جرعه 15: آداب ِفلسفهخوانی
[sonaar_audioplayer playlist_type=”predefined” playlist_title=”پیاله نخست” artwork_id=”” feed=”https://shenoto.com/service/api/play/c2ef6b98-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3″ feed_title=”جرعه پانزدهم” player_layout=”skin_float_tracklist” hide_progressbar=”default” display_control_artwork=”false” hide_artwork=”true” show_playlist=”false” show_track_market=”false” show_album_market=”false” hide_timeline=”false”][/sonaar_audioplayer]
نزدیک به سه ماه از آغاز خوانش ِکتاب در باب حکمت زندگی گذشته و ما هنوز در چند سطر آغازین پیش گفتار هستیم! آیا این شیوه خوانش صحیح است؟ اصلاً متن فلسفی را باید چگونه خواند؟ از خوانش ِفلسفه چه انتظاری باید داشته باشیم؟ کارکرد پیشگفتار چیست و اما مهمتر از همه، اصل حرف ِشوپنهاور در پیشگفتار کتاب درباب حکمت زندگی چیست؟ این سوالاتی است که در جرعه پانزدهم به آن پرداختم
منابع استفاده شده:
– متعقات و ملحقات صفحه 180 و 181
– پدیدارشناسی روح هگل – صفحه 38
– کتاب در باب حکمت زندگی – صفحه 17
متن كامل جرعه پانزدهم

این می است که میشنوید. جرعهای از سلسله جستارکهای شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.
سلام بر شما
جرعۀ پانزدهم از می رو با هم، همپیاله هستیم. همچنان در پیشگفتار کتاب در باب حکمت زندگی آرتور شوپنهاور. تقریباً سه سطر اول رو با هم خوندیم، رسیدیم به اینجا که شوپنهاور میگه حکمت زندگی یعنی آن هنری که زندگی را برای ما سعادتمندانه و تا حد ممکن لذیذ میسازد.
از اینجا یعنی از سطر سه و چهار پیشگفتار تقریباً تا پایان پیشگفتار که صفحۀ بعد را هم شامل میشود، اصل صحبت آرتور شوپنهاور در باب سعادت هست. به نظرم آمد که خوبه در این جرعه اهمیّت پیشگفتارخوانی رو خدمت شما بگم. اصلاً یک تعاملی داشته باشیم با همدیگه در باب متدولوژی و روش خوانش متن فلسفی و بعد از اون به حد زمان، که حالا ببینیم چقدر صحبتهامون ادامه پیدا میکنه، برسیم به مقولۀ سعادت. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
زندگی مدرن: زندگی کمّی
زندگی مدرن یعنی اینگونه زیستن که ما داریم تجربه میکنیم، بسیار کمّی شده است. همه چیز شمرده میشود. من قدمها، کالریها، پول، ساعت کاری خود را میشمارم. همه چیز شمرده میشود و بیشتر براساس کمّیت من به خود نمره میدهم. میگویم که انقدر صفحه در انقدر ساعت خواندم. با این شاخصهای کمّی، به سنجش خود از زندگی میپردازیم.
این رویکرد ما را ترغیب میکند که کتاب زیاد بخوانیم. منظور از کتاب زیاد بخوان، تعدّد کاغذهایی است که ما ورق میزنیم. ولی ما اینجا یک خوانش دیگر را تجربه میکنیم. ساعتهای زیادی با هم حرف زدیم و روزهای زیادی گذشته است. فکر میکنم الان نزدیک به یک فصل (بهار) میشود که ما داریم با هم حرف میزنیم و فقط سه خط از پیشگفتار یک کتاب خواندیم.
این روند با آن چیزی که امروزه ما به آن ترغیب میشویم خیلی فاصله دارد. آنچه که برای من اهمیت داشته است -بیشتر از آنکه بخواهم شما را دعوت کنم به برداشتهای خودم از یک کتاب که واقعاً یک چیز بیاهمیت است و خیلی به درد کسی نمیخورد که من از یک کتاب چه چیزهایی میفهمم- دعوت شما به یک شیوۀ خوانش یا نحوۀ ارتباط با متن بوده است.
فکر میکنم امروز هر کدام از ما چه بسا بیشتر از بوعلی سینا و نیچه و شوپنهاور و خیلی از آدمهای دیگر در خانۀ خود کتاب داشته باشیم. اما داشتن انبوهی از کتابها، چه بسا خواندن انبوهی از کتابها شما را آدمهای متفاوتی نمیکند. از خواندن هزاران صفحه، متن متوسط یا از سطحی خواندن دهها کتاب متوسط و عمیق آبی گرم نمیشود.
اما اگر کسی در طول زندگیاش یک کتاب اساسی را به درستی فهمیده باشد، به اندازۀ آن کتاب به انسان متفاوتی تبدیل میشود. با این رویکرد ما در مِی جرعهجرعه پیش رفتیم اما سعی کردیم به حد وسع خود عمیق فکر کنیم.
نحوه خوانش متن فلسفی
{حالا من اینجا میخوام چند تا مثال بیارم و کتابهایم را دور خودم پهن کردهام که ارجاع مستقیم به متن بدهم و نحوۀ خوانش متن فلسفی رو -از نگاه آرتور شوپنهاور و یا شاید گریزی هم به بقیه بزنیم- خدمت شما عرض کنم.
شوپنهاور تعبیری دارد که خیلی تعبیر جالبی است. من قبلا هم خدمت شما عرض کردهام که این آرتور خان شوپنهاور یک آدم ادبی است، به کلمات سوار و به شدت پرمطالعه است.}
شوپنهاور میگوید: شاعر اگر به شما یک گل تقدیم میکند؛ فیلسوف کسی است که عصارۀ گل را به شما میدهد. به همین جهت عقیده دارد وقتی شما متن فلسفه را میخوانید، در این مسیر خوانش باید به آدم متفاوتی تبدیل شوید. این فرق دارد با وضعیتی که ما صرفاً به این دلیل که دقایقی را با لذت سپری کنیم یک متن را میخوانیم.
براتون مصداق بیارم و از روی کتاب بخونم که بدونید این حرف مستند است. کتاب متعلقات و ملحقات که جزء کتب منبع مِی است و روی صفحۀ کتابنامه به عنوان منبع معرفی کردهایم.
صفحۀ ۱۸۰ کتاب، شوپنهاور میگوید: کار شاعر صرفاً نیازمند این است که خواننده پا به دنیای نوشتههایی بگذارد که او را سرگرم میکند یا تعالی میبخشد و چند ساعتی را صرف آنها کند. در مقابل کار فیلسوف، معطوف به این است که کل طرز فکر خواننده را دگرگون کند. کار فیلسوف مستلزم این است که خواننده هرچه را تاکنون در این شاخۀ شناخت آموخته و بدان باور کرده، اشتباه قلمداد کند و اعلام کند که وقت و زحمتش به هدر رفته و دوباره از اول شروع کند.
{میبینید چه انتظاری داره شوپنهاور از متن فلسفی؟! دوست داشتید بخونید ادامۀ این صفحه را! ادامهاش کنایۀ جالبی داره}
در ادامه میگوید حاکمیتها معمولاً یک دستگاه فلسفی همسو پیدا میکنند؛ آن را زیر پر و بال خود میگیرند، که به واسطۀ این حمایت، آن دستگاه را در مقابل بقیۀ نظامهای فلسفی که همسو با آنها نیستند، قرار بدهند. این تلنگر جدی را به عنوان ملاحظۀ نخست داشته باشید. ما قرار نیست یک متن بخوانیم که باورهای کهنۀ ما را تصدیق کند و برای جهل و نادانی ما کلمات تزیینی ارائه بدهد.
{یعنی یک ساختمان فرسوده رو رنگ کنه برامون و ما همون چیزهایی که قبلاً قبول داشتیم و میدانستیم، همونها باشیم. فقط براش چند تا لغت شیک مجلسی پیدا کنیم که وقتی خواستیم در جمعی جهل سابقمون رو عرضه کنیم، با کلماتی عرضه کنیم، که دیگران بگن به این خیلی بلده، این خیلی این کار است. این شامورتی بازی است، این اداست، این خوانش و تعمل فلسفی نیست.}
در واقع خوانش فلسفی بین ما و آگاهی اکنون ما فاصله ایجاد میکند، تا فرصت پیدا کنیم که آگاهی جدیدی رو کسب کنیم. پس خوانشی که به تردید منتهی نشود، خوانش کاربردی نیست. این ملاحظۀ نخست بود.
خوانش متن فلسفی به منزله یک سفر
اما ملاحظۀ دوم را دقیقاً میخواهم از صفحۀ مقابل بگویم؛ تیتر شمارۀ ۵ در صفحۀ ۱۸۱، میشه پاراگراف دوم. شوپنهاور اینطور میگوید: نویسندۀ فلسفه رهبر است و خوانندهاش رهرو. این دو اگر میخواهند با هم به مقصد برسند؛ باید از ابتدا با هم آغاز کنند. چند سطر جلوتر میگوید: باید نویسنده دست خواننده را محکم بگیرد و ببیند که گام به گام در این مسیر کوهستانی تا کجا میتواند بالا برود. بنابراین خوانش متن فلسفی یک سفر است به پیشوایی، راهنمایی و رهبری آن نویسنده یا آن فیلسوف نویسنده. که دیدگاه خود را به ترتیب و مواظبت در اختیار ما قرار داده است.
حالا که ما در مِی مشغول به خوانش یک جستار از یک فیلسوف مثل شوپنهاور هستیم؛ دقیقاً در موقعیت این سفر قرار گرفتیم. به همین خاطر پیشگفتار را رها نکردیم و نگفتیم خوب این یک متن زائد است بریم از اول شروع کنیم. من برای اینکه اهمیّت پیشگفتار را بگویم، روی یادداشتها و نوشتههای شوپنهاور مثالی پیدا نکردهام ولی اتفاقاً در اثری از هگل آن را یافتم.
{ الان تن شوپنهاور تو گور میلرزه، اگر بدونه ما وسط بحث مربوط به اون داریم مثالی از هگل میزنیم، چون اصلا حال نمیکرده با هگل.}
این سطر را من از کتاب هگل پیدا کردم و از روی آن میخوانم. چون این کتاب جزو منابع ما در پادکست مِی نیست، من فقط به متن اشاره میکنم ولی دیگر در کتابنامۀ سایت مِی کتاب را معرفی نکردم.
کارکرد پیشگفتار
جناب هگل در کتاب پدیدارشناسی روح یک پیشگفتار دارد. دو یا سه سطر اول این پیشگفتار بسیار جالب است. این متن را هگل در آستانۀ ۳۸ سالگی منتشر کرده ولی خب بسیار کتاب دشوار و جدی است که به همت آقایان اردبیلی و حسینی ترجمه شده است.
در پیشگفتار که صفحۀ ۳۹ میشود، در حقیقت هگل دارد خود پیشگفتار را تعریف میکند و کارکرد پیشگفتار را میگوید. میگوید: نوعی توضیح بدان گونه که مطابق عادت پیش از یک نوشته در پیشگفتار آورده میشود. توضیحی دربارۀ هدفی که نگارنده در آن نوشته، پیشاپیش برای خویش در نظر گرفته است و نیز دربارۀ دلایل و نسبتی که این نوشته به عقیدۀ نگارنده با دیگر بحثهای گذشته یا معاصر دربارۀ همان موضوع دارد.
پس کارکرد پیشگفتار چه شد؟ پیشگفتار وظیفه دارد به من به عنوان مخاطب منتقل کند که متن پیش روی من، چه نسبتی با عقاید این فیلسوف و متفکری که متن را نوشته است، دارد؟ به علاوه چه نسبتی با دیگر دیدگاههایی که در آن دوره نسبت به این موضوع مطرح میشده است، دارد؟ متفکر ناگزیر است پس از اینکه متن تمام شد پیشگفتار را بنویسد.
{در حقیقت پیشگفتار یک نقشۀ راه بسیار جدی است. با تمام توضیحاتی که من الان خدمت شما دادم امیدوارم مثل من به این جمعبندی رسیده باشید که خیلی خوب کردیم این همه وقت گذاشتیم راجع به پیشگفتار و چه بسا بیش از این هم جا دارد که تامل کنیم.
خوب الان با همۀ توضیحاتی که خدمت شما دادم، شوپنهاور در این پیشگفتاری که ما داریم میخونیم چه چیزی را میخواهد برای ما پررنگ کند؟ این پرسشی است که میخواهیم چند دقیقه در موردش با شما صحبت کنیم.}
فلسفه در ساحت عمومی زیستن
حالا میرسیم به پیشگفتار همین جستار که با هم میخوانیم. شوپنهاور دقیقا به همان متدولوژی عمل کرده است که هگل برای ما تعریف کرد. یعنی با اینکه این دو فیلسوف با هم، همراه و همفکر نیستند اما در نحوۀ ارائۀ متن دارند یک استاندارد ثابت را رعایت میکنند که اسلوب و روش ارائۀ متن فلسفی است.
در همان ابتدا میگوید این موضوع که من برای شما مطرح میکنم چه نسبتی با دنیای تفکرات و نظام فلسفی من دارد. شوپنهاور میگوید: آن چیزهایی که من راجع به حکمت زندگی میگویم؛ عمدتا شما در ذیل بحث فلسفۀ سعادت شنیدید. ولی فلسفۀ من -دقیقا همین ترکیب را استفاده میکند یعنی در همان صفحۀ ۱۷ سطر ۱۰- با این شیوۀ نگاه به زندگی همرأی نیست. یعنی اینکه اگر زندگی بسیار خوش و خرم و با لذت بگذرد اصلاً با نظام فلسفۀ من سازگار نیست.
بعد ارجاع میدهد و میگوید: من در فصل چهل و نهم جلد دوم کتاب اصلیام (جهان همچون اراده و تصور) نگاه متفاوت خود را توضیح دادم -که ما این فصل را از کتاب اصلی میخوانیم-. اما شوپنهاور اینجا برای اینکه بتوانم مباحث خود را مطرح کنم؛ اغماض و چشمپوشی کرده است. از چه چیزی چشمپوشی کرده است؟ از رکن اساسی و مواضع برتری که در نظام فلسفیاش داشته است.
از روی کتاب میخوانم از سطر چهاردهم صفحۀ ۱۷ همان پایان صفحۀ اول پیشگفتار.
با این حال برای این که بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم؛ از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعدالطبیعی اخلاقی که حاصلِ واقعیِ فلسفۀ من است؛ چشمپوشی کنم.
حالا میبینید با تمام آن چیزهایی که در جرعههای قبل صحبت کردیم؛ کار داریم. یعنی وقتی شوپنهاور از زندگی صحبت میکند؛ در ساحت عمومی زیستن حرف میزند.
فرد خوشحال سعادتمند است؟
حتی اگر شوپنهاور در آن نگاه خاص و در حوزۀ خاص مواضعی را دارد باید از آنها عبور کند، کوتاه بیاید و در این ساحت عمومی بیاید و مواضع خود را با اغماض و رقیق شده مطرح کند. چرا؟
چون ما در ساحت عمومی زندگی است که نیاز داریم به اینکه خوشحال زندگی کنیم. وقتی داریم عمومی و در یک ساحت بزرگتر صحبت میکنیم -حتی اگر این نظام فلسفی ایجاب کند که من سعادتمند بودن را به منزلۀ خوشحال بودن نبینم- باید به معانی عمومی تن بدهیم.
عمدۀ مردم زندگی را خوشحال دوست دارند و فکر میکنند فردی که خوشحال زندگی میکند سعادتمند اما آیا واقعا این طور است؟
{فاصلۀ آنچه تا اینجا گفته شد این است که شوپنهاور میخواد ما رو به سفری با خودش ببره که این سفر و این دیواری که مقصد ماست معمولاً با نام سعادت معرفی شده است، گفتند شهریست به نام سعادت.
شوپنهاور میگه من میبرمتون به اونجا اما پیشاپیش بدونید سعادت برای من یک شکل دیگری است یک طور دیگری است ولی من چشمپوشی میکنم و شما را همان جایی میبرم، که بقیه میبرند. اما حالا با مسیر خودم و مشرب خودم.}
موجودی به نام سعادت داریم؟
جا دارد ما به یک سوال فکر کنیم. آیا موجودی به نام سعادت داریم؟ ما میتوانیم به چیزها اشاره کنیم، مثلا این کوه دماوند، این کوه دنا، این دریاچۀ خزر. آیا میتوانیم اینگونه اشاره کنیم بگویم این سعادت است؟
حالا تو داری سعادت را از جنوب میبینی و من از شمال میبینم. پس زاویۀ نگاهها با هم متفاوت است ولی یک شیء به نام سعادت در وسط است. چنین چیزی اگر وجود داشته باشد -یعنی اگر یک موجود عینی به نام سعادت داشته باشیم- فاصله در معنا کردن پیش نمیآید. به همین خاطر شوپنهاور تلنگری میزند و میگذرد.
سطر هفتم پیشگفتار یک جملۀ معترضه آمده است که میگوید: زیرا سعادت موضوع داوری ذهنی است. یعنی واقعاً در این جهان طبیعت، این جهان عینی و در برابر چشمان ما چیزی به نام سعادت که فضایی را اشغال کرده باشد و ما بتوانیم لمس کنیم، ببینیم، حس کنیم و بچشیم، وجود ندارد. بلکه سعادت چیزی در ذهن آدمی است. یعنی یک موجود ذهنی به نام سعادت داریم که ما اگر به این موجود ذهنی برسیم در زندگی خوشحال خواهیم بود و اگر به این موجود ذهنی نرسیم حال ما بد خواهد ماند. [/restrict]
Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-06-17 12:46:092023-02-24 22:56:31جرعه 15: آداب ِفلسفهخوانی

با سلام و احترام
جناب ایپکچی! فایل پادکست جرعه 14 به اشتباه در جرعه 15 (همین صفحه) آپلود و تکرار شده است؛ بنابراین فایل پادکست جرعه 15 در سایت وجود ندارد. لطفاً مرحمت کنید اصلاح فرمایید.
سلام
متشکرم از توجه شما – تصحیح شد