جرعه 8: مراتب زندگی
متن کامل اپیزود هشتم

سلام بر شما امیدوارم که خوب و تندرست باشید. اونقدری که ازتون برمیآد سعی بکنید لطفا زنده بمونید. زنده بمونید چون کلمۀ نیندیشیده زیاده؛ حرف نشنیده زیاده؛ جملۀ ناگفته زیاده. خیلی چیزا نخوندیم؛ خیلی چیزا ندیدیم؛ خیلی چیزها نچشیدیم. حیفه زود بمیریم. بمونید که هنوز کار داریم.
مراقب خودتون باشید. مراقب اطرافیانتون باشید. امیدوارم با حال خوب، با بالِ باز در جرعۀ هشتم پرواز کنید.
مرور و مقدمه
وعدهمون این بود که از واژه حکمت بگذریم. به وعدهمون عمل میکنیم و پیش میریم در کتاب! پیرامون واژۀ حکمت و کلمۀ Wisdom چکیدهای از اون چیزهایی که گفته شد رو به قدری که فرصت داشتم چند اسلاید درست کردم توی صفحۀ اینستاگرام شخصیم با شناسۀ @hesam.ipakchi گذاشتم. اگه وارد صفحه بشید با همین کلمۀ wisdom کاورش مشخصه! ورق بزنید؛ اونجا چکیدهایش رو آوردهم و دیگه میخوام از کلمۀ حکمت بگذرم.
اما میرسیم به کلمۀ بسیار مهم بعدی که خیلی هم روش توقف نمیکنیم چون موضوع یک جرعه نیست. به نوعی میشه گفت موضوع تمام جرعههایی که زین پس خواهیم داشت پیرامون همین کلمه است ولی برای اینکه تلنگری باشه و تعمقی بکنیم، تصمیم گرفتم که این جرعه کمی با مکث روی این واژه بایستم. [restrict message=’ دوس داری ادامه مطلب رو بخونی؟ روی کلید عضویت اون بالا کلیک کن و عضو شو! منتظرتیم!
‘ subscription= ‘1,2’ ]
شوپنهاور و نیچه؛ فلسفه و دقت در کلمات
این واژه چیست؟ قبل از اینکه به سراغ خود کلمه بروم، میخواهم زاویه نگاهی را با شما تقسیم کنم، سر سفره بگذارم با هم برداریم. چون در کام من بسیار شیرین بود. هر وقت اینطور نگاه میکنم حس میکنم جان تازهای در من دمیده شده است. آنچه که میخواهم با شما در میان بگذارم و در من شور آفرید؛ این است که شوپنهاور را باید همچون نیچه خواند. نیچه بسیار متاثر از شوپنهاور است.
بعضی معتقدند که اساسا رویارو شدن نیچه با کتاب «جهان همچون اراده و تصور»، او را به سمت فلسفه متمایل کرده است. رشتۀ دانشگاهی نیچه فلسفه نیست. نیچه فیلولوژیست و لغتشناس است. هم این رشته را خوانده و هم این رشته را در دانشگاه تدریس کرده است. در واقع از رشتهای غیر از فلسفه به رشتۀ فلسفه آمده است. به باور من به همین جهت است که اهمیت شوپنهاور را درک کرده است.
چرا اهمیت شوپنهاور درک نشد؟
شوپنهاور هرگز در تراز همعصران خود در دانشگاههای فلسفه دیده نشده است. همعصر هگل بوده است ولی آنقدر که از هگل در دانشگاه اسم و رسم است، شوپنهاور را نپذیرفته و به او میدان ندادهاند. چه بسا تا امروز هم همینطور است. یعنی برای فلسفهخوانهایی که به اندازۀ سیلابسهای دانشگاه فلسفه خواندهاند، شوپنهاور خیلی آشنا نیست و اهمیتش درک نشده است.
متقابلا شوپنهاور هم از خجالت فلسفۀ دانشگاهی، مفصل درآمده است. یعنی بااینکه خودش آدم دانشگاهی است؛ دکتری فلسفه دارد و کتاب را براساس تز دکتری خود تکمیل کرده و نوشته است؛ اما به صراحت میگوید که اصلا فلسفه را در دانشگاهها نمیشود تدریس کرد. دانشگاهها تاب فلسفه را ندارند. دانشگاهها همواره باید حاکمیتها را راضی کنند و کسی که میخواهد حاکمیت را راضی کند، نسبتش با حقیقت، نسبت فرمایشی است.
{بعد من همیشه با خودم اینطور فکر میکنم که لغتشناسی مثل نیچه، این کلمات را داشته میخوانده؛ از خودم میپرسم حسام! نیچه این کلمات را چطور میخوانده؟ او این واژهها را چطور میاندیشیده است؟ اگر من بتوانم بهقدر وسع خودم، با دقتی که نیچه روی کلمات داشته، متن را بخوانم؛ شاید این سطرها به دست من هم فانوسی داد! حالا با این تلنگر میخواهم شما را دعوت کنم به اندیشیدن پیرامون یک واژه.}
نسبت ما و زندگی
عنوان جستاری که در مورد آن صحبت میکنیم، حکمت زندگی است. تا اینجا از حکمت گفتیم اما خود حکمت مضاف بر چیزی است. کلمۀ اصلی در این جستار، خود زندگی است. زندگی چیست؟ ما در حال سپری کردن چیزی هستیم که ظاهرا نامش زندگی است.
اما آیا آن چیزی که ما اکنون داریم، زندگی است؟ چه جواب بله باشد، چه خیر؛ باید یک فرض از معنای زندگی داشته باشیم. این زندگی چیست؟ که آن چیزی که اکنون هست را با آن تطبیق داده و بگوییم نسبتش مساوی است؛ نسبتش تباین است. بخشی از آن چیزی که در حال گذران هستیم زندگی است، همهاش زندگی است؟
مرتبه اول زندگی: وجود
دیدهاید تصاویری را که زمین را مثل لکهای آبیرنگ از دور نشان میدهد. بعد جلوتر میآید وارد یک کشور، یک شهر، یک خیابان میشود. فرض کنید میخواهیم با چنین سیری به سمت کلمۀ زندگی حرکت کنیم. اگر بگوییم زندگی یعنی هستن، یعنی موجود بودن؛ آنوقت هر آن چیزی که هست، مشغول زندگی است. یعنی موجودات یا موجود و بالتبع زنده هستند، یا ناموجود هستند که اساسا موضوع زندگی در مورد آنها مطرح نیست.
مرتبه دوم زندگی: رشد
اما آیا این حد از دقت کافی است؟ مرحله بعد آن است که فرض کنیم هر آن چیزی که دارد رشد میکند زندگی است. زندگی را با شاخص نمو تعریف کنیم و نامی بودن وصفی شود که با آن تشخیص دهیم چه چیز یا کسی زنده است. یعنی آن چیزهایی که هیچ رشدی ندارند، زنده هم نیستند. حالا با این شاخص دیگر همۀ موجودات زنده نیستند. بلکه از میان موجودات برخی را میگوییم موجودات زنده که اعم و شامل است بر گیاه، حیوان، انسان.
مرتبه سوم زندگی: حس
آیا این دقیقترین سطحی است که میتوان دید؟ یا میتوان تلسکوپ تفکر را جلوتر آورد و زوم کرد؟
در لایۀ ابتدایی شاخص، موجود بودن شد. در لایۀ دوم شاخص، نمو و در لایۀ بعدی، میتوان گفت منظور از زنده، جاندار است. مقصود از لغت جاندار، موجودی است که حس دارد. بینایی و چشایی دارد. لمس میکند. میشنود. در اینجاست که گیاه از دامنۀ زندهها بیرون میآید. گیاه نمو دارد اما حس ندارد. بنابراین زندگی میشود وصفی که دربرگیرندۀ انسان و حیوان است. ما هردو مشغول زندگی هستیم.
{خب! از قطار پیاده شویم یا ادامه بدهیم؟ همچنان میشود زندگی را دقیقتر معنا کرد؟ یا نه؟}
مرتبه چهارم زندگی: عقل و تفکر
به نظر میآید که معنای سنگینتری از زندگی قابل طرح است. آنجایی که زندگی نه فقط با شاخص موجود بودن، نه فقط نامی و اهل نمو بودن، نه فقط حسدار بودن، بلکه زندگی در لایۀ عمیقش جایی مطرح میشود که آن موجود نامی حسدار، تعقل و تفکر کند.
اینجا به معنایی از زیستن میرسیم که همۀ موارد قبلی میتوانند زیستن و زندگی باشند ولی این زندگی عیار زلالتری دارد. به جایی میرسد که مشترک بین همۀ موجودات، بین انسان و حیوان و گیاه یا بین انسان و حیوان هم نیست. بلکه فقط مختص انسان است.
{حالا بیایید من و شما آنطور که گفتم مشق کنیم؛ تمرین کنیم. سعی کنیم مثل نیچه در واژه بیندیشیم. ادای او را لااقل دربیاوریم! سرمشق همین است دیگر؛ سعی میکنی ادای خطِ بهتر از خودت را دربیاوری. آنقدر که خودت صاحب سبک و خط بشوی. حالا شما اگر بخواهید با دقت نظر این مسیر را ادامه بدهید، به این سوالی که الان طرح میکنم چه پاسخی خواهید داد؟}
عیار زندگی نزد چه کسی بالاتر است؟
آیا همۀ انسانها در یک عیار زندگی را تجربه میکنند یا همانطور که معنایی از زندگی گفته شد که انسان را از گیاه و حیوان و سایر موجودات جدا کرد؛ میتوان طوری از زندگی را تعریف کرد که نه مشترک میان همۀ آدمیان بلکه چشیدهشده توسط بعضی از آدمیان است؟
اگر بگوییم نه؛ زندگی در معنایی که هست مشترک بین همه است و همه یک کیفیت از زندگی را تجربه میکنند؛ پس باید از قطار پیاده شد چون این ایستگاه پایانی است. اما اگر بگوییم کیفیت زندگی میان انسانها متنوع است؛ چه شاخصی جداکنندۀ انسانهاست؟ انسان با شاخص نمو از بقیۀ موجودات، با شاخص حس از گیاه، با شاخص قوۀ عقل از حیوان جدا شد. دیگر فقط خودمان، انسانها، هستیم.
ما با چه شاخصی از هم تفکیک خواهیم شد؟
این ما و این پرسش خانمانبرانداز!
[/restrict]Deprecated: DateTime::__construct(): Passing null to parameter #1 ($datetime) of type string is deprecated in /home/mey/dev.mey.ir/wp-content/plugins/wp-shamsi/lib/Date/Jalali.php on line 87
https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif 0 0 حسام ایپکچی https://mey.ir/wp-content/uploads/2021/03/Mey-blog-logo.gif حسام ایپکچی2021-04-14 21:12:312023-02-24 23:56:44جرعه 8: مراتب زندگی

سلام
خیلی زود رساندی به این که. کدام مسلک ؟
حالا کلمه مسلک را مثل زندگی باید کاوید . که کار حضرت فیل که چه عرض کنم کار حضرت گودزیلا است
سلام
پرسش کدام مسلک و اساساً کلید واژه «مسلک» در صحبت من نیست
سلام بر حسام ایپکچی ِ جان
این جرعه را شنیدمو سپاس از تو برای مهر بی دریغت
به عقیده ی من بخشی ابتدایی اینکه ما چگونه زندگی را تجربه خواهیم کرد کاملا در جبر غوطه ور است زیرا سطح اجتماعی و فرهنگی وشرایط خانواده ای که در آن متولد شده ایم که بخش اعظمی از نوع دیدگاه ما به دنیا و بخشی از مسیر زندگی مارا این جبر برایمان انتخاب میکندو رقم میزند که همین نوع دیدگاه و شخصیت و مسیر ابتدایی زندگی خودش در نوع تجربه های زیسته ی ما نقش مهمی دارد
و به عقیده ی جان لاک که تا حدود زیادی با او موافقم انسان لوح نانوشته است
قطعا بین تجربه های زیسته و فلسفه ی زندگی و دیدگاه به جهان هستی و جنس احساسات فردی که در بین کوکان کار متولد شده رشد کرده و از همان کودکی در خیابان ها بین مردی و نامردی سردی و گرمی بالا و پایین روزگار را چشیده با اقازده ای که لای پر قو اب در دلش تکان نخورده تفاوت های زیادی هست
حتی اگر این دو فرد در اینده در جایگاه و موقعیت اجتماعی یکسانی قرار بگیرند میشود دیدگاه ها تجربیات و زندگی زیسته ی این دو را حتی قیاس کرد قطعا نه
به نظر من تجربه ی عیار زیسته ی ما و حتی بخشی از شاکله ی تفکرات و تعقلات ما به شدت تحت تاثیر جبری ست که زندگی را احاطه کرده و به قول خودت ما شاید فقط با خورده اختیار ته جیبمان بتوانیم تغییری اندک در روند آن ایجاد کنیم
قطعا فردی که در خانواده ای متعصب مذهبی متولد شده و بزرگ شده تفکراتش دیدگاهش به دنیا و تعقلاتش سمت سویی متفاوت دارد با کسی که در خانواده ای زیسته که فارغ از هرگونه تعصب و مذهبی بوده و اگر موضوعی یکسان برای تفکر به این دو شخص بدعیم هرگز نمیتوانند یکسان به آن بی اندیشند و شاید اینها که گفتم برگردد به عدالتی که در جهان هرگز حاکم نبوده برای انسان ها که باعث میشود تجربیات ما باهم تفاوت های اشکار داشته باشد حتی در شرایط یکسان محیطی
اما در نهایت میدانم که این اتاق تاریک ذهن ازادترین جای جهان است و ما میتوانیم حداقل در آن اندکی با فاصله از این جبر انگونه که دوست داریم رویاهای محقق نشده ی مان نوعی از زیستن که تجربه اش هرگز برایمان محقق نشده را را و خودمان را انگونه که دوست داریم زندگی کنیم
فاطمه خانم عزیز من خیلی سعی کردم بفهمم چی گفتید، ولی متاسفانه نشد. بسیار پراکنده و نامتمرکز حرف زده بودید. انشالله که آقای ایپکچی متوجه بشن که چی گفتی🙏
با شما موافقم
یه حدیثی هست میگه ارزش هر کس به قدر همت اوست
من همت رو اراده می فهمم، فاعلیت، آگاهی و انتخاب
شاید مرتبه بعدی این باشه
این کلمه اراده رو همراه داشته باشید، شوپنهاور در موردش گفتنی داره
یک شاخص قابل تفکیک ما ، بنظرم تجربه می تواند باشد .
راستش من قبلا دربارهی زندگی فکر کرده بودم. ولی نه دربارهی تفاوت زندگی، بلکه دربارهی خود “زنده”. اگر زندگی، از زنده بودن میاد، پس بهتره اول خود “زنده” رو مورد بررسی قرار بدیم. اصلا چه پارامتری باعث میشه که یک چیزی رو زنده، یا “غیر زنده” بنامیم. باتوجهاینکه ما درحال حاضر به انسانها، حیوانات، گیاهان، و برخی از میکروبها میگیم “زنده”، باید به این فکر کرد که کدوم پارامتر باعث که ما زنده باشیم؟
نمیدونم این سوال به موضوع بحث ما ربطی داره یا نه، که بقیه سوالات مرتبط رو مطرح و بحث رو باز کنم یا نه!؟
سلام حسام جانِ ایپکچی
جرعه ی جدید را نوشیدم و سپاس از مهر بی دریغت
باید بگویم ه عقیده ی من اولین عامل در میزان عیار تجربه های زیسته یک انسان غوطه ور است در انبوهی از جبر;شرایط خانواده و فرهنگی که در آن زاده شده ایم بخش بزرگی از مسیر اندوخته های زیسته ی ما را میسازد
مثلا کودکی که در بین کوکان کار متولد شده در خیابان ها مردی و نامردی ها دیده سردی و گرمی ها چشیده و بالا و پایین های روزگار را با جانش لمس کرده و در فقر و بیچارگی;ناملایمت ها و سختی ها رشد کرده با آقازاده ای که لای پر قو آب در دلش تکان نخورده و رشد کرد تجربه های زیسته ی یکسانی دارند?
حتی اگر در آینده هردو در موقعیت ؤ جایگاه اجتماعی یکسانی قرار بگیرند قطعا این دو هرگز قابل قیاس نیستند و ایا طلای وجودی کسی که سختی و بالا و پایین بیشتری کشیده با عیار طلای وجودی نازپرورده یکسان است?که قطعا نیست
به گفته ی جان لاک که میگوید کودک لوح سفید نانوشته ای است و من تا حدود زیادی با او موافقم
به نظرم من این جبر که ما در چه شرایطی زاده میشویم و این شرایط و جبر الهی مارا به چه سمت و سویی میکشاند در عیار اندوخاه های ما و تحربیات ما به شدت تاثیر گذار است و به قول خودت که میگویی ما فقط با خورده اختیار ته جیبمان میتوانیم کمی به آن جهت بدهیم
درود
به گمان من آنچه مرتبه زندگی انسانها را متمایز میکنه را میتوان در سطح یا سطوح خودآگاهی جستجو کرد. بنار این
باید معنی و مفهوم واژه خود آگاهی را هم در ارتباط با خود و هم هر آنچه غیر خود کاوید.
درود بر آقای ایپکچی عزیز،
میشود بها دادن به شک و شبهه های حاصل از تعقل رو ملاک تفکیک آدمیان متفکر قرار داد یا حتما تغییر حاصل از شک و شبهه ها نیاز است؟!
سلام وعرض ادب ، آقای ایپکچی من یه سوال خیلی اساسی دارم، شمادرمورد کتاب حکمت زندگی شوپنهاور حرف میزنید، من کتاب رو از فیدیبو خریدم وتقریبا تمام کردم، ولی اصلا متن مال من با صحبت های شما تطابق نداره، مثلا فصل اول تقسیم بندی موضوعواز دیدگاه ارسطو موهبت های جهان خارج و…شما به طور کلی درمورد کتاب صحبت میکنید؟ برداشت ومفهومه؟ یا خط به خط کتاب؟ .ممنون میشم توضیح بدید مشکل کجاست؟
سلام و وقت بخیر
مشکل ویژهای نیست، من خط ِاول ِپیشگفتارم و شما ظاهرا پیشگفتار رو مطالعه نکردید اما کل کتاب رو خوندید 😊
🤪🤪🤪🥺🥺🥺
ولی اگر ما در کابینت ذهن خود نخود و لوبیا نداشته باشیم، کلمه به تنهایی به آش ختم نمیشود. … فکر کنم من نخود ولوبیا تو ذهنم کم دارم آقای ایپکچی🥺
هرکس در زندگی در نهایت چیزی را می سازد یا کل عمر رو صرف ساخت خانه و کار خونه و ویلا همچین چیزهایی میکنه یا ساختن خود یا حتی با اگاهی یا بدون اگاهی با ساختن فرزندانش هرچند نتواند کل آن را بسازد اما حداقل بخشی از خاطرات اون رو می تونه بسازه یا حتی آدمای دیگر رو که با اون ها تعامل داشته یا حتی عمرش رو میزاره تا خودش رو کامل کنه و حتی چه بسا زوجیت هم یه همچین چیزی باشه مثل تنیس بازی کردن طرف مقابل توپ رو بندازه جاییکه خالی تو اعماق وجودت و خیلی ساختن های دیگه که می تونه برای هرکس از عمر زوجیت در بییاد
بنظر من وجه تمایز انسانها در زندگی محیط زندگی است که روی انسان اثر میگذاره و حاصل تجربه متفاوت هست.
سلام بانو فاطمه،
من هم با شما هم نظرم، و معتقدم که زندگی تا حد بسیار بالایی بر پایه ی جبر شکل میگیره. البته اگر سئوال شود که تا چه میزان؟ جوابی ندارم!
از برادر عزیزم آقای ایپکچی کمال امتنان و تشکر را دارم.
ولی این رو علم ثابت کرده که گیاهان هم حس دارن!
حسام جان سلام
اول، میلادت مبارک🙌🌈🌞
بعد، پادکست می رو تازه پیدا کردم! دلم تنگت شده بود.اپیسودهای 39 و 40 انسانک رو شنیدم و از کلامت خیلی لذت میبرم. شمرده و ارام مثل نسیم سحری حال ادمو خوب میکنه. اپیزود 29 مرگ(زندگی)مرگ و حالا در شراب زندگی ،جرعه 8.
این “گی “هم مثل “نده “حالت استمرار میده به واژه. جالبه که این دو خواهر ؛زندگی و آینده هردو جاریند. در جواب سوالت؛ اول اینکه چقدر خوبه این تفکیک هست. دوم اینکه بازم خدارو شکر که یه چیزایی (شاخصهایی) زنده گی کردن های مارو از هم متمایز میکنه. فرد فرد ما حلقه ای از این زنجیر” روزگار “هستیم ،چه با یه ساک پر از فلسفه و یا یه چمدون پر از گز و پولکی. تو جاده ایم اگه نریم هولمون میدن. به جهت انسان بودنمون میگیم : من که دارم میرم چرا هولم میدی؟ یقینا پیشروهایی هستند و پیروانی. اما دست اخر!! we are all fruits و از اینکه از کوله اندوخته هات به بقیه هم تعارف میکنی یک دنیا ممنون. همونطور که خودت هم گفتی لذت سفر در همسفری داشتنه. با سپاس و درود. دلت شادو لبت خندان.
وجه تمایز میتونه جایگاه و فهم باشه