متن کامل جرعه نهم

مقدمه و یادآوری

پادکست مِی جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی است که جرعه‌جرعه مهمان من حسام ایپکچی هستید.

همگی سلام؛ امیدوارم تندرست باشید و در حالی که زنده هستید جرعۀ نهم را بشنوید. این گزاره می‌تونه درست باشه یا غلطه؟ یعنی شما می‌گید که خب من اگر می‌شنوم؛ که زنده‌ام. اگر هم که زنده نباشم؛ که نمی‌شنوم. پس فرضی نیست که کسی بشنود؛ اما زنده نباشد. چرا میگی امیدوارم در حالی که زنده هستید بشنوید؟ این کاملا بستگی داره به اینکه ما به پرسش بنیادین طرح شده در پایان جرعۀ هشتم چه پاسخی داده باشیم.

اگر گفته باشیم که صرف اهل نمو بودن، حس داشتن و واجد عقل و شعور بودن يعنی زنده بودن بنابراین جمله ابتدای جرعۀ نهم صحیح نیست اما اگر در تاملمون به این پاسخ رسیده باشیم که علاوه بر همۀ این شاخص‌ها چیز دیگری هم هست که می‌تونه عیار زندگی رو مشخص کنه؛ اونوقت چه بسا برخی از ما در حال نمو هستیم؛ حس هم داریم؛ عقل و شعور هم داریم اما زندگی به آن معنای خاص نداریم. یا از اونورش رو بگیم برخی هستند که زندگی تر دارند با کیفیت بالاتری دارند زندگی می‌کنند. یعنی دقیقا چه‌کار دارن می‌کنن؟ جواب اون سوالی که ما در جرعۀ هشتم مطرح کردیم چیه؟ شما به چه جوابی رسیدید؟

پاسخ‌هایتان را بنویسید

لطف کنید جواب‌هایی که بهش رسیدید رو در کامنت‌های جرعۀ هشتم یا همین جرعۀ نهم در وبسایت می مطرح کنید. هم من در پاسخ‌های شما بتونم تامل کنم؛ فکر کنم. هم بقيۀ بچه‌هایی که دارن این رو می‌شنون و چه بسا ماه‌ها و سال‌های بعد برسن به شنیدن این جرعه؛ بیان و تعریف شما رو از زندگی بخوانند و حتی شاید خود شما به تعریف جدیدی برسید در ماه‌ها و سال‌های بعد؛ که جالب باشه براتون تطبیقش بدید با آنچه سابقا فکر می‌کردید. وقتی به یک پرسشی می‌گیم پرسش بنیادین معنیش اینه که تست کنکور نیست که من الان برم کلیدش رو بهتون نشون بدم؛ بگم گزینۀ صحیح ب بود، گزینۀ صحيح ج بود. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

آموزش رسمی و پرسش‌های بنیادین

یکی از بلا‌هایی که آموزش رسمی به سر ما می‌آره اینه که ما رو به سوال بی کیفیت عادت می‌ده، ما رو به زود جواب یافتن عادت میده، ما تنبل می‌شیم، ما مفت بیست می‌شیم. یعنی ده تا سوال به ما میدن جواب‌هاش رو هم می‌نویسیم، بین بیست-سی نفر برتر می‌شیم و می‌شیم شاگرد اول. کافیه که یکمی از معلم یا استادمون بیشتر بدانیم و او هم آدم منصفی باشه به ما میگه نابغه!

اما واقعیتش اینه که پس این واژه‌ها باید دنبال چیز‌های عمیق‌تری بود. وقتی به یک سوالی می‌گیم بنیادین؛ یعنی برای رسیدن به پاسخش باید انبوهی از دگر سوال‌ها رو پاسخ داشته باشیم. وقتی یک پرسشی اسمش می‌شه پرسش بنیادین؛ یعنی باید مدت مدیدی با اون سوال زیست تا به پاسخ رسید.

سوال در باب کیفیت زندگی از این جنس سوال‌ها است و تصور نکنید که پاسخ به این سوال‌ها فقط یک گزارۀ ذهنی است که هیچ تحولی در بیرون از ما یا در نحوۀ بودن ما ایجاد نمی‌کند، نه. این خیلی مهمه که شما زندگی رو براش کیفیت قائل باشید یا نباشید. اگر به هر آنگونه بودنی که الان هست بگید زندگی که باید به همین رضایت بدهید. اما اگر برای زندگی کیفیتی قائل باشید؛ که می‌شه از آنچه که اکنون هست به چیزی بیش از این رسید. اون وقته که باید مسیر پیدا کنید. مقصد تعریف کنید. پس پاسخ به این سوال نحوۀ بودن ما را تحت تاثیر قرار می‌ده.

زندگی، تجربه و چیزی بیشتر

در جرعۀ قبل سعی کردیم شبیه نیچه فکر کنیم البته این تخيل من است و نمی‌دانم که نیچه واقعا چگونه فکر می‌کرده است اما چون فیلولوژیست و علاقه‌مند به شوپنهاور بوده و مسلط به زبان یونانی، به زبان لاتین بوده است و اهمیت کلمات را درک می‌کرده است؛ تخیل من می‌گوید که او احتمالا واژه به واژه تامل می‌کرده است. به همین خاطر می‌گویم شبيه او.

واژۀ زندگی (life) را در زبان انگلیسی چه ترجمه کرده‌اند؟ داخل دیکشنری‌ها (به عنوان مثال دیکشنری کمبریج) نوشته شده است به حد فاصل تولد تا مرگ، زندگی می‌گوییم، چنانی که فرصتی برای تجربه کسب کردن باشد. در تعریف بعدی بازه‌ای را تعریف کرده که به آن زندگی می‌گوییم؛ در این بازه اتفاقاتی می‌افتد و دوباره شما کلمۀ تجربه را می‌بینید.

زندگی یک مجال تجربه اندوزی است. این تعریف بهتری از این است که جلوی زندگی بنویسیم حیات و جلوی حیات بنویسیم زندگی!

اما این تعریف کافی است یا می‌شود بیشتر فکر کرد؟ اگر کافی است که خیلی خب می‌توانیم بگوییم که زندگی یک بازه زمانی است و در این بازه، در این کاسه، تجربه ریخته می‌شود. شما هرچه بیشتر تجربه بریزید؛ این زندگی‌تر است. بی شاخص نیستید و یک معیار پیدا کردید اما آیا معیار بهتر از این وجود دارد؟

زندگی، Life، عمر

در واژۀ حکمت ترجمۀ انگلیسی به من فرصت شناگری بیشتری داد. درwisdom  بیشتر می‌توانستم دست و پا بزنم. به خودم نسبت می‌دهم چون ممکن است برای فرد دیگری متفاوت باشد و مطالب دیگری برای مثال دربارۀ حکمت برایش جذاب‌تر باشد. حالا من در مورد زندگی نه در کلمه انگلیسی نه در کلمه فارسی آرام نگرفتم ولی با کلمه عربی‌اش حالم خوب است. قدّم به واژه حی نمی‌رسد. هنوز راجع‌به حی عرضی ندارم اما راجع‌به عمر نکته دارم.

از جرعه هشتم قرار گذاشتیم مشق کنیم. من دارم مشقم را خدمت شما می‌گویم؛ شما هم بیاید بگویید؛ حاصل جمعش یک فهم مشترک بشود.

چقدر عمر کرده‌ای؟

چرا واژۀ عمر؟ چون فریبی در آن نهفته است که ما از پاسخ دادن به سوال “چقدر عمر کردی؟” فرار می‌کنیم. وقتی از شما می‌پرسند “عمرت چقدره؟” چه جواب می‌دهید؟ ما با یک تکنیک متداول جواب را از من به زمین انتقال می‌دهیم. به جای این‌که از خود بگوییم از زمین می‌گوییم. وقتی که می‌گویم “من چهل سال دارم.”

معنی آن این است که از وقتی که من متولد شدم؛ زمین چهل بار به دور خورشید گردیده است. خب این به من چه؟ این که عمر زمین است. این روتین زمین است. از مجموعۀ میلیون‌ها بار گشتن زمین به دور خورشید مقداری از آن هم پس از تولد من سپری شده است. خب به من چه؟ به شما چه؟

{می‌تونم برسونم این انتقال رو چجوری داره اتفاق می‌افته؟ مثل اینه که من به تو بگم حالت چطوره؟ بگی بابام ازم راضيه! میگم من دارم حال تو رو می‌پرسم؛ تو نسبت پدرت به خودت رو داری میگی؟ این که جواب سوال من نیست! که من بگم عمر تو چقدره؟ تو بگی زمین چهل دور چرخیده به دور خورشید! خب تو عمرت چقدره؟

این حقیقتا جواب متناسب با اون سوال نیست. اما چون متداولا بسیار معموله که اینطور پاسخ بدیم ما اعتراض نمی‌کنیم، چند سالته؟ سی سالمه. چند سالته؟ بیست سالمه. اما آیا ممکنه به جز زمین ما هم نقشی در عمر داشته باشیم؟}

عمر و ساختن و آبادانی

برای پاسخ به این سوال از خود و شما دعوت می‌کنم که در معنای واژۀ عمر تامل کنیم. کمی در محاوره‌های روزمره جستجو کنیم ببینیم این ریشه را در کجا استفاده می‌کنیم؟

به چه کسی می‌گوییم مهندس عمران؟ تعمیر به چه معناست؟ به چه سازه‌ای اشاره می‌کنیم و عمارت می‌گوییم؟ آیا جز این است که مهندس عمران دانش ساختن و بر پا کردن یک بنا را می‌آموزد؟ آیا جز این است که ما به یک ساختمان آباد و برپا ایستاده عمارت می‌گوییم؟ آيا جز این است که وقتی ابزار یا وسیله‌ای از کارکرد اصیل خود خارج می‌شود می‌گوییم “ببریم تعمیرش کنیم.” تعمیر یعنی به عمر برگرداندن و به استفاده اصیل خود ارجاع دادن.

از مجموعۀ این موارد می‌توان معدلی گرفت. به نظر می‌رسد هر جا این سه حرف ع-م-ر و عمر هست؛ در درونش یک ساختن و یک آبادانی و برپایی هست. آیا موافق هستید این‌طور نتیجه بگیریم که این عمر که ما می‌بینیم یک عمر دیگر در درون دارد. کلمه‌ای که به ما به اسم عمر می‌گویند و متداول است؛ پوستین و صدف عمر است. این صدف یک مروارید در درونش هست که آن مروارید اصل اصل عمر است. در واقع انگار که ما یک عمر عمر داریم.

عمرِ عمر

{این ترکیب عمر عمر رو وام گرفتم از شاعر لطیف نزار قبانی. اونجا که میگه “یا كل الحاضر و الماضی! یا عمر العمر!” ای همۀ اکنون و گذشته من ای عمر عمر من. “هل تسمع صوتی القادم من اعماق البحر؟” صدای من رو از ناکجا و اعماق دریا می‌شنوی؟ یعنی عمر اگر عمره؛ به بودن توست که عمره و تو كل اکنون و گذشتۀ منی. باش که این عمر عمری داشته باشد. انگار اون چیزی که ما تا حالا بهش می‌گفتیم عمر در واقع پوست عمره! این یک هسته ای باید داشته باشه. هسته چیست؟ آیا ممکنه اون سوالی که ما پرسیدیم در جرعۀ هشتم و گفتیم شاخص کیفیت دادن به زندگی چیست در همين عمر کردن باشه؟

پرسش پرسش اساسی است و به این راحتی در کام مغز آب نمیشه باید خیس بخوره باید زمان صرف بشه. ادامۀ قصه بمونه در جرعۀ دهم.

تا جرعۀ دهم این مسئله رو مثل آبنبات بذاریم گوشۀ لپ مغزمون؛ که من در آن چیزی که بهش گفتم عمر و تا به اینجا رسیدم چی بنا کردم؟ چی آباد کردم؟ اگر مبنای عمر هر کسی ساختنی‌هاش باشه من چقدر عمر کردم؟ [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

متن کامل اپیزود هشتم

سلام بر شما امیدوارم که خوب و تندرست باشید. اون‌قدری که ازتون برمی‌آد سعی بکنید لطفا زنده بمونید. زنده بمونید چون کلمۀ نیندیشیده زیاده؛ حرف نشنیده زیاده؛ جملۀ ناگفته زیاده. خیلی چیزا نخوندیم؛ خیلی چیزا ندیدیم؛ خیلی چیزها نچشیدیم. حیفه زود بمیریم. بمونید که هنوز کار داریم.

مراقب خودتون باشید. مراقب اطرافیانتون باشید. امیدوارم با حال خوب، با بالِ باز در جرعۀ هشتم پرواز کنید.

مرور و مقدمه

وعده‌مون این بود که از واژه حکمت بگذریم. به وعده‌مون عمل می‌کنیم و پیش می‌ریم در کتاب! پیرامون واژۀ حکمت و کلمۀ Wisdom چکیده‌ای از اون چیزهایی که گفته شد رو به قدری که فرصت داشتم چند اسلاید درست کردم توی صفحۀ اینستاگرام شخصی‌م با شناسۀ @hesam.ipakchi گذاشتم. اگه وارد صفحه بشید با همین کلمۀ wisdom کاورش مشخصه! ورق بزنید؛ اونجا چکیده‌ای‌ش رو آورده‌م و دیگه می‌خوام از کلمۀ حکمت بگذرم.

اما می‌رسیم به کلمۀ بسیار مهم بعدی که خیلی هم روش توقف نمی‌کنیم چون موضوع یک جرعه نیست. به نوعی می‌شه گفت موضوع تمام جرعه‌هایی که زین پس خواهیم داشت پیرامون همین کلمه است ولی برای اینکه تلنگری باشه و تعمقی بکنیم، تصمیم گرفتم که این جرعه کمی با مکث روی این واژه بایستم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

شوپنهاور و نیچه؛ فلسفه و دقت در کلمات

این واژه چیست؟ قبل از اینکه به سراغ خود کلمه بروم، می‌خواهم زاویه نگاهی را با شما تقسیم کنم، سر سفره بگذارم با هم برداریم. چون در کام من بسیار شیرین بود. هر وقت این‌طور نگاه می‌کنم حس می‌کنم جان تازه‌ای در من دمیده شده است. آنچه که می‌خواهم با شما در میان بگذارم و در من شور آفرید؛ این است که شوپنهاور را باید همچون نیچه خواند. نیچه بسیار متاثر از شوپنهاور است.

بعضی معتقدند که اساسا رو‌یا‌رو شدن نیچه با کتاب «جهان همچون اراده و تصور»، او را به سمت فلسفه متمایل کرده است. رشتۀ دانشگاهی نیچه فلسفه نیست. نیچه فیلولوژیست و لغت‌شناس است. هم این رشته را خوانده و هم این رشته را در دانشگاه تدریس کرده است. در واقع از رشته‌ای غیر از فلسفه به رشتۀ فلسفه آمده است. به باور من به همین جهت است که اهمیت شوپنهاور را درک کرده است.

چرا اهمیت شوپنهاور درک نشد؟

شوپنهاور هرگز در تراز هم‌عصران خود در دانشگاه‌های فلسفه دیده نشده است. هم‌عصر هگل بوده است ولی آن‌قدر که از هگل در دانشگاه اسم و رسم است، شوپنهاور را نپذیرفته و به او میدان نداده‌اند. چه بسا تا امروز هم همین‌طور است. یعنی برای فلسفه‌خوان‌هایی که به اندازۀ سیلابس‌های دانشگاه فلسفه خوانده‌اند، شوپنهاور خیلی آشنا نیست و اهمیتش درک نشده است.

متقابلا شوپنهاور هم از خجالت فلسفۀ دانشگاهی، مفصل درآمده است. یعنی بااینکه خودش آدم دانشگاهی است؛ دکتری فلسفه دارد  و کتاب را براساس تز دکتری خود تکمیل کرده و نوشته است؛ اما به صراحت می‌گوید که اصلا فلسفه را در دانشگاه‌ها نمی‌شود تدریس کرد. دانشگاه‌ها تاب فلسفه را ندارند. دانشگاه‌ها همواره باید حاکمیت‌ها را راضی کنند و کسی که می‌خواهد حاکمیت را راضی کند، نسبتش با حقیقت، نسبت فرمایشی است.

{بعد من همیشه با خودم این‌طور فکر می‌کنم که لغت‌شناسی مثل نیچه، این کلمات را داشته می‌خوانده؛ از خودم می‌پرسم حسام! نیچه این کلمات را چطور می‌خوانده؟ او این واژه‌ها را چطور می‌اندیشیده است؟ اگر من بتوانم به‌قدر وسع خودم، با دقتی که نیچه روی کلمات داشته، متن را بخوانم؛ شاید این سطر‌ها به دست من هم فانوسی داد! حالا با این تلنگر می‌خواهم شما را دعوت کنم به اندیشیدن پیرامون یک واژه.}

نسبت ما و زندگی

عنوان جستاری که در مورد آن صحبت می‌کنیم، حکمت زندگی است. تا اینجا از حکمت گفتیم اما خود حکمت مضاف بر چیزی است. کلمۀ اصلی در این جستار، خود زندگی است. زندگی چیست؟ ما در حال سپری کردن چیزی هستیم که ظاهرا نامش زندگی است.

اما آیا آن چیزی که ما اکنون داریم، زندگی است؟ چه جواب بله باشد، چه خیر؛ باید یک فرض از معنای زندگی داشته باشیم. این زندگی چیست؟ که آن چیزی که اکنون هست را با آن تطبیق داده و بگوییم نسبتش مساوی است؛ نسبتش تباین است. بخشی از آن چیزی که در حال گذران هستیم زندگی است، همه‌اش زندگی است؟

مرتبه اول زندگی: وجود

دیده‌اید تصاویری را که زمین را مثل لکه‌ای آبی‌رنگ از دور نشان می‌دهد. بعد جلوتر می‌آید وارد یک کشور، یک شهر، یک خیابان می‌شود. فرض کنید می‌خواهیم با چنین سیری به سمت کلمۀ زندگی حرکت کنیم. اگر بگوییم زندگی یعنی هستن، یعنی موجود بودن؛ آن‌وقت هر آن چیزی که هست، مشغول زندگی است. یعنی موجودات یا موجود و بالتبع زنده هستند، یا ناموجود هستند که اساسا موضوع زندگی در مورد آن‌ها مطرح نیست.

مرتبه دوم زندگی: رشد

اما آیا این حد از دقت کافی است؟ مرحله بعد آن است که فرض کنیم هر آن چیزی که دارد رشد می‌کند زندگی است. زندگی را با شاخص نمو تعریف کنیم و نامی بودن وصفی شود که با آن تشخیص دهیم چه چیز یا کسی زنده است. یعنی آن چیز‌هایی که هیچ رشدی ندارند، زنده هم نیستند. حالا با این شاخص دیگر همۀ موجودات زنده نیستند. بلکه از میان موجودات برخی را می‌گوییم موجودات زنده که اعم و شامل است بر گیاه، حیوان، انسان.

مرتبه سوم زندگی: حس

آیا این دقیق‌ترین سطحی است که می‌توان دید؟ یا می‌توان تلسکوپ تفکر را جلوتر آورد و زوم کرد؟

در لایۀ ابتدایی شاخص، موجود بودن شد. در لایۀ دوم شاخص، نمو و در لایۀ بعدی، می‌توان گفت منظور از زنده، جان‌دار است. مقصود از لغت جان‌دار، موجودی است که حس دارد. بینایی و چشایی دارد. لمس می‌کند. می‌شنود. در اینجاست که گیاه از دامنۀ زنده‌ها بیرون می‌آید. گیاه نمو دارد اما حس ندارد. بنابراین زندگی می‌شود وصفی که دربرگیرندۀ انسان و حیوان است. ما هردو مشغول زندگی هستیم.

{خب! از قطار پیاده شویم یا ادامه بدهیم؟ همچنان می‌شود زندگی را دقیق‌تر معنا کرد؟ یا نه؟}

مرتبه چهارم زندگی: عقل و تفکر

به نظر می‌آید که معنای سنگین‌تری از زندگی قابل طرح است. آنجایی که زندگی نه فقط با شاخص موجود بودن، نه فقط نامی و اهل نمو بودن، نه فقط حس‌دار بودن، بلکه زندگی در لایۀ عمیقش جایی مطرح می‌شود که آن موجود نامی حس‌دار، تعقل و تفکر کند.

اینجا به معنایی از زیستن می‌رسیم که همۀ موارد قبلی می‌توانند زیستن و زندگی باشند ولی این زندگی عیار زلال‌تری دارد. به جایی می‌رسد که مشترک بین همۀ موجودات، بین انسان و حیوان و گیاه یا بین انسان و حیوان هم نیست. بلکه فقط مختص انسان است.

{حالا بیایید من و شما آن‌طور که گفتم مشق کنیم؛ تمرین کنیم. سعی کنیم مثل نیچه در واژه بیندیشیم. ادای او را لااقل دربیاوریم! سرمشق همین است دیگر؛ سعی می‌کنی ادای خطِ بهتر از خودت را دربیاوری. آن‌قدر که خودت صاحب سبک و خط بشوی. حالا شما اگر بخواهید با دقت نظر این مسیر را ادامه بدهید، به این سوالی که الان طرح می‌کنم چه پاسخی خواهید داد؟}

عیار زندگی نزد چه کسی بالاتر است؟

آیا همۀ انسان‌ها در یک عیار زندگی را تجربه می‌کنند یا همان‌طور که معنایی از زندگی گفته شد که انسان را از گیاه و حیوان و سایر موجودات جدا کرد؛ می‌توان طوری از زندگی را تعریف کرد که نه مشترک میان همۀ آدمیان بلکه چشیده‌شده توسط بعضی از آدمیان است؟

اگر بگوییم نه؛ زندگی در معنایی که هست مشترک بین همه است و همه یک کیفیت از زندگی را تجربه می‌کنند؛ پس باید از قطار پیاده شد چون این ایستگاه پایانی است. اما اگر بگوییم کیفیت زندگی میان انسان‌ها متنوع است؛ چه شاخصی جداکنندۀ انسان‌هاست؟ انسان با شاخص نمو از بقیۀ موجودات، با شاخص حس از گیاه، با شاخص قوۀ عقل از حیوان جدا شد. دیگر فقط خودمان، انسان‌ها، هستیم.

ما با چه شاخصی از هم تفکیک خواهیم شد؟

این ما و این پرسش خانمان‌برانداز!

[/restrict]

Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

در جرعه هفتم، بحث پیرامون سطر نخست کتاب رو به اتمام می‌بریم. سطر موضوع صحبت:

In these pages, I shall speak of The Wisdom of Life in the common meaning of the term

از ترجمه انگلیسی جستار آرتور شوپنهاور بود و تاکید ویژه شد بر معنای Wisdom. این کلمه در لغتنامه کمبریج اینگونه ترجمه شده:

the ability to use your knowledge and experience to make good decisions and judgments

و تا اینجا چند جرعه در خصوص نسبت تجربه (experience) با حکمت (Wisdom) صحبت شد. جرعه هفتم می را می‌توانید بشنوید:

 

متن کامل اپیزود هفتم

سلام بر شما، وقت‌تون به‌خیر باشه. جرعۀ هفتم می رو با همدیگه هم‌پیاله‌ایم. همچنان در سطر اول کتاب هستیم؛ یعنی سطر اول پیش‌گفتار و البته این آخرین جرعه‌ای است که ما درباره این سطر صحبت می‌کنیم و از جرعۀ بعدی، وارد سطر پرگفتگوی دوم می‌شیم.

تأکیدی ندارم بر اینکه لزوماً هر سطری همین‌قدر زمان ببره؛ همچنان که تأکیدی ندارم به پرشتاب خواندن و سپری‌کردن. ما به حد کافی در جهان پرشتاب، تجربۀ هول‌هول زیستن داریم. الان هم انگار مسابقه‌س؛ چندتا کتاب خوندی؟ چند صفحه کتاب خوندی؟ بعد تند‌تند رکورد می‌زنیم. چکیده‌چکیده کتاب بخونیم، اما پرشمار کتاب بخونیم. فضیلت در پرشماری‌ست، در کمّیته.

اما من در می، می‌خوام مزه‌مزه زیستن رو تجربه کنم و به همین جهت در میزبانی‌ام هم همین‌طور دارم پیش می‌رم. شتاب نداریم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

Wisdom و Experience

چنان که گفته شد و شنیدید، سطر اول را از ترجمۀ انگلیسی خواندیم. چراکه به گفتۀ شوپنهاور پیرامون wisdom of life  رسیدیم و لغت wisdom فرصت شناگری و تعمق بیشتری به ما می‌داد. پیرامون wisdom  تأمل کردیم و براساس لغت‌نامه اندیشیدیم. چون طبق گفتۀ شوپنهاور این اصطلاح در معنای عمومی استفاده شده است؛ پس به سراغ لغت‌نامۀ عمومی رفتیم. بر‌اساس لغت‌نامۀ کمبریج wisdom با experience یا تجربه، تنیدگی و آمیختگی داشت.

{ما چندین جرعه‌س که داریم نسبت حکمت و تجربه رو با هم تأمل می‌کنیم که فعلا آخرین صحبتمون در این زمینه، می‌شه جرعۀ هفتم.}

چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟

پرسش این است که چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟ چرا من چیزی هستم و تو چیز دیگری هستی؟ اینکه افراد در مواجهۀ با یک اتفاق، حادثه یا حتی یک متن ثابت، برداشت‌های متنوعی دارند؛ از کجا نشئت می‌گیرد؟

مثل آنکه در یک کلاس نشسته‌ایم؛ یک نفر یک مبحث را تدریس می‌کند اما همین مبحث در سمت ما پنجاه‌ نوع برداشت می‌شود. یک نفر یک کتاب نوشته است اما اگر این کتاب هزاربار خوانده شده؛ به هزار نحو فهم شده است. این تنوعِ من از کجا نشئت می‌گیرد؟

تمایزهای آغازین

من بخشی از این تنوع‌ها را، تنوع آغازین یا تمایزهای آغازین می‌دانم. یک بچه از لحظه‌ای که ما به آن زمان ولادت می‌گوییم؛ در وسطِ بردارِ بودن است. در نقطه‌ای که به‌صورت عرفی به‌عنوان نقطۀ آغاز، مبدأ سنِ بودن و نقطۀ صفر بردار در نظر می‌گیریم؛ او با بقیه تفاوت دارد‌.

حتی در بچه‌های چندقلو، که از پدر و مادر واحد و در فاصلۀ زمانی بسیار کمی از هم شکل گرفته و به دنیا آمده‌اند، تمایزی هست. من پاسخی برای این پرسش که این تمایز، ریشه در چه چیزی دارد و چرا هرکس به طریقی متفاوت با دیگری است، ندارم و فقط می‌دانم که تمایزهای آغازینی وجود دارند.

{این یه دسته. با این بخش آغازینش هم کاری ندارم ـ یعنی از صحبتم می‌خوام بذارمش کنار.}

اما آیا همۀ تمایزهای ما، جزو تمایزهای آغازین‌اند؛ یا برخی از تمایزها در مسیر زیستن ایجاد خواهند شد؟ پاسخ من این است که همۀ تمایزها، آغازین نیستند. بر چه مبنایی این نتیجه‌گیری را کردم؟

زیرا اگر من همۀ تمایزها را آغازین در نظر بگیرم؛ انسانِ ولادت‌یافته را در نقطۀ پایانِ خودِ او تصور کرده‌ام. پس فردی که متولد شده است، به آن چیزی که توانایی بودنش را داشته، تحقق بخشیده است‌. اما زیستن ما، نشان می‌دهد که ما در حال تحقق‌یافتن هستیم.

{ما همانی نیستیم که بودیم، ما آنی هستیم که اکنونیم و آنِ دیگری هم خواهیم شد. یعنی ما در مسیرِ شدنیم.}

انسان، ویرایش پذیر است.

اگر ما در حال تحقق‌یافتن هستیم؛ پس انسان، یک منِ ویرایش‌پذیر دارد. فرد در حال ویرایش است. به‌صورت مداوم نسخۀ جدیدی از فرد تولید می‌شود. پس همۀ تمایزها آغازین نیست و این نسخۀ جدید نیز به‌صورت متمایز در حال شکل‌گیری است.

اما این شکل‌گیری با چه ابزاری رخ می‌دهد؟ با تجربه. تجربه‌ از انسان چیزی جدیدتر از آنچه بوده است؛ می‌سازد و تجربه این امکان را ایجاد می‌کند که من و تو، دو فرد و دو منِ متفاوت باشیم. یعنی در مواجهۀ با یک محرک و رخداد بیرونی، من و تو دو برداشت متفاوت داشته باشیم‌.

چگونه می‌توان تجربه را ثابت کرد؟ با تجربه‌کردن. دو فرد باید این فرصت تجربۀ مشترک را برای هم بسازند تا مشخص شود آیا حالت دیگری جز برداشت یکی از افراد وجود دارد؟

{چند ثانیه صدایی رو با همدیگه بشنویم، شما در حین شنیدن این صدا سعی بکنید این صدا رو برای خودتون تبدیل بکنید به یک معنا. برای این صدا یه تصویر ذهنی ترسیم کنید. روی بوم ذهنتون نقاشی بکشید، تا حد ممکن با جزئیات. هرچه شما بیشترْ جزئیات رو بیارید، هرچه من بیشترْ جزئیات رو بیارم، تمایزهامون پررنگ‌تر دیده می‌شه. بشنوید این صدا رو.}

{خب حالا بفرمایید چند صدا شنیدید؟ چه صحنه‌ای بود؟ شما کجای این معرکه بودید؟ چی‌کار می‌کردید؟ آدم‌ها رو در چه شکل‌هایی و با چه اخلاقی دیدید؟ هوا ابری بود، بارونی بود، آفتابی بود؟ در و دیوار و موقعیت مکانی رو چه جوری دیدید؟ همۀ اون چیزی که این صدا در ذهن شما تصویر کرد رو اگر بنویسید و ارائه کنید، خواهید دید که تصاویر از آنِ شماست.

این تجربه به شرط چاقوست. یعنی شما تو کامنت‌های مربوط به همین جرعه، تصویرتون رو بنویسید و تصویرهای دیگران رو بخونید. می‌بینید اشتراک‌هایی وجود داره ولی تمایزهایی هم وجود داره.}

تمایز معنا از تمایز تجربه نشأت می‌گیرد.

این تمایزها از کجا شکل می‌گیرند؟ آیا جز این است که شما طرح ذهنی ماکت‌مانند یا کلاژی از تجربیات پیشین ساختید؟ یک آدم و ساختمانی که دیده‌اید، کتابی که خوانده‌اید و فیلمی که دیده‌اید، صحبتی که شنیده‌اید و تجربیاتی که زیسته‌اید؛ همگی حاضر شدند و چهره‌ای را برای شما نقاشی کردند.

آدمِ این صدا برای شما، به شکل تجربه‌ای است که پیش از این دیده‌اید. فضا، محیط و لوکیشن این صدا براساس تجربه شما بوده است و محال است شما بتوانید امر تجربه‌نشده را تصور کنید.

دقت کنید که ممکن است ذخیرۀ تجربه شما شامل تجربۀ عینی در یک جهان واقعی نبوده باشد اما برای مثال فیلمی دیده باشید که شامل یک موقعیت مشابه است. دریافت و مشاهدۀ آن موقعیت هم تجربه است. کتابی خوانده‌اید و در این کتاب شخصیتی برای شما توصیف شده است که این دریافت نیز تجربه است. اما جمع‌کردن اجزای این تصویر و معنا‌بخشی به صدای شنیده‌شده، از جایی غیر از تجربیات شما ناممکن است.

{تا اینجا با من هم‌رأی هستید که نه فقط در این اتفاق بلکه شما در برابر هر محرک بیرونی، درخور تجربیات خودتون اون محرک رو معنا می‌کنید؟ و آیا موافق هستید به‌جز اون تمایزهای آغازین، بقیۀ تفاوتی که ما داریم در اثر تمایز در تجربیاتیه که در مسیر زیستن، تونستیم اون‌ها رو کسب بکنیم؟

من حتی اگر راجع‌به حکمت زندگی هم صحبت بکنم، حکمت رو درخور تجربه‌م می‌فهمم. چنان‌که آرتور شوپنهاور این کتاب رو در سنی نوشته که انبوهی از تجربۀ زیسته داشته و شما اون‌ها رو در متنش خواهید دید.

بنابراین حکمت زندگیِ نوشته‌شدۀ آرتور شوپنهاور درخور تجربیات اوست؛ من هم فهمم از نوشتۀ او دربارۀ حکمت زندگی متأثر از چیه؟ تجربیات خودم. یه‌کمی این رو مزه‌مزه بکنید؛ یک جمع‌بندی خیلی مهم دارم از این گفته‌ها.}

تجربه یک کل ِمنسجم ِحال است.

{رفیقای من، من هروقت که راجع‌به تجربه صحبت کردم، گفتم «تجربه‌ها» و همیشه هم صحبتم طوری بوده ـ و شاید صحبت اکثر ما این‌گونه‌ست ـ که گویی یه من هستم، و یه‌عالمه هم تجربه. این تجربه‌ها مثل فایلی هستن که روی من کپی شده، دیتایی‌ست که روی من ریخته شده. خب؟ اما حالا می‌خوام در این چند دقیقۀ پایانی جرعه، کمی به نسبت میان من و تجربه با ذره‌بین نگاه کنم.}

آیا ذخایرِ تجربیاتِ در حال آماده‌سازی برای ارائه، پارتیشن‌بندی شده‌ است؟

وقتی فرد این صدا را می‌شنود یا حادثه‌ای را می‌بیند؛ تجربیات پیشین و اندوخته‌ها در فولدرهای ثابتی تفکیک‌شده است؟

{به‌عنوان نمونه، می‌رم روی فولدر تجربیات گردشگری، خاطرات اون رو در ذهنم حاضر می‌کنم؛ اندکی افزودنی نیاز داره برای اینکه بهش طعم بدم، می‌رم در فولدر خاطرات دبیرستان، چندتا اتفاق بانمک هم از اونجا برمی‌دارم؛ ازش تصویر می‌سازم؟ دقیقاً مثل نقاشی که رنگ‌های متعددی رو روی پالت می‌آره و ترکیب می‌کنه که رنگ موردنظرش رو بسازه. این‌جوریه؟

یا اینکه نه، گویی همۀ این تجربیات، تو یه کاسه‌س و اتفاقا برای همینه که گاهی از نگاه ما بی‌ربط حاضر می‌شه. یعنی من اگه الان سر کلاس درس هستم، فقط در محضر تجربیات آموزشی‌م نیستم. ممکنه قیافۀ معلم، تجربۀ یک حادثه، یک همسایه، یک رابطۀ عاطفی رو در ذهن من حاضر کنه.}

تو همان تجربه‌ای

در واقع تجربیات (جمع و چندگانه) نیستند. تجربه‌های مستقل پس از اندوخته‌شدن به یک کل منسجم و یک کل واحد، که دسته‌بندی زمانی هم ندارد؛ تبدیل می‌شود. همۀ آن حال و کنونی است اما در طیف‌های متنوعی از آشکارگی قرار دارد. بعضی بسیار آشکار و بعضی کمتر آشکار یا در ضمیر ناهشیار است.

اما درنهایت همه در یک مخزن کلی قرار دارد. گویا در فرد چیزی نامعلوم و بدون نام قطعی هست که تجربه را در خود اندوخته است. تمام تجربیات پیشین فرد، نزد آن حاضر و حال است و وقتی فرد با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شود، تجربیات پیشین بین فرد و واقعیت وجود دارد چون تمام واقعیت به طعم این تجربیات قابل فهم هستند.

و حالا می‌شه من دست از این تفکیک بردارم، بگم حسام، نه اینکه یک حسامی هست و یک تجربه‌ای، بلکه تو همان تجربه‌ای. من تمام فیلمایی‌ام که دیده‌م، تمام درسایی‌ام که خونده‌م، تمام راه‌هایی‌ام که رفته‌م.

من همۀ شادیامم، همۀ لذت‌هامم، همۀ غصه‌هامم، من همۀ چشیده‌هامم. من چیزی نیستم جز همۀ آنچه تجربه کرده‌م. من تمام این طعم‌ها، حال‌ها، حس‌هایی هستم که در عمرم تجربه کرده‌م. من در حال شدنم. این جملات برای من خیلی مهیبه؛ کاش برای شما هم چنین باشه، بالاخص وقتی که دریابیم که من با هر تجربه‌ای، منِ جدیدی می‌سازم. من با هر رویدادی که روبه‌رو می‌شم، با اتکا به تجربیات پیشینی‌م اون رو می‌فهمم. این داده‌شه.

در واقع با تجربیات پیشینی‌م به اون رویداد معنا می‌دم و بعد اون تجربۀ پیشینی رو می‌آرم در ظرف تجربیاتم ـ دیگه اون هم چشیده‌م دیگه ـ و این ستاندنمه. و این‌گونه‌ست که من با هر مواجهه‌ای، به منِ جدیدی تبدیل می‌شم. این‌گونه‌ست که شما در ابتدای جرعۀ هفتمِ می، هرکس که بودید، بودید. و اکنون در ثانیۀ پایانی می، کلمات جدیدی تجربه کردید، و منِ جدیدی شدید. [/restrict]

 


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

آغاز سخن

سلام هم‌پیاله‌های من، خوشحالم که هم‌سفرۀ شمام. اصلا مزۀ سفره به هم‌سفره‌ست. تو جرعۀ پنجم عرض کردم که ما مضطر به گفتگوییم. من راهی ندارم جز اینکه جهان رو با تجربیات شما ببینم. اگر نبودید شما، این زندگی مزه نداشت. شدنی نبود.

اینکه می‌گن: «جونم به جونت بنده»، مال یه نفر نیست. جان همۀ ما به هم بنده. من این بیت حافظ‌جان رو بسیار دوست دارم که می‌گه: «ای نور چشم من سخنی هست، گوش کن‌… چون ساغرت پر است، بنوشان و نوش کن.»

راهی جز این نیست. هرکی از ساغر خودش باید به دیگری برسونه‌. از تشنگی می‌میریم اگر باهم هم‌سفره نباشیم. از جهل می‌میریم اگر تجربیاتمون رو با همدیگه در میون نذاریم.

یادتون می‌آد تو جرعۀ دوم، صحبتِ برخاک، گفتم در این هستی، حیات رو دست‌به‌دست بین هم می‌چرخونن؛ اونی که نگه داره مرده‌ست. بودنشون در بودنِ همه. ما که تافتۀ جدابافته نیستیم. لکه‌ای از این هستی هم ماییم.

گفتنیای من، اینایی‌ست که دارم جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌کنم. شنیدنی‌هام رو از شما طلب دارم؛ قابل دونستید توی سایت مِی، توی کامنت‌ها بهم خبر بدید. در تجربیاتتون شریکم کنید.

این از این حرفای تعارفی تلویزیونی نیست‌ها… که بگم ما رو از نظرات خودتون بهره‌مند کنید، بعد شمارۀ روابط عمومی رو بدم بگم برید اونجا تقدیر و تشکر کنید. نه والله. استدلال آوردم براتون تو جرعۀ پنج. شما مِی رو پخته‌تر می‌کنید.

دوستان خیلی لطف دارن تو کامنت‌های پادگیرهای مختلف پیام می‌ذارن، زحمت می‌کشن، ولی چون خیلی پراکنده‌ست، بسیار محتمله که تو این‌ها چیزی از چشمم جا بمونه. اگر یکجا توی سایت باشه بهتره.

وارد صفحۀ اپیزود بشید؛ یعنی تو اون نوارعنوانِ بالای سایت زده  episodes. دورشم یه کادر زدم که هیچ‌کس گم نشه‌. اون رو کلیک کنید و وارد صفحۀ اپیزودها بشید. هر اپیزودی برای خودش یه پست داره. کامنت‌هاش تقدیم شما‌؛ فرصت هست برای اینکه هم نظرات بقیه رو بخونید، هم شما نظر بفرمایید. اما الان می‌خوام راجع به چی صحبت بکنم؟ [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

یادآوری کوتاه

گفته شد که برداشت و تصویر هرکس از این هستی، مختص به خود است. به‌رغم اشتراک‌های بسیاری که بین انسان‌ها وجود دارد ـ و به‌خاطر همین با هم هم‌زیست هستیم ـ اما تمایزهایی وجود دارد که این تمایزها حاصل متغیرهای متعددی است: زمان، مکان، استعداد، بضاعت، تنوعِ دقتِ میانِ حواسِ مختلف. خلاصه انسان گوناگون است؛ پس گوناگون جهان را ادراک می‌کند.

حالا به یک برداشت عملی و درس زندگی دیگر می‌پردازیم. چراکه ما در مِی سعی می‌کنیم عمل را به حرف‌ها نزدیک کنیم. پایان اپیزود پیش به این رسیدیم که باید گفتگو کنیم و اکنون به یک واقعیت عملی دیگر می‌رسیم.

بحث و دغدغۀ مِی حکمت زندگی است. خُم‌به‌خُم طی می‌کنیم. پیاله‌های کنونی از خُم آرتور شوپنهاور هستند. منبع اصلی هم جستار «در باب حکمت زندگی» است. اما اکنون در این جرعه، می‌خواهیم به یک پاراگراف از منبع فرعی بپردازیم. در صفحۀ صد و هشتاد و نه کتاب «متعلقات و ملحقات» نوشتۀ آرتور شوپنهاور که در کتاب‌نامۀ سایت معرفی شده است؛ بحثی مطرح می‌شود که در حاشیۀ پرداختن به آن، نکته و اشاره‌ای هم خدمت شما تألیف می‌شود.

نظر شوپنهاور در باب رواداری

شوپنهاور به رواداری اشاره می‌کند. در خطوطی از کتاب گفته می‌شود: «برای رواداری در برابر نظرات دیگران که مخالف نظرات خودمان هستند، و صبوری در برابر تضاد، احتمالاً هیچ‌چیز مؤثرتر از این نیست که به یاد داشته باشیم خودمان هم اغلب پیاپی نظرات متضادی دربارۀ موضوع واحدی داشته‌ایم و کراراً و گاهی حتی در دوره‌ای بسیار کوتاه، نظراتمان را تغییر داده‌ایم. رواداری تقریباً معادل مدارا کردن با دیگری است، تحمل مخالف، تحمل کسی که چون من نمی‌اندیشد.»

تعارض نظرِ من با من

شوپنهاور وفور تجربۀ تعارض بین نظر فرد با خود را بهترین بهانه و دلیل برای قانع‌کردن انسان بر رواداری می‌داند. دقت کنید که این دو خودِ در دو نقطۀ متفاوت از بردار t یا زمان هستند؛ یعنی فرد در نقطۀ t1 که به فرض سه سال پیش بوده است؛ راجع به موضوعی نظر a را داشته است. اکنون در t2 که زمان حال است؛ نظر b را دارد.

شوپنهاور معتقد است وقتی فرد خودش با خودش، اختلاف نظر دارد و بعداً به این نتیجه می‌رسد که باید نظر سابق خود را کنار بگذارد، بگذرد و به نظر جدید برسد؛ همین قاعده را می‌توان نسبت به دیگری هم، جاری دانست. فرض کن دیگری، خودِ تو در نقطۀ دیگری از بردار زندگی است و اکنون زندگی را این‌گونه می‌بیند.

تمایز تجربیات: دلیل تألیفی بر رواداری

اما یک دلیل تألیفی دیگر در راستای جرعه‌هایی که تاکنون با هم صحبت کردیم ـ به‌خصوص جرعۀ پنجم ـ برای رواداری تقدیم می‌کنم.

در جرعۀ قبل ذکر شد که هر فرد سهمی از جهانِ بیرونی دارد که مختص به او است و فقط در صفحۀ ادراک او نشسته است. علاوه بر آن ذکر شد که هر فرد وقتی می‌خواهد چیزی را بفهمد، وقتی با متن و گفتاری رو‌به‌رو می‌شود، به‌قدر وُسع تجربیات خود می‌تواند آن را بفهمد.

برای ترجمان کلمات، به سراغ مخزن تجربیات می‌رویم، نزدیک‌ترین تجربه به این کلمه را احضار می‌کنیم و با آن، کلمه را می‌فهمیم.

رواداری؛ یک ضرورت عقلانی

وقتی این دو جرعه را با هم بشنویم و در ذهن بپذیریم که یک؛ دیگری چیزی از این عالم برمی‌دارد و شاید نقطه‌ای که من می‌بینیم برای او کور باشد؛ چنان‌که ممکن است نقطه‌ای که او می‌بیند برای من کور باشد. پس وقتی با پیش‌فرض تمایزِ تجربیات با دیگری رو‌به‌رو شویم؛ مدارا و همراهی‌کردن با او برای ما خوشایندتر و عقلانی‌تر است.

دو؛ اینکه، دیگری بر اساس تجربیات خود وقایع را ترجمه می‌کند. بر این اساس و همراه با تعریفی که از تجربه خدمت شما عرض شد؛ جرعۀ پنجم نه تنها ما را مضطر به گفت‌وگو یا ناگزیر به گفت‌وگو معرفی می‌کند، بلکه اثبات می‌کند که رواداری، نه یک اغماض و گذشتِ اخلاقی، بلکه یک ضرورت عقلانی است.

رواداری و بی‌مبالاتی

اما حالا که از ضرورتِ عقلانی بودن رواداری صحبت کردیم، در مقابل سوالی پیش می‌آید. اگر کسی بود که خود غیرعقلانی و آسیب‌زننده رفتار می‌کرد، باید با او چه کنیم؟

مصادیق آن را در قرنطینه و کرونا داریم. اگر کسی با بی‌مبالاتی خود، دیگران را هم در معرض آسیب و خطر قرار می‌دهد؛ باید رواداری کنیم؟ «تو براساس تجربیات سابقت، ادراکت این‌قدره؛ من رعایت می‌کنم، تو نکن؟» آیا در چنین جایی هم رواداری، ضرورتی عقلانی است؟

جواب این سوال در تبیینِ نظام‌های حقوقی روشن می‌شود که موضوع مِی نیست. کارکرد حقوق، مهار قدرت است. از قدرت حاکم تا قدرت شهروند بی‌مبالات. ترازکردن و اندازه‌کردن قدرت، کارکرد نظام حقوقی است.

اقناع به جای اقتدار

اما اگر بخواهم یک تلنگر کوتاه در حد جرعه‌های مِی به خودم و شما تقدیم کنم؛ باید بگویم: اگر تجویز کنیم که به‌جهت تمام ارزش‌هایی نظیر امنیت، سلامت، اخلاق و نظم، می‌توان رواداری را کنار گذاشت؛ هیچ جنایتی در جهت اصلاح نیز نیست که قابل توجیه نباشد.

اما در مقابل، اگر بگوییم که رواداری به معنای تصدیق امر ناروا نیست اما راهش سرنیزه هم نیست، آن‌وقت به‌جای اقتدار، باید «اقناع» اتفاق بیفتد. در همان لحظه است که به‌جای سرمایه‌گذاری بر روی سرنیزه، باید کتاب، دانشگاه، رسانه و عقلانیت عمومی ارتقا پیدا کند.

موضوع این نیست که باید امر ناروا را روا پنداشت؛ بلکه انتخاب بر سر این است که علاج ناروایی، اقتدار است یا اقناع؟ اگرچه این جملات پاسخ جامعی برای آن سوال نیست اما تلنگر قابل تأملی است. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

سلام هم‌پیاله‌های من، وقت‌تون بخیر باشه. امیدوارم که تن‌درست باشید، جان‌تون سلامت باشه، خِردتون پربار. الان که این دقایق رو ضبط و با شما گفتگو می‌کنم، نهم فروردین ماه سالِ صفر است و جرعۀ پنجم می رو تقدیم‌تون می‌کنم. چند روز قبل با خودم فکر می‌کردم کسایی که از الان به بعد متولد می‌شن، چند سال دیگه قد و بالا می‌گیرن، با تعجب به من و شما می‌گن که واقعا شما متولد هزار و سیصد و فلان هستید؟! چون واسۀ هزار و چهارصدیا، ما قرن قبلی محسوب می‌شیم. خلاصه همه قدیمیا، همه پیرزن پیرمردای آینده، خوش نوش جان کنید جرعۀ پنجم رو؛ که زمان کوتاهه. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

کم‌بضاعتی ِ لفظ

مدت زمان وقفۀ بین جرعۀ چهار و پنج کمی طولانی شد. اما چرا؟ علت اینکه می جرعه‌جرعه خدمت شما تقدیم می‌شود؛ این نیست که همۀ آن ضبط‌شده و رج‌زده باشد؛ بعد اندک‌اندک به شما تحویل داده شود. در این حدفاصل است که حرف متولد و فکر پخته می‌شود. من هم مانند شما قدم‌به‌قدم می‌اندیشم، مطالعه و مشق می‌کنم و خدمت شما بزرگواران ارائه می‌دهم.

حالا علت گرفتاری چه بود؟ کم‌بضاعتیِ لفظ. نمی‌دانم آن چیزی را که در ذهن دارم؛ با چه کلمه‌ای باید بگویم تا دقیق باشد. در جرعۀ چهارم خدمت شما عرض کردم که وقتی ما با رخدادی بیرون از خود رو‌به‌رو می‌شویم و آن را به واسطۀ حواس خود ادراک می‌کنیم؛ تصویری از این تجربه در ذهن، درون و باطن ما نقش می‌بندد.

کلمۀ تصویر، بیشتر اشاره به قوۀ باصره دارد. درصورتی‌که غرض فقط بینایی نیست. این تصویر حاصل از بوییدن، لمس‌کردن و شنیدن است. برای مثال کتابی تحت عنوان «جهان همچون اراده و تصور» ترجمه شده است. این «تصور» آن مقصود ما نیست. اینجا تصور ترجمۀ idea است.

{خلاصه دستم به دامن پرچین‌تون اگه می‌تونید یاری بکنید در کلمه و خلاقیتی خرج بکنید.}

ضرورت تأسیس کلمات

به نظر می‌رسد باید کلمه تأسیس شود. در غیر این صورت ما هر‌چه بخواهیم در کلمات کنونی دست‌وپا بزنیم؛ معنی و کلمه‌ای دیگر متبادر می‌شود. همچنین خود تصویر و تجربۀ حاصل از مواجهۀ ما با جهان پیرامون قابل انتقال به غیر نیست.

آگاهی قابل‌انتقال به غیر نیست و نمی‌توان این آگاهی را از اندرون برداشت و روی دیگری نصب کرد. زیرا قابل‌تفکیک از تو نیست. آن‌چنان که غذای هضم‌شده قابل‌تفکیک از تو نیست.

در ادبیات عمومی، قراردادهای بسیاری داریم که در آن انتقال تجربه معادل انتقال دانش است. دانشی که در اینجا ذکر می‌شود با این دانش قابل‌انتقال، متفاوت یا حداقل دو رتبه از یک نوع است که دقیقا با هم منطبق نیستند.

{ولی از سر بی‌لفظی گرفتاریم و داریم این‌طور صحبت می‌کنیم. القصه اینکه تصمیم گرفتم همین معضل رو، همین گرفتاری رو، خدمت شما دردِ دل کنم؛ از همین جا مثال بسازم برای ادامۀ عرضم، به قراری که خواهید شنید.}

دسترسی به «جز من»

ما یک جهان پیرامون و بیرون از «من» داریم؛ که به آن «جز من» می‌گوییم. نام آن هر چیزی که هست مهم این است که من نیست؛ چون که من، «خود» است. از من به بعد جهانی است که به آن جز من می‌گوییم. باید جداگانه به این موضوع فکر کرد که من از کجا تمام می‌شود که جهان شروع می‌شود.

اما، سوال ما اکنون این است که من به جهان بیرون چگونه دسترسی دارم؟ از کجا می‌توان آن را شناخت؟ ابزاری که با آن می‌توان جهان بیرون را درک کرد حواس است. جهان را تجربه‌ می‌کنیم. ذهن و عقل من که این ابزار را در اختیار گرفته است؛ یک تنظیمات کارخانه‌ای و به‌صورت پیش‌فرض دارد.

در نهایت پس از ترکیب کردن تنظیمات پیش‌فرض با تجربیات اضافه‌شده؛ فرایندی طی می‌شود ـ که موضوع صحبت نیست ـ و شناخت حاصل می‌شود.

اما هر فرد در این شناخت همواره مقید به زمان و مکان است. یعنی نمی‌توان همۀ جهان را در آغوش گرفت، همۀ جهان را لمس کرد، بو کشید و دید. حتی اگر فرض کنیم بتوان همۀ آن را دید و بویید و لمس کرد؛ نمی‌تواند مدید باشد.

یعنی حتی اگر احاطۀ بر مکان رخ دهد؛ احاطۀ بر زمان وجود ندارد. اگر فرد در همه‌جا و در همه‌وقت بود، می‌توانست همۀ تجربیات را داشته باشد. اما فرد فقط به‌قدر خود و در زمان خود هست.

محدودیت تجربه

{الان که دارم پای میکروفون حرف می‌زنم، معنی‌ش اینه که تو حیاط خونه‌مون هم نیستم. الان که دست‌هام رو می‌ذارم رو میز، معناش اینه که انبوهی از دیگر جاها قابل‌لمس نیست برام. چاره چیه؟ تونستم خدمت شما برسونم سوال رو؟

چکیده‌ش این شد: من برای شناخت جهان بیرون از خودم، باید اون رو تجربه کنم و بیارم تو دیگ عقلم، این تجربه رو بپزم. اما منی که نمی‌تونم همۀ زمان‌ها و همۀ مکان‌ها رو تجربه کنم، چطور می‌تونم به تصویری بزرگ‌تر از یک من از این جهان برسم؟ چه کنیم آبجی‌جان؟ چه کنیم داداش‌جان؟ چیست یاران طریقت، بعد از این تدبیر ما؟

من تا اکنون پاسخ رو، این‌قدری که به شما می‌گم، فهمیده‌م.}

پازلی به نام جهان

جهان پیرامون ما و جز من، یک پازل است که این پازل دانه‌های پراکندۀ متعددی دارد. هرچه دانه‌های بیش‌تری کنار هم چیده شوند؛ تصویر نهایی کامل‌تر است. قسمت زیبا آنجاست که هرکدام از این دانه‌ها، دست یک نفر است. یعنی تو دانه‌ای در دست داری که دیگری ندارد و همین‌طور هرکس یک دانه‌ای دارد.

{این مقدمه رو اینجا داشته باشید؛ ما هنوز داریم دربارۀ موضوع تجربه ذیل تعریف حکمت، روی سطر اول جستار صحبت می‌کنیم. با همین فرمون می‌ریم جلو‌تر و من نقدی عرض می‌کنم به اندیشۀ جناب شوپنهاور.}

جمع‌بندی صحبت‌ها تاکنون این است که ما برای دیدن تصویر بزرگ‌تری از جهان محتاج یکدیگر هستیم.

اکنون موضوع بحث این نیست که این خلقت هدفمند است یا خیر، تصادفی بوده است یا خیر. اگر هم تصادفی بوده است؛ تصادف خوشی است. زیرا دستگاه تکثیر نبوده است که میلیارد‌ها آدم یک‌شکل خلق کند؛ بلکه میلیارد‌ها آدم خلق شده است که هرکدام بتوانند تکه‌ای از این تصویر را تجربه کنند.

تصویر بزرگ‌تر از آنِ کسی است که دسترسی بیش‌تری به تجربۀ دیگران داشته باشد. آیا این نتیجه با مقدمۀ صحبت و با جرعۀ چهارم تعارض نداشت؟ ما گفتیم که این تصویر در ذهن ما قابل‌انتقال به غیر نیست. اکنون گفتیم برای اینکه به تصویر بزرگ‌تری از جهان پیرامون برسیم باید از تجربیات دیگران باخبر باشیم.

اضطرار به گفت‌وگو

{این دوتا رو با هم چطور جمع می‌کنی؟ به دادم برسید. چی جواب بدم؟}

فرض بفرمایید فردی نابینا در کنار شما نشسته است و رو‌به‌رو منظرۀ خوشی است. شما می‌خواهید تا حد امکان او را از منظرۀ رو‌به‌رو آگاه کنید. چه‌کار می‌کنید؟ آیا جز این است که سعی می‌کنید با حوصله و به دقیق‌ترین شیوه‌ای که می‌دانید منظرۀ رو‌به‌رو را برای او توصیف کنید و تا حد امکان او را در تجربه‌کردن این فضا شریک کنید؟

شما تصویر ذهنی خود را به او منتقل نمی‌کنید. یک send file نیست که مانند دستگاه کامپیوتر تصویر روی ذهن مخاطب قرار بگیرد. بسیار صحبت می‌کنید و از رود، سبزه، درخت، کوه، ابر و… می‌گویید تا بتوانید به‌حد بضاعت به او فرصت تصویرسازی بدهید. سپس با هم دست روی علف‌ها می‌کشید، ساکت می‌شوید و گوش می‌کنید‌؛ تا با حواس دیگر بتوانید آن تصویر را منتقل کنید.

پاسخ آن سوال و تناقض نیز همین است. انسان به جهان نابیناست. در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفی و حتی در نزدیک‌ترین رابطۀ عاطفیِ به‌علاوۀ جسمانی، آنجا که عاشقی و معشوقی در اوج هم‌آغوشی هستند؛ از پشت پلک بستۀ هم بی‌خبرند. ما در جهان نابینا، عاجز و بیچارۀ گفتگو هستیم. گفت‌و‌گو یک مزیت نیست بلکه یک اضطرار است. هیچ راهی جز گفتن و شنیدن و آگاهی به آداب گفتن و شنیدن پیش روی ما نیست. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

پادکست مِی، جستارک‌هایی شفاهی با طعم حکمت زندگی‌ست که جرعه‌جرعه مهمان من، حسام ایپکچی هستید.

سلام بر شما، وقت بخیر

در جرعۀ سوم به خوانش متن جستارِ «در باب حکمت زندگی» به قلم آرتور شوپنهاور وارد شدیم. وقتی موضوع صحبت در باب حکمت زندگی است، اولین کلمه‌ای که ذهن ما را به خود مشغول می‌کند چیست؟ حکمت.

دربارۀ حکمت صحبت کردیم؛ اما به جهت آنکه دقتِ تعریفِ ارائه‌شده برابر کلمۀ حکمت، در لغت‌نامه‌های فارسی برای کار ما کفایت نداشت، خوانش جملۀ ابتدایی از نسخۀ انگلیسی این جستار گریزناپذیر بود:

In this page I shall speak of the wisdom of life in the common meaning

کلمۀ wisdom قابلیت بیشتری برای تأمل به ما می‌دهد. اگر به ترجمۀ آن در دیکشنری کمبریج رجوع کنیم، متوجه خواهیم شد که wisdom قابلیتی حاصل تلفیق دانش و تجربه است. این تلفیق امکان تصمیم‌گیری به فرد می‌دهد.

با این مقدمه به جرعۀ چهارم وارد می‌شویم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

دربارۀ معنای کلمات

جرعۀ چهارم را با یک سوال شروع می‌کنیم. معنای کلمات را چطور می‌فهمیم؟ برای مثال کلمۀ «مدرسه» چه معنایی به ذهن شما می‌آورد؟ تصویری که در ذهن شما نمایان می‌شود از کجا آمده‌است؟ آیا جز این است که وقتی کلمۀ مدرسه را می‌شنوید، در انبار تجربیات خود جست‌وجو می‌کنید؛ آنچه از مدرسه درک کرده‌اید را حاضر می‌کنید و تصویر آن تجارب شخصی را روی پیشخوان ذهن می‌گذارید؟

فاصلۀ تصاویر ذهنی ما دربارۀ مدرسه، چندان زیاد از هم نیست زیرا مدرسه یک ساختمان، یک فرمِ ظاهری و نحوۀ استانداردی از آموزش است که کمابیش به صورتی مشابه آن را تجربه کرده‌ایم. اما اگر بگویم «زیبا» آن‌وقت چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ دوباره سراغ انبار تجربیات خود می‌رویم و آن چیزی را که از زیبایی چشیده و دریافته‌ایم؛ حاضر می‌کنیم و روی پیشخوان قرار می‌دهیم اما اینجا احتمال تمایز تصاویر بسیار بیشتر است.

آیا موافق این فرضیه هستید که ما برای درک کلمات به تجربیات خود مراجعه می‌کنیم و هرکس کلمه را درخور تجربیاتی که پیش از این داشته است معنا و درک می‌کند؟ به‌عنوان مثال اگر شما نام یک غذای محلی را بگویید که من تاکنون نخورده‌ام و نام آن را هم نشنیده‌ام؛ هرچه شما به من دربارۀ آن غذا بگویید، هیچ تجربه‌ای از آن در صفحۀ خیالم نیست. اگر دوباره تکرار کنید؛ من کماکان در انبار ذهن خود هیچ تجربه‌ای ندارم که احضار کنم. پس متوجه کلام شما نمی‌شوم‌.

دو راه حل وجود دارد:

یک ـ آن غذا را به یکی از تجربیات من تشبیه کنید مثلا بگویید: «آقا شبیه آش رشتۀ خودتونه.» تا در ذهنم یک طرح کلی‌ شکل بگیرد.

دو ـ یک پیاله از همان غذا به من بدهید. بگویید : «این رو بخور، این همونیه که ما می‌گفتیم.» به عبارتی برای من تجربه بسازید. پس اگر از یک کلمه تجربه نداشته باشیم، امکان درک آن را نخواهیم داشت. پیروِ همین موضوع به متنی از جناب جان لاک استناد می‌کنیم.

نظر جان لاک دربارۀ معنای زندگی

جان لاک یک جستار دربارۀ فهم بشر دارد. عنوان انگلیسی جستار نیز دقیقا همین است:

An Essay Concerning Human Understanding

این دومین مرتبه است که برای یک مطالعۀ علمی به جستار یا essay ارجاع می‌دهیم. دو سوء‌برداشت دربارۀ جستار وجود دارد. یک، به‌رغم واقعیت، تصور می‌کنیم جستار برای متن‌های غیرعلمی است. دو، تصور می-کنیم جستار باید بسیار کوتاه باشد. هم‌اکنون متن ترجمۀ گزیده‌ای از کتاب اصلی، جستار در باب فهم بشر، در حدود پانصد صفحه و با زحمت مرحوم صادق رضازاده شفق در دسترس من است. البته هستی‌شناسی جستار بماند به وقت خود.

{الان کتاب رو گفتی منظورت اینه که ما بخریم؟ نه عزیز دل. هیچ ضرورتی نداره. من همۀ اونقدری که برای مِی لازمه از روش می‌خونم و براتون تعریف می‌کنم. اما اگر کسی خواست این سیر مطالعاتی رو داشته باشه، من منابعی رو که در دسترس دارم معرفی می‌کنم. به‌علاوه، ادبِ خوانش تألیفی حکم می‌کنه، که هرجا مطلبی رو از کسی نقل می‌کنیم؛ ارجاع بدیم. بگیم این رو فلان‌جا خوندم و از فلانیه. در ازاش اون قسمتی که آوردۀ خودمون به مبحث هست رو تأکید کنیم. بگیم این مال منه و من دارم می‌گم.}

در صفحۀ دویست و هشتاد و نهِ این نسخه از کتاب سوم – کل جستار به چهار کتاب تقسیم شده است – دربارۀ کلمه صحبت شده است. جان لاک، معتقد است فایدۀ کلمات آن است که تصورات ما را محسوس و چیزهای باطنی را عیان کنند. اصواتی خارج شود که نمایان‌گر آن تصور باطنی باشد.

همچنین کلمات دو کارکرد عینی دارند. یک، ما می‌توانیم تصورات خود را ضبط و ذخیره کنیم. دو، می‌توانیم کلمات را مبادله کنیم و انتقال بدهیم. در ادامه جان لاک می‌گوید :«کلمات، در اصل، از تصوراتِ محسوسه مشتق شده‌اند.» یعنی شما تصوری داشتید که آن تصور را تجربه کرده‌اید. این تجربه‌ ابتدا در ذهن شما شکل گرفته ‌است و سپس در قالب یک کلمه‌ خارج می‌شود وگرنه درون ما تصویر تجربه وجود دارد.

{حالا همۀ این صحبت‌های نظری رو شنیدید؛ می‌خوایم فرود بیایم کف زمین زندگی.}

چند کارکرد در زندگی

مواردی که گفته شد به چه کاری می‌آیند و چه اثری دارند؟ وقتی ما با هم صحبت می‌کنیم؛ تلاش می‌کنیم تا با ادای حروف، تصویر درون ذهن خود را در ذهن فرد مقابل نیز نقاشی کنیم. تعریفی که از کلمه ارائه شد همین بود. کلمات، ادا و بیان تصویر ذهنی هستند. جستار جناب جان لاک نیز بر برداشت ما صحه گذاشت. او هم می‌گفت ما جهان پیرامون را حس می‌کنیم؛ یعنی برخورد ما با جهان اطراف به حس این جهان ختم می‌شود. می‌بوییم، می‌چشیم، لمس می‌کنیم، می‌شنویم، تماشا می‌کنیم.

نام تمام این موارد تجربه است. تصویر این تجربه در ذهن ما ذخیره می‌شود. اگر درختی دیدیم، تصویرش در ذهن ما‌ست نه خودش! وقتی می‌خواهیم تجربه‌ای را به دیگری انتقال بدهیم یا ثبت کنیم؛ دست به دامان کلمه می‌شویم. با حروف، با کلمات، با جملات، این تصاویر را از خود به بیرون پرتاب می‌کنیم.

{حالا برسیم به گزارۀ تألیفی ماجرا.}

گزارۀ تألیفی

می‌خواهم گزاره‌ای خدمت شما تقدیم کنم و فهمم را بیان کنم، تا شما لطف کنید به نقد، به دقت‌نظر و با نگاه موشکافانه، ایرادات آن را بیابید و اگر حرف درستی بود بپذیرید.

آن گزاره چیست؟ «کلمات استطاعت انتقال تجربه را ندارند؛ بلکه کلمه صرفاً فراخوانی است تا تصاویر اندوخته‌شده در ذهن مخاطب را احضار کند.» به بیان ساده‌تر با گفتن کلمه، من نمی‌توانم یک تصویر را به ذهن شما منتقل کنم. بلکه تلاش می‌کنم تا از اندوخته‌های شما و انبار تجربیات شما، مصالحی جمع کنم. و با هم تلفیق کنم، گره بزنم و از آن نقشی ایجاد کنم. به عبارتی سطح فهم هرکس، با میزان اندوختۀ او از تجارب برابر است.

مثالی برای اثبات آن بیاورم: من چیزی را در ذهنم ترسیم کرده‌ام که با کلمه به شما می‌گویم : «چهارقنج قرامز دغو‌‌.» شما متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. دوباره تکرار می‌کنم: «آقا/خانم، چهارقنج قرامز دغو!» باز هم متوجه نمی‌شوید من چه گفتم. می‌گویید «این کلمه مهمله!» چرا مهمل؟ چون به هیچ‌کدام از تجربیات شما مرتبط نشده است.

حالا به شما می‌گویم که منظورم از چهارقنج، چهارچرخ؛ منظورم از قرامز، قرمز و منظورم از دغو، داغ و گداخته بود. شما می‌پرسید «خب این چیه؟» می‌گویم «چهارچرخی رو تصور کن که آتیش گرفته و آهنش گداخته شده، پر از حرارته و به‌خاطر این گداختگی، قرمز دیده می‌شه.»

شما چنین صحنه‌ای را ندیده‌اید اما از ترکیب ذخایر تجربیات خود چهارچرخ را می‌آورید، قرمز را هم که پیش از این شناخته‌اید به آن اضافه می‌کنید. داغ و گداخته را هم اضافه می‌کنید. در نهایت تصویری از چهارقنج قرامز دغو دارید که لزوما تصویر من نیست و تازه اگر تجربیات پیشینی در ذهن شما نباشد؛ من با هیچ کلمه‌ای نمی‌توانم تصویر ذهنی خود را به شما منتقل کنم.

تجربۀ زیسته با حکمت نسبت دارد

از حکمت گفتیم که تجربه به‌علاوۀ دانایی است. مسیری که در مورد کلمات، تجربه و تصاویر طی کردیم؛ به این جملۀ پایانی می‌رسد: از اکنون به بعد و به قبل، در گذشته و آینده، کسی نمی‌تواند با گفتار یا متن، ما را به معنایی برساند؛ مگر به‌قدر وُسع تجربیات ما.

کسی که مخزن تجربۀ زیسته‌ا‌ش کوچک باشد به حکمتِ بزرگ نمی‌رسد. محال است به صرف مواجهۀ با متن و شنیدن کلمات، به حکمت رسید زیرا کلمه استطاعت انتقال تجربه را ندارد. کلمه فقط می‌تواند در تجربیات اندوختۀ شما، اتصال و ارتباط برقرار کند و از درهم‌آمیختگی چیزهایی که در کابینت ذهن دارید، آش بپزد. ولی اگر ما در کابینت ذهن خود نخود و لوبیا نداشته باشیم، کلمه به تنهایی به آش ختم نمی‌شود. این تأکیدی است بر آنکه حکمت، تجربه به‌علاوۀ دانایی است.

{اونچه که گفته شد احتیاج به توضیح، پرداخت و صیقل‌خوردن داره، که موکول باشه به جرعه‌های بعدی.‌} [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

خیلی متداول است و احتمالا شما هم در درس‌گفتارها یا در سر کلاس‌های دانشگاهی این را ملاحظه کرده‌اید که در بررسی تفکر یک صاحب اندیشه، صحبت را از تاریخ و پیرامون زندگی او آغاز می‌کنند. من ملاحظه‌ای دارم در این موضوع و به توضیحی که در جرعۀ مستقلی خدمت شما عرض خواهم کرد، بنا ندارم که از تاریخ زندگی آرتور شوپنهاور بگوبم. متقابلاً این روش هم روش صحیحی نیست که اندیشه‌های یک متفکر را جدای از تجربۀ زیستۀ او خواند و تعمق کرد.

با این توضیح قدم به قدم همین‌طور که پیش می‌رویم به فراخور موضوع صحبت و به‌قدر ضرورت، از تاریخ و تجربیات زیستۀ آرتور شوپنهاور هم خواهم گفت؛ طبعاً به اندازه‌ای که من دسترسی به منابع داشته‌ام و توانسته‌ام مطالعه کنم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ] الان ضرورت دارد که بدانیم آرتور شوپنهاور در چه مقطعی از سن و سالش، در چه تجربۀ زیسته‌ای این کتاب را نوشته. شوپنهاور متولد سوم اسفندماه ۱۱۶۶ هجری شمسی است، یعنی سال ۱۷۸۸ میلادی. یک کتاب اصلی دارد که تمام نظام فلسفی‌اش را در آن کتاب ارائه کرده. البته که این کتاب دو ویراست دارد که فاصلۀ بین این دو ویراست، بیش از بیست و پنج سال است. مشخصات این کتاب را در کتابنامه سایت آورده‌ام که می‌توانید در نشانی mey.ir ببینید.

کتابی است که تحت عنوان «جهان، همچون اراده و تصور» به فارسی ترجمه شده. در باب عنوان کتاب و این ترجمه هم عرض دارم که باشد به وقت خودش. غرض چیست؟ شوپنهاور این کتاب اصلی، این اثر اصلی را، در سن سی‌سالگی منتشر کرده. کتاب بسیار پیچیده، عمیق و البته با نثر ادیبانه‌ای است. یعنی قلم آرتور شوپنهاور برخلاف قلم مارتین هایدگر، قلم پیچیده‌ای نیست.

هایدگر باید خودش با کتابش بیاید تا ما متوجه بشویم که دقیقا چه می‌گوید و به گمان من حتی قَدَرترین هایدگرشناسان هم نمی‌توانند یقین داشته باشند که از این متن، توانسته‌اند به ذهن هایدگر برسند یا نه.

اما آرتور شوپنهاور، این طوری که ما از پژوهشگرهای این حوزه شنیده‌ایم، و از ترجمه متنش برمی‌آید [من ترجمۀ فارسی و انگلیسی کتاب‌های او را دیده‌ام] نشان می‌دهد که قلم رسایی دارد. با این‌همه، این کتاب ارزشمندی که در سن سی‌سالگی نوشته، مورد بی‌مهری واقع شد و چندان توجهی به آن نشد.

داستان‌هایی هست در این باب که این کتاب روی دست ناشرش هم باد کرده بود و بعدها بیشتر به آن اشاره می‌کنم. اما الان صحبتمان سر چیست؟

نزدیک سی سال از انتشار این کتاب می‌گذرد و آرتور شوپنهاور به انتشار بعضی از دیدگاه‌های فلسفی خودش در قالب چندین جستار اقدام می‌کند. این جستارها الان تحت عنوان «متعلقات و ملحقات» ترجمه شده‌اند که مشخصات کتاب در کتابنامه‌مان هست. یکی از این جستارها آن چیزی است که مستقلاً تحت عنوان کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمه شده. نکتۀ عجیب اینجاست که این اثر، اثر پیچیدۀ فلسفی‌ای نیست و خود آرتور شوپنهاور هم می‌گوید که این کتاب با نظام فلسفی‌ای که در ذهن اوست فاصله دارد؛ اما همین جستارهایی که در دهۀ آخر زندگی شوپنهاور منتشر شد، تازه او را به شهرت رساند.

حالا موضوع ما چیست که به این ماجرا اشاره می‌کنیم؟ اینکه آن چیزی که شوپنهاور در این جستار آورده، عصارۀ عمر یک متفکر و یک فیلسوف است. یعنی سالیان سال زیسته؛ زندگی پرفراز و نشیبی داشته، پر از بحران‌های متنوع خانوادگی، اجتماعی و نظایر آن… با همۀ این فرازها و فرودها، رسیده به یک جمع‌بندی که آن را تحت عنوان حکمت زندگی منتشر کرده. پس تا به اینجا چه دریافتیم؟ اینکه این کتاب نه در جوانی شوپنهاور مثل اثر اصلی‌اش، بلکه در زمان پختگی کامل و در کهن‌سالی آرتور شوپنهاور به قلم آمده. این مقدمه را داشته باشید تا برویم به سراغ سطر اول این جستار.

جامع‌ترین لغت‌نامۀ فارسی که در اختیار ماست زحمت جناب دهخداست. ایشان در مقابلِ «حکمت» نوشته‌اند: دانایی، علم، دانش. بعد چندین نحوه از استعمال‌های واژۀ حکمت را هم ذکر کرده‌اند. می‌رویم سراغ فرهنگ معین که نوشته: علم، دانش، راستی، درستی، کلام موافق حق. در فرهنگ جناب عمید هم نوشته شده: فلسفه، دلیل، علت، خرد، فرزانگی. بعد مثال آورده‌اند که مثلاً حکمت اشراق نوعی از فلسفه است.

من اینجا می‌خواهم تمنایی کنم از شمایی که هم ذوق دارید، هم دغدغه دارید، چه‌بسا به دنبال یک پروژه مطالعاتی یا یک پروژه فکری فردی می‌گردید و آگاهی دارید از ادبیات و می‌خواهید خدمتی به زبان فارسی بکنید.

خدمت به زبان فارسی این نیست که آسانسور را بردارید بکنید بالابر، موبایل را بکنید تلفن همراه؛ که باز تلفنش فارسی نیست. اگر می‌خواهید به زبانی خدمت بکنید باید آن زبان، «زبان اندیشه» باشد. بشود در آن زبان تأمل و تفکر کرد‌. ما در سرزمینی زندگی می‌کنیم که بسیاری از متفکران و قُدمای ما، متون علمی‌شان را به عربی نوشته‌اند. در دوره مدرن هم متجددان ما به غرب رفته‌اند، علم آموخته‌اند، واژگان را از غرب آورده‌اند، به زبان آن‌ها اندیشیده‌اند، سعی کرده‌اند که برای آن‌ها معادل پیدا کنند و آن معادل‌ها همین‌هایی است که الان داریم می خوانیم. این تقصیر مترجم نیست. wisdom را چه ترجمه کند جز حکمت؟

wisdom علم نیست، دانایی نیست، فلسفه نیست، آگاهی نیست. لغت‌نامه‌های ما عمدتا مترادف‌نامه‌اند که ما را بین کوچه‌پس‌کوچه‌های کلمات پاس می‌دهند. می‌رویم توی دانایی، می‌گوید حکمت؛ می‌رویم توی حکمت، می‌گوید دانایی. می‌رویم توی دانش، می‌گوید علم، می‌رویم توی علم، می‌گوید دانش. و مشخص نیست اگر همه این کلمات یک معنای ثابت دارند، خب قربان شکل قدمای ما، این چه کاری بوده این همه کلمه استفاده کنند؟ اگر دانش و حکمت و آگاهی و علم همه‌شان یکی‌اند خب یعنی ما سه تا حشو داریم. ح-ش-و. زائد داریم. یکی‌شان را استفاده کنیم. زمانی شما می‌توانید زبانی را زبان خردورزی و تأمل عمیق کنید، که در پس هر کلمه‌اش چیزی را ببینید که در پشت کلمۀ دیگر، دیده نمی‌شود. حالا برویم گونۀ دیگری از لغت‌نامه‌نویسی را با هم تماشا کنیم.

حالا تشریف ببرید در دیکشنری کمبریج، کلمه wisdom را سرچ بکنید. w-i-s-d-o-m. ببینید اینجا چطور واژه را تعریف کرده. متن انگلیسی‌اش را می‌توانید بروید و بخونید. من ترجمه‌ای را که برداشت کردم خدمت شما عرض می‌کنم. می‌گوید wisdom یک قابلیت است. توانایی‌‌ای که شما می‌تونید براساس آن، دانش به علاوۀ تجربه؛ یا بهتر است بگویم آگاهی بعلاوۀ تجربه -knowledge and experience- را در هم ادغام کنید. برای چه؟ برای اینکه بتوانید تصمیمی صحیح بگیرید و قضاوت درست داشته باشید. این را می‌گویند لغت‌‌نامه نوشتن. در برابر wisdom، ننوشته knowledge. یا ننوشته pholisophy، به‌جای آن، کلمه را تعریف می‌کند، می‌گوید wisdom قابلیتی است که براساس آن، دو مؤلفه در کنار هم، به تو امکان تصمیم‌گیری می‌دهند. آن دو مولفه چیست؟ آگاهی به‌علاوه تجربه.

به‌خاطر همین عرض می‌کنم شما این عمق را در متن فارسی نمی‌توانید پیدا کنید و مشق من و شما این باشد که در این کلمه بیشتر تأمل کنیم.

نکتۀ مهمی را خدمت‌تان بگویم. این نکته چون اهمیت دارد احتمالا بعد از این هم زیاد یادآوری‌اش می‌کنم. ببینید رفقای من، می فضایی نیست که من کتابی را بخوانم و برداشتم را به شما بگویم؛ بگویم این هم چکیده‌اش.

مثالی بزنم برایتان. فرض کنید در سالن سینما فیلمی را از نوشتن یک خط به شما نشان بدهند. یک ساعت، دوساعت… آیا شما خطاط می‌شوید؟ آیا من خطاط می‌شوم؟ نه. ما کی خطاط می‌شویم؟ وقتی که برویم ده دقیقه استاد سرمشق بدهد؛ ما صد دقیقه برای آن ده دقیقه تمرین کنیم. اگر بنا باشد که ما تماشاچیِ روایت یک کتاب باشیم، خیلی هم خوب است ولی کار ما نیست.

آن چیزی که می‌خواهیم در می تمرین کنیم این است که تفکر کنیم. الان به این رسیدیم که حکمت چیزی به‌جز آگاهی است و یک افزونه دارد. حالا آن افزونه یعنی چه؟ می‌رویم به آن فکر می‌کنیم. چون این فکر کردن است که در ما حرکت ایجاد می‌کند. ادامۀ صحبت موکول باشد به جرعۀ چهارم. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

[sonaar_audioplayer playlist_type=”predefined” playlist_title=”پیاله نخست” artwork_id=”” feed=”https://shenoto.com/service/api/play/c258e5ff-2127-11ec-9090-0242ac120005.mp3″ feed_title=”جرعه دوم” player_layout=”skin_float_tracklist” hide_progressbar=”default” display_control_artwork=”false” hide_artwork=”true” show_playlist=”false” show_track_market=”false” show_album_market=”false” hide_timeline=”false”][/sonaar_audioplayer]

 

ادامه مطلب


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87

 

اگر اهل تفرج و مسافرت رفتنید، این را دیده‌اید که اهل سفر معمولا به دو دستۀ غیربرابر تقسیم می‌شوند. دسته بزرگ‌تر آن‌هایی هستند که علاقه‌مند به سفر از راه‌های امن و پیموده‌شده‌اند. آن‌ها از جاده‌هایی می‌روند که جمعیت آن جاده را انتخاب کرده؛ مسیرهای پرترددی که اگر خاکی و شوسه‌‌اند، آن‌قدر که دیگران رفته‌اند کوبیده شده.

اگر راه آسفالت باشد که چه بهتر؛ توقف‌گاه و استراحتگاه و امداد جاده‌ای دارد. مسیرهای این‌گونه خیلی پیش‌بینی‌‌پذیرند. یعنی ترافیک و پیچ و خمش را می‌دانی. هر ساعتی حرکت کنی قابل پیش‌بینی است که دقیقا چه ساعتی به مقصد می‌رسی و اگر قرار باشد سفرهای این‌چنینی را در دو کلمه توصیف کنیم، به آن‌ها می‌گوییم سفرهای بسیار امن و پیش‌بینی‌پذیر. اگر این گروه را گروه آنرود (OnRoad) بدانیم، یعنی گروهی که بر جاده و در مسیر و راه ریل‌گذاری‌شده حرکت می‌کنند، نقطه مقابل، گروهی از اهل سفرند که اتفاقا تعداد کمتری از مسافران را تشکیل می‌دهند. این‌ها بکرپیما هستند. خارج از جاده و مسیر و به تعبیر خودشان آفرود (OffRoad) می‌روند و در جایی که جاده نیست حرکت می‌کنند. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]

اول – لذت ِکشف

تقریبا تمام مزایایی که تا الان گفته شد را این گروه ندارند. یعنی مسیر پیش‌بینی‌ناپذیر است. اگر توی جاده لنگ بمانند، سخت می‌توانند کمک پیدا بکنند؛ مگر اینکه خودشان یک تیم باشند و همراهانی داشته باشند. اصلا علت اینکه معمولا برای آفرود تیمی می‌روند این است که حداقلی از آدم‌ها با هم همراه شده باشند. حادثه در پیمایش آفرود یک اتفاق غیرمعمول نیست بلکه روال، حادثه دیدن است. در ازای این خطرات چه امتیازی حاصل می‌شود که جماعتی ترجیح می‌دهند با این مخاطره‌ها به سفر بروند اما تن به جادۀ امن ندهند؟

ماجرا زیر سر «کشف» است… حظّ کشف، لذت بکر دیدن و نو دیدن، شور مواجهه با امر تجربه‌نشده. این لذت، لذت عجیب و غریبی در جان و نهاد آدمی است. از این سطح خرید کردن و بازارپیمایی که دل خیلی‌ها را خنک می‌کند هم میل به نو دیدن است تا کشورگشایی حاکمان. از ذوق دانشمندی که سر به آزمایشگاه خودش برده و لحظه به لحظه چشم دوخته به یک تلسکوپ، میکروسکوپ یا یک ذره‌بین، یا دفتری که در آن محاسباتش را می‌نویسد بگیرید تا چه‌بسا کسی که بهای خبطی را می‌دهد… بهای یک اشتباه را می‌دهد و نامش می‌شود «خائن». عهدی را می‌شکند، برای اینکه سوی دیگری تازگی تجربه کند. میل به نوخواهی، میل به تجربۀ امر تجربه‌نشده، چنان پرقدرت است که هزینه‌های گزاف و عمرهای بسیاری را به خودش صرف کرده. چه جان‌ها، چه زندگی‌ها، چه عمرها که صرف شده چون بعضی از ما خواسته‌ایم در منطقه‌ای بکر پا بگذاریم.

بعضی از ما خواسته‌ایم چیزی را ببینیم که جز ما ندیده‌اند یا لااقل خودمان پیش از این ندیده‌ایم. اگر این میل نوخواهی و کشف نبود، انسان همواره متوقف می‌ماند و توقف بزرگ‌ترین معصیت در این هستی است. آنچه تا اینجا گفتم مقدمه بود. مقدمه برای آغاز. برای نو دیدن. برای شروع.

دوم- انواع مسافران تفکر

تفکر کردن و مطالعه کردن، نوعی سفر است. در این سفر هم ما دو دسته مسافر داریم. دستۀ اکثری و بزرگ‌تر، تمایل دارند که سفر را آنرود بروند؛ در مسیری پیش‌بینی‌پذیر که نقشه دارد، از نقطۀ مبدأ آغاز می‌کنی و می‌دانی که به چه مقصدی می‌رسی. در این راه اگر سوالی داشته باشی و جوابی بخواهی، خیلی‌های دیگر این راه را پیموده‌اند و می‌توانند راهنمایی‌ات کنند. واضح‌ترین و پررنگ‌ترین مصداق مطالعه و تفکر آنرود، تحصیل دانشگاهی یا نظام‌های رسمی آموزشی‌اند. جاده‌ای دارند. از یک جایی آدم‌ها واردش می‌شوند و به یک نقطه پایانی هم می‌رسند. در این مسیر تجربیاتی کسب می‌کنند، مهارت‌هایی آموزش می‌بینند و اگر به گرفتاری‌ای بربخورند و سوالی داشته باشند انبوهی هم‌کلاسی و معلم و راهنما در کنارشان هست. کمی بافاصله‌تر از نظام‌های آموزش رسمی، هر آموزشی که متکی به یک سیر مطالعاتی و متکی به متن است هم به‌عنوان یک مطالعه آنرود قابل شناسایی است.

در مقابل، سیر تفکر آفرود هم این‌طور نیست که پشت بکند به تمام تجربیات اندوخته‌شده تاکنون؛ همان طور که یک مسافر آفرود بی‌توجه به تجربیات پیش‌کسوت‌ها و قبلی‌ها نیست. چه‌بسا اتفاقا چنین کسی باید بیشتر مطالعه بکند چون هزینۀ اشتباه کردن بسیار زیاد است اما در پیمایش، تابع مسیر عمومی نیست. سیر تفکر را بر اساس ذوق خودش پیش می‌رود. شب‌های وحشت و گم‌شدن‌های در مسیر را سپری می‌کند. به چه ذوقی؟ به ذوق کشف. او این مسیر را طی می‌کند و تجربه‌ای از این سفر باقی می‌گذارد. آرام‌آرام کسانی پشت سرش راه می‌افتند و آن‌ها می‌شوند آنرود. یعنی راه را به مسیرِ تجربه‌شده تبدیل می‌کنند.

اگر در تاریخ بشر، اندیشمندانی نبودند که به این صحرای بی‌جاده بزنند و راه را تجربه کنند، مقصدهایی را شناسایی کنند و نقشه‌ای را به جا بگذارند؛ اساسا جادۀ امنی وجود نداشت. یعنی این گروه اقلّی انگار پیش‌ران ِ کشف سرزمین‌های بکرند.

در این شیوۀ دوم اتکا به متن کمتر است. پیروی از یک سیر ترتیبی مطالعه از پیش، فرض نیست. بی‌نیاز از مقالات و تجربیات دیگران نیستی اما از الان نمی‌دانی بعدی چیست. وقتی که می‌خوانی در این خوانش است که برای تو سوال‌های جدیدی پیش می‌آید. اگر پاسخ سوال‌ها در کتاب‌های دیگری باشد می‌روی کتاب می‌خوانی. براساس چی؟ مطالعه‌ات. اما ممکن است پاسخ جایی نباشد و ناگزیر باشی که ساعت‌ها بنشینی و در خلوت خودت تأمل بکنی.

سوم- طلیعه می

من حسام ایپکچی هستم و انسانک واسطه شد تا با بسیاری از شمایی که الان شنونده این دقایق هستید پیش از این آشنا بشوم. توی این تقسیم‌بندی‌ای که برایتان تعریف کردم، پادکست انسانک بیشتر شبیه سفر آفرود است. بدون نقشه داریم حوادث روزگار را تماشا می‌کنیم. نسبت حادثه‌ها و رخدادها با ما، می‌شود تجربۀ زیسته. و در آنجا تجربیات زیسته را با عمقی کمی بیش از معمول، یک سال با هم گفتیم و شنیدیم… و اما حالا در مقدمۀ یک راه جدید قرار گرفته‌ایم.

بهانۀ ماجرا برمی‌گردد به چند هفته قبل در کانال انسانک. یک نظرسنجی مطرح شد. سوال این بود: اگر قرار باشد که متنی مبنای صحبت قرار بگیرد و به بهانۀ آن، تحفه‌ای تقدیم شما بشود و در تعطیلات عید گفت‌وگویی داشته باشیم، شما کدام متن را انتخاب می‌کنید؟ از جمعیت چندهزارنفری دوستان حاضر در کانال، اکثریت با فاصلۀ قاطعی نوشتۀ جناب آرتور شوپنهاور با نام «حکمت زندگی» را انتخاب کردند. آرتور شوپنهاور از متفکرانی است که تنۀ اندیشۀ خیلی‌های دیگر ریشه در آرای او دارد. مثل چه کسانی؟ مثل جناب فروید، نیچه و بسیاری از اندیشمندان دیگر. او در نگاه به زندگی و مطرح کردن پرسش‌هایی پیرامون زندگی، دقت‌نظرهای منحصر‌به‌فردی داشته است.

اگر قرار باشد کتاب مبنای تفکر قرار بگیرد به کدام شیوۀ سفر نزدیک می‌شویم؟ به سفر در جاده. اما ما در این سفر هم می‌خواهیم به سیاق خودمان، به سبک خودمان جاده را طی کنیم. سریع گز نکنیم برای اینکه به مقصد برسیم بلکه جاده را لحظه به لحظه، مقصد به مقصد تصور بکنیم. حظ بکنیم و پیش برویم. مثل این‌هایی که توی اده که می‌روند هی چند قدم به چند قدم می‌ایستند… تپه به تپه، پیچ به پیچ، دشت به دشت، صفا می‌کنند تا برسند.

بنابراین اگرچه مباحثی که خواهید شنید بر مبنای کتاب خواهد بود [کدام کتاب؟ کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمه‌شده به قلم توانمند جناب آقای مبشری چاپ‌شده توسط انتشارات نیلوفر] اما در این خوانش محدود به کتاب نخواهیم شد.

علاوه‌بر این کتاب، دیگر کتاب‌های شوپنهاور هم کنار دست من هست. به متن انگلیسی کتاب هم رجوع می‌کنیم. نمی‌توانم مدعی بشوم که متن انگلیسی منبع اصلی است؛ چون آقای مبشری از متن آلمانی، یعنی متن زبان اصلی، کتاب را ترجمه کرده‌اند. و شایسته‌تر است که ترجمه یک فرد توانمند از متن اصلی مبنای تأمل باشد. برای این شیوه خوانش هم یک نام انتخاب کردم و به آن می‌گویم خوانش تالیفی

تألیف یعنی اُلفت ایجاد کردن میان دو چیز یا چند چیز. خوانش تالیفی یعنی چه؟ یعنی سه ضلع را در کنار هم ببینیم. ضلع اول، متن و تفکرات نویسنده است. ضلع دوم سایر اندیشمندان و سایر متفکرانی هستند که چه‌بسا در این حوزه اندیشیده باشند و ما بتوانیم ساق مقابل را از تفکرات آن‌ها بیاوریم. ضلع آخر مثلث یا قاعده این مثلث چیست؟ فهم، اندیشه و پرسش‌های ما. ما منفعل در برابر متن نیستیم؛ بلکه فعالانه می‌خوانیم.

چهارم- خوانش تالیفی

برای خوانش فقط عینک و چشم لازم نیست بلکه قلم هم به کار می‌آید. و ما در حاشیۀ متن، افزوده داریم. خوانش تالیفی حاصل اُلفت میان این سه ضلع است. نه فقط در برابر این کتاب، بلکه پیشنهاد من برای هر خوانشی این است که به شیوه تألیفی بخوانید. این را آرام‌ آرام با هم مشق می‌کنیم. حالا چرا اسم این سُفره شد «مِی»؟ به دلایل متعددی که نرم‌نرمک برایتان می‌گویم اما اولی‌ش را اینجا بگویم. راه بلند را باید با قدم‌های کوتاه‌کوتاه پیمود. اندیشه عمیق را باید جرعه‌جرعه خواند.

اولین تلنگر می برای ما این است که اینجا وادی سرکشی نیست بلکه وادی «جرعه‌نوشی» است. به‌خاطر همین، می، جرعه‌جرعه تقدیم شما می‌شود و جرعه‌ها طولانی‌تر از آنچه اکنون می‌شنوید نیست.

می را از ابتدای سال هزار و چهارصد می‌توانید بشنوید. از کجا؟ خبرش به‌مرور در شناسه‌های انسانک در تمام شبکه‌های اجتماعی درج می‌شود. فعلا واسطه شما و می کانال تلگرام انسانک است و در ابتدای سال هزار و چهارصد منتظر آغاز آن باشید.

قبل از اینکه از حضورتان مرخص بشوم این نکته پایانی را بگویم. حظ سفر به هم‌سَفَر است. اگر هستند کسانی که دوست دارید در این سفر همراه شما باشند، یا متقابلا فکر می‌کنید شنیدن این کلمات برای آن‌ها می‌تواند لذیذ باشد، لطفا خبرشان کنید. چه بهتر که راه را از ایستگاه آغازین با هم طی کنیم. وعده من به شما در سال جدید، حرف جدید، در می. سلام بر شما. [/restrict]


Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87