چرا به پادکست می گوش میدهید؟ چه نیازی ما را به پی‌جویی آرا و اندیشه‌های افرادی چون شوپنهاور مشتاق و محتاج می‌کند؟ با ارجاع به متن کتاب متعلقات و ملحقات این سوال را پاسخ داده‌ام و بعد به پاراگراف پایانی پیشگفتار رسیدیم و سرانجام این جرعه با یک سوال مهم به پایان رسیده است.

منابع استفاده‌شده:

– متعلقات و ملحقات صفحه 124

– جهان همچون اراده و تصور صفحه 321

– در باب حکمت زندگی صفحه 17 و 18

متن كامل جرعه نوزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم بندهای من سلام! میزبان شما هستم به صرف جرعۀ نوزدهم می! در این جرعه قصد داریم پیشگفتار کتاب را به اتمام برسانیم. یعنی پیشگفتار جستار در باب حکمت زندگی را تمام کنیم و از ابتدای جلسۀ بیستم به فصل اول کتاب وارد شویم.

یک نگاه اجمالی و خیلی گذرا بکنیم به آن چیزی که در این چهار ماه اتفاق افتاد. ما در این چهار ماه در کنار هم سعی کردیم که شوپنهاور را شوپنهاوری بخوانیم.

شوپنهاوری خواندن یعنی چه؟ شما را به سطر ۱۴ و ۱۵ از صفحۀ ۱۸ کتاب ارجاع می‌دهم. شوپنهاور در پاراگراف دوم این صفحه می‌گوید: در فواید شوربختی تنها کتابی است که می‌توانم بگویم نزدیک به فضای من است. البته پایین‌تر می‌گوید که ارسطو هم در فصل پنجم کتاب اول هنر سخنوری در این حوزه‌ها صحبت کرده است. اما سطر چهاردهم را بشنوید. شوپنهاور می‌گوید از پیشینیان چیزی به عاریت نگرفتم. زیرا گردآوری نظرات دیگران کار من نیست. خب پس صرف انباشته شدن از یک عالمه کوتیشن و نقل قول برای ما تسکین بخش نیست و گرهی باز نمی‌کند. فخر مجالس و زینت می‌شود که ما در هر صحبتی ده جمله از این و آن نقل کنیم…

اما آیا این آن نیازی است که ما در پی‌اش هستیم؟

[restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

{متاثر از همین جملۀ شوپنهاور، در جرعه‌های آغازین می، من خوانش تالیفی را عرض کردم. آنجا در موردش با هم حرف زدیم به شرحی که گفته شد. چه نیازی ما را وادار کرده است که این جا دور هم اگر چه به شکل دورادور باشیم؟ من عرایضی را تقدیم شما کنم و شما هم عمر بگذارید و آن‌ها را بشنوید؟ این چند هزار نفری که پیگیر می هستیم چی کم داریم؟ ما اینجا روش‌های کسب درآمد در ۴۸ ساعت، چگونه دیده شویم، چگونه موفق شویم و حرف انگیزشی و اینجور چیزها نداریم. لااقل شنیدن این جملات به صورت مستقیم برای شما نان و آب نمی‌شود. من هم که فروشندۀ این سطرها نیستم و مدرک هم که به ما نمی‌دهند. کدام نیاز از ما دارد تامین می‌شود که در ما شوق شنیدن و پیگیری مطلب را ایجاد می‌کند؟ برای پاسخ به این پرسش می‌خواهم به سراغ صفحۀ ۱۲۴ از کتاب متعلقات و ملحقات بروم. معرفی دقیق کتب و منابع در وب سایت می هست و مشخص است که ما از چه منابعی استفاده می‌کنیم.}

شوپنهاور با یک مقدمه شروع می‌کند که من از آن می‌گذرم چون موضوع صحبت ما نیست. فلسفه خوانی دانشگاهی را از فلسفۀ واقعی یا فلسفۀ محض تفکیک می‌کند. قبلاً هم گفتم شوپنهاور معتقد است که آن چیزی که دانشگاه‌ها می‌توانند از فلسفه بگویند؛ معمولاً آمیخته ای از غرض‌های متنوعی است. حاکمیت‌ها می‌خواهند امنیت خودشان و مشروعیت خودشان را تضمین کنند. استاد می‌خواهد نانش را در بیاورد و دانشجو می‌خواهد مدرکش را بگیرد. این غرض‌ها باعث می‌شود از فلسفۀ ناب یا فلسفیدن ناب دور شویم. به نوعی تفکیک کرده و گفته است: آن‌چیزی که دانشگاه می‌آموزد؛ فلسفۀ کاربردی ست. اما فلسفۀ محض هیچ کاری جز کشف حقیقت ندارد. با این پیش درآمد سطر بعدی کتاب را برای شما می‌خوانم. “و لذا می‌توان نتیجه گرفت که هر هدف دیگری که فلسفه وسیلۀ آن شود برای آن مهلک خواهد بود. هدف والای فلسفه ارضای آن نیاز شریفی است که من آن را نیاز متافیزیکی نامیده ام و انسان‌ها در همۀ ادوار و اعصار عمیقاً شدید آن را احساس می‌کنند.” اینجاست که شوپنهاور توضیح می‌دهد و می‌گوید ما یک نیاز متافیزیکی داریم. می‌گوید این نیاز تامین نمی‌شود مگر اینکه بتوانیم راهی به حقیقت پیدا کنیم. بعد می‌گوید اگر شما بخواهید این راه را به کاسبی، به امرار معاش و به کسب موقعیت اجتماعی مغشوش کنید؛ آنگاه به جای کشف لغت به دنبال لفاظی  و کلمه در کلمه گذاشتن می‌گردید و خزعبلات می‌گویید. حالا شوپنهاور اینجا می‌گوید خزعبلات منظورش مثل همان چیزهایی است هگل می‌گوید. پس ما غرضمان روشن است. ما آوارۀ حقیقت هستیم. آوارۀ حقیقت در مراجعۀ به متون تن به تعبد نمی‌دهد. هم آماده است برای ویران شدن باورهای خودش کما این که من آمدم خودم را به پتک نقد و اندیشۀ شوپنهاور بسپرم. هم آماده است که خود متن را پتک بزند. اینجاست که ما می‌توانیم یک خوانش فعال را داشته باشیم.

ما برای تسلی نیاز متافیزیکی خود به سراغ حقیقتی می‌خواهیم برویم. از این رو آمدیم و در باب حکمت زندگی را خواندیم. کلمه به کلمه، وادی به وادی را پیش آمدیم و به گردنۀ زندگی، به مسئلۀ زندگی رسیدیم. در زندگی می‌اندیشیدیم، مرگ خود را نشانمان می‌داد. ما زمانی به چرایی زندگی می‌اندیشیم که آن را در مواجهۀ با پایان می‌بینیم. بعد در جرعۀ قبل رسیدیم به این تفاوت نگاه که شاید مرگ آن چیزی نیست که در پایان با آن رو به رو می‌شویم؛ بلکه شاید چیزی است که در پشت سر ما است.

{مثالی هست در ذهن خودم که خیلی مرورش می‌کنم اما یادم رفته بود خدمت شما بگم. چوپانی را فرض کنید که چوبی برداشته و گله را به چرا برده است. هی می‌کند و چوب می‌چرخاند. به ظاهر دارد گوسفندانش را می‌ترساند و هی می‌کنه. چرا اینکار رو می‌کنه؟ برای اینکه از آغل بکشونه به صحرا و در صحرا از وادی خشک ببره به مرتع، ببره به جایی که آب و علفی وجود دارد و می‌شود ارتزاقی صورت گیرد که آن‌ها سیر شوند. آن‌ها رو مجبور می‌کنه به پیمودن و رفتن. چجوری مجبور می‌کنه؟ چوبی می‌چرخونه و هی هی می‌کنه. گاهی وقت‌ها هم سگ گله است که هی هی می‌کند. به هرحال این گله به سمت مرتعی که چوپان اراده کرده است در حرکت‌اند. خوب مشکل آن‌جا پیش می‌آید که این گله به چرا رفتند و گوسفندان غذا خوردند. پروار شدند و چوپان مهربانانه دستی به سر و گوش آنان کشیده است. اگر بره دار شدند، قابله شد. اگر گرگ، به گوسفندان حمله کرد نگهبان شد. اگر گم شدند راهنما شد. به اعتبار تمام نیاز گوسفندان این چوپان خیرخواه آنان بوده است و به دادشان رسیده است. حالا اینجا می‌رسیم به قسمت دشوار حکایتمون، رفیق من لطفاً از اینجا به بعد رو از نگاه گوسفند به ماجرا نگاه کن. آیا برای گوسفند این سوال نباید وجود داشته باشد لحظه‌ای که تیغ ذبح چوپان را بر گردن خود می‌بیند که آیا مرد حسابی، گرگ خواست بخورد اجازه ندادی. خودم خواستم گم شوم راهنما شدی. خواستم لاغر بمونم تو آغل؛ منو کشوندی اینجا سیرم کردی، غذای تر و تازه به من دادی. این همه مهربانی که به من کردی، برای این بود که در آخر من را سلاخی کنی؟ این چه حکایتی است؟ این چه زندگی است؟ که تو قابلۀ من بودی، راهنمای من بودی، ندیم و همراه من بودی، یک وقت‌هایی هم می‌نشستی و برایم نی می‌زدی. حالا که رسیده ام به نقطۀ پروار و استوار تو تیغ بر گردنم می‌گذاری؟ آیا گوسفند حق دارد که این جهان را پوچ و بی هدف تلقی کند یا خیر؟}

ارادۀ مطلق

گوسفندان ماجرایی که برایت تعریف کردم ما هستیم. من و تو‌ در این جهان در این مرتع چریدیم، پریدیم، زیستیم، پروار شدیم و بعد در نهایت این پروار شدن تیغ سلاخی رسیده و سر را بریده است. از نگاه گوسفند هر چه نگاه کنی؛ این جهان پوچ است و پاسخی وجود ندارد. برای چه؟ چرا؟ نکته اینجاست که پاسخ این چرا در ارادۀ چوپان است. عملاً مرگ در فعل انسان نیست. این مرگ ارادۀ چیزی جز انسان است. حالا هر اسمی که می‌خواهی برای آن بگذار. می‌خواهی بگو این طبیعت است. فرگشت است. یا رب است. به هر حال این ارادۀ من نیست. ارادۀ چیزی، کسی -هستی یا پدیدۀ دیگری- است. (ارادۀ هر چیزی که به آن اعتقاد داری! می‌بینی؟ من می‌خواهم مطلق صحبت کنم!) یک چیز دیگری دارد این مرگ را اراده می‌کند. خوب چرا داری اراده می‌کنی؟ پاسخ این سوال نزد من نیست چون اراده، ارادۀ من نیست. تو از من بپرس که حسام چرا داری پادکست می‌سازی؟ من برایت توضیح می‌دهم. اما بگو چرا داری می‌میری؟ خوب من واقعاً نمی‌خواهم بمیرم! ارادۀ من نیست که بخواهم بمیرم. من  دارم از مرگ فرار می‌کنم. من تمام سعی‌ام را می‌کنم که از مرگ فرار کنم اما می‌میرم. تو می‌گی چرا می‌میرم؟ از آنکه می‌میراند بپرس. من پاسخی برای این که چرا می‌میرم ندارم.

این نقطه است که اندیشمندان دو راه را در پیش گرفته‌اند. ما حیطۀ صحبت مون، حیطۀ صحبت‌های آیینی و نقل قول نیست. معنی‌اش هم این نیست که این گونه صحبت کردن، نادرست است. ما داریم در فضای دیگری صحبت می‌کنیم. بر اساس این اصولی که ما داریم؛ فکر می‌کنیم دو راه بیشتر وجود ندارد: راه اول این است که آن نمی‌دانم را به سمت نیستی، میل و جهت بدهیم. می‌گویم نمی‌دانم. کاری نمی‌توانیم بکنیم. کسی نمی‌تواند بگوید من کاملاً اشراف دارم و می‌توانم ثابت کنم که چرا می‌میرم. آن بیرون از پرچین عقل من چیده شده است. این نمی‌دانم را به سمت نیستی میل می‌دهم و می‌گویم من به اعتبار نبودن در پی زندگی هستم. فرض می‌کنم فرصت کوتاهی برای زیستن دارم و در این دورۀ کوتاه این‌گونه که فلسفه پاسخ می‌دهد؛ زندگی می‌کنم. این یک مدل است. یک شیوۀ دیگر این است که آن نمی‌دانم را میل بدهیم به این که سمتِ بعدی هم هست. ولی نمی‌دانم آن بعد چیست. با محاسبات و رویکردی که من دارم می‌بینم و نظام فلسفی و فکری من بعدی هم هست و نمی‌دانم را نقطۀ پایانی نمی‌دانم. حالا شوپنهاور در این دو نگاه کدام سمت ماجرا ایستاده است؟ من نمی‌خواهم اینجا پاسخ بدهم و بگویم شوپنهاور در کدام یک از این دو دسته است. واقعاً پاسخ به این سوال نیاز به اشراف به فلسفۀ شوپنهاور دارد که ما از ابتدا گفتیم که سودای چنین راهی را نداریم یا لااقل من خودم را قوارۀ این ادعا نمی‌بینم. اما از جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ ۳۲۱ یک جمله را برای شما نقل می‌کنم. شوپنهاور اول یک مثال می‌آورد از هملت پردۀ سوم صحنۀ اول که حالا مترجم زحمت کشیده و رفرنس آن را داده است. بعد می‌رسد به مرور مسائل زندگی می‌گوید این زندگی پر از درد و آشوب و رنج و گرفتاری است. تعبیری که در سطر پنجم همین صفحه آورده است؛ می‌گوید: جهان بشریت جولانگاه تصادف و اشتباه است. حالا جهانی که انقدر پر از درد و رنج است؛ بهترین هدیه ای که می‌تواند به ما بدهد این است که اجازه دهد ما پیاده شویم. ما وسط این مهلکه نباشیم. از این مثال به مقولۀ خودکشی می‌رسد. راجع به خودکشی تعابیری دارد که از روی کتاب می‌خوانم: اکنون اگر خودکشی این نیستی را به ما عرضه کند به طوری که دوراهی بودن یا نبودن به معنای کامل پیش روی ما قرار گیرد؛ بی قید و شرط می‌توان آن را به عنوان یک استهلاک بسیار مطلوب برگزید. انجامی که باید قلبا در آرزوی آن بود. اما چیزی در ما است که می‌گوید، چنین نیست. این پایان امور نیست، مرگ نابودی مطلق نیست. حالا قضاوت را می‌سپارم به شما، چه برداشت می‌کنید؟ تصور شما این است شوپنهاور در گروهی بوده است که نمی‌دانم را معطوف به نیستی گرفته که با همۀ صراحتش و با همۀ غرغر کردنش هرگز به سمت خودکشی نرفته است؟ شوپنهاور لایف استایل خیلی جدی، منضبط و سالمی داشته و برای خیلی‌ها مرگ شوپنهاور مرگ نامنتظره ای بوده است! ما در عملکرد این آدم حرکت به سمت خودزنی و خودکشی را نمی‌بینیم. این سطر را هم از رو برای شما خوندم، اما نمی‌خواهیم قضاوت کنیم. فعلاً این را به عنوان تلنگر در گوشۀ ذهن خود بگذارید تا به جمع‌بندی جرعۀ نوزدهم برسیم.

خب رسیدیم به پایان جرعه‌ای که در آن می‌خواهیم پیشگفتار را به پایان برسانیم. برای اینکه پایان‌ها قرینه اش درست در بیاید پاراگراف آخر پیش‌گفتار را برایتان می‌خوانم. در سطر ۱۷ صفحۀ ۱۸ می‌گوید: البته به طور کلی فرزانگان همۀ دوران‌ها پیوسته یک چیز را گفته اند و سفیهان که در همۀ اعصار اکثریت عظیم را تشکیل می‌دهند؛ همواره عکس آن عمل کرده و از این پس نیز چنین خواهد ماند. از این رو ولتر می‌گوید این جهان هنگامی که ترکش می‌گوییم همانقدر احمقانه و همانقدر پلید است، که آن را به هنگام ورود یافتیم. خب جا دارد اینجا از حضرت آرتور سوال کنیم که بزرگوار آن چیزی که فرزانگان عالم در تمام دوران‌ها بر سر آن متفق القول بوده‌اند و متقابلاً اکثریت عظیمی که سفیهان بوده اند آن را نپذیرفته اند چه بوده است؟ کدام است این‌چنین مورد اجماع بوده توسط فرزانگان و متقابلاً مورد انکار بوده است توسط سفیهان؟ چه پاسخی دارید برای آن؟

این که شما مجبور هستید فهم خود را در این پاسخ ادغام کنید، یعنی متن ساکت است و مقدمه نیاورده است. استنتاج منطقی نکرده است. نویسنده قصد داشته است که ما را نسبت به موضوع گمراه کند. همۀ این اوصاف و شرایط برای من لااقل کافی است قضاوت کنم که این سطرها، گزاره‌های فلسفی این فیلسوف نیست. استدلالی نکرده که من بر اساس این استدلال بخواهم بپذیرم. در مقام تصدیق بر بیایم یا بخواهم ردیه ای بگویم. به عبارت دیگر می‌گویم نویسنده شاعرانگی کرده است. شما این عبارت شاعرانگی کردن را پیش از این از من شنیده اید. اصلا و ابدا منظورم این نیست که شاعرانگی کردن کار بی ثمر یا کم ارزشی است. اتفاقاً در برخی موارد ضرورت دارد. کجا؟ من با یک تجربه روبرو شده‌ام که بر من غمی افزوده، شانه‌هایم از ماتم سنگین شده است. پری‌رویی را دیدم دلم رفته است. زیبایی را دیدم که به وجد آمده‌ام. من که نمی‌توانم استدلال و برهان خدمت شما بیاورم. من دیدم و در من چنین اثر کرده است. من می‌آیم و فقط احساسم و عواطفم را با شما در میان می‌گذارم. اصلا هم به دنبال این نیستم که در مخاطب اقناع ایجاد کنم. حالا یا برایش استدلال ندارم یا به هر دلیلی می‌خوام در صحبتم اجمال داشته باشم و مجمل صحبت کنم. اینجا شوپنهاور مجمل صحبت کرده است. این یورش بردن و اکثریت آدم‌ها را به عنوان جمعی از سفها و افراد نادان خواندن را می‌خواهم بهانه کنم و این جرعه را با طرح یک سوال که به فهم خودم سوال بسیار مهمی است به پایان ببرم. با این مقدمه سوالم را شروع می‌کنم. آیا زندگی به ما هو و زندگی همین که من زنده ام ارزشمند است یا زندگی تحفه بی ارزشی است که باید برای ارزندگی آن را به نقطه ای برسانم یا برای آن افزونه ای داشته باشم؟ چرا این تفکیک را می‌کنم؟ چون همین الان اکنون زنده ایم اما سعادتمند می‌شویم یا لااقل می‌خواهیم سعادتمند شویم. پس سعادت امری موکول به بعد است. یعنی من زنده ام اما برای سعادتمند شدن باید طرحی را عملی کنم و کارکردی داشته باشم. این طرح و کارکرد در کجاست؟ در ایدۀ کسی است که دارد این باید را به من انشا می‌کند. یک فکری دارد و یک تصوری دارد. بهتر است از این واژه استفاده کنم انگاره ای در ذهن دارد که می‌گوید زندگی برای آدم‌ها وقتی ارزشمند است که به سمت این انگاره حرکت کنند. اگر شبیه شدید که سعادتمند هستید اما اگر شبیه نشدید چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر گوینده کسی مثل شوپنهاور باشد، اهل قلم باشد و سلاحش کلمه باشد با قلمش کلمه به سمت ما پرتاب می‌کند و می‌گوید اکثریت نادان احمق. اما اگر شوپنهاور نباشد، هیتلر باشد و ما را مطابق با انگارۀ خودش نداند، راهی کوره آدم سازی می‌کند .چون زندگی وقتی برای او ارزش دارد که مطابقت با چیزهایی که در ذهن دارد داشته باشد. اما ایده چیست؟ از کجا بدانیم این ایدۀ شوپنهاور چیست؟ ایدۀ هیتلر چیست؟ ایده حسام چیست؟ علم به ایده یا شناخت ایده را ایدئولوژی می‌گوییم.

اگر شما به مقدماتی که من تا اینجا گفته ام، ایراد دارید که ایرادتان را بفرمایید و مثلا بگویید سوال غلط است. آیا اگر سوال درست است پاسخ شما چیست؟ آیا زندگی همین که زندگی است ارزشمند است یا اگر زندگی مطابق با طرح حکیمانه‌ای باشد ارزشمند است؟ این کلمه طرح را از خودم نمی‌آورم، این را در پیش‌گفتار صفحۀ ۱۷ سطر ۱۴ می‌گوید: با این حال اگر بخواهم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم، ناچار بودم از مواضع برترم کوتاه بیایم و الی آخر. یعنی شوپنهاور می‌گوید من آمده‌ام برای زندگی طرح بدهم. در پایان پیش‌گفتارش هم می‌گوید من طرحم را می‌گویم همه عقلا هم یک حرف زده اند و هرکس هم نپذیرد سفیه عالم است! به سوال فکر کنیم و بیندیشیم چه رخ می‌دهد که در سرزمینی با این‌همه فیلسوف نظیر شوپنهاور، نیچه، هایدگر و امثالهم، نازیسم شکل می‌گیرد؟! این دغدغۀ اجتماعی را نمی‌توانیم از اندیشیدن خود حذف کنیم.

خب این سوال محضر شریف شما باشد من هم با شما به آن فکر می‌کنم احتمال داره جرعۀ بعدی که شروع فصل اول هست رو با یکی دو هفته وقفه پیش رو داشته باشیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

عادت داریم که مرگ را نقطه‌ای در پایان بردار زندگی تصور کنیم. تفاوت نمی‌کند که این نقطه، بن بست زندگی باشد یا بنابر ایمان ِخداباورانه، گذرگاهی که ما را به زندگی دیگری منتقل کند. به هرحال مرگ آنچیزی است که با آن روبرو خواهیم شد. اما من در این جرعه با اتکا به آراء شوپنهاور، مرگ را از سوی دیگری دیده‌ام.

منابع

–  جهان همچون اراده و تصور صفحه 310 و 316

– در باب حکمت زندگی – پیش گفتار

– هستی و زمان (مارتین هایدگر به ترجمه سیاوش جمادی) صفحه 563

متن كامل جرعه هجدهم: مرگ از سوی دیگر

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام رفقای من،‌ امیدوارم تندرست باشید. هم پیاله‌ایم ما با هم، در خُم حکمت زندگی به قلم آرتور شوپنهاور و همچنان در پیشگفتار با هم صفا می‌کنیم.
در پایان جرعۀ هفدهم من یک سوال مطرح کردم. گفتم آقا، خانوم آیا هر آنچه که هست رنج است و هر زمان که در این رنج وقفه می‌افتد، ما لذت را تجربه می‌کنیم یا آن چه که هست، لذت است و هر وقت در این لذت وقفه می‌افتد ما رنج را تجربه می‌‌کنیم؟ سوال را بخواهم دقیق‌تر مطرح کنم، آیا رنج است که ایجابی است و لذت سلبی است یا بالعکس، لذت ایجابی است و رنج سلبی است؟
اپیزود هجدهم راجع به این سوال صحبت خواهیم کرد. اما ستون اصلی حرفمون و آن چیزی که می‌خوایم بهش فکر کنیم، مرگ است. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

مرگ را چه تعبیر کنیم

مرگ به خودی خود‌ امر پوشیده‌ای است یا چه بسا ما آن چنان پوشیده‌ایم که مرگ آشکارمان خواهد کرد و بنابراین در این نقطه که هستیم آن را آنچه که باید نمی‌بینیم. پس بحث در این مورد دشوار است و نیازمند دقت است. به بهانۀ جمله‌ای که در جرعۀ هفدهم گفتم، بحثم را آغاز می‌کنم. آنجا عرض کردم که عبارتِ تا من هستم مرگ نیست و چون من هستم، مرگ نیست (که بعد به این بهانه بخواهیم آن را از دایرۀ سوالاتمان حذف کنیم)، در مقام بیان گزارۀ فلسفی چرت محسوب می‌شود. حالا اگر کسی دارد جایی شاعرانگی می‌‌کند و از صنایع ادبی استفاده می‌‌کند و حظش را می‌برد، آن دیگر گوارای وجودش باد. ‌اما اگر دارد به عنوان یک استدلال فلسفی صغری، کبری می‌چیند که چون چنین شد صغری و چون چنان خواهد شد، کبری پس نتیجه این؛ این حقیقتا استدلال درستی نیست.

غایت فلسفه آشکارگی‌ست

{ببینید این یک گرفتاری رایج است که خیلی از ماها بهش مبتلا هستیم. آنجایی که باید بفلسفیم و فکر کنیم، به جای آنکه این فلسفیدن ما به آشکارگی ختم ‌شود و یک ابهامی ‌را نور بیاندازد و روشن کند؛ بدتر یک جملۀ واضحی را مبهم می‌کند. خیلی هم فکر می‌‌کنیم که به به چه کردم، همه رو دیوونه کردم، چقدر این فلسفی شد!
آقا از من سوال می‌‌پرسند و می‌‌گویند که حسام تو کیستی؟ من نمی‌توانم در جواب اینکه تو کیستی بگویم موجیم که آسودگی ما عدم ماست. این جواب نشد! فلسفیدن نشد که! کار فیلسوف این است که این هستی را آشکار کند.}
یک وقت است که ما با علم مَدرَسی فلسفه به عنوان یک تخصص و دانش مواجهیم. خب صد البته هر دانشی یک ترمینولوژی و سوابق خود را دارد. هر لفظی در معنای دقیق خود استعمال می‌شود. در علوم انسانی استفاده از الفاظ بسیار دقیق باید صورت بگیرد و در فلسفه به نحوه مواکد، بسیار، بسیار دقیق. چون پنس و تیغِ جراح در علوم انسانی، لفظ و گزاره و جمله و نحوۀ طرح قضایا و استقلال می‌شود. خب این‌که ما اصطلاحات را ندانیم و متن برایمان پیچیده باشد؛ قابل فهم است. درست به همین علت است که الان نمی‌توانیم دربارۀ جهان همچون تصور و ایدۀ شوپنهاور بحث کنیم. چون او با ترمینولوژی کانت صحبت می‌کند. خب من نمی‌فهمم وقتی دارد نسبت اراده به الشی فی النفسه را می‌‌گوید. تا کی نمی‌فهمم؟ تا زمانی که فلسفۀ کانت را نفهمیده باشم. این فرق می‌کند با اینکه شما یک جمله‌ای را که می‌‌توانی واضح بگویی، مبهم بگویی و بگویی حالا شد فلسفی. نه اتفاقاً قدرت فلسفی آدم‌ها را در تبیین آشکار مسائل می‌توانید ببینید. این‌که ما با هر سطحی از سواد – عرض می‌کنم سطح متوسط به بالا- پای صحبت جناب ملکیان می‌‌نشینیم، به قدر بضاعت خودمان می‌فهمیم چه می‌گوید. معنی آن این نیست که دارد غیر فلسفی صحبت می‌کند که من می‌فهمم. نه! او دارد به معنای حقیقی کلمه آشکار می‌‌کند و فلسفیدن را به ما یاد می‌‌دهد. اتفاقا حالا که اسم ایشان را بردیم؛ ایشان عجیب ذهن منضبطی دارد. مثلا می‌خواهد یک موضوع را بحث کند، سریع تقسیم می‌کند که مثلاً در این موضوع ما چهار فرض داریم. یک، دو، سه و چهار و تبیین می‌کند. این متدولوژی بحث فلسفی است. فلسفیدن باید به آشکارگی ختم شود.
{حالا آیا در همۀ زندگی ما باید به نحو فلسفی صحبت کنیم؟ خب نه دیگه! مثلا من با دلبر روبرو باشم دلبر به من بگوید: از این صغرا که تو بر من آغوش گشوده‌ای و از آن کبرا که هر آغوش گشاینده‌ای طالب است، استنتاج می‌‌شود که ماچ می‌خوای؟ خب اینکه زندگی نمی‌شود! شاعرانگی فضیلتی است به جای خودش و فلسفیدن به جای خودش.
این مقدمۀ طولانی را گفتم که برگردم به آن جمله که یعنی چه که تا من هستم، مرگ نیست و چون مرگ باشد من نیستم. در قفای این جملۀ تو فهمی از مرگ هست که یک نفس تازه کنم، خدمتتون می‌گویم.}

مرگ امری قطعی اما ناشناخته

اگر ما فرض کنیم زمان یک بردار خطی ساده است که من در نقطۀ t0 آن را شروع کرده‌ام و در نقطۀ tn آن را به پایان می‌برم؛ به این محدوده می‌گویند عمر من، زمان من. اگر فرض کنیم که مرگ نیز ‌امری در زمان است و ما می‌توانیم نقطه نمایی در این بردار کنیم و اگر فرض کنیم که به نقطۀ پایانی این بردار tn -که بعد از آن دیگر تمام می‌‌شود و ادامه‌ای ندارد- مرگ می‌گوییم؛ با جمع تمام این فرض‌ها، اگر در نقطۀ t10 که فرض کنید در آن من هستم از من سوال کنند که نظرت راجع به آن tn چیست؟ نظرت راجع به انتهای بردار چیست؟ من پاسخ می‌دهم به آن نرسیده‌ام. می‌گویند وقتی به آن رسیدی بیا برای ما تعریف کن. می‌‌گویم اگر من به آن نقطه برسم؛ دیگر نیستم که تعریف کنم. تمام این فرض‌هایی که خدمت شما گفتم محل نقد است و همه‌اش قابل بازبینی است. این‌که زمان یک بردار خطی باشد، قابل تامل است. این‌که مرگ امری در زمان باشد قابل تامل است. این‌که مرگ نقطۀ پایانی این بردار باشد باز هم قابل تامل است. یعنی هیچ کدام از این‌ها مسلّم نیست. یعنی حتی اگر کسی بخواهد به عنوان یک نظر فلسفی چنین چیزی را مطرح کند که مرگ قابل اندیشیدن نیست، چون در انتهای بردار است؛ باید تمام این فرض‌ها را ثابت کند که این‌ها بدیهی نیستند.

درک مرگ

اگر بخواهیم در درک مرگ به تجربیات خود رجوع کنیم (صرف نظر از بحثِ حقیقت آن)؛ ما عمدتا در مورد آن با نگاه زیست‌شناسانه و الهیاتی صحبت می‌کنیم، ‌اما نگاه هستی شناسانه به آن خود ‌امر دشواری است. این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است، معنی آن این نیست که می‌‌دانیم چیست. هایدگر در کتاب هستی و زمان در صفحۀ پانصد و شصت و سه از نسخه‌ای که من دارم استفاده می‌کنم -اگر اهل تحقیق هستید به متن اصلی مراجعه کنید- اشاره می‌کند به این که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است‌ اما یک امر نه هنوز است. یعنی الان اتفاق نیفتاده اما نزدیک و آجل است. ممکن است پیش بیاید ولی الان این اتفاق نیفتاده است. صرف این قطعیت به معنی آگاهی ما به مرگ نیست. هایدگر می‌گوید آنجا برای اینکه انسان (یا دقیق‌تر دازاین Dasein که موضوع هستی و زمان است) این ابهام را در ذهن خودش پاک کند، دنبال روزینگی می‌رود. هر روزه شدن، روزمره شدن، توجه ذهن از مرگ را برمی‌دارد. حالا عرض من این بود که ما می‌‌دانیم مرگ قطعی است؛ معنیش این نیست که ما می‌‌دانیم آن چیست.

 آیا من مرگ را تجربه کرده‌ام یا خیر؟

در پاسخ به این سوال جواب عمومی و غیر دقیقش همانی‌ است که من در اپیزود سی و سوم پادکست انسانک طرح کردم. آنجا گفتم که ما مرگ را تجربه نکرده‌ایم. آن‌هایی هم که تجربه کرده‌اند؛ بعدش برنگشته‌اند که برای ما توضیح دهند. آن‌هایی هم که تجربیاتی از آن را می‌گویند؛ هنوز نمی‌دانیم آیا آن آستانه‌ای که تجربه کرده‌اند خود مرگ است یا نه. درک می‌کنیم که یک مسیری را رفته‌اند و درک می‌‌کنیم که یک دیگر حیاتی را یا حیات از نگاه دیگری را دارند تجربه می‌کنند ‌اما این که این همین مرگ است یا باز بعد از این چیزی وجود دارد؟ (که آن مرگ است و چه بسا این‌ها چون آن‌ را ندیدند به همین تجربۀ فعلی خود مرگ می‌‌گویند.) من نمی‌دانم پس جواب کلی همان چیزی است که در آن جا گفته‌ام. اما اگر دقیق تر بخواهیم صحبت کنیم به فراخور مِی که ادبیات آن ادبیات دقیق‌تری است؛ باید عرض کنم که بله ما مردن را تجربه می‌‌کنیم. اصلاً تجربه می‌‌کنیم که می‌‌گوییم قطعی است وگرنه از کجا آورده‌ایم که بگویم مرگ امری قطعی است؟! تجربه لزوماً به معنای چشیدن نیست بلکه مشاهدۀ مرگ هم تجربه است.

من از همان بچگی که پدرم برایم جوجه خرید و جوجه‌ام مرد؛ مرگ را تجربه کردم. ‌اما مرگ را در یک هستندۀ دیگر مشاهده کردم. مادربزرگم که مرد من این پدیده را تجربه کردم. دوستم، همسایه‌ام، رفیقم که مرد؛ مرگ را تجربه کردم. گرچه مرگ نزد ما حاضر نشده باشد ولی ما آن را مشاهده کرده‌ایم. پس تا اینجا ما یک منبع و تجربه، راجع به مرگ داریم. حالا می‌خواهم به نقد آن بردار خطی برگردم.

رفیق من، آقا و خانم بیا با هم این گونه نگاه کنیم؛ تصور کنیم که در این بردار مرگ پیش روی ماست؟ چرا فرض نکنیم که آن از پشت سر به دنبال ماست؟ یعنی مرگ این نیست که من زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم، زندگی می‌کنم ناگهان به کوچۀ بن بستی می‌‌رسم که اسمش مرگ است. آیا نمی‌شود که بر اساس تجربیات زیستن اینطور بگوییم که مرگ در قفای من است و پشت سرم دارد می‌دود و اتفاقاً زیستن و زندگی فراری است که من از مرگ دارم. من به دنیا که ‌آمدم قبل از آنکه عقلم مرگ آگاه شود، بر اساس غریزه می‌‌دانستم که اگر شیر نخورم می‌میرم. یعنی مرگ در آن لحظه حاضر بوده است. من در فرار از آن شیون کرده‌ام. گریه کرده‌ام؛ به من شیر و غذا داده‌اند. تر و خشک کرده‌اند. من در گریز از آن، ‌امنیت خواسته‌ام. من در گریز از مرگ، مسکن خواسته‌ام و در گریز از آن برای تنهایی علاج پیدا کردم. در گریز از مرگ جفت یافته‌ام، عاشق شدم، دل دادم، زاد و ولد کرده‌ام، چون خودم را پدید آورده‌ام.

زندگی برای مرگ برای زندگی

من در گریز از مرگ زندگی جمعی برگزیده‌ام، قراردادها و قواعد موضوع را پدید آورده‌ام و قانون گذاشته‌ام. به مجموعه‌ای از اعتبارات اجتماعی تن داده‌ام.
برای چه؟ برای این که می‌خواسته‌ام از مرگ به زندگی بگریزم. تجربیاتی که ما از این پدیده داریم اتفاقاً متناسب با آن گزاره نیست که تا من هستم مرگ نیست. اگر تا تو هستی، مرگ نیست؛ پس اضطراب چه را با خود می‌کشیم؟ چه بسا معنای وجودی بودن اضطراب مرگ، وجود داشتن مرگ است. مردن چون هست ما در پی زندگی می‌دویم. اگر اینطور ببینیم که اتفاقاً مرگ پشت سر دارد می‌آید و ما داریم به سوی زندگی می‌دویم؛ آنگاه زندگی به خاطر فرار از مرگ، دلچسب است.

اینجاست که سطر هشتم پیشگفتار برای ما معنا پیدا می‌‌کند. در سطر هشتم متن را از رو می‌خوانم: نتیجۀ این برداشت این است که ما به خاطر خود زندگی به آن وابسته هستیم. نه فقط از این رو که از مرگ می‌هراسیم! و از این‌ امر باز هم نتیجه می‌شود که می‌خواهیم زندگی بی پایان باشد. فلسفۀ من به این سوال که آیا زندگی انسان با مفهوم این‌گونه هستی یا این‌گونۀ هستی، تطابق دارد یا اصلا می‌‌تواند تطابق داشته باشد، چنان‌که معروف است پاسخ منفی می‌دهد. ‌اما این سطح از کتاب را نمی‌توانستیم بفهمیم تا زمانی که نگاهمان را نسبت به مرگ تغییر بدهیم.

لااقل اگر هم تغییر نمی‌دهیم بدانیم که دو نگاه است. یک نگاه آن است که مرگ را در انتهای بردار می‌بینند و یک نگاه این است که آن را توام با زندگی و در پس سر می‌بیند. من همین الان که دارم از حکمت زندگی می‌گویم، همین الان از حکمت مرگ هم می‌‌گویم. چون این مرگ است که سائق من به سمت زندگی است. این مرگ است که من را به سمت زندگی هول می‌دهد.

مرگ از نگاه آرتور شوپنهاور

{حالا برویم به سراغ کتاب جهان همچون اراده و تصور. من واقعیت ابتدا که می رو شروع کردم و حالا کتاب حکمت زندگی خیلی به خودم پرهیز دادم که فلانی به سمت این کتاب نرو چون دل کندن از این کتاب بسیار سخت است! کتاب جهان همچون اراده و تصور را دارم می‌گویم. ولی ناگزیر هستم چون این جملات رو خیلی از جاها نمی‌شه فهمید مگر اینکه شما بدانیم پشت این منظومۀ فکری شوپنهاور چیه؟}

تعریف مرگ در کتاب جهان همچون اراده و تصور

به سراغ جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور دفتر چهارم صفحۀ سیصد و ده پاراگراف دوم می‌رویم. شوپنهاور اینطور شروع می‌کند: حیات اکثریتِ عظیم صرفاً کشاکشی‌ست مداوم! برای همین هستی همراه با اطمینان نهایی است به از کف دادن آن. آنچه ایشان را قادر می‌سازد تا به این نبرد طاقت فرسا ادامه دهند؛ آنقدر که ترس از مرگ است، عشق به زندگی نیست. مرگی که به عنوان امری اجتناب ناپذیر در پس زمینه می‌ماند و ممکن است هر لحظه به روی صحنه بیاید. اینجا برایمان پیشگفتار روشن تر شد که شوپنهاور می‌گوید: اگر ما داریم به زندگی میل می‌ورزیم؛ به خاطر ترس از مرگ است.

چون ما از آن چیزی که زیرکار به نام مرگ خفته است؛ خوف داریم. نگاه شوپنهاور متفاوت است با آن نگاه رایجی که فلسفۀ سعادت را تبیین می‌کند و می‌گوید خود زندگی چنان لذیذ است. ما می‌‌توانیم با شوپنهاور موافق نباشیم. یعنی الان چیزهایی که ما داریم عرض می‌کنیم بحث این نیست که الا و بلا ایشون درست می‌گوید! حتی بحث این نیست که علاوه بر آن درست فهمیده باشم شوپنهاور چه می‌گوید! متن را داریم به قدر فرصت و به قدر قابلیت خود نگاه می‌کنیم. در همین صفحه حالا پاراگراف سوم، خط یکی مانده به آخر شوپنهاور یک تلنگر جالبی در اثبات آن ادعایی که دارد می‌‌زند. می‌گوید اگر یک وقتی به یک نفر بگویند، آقا و خانوم، این فراری که داریم از مرگ می‌کنیم خیالت راحت دیگر مرگ پشت سرت نیست؛ دیگر از آن به بعد نمی‌داند برای چه باید زندگی کند.

جمله این است: تقلا برای هستی چیزی است که تمام چیز‌های زنده را در بر می‌گیرد، ایشان را در حرکت نگاه می‌دارد. هنگامی‌که زندگی برایشان تضمین می‌شود، نمی‌دانند چه کنند. از این رو‌ امر دومی‌ که آن‌ها را به حرکت در می‌آورد تلاش برای رهایی از بار هستی است؛ برای کشتن وقت و به عبارت دیگر تلاش برای گریز از کسالت. پس می‌بینیم که تقریباً تمام انسان‌ها پس از آن که نهایتاً از شر تمامی بار‌ها خلاص شدند؛ در امان از نیاز و دلواپسی‌ها اکنون باری می‌شوند بر دوش خود.

شوپنهاور می‌‌گوید اگر آن لحظه‌ای برسد که ما حتی در مخیله‌مان بیاید که دیگر الان مشکلی نیست و مرگ را هم نزدیکی‌های خود نمی‌بینم یا لااقل از آن فاصلۀ معقولی گرفته‌ام؛ یک لحظه ما به کسالت می‌افتیم. حالا احتیاج داریم همین هستی اکنون را خودمان به دوش بکشیم. دیده‌اید به طرف می‌گوییم، چه کار داری می‌کنی؟ می‌گوید وقت کشی می‌کنم. این وقت خودش به دوشمان بار شده است. این فرصت زیستن بدون خطر مرگ را نمی‌دانم چه کارش کنم؟
{بحث طولانی شد من بروم بخشی که می‌خواستم جواب سوال را بدهم از روی کتاب بخوانم. در همین جلسۀ اول دفتر چهارم صفحۀ سیصد و شانزده تیتر پنجاه و هشتم پاسخ به سوالی است که ما در انتهای جرعۀ قبل مطرح کردیم، اینجا هم همین را برایتان می‌خوانم، حالا باز یک جمع‌بندی دیگر لازم داریم که موکول می‌کنیم به جرعۀ بعد.}

جمله این است که هرگونه رضایت یا آنچه معمولاً خوشحالی نامیده می‌شود، حقیقتا و ذاتا همواره سلبی است و هرگز ایجابی نیست. خیلی خوب به برهانی که می‌آورد دقت کنید: چرا که میل یعنی کمبود، شرط مقدم هر گونه لذت است. یعنی چه اتفاقی برایمان رخ دهد؟ یعنی یک میلی داریم که این میل ارضا می‌شود و می‌گوییم آخیش، این لذت است. خود این میل را از کجا می‌آوریم؟ ثمرۀ کمبود است. ما در آن چیزی که کم داریم میل داریم. به محض اینکه دیگر کم نداریم لذت نمی‌بریم و دیگر میلش را نداریم. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد‌ اما با ارضاء، میل و از این رو لذت متوقف می‌شود. بنابراین رضایت یا خوشی هرگز نمی‌تواند چیزی بیش از دوری از یک درد یا یک نقص باشد. به شیوۀ استدلال دقت کردید؟ نیامد شاعرانگی کند. جمله به هم ببافد. خیلی واضح و آشکار دارد با ما صحبت می‌کند. می‌‌گوید لذت یعنی اینکه تو میلت ارضا شود. میل یعنی مایل هستی که نقصی را مرتفع کنی و کمبودی را تامین کنی. پس اساساً تمام میل‌ها مرتکب کمبود است و این کمبود رنج مدام آدمی است. پس در واقع آن چیزی که هست؛ رنج است و آن چیزی که موقت این رنج ایجابی را تسکین می‌دهد؛ لذت است. [/restrict]

 

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

شوپنهاور با چه تجربه‌ای از زیستن، به این نظام فلسفی رسیده است؟ اینجاست که به نظر می‌رسد اطلاعی گذرا از زندگی شوپنهاور می‌تواند گفته‌های او را برای ما باورپذیرتر کند. به همین علت چند دقیقه‌ای از داستان او گفتم و سپس رسیدیم به بحث شریف ِمرگ

منابع استفاده شده:

–        جهان همچون اراده و تصور صفحه 1067

متن كامل جرعه هفدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم پیاله‌های من سلام، امیدوارم که تندرست و پربار باشین. بر سر سفرۀ حکمت زندگی هستیم، کتابی به قلم آرتور شوپنهاور. در جرعۀ قبل بر اساس ارجاعی که خود شوپنهاور در پیشگفتار داده بود رفتیم به سراغ سرفصل چهل و نهم، از جلد دوم کتاب اصلی او یعنی جهان همچون اراده و ایده که البته در فارسی جهان همچون اراده و تصور ترجمه شده. در این بند چهل و نهم نقد‌ها و نگاه شوپنهاور به موضوع سعادت رو مطرح کردیم، مختصر و البته گذرا و رسیدیم به سر فصل شریف رنج.

در این جرعه می‌خواهم کمی مفصل‌تر راجع به رنج صحبت کنم. اگر به خاطرتان باشد در جرعه‌های اول عرض کردم که سبک طرح موضوعم در می اینطور نیست که بخواهیم چند جرعۀ پیاپی در باب زندگی آرتور شوپنهاور صحبت کنیم. به فراخور صحبت اگر جایی نیاز پیدا شد، به زندگی او هم ارجاع می‌دهیم. به گمانم آمد که الان وقت مناسبی است که به حد چند دقیقه کوتاه و گذرا در مورد شخصیت و زندگی آرتور شوپنهاور اشاره داشته باشم و بعد صحبتمان را در همین جرعه ادامه دهیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

مختصر درنگی بر زندگی آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور همواره از جانب نهادهای رسمی فلسفه، دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها مورد بی‌مهری بوده و خیلی فیلسوف مهمی در فضای مَدرَسی فلسفه نبوده است. در خود کشور ما هم شاید تا همین دهه‌های اخیر که تازه منابع فارسی در این مورد پیدا شد و کتب او به زبان فارسی ترجمه شد، مورد توجه فلسفه‌آموزهای کشور ما نبوده است. ترجمه‌ای که ما الان در مورد آرتور شوپنهاور به آن رجوع می‌کنیم، ترجمۀ یک فیلسوف نیست. رضا ولی یاری فلسفه خوانده نیست، به قول یکی از اساتید که می‌گفت این جنون دارد که سراغ شوپنهاور رفته و جوان هم است. ولی به عنوان یک علاقه‌مند در حال ترجمۀ کتاب‌های شوپنهاور است. می‌خواهم بگویم شوپنهاور مورد اقبال نبوده است. نه در ایران، بلکه در خود دانشگاه‌های غرب هم شوپنهاور چندان مورد توجه قرار نگرفته و در زمان حیات خود کاملا تحت سیطرۀ شهرت هگل با بی‌مهری رو به رو بوده است. او هم متقابلا از خجالت هگل در می‌آمده است. یعنی شوپنهاور او را در کتاب‌هایش یک شیاد معرفی می‌کند و می‌گوید تو اصلا فیلسوف حکومتی هستی. از این موارد که البته به قول گزارشگرهای ورزشی چیزی از ارزش‌های هگل کم نمی‌کند، اما لزوما همۀ نقدهایی که شوپنهاور می‌گوید، پر بیراه نیست.

شوپنهاور به معنای عرفی واقعا یک نابغه است. یعنی به عنوان جوانی که در 25 سالگی دکترای فلسفه را با یک رسالۀ خوب و مفصل در مورد اصلِ جهتِ کافی، گرفته است و بعد از پنج سال، کتاب جهان همچون اراده و ایده را نوشته و منتشر کرده است -یعنی در سی سالگی که خیلی سن پایینی است برای همچین اثری! بقیه فیلسوف‌ها عمدتاً در مرز چهل سالگی اثر پخته ای را منتشر کرده‌اند.- هگل پدیدارشناسی روح را در سن سی و هشت سالگی منتشر کرده است. هایدگر هستی و زمان را در سن سی و هشت سالگی منتشر می‌کند. کانت که تا پنجاه و چند سالگی اثر چشمگیری در حوزه فلسفه نداشته است. در این فضا وقتی در سن سی سالگی چنین اثری خلق می‌شود ما باید بدانیم که این فرد یک فرد با دقت و نابغه بوده است.

نمود فلسفه در زندگی شوپنهاور

اما من شخصا علاقه‌ام به شوپنهاور بابت نبوغ و فلسفه‌پردازی‌اش نیست بلکه چیزی که در این آدم خیلی برای من چشمگیر و مهم بوده، این است که به نظر می‌آید آشکار و پنهان فلسفه را در میان زندگی خود چشیده و از این حیث با بسیاری از نامداران این عرصه فاصله دارد. جناب کانت با تمام مقاماتی که در حوزۀ فلسفه دارد و واقعاً کتمان نشدنی است اما یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است. یعنی خود شوپنهاور می‌گوید من به نوعی دارم توضیحی بر یافته‌های کانت اضافه می‌کنم و خود را پسا کانتی می‌داند و می‌دانیم که اهل تعارف نیست. یعنی اگر به نظرش کانت آدم بی سوادی بود، خیلی رک و راست می‌گفت او بی‌سواد است، کما آنکه در مورد خیلی از فیلسوف‌های یونان نظرات خیلی قاطعی گفته است که جلوتر در جرعه‌های بعد برایتان می‌گویم.

اما کانت یک زندگی پر فراز و نشیب نداشته است، یک فرد بدون حاشیه و بدون حادثه در شهر زندگی کرده است، درس خوانده و درس داده است. تا پنجاه و چند سالگی هم اثر خیلی فاخری منتشر نکرده است. یعنی اگر کانت مثل نیچه بود و در سن چهل و چند سالگی از دنیا می‌رفت؛ چه بسا فرد گمنامی بود که نامی از او در تاریخ فلسفه باقی نمی‌ماند. چون اثری نداشت که بخواهد با آن شناخته شود. در یک حصار محدودی با یک روتین مشخص زیسته، سالیان سال زحمت کشیده و فکر کرده است؛ اما عرض می‌کنم که زندگی بی حاشیه و بدون نوسانی داشته است. یا فیلسوف عظیم الشان دیگری مثل جناب هایدگر با آن اثر فاخر و سخت فهمیدنی‌ای به نام هستی و زمان، وقتی زندگی اش را مرور می‌کنیم زندگی پرتلاطمی نداشته است. روستازاده ای بوده و از پدری متولد شده است که خادم و پیش کاره عیسی بوده و در پایان هم پیش پدر و مادرش در همان جا دفن شده است. این حد فاصل تولد تا مرگ را عمدتاً در روستای زادگاه خود در یک کلبه نشسته، فکر کرده، درس داده، خوانده و نوشته است. تقریباً می‌شود او را یک فیلسوف فارغ از حادثه و منزوی دانست. اگر یک دوره کوتاه نمی‌رفت عضو حزب نازی شود و برگردد احتمالاً هیچ حادثه چشم‌گیری در زندگی این آدم قابل روایت نبود. اما شوپنهاور از این حیث مثل کانت، هایدگر و مثل خیلی‌های دیگر نیست. چه بسا مثل خود هگل و دکارت هم نیست. شاید بشود تلاطم‌های زندگی او را چیزی شبیه به مثلا اسپینوزا دانست.

رنج زیستن

شوپنهاور زندگی پر فراز و فرود و پرحادثه‌ای داشته است. یک قلم از آن این است که پدرش در هفده سالگی او خودکشی می‌کند. پدر تاجر مسلکی داشته و وضع مالی خوبی هم داشته اند، هلندی تبار بوده اند و مادرش هم آلمانی بوده است. خود شوپنهاور اما در محدودۀ لهستان امروزی (پادشاهی پروس) به دنیا آمده است. با مادرش رابطه خوبی نداشته است و مادر او را ترک می‌کند. از همان کودکی محرومیت از پدر، محرومیت از مادر، محرومیت‌های دردناک، یعنی خودکشی پدر اتفاق ساده ای نیست. اینکه مادری تو را ترک کند و دنبال زندگی خودش برود؛ یعنی با کس دیگری زندگی کنند و تو را نپذیرد، این اتفاق ساده ای نیست. البته که ما اینجا نمی‌خواهیم مادر را قضاوت کنیم. باید زندگی را دید و دید در چه موقعیتی مادر به همچین تصمیمی رسیده است. ولی به هر حال برای شوپنهاور این اتفاق، اتفاق بزرگی است.

شوپنهاور آدم یک جانشین و آدم منزوی در یک محدوده هم نبوده است. کشورهای متعددی را سفر کرده است و از حیث مالی آدم متمولی بوده است. متمول بودنش هم به خاطر این است که از لحاظ مالی زندگی اش را اداره می‌کرده است. او با هزینۀ شخصی کتاب جهان همچون اراده و تصور را منتشر می‌کند و این کتاب با بی‌مهری روبرو می‌شود. نوشته شده که در جایی می‌بیند در بساط سبزی فروشی کاغذ باطله‌ای که استفاده می‌کرده اند کتاب‌های شوپنهاور بوده است. شوپنهاور تجربیات زیستۀ متعددی داشته است. مرگ دیده، فراق دیده، جدایی دیده، سفر دیده، هجرت کرده، به چند زبان آشنا شده و مسلط شده است، دروس و رشته‌های متنوعی خوانده است. می‌دانید ابتدا طبیعی می‌خوانده است. در مقالات اگر نگاه کرده باشید؛ ارجاعات بسیار دقیقی روی بحث‌های شیمی، طب، زیست شناسی دارد و بعد هم که در فلسفه ماهر است. جنگ را تجربه کرده است. پاندمی و بیماری فراگیر را تجربه کرده است. از وسط این همه آشوب و نزاع و رخداد، فلسفه‌ای را تبیین کرده است.

{همه این essay طولانی را برایتان گفتم که یادآوری شود برای خودم و شما هم بدانید که کسی دارد از رنج صحبت می‌کند که رنج را زیسته است. ما وقتی فلسفه شوپنهاور را می‌خوانیم؛ آمیختگی این فلسفه با زندگی را درک می‌کنیم. زندگی و مرگ کلمات پر تکراریست در ادبیات شوپنهاور. شما این میزان از زندگی را در ادبیات هایدگر نمی‌بینید. آنقدر که این متوجه هستی و هستنده بوده، متوجه زندگی نبوده است. مقدمه طولانی شد ولی لازم بود آن را با هم مرور کنیم حالا بریم به سراغ صفحه ۱۰۶۷ از کتاب جهان همچون اراده و تصور، چند سطری را برای شما عرض کنم.}

در جرعۀ قبل به یاد دارید که عرض کردم که رنج پالاینده است. این نظر شوپنهاور است که می‌گوید رنج برای رستگاری ما ضرورت دارد و ما اگر به رستگاری می‌رسیم به واسطۀ رنجی است که می‌بریم نه به واسطه عبادتی که می‌کنیم. اینجا یک جملۀ معترضه بگویم در دقیقۀ چهارده جرعۀ شانزدهم: من گفتم که شوپنهاور انسان خدا باوری نیست. این گزارش دقیق نیست. ما وقتی داریم در مورد فلسفه صحبت می‌کنیم باید دقیق سخن بگوییم. من نمی‌دانم شوپنهاور خدا باور بوده است یا نه. چون خود کلمۀ خدا هم، لفظ مبهمی است. من این جمله را تصحیح می‌کنم. دقیقش این است که فلسفۀ شوپنهاور الهیاتی و متکی به گزاره‌های ایمانی و خداباورانه‌ای نیست، این جملۀ دقیق‌تری است. ولی اینکه خودش چه هست و چه نیست را قضاوت نمی‌کنم. جمله معترضه تمام شد. حالا کسی با این نگاه می‌گوید آن چیزی که ما را به رستگاری می‌رساند؛ نه طاعت بلکه رنج کشیدن است.

مرگ، زندگی، مرگ

فیلسوف رنج کشیدۀ ما یک قدم فراتر می‌گذارد و به سراغ مرگ می‌رود. حالا با این پیش درآمد  به سراغ سطر هجدهم از صفحۀ ۱۰۶۷ می‌آییم. شوپنهاور پاراگراف را این‌گونه شروع می‌کند: پس اگر رنج چنین خاصیت پالاینده ای دارد؛ در مقام بالاتر قاتل مرگ است که از رنج هم ترسناک‌تر است. چند سطر پایین‌تر یعنی سطر بیست و سوم به اوج می‌رسد: قطعاً مردن را باید هدف حقیقی زیستن به حساب آورد. در سکرات موت هرآنچه در طول جریان کل زندگی تدارک دیده و نوید داده شده بود معلوم می‌گردد. عجب جمله‌ایست این.

وقتی فیلسوفی با مرگ در طول زندگی اش روبرو شده باشد؛ ناگزیر از اندیشیدن به مرگ است و وقتی به مرگ اندیشیده باشد؛ باید آنچنانی که رسالت فیلسوف هست این رخداد قطعی را تا حد ممکن به آشکارگی برساند. یعنی راجع به مرگ صحبت و فکر کند. این جملاتی که بعضا از زبان فیلسوفان شهیری در تاریخ نقل شده است چون من باشم مرگ نیست، آن دمی می‌آید که من نیستم، پس مرگ برای من هیچ است، حرفی مفت است. این حرف مال کسانی است که زور بلند کردن سوال را نداشتند پس سوال را زمین گذاشته و کنارش به پیک نیک رفته اند. راجع به آن حرف بافته و شاعرانگی کرده‌اند. مرگ مقوله‌ای است که تمام زندگی ما تحت تاثیر آن است. شوپنهاور نیامده از این شوخی‌های لفظی کند. اتفاقاً در مورد مرگ اندیشیده است و در ادامه همان سطری که برایتان خواندم، سطر بیست و چهارم، می‌گوید: مرگ نتیجه و خلاصه و حاصل جمع زندگی است. ما در طول زندگیمان با امید‌هایی که ناامید می‌شوند، رشته‌هایی که پنبه می‌شوند، طرح‌های بی سرانجام و با همه این فرازها و فرودها، یک گذری را طی می‌کنیم. سرانجام به تجربه ای به نام مرگ می‌رسیم. انگار آن قله، قلۀ زندگی است. در این قله سری به عقب برمی‌گردانیم و مسیر طی شده خودمان را تماشا می‌کنیم. این آن چیزی است که شوپنهاور به آن می‌گوید سکرات موت. لحظه‌ای که سرتان را به عقب بر می‌گردانید و تصویر پشت سر و مسیر سپری شده خود را نگاه می‌کنی. اینجاست که می‌توانیم معنای زندگی را درک کنیم. در سطر سوم صفحه ۱۰۶۷ -دیگه از رو نمی‌خوانم واقعیتش ویراست قابل فهمی ندارد به نظر من- می‌گوید داستان زندگی را زمانی می‌فهمیم که در انتها سری عقب برمی‌گردانیم و فردیت خود را درحال استهلاک می‌بینیم. آنجا داستان کامل زندگی خود را تماشا می‌کنیم و آن چیزی که آن لحظه نگاه می‌کنی ثمرۀ معنوی و ذاتی زندگی است. ثمره ای معنوی و ذاتی زندگی، عین متن است نه اینکه من بخواهم به شوپنهاور معنویت ببخشم.

سطر ششم کتاب: و این لحظه‌ایست که تو از قله مرگ می‌توانی زندگی را تماشا کنی، می‌بینی که مرگ چقدر در نگاه این آدم با اهمیت و با ابهت است و آن چیزی که انسان را از حیوان جدا می‌کند این است که انسان می‌تواند مرگ‌اندیشی کند. ببینید، تلف شدن وصف مشترک بین انسان و حیوان است. او می‌میرد و من هم می‌میرم اما این نگاه آگاهانه از قله مرگ به زندگیم صرفاً در قدرت انسان است. شوپنهاور در سطر نهم کتاب اینگونه می‌گوید: از آنجا که این واپس‌نگری همچون پیش‌آگاهی روشن از مرگ، مشروط و موکول به قله عقل است و تنها در انسان امکان پذیر است نه در حیوان پس فقط او جام مرگ را تا انتها سر می‌کشد. یعنی تنها انسان است که می‌تواند تا ته مرگ را تجربه کند. تنها مرتبه ای که اراده می‌تواند در آن خود را انکار کند و از زندگی رو بگرداند، انسانیت است. ابهاماتی که در این جملات است من فکر می‌کنم بسیاری از آن به خاطر این است که ما داریم ترجمه می‌خوانیم. اما فهمم این گونه است که این انکار خود به معنی زوال فردیت است. آنجایی که من هم دارد می‌رود اما هستی باقی است و من پشت سر خودم راه طی شده را دارم نگاه می‌کنم. آنجاست که حقیقت زندگی را ادراک می‌کنم. اگر مرگ نباشد، ما فرصت تماشای اعماق زندگی را نخواهیم داشت.

بحث این جرعه خیلی طولانی شده و من ادامه آن را به جرعه بعدی موکول می‌کنم و برای اینکه نهایت مزاحمت را داشته باشم برای شما و خارش فکری را ایجاد کنم یک سوال هم می‌پرسم و بعد می‌روم. آیا آن چیزی که اصالت دارد لذت در زندگی است اما گاهی با مانع‌هایی روبرو می‌شویم که بهش می‌گویم رنج؛ یا معکوس است آنچه وجود دارد رنج است اما گاهی از این رنج فارغ می‌شویم و بهش می‌گیم لذت؟ شما اصالت را به کدام یک از این دو می‌دهید؟

این سوال خدمت شما باشد و دم بکشد تا جرعۀ بعد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

در سطرهای نخستین پیش‌گفتار، سعادت آن چیزی تعریف شد که تا حد ممکن «لذت» و «موفقیت» برای ما پدید آورد. اما همان‌طور که در جرعه قبل هم صحبت کردیم، شوپنهاور می‌گوید این معنا از سعادت با نظام فلسفی من سازگار نیست. در این جرعه سعی شده، مسئله سعادت از نگاه شوپنهاور مرور شود.

منابع استفاده‌شده:

– جهان همچون اراده و تصور صفحه 1065

– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

متن كامل جرعه شانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

جرعۀ شانزدهم از پادکست می را با هم، هم‌پیاله هستیم.

دیدید وقتی یک نقاشی می‌خواهد تصویری رو، روی یک بوم پیاده کند؛ بعضا الگویی دارد. این الگو یا یک شی است که مقابل خودش گذاشته، به اون تماشا می‌کنه و طرحش رو پیاده می‌کنه یا اینکه عکسی در دستش هست و غایت هنرش و اوج هنرمندی‌اش این است که بتواند اثر خودش را با حداکثر انطباق نسبت به الگو پیاده‌سازی کند یا به عنوان مثال وقتی ما می‌خواهیم یک خط بنویسیم، یک سرمشقی داریم، تمام سعی مان بر این است که دنگ‌های قلم، پیچ و تاب قلم را رعایت کنیم برای چه؟ برای حداکثر انطباق با سرمشق یا آن خط الگو. اینجا این الگو عینیت دارد، مقابل چشم ماست. عرض کردم که یا یک شی است یا یک عکس یا یک خط سرمشق. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

سعادت: الگوی هنر زندگی

الگو در هنر زندگی هم وجود دارد. با این تفاوت که دیگر یک عین بیرونی نیست یا چیزی بیرونی نیست که ما به آن بگویم این الگوی نقاشی یا خط ماست. پس کجاست؟ در ذهن. ما یک داوری ذهنی داریم که به آن می‌گویم سعادت و تمام سعی‌مان این است که تا حد ممکن زندگی را با این الگو منطبق کنیم. یعنی شما فرض کنید کلیدی وجود دارد که ما این کلید را روی پاسخ‌های خودمان می‌گذاریم. نمرۀ بیست برای کسی است که حداکثر انطباق را داشته باشد.

ما به چه می‌‌گویم سعادت؟ شوپنهاور می‌گوید آن چیزی که متداول و مرسوم است در معنای عرفی، دو واژۀ کلیدی به سعادت ختم می‌شود. در متن انگلیسی و در ترجمۀ انگلیسی جستار در باب حکمت زندگی یکی هست pleasure یعنی چیزی که اینجا دلپذیر ترجمه شده است ولی شاید ترجمه دقیق تر آن لذت باشد و دیگری هم success موفقیت است. که نمی‌دانم چرا اینجا سعادت ترجمه شده است. بنابراین شما در سطر بالا سعادت می‌بینید و در سطر پایین هم سعادت می‌بینید. یعنی ما اگر از زندگی لذت ببریم و بر دیگران توفیق پیدا کنیم، امتیازهای بیشتری کسب می‌کنیم. آنگاه خودمان را سعادتمند می‌دانیم. مشروط بر اینکه در معنای متداول و عمومی سعادت را ترجمه کنیم.

در جرعۀ قبل عرض کردیم که شوپنهاور می‌گوید من این نگاه یا این معنا را برای سعادت قبول ندارم. اتفاقا در صفحۀ دوم پیشگفتار، در پاراگراف سوم می‌گوید تنها کتابی که هدف نگارش آن با هدف کتاب حاضر تشابه دارد و اکنون به یاد می‌آورم کتاب بسیار ارزشمند کاردانوس به نام دربارۀ فواید شوربختی است. پس چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ آنجا که همه انتظار دارند شوپنهاور بیاید و حکمت زندگی را مترادف با فلسفۀ سعادت معنا کند، می‌گوید اتفاقاً نگاه من به عنوان کتاب در فواید یا در فضیلت شوربختی نزدیک‌تر است. من متاسفانه دسترسی به این کتاب پیدا نکردم و نتوانستم در مورد آن مطالعه کنم اما در این جرعه برای این‌که بتوانیم نگاه شوپنهاور را  نسبت به موضوع سعادت دقیق‌تر درک کنیم؛ می‌خواهیم کمک بگیریم.

شوپنهاور در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌اش (جهان همچون اراده و تصور) نگاه خود را در مورد سعادت تبیین کرده است. ما می‌خواهیم این موضوع را در جرعه‌ای که با هم می‌شنویم یک مرور مختصر داشته باشیم. در ترجمۀ فارسی کتاب جهان همچون اراده و تصور، متاسفانه تفکیک جلد یک و دو توسط ناشر صورت نگرفته است. یعنی این طور نیست که ما جلد یک و جلد دو داشته باشیم. شما وقتی مراجعه می‌کنید به بازار، یک جلد کتاب به شما می‌فروشند و هر دو باهم منتشر شده اند.

سعادت در شاد زیستن است؟

در صفحۀ 1065 کتاب جهان همچون اراده و تصور عنوان شمارۀ چهل و نه با تیترِ راه رستگاری، شوپنهاور شمشیر را از رو بسته است. همان طور که خودش هم وعده می‌دهد جملۀ آغازین آن کل پنبۀ سعادت را که چند دقیقه پیش تعریف کردیم؛ می‌زند. متن اینطور آغاز می‌شود که تنها یک خطای فطری وجود دارد و آن این گمان است که ما برای شادمان بودن زندگی می‌کنیم.

می‌گوید آقا/ خانم شما که داری می‌گویی سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت کسب کردن در زندگی و غرض شما از سعادت‌مند زیستن، شاد زیستن است؛ همین اول به ما بگویید که این فرض را از کجا آورده؟ چه کسی گفته که ما برای شاد بودن زندگی می‌کنیم؟ لازمۀ حکیمانه اندیشیدن این‌گونه است که در بدیهیات پرسش داشته باشیم. آقا از کجا آورده‌ای این فرض را که بعد از آن این را فرض گرفته‌اید و بقیۀ مسئله را بر اساس این فرض حل می‌کنیم. برویم ادامۀ متن را بخوانیم:

این خطای فطری ما است. زیرا با خود، هستی ما پیوند می‌یابد و سراسر وجودمان صرفاً تعبیر و جسم‌مان در واقع نمود آن است. ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و ارضای پی‌درپی تمام اراده‌ورزی‌هایمان، چیزی است که زیر مفهوم شادمانی به آن می‌اندیشیم.

تا اینجا پاراگراف اول تمام شد. ببینید شوپنهاور ملامت نمی‌کند بلکه می‌گوید این خطای فطری است چون ما چیزی بیش از ارادۀ زندگی نیستیم و این ارادۀ معطوف به حیات کارکردش این است که به دنبال ارضای نیازهای خودش باشد. دمادم و پی در پی. پس عجیب نیست اگر به همین بگوید سعادت. ادامۀ صفحه را من از رو نمی‌خوانم و چکیده‌اش را برایتان روایت می‌کنم.

زندگی به مثابۀ دراما

شوپنهاور می‌گوید خوب وقتی فرضت را اینطور گرفته‌ای که قرار است در این زندگی به تو خوش بگذرد؛ قدم به قدم که پیش می‌روی می‌بینی این اتفاق نمی‌افتد. چون تصور این است که این سفره را چیده‌اند که تو لذت ببری؛ هر غذایی که از تجربیات زندگی به کامت می‌گذارند می‌بینی که تلخ است. بخت دشواری دارد و چون منطبق نیست با آن فرضی که گرفته‌ای مدام این را گردن شرایط و گردن دیگران می‌اندازی. می‌گویی چون این اتفاقات افتاده است پس من در زندگیم با رنج روبرو هستم. اما به رغم همۀ این بهانه تراشی‌ها در آخر می‌بینی خیلی خوب حالا این حرف‌ها که اثربخش نشد؛ من فقط توانستم رنجم را توجیه بکنم ولی همچنان سعادتی که در ذهن خودم ترسیم کرده بودم، اتفاق نیفتاد. پس سرانجامش چه می‌شود؟ این می‌شود که من به یک آدم افسرده و سرخورده تبدیل می‌شوم.

هرچه به سمت پایان زندگی برویم؛ این حال برایمان اسفناک‌تر می‌شود. مثل یک فیلم است که تصور تو این است که این فیلم کمدی است و قرار است ما را بخنداند. هرچه پیش می‌روی می‌بینی نه آن اتفاق خنده‌دار نمی‌افتد و هرچه به پایان مدت فیلم نزدیک‌تر می‌شوی امیدت برای این‌که آن صحنۀ دلچسب خنده‌دار را که تو فرض گرفته بودی که اتفاق بیفتد کمتر می‌شود و اینجاست که سالخوردگی با ناامیدی مصادف می‌شود. چرا؟ چون اساساً ژانر فیلم چیزی که تو از اول فکر می‌کردی نبوده است.

این مثال نمایشنامه را شوپنهاور در صفحۀ بعد، صفحۀ ۱۰۶۶ سطر پنجم مطرح می‌کند که برایتان می‌خوانم. در واقع هنگامی که دقیق‌تر و معتدل‌تر به زندگی نگاه کنیم؛ زندگی بیشتر شبیه به نمایشی به نظر می‌رسد که قرار است به ما نشان دهد؛ قرار نیست در آن احساس شادمانی کنیم. زیرا به خاطر ماهیت کلی‌اش حالتی دارد که رغبت‌مان را برای آن از دست داده‌ایم و باید بیزار و متنفرمان کند و چیزی است که باید چون اشتباهی، از آن رو بگردانیم. طوری که امکان دارد وجود من از شوق التذاذ و در حقیقت زیستن تهی گردد و از جهان روی‌گردان شود. از این جهت شاید بهتر باشد هدف زندگی را بیشتر در بدبختی خود قرار دهیم تا در خوشبختی خویش. زیرا هرچه انسان بیش‌تر رنج برد غایت حقیقی زندگی زودتر حاصل می‌شود و هرچه خوش‌تر زندگی کند هدف دورتر می‌شود.

رنج حقیقی

احتمالاً شما هم مثل من این تعبیر را در مورد شوپنهاور زیاد شنیدید که او را به عنوان فیلسوف عبوس، بدبین و مایوس معرفی می‌کنند. برداشت این است؛ فیلسوفی که می‌گوید خیلی بهتر است که ما رنج و شوربختی را تجربه کنیم؛ پس می‌توانیم به آن فیلسوف عبوس و مأیوس بگویم.

این تفسیر از شوپنهاور ریشه در کجا دارد؟ اینکه داور مقولۀ رنج را مذموم و ناپسند گرفته است. بنابراین روایت فلسفی شوپنهاور از هستی را به خاطر رنج‌گرا بودن، بدبینانه معرفی می‌کند، اما اگر از نگاه یک فیلسوف یا در یک نظام فلسفی اساساً رنج بد نباشد؛ آیا ما اجازه داریم که این فیلسوف را بدبین معرفی کنیم؟ موضع شوپنهاور نسبت به رنج چیست؟ پاسخ این سوال اینطور نیست که تفعلی از بین هزار و اندی صفحۀ کتاب بزنیم و باز کنیم دو سطر بخوانیم و بگویم که این فلسفۀ شوپنهاور است. اما صرفاً از باب اشاره و قدرت فهم من عامی، خدمت شما چند تا گزاره می‌گویم.

رنج در فلسفۀ شوپنهاور اصلاً امر بدی نیست و بلکه بسیار به معنا و حقیقت زندگی نزدیک‌تر است. چرا که به غایت حیات انسان نزدیک‌تر است. سطر شمارۀ بیست و یک از همین صفحه را برای شما می‌خوانم: درد و رنج امور حقیقی‌اند که در جهت غایت حق حیات، یعنی روی‌گردانی اراده از آن عمل می‌کند.

شوپنهاور می‌گوید ما تا زمانی که در این اراده متوقف هستیم و به جهان ایده دسترسی پیدا نکرده ایم، به غایت حیات هم نرسیده‌ایم. رنج همین که ما را به این سمت سوق می‌دهد که خود را از این بساط اراده برهانیم؛ اکسیر شفابخش ماست. ما نمی‌توانیم این جملات را بفهمیم تا زمانی که معنای اراده و معنای ایده در حکمت شوپنهاور را فهمیده باشیم که برای این فهم باید پای اندیشۀ شوپنهاور استخوانمان خورد بشود. اما باز یک گزارۀ دیگر بگویم که شاید کمک کند لااقل برای ما سوال ایجاد بشود. ادعای ما این نیست که در عرض چند دقیقه می‌توان به جواب رسید اما یک سوال صحیح می‌توان ایجاد کرد.

رنج، راه رستگاری

در صفحۀ ۱۰۶۷ سطر دوم، شوپنهاور معنایی از رنج می‌گوید: رنج آن فرایند پاکسازی است، که انسان تنها به وسیلۀ آن تطهیر می‌شود و به عبارت دیگر، از مسیر نادرست ارادۀ زندگی باز آورده می‌شود. بنابراین ماهیت ایجابی رنج و تصلیب در کتب مذهبی مسیحی مورد بحث بسیار قرار گرفته و در کل صلیب به عنوان وسیلۀ رنج و نه عبادت نماد بسیار مناسبی برای مذهب مسیحی است. در واقع حتی آن حکیم یهودی نیز به حق، ساده و با این حال بسیار فلسفی می‌گوید: اندوه از خنده بهتر است زیرا دل از طریق اندوه چهره آرام تر می‌گیرد. سپس شوپنهاور ادامه می‌دهد: من تا حدودی رنج را زیر عبارت بهترین مسیر آتی یا به عنوان جانشین برای فضیلت و قداست ارائه کردم. اما باید در این جا موکدا و با همه‌جانبه‌نگری دقیق بگویم که ما باید بیشتر، در نتیجۀ آنچه از آن رنج می‌بریم به رستگاری و رهایی برسیم؛ نه به واسطۀ عبادتی که می‌کنیم.

این سطرها برای من خیلی شگفت انگیز بود وقتی که خواندم. می‌دانید شوپنهاور انسان خداباوری نیست. از فلسفۀ شوپنهاور، هم حاج آقا شوپنهاور در نمیاد یا پدر مقدس شوپنهاور در نمیاد. هیچ جوره نمیشه در کَتِ فلسفۀ شوپنهاور خداباوری را برد؛ حداقل تا آن مقداری که من فعلا فهمیدم. اما با این حال او بی‌تعصب به سراغ متون دینی رفته، منابع دینی مسیحیت، یهود و اسلام را هم خوانده است. در مقالاتی دربارۀ اخلاق به اسلام هم اشاره کرده است. در هیچ کدام از این مراجعه به کتب دینی رویکردش این نبوده است که به عنوان مومن به این ادیان، این کتاب را بخواند. اما این کتب را به عنوان یک سری متون قابل دقت به کار گرفته است تا نظام فلسفی خود را تجهیز کند و می‌بینید این‌جا برای این‌که در فضیلت رنج بگوید هم به باورهای مسیحیان و هم به باورهای یهودیان اشاره کرده است.

جمع‌بندی

دوباره دقت خود و شما را معطوف می‌کنم که ما این‌جا دنبال این نیستیم که بخواهیم شارح شوپنهاور شویم. گرچه متودولوژی و روش مطالعه و اندیشیدن شوپنهاور واقعاً قابل تقدیر است، ما به فهم خودمان باید برسیم. اما این گونه که او اندیشیده است؛ اگر ما بتوانیم بیندیشیم و از حداکثر ظرفیت منابعی که در کنارمان است استفاده کنیم؛ احتمالاً گنج در رنج‌هایمان نهفته باشد.

جرعۀ شانزدهم را با این جمع‌بندی به اتمام می‌رسانیم. تعریف شوپنهاور از سعادت دقیقا شاخ به شاخ و روبروی تعریف متداول از سعادت است. اون چیزی که تو این کتاب آمده گفته که در معنای متداول بهش میگن سعادت، سعادت یعنی لذت بردن و موفقیت، خلاف باوری است که خودش داره. اتفاقاً شوپنهاور سعادت را در رنج بردن میدونه. اینو تا اینجا داشته باشید تا من هم یک کمی تأمل بکنم که در دوره‌های بعدی وارد بشیم در متن و دیگر از پیشگفتار بگذریم یا اینکه یکی دو جرعۀ دیگر هم در باب سعادت، رنج و نگاهی که پیرامون این کلمات کلیدی وجود داره بحث کنیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

[sonaar_audioplayer playlist_type=”predefined” playlist_title=”پیاله نخست” artwork_id=”” feed=”https://shenoto.com/service/api/play/c2ef6b98-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3″ feed_title=”جرعه پانزدهم” player_layout=”skin_float_tracklist” hide_progressbar=”default” display_control_artwork=”false” hide_artwork=”true” show_playlist=”false” show_track_market=”false” show_album_market=”false” hide_timeline=”false”][/sonaar_audioplayer]

 

نزدیک به سه ماه از آغاز خوانش ِکتاب در باب حکمت زندگی گذشته و ما هنوز در چند سطر آغازین پیش گفتار هستیم! آیا این شیوه خوانش صحیح است؟ اصلاً متن فلسفی را باید چگونه خواند؟ از خوانش ِفلسفه چه انتظاری باید داشته باشیم؟ کارکرد پیشگفتار چیست و اما مهمتر از همه، اصل حرف ِشوپنهاور در پیشگفتار کتاب درباب حکمت زندگی چیست؟ این سوالاتی است که در جرعه پانزدهم به آن پرداختم

منابع استفاده شده:

– متعقات و ملحقات صفحه 180 و 181

– پدیدارشناسی روح هگل – صفحه 38

– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17

 

متن كامل جرعه پانزدهم

این می است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

جرعۀ پانزدهم از می رو با هم، هم‌پیاله هستیم. همچنان در پیش‌گفتار کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. تقریباً سه سطر اول رو با هم خوندیم، رسیدیم به اینجا که شوپنهاور می‌گه حکمت زندگی یعنی آن هنری که زندگی را برای ما سعادتمندانه و تا حد ممکن لذیذ می‌سازد.

از اینجا یعنی از سطر سه و چهار پیش‌گفتار تقریباً تا پایان پیش‌گفتار که صفحۀ بعد را هم شامل می‌شود، اصل صحبت آرتور شوپنهاور در باب سعادت هست. به نظرم آمد که خوبه در این جرعه اهمیّت پیش‌گفتارخوانی رو خدمت شما بگم. اصلاً یک تعاملی داشته باشیم با همدیگه در باب متدولوژی و روش خوانش متن فلسفی و بعد از اون به حد زمان، که حالا ببینیم چقدر صحبت‌هامون ادامه پیدا می‌کنه، برسیم به مقولۀ سعادت. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

زندگی مدرن: زندگی کمّی

زندگی مدرن یعنی این‌گونه زیستن که ما داریم تجربه می‌کنیم، بسیار کمّی شده است. همه چیز شمرده می‌شود. من قدم‌ها، کالری‌ها، پول، ساعت کاری خود را می‌شمارم. همه چیز شمرده می‌شود و بیش‌تر براساس کمّیت من به خود نمره می‌دهم. می‌گویم که انقدر صفحه در انقدر ساعت خواندم. با این شاخص‌های کمّی، به سنجش خود از زندگی می‌پردازیم.

این رویکرد ما را ترغیب می‌کند که کتاب زیاد بخوانیم. منظور از کتاب زیاد بخوان، تعدّد کاغذهایی است که ما ورق می‌زنیم. ولی ما اینجا یک خوانش دیگر را تجربه می‌کنیم. ساعت‌های زیادی با هم حرف زدیم و روزهای زیادی گذشته است. فکر می‌کنم الان نزدیک به یک فصل (بهار) می‌شود که ما داریم با هم حرف می‌زنیم و فقط سه خط از پیش‌گفتار یک کتاب خواندیم.

این روند با آن چیزی که امروزه ما به آن ترغیب می‌شویم خیلی فاصله دارد. آنچه که برای من اهمیت داشته است -بیش‌تر از آنکه بخواهم شما را دعوت کنم به برداشت‌های خودم از یک کتاب که واقعاً یک چیز بی‌اهمیت است و خیلی به درد کسی نمی‌خورد که من از یک کتاب چه چیزهایی می‌فهمم- دعوت شما به یک شیوۀ خوانش یا نحوۀ ارتباط با متن بوده است.

فکر می‌کنم امروز هر کدام از ما چه بسا بیش‌تر از بوعلی سینا و نیچه و شوپنهاور و خیلی از آدم‌های دیگر در خانۀ خود کتاب داشته باشیم. اما داشتن انبوهی از کتاب‌ها، چه بسا خواندن انبوهی از کتاب‌ها شما را آدم‌های متفاوتی نمی‌کند. از خواندن هزاران صفحه، متن متوسط یا از سطحی خواندن ده‌ها کتاب متوسط و عمیق آبی گرم نمی‌شود.

اما اگر کسی در طول زندگی‌اش یک کتاب اساسی را به درستی فهمیده باشد، به اندازۀ آن کتاب به انسان متفاوتی تبدیل می‌شود. با این رویکرد ما در مِی جرعه‌جرعه پیش رفتیم اما سعی کردیم به حد وسع خود عمیق فکر کنیم.

نحوه خوانش متن فلسفی

{حالا من اینجا می‌خوام چند تا مثال بیارم و کتاب‌هایم را دور خودم پهن کرده‌ام که ارجاع مستقیم به متن بدهم و نحوۀ خوانش متن فلسفی رو -از نگاه آرتور شوپنهاور و یا شاید گریزی هم به بقیه بزنیم- خدمت شما عرض کنم.

شوپنهاور تعبیری دارد که خیلی تعبیر جالبی است. من قبلا هم خدمت شما عرض کرده‌ام که این آرتور خان شوپنهاور یک آدم ادبی است، به کلمات سوار و به شدت پرمطالعه است.}

شوپنهاور می‌گوید: شاعر اگر به شما یک گل تقدیم می‌کند؛ فیلسوف کسی است که عصارۀ گل را به شما می‌دهد. به همین جهت عقیده دارد وقتی شما متن فلسفه را می‌خوانید، در این مسیر خوانش باید به آدم متفاوتی تبدیل شوید. این فرق دارد با وضعیتی که ما صرفاً به این دلیل که دقایقی را با لذت سپری کنیم یک متن را می‌خوانیم.

براتون مصداق بیارم و از روی کتاب بخونم که بدونید این حرف مستند است. کتاب متعلقات و ملحقات که جزء کتب منبع مِی است و روی صفحۀ کتاب‌نامه به عنوان منبع معرفی کرده‌ایم.

صفحۀ ۱۸۰ کتاب، شوپنهاور می‌گوید: کار شاعر صرفاً نیازمند این است که خواننده پا به دنیای نوشته‌هایی بگذارد که او را سرگرم می‌کند یا تعالی می‌بخشد و چند ساعتی را صرف آن‌ها کند. در مقابل کار فیلسوف، معطوف به این است که کل طرز فکر خواننده را دگرگون کند. کار فیلسوف مستلزم این است که خواننده هرچه را تاکنون در این شاخۀ شناخت آموخته و بدان باور کرده، اشتباه قلمداد کند و اعلام کند که وقت و زحمتش به هدر رفته و دوباره از اول شروع کند.

{می‌بینید چه انتظاری داره شوپنهاور از متن‌ فلسفی؟! دوست داشتید بخونید ادامۀ این صفحه را! ادامه‌اش کنایۀ جالبی داره}

در ادامه می‌گوید حاکمیت‌ها معمولاً یک دستگاه فلسفی همسو پیدا می‌کنند؛ آن را زیر پر و بال خود می‌گیرند، که به واسطۀ این حمایت، آن دستگاه را در مقابل بقیۀ نظام‌های فلسفی که همسو با آن‌ها نیستند، قرار بدهند. این تلنگر جدی را به عنوان ملاحظۀ نخست داشته باشید. ما قرار نیست یک متن بخوانیم که باورهای کهنۀ ما را تصدیق کند و برای جهل و نادانی ما کلمات تزیینی ارائه بدهد.

{یعنی یک ساختمان فرسوده رو رنگ کنه برامون و ما همون چیزهایی که قبلاً قبول داشتیم و می‌دانستیم، همون‌ها باشیم. فقط براش چند تا لغت شیک ‌مجلسی پیدا کنیم که وقتی خواستیم در جمعی جهل سابقمون رو عرضه کنیم، با کلماتی عرضه کنیم، که دیگران بگن به این خیلی بلده، این خیلی این کار است. این شامورتی بازی است، این اداست، این خوانش و تعمل فلسفی نیست.}

در واقع خوانش فلسفی بین ما و آگاهی اکنون ما فاصله ایجاد می‌کند، تا فرصت پیدا کنیم که آگاهی جدیدی رو کسب کنیم. پس خوانشی که به تردید منتهی نشود، خوانش کاربردی نیست. این ملاحظۀ نخست بود.

خوانش متن فلسفی به منزله یک سفر

اما ملاحظۀ دوم را دقیقاً می‌خواهم از صفحۀ مقابل بگویم؛ تیتر شمارۀ ۵ در صفحۀ ۱۸۱، می‌شه پاراگراف دوم. شوپنهاور این‌طور می‌گوید: نویسندۀ فلسفه رهبر است و خواننده‌اش رهرو. این دو اگر می‌خواهند با هم به مقصد برسند؛ باید از ابتدا با هم آغاز کنند. چند سطر جلوتر می‌گوید: باید نویسنده دست خواننده را محکم بگیرد و ببیند که گام به گام در این مسیر کوهستانی تا کجا می‌تواند بالا برود. بنابراین خوانش متن فلسفی یک سفر است به پیشوایی، راهنمایی و رهبری آن نویسنده یا آن فیلسوف نویسنده. که دیدگاه خود را به ترتیب و مواظبت در اختیار ما قرار داده است.

حالا که ما در مِی مشغول به خوانش یک جستار از یک فیلسوف مثل شوپنهاور هستیم؛ دقیقاً در موقعیت این سفر قرار گرفتیم. به همین خاطر پیش‌گفتار را رها نکردیم و نگفتیم خوب این یک متن زائد است بریم از اول شروع کنیم. من برای اینکه اهمیّت پیش‌گفتار را بگویم، روی یادداشت‌ها و نوشته‌های شوپنهاور مثالی پیدا نکرده‌ام ولی اتفاقاً در اثری از هگل آن را یافتم.

{ الان تن شوپنهاور تو گور می‌لرزه، اگر بدونه ما وسط بحث مربوط به اون داریم مثالی از هگل می‌زنیم، چون اصلا حال نمی‌کرده با هگل.}

این سطر را من از کتاب هگل پیدا کردم و از روی آن می‌خوانم. چون این کتاب جزو منابع ما در پادکست مِی نیست، من فقط به متن اشاره می‌کنم ولی دیگر در کتابنامۀ سایت ‏مِی کتاب را معرفی نکردم.

کارکرد پیش‌گفتار

جناب هگل در کتاب پدیدارشناسی روح یک پیش‌گفتار دارد. دو یا سه سطر اول این پیش‌گفتار بسیار جالب است. این متن را هگل در آستانۀ ۳۸ سالگی منتشر کرده ولی خب بسیار کتاب دشوار و جدی است که به همت آقایان اردبیلی و حسینی ترجمه شده است.

در پیش‌گفتار که صفحۀ ۳۹ می‌شود، در حقیقت هگل دارد خود پیش‌گفتار را تعریف می‌کند و کارکرد پیش‌گفتار را می‌گوید. می‌گوید: نوعی توضیح بدان گونه که مطابق عادت پیش از یک نوشته در پیش‌گفتار آورده می‌شود. توضیحی دربارۀ هدفی که نگارنده در آن نوشته، پیشاپیش برای خویش در نظر گرفته است و نیز دربارۀ دلایل و نسبتی که این نوشته به عقیدۀ نگارنده با دیگر بحث‌های گذشته یا معاصر دربارۀ همان موضوع دارد.

پس کارکرد پیش‌گفتار چه شد؟ پیش‌گفتار وظیفه دارد به من به عنوان مخاطب منتقل کند که متن پیش روی من، چه نسبتی با عقاید این فیلسوف و متفکری که متن را نوشته است، دارد؟ به علاوه چه نسبتی با دیگر دیدگاه‌هایی که در آن دوره نسبت به این موضوع مطرح می‌شده است، دارد؟ متفکر ناگزیر است پس از این‌که متن تمام شد پیش‌گفتار را بنویسد.

{در حقیقت پیش‌گفتار یک نقشۀ راه بسیار جدی است. با تمام توضیحاتی که من الان خدمت شما دادم امیدوارم مثل من به این جمع‌بندی رسیده باشید که خیلی خوب کردیم این همه وقت گذاشتیم راجع به پیش‌گفتار و چه بسا بیش از این هم جا دارد که تامل کنیم.

خوب الان با همۀ توضیحاتی که خدمت شما دادم، شوپنهاور در این پیش‌گفتاری که ما داریم می‌خونیم چه چیزی را می‌خواهد برای ما پررنگ کند؟ این پرسشی است که می‌خواهیم چند دقیقه در موردش با شما صحبت کنیم.}

فلسفه در ساحت عمومی زیستن

حالا می‌رسیم به پیش‌گفتار همین جستار که با هم می‌خوانیم. شوپنهاور دقیقا به همان متدولوژی عمل کرده است که هگل برای ما تعریف کرد. یعنی با این‌که این دو فیلسوف با هم، هم‌راه و هم‌فکر نیستند اما در نحوۀ ارائۀ متن دارند یک استاندارد ثابت را رعایت می‌کنند که اسلوب و روش ارائۀ متن فلسفی است.

در همان ابتدا می‌گوید این موضوع که من برای شما مطرح می‌کنم چه نسبتی با دنیای تفکرات و نظام فلسفی من دارد. شوپنهاور می‌گوید: آن چیزهایی که من راجع به حکمت زندگی می‌گویم؛ عمدتا شما در ذیل بحث فلسفۀ سعادت شنیدید. ولی فلسفۀ من -دقیقا همین ترکیب را استفاده می‌کند یعنی در همان صفحۀ ۱۷ سطر ۱۰- با این شیوۀ نگاه به زندگی هم‌رأی نیست. یعنی این‌که اگر زندگی بسیار خوش و خرم و با لذت بگذرد اصلاً با نظام فلسفۀ من سازگار نیست.

بعد ارجاع می‌دهد و می‌گوید: من در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلی‌ام (جهان همچون اراده و تصور) نگاه متفاوت خود را توضیح دادم -که ما این فصل را از کتاب اصلی می‌خوانیم-. اما شوپنهاور این‌جا برای این‌که بتوانم مباحث خود را مطرح کنم؛ اغماض و چشم‌پوشی کرده است. از چه چیزی چشم‌پوشی کرده است؟ از رکن اساسی و مواضع برتری که در نظام فلسفی‌اش داشته است.

از روی کتاب می‌خوانم از سطر چهاردهم صفحۀ ۱۷ همان پایان صفحۀ اول پیش‌گفتار.

با این حال برای این که بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم؛ از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعدالطبیعی اخلاقی که حاصلِ واقعیِ فلسفۀ من است؛ چشم‌پوشی کنم.

حالا می‌بینید با تمام آن چیزهایی که در جرعه‌های قبل صحبت کردیم؛ کار داریم. یعنی وقتی شوپنهاور از زندگی صحبت می‌کند؛ در ساحت عمومی زیستن حرف می‌زند.

فرد خوشحال سعادتمند است؟

حتی اگر شوپنهاور در آن نگاه خاص و در حوزۀ خاص مواضعی را دارد باید از آن‌ها عبور کند، کوتاه بیاید و در این ساحت عمومی بیاید و مواضع خود را با اغماض و رقیق شده مطرح کند. چرا؟

چون ما در ساحت عمومی زندگی است که نیاز داریم به این‌که خوشحال زندگی کنیم. وقتی داریم عمومی و در یک ساحت بزرگ‌تر صحبت می‌کنیم -حتی اگر این نظام فلسفی ایجاب کند که من سعادتمند بودن را به منزلۀ خوشحال بودن نبینم- باید به معانی عمومی تن بدهیم.

عمدۀ مردم زندگی را خوشحال دوست دارند و فکر می‌کنند فردی که خوشحال زندگی می‌کند سعادتمند اما آیا واقعا این طور است؟

{فاصلۀ آنچه تا اینجا گفته شد این است که شوپنهاور می‌خواد ما رو به سفری با خودش ببره که این سفر و این دیواری که مقصد ماست معمولاً با نام سعادت معرفی شده است، گفتند شهریست به نام سعادت.

شوپنهاور می‌گه من می‌برمتون به اونجا اما پیشاپیش بدونید سعادت برای من یک شکل دیگری است یک طور دیگری است ولی من چشم‌پوشی می‌کنم و شما را همان جایی می‌برم، که بقیه می‌برند. اما حالا با مسیر خودم و مشرب خودم.}

موجودی به نام سعادت داریم؟

جا دارد ما به یک سوال فکر کنیم. آیا موجودی به نام سعادت داریم؟ ما می‌توانیم به چیزها اشاره کنیم، مثلا این کوه دماوند، این کوه دنا، این دریاچۀ خزر. آیا می‌توانیم این‌گونه اشاره کنیم بگویم این سعادت است؟

حالا تو داری سعادت را از جنوب می‌بینی و من از شمال می‌بینم. پس زاویۀ نگاه‌ها با هم متفاوت است ولی یک شیء به نام سعادت در وسط است. چنین چیزی اگر وجود داشته باشد -یعنی اگر یک موجود عینی به نام سعادت داشته باشیم- فاصله در معنا کردن پیش نمی‌آید. به همین خاطر شوپنهاور تلنگری می‌زند و می‌گذرد.

سطر هفتم پیش‌گفتار یک جملۀ معترضه آمده است که می‌گوید: زیرا سعادت موضوع داوری ذهنی است. یعنی واقعاً در این جهان طبیعت، این جهان عینی و در برابر چشمان ما چیزی به نام سعادت که فضایی را اشغال کرده باشد و ما بتوانیم لمس کنیم، ببینیم، حس کنیم و بچشیم، وجود ندارد. بلکه سعادت چیزی در ذهن آدمی است. یعنی یک موجود ذهنی به نام سعادت داریم که ما اگر به این موجود ذهنی برسیم در زندگی خوشحال خواهیم بود و اگر به این موجود ذهنی نرسیم حال ما بد خواهد ماند. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

رندانگی واژه «رند» در اشعار حافظ را شنیده‌اید؟ من در این جرعه، رندانگی را از حافظ قرض گرفتم و معنایی متناسب با مسیر تفکر خودمان در برابرش نوشتم تا نه فقط یک استعاره ادبی بلکه یک نحوه از بودن را با آن وصف کنم. جرعه چهاردهم توضیح مفصلی است بر اینکه «عام» و «خاص» صفت آدمیان نیست بلکه وصف ِساحت ِزندگی است.

متن کامل جرعه چهاردهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر اهل می جرعۀ چهاردهم را می‌شنوید. این جرعه در روز چهارشنبه، نوزدهم خرداد ماه از سال صفر ضبط می‌شود. تاکید دارم بر ذکر تاریخ به این علت که مشغول طبخ غذا هستیم. تفکر پختن است و ما در مسیر پختن هستیم. آن چیزی که امروز می‌شنوید به قدر پختگیِ حاصل تا این لحظه است.

حتما بیش از این فکر می‌کنم. شما هم بیش از این فکر می‌کنید و نقد می‌کنید. تعصبی بر آن چیزی که گفته می‌شود نداریم. آمادۀ نقد و چه بسا نقض خودمان برای رسیدن به خود جدیدتر هستیم. در جرعۀ قبل تا به این‌جا رسیدیم که من عرض کردم بر تقسیم مردمان به عام و خاص نقد دارم. نقد هم به جهت اثر بود. آثار حاصل از این تقسیم را خدمتتان عرض کردم.

شما می‌توانید در اطراف خودتان مشاهده کنید که تمام آن چیزی که شما به عنوان ظلم و جنایت می‌شناسید؛ حاصل این است که فردی بر خودش روا می‌داند که بر فردی دیگر یا جماعتی دیگر اعمال اراده کند، یعنی ارادۀ خود را حاکم و قدرت خود را بر دیگران مسلط کند.

به عبارت کلیدی “بر خود روا دانسته” دقت کنید! یعنی اگر کسی بگوید این‌کار ناروا یا اشتباه است و من انجام می‌دهم؛ جای امیدواری هست ولی مبنای تمام جنایاتی که در تاریخ بشریت اتفاق افتاده است این است که کسی بر خودش حق و در خودش جواز می‌بیند که مسلط بر دیگران و از دیگران برتر باشد. برای این روا دانستن نیاز دارد که خودش را ممتاز از دیگران بداند.

این امتیاز را از کجا آورده است؟ [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

از بساط اهل علم سرقت می‌کند.

گفتم که اندیشمندی تفکر می‌کند، کسی مانند نیچه، مانند شوپنهاور تفکر می‌کند، که هیچکدام به دنبال ظلم بر دیگری نبودند. اگر شوپنهاور از “نبوغ” صحبت می‌کند؛ به دنبال کسب کرسی پارلمان نیست. اگر نیچه از “ابر انسان” در چنین گفت زرتشت، صحبت می‌کند؛ به دنبال برپایی نهضت نیست که کشورگشایی یا قلمروگشایی کند.

اما محصول جامعه‌ای که نیچه، کانت، شوپنهاور، هگل، فیشته داشتند، در نهایت چه شد؟ حاصل انتخاب مردمانی که این‌ها را در میان خود داشتند؛ هیتلر شد. این مردم روا دانستند که شغلشان آدم‌کشی باشد. نظام بروکراتیک آن‌ها یک جنایت را در دستور کار قرار دهد و آدم‌های دیگر را سلاخی کنند. چرا؟ برای اینکه نژادی را تطهیر و جامعه‌ای را بهینه کنند.

این مبنای روا پنداری را از کجا آورده اند؟ از اندیشمندان خود وام گرفته‌اند. ما که پس از آن‌ها و با این تجربیات زندگی می‌کنیم؛ بنا نیست اشتباهات قبل را تکرار کنیم و آن‌چه تجربه‌شده را دوباره تجربه کنیم. ما حق داریم که اشتباهات جدیدی را مرتکب شویم. با تفکیک آدمیان به عام و خاص به جهت آثارش در جرعۀ قبل مخالفت کردم.

حالا در جرعۀ چهاردهم توضیح بیشتری می‌دهم که مبنای دیگر مخالفت من این است که ما همه عوام هستیم. حتی آن دسته از جامعه که به نوابغ معروف هستند هم عوام هستند. جرعه، جرعۀ مهمی است و دقت مضاعف می‌طلبد، لطف می‌کنید که با دقت بیشتری می‌شنوید.

 

زندگی بساط تولد است؛ تولد یافتن و به تولد رسانیدن. ما بودنمان را از دیگر بود‌ها می‌گیریم و پس از خودمان، بودنمان را به دیگر چیزها می‌سپاریم. یک بود وجود دارد که بین موجودات دست به دست می‌شود. در این عرصۀ حیوانی که من و شما زندگی می‌کنیم، تولد حاصل چیست؟

حیوانِ نری، بودِ دیگر چیزهایی را درون خودش هضم کرده و بلعیده است. گیاهی، شکاری یا گوشتی را بلعیده است و این بلع در او هضم شده است که در نهایت تبدیل به اسپرم شده است. حیوان ماده‌ای از دیگر سو آمده است که او هم بودِ دیگر چیزها را در خود هضم کرده است. گیاه یا حیوانی را بلعیده است که در او هضم شده است که در نهایت به تخمک تبدیل شده است.

پس تا اینجا یک ادغام صورت گرفته است. یک هضم و یا یک بلعیدنی صورت گرفته است. ‌این اسپرم و تخمک هم در هم هضم شدند و در هم آمیخته اند و باز هم از تلفیق بودن‌هایی، بودهای جدید پدیدار شدند. و از آن موجود دیگری پدید آمده و این چرخه ادامه پیدا کرده است. این همان چیزی است که چرخۀ حیات نام دارد.

چرخۀ حیات، حیات را میان خودش دست به دست می‌کند. بودن را دست به دست می‌کند. این چرخه حیات میان همۀ ما موجودات مشترک است. میزان مشابهت در برخی از گروه‌ها و دسته‌ها بیشتر و در برخی کمتر است. بر اساس این شباهت است که ما به گونه‌های متفاوتی تقسیم شدیم. آن چیزی که ما تحت عنوان داروینیسم می‌شناسیم هم همین نکته است.

نظریه داروین، نظریۀ فلسفی نیست. او گونه‌شناسی و حیات‌شناسی و زیست‌شناسی کرده و به این نتیجه رسیده است که حد مشترکی میان موجودات است. امروزه که علم ژنتیک توسعه پیدا کرده است ما این حد مشترک را با جزئیات بیشتری می‌توانیم درک کنیم. حالا من راجع به جامعۀ انسانی صحبت می‌کنم.

در جامعۀ انسانی این حد مشترک عرصۀ عمومی است. ما همه در آن چیزی که عام است، مشترک هستیم. به فراخور خردمند بودن ما و سهمی که از عقلانیت داریم -که سهم ما از گوسفد و گاو و میمون بیشتر است- به فراخور این سهم بیشتر، این حد عمومی را توسعه می‌دهیم.

ما همان دغدغۀ لانه و دانه را داریم. لانه‌سازی را با قواعد دقیق‌تری انجام می‌دهیم وگرنه سگ آبی هم سدسازی می‌کند. پرنده هم معماری لانه می‌کند. اسب هم کرۀ خود را پرورش می‌دهد و کفتار هم شکار می‌کند که قوت داشته باشد. بین گروه خود نظام سلسله مراتبی دارند. گوریل‌ها و شامپانزه‌ها هم جامعه دارند و بین این جامعه مناسباتی برقرار است.

این‌ها همگی چیزهایی هستند که ما هم داریم؛ فقط ما با دقت بیشتر و با وسعت بیشتری داریم. این‌ها گفته شد که از کلمۀ عوام قبح زدایی کنم. این کلمه فحش و ناسزا نیست. اگر به ما عوام گفته می‌شود به این معناست که در یک حد عمومی زندگی می‌کنیم. عام یعنی چه؟ یعنی فراگیر و مشترک. ما همه در این قواعد مشترک هستیم. عام بودن حد مشترک زندگی است.

 

من فرمولی دارم که برای شما هم بیان می‌کنم که اگر اشتباه فهمیده ام؛ نقد کنید تا درستش را پیدا کنم. اگر هم درست است که با نقد شما درست‌تر باشد. به خودم می‌گویم: حسام، هر مهارتی، هر قابلیتی که مقصودش این است که زندگی را برای بشر سهل‌تر و ممکن‌تر و مدیدتر کند؛ این حد مشترک، این خواستۀ عام انسان‌ها است.

پس تمام کسانی که دارند استعداد، قابلیت و توانمندی‌شان را به کار می‌گیرند که این بقا را برای ما وسیع‌تر و مدیدتر و زیاده‌تر کنند در قلمروی عمومی حرکت می‌کنند. میل به بقا و تولد یافتن و بودن، میل عمومی است. این عرصۀ عوام است.

مثلا فرض کنیم ایلان ماسک با اسپیس ایکس به کرۀ دیگری دسترسی پیدا کند و فرض کنیم که نیت هم جاه‌طلبی فردی و قدرت‌طلبی فردی نیست، یک هدف مشترک عمومی دارد و برای همۀ انسان‌ها فکر می‌کند، ما با یک آدم جاه‌طلبِ نوسان‌بگیر هم روبه رو نیستیم که با توییت موج ایجاد کند یا نوسان کریپتو بگیرد، یک انسان فرهیخته است که می‌خواهد عرصۀ جدیدی را برای زندگی آدمیان در کره‌ای دیگر فراهم کند که این بهترین فرض است.

در بهترین فرض هم در قلمرو عمومی هستیم. سفره را بزرگ‌تر کن. به جز زمین یک سفرۀ دیگر هم داشته باش. این عرصۀ عوام است. تمام دانشمندان و نخبگانی که کامپیوتر را از یک ماشین خارج از زندگی عمومی همگانی به این نقطه آوردند، که الان مقابل من یک دستگاه کامپیوتر است و من با شما صحبت می‌کنم، -کسانی مانند جناب بیل گیس- این‌ها خدمت بسیار بزرگ و ارزشمندی به بشریت کردند اما باز هم در عرصۀ عوام است. تمام این توانمندی‌هایی که علم به کار گرفته است تا واکسن تولید کند هم در عرصۀ عوام است.

طبیب سعی می‌کند طول حیات ما را افزایش دهد. فقیه در فقه به معنای اخص رابطۀ بین آدم‌ها را تنظیم می‌کند؛ جهاد، نکاح، بیع، کسب، وفات، ارث و همۀ این‌ها روابط میان آدم‌ها است برای این‌که حیاتشان را قاعده‌گذاری کند. حقوق‌دان و روان‌شناس چه می‌کنند؟ جامعه‌شناس و آن کارگری که در مزرعه بیل می‌زند چه می‌کنند؟ راننده وانتی که جنس جابه‌جا می‌کند چه می‌کند؟

این آدم‌ها همه در همین عرصۀ عمومی و مشترک، سهم‌های متنوعی را انجام می‌دهند. آیا بین این آدم‌ها نابغه وجود ندارد؟ اگر به تمایز میان آدم‌ها چشم ببندیم، که کار خردمندانه‌ای نکرده‌ایم. تمایز وجود دارد. یکی از امتیازات انسان نسبت به دیگر موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند؛ این است که انسان‌ها توانستند میان خودشان تقسیم کار کنند. توانستند در حوزه‌های مختلفی به تفکیک، فعالیت کنند.

اگر در یک جامعۀ حیوانی همه با هم به دنبال غذا می‌روند؛ در جامعۀ انسانی تقسیم‌های بیشتری از کار وجود دارد. پس این قابلیت آدم‌ها در به عهده گرفتن کارهای متنوع، خود یک تفکیک و یک تمایز است. حالا به جز این‌که ما کارهای متنوعی به عهده می‌گیریم؛ در همین کارهایی که بر عهده گرفتیم هم حد مختلفی از آشکاری داریم.

یکی نجار است اما یکی نجارتر است. خودش را بیشتر در نجاری آشکار می‌کند. یکی نقاش است اما یکی نقاش تر است. خودش را بیشتر در نقاشی آشکار می‌کند. این آشکار شدن بیشتر در یک موضوع را نبوغ می‌گوییم. نبغ یعنی آشکارگی. نبوغ یعنی آشکار شدن. نابغه نسبت به هم گروه‌های خود آشکارگی بیشتری دارد.

پس من نبوغ را کتمان نمی‌کنم ولی نابغه هم عامی است. خود نبوغ در عرصۀ عمومی مطرح می‌شود. هر کاری که شما انجام دهید برای این‌که زندگی طبیعی این گونۀ زندۀ بر روی زمین به نام انسان را توسعه دهید، تسهیل کنید، سفرۀ زیستن او را بیشتر پهن کنید، حد عمومی زندگی انسانی است.

هیچ‌کدام از این انسان‌ها بر دیگری اشرف نیستند. تمام این نبوغ و مهارت و استعداد چه زمانی ارزش پیدا می‌کند؟ وقتی این را آشکار کرده باشد. آشکارگی در زیستن به دست می‌آید. این با آن تقسیم‌بندی که به انسانی از بدو تولد بگوییم تو یک فرادست هستی، تو یک برتر داری، چون از فلان دست هستی، چون از فلان قومی، فرق می‌کند.

این نبوغ حاصل آشکار شدن و حاصل به فعلیت رسیدن است. بعد از این است که نابغه می‌شوی، نابغه در طبابت می‌شوی، دیگری نابغه در تجارت و دیگری نابغه در سیاست می‌شود. همۀ این‌ها دور سفرۀ عوامیت نشسته اند. بنابراین انسان خاص و انسان عام به معنای رایج نداریم بلکه عام و خاص وصف ساحت‌های مختلف زندگی است.

 

با توضیح مفصلی که خدمت شما گفتم، فهمم را از عرصۀ عمومی و عرصۀ عام و مشترک حیات تعریف کردم. عرصۀ مشترک، عرصۀ ضروری است. همۀ زنده‌های روی زمین برای عرصۀ مشترک تلاش می‌کنند. من و شمای آدمی هم در این عرصۀ مشترک ضرورتا فعال هستیم که زنده بمانیم و غذا بخوریم و دانه داشته باشیم و لانه داشته باشیم. این اقتضای طبیعت و حکم طبیعت است.

اما به نظر می‌رسد ساحت دیگری وجود دارد که خارج از چهارچوب طبیعت تعریف می‌شود. فَر و ورای بر طبیعت است. به همین جهت ضرورت نیست که همۀ انسان‌ها در آن عرصه پا بگذارند. ضرورت به معنای ضرورت طبیعی. این طور نیست که اگر کسی در آن عرصه نرود از گرسنگی تلف شود یا هوا به او نرسد و خفه شود. بلکه پا نهادن در آن عرصه یک مزیت است. یک استطاعت و قابلیت است.

برای من و امثال من که قابلیت پا گذاشتن در آن عرصه را پیدا نکردند؛ براساس فرمول‌ها و گمانه‌زنی‌ها و قیاس‌های عقلی، یک حدودی از ماجرا قابل تشخیص است. مانند کسی که در دامنۀ کوه ایستاده است و می‌بیند که از بالا سنگی افتاد. گمان می‌برد که این حرکت به واسطۀ یک محرکی است که از بالا سنگ را جنبانده است و به سمت پایین حرکت می‌کند.

بر این مبنا هم می‌خواهم گمانم را نسبت به آن ساحت خاص بگویم. ما در عالم طبیعت به دنبال علم بر جزئیات هستیم. یک به یک اجزاء عالم را بشناسیم، نسبت میان این‌ها را کشف کنیم و بر اساس این دانسته، زندگیمان را سامان دهیم.

میمون درک می‌کند که اگر نارگیل را به سنگ بکوبد؛ این نارگیل نسبت به آن سنگ شکست‌پذیر است و شکسته می‌شود. آن‌چه داخل نارگیل هست به تبع خودش سازگار است پس به عنوان غذا بلعیده می‌شود. سگ آبی درک می‌کند که اگر پایین درخت را بجود؛ درخت در این زاویه سقوط می‌کند. بر این اجرا علم دارد. اگر درخت سقوط کند، پشت آن سد درست می‌شود. از علم به این جزئیات حیاتشان را سامان می‌دهند.

من و شمای بشر هم همین کار را انجام می‌دهیم. پس عرصۀ عمومی زندگی این است که ما علم بر اجزاء پیدا کنیم. ما در شناسایی موجودات مختلف دانشمند می‌شویم. یکی حشره‌شناس می‌شود و دیگری جامعه‌شناس. تخصص‌گرایی می‌کنیم.

یکی متخصص گوارش، دیگری متخصص گوش میانی، دیگری متخصص بینایی می‌شود. بر این اجزاء اشراف پیدا می‌کنیم که بتوانیم بقای خود را توسعه بدهیم و بیشتر زندگی کنیم. اما در آن ساحت خاص، مسئله درک کل است نه درک جزء. یعنی موضوع این نیست که اجزاء درک شوند، موضوع این است که کل درک شود. خاص عرصۀ مواجۀ من انسان جزئی با امر کلی است. نقطۀ رویارویی متناهی با نامتناهی است.

وقتی بر چیزی علم پیدا می‌کنیم، احاطه بر آن پیدا می‌کنیم. ولی در عرصۀ خاص ما جزء هستیم در مواجه با امر کلی در احاطۀ او قرار می‌گیریم. این یک سطح دیگری از حیات است. یک جای دیگری است که من هم بلد نیستم بیشتر توضیح بدهم. چون من هم از آدم‌های مقیم در ساحت عمومی هستم. چه انسان‌هایی می‌توانند به این ساحت فَرِّ بر طبیعت قدم بگذارند؟ آدم‌هایی که فَرّ زیستند. من به این‌ها انسان فَرزی می‌گویم.

 

{خوب حسام چه فرقی کرد؟ این همه راه آمدی، این همه حرف زدی؟ باز هم رسیدی که یک محیط خاص وجود دارد. یک حیات فرای طبیعت وجود دارد که بعضی از آدم‌ها قابلیت درک آن را دارند. خوب این بعضی‌ها همان عام و خاص هستند.

تفاوت در این‌جاست، من آدم‌ها را به عام و خاص تفکیک نکردم. من ساحت‌های زندگی را به ساحت مشترک و ساحت خاص تقسیم کردم.}

هر کسی که در این ساحت عام زندگی می‌کند، باید با قواعد عام زندگی کند. یعنی این گونه نیست که یک انسان که مواجه با کل داشته و پا به عرصۀ اختصاصی گذاشته است؛ به حیطۀ عمومی بیاید و بگوید اهل این حیطه شما با من به گونۀ دیگری رفتار کنید. من با شما به گونۀ دیگری رفتار می‌کنم. چرا؟ چون من به آن ساحت خاص رفتم.

{آن ساحت خاص، ساحت خاص است و این‌جا ساحت عام. اگر در این‌جا زندگی می‌کنی باید با قواعد عمومی حیطۀ عام زندگی کنی. این‌جا که آمدی کسی مثل ما عوام هستی. بشری مثل ما هستی. این با ادعای ملکۀ انگلیس تفاوت دارد. که می‌گوید من از جانب خدا بر ملکه بودن شما برگزیده شدم. ادعای خاص بودنش را اسباب چیرگی بر ساحت عام کرده است.

اما آیا چنین ادعایی را بودا هم داشته است؟ آیا چنین ادعایی را شیخ اشراق هم داشته است؟ آیا این‌ها هم به مردم عادی گفته‌اند که ای مردم عامی شما برای امور جزئی زندگیتان باید به ما اتکا کنید؟ آیا شمس تبریزی چنین مطالبه‌ای را از عام مردم داشت؟ آیا شما در زندگی جلال الدین بلخی چنین طلبی را از مردم می‌دیدید؟ که بگوید ای مردم چون من اشراف هستم یا قدمی در آن وادی خاص گذاشته ام؛ پس در زندگی عمومی نسبت من با شما تغییر کرده است.

این‌ها اگر از آن ساحت خاص برای ما مردم عادی سوغاتی هم آورده باشند، آگاهی و تعالی و رشد دادن انسان است. سوغاتشان گرز و تبر و شمشیر استثمار نبوده است. ما را به اسیری نگرفته‌اند. این‌ها می‌دانند که برای رفتن به وادی خاص قل و زنجیر کار نمی‌کند. این‌ها کاسبی نکردند و دلال معرفت نشدند. کارگاه و نمایش و ورکشاپ نحوه مواجه با امر خاص برگزار نکردند. معرفت‌فروشی نکردند.}

 

خرید و فروش، داد و ستد، قدرت و… همگی ملزومات زندگی طبیعی و برای بازی عرصۀ عوام است. کسی نمی‌گوید که من خاص شدم. این خاص شدن را به خود نسبت نمی‌دهد و نمی‌گوید که من چیز دیگری شدم، پس به من امتیاز بدهید. می‌گوید یک ساحت خاصی وجود دارد اگر دوست دارید به دیدنش بروید. اگر خواستید بروید از این مسیر بروید. خاص بودن را به ساحت نسبت می‌دهد نه به خودش.

این‌که آدم‌ها را به عام و خاص تفکیک کنیم با این‌که ساحت زیست انسان را به عمومی و اختصاصی تفکیک کنیم متفاوت است. در ساحت عمومی همه یکپارچه زندگی می‌کنیم. همه مثل هم و در کنار هم هستیم. اگر کسی هم پا به عرصۀ خاص گذاشته است در این حد عمومی‌اش مثل ما زندگی می‌کند. غذا می‌خورد، امیالش را دارد و زندگی می‌کند.

پس در چه موردی تفاوت دارد؟ مبدأ میل و مقصد اراده‌اش متفاوت است. ادراکی از این هستی دارد که من ندارم. اصراری بر این‌که حتما همۀ شما باید در آن ساحت خاص قرار بگیرید هم ندارد.

این گروه نوادر و خواص خیلی زرنگ هستند و میان ساحت‌ها تردد دارند. یعنی در ساحت خاص خود زندگی می‌کند ولی من او را در منظر عامی می‌بینم. من به این‌ها رِند می‌گویم. این مسلک، مسلک رندان است. آن‌هایی که توانستند در نهان‌شان آن عرصۀ اختصاصی را درک کنند اما در عیانشان مثل ما زندگی می‌کنند. چون باید مثل ما زندگی کنند، راه دیگری وجود ندارد.

من آن واژۀ رند که جناب حافظ در ادبیات‌مان متجلی کرده است را قرض می‌گیرم و در معنایی که گفتم، در عرصۀ تفکر و حکمت استفاده می‌کنم. رند آن کسی است که قابلیت حضور در عرصۀ اختصاصی را دارد، اما در حلقۀ عامیان، زندگی عامیه خود را حفظ کرده است.

 

{خوب حسام همۀ این‌ها به جستار در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور چه ربطی داشت؟

آرتور شوپنهاور حکمت زندگی را در معنای عمومی و متداول بحث می‌کند. این نیست که ارفاق کرده است. این نیست که خواسته باشد دستی بر سر ما عوام کشیده باشد.

زندگی حق عام است. عرصۀ حیات و بقا، عرصۀ متداول است. عرصۀ معانی عمومی است. می‌توانی به عرصۀ خواص بروی و اکتشافاتت را با فلسفه تبیین کنی و به مردم بگویی. اگر پا گذاشته‌ای و درکی داری و می‌خواهی در قالب یک نظام فلسفی تبیین کنی و ارائه کنی هم مشکلی ندارد.

اما زندگی حق عام ما انسان‌ها است و حکمت زندگی خوراک عوامیت ماست. به همین دلیل او به حکمت زندگی که می‌رسد؛ می‌گوید در معنای متداول با شما صحبت می‌کنم و آن چیزی که ما از این پس در باب حکمت زندگی می‌گوییم مربوط به عرصۀ عمومی، عوامانه، عام و مشترک زندگی همۀ ما می‌باشد. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

 تقسیم مردمان به عوام و خواص تقسیم متداولی است. تفکرات مختلف با انواعی از شاخص‌ها به تقسیم و تفکیک مردم از یکدیگر پرداختند. آیا شوپنهاور «حکمت زندگی» را برای نوابع ارائه کرده؟ اگر حکمت زندگی یک «هنر» است و هنر قلمرو نوابغ، ما مردم عامی چه نسبتی با آن داریم؟ بحث با این پرسش آغاز شده و چهار نقد به تفکیک مردمان به عام و خاص ارائه کرده‌ام.

متن کامل جرعه سیزدهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی؛ که مهمان من حسام ایپکچی هستید.

هم‌پیاله‌های من سلام! وقتتون بخیر باشه. وقفۀ بین جرعۀ دوازده و سیزده طولانی شد. بیش از دو هفته فاصله افتاد و ناگزیر هم بود. به سبب کسالت من و نقاهت بعدش نتونستم سر وقت انجام وظیفه کنم. به هر حال خوشحالم که مجال هست؛ فرصت هست و می‌تونم باز هم بخونم و خدمت شما مشق پس بدم. بیش از این به مقدمه نمی‌گذرونم. جرعۀ سیزده گفتنی زیاده و بریم سراغ حرفمون.

همچنان سطر‌های نخستین پیش‌گفتار جستار در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور هستیم.

شوپنهاور جستارش را این گونه شروع کرد: “در این‌جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر که زندگی را به گونه‌ای سامان دهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد.”

چند کلمه‌ای جلوتر آمدیم تا شاید بتوانیم بحث را در اپیزود سیزدهم توسعه بدهیم و برای اپیزود چهاردهم با جزئیات بیشتری به موضوع سعادت برسیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

{ اما الان می‌خوام یک دقت نظر دیگری داشته باشیم بر بحث هنر و از اونجا یک نکته‌ای که تالیفی‌ست رو اضافه بکنم به سیر گفت‌وگومون.}

شوپنهاور گفت که جهان اراده و ایده است. آن‌چه که مربوط به رنج، سختی و گرفتاری است؛ مربوط به جهان اراده‌ها است. در جهان ایده صحبت از رنج نیست. اما از دید او دسترسی به این جهان ایده و یا انتقال آن چیزی که در این جهان ادراک می‌شود، با ابزاری میسر است که به این ابزار یا به آن شناخت، هنر می‌گوید. آیا دسترسی به این ایده یا مجهز بودن به این ابزار، دسترسی همگانی است؟ خیر. شوپنهاور می‌گوید که این دسترسی در اختیار نوابغ است.

اکنون می‌رسیم به بحث و پرسشی که در جرعۀ سیزدهم سرفصل تفکر ما می‌شود:

فرض و اگر نخست: اگر هنر یک شناخت یا یک امکان در اختیار نوابغ باشد.

فرض و اگر دوم: اگر حکمت زندگی یک هنر محسوب می‌شود.

آیا می‌شود از جمع این دو به یک گزاره رسید و بگوییم آن‌چنانی که هنر قلمروی نوابغ است، پس حکمت زندگی هم قلمروی نوابغ است. اگر به چنین برداشتی برسیم، سوال پیش می‌آید که به من چه؟ من که پذیرفتم در گسترۀ عوام هستم و از نوابغ نیستم. اگر قرار باشد حکمت زندگی فقط مربوط به یک گروه اقلی به نام نوابغ باشد؛ پس این تودۀ مردم که ما باشیم؛ با چه چیزی باید زندگی را سامان بدهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد؟ اگر هم بگوییم که حکمت زندگی در دسترس همگان می‌تواند قرار بگیرد و هنری همگانی است، سوال پیش می‌آید که مگر ما نگفتیم که هنر قلمروی نوابغ است؟ پس چطور این‌جا داریم از هنری صحبت می‌کنیم که در اختیار همگان قرار می‌گیرد؟

پاسخ این سوالات در متن هست. شوپنهاور که می‌گوید “من در معنای متداول با شما صحبت می‌کنم” غرض پاسخگویی به همین دغدغه است. چنان‌که در ترجمۀ انگلیسی هم عبارت common meaning آمده است، و من برای همین روز تاکید داشتم از ابتدا که نگوییم معنی ذاتی. ذات کلمات حوزۀ نخبگان نیست؛ بلکه اینجا بحث معنای متداول است و نه معنای ذاتی. در قلمروی آن چیزی که بین عموم مردم شایع است؛ صحبت می‌کند. آیا تنها کلمۀ حکمت در معنای عمومی آورده شده است؟ خیر. تمام این متن در معنای عمومی است. کل این جستار در طبقۀ معنای عمومی چیده شده است. “حکمت”، “هنر” و “سعادت” در این جستار، به همین معنا است. این کار ارزشمندی است که شوپنهاور انجام داده است و بسیاری از فلاسفه در تراز شوپنهاور قابلیت و توانمندی آن را نداشتند. به فهم من این یک توانمندی است که کسی بتواند دانش خود را از زبان تخصصی فاصله بدهد و با عامۀ مردم صحبت کند. خلبانی که به سادگی در چند هزار پایی سطح زمین پرواز می‌کند؛ از خلبانی که بلد است دیوار صوتی را بشکند؛ در ارتفاع پایین پرواز کند؛ پرواز آکروباتیک داشته باشد و از موانع عبور کند؛ ماهرتر نیست. غایت چیرگی یک اندیشمند بر حوزۀ تخصصی خود این نیست که فقط بتواند با نخبگان صحبت کند. بلکه مهارت وقتی است که تو بتوانی با هواپیمایی که به آن مسلط هستی؛ در ارتفاع پست هم پرواز کنی. این مگر به اغماض شدنی نیست. اگر متخصص بخواهد فن و دانش خود را در زبان توده پیاده و ارائه کند؛ ناگزیر است اغماض کند. به همین جهت در پیشگفتار شوپنهاور می‌گوید من مجبور شدم از نظام فلسفی خود فاصله بگیرم چون می‌خواستم با تودۀ مردم صحبتِ عام کنم.

{شما هم در حوزۀ تخصص خودتان تجربه کرده‌اید که وقتی یک طبیب یک پزشک می‌خواهد از سلامت عمومی با مردم صحبت کند، ناگزیر است که از ادبیات تخصصی خودش فاصله بگیرد و به زبان عامیانه حرف بزند.}

با زبان عامیانه حرف زدن حتما دقت ترمینولوژی تخصصی را ندارد. اما به وسیلۀ آن اشاعۀ دانش صورت می‌گیرد.

{شما اقتصاد را بخواهی به زبان عامه بیاوری؛ باید اغماض کنی. حقوق را بخواهی به زبان عامه بگویی باید اغماض کنی.}

حالا آیا فقط واژه است که به سطح عمومی تنزل پیدا می‌کند؟ یعنی آیا هنر خود امری است که فقط در قلمروی نخبگان باقی مانده است اما واژه خود را برای عامۀ مردم بیان می‌کند؟ این که کاری عبث می‌شود. اگر چیزی خود از دسترس منِ عامی دور باشد؛ چرا باید لفظی برای فهم آن آموخته شود؟ پس حکمت زندگی اگر چه هنر است؛ اما نه یک هنر فقط در لایۀ نوابغ. بلکه هنری است که من عامی هم اگرچه نمی‌تونم آب دریا را بکشم -آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی بتوان چشید- من به قدر خودم پیالۀ خودم را پر می‌کنم.

اما سوال دیگری که پیش می‌آید این است: وقتی از عام و خاص صحبت می‌کنیم، از کی داریم صحبت می‌کنیم؟ آیا منظورمان صف‌بندی کردن آدم‌ها است؟ و بگوییم بعضی از آدم‌ها عوام و بعضی خواص هستند؟

{این تفکیک آدم‌ها به عام و خاص قابل تامل است. من هم تاملاتی دارم که به قدر فهمم با شما در میان می‌گذارم.}

من چهار نقد به تفکیک مردم به عام و خاص دارم.

نقد نخست تجربۀ زیسته و فهم تاریخی است که از این تقسیم‌ها به دست آمده است. ثمرۀ این تقسیم چه بوده است؟ تاریخ نشان داده است که این تقسیم‌ها به استثمار و سلطۀ طبقه‌ای بر طبقۀ دیگر مشروعیت بخشیده است.

{یعنی یک اندیشمند دست از دنیا شسته‌ای در کلاس خودش، مکتب خودش، خلوت خودش گفته است که من انسان‌ها را نخبه و توده می‌بینم. طبقات متعدد می‌بینم. حالا با هر شاخصی که به این تقسیم رسیده، درست یا غلط. بعد این برگۀ پژوهشی و فهم این آدم که یک محقق بوده است افتاده به دست دکان دار قدرت. و با همین برگه گفته است: ها! این نژاد اشرف و برتر که می‌گوید منم. طایفۀ خردمند و غالب که می‌گوید، منم.}

بنابراین نقد نخست این است که این تفکیک به عام و خاص مغایر با ارزشی به نام شفقت است. شفقت در نظام فکری من یک ارزش ذاتی است. من هرجا در فکر کردن خود به جایی برسم که خروجی با اصل شفقت در تعارض باشد و به بی مهری ختم شود؛ در آن تجدید نظر می‌کنم. تفکیک آدم‌ها به طبقات متعدد مغایر با اصل شفقت بوده است.

نقد دوم این است که اگر در یک نظام فکری فلسفی تفکیک آدم‌ها به عام و خاص را ارائه دهم؛ چه ثمره‌ای خواهد داشت؟ این تفکیک به چه کسی ارائه می‌شود؟ به توده و عوام مردم؟

{این یک ادعا در خودش مستتر دارد. این که من ادعا کنم من جز خواص هستم. یعنی بگویم من خودم خاصم آی مردم و اگر خواستید خاص‌ها را بشناسید این روشش است. در ابتدا این ادعا ادعای بزرگی است، در ثانی فرض کنیم من از نوابغم به این معنا و معیار هم رسیده ام که کیا خاص هستند. خب چیکار با عامۀ مردم دارم؟ مگر قراره عامۀ مردم تشخیص بدن کی خاصه؟ اگر قرار باشد محک نابغه بودن تایید عوام باشد، که خود این نابغه طفیلی و عبد و بیچارۀ این عوام است. بردۀ عوام می‌شود.}

چه ثمره‌ای در این که بخواهم برای تودۀ مردم شاخص‌های نوابغ را بشمارم وجود دارد؟ اگر کسی به طور حقیقی نابغه باشد و ضرورتی در اثبات خود به مردم و جذب آن‌ها ببیند؛ حتما راه اثبات نابغه بودن خود به مردم را نیز بلد است.

{من چرا بیام براش متودولوژی تعریف کنم؟ که این متودولوژی به دست نااهل هم بیافتد و برود دکان استثمارش را بر پا کند.}

پس نقد دوم آن بود که اصلا این تفکیک سودی ندارد.

نقد سوم این است که نوابغ نوادر و نایاب‌ هستند.

{این طوری نیست که الان دو قالیچه پهن کنی؛ در جامعه فراخوان بدهی که نوابغ و خاص‌ها در قالیچۀ یک بایستند و عامۀ مردم بروند روی قالیچۀ دو بایستند. همه هجوم می‌آورند می‌روند روی قالیچۀ یک می‌ایستند. خب این قالیچه‌ای که اکثریت روی آن می‌ایستند، قالیچۀ عوام است. ولو این‌که همه خودشان به خودشان بگویند خواص.}

همۀ ما در قلمروی عوام هستیم. در صده‌ها و قرن‌ها مواردی نادر از نوابغ هستند. دکتر، مهندس، استاد دانشگاه و رهبر سیاسی همه عوام و در قلمرو‌ی توده هستند. این یک فهم غلط است که ما تصور می‌کنیم اگر فردی اقبال عامه پیدا کرد؛ نابغه است.

{رهبران سیاسی همین هستند دیگر! تهییج عوام می‌کنند! شما واقعا عقلتون و خردتون می‌پذیره کسی که مثلا به هر وعده‌ای تونسته عده‌ای از مردم رو دور خودش جمع بکنه بهش بگین نابغه؟ تهییج عوام، هیجان ایجاد کردن در توده، شاخص نابغه بودنه؟ فرض کنیم کسی که خیلی ثروت دارد، خب ثروت مزیته و قدرت ایجاد می‌کند. من در امتیاز آدم‌ها بر دیگران نقد ندارم. اونی که ثروتمنده امتیازی داره بر من. اما این معنای نابغه نبود. یا مثلا یکی توانایی ریاضی دارد، بهش بگیم نابغه، ولی اگر استعداد یکی بدنی است، به اون نگیم نابغه. چرا؟ چون استعدادش در یک حوزۀ دیگر است؟ نه.}

این تفکیک تفکیکی نیست که روا باشد. اگر این طور بخواهیم ببینیم -در این معنای نابغه- ما همه در حوزه‌های متنوع نوابغ هستیم و وقتی یک صفت همگانی شد؛ یعنی عامیانه و توده‌وار است.

پس نقد سوم این شد که نوابغ اساسا از نوادر هستند. آن‌قدر کمیاب که نیازی نیست من بخواهم برای آن قاعده‌ای تعریف کنم که گاهی شاید در این آسمان ظلمات ستاره‌ای بدرخشد. اگر هم چنین ستاره‌ای بدرخشد و ضرورت ارائه را ببیند؛ بهتر از من عامی بلد است خود را برای تودۀ مردم ارائه کند.

نقد چهارم به تفکیک عام و خاص، رسیدن واژه به ابتذال است. وقتی واژه‌ای را در سطح عمومی مطرح کنید؛ ناگزیر به ابتذال کشیده می‌شود. حکمت زندگی شوپنهاور نیز در سطح ابتذال حرکت می‌کند. {نگاه می‌کنید می‌بینید که یک عالمه انسان هستند که هیچ اندیشه‌ای را درک نکردند و نسبتی هم با اندیشۀ شوپنهاور ندارند، اما همه جا می‌گویند به قول شوپنهاور. این اقتضای صحبت در گسترۀ توده است. اگر کسی بیاید نابغه را به یک واژۀ مبتذل عامیانه تبدیل کند، از فردا همایش راه می‌افتد. همایش دو روزۀ چگونه نابغه باشیم؟ فلان جا آکادمی می‌زند: آکادمی نابغه پروری، سطح مقدماتی و سطح پیشرفته. فلان جا می‌آید آزمون برگزار می‌کند و مدرکش را صادر می‌کند: مدرک نابغه‌گری سطح یک، مدرک مربی‌گری نابغه شدن سطح فلان.}

بر این اساس ترجیح من این است که بی خیال تفکیک مردم به عام و خاص بشویم. ما همه عوام هستیم. در دنیای عوامانه خود، حوزه‌های امتیازات ما متفاوت است.

{من بلدم خوب حرف بزنم و اون یکی بلده خوب پیچ سفت کنه. یکی بلده خوب نون بپزه. ما هممون هم گیر همیم. همین منی که دارم بلبل زبونی می‌کنم چند روز پیش اگر دکتر نسخه‌ام رو نپیچیده بود؛ نگفته بود که باید چی بخورم؛ الان مرده بودم. اون پرستاری هم که زحمت کشید اومد تزریق من رو انجام داد؛ سرمم رو زد؛ بهم رسیدگی کرد؛ اون هم اگه نبود من تلف بودم. پس اون هم در این چیزی که من دارم می‌گم سهم داره. همین فقط اینا؟ نه والا! به من گفتند باید کته بخوری؛ باید نون بخوری؛ باید موز بخوری. اونو یه دهقان درست کرده بود؛ اینو یه شاطر درست کرده بود؛ اینو یه راننده وانتی زحمت کشیده بود بارش رو زده بود از اونجا آورده بود تو شهر ما. اینور یه دکون‌داری داشت می‌فروخت. آقا یه سلسله‌ای از امتیاز‌ها دور هم جمع شدند که من الان دارم چار کلمه حرف می‌زنم. چطور می‌شه گفت که نه؛ نابغه‌اش من باشم؛ همۀ صف پشت سر من توده! ما همه عوامیم و حوزه‌های امتیازمون با هم فرق داره.}

این نقد‌هایی که من عرض کردم به فساد‌ها و گرفتاری‌هایی که از تقسیم مردم به عام و خاص پدید می‌آید جای خود و آدم‌هایی که آمدند عام و خاص را طوری تعریف کرده‌اند که خودشان جز خواص باشند هم جای خود. اما در تاریخ حیات بشر که تماشا می‌کنیم، آیا تجربیاتی نبوده است که بسیار نادر و متفاوت از تجربیات همگانی باشد؟ از آن سمت ماجرا، آیا چیزی به نام تجربیات خاص داشتیم یا نداشتیم؟ اگر داشتیم چگونه این صحن‌ها را از هم جدا کنیم و بگوییم آن سمت صحن عوام و این سو صحن خواص است؟ اصلا تفکیک را با چه بیانی ارائه بدهیم که هم انکار واقعیت نکرده باشیم و هم تا حد ممکن از این گرفتاری‌ها و ازین فساد‌های مربوط به تعریف عام و خاص جلوگیری کنیم؟

من روایتی دارم از این ماجرا که به آن بیشتر فکر می‌کنم. شما نیز بیشتر به این سوال فکر کنید و ادامۀ بحث به جرعۀ چهاردهم موکول می‌شود. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

[sonaar_audioplayer playlist_type=”predefined” playlist_title=”پیاله نخست” artwork_id=”” feed=”https://shenoto.com/service/api/play/c2c2d896-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3″ feed_title=”جرعه دوازدهم” player_layout=”skin_float_tracklist” hide_progressbar=”default” display_control_artwork=”false” hide_artwork=”true” show_playlist=”false” show_track_market=”false” show_album_market=”false” hide_timeline=”false”][/sonaar_audioplayer]

 

متن کامل جرعه دوازدهم

این مِی است که می‌شنوید. جرعه‌ای از سلسله جستارک‌های شفاهی با طعم حکمت زندگی؛ که مهمان من حسام ایپک‌چی هستید.

همچنان در سطرهای اول پیش گفتار کتاب در باب حکمت زندگی هستیم. با هم تا این‌جا رو خوندیم که شوپنهاور می‌گه: “در این‌جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر.” به کلمۀ هنر که رسیدیم قلابمون گیر کرده. لنگر انداختیم و پیرامون هنر داریم می‌اندیشیم.

جرعۀ قبل به این گزاره رسیدیم. به این جمع‌بندی که هنر نزد نوابغ است. خب حق داریم اگر این سوال در ذهن ما شکل بگیره خب نابغه کیه؟ نوابغ کی باشن که هنر نزد اون‌ها باشه؟ پس در این جرعه می‌خوام دربارۀ گزارۀ نابغه کیست؟ با هم فکر کنیم.

شوپنهاور بر این باور است که هنر سطحی از شناخت و عمقی از فهم است. در واقع گونه‌ای از تماشا و نظاره‌گری است. اما چه نوعی از نظاره‌گری؟ آن‌گونه که فارغ از اصلِ دلیلِ کافی، بتوانیم جهان را نظاره کنیم. آزادِ از اراده بتوانیم هستی را تماشا کنیم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

اصلِ دلیلِ کافی در فلسفۀ شوپنهاور نقش پررنگی دارد. سطرهای ابتدایی کتاب هم با همین کلمات شروع می‌شوند. ما در مِی به این مبحث وارد نمی‌شویم. این بخش برای افرادی است که می‌خواهند فلسفۀ شوپنهاور را بفهمند. ما فقط می‌خواهیم کتاب در باب زندگی را بدانیم. جمله‌ای از آن، مثل این‌که کسی، آزاد از اراده بتواند جهان را تماشا کند؛ این جملۀ ثقیلی است که ما راحت از پس آن بر نمی‌آییم. پس برای چه این جمله گفته می‌شود؟ به سه دلیل: دلیل ابتدایی این‌که از اکنون در ذهن خود داشته باشیم که ما شوپنهاور را نفهمیدیم.

{آخه این گرفتاریه که ما با دو تا قصه خوندن، چهار تا سرچ اینترنتی و کمی سخنرانی و درس گفتار شنیدن بگیم ما شوپنهاورشناس شدیم. نه والا این‌طوری نیست.}

پس ابتدا بدانیم که شوپنهاور بزرگ‌تر از آن چیزی که ما در این‌جا صحبت می‌کنیم، هست و اندیشیده است. یک نمی‌دانم گوشۀ ذهن خود نگاه داریم که سپس به می‌دانم تبدیل کنیم. نکتۀ دوم همان بحث نگریستن و شناخت و تماشا است. یعنی هنر گره‌خورده با نوعی از معرفت است. هنر سطحی از فهم است و بنابراین به صورت الزامی یک دستاورد، ابزار، خروجی، کالایی قابل فروش و … ذات هنر نیست. اصالت هنر در یک شناخت و یک معرفت هست. اما نکتۀ سوم این است که هنر در جهان مطرح می‌شود. یعنی ما اگر بخواهیم هنر از نگاه شوپنهاور را بفهمیم ناگزیر هستیم که جهان را از نگاه شوپنهاور فهمیده باشیم.

مکرر در جرعه‌های سابق عرض کردم که اثر اصلی شوپنهاور به زبان فارسی با این عنوان ترجمه شده است: “جهان همچون اراده و تصور”. یک تلقی غیردقیق و ناصحیح این است که بسیاری از ما برداشت کردیم که شوپنهاور یک سطح از جهان را معرفی می‌کند. در صورتی که این کتاب بیانگر دو جهان است. یکی جهان همچون اراده و دیگری جهان همچون تصور. در معرفی شوپنهاور، برای بسیاری از ما این‌گونه نقل شده است که شوپنهاور فیلسوف رنج، فیلسوف بدبینی و سیاه‌بینی است. ملال، رنج و درد در ادبیات شوپنهاور بسیار پرتکرار است. همۀ این موارد درست است اما کامل نیست. لازم است که ما بدانیم تمام این رنج‌ها و دردهایی که از زبان شوپنهاور می‌شنویم فقط و فقط مربوط به جهان نخست است. این، جهانِ همچون اراده است که انباشتۀ از درد و رنج است. اما در جهان دوم اساسا درد مطرح نیست. به همین خاطر شوپنهاور می‌گوید که اصلا حض، یعنی تماشای منظرۀ تماشای دوم. توضیح مبسوط این ماجرا در بضاعت من نیست. اگر مشتاق بیش‌تر دانستن در این مورد هستیم باید به سراغ منابع اصلی برویم. اگر کسی به دنبال تحقیق دقیق‌تر بود؛ جستار شوپنهاور در مورد متافیزیک زیبایی را مطالعه کند. پس سه دستاوردی که تا این‌جا داشته‌ایم: یکی این بود که بدانیم؛ ما با این چند دقیقه و چند کتاب شوپنهاورشناس نشده‌ایم و موضوع بسیار ثقیل‌تر از این حرف‌ها است. دوم این‌که هنر سطحی از معرفت و یک گستره از شناخت است و سوم این‌که مربوط به جهان اما جهان دوم است؛ یعنی جهان مربوط به تصور.

به جا است اگر کسی اکنون از من بپرسد “خب خود تصور چیه؟”

در ترجمۀ اثر آرتور شوپنهاور من سه تعبیر فارسی یا سه جایگزین و معادل فارسی شنیدم. یکی “جهان همچون اراده و تصور” است -ترجمه‌ای که آقای رضا ولی یاری انتخاب کرده‌اند- و بنابر تصدیق بسیاری از فیلسوفان و اساتید، این ترجمه دقیق‎ترین ترجمه است. یکی ترجمه با عنوان بازنمود است. یعنی “جهان همچون اراده و بازنمود” که در بعضی از مقالات من دیدم. سوم “جهان همچون اراده و نمایش” است که من فقط در زیرنویس کتابِ در باب حکمت زندگی دیدم که جناب مبشری ترجمه کرده‌اند. به نظر من این تمایز در ترجمه‌ها به خاطر این هست که به سراغ متن انگلیسی و در واقع به سراغ ترجمۀ انگلیسی رفتند. در خود ترجمه‌ای که به زبان انگلیسی ارائه شده، دو عنوان برای کتاب انتخاب شده است. افرادی که بازنمود یا نمایش را انتخاب کرده‌اند؛ به فهم من معادل representation را قرار داده‌اند و آن ترجمۀ دقیق‌تر، ترجمۀ کلمۀ idea است که به عنوان تصور ترجمه شده است. اما به فهم منِ ناقابلِ کم‌ترین، تصور هم ترجمۀ صحیحی نیست. چرا؟ نه به دلیل آن که نظیر به نظیر، کلمه به کلمه، دقیق برگردان نشده است، نه. این ترجمۀ کلمۀ آلمانی Vorstellen است که نزدیک به همین کلمۀ تصور است. بحث من لغت نیست بلکه معنا و مفهوم است. مختصر هم عرض می‌کنم چون بحث به حاشیه می‌رود و نمی‌توانیم راجع به هنر صحبت کنیم. تصور موخر بر شیء است. تصور امتداد شیء در ذهن شناسا است. منبع پیچیده‌ای هم نمی‌خواهد. همین جناب علامه مظفر، منطق که نوشتند -که هر کسی سراغ منطق آمده؛ احتمالا اولین کتابی که خوانده؛ همین کتاب است- در تعریف علم می‌گفت: العلم هو الصوره الحاصله من الشیء عند العقل. یعنی علم تصور شیء در عقل است. این تصور در معنای درست است. یعنی انعکاس شیء در عقل. اما آن‌چه شوپنهاور در موردش صحبت می‌کند، مقدم بر شیء است. نمی‌دانم در فارسی چه کلمه‌ای باید بگذاریم تا این معنا رو انتقال دهد اما نزدیک‌ترین کلمه به این نگاه شوپنهاور، همان کلمۀ انگلیسی idea و همان چیزی است که ما به آن ایده می‌گوییم. از قرابت تفکر شوپنهاور با افلاطون هم بر می‌آید که منظور شوپنهاور ایده بوده است. کما این‌که نگاه شوپنهاور به ایدۀ افلاطونی بسیار نزدیک است.

اما ایده چیست؟ برای این‌که بدانیم ایده چیست یک سلسله بحث می‌خواهد و یک معلم خبره. که بگوید و من و شما از او بشنویم. این‌قدر بدانیم که ایده چیزی‌ است که شیء بازتاب آن است و پیرو آن به وجود می‌آید.

{خیلی از ما شاید این عنوانِ مُثُل افلاطونی رو شنیده باشیم. مثالی که افلاطون در کتاب جمهور آورده و یک غاری رو مثال زده. گفته فرض کنیم ما به یکسو داریم نگاه می‌کنیم و یک تصاویری رو داریم می‌بینیم. فرصت و اجازۀ اینو نداریم که برگردیم و پشت سرمون رو ببینیم. در غل و زنجیر هستیم. تصاویری رو داریم تماشا می‌کنیم و فکر می‌کنیم این یعنی هستی. از قضا یک نفر از این غل و زنجیر در می‌ره، رها می‌شه و می‌ره می‌بینه ای دل غافل! یه چیزی اون بیرون هست که در برابر شعلۀ آتشی قرار گرفته و ما داریم سایه‌هاش رو می‌بینیم. این سایه‌ها رو فکر کردیم حقیقته در صورتی که حقیقت کلا یه چیز دیگه بود و این‌ها فقط سایه‌هایی از اون حقیقت است. اون حقیقت و عالم خارجی به عنوان عالم مثالی معرفی شده، این مُثُل ترجمه‌ای است که برای idea انتخاب شده و من تصور می‌کنم ما الان ایده رو راحت‌تر می‌فهمیم تا مُثُل.

یک مثال خیلی خیلی رقیق شده بگم -یعنی انقدر رقیق که سایه به سایۀ غلط نشسته ولی فکر می‌کنم خودم این‌طوری بهتر می‌فهمم و بهتر هم می‌تونم بیان کنم.- شما قبل از این‌که چیزی رو خلق بکنید یا پدید بیاورید، فرض کنید یک نقاش هستین. قبل از این‌که نقاشی بخواد روی بوم متجلی بشه؛ اول این نقاشی کجا پدید می‌آید؟ آیا غیر از این هست که ایده‌ای در ذهن شماست که بعد این ایده در عالم خارج، نمود پیدا می‌کنه و می‌شه یک چیز؟! همین مثال رقیق شده و ناقص رو بزرگ کنیم در حد هستی.}

این‌گونه که گویی تمام چیزهایی که ما اکنون می‌بینیم؛ ایده‌ای بوده و وقتی آن ایده محقق شده و اتفاق افتاده است؛ ما از آن این تصویر را می‌بینیم. ولی واقعیت این است که سمفونی بتهوون یک ایده در ذهن او بوده است. نقاشی ونگوک و پیکاسو یک ایده در ذهن او بوده استما دسترسی دقیق به ایده نداریم. نمی‌دانیم آن ایده چیست؟ ولی نمودی از آن را در قالب یک سمفونی، در قالب یک معماری، در قالب یک نقاشی، در قالب یک شعر می‌بینیم. پس به این تعبیر حقیقت هنر همان ایده است. پس آن ایده حقیقت هنر است. با مقدمه‌ای این چنین طولانی، برسیم به این که نابغه کیست؟

نابغه کسی است که امکان تماشای ایده‌های این هستی را دارد. از نگاه شوپنهاور نابغه کسی نیست که یک عملیات ریاضی را به صورت ذهنی انجام می‌دهد. نابغه کسی نیست که با دو دستش شمشیر می‌زند. نابغه کسی است که می‌تواند آن ایده را ببیند. آن هنر با شناخت حقیقت این هستی و جهان تنیدگی دارد. خود شوپنهاور هم بی تعارف می‌گوید: آدم‌های کمی هستند که می‌توانند به این سطح از معرفت برسند. دقت کنید که نمی‌گوید “فلاسفه”. می‌دانید که شوپنهاور یک فیلسوف ادیب است. بسیار به کلمات مسلط و پرمطالعه است. از شرق و غرب خوانده است و ادیان و آیین‌های متعدد را می‌شناسد. با اسلام، بودیزم، مسیحیت، یهودیت آشنایی دارد. متون کهن دیگران را -مثلا همین گلستان سعدی ما را- خوانده است. در باب زیست شناسی، شیمی و فیزیک مطالعه دارد. پس اگر منظورش فیلسوف بود، می‌گفت فیلسوف ولی می‌گوید “نابغه”. تعریف نابغه هم همین است. بنابراین اصلا اگر کسی در قلمرو ایده‌ها وارد نشده و به گسترۀ متافیزیک نرسیده باشد؛ در ادبیات شوپنهاور داخل در بازی نوابغ نیست. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

[sonaar_audioplayer playlist_type=”predefined” playlist_title=”پیاله نخست” artwork_id=”” feed=”https://shenoto.com/service/api/play/c2b64889-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3″ feed_title=”جرعه یازدهم” player_layout=”skin_float_tracklist” hide_progressbar=”default” display_control_artwork=”false” hide_artwork=”true” show_playlist=”false” show_track_market=”false” show_album_market=”false” hide_timeline=”false”][/sonaar_audioplayer]

 

در جرعه یازدهم به «هنر» از نگاه آرتور شوپنهاور پرداخته‌ام. یادتان هست که در جرعه قبل به کلمه «هنر» و نقش آن در درک معنای «حکمت زندگی» رسیدیم؟ حالا با اشاره به سطرهایی از کتاب جهان همچون اراده و تصور، کمی بیشتر به هنر خواهیم اندیشید.

تقسیم بندی مردمان به عامی و نابغه در این جرعه مورد بررسی قرار گرفته است. این تقسیم بندی در سراسر تفکر و اندیشه شوپنهاور قابل رصد است و در درک مفهوم هنر هم ردپایی از این تقسیم وجود دارد.

متن کامل جرعه یازدهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

سلام به شما اهل مِی! امیدوارم که حالتون خوب باشه. تندرست باشید. هم خودتون هم خانوادۀ محترمتون در عافیت این روزها را پشت سر بذارید. واقعا مقدم بر هر موضوعی لازم است که تلاش کنیم برای تندرستی و سلامتی؛ چرا؟ دقیقاً مثل حاکمی که اگر در سرزمین خودش به ثبات و تسکین نرسیده باشه نمی‌تونه به قلمرو بزرگتری فکر بکنه؛ ما هم در سرزمین بدن خودمون اگر جنگ و نزاع باشد نمی‌تونیم به کشورگشایی فکر بکنیم. توسعۀ قلمرو تفکر مربوط به وقتی می‌شه که این فکر از سرزمین خودش آسوده باشه. یعنی با بدن خودش در صلح باشه. بعد از اینه که می‌تونه به ماورای جغرافیایی این بدن فکر بکنه و به مقوله‌هایی برسه از جنس حیات، از جنس زندگی و از جنس خودِ خودِ بودن. بنابراین احوال‌جویی و آرزوی تندرستی که در ابتدای اپیزودها دارم به عنوان مقدمه واجب است. نه صرفاً به عنوان یک حال‌واحوال یا گفت‌‌وگوی محاوره‌ای. خب با این پیش‌‌درآمد بریم برسیم به موضوع جرعۀ یازدهم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

در جرعۀ دهم سطر اول پیش‌گفتار به سطر دوم آمدیم.

“در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملاً به معنای متداول آن به کار می‌برم. یعنی به معنای این هنر… ”

ما در کنار واژۀ هنر خیمه می‌زنیم. چرا؟ چون خود شوپنهاور رویکرد تعریف می‌کند. سرعت گفت‌وگو در ادامۀ بحث تند‌تر می‌شود اما در پیش‌گفتار ضرورت دارد که درک کنیم وقتی شوپنهاور از حکمت زندگی صحبت می‌کند؛ موضوعش چیزی از جنس هنر است. در انتهای جرعۀ دهم سوالاتی پراکنده برای مشتاق کردن ذهن به اندیشیدن پیرامون هنر عرض شد که در جرعه یازدهم با تمرکز بیشتری در باب هنر صحبت می‌شود.

{من بر یک وسوسۀ بزرگی می‌خواهم غلبه کنم و در باب هنر از نظرات آرتور شوپنهاور عبور نکنم. تصور کنید که سر یک میزی نشستید و دیسی هم جلوتون هست ولی یک چیز خوشمزه‌ای توی اون دیس بغلی هست و شما از باب ادب نباید شیرجه بزنید توی میز و برید سراغ اون یکی دیس. من الان همچین حالی دارم. یعنی توی دیس بعد از شوپنهاور دارم چیزهای خوشمزه‌ای می‌بینم. انواع اندیشه‌هایی که بعد از شوپنهاور که پیرامون فلسفۀ هنر مطرح شده. دیس لذیذی مثل اندیشه‌های جناب هایدگر در باب خاستگاه هنر و امثال اون. اما می‌خواهیم سراغش نریم و وفادارانه به متن در چارچوب چیزی که می‌خواهیم صحبت بکنیم باقی بمونیم.}

در باب حکمت زندگی، شوپنهاور به کلمه هنر رسیده است؛ پس می‌خواهیم هنر از نگاه او را درک کنیم. وقتی می‌گوید هنر، چه فهمی پشت این واژه نهفته است؟ فهم شوپنهاور را از کجا باید درک کنیم؟ جامع‌ترین اثر او جهان همچون اراده و تصور است اما لازم است یک نکته را آویزۀ گوش داشته باشیم. شوپنهاور یک فیلسوف پساکانتیست است. پساکانتی بودن یعنی او اندیشۀ خود را در ادامۀ پروژۀ فکری کانت تعریف کرده است. این عبارت به طور الزامی یک شاخص زمانی نیست وگرنه به هرکسی که پس از کانت زیسته است باید پساکانتی گفت. کانت کیست؟ کانت یک اندیشمند و نابغه‌ای است که فقط از عقل استفاده نکرده است تا دیگر چیزها را بفهمد بلکه پروژۀ فکری او شناخت خود عقل بوده است. کانت در مورد عقل محض فکر کرد و وقتی شوپنهاور می‌گوید اگر آن را نفهمیدی سراغ من نیا؛ حرف بیراهی هم نمی‌زند. وقتی تو طبقۀ یک تا چهار را نداری نمی‌توانی طبقۀ پنج تا شش را پیش بروی. با این کار شوپنهاور چه کسانی را از درک فلسفۀ خود حذف می‌کند؟ تقریباً همه را. این جملۀ تلخی است ولی نمی‌شود‌ با تعارف پیش رفت. میلیاردها نفر روی زمین زندگی می‌کنند و تعداد افرادی که از این مجموعه می‌توانند کانت بفهمند بسیار ناچیز است. آیا مایی که نمی‌توانیم کانت را بفهمیم لکۀ ننگیم؟ نه! همانطور که بسیار کم هستند آدم‌هایی که بتوانند وزنه‌ای که رضازاده بالای سر برد را بالای سر ببرند یا کم کسانی می توانند مثل شجریان چه‌چه بزنند. جهان هر روز یک مارادونا تولید نمی‌کند. کانت هم یک پدیده و یک نابغه است. اینطور نیست که مثلا دو ترم دانشگاه کانت خواندی بعد کانت شناس شوی. نه! عمدۀ کسانی که در مورد کانت صحبت می‌کنند تماشاچی‌های روی سکو هستند. یعنی مارادونا وسط زمین بازی می‌کند؛ اما میلیون‌ها آدم در تلویزیون و هزاران نفر در استادیوم دارند هنرنمایی این فوتبالیست را تماشا می‌کنند. بشریت به طور عمده تماشاچی نبوغ نوادرش است. میتواند از آن‌ها استفاده کند اما الزامی بر چیرگی بر تمام نبوغ آن‌ها نیست.

پس بسیار بی‌تعارف من اقرار می‌کنم که جزء نفهمیده‌های فلسفۀ شوپنهاور هستم. آن‌چنانی که نفهمیدۀ فلسفۀ کانت هستم. اما به عنوان یک تماشاچی روی سکو برای اینکه هنر در اندیشۀ شوپنهاور را بتوانم درک کنم؛ به سراغ جلد اول کتاب او، دفتر سوم می‌روم و چند سطری از آن را عرض می‌کنم تا با همدیگر پیرامون آن تعمل و تفکر کنیم.

{من یک جملۀ تسلی بخش بگم بعد برم سراغ ادامۀ عرضم. ببینید اینکه می‌گم ماها کانت را نمی‌فهمیم خیلی جای غصه نداره‌ها. خود کانت دوازده سال زمان برده که خودش را بفهمه. یعنی جز اندیشمندانی هست که توی دهۀ ششم زندگیش یک اثر ماندگار خلق کرده خیلی دیرتر از بقیۀ فیلسوف‌ها مثلاً خود شوپنهاور این کتابی که می‌گیم جهان همچون اراده و تصور را در سی سالگی نوشته و دوازده سال سکوت کرده تامل کرده نه مطلبی منتشر کرده نه مقاله‌ای نه کتابی و فقط به اندیشۀ خودش پرداخته است. بعد شوپنهاور که می‌گه کسانی هستند کانت را نمیفهمند؛ منظورش مردم کوچه و بازار نیست چون‌که اون‌ها رو که اصلاً تو بازی نمی‌گیره. او به امثال هگل و فیشر و فیلسوف‌های هگلی زمان خودش را به این‌ها می‌گه شما نمی‌فهمید. حالا نمی‌فهمید هم لفظ منه‌ها! من تازه خیلی مودبانه می‌گم! او چیزی دیگری می‌گه! یعنی خیلی تیز و بعضا توهین‌آمیز صحبت می‌کنه با دیگران! حالا این کتاب در باب حکمت زندگی را که با هم بریم جلو می‌بینید زبانش زبان تیزی هست و تازه این کتاب مال سن مهربونیشه!}

این مقدمه برای شناخت اندیشۀ شوپنهاور ضرورت دارد. چرا؟ چون شوپنهاور اندیشمندی است که بسیار مرزبندی پر رنگی بین تودۀ مردم و خواص مردم دارد. دسته‌بندی آدم عادی و آدم نابغه دارد و بسیار صریح می‌گوید فلسفۀ من برای نوابغ هست. یعنی اگر آدم عادی هستی؛ چیز زیادی از این اثر من گیرت نمی‌آید. خب این به چه کار ما می‌آید؟ وقتی او از هنر هم دارد می‌گوید؛ هنرش تفکیک شده است. یعنی سطحی از هنر را قائل است که برای نوابغ است و همچنین سطحی از هنر را قائل است که این هنر عوام مردم و آدم‌های معمولی است. صرف نظر از اینکه ما این دسته‌بندی را بپذیریم یا نپذیریم. البته که دغدغه‌ هست و من به این فکر می‌کنم و در خود این پروژۀ فکری انسان فَرزی، پاسخ به این سوال اهمیت دارد؛ که آیا هر انسانی می‌تواند فَرزی باشد؟ یا فَرزی بودن دغدغۀ سطح مشخصی از آدم‌ها است. اما اکنون شوپنهاور مفروض گرفته است که ما آدم عادی، آدم نابغه داریم.

حالا با این مقدمه، بریده‌ای از کتاب را بشنویم.

در کتاب جهان همچون اراده و تصور، صفحۀ 197، سطر 25:

{اینکه من رفرنس می‌دم برای اینه که ادب مطالعۀ خودمون را رعایت بکنم. نیازی نیست شما کتاب را بخرید. آنقدری که ضرورت صحبت ما باشه من توضیح می‌دم. یک داخل پرانتز مهم هم بگم. متنی که چنان عمقی داشته است که شما به عنوان تکست پذیرفتید که بر مبنای اون فکر کنید؛ این متن باید شمارۀ سطر بخوره. یک وقت ما داریم جزوۀ یک معلم می‌خونیم یا یک کتاب سطحی می‌خونیم که از هر ده صفحه‌اش شاید یک پاراگراف متن بدردبخور در بیاد؛ اونجا کاری نداریم. ولی متنی مثل متن شوپنهاور، متنی مثل متن هایدگر، مثل متن کانت، مثل اشعار مولوی -یعنی لزوما نمی‌خوام از اونور بگم- این‌ها باید شمارۀ سطر بخوره. چون شما سر کلاس یا وسط بحث نمی‌تونی خط بشماری که این چندمیه. از قبل صفحه‌ای رو پیش‌مطالعه کردید و با پیش‌مطالعه وارد شدید. برای بحث کردن و یاد گرفتن و یاد دادن هم باید شماره زده باشید. تو خیلی از این کتاب‌هایی که می‌بینید هرچند سطر یک بار شمارۀ سطر را زدند؛ علتش همینه. پرانتز را ببندم این فقط از باب روش مطالعه بود.}

در سطر بیست و پنجم ترکیبی را به نام محتوای پدیدار آورده است. سطر را می‌خوانم: ” لذا این دقیقاً نقطۀ مقابل آن نگرشیست که تنها به دنبال محتوای پدیدار …”. ادامه را نمی‌خوانم، چون کلماتی دارد که ما هنوز تعریف نکرده‌ایم. موضوع و فضای بحث چیست؟ شوپنهاور می‌گوید آدم‌هایی در این عالم هستند که وقتی دارند زندگی می‌کنند دغدغه‌شان این است که به محتویات پدیدارهای پیرامون خودشان فکر کنند. در صفحۀ قبل کتاب مثال زده و گفته است: این‌ افراد چراغ دستشان نیست که فقط جلوی پای خود را روشن کنند؛ بلکه خورشیدی‌ هستند که فضای بزرگتر از جلوی پای خود را روشن می‌کنند. این گروه خاص، این خورشید‌ها، این کسانی که دارند به محتوای پدیدار فکر می‌کنند، از نظر شوپنهاور نوابغ و خاص‌های روزگار هستند.

اینجا به جمع‌بندی کلیدی جرعۀ یازدهم می‌رسیم.

شوپنهاور می‌گوید هنر نزد نوابغ و آدم‌های خاص ابزار انتقال است.

{پس چی شد ماجرا؟ ببینید شوپنهاور داره تمام پدیدارها را مثل کاسه‌هایی می‌بینه که توش محتویات وجود داره و می‌گه این محتویات خوراک نوابغ است یعنی عوام مردم اصلاً دنبال این نمی‌روند که ببینند توی کاسه چیه. فقط این‌ها را استفاده می‌کنند! به اندازه‌ای که روزمرگی و معیشتشون سپری بشه! اما یک عده‌ای هستند که می‌خواهند برند ببینند توی هر حادثه، رخداد و پدیدۀ پیرامونیشون چه محتوایی نهفته است؟ خب اگر این عده توانستند به شناخت این محتوا برسند؛ اونوقت چطوری باید شناخت خودشون را به ما منتقل بکنند؟ متوجه شدید عرضم چجوری شد؟}

آن عدۀ قلیل و نادر نوابغ که توانستند به محتوای جهان – که کاملا موضوع کتاب شوپنهاور است- دست پیدا کنند؛ وقتی این محتوا را درک کردند؛ باید به طریقی به دیگران انتقال بدهند یا لااقل اگر میل داشتند که به دیگران انتقال بدهند به ابزاری نیاز دارند. شوپنهاور به آن ابزار هنر می‌گوید. این هنر است در معنایی که برای نوابغ مطرح می‌شود. از کجا می‌گوییم؟ صفحۀ 196، سطر ششم از هنر به عنوان وسیله یاد می‌کند.

{من روی کتاب نمی‌خونم چون کلمات را اونوقت باید دونه دونه توضیح بدم و توی این جرعه جا نمی‌شه و اصلاً موضوع الانمون هم نیست.} پس آرتور شوپنهاور صریح می‌گوید هنر، وسیلۀ انتقال شناخت نخبگان از محتوای پدیدارها است. اما رویکرد دوم را برای شما از کتاب می‌خوانم. این همان سطر ششم انتهای سطر است و بعد سطر هفتم. “در حالت دوم، عین خیالی برای خلق افکار باطلی به کار می‌رود که با خودخواهی، هوا و هوس شخص سازگارند و در لحظه تولید لذت می‌کند.” دو سطر پایین‌تر کاری که یک انسان عادی با خیالش انجام می‌دهد را توضیح می‌دهد. می‌گوید “وی به سهولت تصاویری را که تنهایی او را لذت‌بخش می‌سازد؛ با واقعیت در خواهد آمیخت.” در ادامه اینطور توضیح می‌دهد که “این تخیلات انواع داستان‌های معمولی را به جامعه عرضه خواهد کرد که افراد شبیه به وی و مردم عادی را سرگرم کند.” پس جمع‌بندی عرض در جرعۀ یازدهم این‌که از نگاه شوپنهاور هنر در دو مفهوم متعالی و عامیانه تعریف می‌شود. کارکرد سطح متعالی آن انتقال شناختی است که نوابغ از محتوای جهان دارند. کار سطح مادون این است که ما را در زندگی سرگرم کند. هنری که شوپنهاور در جستار در باب حکمت زندگی آورده؛ کدام سطح هنر است؟ او دارد با هنر در سطح عامیانه با ما صحبت می‌کند یا هنر به معنای نوابغ را می‌گوید؟ یا هر دو را؟ این چیزی است که باید به آن فکر کنیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

متن کامل جرعه دهم

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگیست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما

مقدمه، چهل‌سالگی

آرزو دارم که جرعۀ دهم مِی را با حال خوب در تندرستی و عافیت بشنوید. اکنون که این کلمات را ضبط می‌کنم ساعت‌های نخستین سه‌شنبه هفتم اردیبهشت ماه سال صفر یا سال ۱۴۰۰ است. برای هستی روزی مثل میلیون‌ها روز قبل و میلیون‌ها روز بعد است. صبحی آمده و به شب می‌رسد. برای بسیاری از ابنای بشر هم جز این نیست اما به عوامانه‌ترین سطح ممکن شاید چند دهه‌ای هست که من بارها و بارها خیره به اکنون و این ساعت زندگی کرده‌ام.

خیلی وقت‌ها در کنج خیالم تصور کرده‌ام که حسام! در چه حالی در چه نقطه‌ای از زندگی با چه باوری شمع چهل‌سالگی را فوت خواهی کرد و اصلا آیا این سن را خواهی دید یا نه؟ و اگر تمام آن خیال‌ها و تصورات را روی کاغذ می‌آوردم حتماً هرگز به آن چیزی که امروز هست نمی‌رسید.

هرگز در باورم نمی‌گنجید که پس از ماه‌های مدیدی قرنطینه در این ساعت نشسته باشم پای میکروفون و بخواهم با دوستان نادیده‌ای کلماتی را در میان بگذارم اما حالا که قرعه چنین افتاد و حادثه این‌گونه گشت و من حالا باید مشغول گفتن کلماتی با شما باشم، دوست دارم که از «انسان فَرزی» با شما صحبت کنم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

اصناف عمرورزی

من این‌طور فرض می‌گیرم که شما رفقای من جرعۀ نهم را شنیده‌اید، تعریف عمر را در ذهن دارید و در ادامۀ آن رسیده‌اید به جرعۀ دهم.

جناب آقای دکتر سروش مباحث متعددی در زمینۀ دین‌پژوهی و روشنگری دینی دارند. در همین راستا می‌گویند: «آدم‌ها در دین‌ورزی اصناف متعددی دارند. ما صنوف دین‌ورزی داریم.» از این اصطلاح تنها قافیه‌اش را به عاریت برمی‌داریم. نه موضوع دین‌پژوهی و نه اصناف دین‌ورزی دغدغۀ ماست. فقط آهنگ این اصطلاحات را قرض می‌گیریم.

همان‌طور که ما اصناف دین‌ورزی داریم؛ اصناف عمر‌ورزی هم داریم.

از من بپذیرید که زندگی را چنین تعریف می‌کنند: زندگی عبارت است از: ارادۀ در جهان بودن

{طلب شما از من که این تعریف را توضیح بدهم و دلایلم را برای این تعریف یا توضیحاتم را در مورد این گزاره خدمت شما تقدیم کنم. اما الان موضوع دیگری را می‌خواهم برایتان بگویم. یعنی موضوع جرعۀ دهم چیز دیگری است و بنابراین فعلا فرض بگیرید این تعریفی که من از زندگی می‌گویم درست است.}

اگر این تعریف را درست فرض کنیم، اصناف عمرورزی به نحوه یا طور ارادۀ ما برای در جهان بودن بر‌می‌گردد. این که ارادۀ مواجه‌شدن ما با این جهان چگونه باشد؛ ما را در دسته‌های متعددی قرار می‌دهد. دو صنف، موضوع اصلی جرعۀ دهم است اما بشنوید از صنف اول.

صنف اول: عمرورزی پیشه‌ورانه

من و شما یک تجربه و تعریفی از کار در ذهن داریم. عمدتاً وقتی راجع‌به کار صحبت می‌کنیم؛ چهارچوب‌هایی در ذهن ما می‌آید. مثل این‌که کار یعنی مشغول شدن به چیزی که خریدار دارد. یعنی من اگر الان به فکر مشغول باشم؛ گرچه فکر ارزشمندی هم باشد؛ بسیاری از من نمی‌پذیرند که بگویم این کار من است. کار آن چیزی است که من بتوانم بفروشم و متقاضی دارد.

مشخصۀ دیگر کار این است که فرم از پیش تعریف‌شده‌ای دارد و من در آن نهاده می‌شوم. روزهای مشخصی، از ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، تا ساعت از پیش تعیین‌شده‌ای، مجموعه‌ای از شرح خدمات و شرح کار را انجام می‌دهم؛ که سرانجام در روز نسبتاً معینی، عدد نسبتاً معینی، به حساب من واریز شود. این عدد بیانگر قدرت است. من به اندازۀ این عدد قدرت تأمین حوائجم را دارم.

این مثال در مدل کارمندی و کارگری بسیار آشکار است؛ اما ما هم که تصورمان این است که شغل آزاد داریم؛ دوباره این آزادی ما در قید مشتری است. یعنی به چیزی می‌گوییم کار که خریدار دارد. این تعریف را در ذهن داشته باشید.

با این تعریف از کار و پیشه من می‌خواهم عرض بکنم که صنف نخست عمرورزی ، عمرورزی پیشه‌ورانه است. یعنی زیستن مطابق یک شرح زندگی از پیش تعریف‌شده و براساس ارزش بازار و خریداری جامعه.

اجتماع در قالب عرف، احترام، مزیت اجتماعی، رتبه و رفاه از ما می‌خواهد که یک سری شرح زندگی را به عمل بیاوریم. مهم‌ترین مشخصۀ این صنف «مَرّه زیستن» است. مَرّه یعنی تکرار و روزمَرگی. به تعبیر دیگر در این‌گونه زندگی اگر عمرورزی خود را تماشا کنیم؛ می‌بینیم در یک سال لزوماً ۳۶۵ روز نزیسته‌ایم؛ بلکه چه‌بسا یک روز را صدها بار زیسته‌ایم. یعنی ما چند روز محدود را پرتکرار زیسته‌ایم. به همین اعتبار است که من به این شیوۀ زندگی‌کردن می‌گویم مَرّه زیستن.

{در مورد این شیوۀ زیستن می‌توانیم مفصل صحبت کنیم. خیلی از ما هم الان در همین گونۀ زیستن هستیم یعنی تجربۀ زیستنمان همین است. ما به استخدام زندگی درآمده‌ایم. یعنی زندگی تکرار یک سری روتین‌هاست. از پیش تعریف شده است. همۀ آن را می‌توان calendar کرد. خالی از غافلگیری و حادثه‌ای است که بخواهیم با آن روبه‌رو شویم.}

پیشه‌ورزانه زیستن غافلگیری، رازآلودگی و کشف ندارد. ما قدم در کشف‌شده‌های دیگران می‌گذاریم. همواره این زیستن، زیستنِ on road است.

{برگردیم به تعاریفی که توی جرعه‌های اول می‌گفتم. اگرچه این‌گونه زیستن بسیار شایع است؛ اما آیا تنها صنف زندگی است؟ آیا تنها گونۀ بودن است؟ یا ما در مقابل می‌توانیم صنف دیگری را هم تصور کنیم؟}

صنف دوم: عمرورزی هنرنگر

برای توضیح صنف دوم عمرورزی من می‌خواهم خود کتاب را بخوانم و با استناد به یک کلمه این صنف را توضیح دهم. همان صفحۀ ابتدایی هستیم و پیش‌گفتار از سطر اول، شروع به خواندن می‌کنم.

در اینجا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای ذاتی و متداول آن به کار می‌برم یعنی به معنای این هنر…

همین جا بایستیم. دربارۀ از اینجا به بعدِ جمله بعدا صحبت می‌کنیم! فعلا می‌خواهیم پای همین کلمۀ هنر اتراق کنیم.}

اگر من زندگی را به‌عنوان یک هنر نگاه کنم آیا شیوۀ زندگی من متفاوت است با کسی که به‌عنوان یک پیشه به آن نگاه می‌کند یا نه؟ پاسخ دقیق به این سوال نیازمند دانستن تعریف دقیقی از هنر است.

تأملی در باب هنر: هنر چیست؟

هنر چیست؟ ما به چه چیزی هنر می‌گوییم؟ آیا هنر فقط اثر هنری است یا پدیده‌های جهان هم می‌توانند هنر باشند؟ آیا هنر چیزی انسان‌آفریده است یا انسان‌آفریده و انسان‌نیافریده می‌تواند به‌عنوان پدیدۀ هنری شناخته شود؟ آیا وقتی به چیزی می‌گوییم اثر هنری؛ کیفیتی از آن چیز را می‌گوییم یا نوع نگاه ما است که هنری است؟

چرا یک کاسۀ شکسته در نگاه کسی می‌شود ضایعات؛ در نگاه دیگری می‌شود اثر هنری؟ تفاوت در کاسه است یا بیننده؟ چه نسبتی بین هنر و زیبایی است؟ آیا هنر همواره زیباست؟ یا ما می‌توانیم هنر نازیبا هم تصور کنیم؟

اگر تصوری از هنر نازیبا داریم آن هنر نازیبا چیست؟ اگر لزوماً همواره هنر زیبا است؛ چرا اسم دانشکدۀ خودتان را دانشکدۀ هنرهای زیبا گذاشتید؟ مگر هنر نازیبا هم داشتیم که شما خواستید متمایز شوید و گفتید که ما اینجا اهل هنر زیبا هستیم؟

{می‌بینید انبوهی از سوال‌ها در مورد هنر وجود دارد! اگر به نگاه ساده از ما بپرسند که: آقا می‌دانید هنر یعنی چه؟ می‌گوییم: بله! کلاس هنر داشتیم! زنگ هنر داشتیم! اصلاً هنر خوانده‌ایم! هنرمندیم!

اما اگر قرار باشد با عمق به سراغ واژۀ هنر برویم؛ کم هستند کسانی که بتوانند یک ورقه امتحانی در باب حقیقت هنر بنویسند! واژۀ بسیار مرموز و عمیقی است.

همان‌طور که در تعریف زندگی، یک تعریف را فرض گرفتیم و گفتیم که حالا بعدا می‌رویم و راجع‌به آن بیشتر تأمل می‌کنیم و فعلاً فرض بگیریم که زندگی یعنی ارادۀ در جهان بودن؛ در مورد هنر هم همین کار را بکنیم. یعنی حتماً در جرعه‌های بعد باید بنشینیم و فکر کنیم که هنر چیست.}

هنر تعریف‌ناشدنی و بی‌تکرار است

اکنون با هم توافق کنیم و فرض بگیریم که هنر هر آن چیزی که هست قائم به فردی است که دارد آن را هنر خطاب می‌کند یعنی قابلیت تعریف کردن و تعریف شدن از قبل نیست که هنر فقط یعنی این! هنر را اگر از پیش تعریف کنی؛ بگویی که این هنر است و تو اگر در این چارچوب رفتار کنی هنرمندی؛ هنر را در قامت یک پیشه نشان می‌دهی. این هنر مورد صحبت ما نیست.

ما از هنری می‌گوییم که ارادۀ من و تو در شکل دادن و شناسایی آن نقش دارد. آن چیزی که هنر است به اعتبار من/فرد و در نگاه من/فرد هنر است. خالی از تکرار است و منش فرموده‌ام که تو هنری! هنر وصف نگاه من/فرد است به یک شی. به همین اعتبار من می‌توانم چیزی را هنر بدانم که هیچ کسی به جز من آن را هنر نداند.

هنر مرّه‌زی نیست

پس بارزترین تمایزی که بین این صنفِ عمرورزی و صنفِ قبلی وجود دارد چیست؟ این‌که در این شیوۀ زیستن، ما مَره‌زی نیستیم و مَره زندگی نمی‌کنیم. به دنبال تکرار یک سری الگو‌های از پیش تعریف‌شده نیستیم. حتی اگر لاشه و ظاهر یک فعل تکرار را نشان بدهد! مثل یک نقّاش که هر روز یک قلم‌مو را به بوم می‌کوبد؛ یک پالت رنگ به دست دارد و مشغول یک سری کارهای تکراری است. اما او اثر نامکرری را خلق می‌کند. او مَره‌زی نیست.

عمرورزی هنرنگر در مقابل عمرورزی پیشه‌ور، به دنبال تکرار الگوهای از پیش تعریف‌شده نیست بلکه این زندگی به اعتبار خود آن هنرمند تعریف می‌شود.

{اینجا وقتی من صبح چشم را باز می‌کنم؛ نمی‌گویم لزوماً به هر شکلی که امروز سپری بشود یک روز به عمر من اضافه شده است. بلکه اینجا عمر، صفحۀ هنر من است. بوم من و دیوار من است. می‌خواهم بروم و روی آن نقاشی کنم.

خودش به تنهایی عمر نیست؛ بلکه عمر اثری است که من در این صفحه خلق می‌کنم. همان عمرِ عمری که ما در جرعۀ نهم پیرامون آن صحبت کردیم.

زندگی به مثابه هنر: انسان فَرزی

من به انسانی که زندگی رو به مثابۀ هنر تجربه می‌کند؛ می‌گویم انسان فَرزی! این زی یعنی زیستنِ فَر! یعنی فَراتر زیستن! فَراتر از کی زیستن؟ این مهم است. می‌خواهم این اصطلاح را متمایز کنم از اصطلاح اَبَرانسان جناب نیچه. نیچه در مقام مقایسۀ انسانی با انسان دیگر ابرانسانی را فرض می‌کند که حاکم بر بقیۀ انسان‌ها است.

می‌خواهم انسانی فَرزی را متمایز کنم از تمام نگاه‌های نخبه‌گرایانه، Elite محور ـ از زمان افلاطون تا خود شوپنهاور و بعد از او!}

 دغدغۀ انسان فَرزی، نخبه بودن و ابرانسان بودن نیست؛ بلکه هر انسانی در زندگی خود به‌قدر بودِ خود می‌تواند فَرزی زندگی کند. کافی‌ست هر انسانی را از تکرار آن چیزی که اکنون هست به اراده کردن برای زندگی حرکت بدهیم. بگوییم تو اراده کن. به قصد زندگی کن.

انسان فَرزی انسانی است که با فَرزانگی زندگی می‌کند. فَرزانگی را من ترجمۀ دقیق‌تری می‌دانم در برابر واژۀ Wisdom به نسبت ِحکمت.

هنر، فرزانگی و عمل

فَرزانگی آمیخته با عمل است. شما وقتی کسی را می‌بینید و به او می‌گویید فَرزانه؛ انتظار داری که او نه تنها چیزهایی را دانسته؛ بلکه کارهایی را هم توانسته! یعنی در صحنۀ زندگی، فَر زیسته. اما در مورد حکمت لزوماً این‌طور نیست. کمااینکه حکمت را تقسیم کردند و گفتند شاید فلانی حکمت نظری دارد اما حکمت عملی ندارد.

بنابراین جمع‌بندی و آرزومندی‌ام در پایان جرعۀ دهم می‌شود این که امیدوارم تمام این تلاش‌ها و پویش‌هایی که من و شما داریم انجام می‌دهیم و پیرامون حکمت زندگی فکر می‌کنیم به اینجا ختم بشود که ما به جای مَره‌زی بودن و در تکرار زیستن، فَرزی و فَرزانه باشیم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87