ی 24، می‌گه: “ارسطو هرگز تجربه باور ثابت قدم و روشمندی هم نبود، به همین سبب پدر راستین تجربه باوری، بیکن، او را رد کرده و کنار گذاشته است.”

خب شوپنهاور نقل قولی از ارسطو آورد و گفتش که ارسطو زندگی انسان رو واجد سه تا موهبت می‌دونه و سه تا موهبت کنار هم جمع شده که ما می‌تونیم زندگی کنیم: 1- جهانی در خارج وجود دارد. 2- من روح دارم. 3- من جسم دارم.

این سه موهبت در کنار هم است که زندگی انسان رو تشکیل می‌ده. خب یاران طریقت الان این تقسیم‌بندی رو بپذیریم یا نپذیریم؛ من نمی‌خوام به این پرسش پاسخ بدهم و موضوع این جرعه هم قضاوت در باب دیدگاه ارسطو نیست. این رو شاهد مثال آوردم که عرض کنم قبول و انکار فوری از خصایص سطحی نگری است. اینکه ما تو یک ورکشاپ شرکت کنیم یا یک مقاله‌ای یا کتابی بخونیم؛ درمورد هایدگر یا نیچه یا بشنویم، و ردش کنیم سطحی نگری است. از اون طرف هم پذیرش متعبدانه هم نوعی سطحی نگری است. شوپنهاور دقیق می‌خونه اما بنده‌ی هیچ اندیشمندی نیست، نمی‌تونم این رو اثبات کنم اما برداشت شخصیم این هست که جسارت نیچه در تاختن به فیلسوفان پیش از خودش وامدار جسارت شوپنهاور است. پس هم اقبال فوری هم انکار فوری، جفتش از خصایص سطحی نگری است‌.

یک چیزی رو عرض کنم این تجربه شخصی من هستش، وقتی یک متنی رو می‌خونید از یک اندیشمندی و به نظرتون میاد که این رو خیلی ساده میشه رد کرد، همزمان در ذهنتون خودتون تلنگر بزنید که اگر همچین جواب ساده‌ای بحث اون رو منتفی می‌کرد احتمالا این به عقل اون اندیشمند رسیده؛ حتما می‌خواست چیز دیگه‌ای رو در قفای کلمات بگه که من الان نفهمیدم. عمدتا هم این اتفاق خیلی بار برای من افتاده.

من خیلی‌ها رو می‌شناسم که با چوب بستنی می‌رن جلوی اندیشمندی که با شمشیر سامورایی هست وایمیستن می‌گن: های نفس‌کش…؛ خب این از نشانه‌های سطحی نگریه. الان همین تقسیم‌بندی ارسطو رو ببینید چقدر تأمل می‌شه دربارش کرد.

می‌فرماید یک منی هستم و یک جهانی و یکی جسم و این منی که هستم دو پاره ام، یکی روح و یکی جسم. نسبت تمام این سه ضلع قابل بحثه. اصلا همین من هستم می‌شه موضوع بحث دکارت. این من شناسنده رو بهش می‌گن سوژه( تعریف مختصر و غیر دقیق). دکارت اومد خشت اول رو روی همین گذاشت. بعد یکی اومد شک ایجاد کرد و گفت: آقا این سوژه‌ای که تو می‌گی نسبت به ابژه، آن چیزی که باید بشناسد، پر از شک و تردیده. رو نسبت شناخت سوژه بر ابژه داره بحث می‌کنه جناب هیوم. بعد کانت اومد دوازده سال درمورد این شک شوپنهاور اندیشید. بعدش شوپنهاور اومد نقدی نسبت به همین بحث کانت مطرح کرد. بعد نیچه اومد نسبت به شوپنهاور نقدایی رو مطرح کرد. فردی به اسم هوسرل اومد در نسبت ما با جهان و در نسبت پدیداری ما با جهان بحث‌هایی رو مطرح کرد. بعد شاگرد ایشون، هایدگر اومد گفت: استاد من درست می‌گه ولی یه بحث‌های دیگه‌ای هم هست و این شد اندیشه هایدگر.

تمام این بحث‌ها پیرامون چی داره شکل می‌گیره؟ نسبت من و جهان. همین تقسیم‌بندی شسته و رفته‌ی راحت، تبدیل می‌شه به قرن‌ها بحث و صحبت فیلسوفان. این می‌شه عمیق دیدن. از اون طرف تفکیک انسان به روح و جسم محل مناقشه است. بسیاری از اندیشمندان نپذیرفتن این تقسیم‌بندی رو. از جمله شوپنهاور، تمام بحث‌هایی که به روح منتسب می‌کنن رو کارکرد مغز می‌گیره. بعضی از نوروساینتیست‌ها هم به همچین عقیده‌ای باور دارن. راه درست چیه؟ پذیرش بی دلیل حرف‌های دسته مقابل؟ یا عمیق فکر کردن؟ عمیق فکر کردن ما رو وادار می‌کنه به نگاه کردن، به استدلال درست در باب موضوع. این جوری هم نیست که بگیم طرف مقابل فقط دارن حدیث و روایات می‌گن. به نظر من دشوارترین اثر هگل درباب روحه، به اسم پدیدارشناسی روح. اون ور هم استدلال و بحث وجود داره. بحث‌های عمیق. مثل جمله این که آیا علم ماده است یا علم فراماده است؟ اگر علم ماهیت غیر مادی داره، آن چیزی که در انسان مخاطب این علم و ‌هاضمه اون هست چیه؟ آنچنان که ما اگر غذا می‌خوریم هاضمه‌ای چون معده داریم که اون غذا رو هضم می‌کنه، اگر نفس می‌کشیم، ریه‌ای داریم که هوا رو هضم می‌کنه، اگر می‌بینیم، چشمی داریم که نور رو هضم می‌کنه، اگر علم رو هضم می‌کنیم باید چیزی در ما باشه از جنس همون علم که اون رو هم هضم بکنه، حالا بحثش مفصله.

بعضی‌ها این بحث رو می‌برن تو متافیزیک. هرگز متافیزیک از فیزیک مستقل نیست. یعنی نمی‌تونی بگی اگه اون علم متافیزیکی هستش بهش بگو بدون صدا و اسباب و وسایل منتقل شه، خب نمیشه. باز دوباره یه عده‌ای هستند مثل شوپنهاور که متافیزیک رو قبول دارن اما با روح مشکل دارن.

خب به اندازه‌ی کافی آب رو گل آلود کردم، برم که ماهیم رو بگیرم.

خب برای اینکه متفکر شفاهی نباشیم باید عمل کنیم به اون حرفایی که زدیم. در این راستا می‌خوام نتیجه‌‌گیری کنم از حرفایی که زدیم. اما این حق شماست که بیش از نتایجی که من می‌گم و فراتر از آنچه که به عقل من می‌رسه نتیجه‌گیری کنید.

  • سطحی نگری فحش نیست، یک شیوه‌‌ی نگاه به موضوعاته، یک نوع انتخاب است که تهی از مزیت هم نیست، مثل سینی مزه. وقتی با دید سطحی امور رو می‌بینیم می‌تونیم وسیعت بیشتری از مسائل رو ببینیم. برداشت من این نیست که شوپنهاور می‌خواد فحش بده به ارسطو چون بلد هستش که فحش بده. کماکان اینکه گاه و بیگاه عرض ارادت هم می‌کنه خدمت هگل. او در کنار تمام مختصاتی که در نظام فکری ارسطو هست سطحی نگری رو هم، آورده. به عنوان مثال اون چیزهایی که تو پایان این جرعه گفتیم و به هر متفکر یه ناخونکی زدیم، نمونه‌ای از سطحی نگری بود. پس سطحی نگری نوعی دیدنه که امتیازها و مزایای خودش رو داره ولی به ما سیرشدگی رو نمیده.
  • برای در امان ماندن از سطحی نگری لازم است که ما به سخنان گذشتگان اشراف داشته باشیم. ایرادی نیست بر ارسطو که از احوالات کانت و هگل و دکارت بی خبر هست چون اینا بعد از ارسطو هستند. ایراد شوپنهاور به ارسطو اینه که چرا از گذشتگان خودش خبر نداره و سریع جهت‌بندی کرده؟ شتاب نکنیم در به حکم رسیدن. ما حالا حالا باید بخونیم و باید بدونیم تا برسیم به مجموعه‌ای از آن چیزی که گذشتگان گفتند و در بین این‌ها به یک داوری برسیم. پس نکته دومم اینه که لازمه‌ی عمیق دیدن، جامع بودن حوزه‌ی دانش است. من برای خودم به این نتیجه رسیدم که گول این صف کشی‌ها رو نخورم. شوپنهاور با هگل مشکل داره خب به من چه؟ من شاگرد هر دو اینان هستم و از هر دوشون می‌خونم. به قدر سوادم سعی میکنم بفهمم. برای اینکه از سطحی نگری در امان بمانیم جامعیت به ما وزن می‌ده که به هر نسیمی بلند نشیم.
  • ما وقتی به سراغ جامعیت می‌ریم و می‌خوایم نظرات متعدد رو بخونیم در معرض مهلکه‌ی پراکندگی و سرگشتگی هستیم. چاره‌ی سرگشتگی داشتن سوال هستش. انسان فرزی سوال مرکزی داره، سوالی داره که اگه به جواب برسه زندگیش رو دگرگون می‌کنه. انسان مسئله مند مسئله‌‌اش از درونش میاد. وقتی سوالی داری در هر دکانی بری سوال خودت رو می‌پرسی. اینکه جلال الدین بلخی می‌گه آب کم جو تشنگی آور به دست؛ چون این سواله اگر نباشه دنبال چی می‌گردی؟ یا اینکه می‌گن هر چیز که در جستن آنی، آنی؛ چون ما مسئله مونیم. وقتی که مسئله باشه رجوع به منابع متعدد ما رو گمراه نمی‌کنه. شما اهل دانشگاه و مشقید، تجربه کردید، وقتی برای پایان نامه دنبال مسئله‌تون می‌رید 2000 تا منبع هم می‌خونید مشکلی پیش نمی‌آد.

سرتون رو درد نیارم، این سه تا نتیجه‌ای بود که من گرفتم. شما هم تو سایت mey.ir، ذیل همین جرعه نتیجه‌گیری‌هاتون رو با من درمیون بذارید. تندرست و متفکر باشید. [/restrict]


Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: تابع wp_targeted_link_rel_callback از نگارش 6.7.0 که جایگزینی برای آن در دسترس نیست منسوخ شده است. in /home/mey/dev.mey.ir/wp-includes/functions.php on line 6170

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
11 پاسخ
  1. هدی عابدی
    هدی عابدی گفته:

    برداشتم این بود که تجربه زیسته من در نقش آن ریشه ای است که تلاش های پراکنده مرا متمرکز کرده و به جواب می رساند.
    به نظر من تجربه زیسته فقط شامل سوال نیست و بخشی از جواب را در بردارد. پس من هرگز فردی بدون سوگیری نخواهم بود و به دنبال روشن شدن ابعاد جوابی هستم که قبلا به بخشی از آن رسیده ام…
    این تجربه زیسته چقدر قابل اتکاست؟! ممکن است مرا به بیراهه ببرد؟!

    پاسخ
  2. زهیر شکوهی
    زهیر شکوهی گفته:

    سلام
    فکر میکنم مشکل اصلی من این باشه که سوال خودمو پیدا نکردم و تو این راه سوالای خیلیا رو هم رد کردم و واسه همین دچار سطحی نگری و پراکندگی م،
    فکر میکنم من چند مرحله از همه دوستان هم پیاله ای عقبترم و معتقدم شاید بزرگترین اتفاق زندگی هرکسی پیدا کردن سوالش باشه

    پاسخ
  3. امیرحسین
    امیرحسین گفته:

    با سلام
    در مورد سطحی نگری و بعد اشراف کامل بر نظرات و دیدگاهها من دچار یک دوگانگی شدم، ینی برداشت شخصی ام اینه که انگار در ابتدا نیازه که نوعی از سطحی نگری بر مطالعات مون حاکم باشه که بتونیم طیف وسیعی از دیدگاهها رو هر چند سطحی بهش اشراف پیدا کنیم و بعد در مورد سئوالی که داریم دنبال جوابش میگردیم سعی کنیم به عمق حرکت کنیم، چون حس می کنم اگر از همون ابتدا ما سعی کنیم عمیق پیش بریم ممکنه گرفته کوته فکری و دگم اندیشی بشیم چون قاعدتا مدت زمان زیادی رو صرف کردیم که یک اندیشه یک دیدگاه یک خط فکری رو دنبال کنیم و درش عمیق بشیم و از اندیشه ها و تفکرات دیگه غفلت کردیم در این حالت و با توجه به اینکه عمر ما محدوده قاعدتا نمی تونیم حتی در این 60-70 سال در تمام اندیشه ها و تفکرات و راههای موجود به عمق برسیم

    پاسخ
  4. فرهاد
    فرهاد گفته:

    پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان می شود و کافر می شود و باز مسلمان می شود و هر باری از او چیزی بیرون می آید تا آن وقت که کامل شود.
    شمس تبریزی

    پاسخ
  5. حسن دهشت
    حسن دهشت گفته:

    حسام عزیز
    بنظرم برخی اوقات مساله مند شدن از خواندن کتاب و تفحص زاییده میشه. اینکه بگیم پراکنده خوانی آجرهایی است که ازش ساختمانی ساخته نمیشه، اشتباه نیست ولی شاید کندن یک پی باشه برای ایجاد یک سازه.
    خود من با رواق و می و انسانک مساله مند شدم. آخه اگر روزمره بریم جلو که رفتیم و میرسیم به تهش….باید یک اتفاقی بیفته ، یک چیزی خوانده بشه، یک نفر بیاد یک سیلی در گوشمون بزنه تا برق از چشمموون بپره….اون سیلی یک کتاب خوبه یا یک جرعه ناب، یا یک نقش نقش زیبا، یا یک سوال یا ….
    آقا شما در یکی از جرعه ها پرسیدی که آیا زندگی فی نفسه ارزشمند است؟ یا باید ما چیزی به آن بیفزاییم یا تغییری ایجاد کنیم تا ارزشمند شود؟ خوب همین سوال از دیروز منو سرگشته کرده …دیوونه شدم…دارم میگردم ببینم چرا این سوال برای من ایجاد نشده و حالا که یکی اومده پرسیده، خوب جوابش چیه.
    آقای شما در مورد کلمه عمر فرمودی، رفتم وقت گذاشتم ببینم چی ساختم؟ خودش شد یک موضوع. خودش شد یک مساله در زندگی..اصلا شاید از کارم بیکار شم برم دنبال عمرم.
    پس پراکنده شنیدن و خوندن میتونه کارکنه

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *